-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 16:47
سر آرزو رو خوردم با حرفام اونم .. ور ور ور الان زنی اومد شبیه رضا کیانیان ....عصبی و تلخ و شدید. به من و آرزو با غضب نگریست ....خو بابا داریم فقط آروم حرف می زنیم می خندیم . به آرزو گفتم سینما برو هستی؟ فیلم بین؟ ایرانی مخصوصا؟ ک گفت.....یعنی اولش یه دل سیر خندید و گفت خدا نکشدت _خیلی ناز گفت این رو باید تمرین کنم مثل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 16:40
اردک ایشششششی اومد برامون سرشار ز عشوه من رو به آرزو خطاب به اردک گفتم جاااااااااااان؟ خیلی کش دار و مامان. که آرزو مرده از،خنده گفت تا حالا تو عمرش دعوا نکرده ....دعوا شد چی؟ گفتم نمیشه بابا .چرا دعوا بشه همه انسانیم اردک نیستیم که. از قبل هم تو گوش آرزو گفته بودم اردک کیه و چرا و اون گفت وای مامانش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 16:33
خوب حالا ارز و.داره میپرسه که چی می نویسم گفتم هیچی و گفت چرا هر کدوم از انگشتام یه رنگه گفتم میترسم فرصت نشه همه رو بزنم و گفت ب نظر ش بچه دار میشه ؟ ک با احساس امامزادگی گفتم حتما و گفت برای چی این جام ک نگفتم و عوضش پرسیدم جنوب اومدی؟ زود سوالی ک پرسیده بود رو یادش رفت و گفت آره و حرف آخر سر به صلابت ملت و ارتش و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 16:27
دارم به زنی نگاه می کنم که خمیازه ی سوم رو کشید. از نیم رخ لباش شبیه اردکه. با نفرت ب زن بغل دستم نگاه میکنه زن بغل دستم النگو داره شیشتا و یه تک پوش و دوتا انگشتر. ازش پرسیدم از کجا خریده ؟ گفت کریمخان. آدرس داد . دارم باش تند تند حرف میزنم و می خندم ....اسمش آرزوه ازم کوچیکتر یعنی در حد نوزاده و بچه اش نشده ....تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 15:46
امروز ناهار پختم....خوب شد...بعد از مدتها آشپزی کردم ....سوپ و برنج و فلان .سال با اولین لقمه گفت شکر خدا دستپختت رو خوردم باز. بعد برای دخترا رفتم یه سری ادکلن خوشبوی کوچولوی تو کیفی خریدم که تو همون بیمارستان دقت کرده بودم پرستارا زدن ازش ....برا خواهرهام. رفتم پارک لاله برای نانا و بن کفش و کیف مدرسه خریدم حراجی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 10:08
سال اخلاق تندی با آدما داره. شوخیا و لحنش خیلی جدیه. این اواخر ایوب رو رنجونده. موقع اومدن ایوب خرما میخواست برای دوستش بفرسته. سال دراومد تند گفت بار میخوای بذاری رو دوشمون؟..خیلی تند. این لحن شوخیاشه. ایوب رنجید..چون حساس و خالهزنک و عمومردکه در این زمینه. برام مهم نیست ایوب چه احساسی پیدا کرد اما به طور کلی از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 09:53
امروز باید بخیهها رو بکشن و من خیلی تب دارم. نمیدونم چرا اینقدر یههو تب کردم. میترسسم برم مطب و دکتر ببینه خیلی تب دارم بگه باید مراقبیت بشه ازت و بستری شی. مثلا بگه بخیههای توی بدن نکنه عفونت کرده و از این حرفا. اصل حوصلهی این بساطا رو ندارم. اگه قرار بمیرم بذار بگیرم بمیرم دیگه هی هر روز هر روز یه بامبولی...
-
دیإونه ...
جمعه 26 شهریور 1395 15:05
نانا داره برای دیدن بن دیإونه میشه. میگه اگه دیدمش اول میبوسمش بعد میزنمش. بعدش هم کشته من رو که بریم براش چیز بخریم. برای بن. آقای بن هم که دنیا به تخمش نیست....استخربرو و استادیوم برو و با برادر سربازم که دوشنبه میره صبح تا شب کشتی بگیر و بزن و بخور و ..آخخخخخخخ ما زنها با این احساسات و هورمونهای مسخرهی...
-
زندگی سخته...خیلی خیلی سخته...واقعا سخته...
جمعه 26 شهریور 1395 15:01
نانا داره بم میگه از چیزای مایوسکنندهی زندگیاش اینه که اولا دوستش صمیمیاش خیلی زوود ناراحت میشه و اگه بش بگی امروز نمیشه بیای خونهامون میگه اصلا نخواستیم و بعدشم کارتون مورد علاقهی دوستش سیندرلاست. میگم برو شونه بیار موهات رو شونه کنم.. از این کار خوشش نمیاد. در حال خوندن این آواز خوددرآوردیش میره:...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 13:42
لمه احباب و کیف... لو شفت برد الشته و لسعه ظهاری الصیف صبرک و اهی تنجلی و اتصیر ذکری و طیف... لتگول مو بیدی الوکت مو بیدی... لا اتگول مو بیدی.
-
رحله قطار العمر...شترید سمیهه...
جمعه 26 شهریور 1395 13:41
به قول کوسکو در هنگام سقوط از کوه: ما میمیریم....ما میمیریم...یه ن میذارم جلوی میمیریمش همیشه من.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 13:37
1 این رنگا رو نداشتم از داروخونه بیمارسیتان إسِدَم. دیگه آدم رو فراشِ موته...توقع ندارید که تمیز لاک بزنه. رنگ زرد دست گواه حالِ آدمِ لاکزنِ.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 13:35
اینستا و فلان و کانال ندارم چون بابام گیر داده بود بیا من رو عضو کن و چرا تو ایسنتای یواشکیات( که دیگه یواشکی نبود چون دخترا لو داده بودن براش) فالوم نمیکنی. دیدم برا چیمه. کلا حال نمیکنم با چیزی جز وبلاگ منم...قیل و قال اضافه بود. برشون داشتم. در پاسخ به سئوالات مکرر.
-
ملیت من الصبر و الصبر مل منی..ردلی ربیع العمر یل مبتعد عنی
جمعه 26 شهریور 1395 13:18
دارم میرقصم رو تخت....فعلا فقط بالا تنه. روزهای بهتری در راهه...بعدش نذر دارم تا خود میکده شاد و غزلخوان برم...رقصان...دست و جاهای دیگر افشان هم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 13:16
ینادر ویه الهوا پُشتک یا محبوبی
-
نوبه شمالی الهوا..نوبه الهوا إجنوبی
جمعه 26 شهریور 1395 13:15
لو شفت منک وفه کُلی اصیر اشموع.
-
قربون گردن خودت برو.
جمعه 26 شهریور 1395 10:32
به فیلمهای پوتو و سول نگا میکنم تو گوشیم. دخترا میفرستن. سول میگه نانی وینش؟ پوتو فقط نگا میکنه با موهای فر تو هر دو فیلم صدای خفهی خواهرام هست که میگن به خاله بگو زود بیا. و مثلا الان من نشنیدم که مادرا دارن یاد بچه میدن مثل قبل وقتی زنگ میزدن و گوشی رو میدادن بچه و با همون صدای مبهم خفه میگفتن: بگو کی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 10:06
سال روزی یه آمپول باید بم تزریق کنه. تو بازو که خون لخته نشه. هر روز که این کار رو میکنه بعدش رو موها م رو می بوسه می ره. به همین زودی این بوسه ی روی موها جز روتین تزریقات شد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 10:00
درد من توی این خونه تشکشه. با فنرهای بیرون زده و قیژقیژ تختش. میدونم میگذره و با توجه به آنچه گذشت این چیزی نیست ولی با این وجود فنرهای بیرون زده ی تخت و کمردرد و فلان و .... و دارم فکر میکنم شکر که سال شوهر منه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 06:55
وقت هایی هم هست که بیدار می شی یا بیدار می مونی ارد یا درد یا مثلا از ....درد. می بینی که کسی نیست که کمکت کنه بلند شی یا بنشینی ....خوابند چون. اینجور وقتها از اینکه آرنج داری که بتونی بش تکیه کنی برگردی خوشحالی. آرنج و ساعد خودت ...تکیه گاه خودت زخمی و.بی،منت.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 02:24
امروز یه زنه بودش اصل جنس. گوزوووووووو. تا روز قیامت باید واو گوزوش رو بکشی. نه؛ جلوم نگوزیده بود که بش گفتم گوزو...اینجام مث اینکه بالا شهره...چون سگ دارن ...نه مثل سگای طرف ما...شپشو و چسو..نه بابا..پشمالو..کوچولو...سفید..ناز با پایپون و ماشینای خفن...نمیدونم راسش واقعا هس یا نه..از نظر من هر جا سگ داشته باشن و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 02:00
نزدیک خونه رفته بودیم قدم بزنیم. روبروی جگرکی ایستادیم. دختری لاغر خیلی لاغر و خوشلباس اومد بیرون. مثلا به جرگا و خوشگوشتا و گوجهها و کبابا نگاه میکنم گفتم: قِبولت داروم...تیپت قشنگه...خوشوم میاد از لباسات کوکا..اما خو تو سیخی...مثِ همی سیخایی..فرقت با مو اینه که مو هم سیخوم..تو سیخ خالی هسی ..مو سیخ گوجه.. خواهرم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 01:44
بعد پرستار اومده بود به من گفته بود شوهرت همیشه اینطوریه؟ برای اینکه دست از سرم برداره و نگه حرف نمیزنی و ارتباط نمیگیری و رو اعصابی و فلان گفتم آره..اینطوریه. گفت سیاست نداره. خواستم بگم مثل خودم..حرفم نیومد. پرستار با سرم ور میرفت و من فکر میکردم خیلی خیلی خیلی بچه بودم سه چهار ساله که پدرم یادم میداد اذا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 26 شهریور 1395 01:40
و سال علیرغم تموم اینها همون ساله. تو بیمارستان با سوپروایزر دعواش شد. میخواست بمونه. خوب این خلاف قانونه چون بخش زنانه. اما میشد با نرمزبانی و به قول خودشون سیاست و فلان بمونه. با سوپروایزر دعواش شد. ثابت کرد که به جز اون مردای زیادی از شبای قبل موندن اما دلیل واضحی برای اثبات عملی و فنی این مطلب نداشت چون اون...
-
یا جمرة حنینی ...
جمعه 26 شهریور 1395 01:10
انشدک لو مشیت ابضعنی و اتیسر تگدر تنهض اتشد الضعن تگدر؟ عنی گمت یا اباالفضل حامیت..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 21:05
سال احساس میکنه شکم زده. دارم دابسمش خیلی اطواری رو ترانهی ضوه خدک میکنم...خیلی هم ادایی و نصفشم که یادم میره..اما خوبم..میگه سورمه رنگ داده به چشمات. رنگ لاک سرخابی دوست دارم. خواهرم گفت اگه ناخونام اینطور بودن بشون مینازیدم..حوصلهی نازیدن به ناخونام رو ندارم..اما دوس دارم سال بشون بنازه. سال از نت اینجا با...
-
ولک ما غیرک ابدنیای یحلالی
پنجشنبه 25 شهریور 1395 20:50
دارم به ماه نگاه میکنم..دست زیر چانه زده... ضوه خدک مدری ضوه الگمرا... واقعا هم از نظر زردی و لک و پیس مریضی به گُمَر شباهت دارم. کمی هم دمبه ممبه رو تکون میدم چون میدونم سال داره نگام میکنه... نمیتونم لوس شم و زیاد افسرده شم و بمونم و مریض. باید سرپا باشم... از کنار سال رد میشم عین مردای عرب وقتی به زن تپل مپل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 20:15
از موهام تعریف میکنه. از مجعد بودنشون..نرمیاشون..بوشون.. اون روز تو بیمارستان خوواهر زنی که پیشم بستری شده بود با گیسویی به پهنای چند طناب کت و کلفت و مشکی...بلند و قوی با بلوز سفید و شلوار سیاه پیشش میاومد و میرفت...من حالا که عکسایی رو که خواهرم ازم گرفته بود رو میبینم چیزی جز مرده نیستم. رنگی از خود زرد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 20:00
بعدازظهر خوابم برد و خواب دیدم توی راهرویی هستم که تختهایی روان میان و میرن توش..بی که کسی هلشون بده..من روی تخت بودم...یکی از تختا...خواب بودم و وقتی بیدار شدم دیدم توی بدنم خالیه.. وقتی بیدار شدم غروب بود..خونه تاریک...چشم به دیوار سیمانی بیرون بود...باد خوبی میاومد...خونه بوی بخور صندل میداد که دیروز از جایی...
-
از بین تموم بلغهای دنیا
پنجشنبه 25 شهریور 1395 17:04
به نانا میگم بغلم کن. سرم رو بغل میکنه. میگه از بین بلغای دنیا بیشتر دوس دارم سرت رو بلغ کنم. بوی موهات خوبه. میذارم سرم رو به قول خودش بلغ کنه. بوی موهای خودشم خوبه.
-
اگه تو بچه ام نبودی و دوستش نداشتی.
پنجشنبه 25 شهریور 1395 16:53
نانا شب و روز داره داستانای اسپانجباب رو تعریف میکنه. اگه بچه نداشتم لابد مثل آدمهای بچهندار که برای جشن تولد بچههای مردم میمونن چی ببرن منم هدیههای بیربط میبردم. شاید پول میدادم تو تولدا...شایدم موقع دادن کادو میگفتم آقا من بچه ندارم نمیدونستم چی بگیرم امیدوارم خیلی آبروریزی نباشه هدیهام و همه برام بیشتر...
-
سرخوش و بی درد
پنجشنبه 25 شهریور 1395 16:46
میرم تو بالکن. از دار دنیا تو این خونه فقط یه رکابی دارم که همون رو اوردم دم اومدن فقط و حالا شب و روز همون رو تنمه. به ردیف ماشینای پایین نگاه میکنم و زنهایی که میان و میرن و روی تنشون جای چهار زخم عمیق ندارن که شبیه سوراخ میمونن نه زخم. حالا وحی منزل هم نیومده که اگر تو زخمی داشته باشی خانمِ زخمی کل جهانیان را...
-
دل می گه و پا می ده و من هم نشستم روبروت
پنجشنبه 25 شهریور 1395 16:32
اینجا جز چنتا پیپیِ سبزسفید پرنده و چنتا چنار روبرو منظرهی خاصی نمیبینم. چرا البته؛ برج میلاد هست و پنج ششتا چنار که انگار کافهای جایی هستن و شبا ازش صدای موسیقی میاد. هر شب همون ساعت و همون موسیقیا. از تولد تولد تولدت مبارک شروع میشه و معمولا چنتایی دس تو هوا تکون میخوره و بعد به یه دل میگه برم برم تا آخرش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 15:19
از جی میل ها و پیغامها ممنون. برای تک تک جواب دادن خسته ام. فقط،می تونم بگم دلگرمی هستید
-
آره نداشتم ازشون.
پنجشنبه 25 شهریور 1395 14:09
مرخص شدم بالاخره. با چیزهایی که الان توی ذهنم روشن نیست و بعدها لابد به مرور یادم میاد. رفتم داروخونه. دختر توی داروخونه دهنش کمی باز بود..خوب خودم رو توی آینه دیدم و گفتم این جنازه چند وقته از گور فرار کرده. گفتم لاکاش رو بیاره. سفید اکلیلی...طلایی..بادمجونی..صورتی اکلیلی..سرخابی...رژی صورتی خریدم. سال من رو نشوند تو...
-
قطامش
پنجشنبه 25 شهریور 1395 13:57
مردی با کت و شلوار سرمهای براق گوشی به دست روبه پنجرهای که ازش کوه دیده میشه حرف میزنه. - کوه هم داره...بعد تِرانیا مایه مخسره ایکنن میگن پشتکویی ..خودشون که پشت کوییترن... بلند خندید. تفکرات روشنی داشت فقط *قُطامش رو بیشتر باید میکرد. صداش خیلی بلند بود..خیلی خیلی بلند. * از یکی پرسیده بودن سریال امام علی...
-
بابا من هوشنگ واسکی هستم.
پنجشنبه 25 شهریور 1395 13:17
بیرون رفتم کمی..چند قدم. زنی فرهنگی اثاث خونهاش رو فروخته بود که پدر هشتاد و چند سالهاش رو که پنج در صد احتمال زنده موندنش بود رو بده جراحی کنن. پرستاری که دستههای بزرگ و چند صد تومنی گل رو میبرد تو راهرو از کنار من رد شد: دختر کمحرفمون چطوره؟ تو دلم میگم : پارهیه..ایه ایه ایه..دختر کمحرفشون. من دختر کمحرف...
-
جسارتا اون نسکافه
پنجشنبه 25 شهریور 1395 13:16
- احمد آقا جسارتا اون نسکافه رو هم زدید؟ - بله بله... میده دستش. دوست ِ زن علنا برای شوهر زن عشوه میاد.. حرف همهاش از پوله. و پچ پچ زنها در مورد اینه که چطور کارتهای بیشتری از شوهرها داشته باشن با رمزهاشون البته. .. پرستار به من گفت حرف نمیزنی؟ نه؟! لج کرده بود با من. نگاهش کردم. - دارم چیز یاد میگیرم. خندید...
-
نستلتُن یا شیخ...نستلتُن.
پنجشنبه 25 شهریور 1395 13:14
زن بغل دستی با شوهرش که میگفت سوئیس جلسه داره حرف میزدن. باورم نشده بود همسن منه. فکر کردم مثلا بیست و سه چهار ساله..پسری سه ساله داشت رایان نام. لنگش بیرون بود. تمام ملاقاتیهاش با حداقل لباس نشسته بودن. سال سیخ پشت کرده بود بهاشون و به من نگاه میکرد و غر میزد از دست این کثافتا دیسک کمرش برگشته. نمیدونه چطور...
-
اگر میخندیدم، گریه میکردم.
پنجشنبه 25 شهریور 1395 13:09
آدمهای معمولی زنگ میزدند. شریفه خیاط...مهناز آرایشگر..زن هاشم..آدمهای کمی که وبلاگ رو میخونن و شماره رو دارن...سال روی موهام رو بوسید: صورتش خیس بود. -چوکولوی شیطون...نگفته بودی کسی جز من دوستت داره. نگاش میکردم. دلم میخواست بخندم اما اگر میخندیدم گریه میکردم و نمیخواستم گریه کنم. نه چون فقط که بخیهها پاره...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 13:06
رادیوی بخش بلند میگفت: ذات آدمها در تنش ساخته نمیشه. در تنش نشون داده میشه. آدمها زنگ میزدند. سعاد زن هاشم، آدمهای مجازی، خواهرها ...مادرم...زیاد آدم نمیشناسم. اما الکم را برداشتم. توی ذهنم آدمها را از شب یکشنبه الک کردم. دوستها ماندند. دوستنماها ریختند.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 13:03
پرستار به من نق میزد که حرف نمیزنی چرا. با گوشیات کار کن. بخور. راه برو. من خیلی بیجوون بودم. خیلی بیجون. هیچکس نمیتونست حدس بزنه چقدر خستهام. به لبهام دست کشید و گفت خیلی خشکه..تب داری..مایعات بخور. دستشویی رفتن مرگ بود..رگهام مثل رگهای بابای بابام که همیشه مادرم بابتشون دستم میانداخت ننازک بود. پاره...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:58
بله ما مثل همیشه..من و سال تنها بودیم. خوب تنها یعنی بدون یار و یاورهای انسانی. و نانا گوشهای ایستاده بود...دوست نداشتم من رو اونطور ببینه..به خواهرم گفتم ببرش جایی..جایی نبود برای بردنش. ما مثل همیشه .. شب نمیدونم کی بود که نانا نقاشی کشیده بود: مامانی در حال پرواز کلی قلب ریز دور و برش بود..ابر.. با خودکار روی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:56
هنوز نمیدونم چرا نمردم. نمیدونم. هی سال رو میدیدم که بالا سرمه و زنی مسن از شهری دیگه بهاش دلداری میداد...ما چقدر تنها بودیم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:48
من باید میمردم..یعنی اوضاع طوری پیش رفت که قاعدتا باید میمردم. دعای مادرم؟ بابام؟ دیگران که گفتن دعا کردن؟ بچههام؟ نمیدونم. اما خواب دیدم. وقتی تب پایین نیومد...وقتی یه پرستار چیزی گفت شبیه "فیت شده دکتر" ..خواب دیدم. خواب دیدم. خواب دیدم روی تختم هستم. همون تختی که داشتم روش میمردم. صندلی استیلی بود....
-
خو رده شدن حق
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:41
تب پایین نمیاومد...میدونستم میمیرم. زخمها لابد عفونت میکرد و میمردم..حرف نمیزدم..پرستار از دستم عاصی شده بود.. - زن اینقدر کم حرف و آروم؟ عصبیام کردی...چرا ارتباط نمیگیری با بقیه..یه جوری اعصابم رو خرد میکنی.. باید به این فکر میکردم..یه وقتی که خوب میشدم. که چرا اگه حرف نزنم دیگران از دستم عصبانی میشن....
-
سوآل خوبیه
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:34
وجودم درد و مرگ و سیاهی بود. حرف نمیزدم. تب میکردم و پایین نمیآمد. دستیار دکتر آمد: خوبی؟ سرم را آوردم پایین. - فاجعه بود...دختر فقط یه سئوال از خودم میکردم که این مریض چطور زندگی میکرده. روم رو کردم طرف پردهی نیمه پایین اومده. چطور زندگی میکردم؟ سئوال خوبیه. زندگی میکردم؟
-
این با لبخند
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:31
سال هفت ساعت پشت درهای بسته گریه کرده بود. رضایتنامه میبردند امضاء کند ...میان شوک دکتر و دستیارش و گروه عمل... اما از کجا شروع شده بود؟ من خوب بودم. توی راهرو..به جسدهایی که میرفتند و میآمدند نگاه میکردم...جسدهایی هنوز زنده میرفت و نیمهمرده برمیگشت. دستهایم نیمباز بود سمت بالا..به امام موسی کاظم فکر...
-
چیزی جز درد.
پنجشنبه 25 شهریور 1395 12:23
بعد آدم میرسد به جایی که نیمخیز شدن و قورت دادن چای بدطعم، بدرنگ، سرد را از لیوان یکبار مصرف با نی را اوج خوشبختی بداند. گریه کند از شوق ... -من مثل همهام...من میتوانم چیزی قورت بدم...چیزی جز درد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 21 شهریور 1395 11:04
دکتر دوتا عمل طولانی و مشکل داشته. مدیر گروه اومد ازم شرح حال گرفت. حرفای جدیدی زد و حالم گرفت...نمیدونم چی بگم. یاد یه خط دعا از صحیفه سجادیه افتادم اللهم الحمد لک ما لم ازل اتصرف فیه من سلامة بدنی. خدایا شکرت بابت اونچه که از سلامت جسمیم باقی مونده برام ....اونقدر که بتونم با همون باقی مانده ی سلامتی کارام رو راه...