-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 18:53
چیزی که ناراحتم میکنه اینه که اون موقع به خاطر ملاحظاتی مثلا خواهرام و ترس(بیخود و نابهجام از اون فضلهی موش) مجبور به التماس از یه بزدل میشدم. اینا یادم میاد و پوزخند میزنم..چی رو از کی میخواستم. شکر حکمتت خدا. اونی که برای دیگران گوز و چس هم نبود به ما که میرسید وهم طوفان میگرفتش.
-
خواهش میکنم. خوش اومدید.
چهارشنبه 7 مهر 1395 16:25
با خواهرم رفته بودیم پارچهفروشی. دوتا بتهجقه بردیم. نمیدونم چهام شده بود اون شب که نمیتونستم جلوی خندهام رو بگیرم. یه شاگردی داره فروشنده به اسم اَمد. احمد. بعد این اَمد ... یه روز با مینا رفته بودیم پارچه بخریم و من خیلی چرت و پرت میگفتم. خیلی میخندیدیم. من چرت و پرت به عربی میگفتم و مینا میخندید. بعد مینا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 15:53
همونقدر که از گوزو بودن و کلاس گذاشتنای چسکی بدم میاد از دهاتیبازی و کلفتنمایی بدم میاد. الان دارم فیلمی میبینم که میخواد بگه سادگی خیلی خوبه و به تعلقات دنیوی برینید و فلان...بیاید خاکی باشیم و دست زبر مستمندان را بفشاریم. زر مفت. سلسله مراتب همیشه تو دنیا بوده و هست و لازمه اصلا...و رعایتشم خوبه...با باغبون و...
-
این جک رو خواهرم فرستاد.. نتونستم نخندم اما دلم براش سوخت چون بابای من واقعا این کار رو میکنه.
چهارشنبه 7 مهر 1395 15:26
, [28.09.16 01:36] بابام تو تلگرام جواب جوکا رو دست شما درد نکند انشاء الله همیشه شاد و خندان باشید میده
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 15:02
دقتم رو در املا و انشا متن از دست دادم. احتمالا برای ضعفه. اگر متنها غلط املایی یا انشایی داره ببخشید. بعضی وقتها چندبار ویرایش میکنم و میبینم مشکل دارن.
-
چرا دوست ندارم کتاب به زنها تقدیم شود
چهارشنبه 7 مهر 1395 14:48
احتمالا این امری است بسیار شخصی و سلیقهای. اینکه این کتاب بنابر پیشنهاد مصاحبهشونده به "خصوصا" خانمها پیشنهاد شده خوشم نمیاد. این حس پیش میاد که اکثر زنها شکستخورده و زخمدیدهاند یا در معرضشند و با خواندن کتاب داغهای دلشان تازه میشود و میروند که خودشان را رویینتن و قوی کنند. اگه از جهت مراقبت...
-
عشق هدف نیست بلکه فرآیندی است که انسان از طریق آن میکوشد انسان دیگری را بشناسد
چهارشنبه 7 مهر 1395 14:11
تصرف عدوانی رو پریشب خریدم دیروز صبح تمام کردم. خوندنش وقت کمی برد..قبلش نشنیده بودم در موردش یا نخونده بودم. خیلی حسی برش داشتم. اتفاقی که اینطور وقتا برام میافته جالبه. از اون لحاظ که بعد از خوندن کتاب یا دیدن فیلم سرچ میکنم یا پرسوجو و میبینم نه بابا جز مثلا پرطرفدارا هم بوده و خیلی در موردش گفته و نوشته شده....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 13:39
میخوام خودم رو مجبور کنم که تلویزیون ببینم. یه ترانه یا فیلمی دوزاری. اما نمیتونم. نمیتونم تلویزیون رو روشن کنم و پاش بشینم و فقط وقت رو ببینم که از تو دسم بخار میشه میره. وقتی ندارم برای این جور چیزا. میتونم پای شبکههای خبر بشینم و حواسم رو بدم به قتل و غارتا و حوادث طبیعی و کشت و کشتارا و جنایاتا و فلان. اما...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 13:15
علاقهای هم به زدن نقاب و جذاب و مرموز به نظر رسیدن ندارم. نقاب رو زمانی میزنم که حال کنم باش...یه وقتی هم نقابی به صورتم میزنم چون صورت عریان در معرض چنگ و چنگاله...اگه تو به دیگران دس درازی نکنی به این معنیس نیس که صورتت رو عریان بذاری و دیگران سمتت دس دراز نکنن... نقاب باید برای امنیت خودم باشه نه جلب محبت و نظر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 13:11
محبوبیتی که قراردادای دو نفره پر از اغماض و چشمپوشی از رذالت قراره برام فراهم کنه نمیخوام. بذار مکروه باشم. تلخ و نچسب اما خودم باش حال کنم تا اینکه محبوب باشم...و مهربون و قشنگ و شیرین اما پر از مدارا و اطوار.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 13:07
و من همهی اینا رو به مادرم میگم. همهی حرفای زیر رو دونه دونه به مادرم میگم. مورتون خودش به مادرم گفته بمون پیش شهرزاد. مادرم من رو خر و سادهدل و زودباور فرض کرده. ولی دورهی تظاهر به حماقت تمام شد. دروغی نمیگم. دروغی نمیشنوم یا اگر بشنوم به دروغگو میگم که دروغه حرفاش. حتی اگر خدا باشه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 12:55
امروز تنهام خونه و نانا اومده. هنوز قدرت سرپا ایستادنای طولانی و ناهار پختن رو ندارم. از عدس پلویی که دیروز خواهرم پخته گرم کردم بش بدم. مادرم پیشم نموند. حتی یه شب. بهانه کرد که برادرت تنهاست. مورتون. اما نه. دلش پیش نوهاش گیر بود. چون گفته بودم نیاردش که شلوغ نکنن رفت. اگه بودش میتونست یکی دو وعده غذا بده به این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 11:59
نسکافه با طعم تلخ تهاش و غلظتی که شیرمحلی و شکر بهاش میده رگهای خواب سرم رو باز میکنه کمکم و کمکم میکنه لود شم برای زندگی: سلام باغچهای که عباسی تر زده بت...و باید حالش رو بگیرم از این بابت.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 11:37
میخواستم زودتر بنویسم اما به این نتیجه رسیدم که واقعا مثل قبل نیستم نوشتن مداوم نمیتونم، به خواب بیشتری نیاز دارم مخصوصا خوابِ شب، بیشتر وقتها هم حرفم نمییاد نه تو دنیای واقعی نه مجازی. منظور حتی نوشتنه. بیشتر نگا میکنم و میشنوم. این رو به نسبت به قبلِ خودم میگم. شاید هنوز نسبت به خیلیها پرحرف و نوشته باشم. به...
-
فأسمعینی صوتاً مطرباً هزجاً یزید صبًّا محبّاً فیک أشجانا
چهارشنبه 7 مهر 1395 10:51
بعد تازه به زبانی که میشناسی میگوید: خادمک عینی... فکر میکنی دارد با کی حرف میزند..هوس میکنی در را باز کنی و ببینی چه شکلی هست...آدمی که صدای اینطوری دارد و اینطوری بتواند با کلمات دستورهای مهردار بدهد آدم باهوشی است. هوس میکنی اما اسمش رویش است: هوس. بیخیال.صورتت را میشوری...مسواک میزنی...صدای خندهی توی...
-
والأُذْنُ تَعْشَقُ قبل العَین أَحْیانا
چهارشنبه 7 مهر 1395 10:44
شنیدن بعضی صداها آدم را عاشق میکند. بس که مردند. هیچی نمیگویند که به تو مربوط باشد. فقط جایی هستی و میشنوی کسی میگوید: قربونت برم تو چطوری؟ صدا آمرانه است و جویا. هوس میکنی حال تو اینطوری پرسیده شود. با این لحن و تن صدا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهر 1395 21:31
خواهرم با پیکانش که پرچم آلمان روی شیشهی عقبش است و با حروف لاتین بزرگ نوشته شده روی همان شیشه GERMANY رفت. با سال ایستاده بودیم و بچهها. دست بلند کردند. دست بلند کردیم. سر تکان دادند. سر تکان دادیم: - خدافظ. - خدافظ. دور شدند. سال پرسید: چته؟ خستهای انگار خیلی...یا حالت گرفتهاس؟ به روبرو نگاه میکردم و میدیدم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهر 1395 17:30
دروغ نگید به من. وقتی جیمیل دروغدار برام مینویسید و من میخونم و سکوت میکنم و به روتون نمیارم دلیلش اینه که من وقتی آدرس جیمیل میذارم گوشهی وبلاگ فرض رو بر این میذارم که باید منتظر هر چیزی باشم و لزوما جواب"هر چیزی" رو هم نمیدم. گاهی البته دلم میخواد و جواب خیلی از ناچیزا رو میدم. اون فرق میکنه....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 6 مهر 1395 13:50
.
-
عشق در زمان نانا
دوشنبه 5 مهر 1395 14:32
آبان ماه سال هشتاد و هشت عشق در زمان وبا رو خوندم به ترجمهی بهمن فرزانه. وبلاگی داشتم به اسم و آدرس ناصحان که درش در مورد فیلمها و کتابهایی که خوشم میاومد و نمیاومد حتی حرف میزدم. اون روزا نانا تازه راه افتاده بود و همهی کتابهام رو پاره میکرد.صفحهی سیزده کتاب رو پاره کرده بود و نیست و نابود و پیداش نکرده...
-
التامیرا
دوشنبه 5 مهر 1395 10:44
التامیرا رو دیدم. اگه کسی به دار و درخت و سرسبزی تو فیلم اهمیت بده این فیلم فیلم غنیای هست. اگه اهمیت نده فیلم چیز دیگهای نداره جز اینکه باعث بشه برید سرچ کنید التامیرا کجای دنیاست و در مورد نقاشیاش اگه از قبل چیزی نمیدونستید یا کم میدونستید دلتون بخواد چیزی بدونید. مثلا اگه باستانشناسی مثل من براتون جالب باشه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 مهر 1395 10:10
بمیر. اگه نشون دادم خودم رو بت.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 5 مهر 1395 09:36
صدای شخم زدن عباسی میآید. صدای برخورد بیل با خاک. سینی چای و چیزهای دیگر تویش را گذاشتم روی لبهی حوض کوچولوی سیمانی..عباسی سر تکان داد یعنی ممنون. به این اکتفا نکرد: دستت درد نکنه خانم مهنز. صدایش خشدار است. خواهش میکنم با صدای بستن در همراه شد. در رو از تو قفل میکنم. از توی اتاق از پشت توری نگاهش میکنم. خرزور...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 22:37
چی بگم؟ اگه اینقدر الان خسته نبودم در مورد فیلمِ ایستگاه مرکزی بیشتر مینوشتم. و احتمالا بهتر. خوب الان اونقَدر خستهام که فقط میتونم بگم این فیلم رو دیدم. توی این فیلم چه چیزی وجود داشت؟ فقر خشونت زشتی ظاهری خشکی و عدمسرسبزی محیط و کلا چیزی که باعث میشه من در مورد یه فیلم بگم: فیلم من نیست. دوستش ندارم. با این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 21:20
و بعد ترهایش فهمیدم با خودم چه کردم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 19:56
سعی کن از من اذیت نشی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 17:02
عکسای حسام الرسام رو به سال نشون دادم گفتم این خواننده که ترانههاش رو گذاشتی تو ماشین اینه...ببین اینجا شبیه ترانههاش اینجا نه...برای اینکه ایجاد شک و شبهه نشه و در موضع اتهام قرار نگیرم هم گفتم نمیدونم کی از اینا خوشش میاد با این صورتاشون. سیم شارژر لپتاپ رو تو هوا میچرخوند آروم...همینجوری لبخند به لب...و...
-
بلی یا بلبول....بلی....ما شفت بهلول؟...بلی.. ینگر بطاسه...بلی...حلیب و یاسه...بلی...علی قبر بیبی...یایه...ماشفت حبیبی؟ یایه..
یکشنبه 4 مهر 1395 16:52
تموم حرفایی که در مورد بد بودن دشویی فرنگی گرفتم رو پس میگیرم. خیلی هم خوبه. روش میشینی به سقف نگاه میکنی...ضوه خدک مدری ضوه گمره میخونی..تازه کشف میکنی بلبلی برگ گلی خوشبوی در منقار داشت و از دوری نمیدونم کیکی خوش نالههای زار داش اومده کجا؟ بین پلیت سقف اُ دیوار لونه درست کرده پر از پر و کاه و اینا ..یعنی تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 15:44
حالا که گاهی میتونم یهکم رو به شکم برگردم بخوابم چشمم به پاهام میافته. که لاغر شده و باریک. عین پاهای دختریام شده...خیلی باریک..گاهی که میتونم دور حیاط کمی راه برم...مثلا چند دور..نگاشون میکنم.. - سلام...حال شما؟ خیلی وقت بود ندیده بودمتون...چه خبر؟ کمی میپرم...صدام رو نازک میکنم. پاها میگه: خوبیم خوبیم......
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 13:53
حالا اصلا با دست آب بخور...دستت رو بمال به مانتوت آب بخور...حتما باید لیوان در دارِ کون درازِ کس نشان باشه تو کیفت؟..آخخخخخخ...این زنهای مدرسهی غیرانتفاعی رو باید داغشون کنی یه جاشون که دیگه از این چیزا نگن بیارید. لیوان کریستال چونبدهی مادرقحبه. باشه فردا میارمش خدمتت فخرالنساء. والا پسرم تا هفتم درس خوند از اینا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 13:50
اصلا این مرده هر کاری میکنه کسی ازش راضی نیس...اولش من دیگه اما برا بچههاش دارم. اونا با من. نانا میگه چرا زودتر پول ندادید...حالا دخترا ازم جلو میزنن...گفتن تو هم ...ببر مدرسه رو کونش بزن..اونا هی جلو رو میزن..تو پشت رو بزن... خندید اما باز نق زد...حالا چی کار کنم؟ فقط دمپایی روفرشی پرت کردم خورد به کونش راحت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 13:48
والا انگار نوکرشونه...میره بهترین جنس رو میخره..ناراضیان گوزوها...دفتر رو بن دقت میکنه روش عکس پسر باشه..روی وسایل نانا اسپانجباب...بعد نانا؟ نه لیوان مستطیله گرد نیست...بش گفتم بقیه گرده لیوانشون یا مستطیل؟ گفت گرد...گفتم خاک تو سرت پس نانا..میدونی چرا؟..چون لیوان تو تکه بینشون...بعدشم بدش من اصلا..میخوامش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 13:46
بن رو هم خیلی بش رو داده. تو صورت سال درمیاد. کلا تو این مدتی که مریض بودم ول شدن. من فقط حق دارم سال رو بکوبم. جز املاکمه. میکوبمش باز میسازمش نرم نرم. کسی حق نداره بش سنگ بزنه حتی..روش خط بندازه.. یعنی خیلی هم خطخورش ملسه...نرمه یعنی ...با سمباده هم بسابیاش نمیگه آخ. گناه داره بچهام ظریف نیست خوب. چه کنه. یه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 13:43
خانم نانا رو هم امروز شستم عین جوراباش دادم خودش رو پهن کرد رو طناب. خیلی شیر و شاخ شده برای سال بدبخت. همه برای سال حالا کیر دراوردن. بن، نانا...حتی کارگرای مستغلات. خیلی وقتی دلم میخواد از کارگراش میگه برام برم بزنمشون...انگار بچهامه..خیلی عصبانی میشم..هی میگم بیام بزنمشون؟ خیلی حقش رو میخورن. امروز به نانا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 13:37
فردا باید برم مدرسهی نانا مدیر سیاه سوخته و ترشیدهی نانا رو جر بدم. به همه کتاب داده الا نانا. گفته شما پول زود ندادید کتاب زود نمیگیرید. باشه فردا میام پولتم میدم جنده شارژی. مرده برای شارژ و پول. کتابای بچه رو بده حالا پولتم میدیم. یعنی بچه رو فرستادیم غیرانتفاعی که از این برخوردا باش بشه. براشون دارم. فردا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 11:30
خواهرم از امو با خواهرام گروهی حرف میزنن...میاد رو تخت پیشم..من لباس تنم نیست. مینا میبیندم و اخم میکنه.. - رمدیوس خوشکله تصمیم نگرفتی یه تیکه لباس برای رضای خدا تنت کنی یه وقتی؟.. خمیازه میکشم. نمیگیره دارم دسش میندازم یعنی خسته شدم از حرفاش. میگه دندونات قشنگه. دلم میسوزه براش..به خواهرم که پیشمه میگم برو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 10:56
قبلا که با مادرم هی دعوام میشد بم میگف انتی ما اتموتین عله جبلت الاسلام تو رو به قبلهی مسلمونا نمیمیری. سر همین راوندیبازی و دوز کلک درونی مثلا.. حالا خودش یعنی مریم مقدس بود.
-
بقرعان
یکشنبه 4 مهر 1395 10:45
- سال؟ - جونم - نه. - چی نه؟ - جونم نه. - نه رو مثل سول میگی. خنده. - آره ..دیدی چطور میگه نه..بدو مامانت. - مامان من تویی که.. - سول میگه بابا...نشنیدی هر چی بش بگی میگه بدو مامانت...یعنی برو پیش مامانت.. - سال؟ پسرم؟ - جانم. -نه. - بگو - سال یه مگس دوروبرمه بیا پیف پاف بزن.. - آخی ..نمیتونم عزیزم..امروز کسی نیس...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 01:54
الهام جاری سابقم، پیام داده. نوشته حبیبتی..عینی...انشالا که خوب باشی و به سلامت سرپا باشی. به سال پیام داده که سال نشونم داد. کاری و حرفی با اون خونواده ندارم. کاری رو که باید بکنم کردم. دست سال رو گاز گرفتم تو دعوا. به حاج نصطفی کیر تیز و پسرانش گفتم برید خودتونو بکنید..و یه سری حرف که روی تکرارش رو ندارم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 4 مهر 1395 00:07
من یک هارد پر از فیلم داشتم. همهی فیلمهام رو خودم دانلود کرده بودم..اونایی که دوس داشتم که بشینم سر فرصت ببینم. سال که دوس دارم یه چنگال تیز و داغ و سمی و گداخته فرو کنم در تخمش الان و بپیچونم زدش به رسیور و سوزوندش. عکسا از زمان تولد نانا و فیلمای اون موقع که پرید...فیلمهام هم. بذاره بپره فیلم و عکسا بابا...خوب که...
-
نوازشم کن..نوازشم کن..اگه دوسم داری تو خواهشم کن
شنبه 3 مهر 1395 13:03
یه زن همسن خودت برمیداشتی حداقل درکت میکرد. تف نمیکرد بت. نوازشت میکرد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 13:03
خو تخصیر خودته صبوری..تو سن تو باید به دین و ایمون و دعا اینا ر بیاره انسان نه زن سی ساله.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 13:02
به قول این زنهای تهرانی تو بیمارستان: نتونسته با زنه آی لاوو یو بشه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 13:01
خلاصه ماجرای صبوری در حد تف پیش رفته. زنه تف کرده تو صورتش پولش رو برداشته اُ رفته و ماجرا تموم شده. صبوری دچار شکست عشقی شده. نزول روحی روانی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 12:42
خواهرم مرده از خنده پیشم. میگه مدتی که شوهرش نبوده و این رفته بوده خونهی آقام ممد هم میاومده چون فامیلای آقام هی میاومدن دیدنش و فلان... میگف مینشسته جفت مورتون تو هال اُ چون هم مهمون میاومده بابام رو ببینه بابام قهوه زیاد میداده و هر بار مورتون به ممد میگفته نگا کن ته فنجون مثلا حاجی کاظم چی افتاده ... ممد...
-
کجا ببرم عمل کنم تو رو؟
شنبه 3 مهر 1395 09:10
رفتم تو باغچه. به عباسی اشاره کردم بیاد. اومد: سلام خانم مَهنز. این یکی حتی دال مهندس رو تلفظ نمیکنه. بقیهها میگن مَهندز. این یکی حوصلهای برای تلفظ د هم نداره. - سلام عباسی...چقدر میگیری باغچه رو شخم بزنی؟ سرک میکشه باغچه رو ببینه..در باغچه قفله..تکون میده در رو که بیاد تو..چادر لیز میخوره میذارمش رو سرم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 08:12
برای خودم دوستهایی دارم. الحمدلله کتابنخون و فیلمنبین. با هم در مورد بچهها حرف میزنیم که رفتن مدرسه.. در مورد گیاهای کوچیک که تخمشونو آب میاره و چیزای قشنگی ازشون درمیاد نارنجی شکل..آبای که از بغل سنگ میجوشه و میره زیر درختا. از اینکه بچههاشون صداشون میزنن عمه یه وقتی. در مورد یاسا..و برگها و پرندهها و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 07:49
خواهرم وقتی آشپزی میکند چیزی میخواند. صدایش خوب است. چیزهای سنتی قدیمی میخواند.از بدیعزاده و بسطامی و بنان و شجریان صدالبته. عربی هم کم میخواند از وردهالجزائریه..و عبدالحلیم. کمی در را باز میگذارم که صدایش برسد به من. نمیگویم بلند بخوان. اگر بگویم احتمالا نمیخواند دیگر. مادربزرگم میگفت پدرم چیزی میخوانده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 07:38
روی تخت دراز کشیده، صبح، دیدم که یکیاشان موهای دختر را سیخ بسته بود بالای سرش. مثل قلهای تیز. مقنعهاش کوتاه است و صورتش کوچک و غیرگرد..هیچ این بستن موها بهاش نمیآید. دنبال ناخنگیر بودند. تازه امروز یادشان افتاد. دم صبح. رفتند و بلند شدم قبل از رفتن دختر را ببوسم. نرسیدم..در حیاط را که باز کردم دم سمند را دیدم که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 00:20
چند روز پیش دو فیلم ایرانی دیدم. بیخود و بی جهت و استراحت مطلق اولی پانته بهرامش خوب بود دومی سعید صالحیاش. کل فیلمهای ایرانی که داد زدنه. هی آقا اُ ۀآقا..فک کنم دلم نخواد باز فیلم ببینم. یا حتی بنویسم خدا و آدما یادشون میره وقتی از لبهی پرتگاه می@خان نجاتتت بدن قبلش توی هموون لبهی پرتگاه چی کشیدی و چی شدی....منت...