-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 شهریور 1395 15:39
نوبه شمالی الهوا: یه وقتایی باد از طرف شمال میوزه نوبه الهوا جنوبی: گاهی هم از طرف جنوب یندار ویه الهوا گلبک یا محبوبی: قلب تو محبوب من با باد میچرخه مارید چلمه هله من غیر حنیه: کلمهی خوشاومدی رو نمیخوام اگه توش محبت نباشه گلبی ابهواه ابتلیه: قلبم به عشقش مبتلا شد طالت لیالیه: شبام طولانی شده چان الهجر ثوب اله:...
-
ضیع المفتاح
پنجشنبه 18 شهریور 1395 15:30
از من اون ترانه رو خواسته بودید که نوشتید هی یه جملهاش رو تکرار میکنم. منی الولف راح: یارم از پیشم رف و اشلون ارتاح: چطوری راحت باشم؟ سد باب گلبی بیده: در قلبم رو با دسش بست ضیع المفتاح: کلید رو گم کرد دمعاتی ذنی : اینا اشکامه شط العرب مو مای دمعاتی ذنی: شطالعرب آب نیس...اشکامه ما سمع ونی: نالههام رو نشنید ما ظل...
-
بَلندون
پنجشنبه 18 شهریور 1395 15:11
بابام و مامانم اومدن. طفلیا. مامانم هی میاد تو اتاق خوابم اشکش میاد که از همهی دخترا قشنگتر و شادتره خونهات...میگه وقتی بچه بودم یه شب کامل بش میگفتم بَلندون...بَلندون..نمیدونسته چی میخوام...فرداش متوجه شده یعنی برازجون..بیا من رو ببر برازجون..حالا چرا برازجون نمیدونم...شاید قلیون میخواستم مثلا....الان عذاب...
-
لا اترخص الغالی یالغالی
پنجشنبه 18 شهریور 1395 04:51
آخر شب چای دم کرده بودم براش با هل و اینا..ریختم براش تو استکان کمرباریک که خیلی دوست داره. با قند میخوره عکسِ من..داشت فیلم دانلود میکرد برای خودش. چای رو گذاشته بودم رو میز کامپیوتر.. خوند که : * ضوة خدک ما تدری ضوة القمره جوری عطرک ما ادری انت من عطره قدیم وقتی عقد بودیم و پیاده میرفتیم از خونهاشون تا خونهی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 18 شهریور 1395 04:33
کاش بخوابم. پهلو به پهلو..غلت و غلت..سال خروپف میکنه پیشم..گاهی بیدار میشه..میکشدم سمت خودش..سرم رو بو میکشه..موهام..کمی فشارم میده و سوزنای ریشش میره تو پوست سرم و باز خوابش میبره. لابد میخواد بگه لا تحزن ان الله معنا...تو این شرایط هم نمیتونم آدم باشم..مثلا پیامبریم و جبریل حالا. میترسم؟ نمیدونم. اگه درد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 22:19
تو حیاط میرم و صدای موسیقی بیکلام بلندی رو میشنوم که آرومه. فوارهی آهنگدار نزدیک خونه موسیقیهای بیکلام قشنگی پخش میکنه و شبهای خنک و نرم و قشنگی درست میکنه اینجا. عبام رو سرم کردم..به گوشیم نگاه میکنم...چهار پنجتا تماس قرمز رنگ از دست رفته. میسکال. سال گفت آروم و منطقی و خوب و مظلومی کیشیلو؟....فلاسک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 21:28
ذا کنت سنی فالسعودیة قتلت صدام. وان کنت قومی فالسعودیة حاربت عبد الناصر ولو قلبک عالأقصى فالسعودیة باعت فلسطین أما لو أنت تحب الاسلام فالسعودیة تحالفت مع أمیرکا واسرائیل ضد المسلمین واذا کنت من أحد المذاهب فالسعودیة عملت مذهب لوحدها (الوهابیة) وما تعترف بمذهبک وإذا کنت تکره الإرهاب فالسعودیة صنعت القاعدة وداعش وإن کنت...
-
لینک عکس موجود در این پست حاوی عکسهای آزاردهنده هست. اگه اذیت میشید نبیند.
چهارشنبه 17 شهریور 1395 21:05
هشدار: لینک عکس موجود در این پست حاوی عکسهای آزاردهنده هست. اگه اذیت میشید نبیند. گفتن باید دو سه روز زودتر بیای. دارم جمع میکنم. قرصها، و چیزهایی که گفتن بیار. موهام رو سشوار میکشم. ناخونام رو هلالی شکل سوهان میکشم. حس میکنم تنهام. خیلی تنها. خودم و مریضیم هستیم فقط. اتاق خوابم رو مرتب کردم. خوشبوش کردم. درش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 19:36
در این دنیا گاهی وارد *زندگی نمیشوی مگر اینکه علیهاش خروج کنی. و نماز واقعی نخواهی خواند تا جماعت را ترک نکرده باشی. و به خدا ایمان نخواهی آورد تا به معابدی که اسم خدا را گرامی میدارند کفر نورزی. و با حکمت همآغوش نخواهی شد تا کتابهای فیلسوفانش را ترک نکنی. * تا علیهاش شورش نکنی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 19:30
زنا در اینجا چیزی نیست جز مباح کردن ذات و روح و نه مباح کردن و تصرف جسم. پس زنی که جسمش را- به خواست و تصمیم خودش- مگر در قبال عشق ندهد باکره میماند و پاک؛ غلیرغم آنچه ممکن است برای تنش پیش بیاید. و او هزاربار با شرفتر است از زنی که بکارتش را به اسم ازدواج و در واقع برای مقام و پول یا آوازه و هر چیزی جز عشق و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 11:30
کانت ازمة أبو لهب مع النبی لیس لانه سیهدم اللات و العزة و هبل ، وانما لان النبی سیساویه بعبده بلال الحبشی. - عبد الرزاق الجبران مشکل ابولهب با پیامبر این نبود که پیامبر میخواست لات و عزه و هبل(بتها) رو نابود کند. مشکلش این بود که پیامبر او و بردهاش بلال حبشی را در یک سطح قرار داد. عبدالرزاق جبران
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:55
گاهی نمینویسم که بقیه بخونن مینویسیم که بعد بخونیم و دسمون بیاد که زمانی چی بودیم و کجا و به کجا رسیدیم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:53
با دختری که غذا پختن بلد نیست ازدواج نکن حتی اگه دوستش داشته باشی..چون عشق ناهار نمیشه نزاربریانی * بر وزن نزار قبانی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:33
واحد من گرایبنه سئل شنو نوع الریاضه الی افلانه اتروح اتسوینهه.. گلتله: ایروبیک حط مکان حرف ال الف حرف العین..او سئل: عیربیک؟! اشویه اتامل و فکر هنوب گال: های اشلون ریاضه نجسه؟!...هیه حته اسمهه فیشره. یعنی آنه چنت عایشه ویه هیچ وحوش. صخم الله و جهک عله هاذه الفکر الخراب.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:26
ضایجه...ضایجه مووووووووووووووت..مدری شبینی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:21
تلوزون دارم تو اتاقم اما نمیتونم ماهواره ببینم..یه جور ترس و فوبیا دارم از تماشای تلویزون...از قدیم من تلویزیون ببین نبودم..مثلا فیلم و اینا چرا..اما ..سریال هم گاهی و لی شده بود قبلا که سه چهار روز تلویزیون روشن نشه خونهامون...بعد که دیگه فیلم میخریدم و دانلود میکردم و .. هیچی... الان مخصوص از تماشای ماهوارههای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:12
کلهه منک گبر لفک گبر.. و آنی واحد ططوه و اکبر فُگر لعد مو فگر؟ والله فگر..لو مو فگر وین طحت بیک انت...چان طحتلی فد واحد بی خیر... تف عله بختی الی اسود من طیز الشیطان الی ایسوی طیز الشیطان و ایوصل الوبلاگی انشالا ایتصخم و جهه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:09
اله افشخک یوم ابطابوگا و افر لعنه عله روحی لو ما سویت هیچ
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 10:08
درد دارم. کیسه آب داغ و قرص...به خودم دلداری میدم یکشنبه صبح این موقع ... بهتر یا بدتر؟ نمیدونم اما حداقلش اینه که برای بهتر بودن اقدام کردهام. کاش سال میموند امروز. کمی تند گفت باید بره کلی کار داره. شاید چون وقتی قرص و لیوان آب رو بم داد قرص رو پرت کردم تشر زد که این قرص رو باید بخوری برات خوبه. .... خوب از درد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 05:58
زن هاشم دیس شنیسل رو گرفت جلوم: دخترخالهام میگه تهرانیا شب شام نمیخورن. گفتم: تاپ شلوارک میپوشن تایید کرد و در عینحال احساس عقب موندن از قافله کرد: - ما هم میپوشیم. - من نمیپوشم. - میدونم..تو نمیپوشی. - دخترخالهام میگه اگه آدم سه تا بچه داشته باشه بش میگن دهاتی. خودش سه تا بچه داره. خجالت میکشه. - آره....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 05:33
دارم یه مطلب مهوع و زرد در مورد کسی میخونم که نوشتن خوش تیپ ترین مرد ساله. مردم به چی میگن خوش تیپ و بعد از اون به کی می گن خوشتیپ ترین مرد سال نمیدونم... لینک رو خواهرا دادن بازش کردم دیدم یارو با فنجون سفیدی تو دس لبخند موزون و ملیحی زده...سلام رسوندم به این یکی و صفحه رو بستم و گفتم شفای عاجل به قول بابام به اونا...
-
لماذا لم اضحک؟
چهارشنبه 17 شهریور 1395 04:23
ویدیو رو که دادی خوب عکسالعمل آنیام لبخند زدن بود. از اینکه نوشتی تو موقع رژیم گرفتن خندیدم نه به اون دختربچه و کاری که مادرش باهاش میکنه و ... تو این مقاله دلایل اینکه به دختر نخندیدم بلکه به شیطنت کارت نوشته شده. دقیق و واضح به قول مقاله عدم خندیدنم بهخاطر داشتن ژنهای روسیه و قفقازی نیست(سردی و یخی) بلکه.. تو...
-
به خودت که نگرفتی
چهارشنبه 17 شهریور 1395 04:14
متت من الجوع اشآکل؟! متت من الجوع... صدای زنانهی توی کلیپ بش میگه دیگه نباید برنج بخوری..فقط میوه و سالاد...هله هوله هم نمیخوری...میکوبه رو زانوها شو میگه انشالا بمیرم...مادر میگه که مهمتر اینکه برنج نخوری..برادرت رو ببین چون پرخوری نمیکنه بدنش خوبه..که شکمت بره.. دلم براش سوخت..چون واقعا غذا دوست داره خوب و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 03:24
جایی مرد به زن میگه حقشه اگه که اون یارو لذتش رو ازش- زن- برد و رفت...عصبانیه از دست اصرار زن برای بودن با مرد مورد علاقهاش... بعد داد میزنه واقعا که راسته که در مورد زنها گفتن: اگه هرزه نباشن پس دیونهان... و جایی آخر فیلم وقتی مرد مورد علاقهی زن برمیگرده میگه: میدونیم اینطور حرفای بزرگوارانه و جوانمردانه...
-
زندگی شیرین ِو غیر شیرینِ دیروز، امروز، فردا و ازدواج، طلاق، حسادت و هر چیزی به سبک سالواتوره گونزالس الیخاندرو درپیته.
چهارشنبه 17 شهریور 1395 02:47
شبهای روشن رو یه سال با سال دیدم. یه سالباسال..هه! خود همین یه اسم لاتینه انگار. همونی که هانیهتوسلی داره. به نظرم درپیت و مسخره اومد. چندینسال بود کتابش رو داشتم و نمیخوندم. ذهنیتم رو اون حال و هوا تحتتاثیر قرار داده بود. پارسال بود که خوندمش و دیدم از اونچه فکر میکردم بهتر بود. اون فضای حالبههمزنِ دختر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 17 شهریور 1395 02:21
مو رنگ کردم. سر تا پام سیاه شد. بدون دسکش و پیشبند...وقتی باید رنگ کنم اونقدر باید رنگ کنم که حتی وقت نمیکنم و حوصله که پیشبند یا دسکش ببندم..لباس داورده بودم کثیف نشه لباسام که شد هم آخرش... خواهرم زنگ زد. گف بذار ببینم موهات رو. خوب یه کپه رنگ بود رو سرم چیزی برای دیدن نبود...بعد دوربین این ور اون ور شد تو دسم...
-
عزیزم خواهرم
چهارشنبه 17 شهریور 1395 01:54
با خواهرم توی ایمو حرف میزدیم. ویدیوش خوبه. و استیکراش و اونی که مینویسی با خط خودت مینویسی. خط خودت رو میدی به طرف یا میرسه بهات خطش و اینا. حال میکنم با این چیزاش. میخندیدیم کلی. میگفت اینا رو چطور کشف میکنی. میگفتم دیگه دیگه. بعد گفت شهرزاد سینو خیلی مثل توه. گاهی یه چیزی میگه یا حرکتی میکنه که یاد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 شهریور 1395 20:28
سال گفت باید لاکت رو پاک کنی برای اتاق عمل. گفتم پاک نمیکنم...انگشتام رو باز کردم... -نقرهایه به رنگ لوازم اتاق عمل میاد. - نوشتن باید پاک کنی - برای خودشون نوشتن - باید پاک کنی - بایدی وجود نداره ..پاک نمیکنم - باشه تو سرت اسمنته ولی باید پاک کنی - پاک نمیکنم..میخوام خوشکل برم اتاق عمل...فردا تازه زنگ زدم به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 شهریور 1395 17:50
هیچ زنی مثل عکس شناسه اش نیست و هیچ مردی مثل وضعیتش. هیچ زنی مثل پروفایلش نیست و هیچ مردی مثل استاتوسش.
-
همینطوری به فارسی
سهشنبه 16 شهریور 1395 16:53
بعد بعدازظهر با صدایی که از فشارو دارو و بیماری میلرزه هنوز، برای مادرم توضیح داده که من اگه راضی نباشم تو نمیتونی اینستا داشته باشب و این حرامه و مادرم در حالیکه پاهاش از خدمت به بابام و کبد و کلیه ورم کرده شده اندازه خربزه گفته برو بینیم. همینطوری به فارسی.
-
زبونبند
سهشنبه 16 شهریور 1395 16:42
برادرم به مادرم گفته میخوا برات اینستا درست کنم؟ مادرم گفته من اگه اینستا داشتم توش عکس یه دختر بلمرون میذاشتم که داره پارو میزنه..دو طرف بلمش رو..بعد به بابام نگاه کرده و گفته قفلش هم میکردم نمیذاشتم کسی توش رو ببینه و لجبازانه به بابام نگاه کرده. بابام قهر کرده جدی جدی و رفته خوابیده. حس کرده مادرم بش خیانت...
-
جیگار آمّا
سهشنبه 16 شهریور 1395 16:40
بعد همه رو فالو میکنه. همه فالوش میکنن. تو پیجش برادرم رفته و دیده مصائب سیاهی رو به راهه و نمیدونه خودش. زنهایی که...و مردهایی که...و یه زنه رو فالو کرده...مو رنگ شده و فلان..یه برادرزاده داشته نوشته جیگر عمه. به فینگلیش. خونده : جیگار آمّا. فکر کرده مثلا اسم و فامیل انگلیسی طرفه. رفته نوشته خدا حفظش کنه. بعد فکر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 شهریور 1395 16:35
پدرم رفته تو اینستا. پیجش خوشکله. یه دلهی قهوه هست پروفایلش و فنجون. عکس شیخ النمر رو گذاشته. دانسته یا نادانسته بعثیها و وهابیها رو فالو کرده. میان بش فحش میدن و جوابهای جدی بشون میده. به عربی فصیح دو سه صفحه. یارو فقط گفته سگی بود که مرد مثلا. بابام نشسته قشنگ باحوصله دلایل سگ نبودنش رو برشمردن. بابام عکس صدام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 شهریور 1395 07:57
رویش رو هم با فاخرترین نوع اکلیل و به تخم سگ تزیینی شاهانه کرد و با عشق و محبت تقدیم دهان آنکه باید کرد. بفرمائید. نوش جان.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 شهریور 1395 07:54
به تخمم را باید روی طبق اخلاص روی ظرفی زرین نهاد و تقدیم بعضی ها نماد.
-
روزگار به پایان رسیدهی آدم حسابیها
سهشنبه 16 شهریور 1395 02:02
نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389 ساعت 14:15 شماره پست: 950 کتاب به دست، انگار که مشغول حفظ درسم باشم طول حیاط را طی میکردم...داستان خواب خوب بهشت از کتابی به همین نام اثر سام شپارد با ترجمه امیر مهدی حقیقت را میخوانم. از ترجمهاش مثل باقیِ کارهای امیر مهدی حقیقت خوشم میآید. میخوانم"روزگار آدم حسابیها خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 شهریور 1395 01:59
بعد اینطور شد که من شروع نکردم. نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن 1389 ساعت 1:35 شماره پست: 951 ۴۵ دقیقه تمام وقت میگذارم تا بچهها بخوابند. برای بن قصه میگویم: قصهی گربهای که گازش میگیرد و بن تبدیل به یک گربه میشود روزی دو سه ساعت تا از آدمهایی که اذیتش کردهاند انتقام بگیرد..وقتی خانم و مدیر و ناظم و هادی را...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 16 شهریور 1395 01:48
با برادرم شب رفتیم بیرون. هوا خوب بود. بعد از مدتها آروم بود همه چی و درختها سبز بودند و برادر سربازم بامحبت و مهربون بود.فوارهی موسیقیدار آهنگهای بیکلامی پخش میکرد که برادرم آوازشون رو میدونست و میخوند ...برام حرف زد. گوش دادم به حرفاش. کمی راه رفتیم. کمی خندیدیم.کمی ازم تعریف کرد، کمی بهاش امید دادم. گفت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریور 1395 17:34
نانا میاد می چسبه بم اونقدر می بوسمش که خیس بشه صورتش رو تو شکمم پاک میکنه میگه مامان می خوای من رو بخوری؟ می گم اگه اجازه بدی دست رو لپ میکشه ....دم در میگه همه بچه ها شون رو زیاد دوس دارن؟ جواب نمیدم می خندم .انگار که آرزو بکنه پیش خودش کمتر دوستش داشتم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریور 1395 17:23
به قول خودمون: راح أختصر کل شی ابکلمة الممنون.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریور 1395 17:20
این پست رو با گوشی می نویسم. و برای همین احتمالا پر از غلط و اشتباهات تایپی خواهد بود. روی تختم و سال پایینه و کانالها ی ترانه رو گذاشته. حس مزخرف زرد درپیتی دارم موقع تماشاشون. دوست ندارم هی برای خودم تکرارش کنم اما واقعا عوض شده ام من. از چیز هایی که زمانی خوشم می اومد خنده ام می گیره. انگار همه چی پوسته و قشر شده....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریور 1395 15:36
می کنم ناله که کامی کامی .... وای بردار سر از دامن من
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریور 1395 02:19
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 شهریور 1395 02:00
روی تختم. گرممه. حرارت خیلی خیلی بالایی از تنم متصاعد میشه. وقنی به پوست سرم دست میزنم انگار هیتر توش روشنه..لباسام رو دراوردم و زیر لحاف نخی نازکم دراز کشیدم..لپم روی بازومه. بوی خوبی تو اتاقمه. اسم بخور جدیدی که گرفتم اینه: کلمات لا تنسی. کلماتی که فراموش نمیشن. بوش رو دوس دارم..بوی قدیمی و تلخیه...مثل بوی عموی...
-
فقط خفه شود
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:54
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1392 ساعت 12:23 شماره پست: 1093 یک طناب کت و کلفت میبینم در نایلکسی مشکی. یادم میآید آن روز برای تاب خریده بودش. احساس خفگی میکنم. دور گردنم را میمالم و ازش روی برمیگردانم. به سال میگویم سال اگر آدمی خودش را بخواهد خفه کند بهتر است طناب سفید بخرد یا رنگی؟ سال گفت فقط خفه کند. جواب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:51
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 23:25 شماره پست: 1069 سرشب نشسته بودیم و سال بن سر من دعواشان شد. نمیدانم دعواشان سر کدام شیشهی مربا بود اما هر چه بود سال به بن گفت زنمه..بن گفت مامانمه..سال گفت من زودتر از تو اونو شناختم ...بن گفت همهاش نه ماه. من نگاهشان کردم و گفتم یکیتان چایی بریزد آن یکی هم کمی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:47
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:44 شماره پست: 1063 وای نانا چه ضایعه بخدا...:))))))))) رفته الان تو کابینتا رو میگرده دنبال منبع شکلاتای سنگی و برام توضیح میده خیلی وقتا دوس داره کابینتارو بگرده همینطوری..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:47
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:42 شماره پست: 1062 دور از چشم سال یه بسه چیکلت سنگی برداشتم به بن دادم حسابش کنه الان بن و نانا اومدن باج میگیرن اگه ندم بشون میرن به بابا میگن. نامردا. باباشونم بیدرا کنن این ساعت اونم برای این چغلی کشتتمون.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:46
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:38 شماره پست: 1060 دیشب یه شربت گل سرخ خریدم برای خودم. خداروشکر هیشکی جز من دوس نداره. هی میریزمش رو یخ آب میریزم مزهی آلاسکای قدیم میده.. برا ما رمدون. سال فیمتو خرید..دیشب سانکوئیک من رو برگردونده بود چون تاریخ مصرفش معتبر نبود.. و دو ساعت با فروشنده بحث داشت که چرا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:46
نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1392 ساعت 2:29 شماره پست: 1059 اینقدر ظرف نشسته دارم که نگو. امشب با سال و بچهها رفتیم یه فروشگاه جدید..وئای قفسهی آبنباتاش و اون به قول بن کندیآش که نمیدونم چرا اسمشون اینه اما اون دایرههای رنگی و ژلهها و پشمکا و وای خدا..خدا..خدا..اون لواشکا بچهها دسامو گرفته بودن میکشیدن و...