-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 00:15
درد دارم حالا بعد از عمل ایناولین باره که اینهمه درد دارم. باز همون جاهای قبلی درد دارم. که دکتر گفته بود حفرهی مرض بود...پهلوی چپم...پای چپم...بله پای چپم درد میکنه...سال که میگه کیسهی آب گرم میخوای می@تونم بش بپرم...و گلوش رو بجوم...میتونم قشنگ دندونام رو فرو کنم رو گلوش و ناخونام رو تو صورتش و بکشم تا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 3 مهر 1395 00:10
وقتی گریه میکنم نمیخوام کسی من رو ببینه. پیش بقیه گریه نمیکنم. از ترحم و دلسوزی نفرت دارم. از دوس داشته شدنای موقعِ درد هم. دوس ندارم بدبخت به نظر برسم. به درک که دیگران میگن دوسم دارن. باور نمیکنم. وطیفهی من اینه که باور نکنم. عشق هیشکس رو به خودم باور نکنم. اما نشون بدم که باور میکنم که دیگران در پی اثباتش و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 23:58
دیروز ظهر دخترا پایین تخت فیلم میدیدن. من روی تخت. سرم درد میکرد..اتاق تاریک بود و خوابم برد کمی..یه لحظه شاید...حس خفگی بم دس داد. گفتم چراغ رو روشن کنید...تقریبا داد زدم. انگار سقف اومده باشه رو دلم. خودم رو دختربچه میدیدم..تو زمین روبروی خونه میدویدم...لاغر و کوچیک و سبزه و مو بلند...بدنم سالم و دخترونه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 15:15
عقلای قوم تذکر دادن: چرا اینقدر بیادب میشی؟ جواب من: أشتهی. به قول بچگیای نانا: أَشهی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 15:07
تحمل میکنی من رو خیلی؟ خو تحمل نکن به تخم بچهام. به شاش دخترم. به عن شوهرم و به زیبایی خودم. والاااا بابا ...ما هر چی رو که باید میکندیم کندیم... همه رو. انداختیم تو قوطی دور. عین تو که دس به کندنت خوبه محتویات کندن ما البته با تو توفیر داره. تو بغل زنت بکَن تو. امنیت زندگیات تهدید نشه یه وقت. بغلش کن اُ بگوز. سفت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 15:05
و تو هر بار میرینی. به قول گلستان تو خروس: برین که خوب میرینی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 15:02
کاش وبلاگهیا جیمیل یه دکمهی شیشکی داشت. یه جیمیل رو که میخوندی فشارش می دادی میرسید جوابه به اون که باید.
-
چسوی دروغگو
جمعه 2 مهر 1395 14:53
بله جیمیل چس این بود. اسم دخترت رو بذار رُمیتا. بعد از لرا بپرس رُم یعنی چی. بابا زن و زندگی.. دفعهی بعد درست میتوپم بت که یعنی کونلختی علمت میکنم اینجا. دور باش ازم. سگ. من بت گفتم بذار شهرزاد؟ میذاشتی چسزاد به من چه. 1 اون علامت شست رو چسبای زخم یادته؟ وقتی این رو دیدم بلندش کردم برای شعر و محتواش و تو. بابا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 14:49
جیش دارم ودلدرد و دارم یک جیمیل چس میخوانم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 13:17
الان تب دارم و احساس میکنم تو بدنم خالیه. یعنی فضای تو بدنم خالی از انرژی و جونه. نمیتونم بشینم تو تخت یا دراز بکشم. کلافه میشم. حوصلهام سر میره و افسرده میشم. باید بلند شم غذا بپزم. آشپزی حالم رو خوب میکنه. بخور بذارم. بوی خوب هم حالم رو خوب میکنه. اما تب دارم و سردمه الان. اامروز جو گرفتم و حس کردم قوی شدم....
-
از سینی مرغ قبل از رفتن تو فر وقتی به این مرحله میرسه خوشم میاد. اینطوری با سبزیجات بینظمش.
جمعه 2 مهر 1395 13:05
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 12:15
پیام دوم بابام به من شهرزاد جان از حال خود خبردار کن. خوب چه کسی را پدر؟ که را؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 12:11
ادبیات پیام بابام به من: شهرزاد جان به مادرت تماس بگیرید. به قول اون جکه چشم پدر هم اکنون سوار بر اسب سفید خود میشوم و به سوی مادر خویش می شتابم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 2 مهر 1395 11:23
دیروز مقلوبهی ماهی درست کردم. برنج عطر ادویه و سبزی تازهی ماهی رو گرفت. ماهی زیرش آروم آروم نرم شد و وقتی برش گردوندم تا به خودم بیام پوستاشم مصرف شده بود. خودم برای خوردن دستپختم دلم تنگ شده بود.
-
فرانَک
جمعه 2 مهر 1395 10:54
نمیتونم بگم خیلی خوب و سرپام. میتونم بگم بهترم. شُکر. مثلا همین پریشب رفتیم پیش آب، یه جایی همین دوروبرا. بعد با اینکه کلی گرم بود و فلان من سردم شد و رفتم تو ماشین. لرزم گرفت و مسیر برگشت خیلی به نظرم طولانی و خستهکننده اومد. هنوز نمیتونم بگم شیرجه زدهام وسط زندگی و مشغول رتق و فتق و اینام. اما خوب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 31 شهریور 1395 00:16
-
محیط اون تو برای شما مناسب نیس..
چهارشنبه 31 شهریور 1395 00:10
شریفی خوب شد رفتی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 23:59
دیروز مادرم برای این غصه میخورد که : شهرزاد با خودم میگفتم دختره بیس چار ساعت لری حرف میزد...یاد گرفته بود و دسمال بازیاَم میکرد...غصهاش شده بود که دختره هر جا میرف لهجهاشون رو یاد میگرف و برام مثل زن ف حرف میزد..مثل فلانی و بهمانی و موقع عمل من گریه میکرده میگفته شهرزاد مادر کی ادای زن ف رو دربیاره...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 23:03
بعدازظهر بود که خواهرم حیاط رو شست. رو چهارپایه نشستم و برای اولین بار انگار بود که دیوارای آجری رو میدیدم که با اسپری مشکی ساکن قبلی روشون چیزی نوشته بود...و دیوارای بلوکی انباری... خواهرم اون زنگولهای که وقتی تازه اومده بودیم اینجا و حتی نمیدونستم نانا رو باردارم از جایی خریده بودم و گذاشته بودم دم در آشپزخونه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 18:34
معلومه که جواب جی میل و پیامهات رو خصوصی نمیدم. تو اینجا می نویسم چه خصوصیتی ممکنه داشتم باشم با کسی؟ جبران خلیل جبران و هندونه ی قرمز سفید یادته ؟ سه شنبه دوازده مرداد. ب پستهای اوایل مرداد مراجعه کن. بله من هندونه های سفیدم رو روی سر امثال تو می کوبم حالا دیگه بعد از اون دردهای روی تخت بیمارستان هیچ تعارفی با امثال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 16:04
بله و بعد میبینن جراحی کردی و به نظر خوب میای برمیدارن مینویسن: خوبی خانم؟ بله خوبم و شما هم خوب باش و انشاءالله بمون و به "خانم و خونهات بچسب". خواستم بنویسم زن و زندگی. دیدم خ داره به خوبی خانمت میاد. یک زمانی از زور بیکسی و درماندگی رو میاوردم به هر کسی که سر رام قرار میگرفت....همین دو سال پیش...
-
make way for tomorrow my sal
سهشنبه 30 شهریور 1395 15:38
فیلم رو دوست داشتم. مخصوصا جایی که پیرمرد سرماخورده و توی تخت باید ویزیت بشه و دکتر جوان ازش میخواد تکرار کنه نود و نه...واقعا خندیدم...یا اونجایی که پیرمرد و پیرزن نوشتهای میبینن که ازشون میخواد تا جوونن پسانداز کنن و مرد میگه خیلی به وقت یادآوری کرد به ما... صحنهها و دیالوگای بامزه و نمک زیادی داشت. مرد فیلم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 15:08
یه گیاه خشک پیدا کردم. توضیح دیگهای نداره جز اینکه به نظرم خوشرنگ و شکل اومد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 14:59
نانا از صبح تا حالا ده بار فیلمی که از خودم گرفتم رو دیده. دارم با بوسی و بچههاش حرف میزنم. میگم که بفرمایین سیلتونو بَهولین..تو رو خدا تعارف نکنید...همهاس رو بَهولین...همهی سیلتونو از مامانتون بهولین..ببخشید اسم شما چیه؟ آها درک میکنم اگه دوس نداسته بودید بگید اسمتونو.. بعد بچهگربههه جای جواب زبونشو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 12:55
چطور میتونم بوی رازقیها رو با علفای خشکیده تو آفتاب و صدای بلبل و وزوز زنبور زرد رو پست کنم و حسای نه سالگی زنده شده همراش رو؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 12:51
زن هاشم ناهارش رو اورد اومد. سوپ و کلی مرغ و برنج و کشمش و فلان. دیروز. اومد برام ناهار کشید گذاشت تو سینی اورد سر تخت و رفت. گفت باز میاد. مهمون داره از روستا شوهرش میرسوندش سر موتور برام غذا بیاره بره. مادرم گفت شهرزاد تو اینجا میون غریبهها از ما که با همیم کمتر تنهایی. امروز هم گفت میاد. دروغ چرا؟ من کی خوبی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 12:29
آفتاب مایل تابیده. سایهاس. میشه نشست. نخل با بار متمایل خشکش بالا سرمه. گلدونای مردهی کاکتوس با جوونههای تازهاشون تو یه ردیف هستن. همه چی خشک شده و مرده. باید فکر کنم ببینم کیو میتونم پیدا کنم بیاد باغچه رو برام راه بندازه. بوسی باز بچهدار شده تو فاصلهای که نبودم. صداهای آخر تابستون هست. وزوز زنبور..جیک و جیک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 30 شهریور 1395 01:43
باشد که از خزانه ی غیبم دوا کند
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریور 1395 22:25
علی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریور 1395 14:51
امروز به یه پسر هفده ساله گفتم پسرم. اولین بار بود به کسی غیر از بن حس مادری داشتم.حس صاف و زلالی بود. _ممنونم پسرم. اون حس نمی کرد مادرشم.من خیلی حس میکردم پسرمه. گفت خواهش میکنم خانم. دوست داشتم بگه خواهش میکنم مادر. پسر خوبی بود. کمک کرد کیفم رو بردارم. خدا حفظش کنه برا مامانش و مامانش رو براش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریور 1395 13:32
لحن یالثارات رو دقت کردید؟ صفحهی غیرقانونیِ"فیسبوک"
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریور 1395 13:23
یک چیزی هم بگم. خیلیها از پیمان خاکسار ایراد میگیرن. از ترجمههاش. از دریابندری که میگن زبان رو از شرکت نفت یاد گرفته و برداشته مثلا اثرای فلسفی هم ترجمه کرده. یا قدیمیترا..محمد قاضی مثلا و فلان. اگه تو اونقدر بر زبان مسلط باشی که اگه زمانی بیان بت بگن این رو که بهاش معترضی خودت ترجمه کن و ترجمه کردی و اثری...
-
زیر ابرو
دوشنبه 29 شهریور 1395 12:42
آدم دلش میخواد به بهروز بگه آقا کن مال بچهکونیاس اصلا و جوایزی که میده هم جوایزِ کونیپسند و کونبدهائیه...تو رو سننه...اینقدر یعنی روشنگری و امر به معروف نهی از منکرت توی این زمینه فعاله؟ اینقدر وجدان کاری و اینات در عذابه؟ شما فرزند صبحت رو بساز...هفت بیار بالا...کار خودت رو بکن مرد مومن...چیِ موضوع اینهمه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 شهریور 1395 12:09
بعد صدای خندهی مادرم اومد. رسیده بود خونه. صدای خندهی مادرم و شلوغکاریاش. پرسیدم چیه دوروبرت؟ گفت مادرته.." حرفای نامربوط" میزنه. خوبی بابام اینه که حرفی که به نظرش کوچیکه رو تکرار نمیکنه حتی اگه پاش بخنده. به اون نسل کمیاب آدم عاشقکن تعلق داره. برای خودش احترام قائله. خوشم میاد این بزرگمنشیاش رو....
-
نه، تو قطع کنی زنگ نمیزنی دیگه نامرد ...
دوشنبه 29 شهریور 1395 11:27
زنگ زدم به بابام. مدت گذشته یه بار خودش زنگ زده بود به سال. امروز وقتی گوشی رو برداشت بیرون بود. صدای ما دختراش شبیه همه تقریبا. من رو با کی قاتی کرده بود نمیدونم. احتمالا با کوچیکه. اونم صداش یه گرفتگی سرماخوردهمانندی داره که میگن خالهام اینطوره. خالهی غیر عربِ نابینام. که اندازهی موهای سرم کم دیدمش. اما هر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 23:26
همهی دعوای افخمی یه طرف با رادان و گلرویی و پریدنِ زن افخمی به گلرویی یه طرف دیگه...دل خنک کن...خندیدما. فرمودن که: با اظهار لحیه در مورد بهروز... کی؟ یغماگلرویی با اظهار لحیه در مورد کی اون وخ؟ بهروز افخمی. همینجوری یادش میافتم دس به لحیه میبرم خودم و هههههه حکیمانه سر میدهم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 22:25
چرا یه چیزی یادم میاد از اون دوره - پای *نمیدونم کیها چوبین بود...پای چوبین سخت بیتمکین بود. یه کارتون بود اسم یارو چوبین بود و اون آدم بده یا موجود بده اسمش برونکا بود...همیشه به ترون میگفتم پای چوبین سخت بیتمکین بود...میگفتم تمکین یعنی اینکه زن به شوهرش سرویس بده...یعنی پای چوبین به شوهرش تمکین نمیده... الان...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 22:15
برای خودم دمنوش معطر درست کردم. دارچین و گلسرخ و هل و بهارنارنج..دم میاد با هم. به شریفه زنگ زدم. خیلی زنگ زده بود. بش نگفته بودم دارم میرم جراحی اما انگار حس کرده بود که هی زنگ میزد. ..امروز که بش گفتم گریه کرد و گفت برام سفرهی صلوات نذر کرده بوده.. خجالت کشیدم. من چه خوبیای به مردم کرده بودم که بم محبت داشتن؟...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 19:39
امروز کاری کردم که سال بابتش گفت: خدا برام حفظت کنه.
-
الحمدلله قد أصبح المضارع ماضی...و ما اجملَ فعلِ کنت.
یکشنبه 28 شهریور 1395 18:52
امروز دیدمش تو گوگلتاک. هنگوتسه چیه. قدیم میگفتیم گوگلتاک ما. اون موقعها که رو گوشیها نبودش. چتِ جیمیل. چراغش سبز بود. یه سه چهار ماه پیش عصبانی سرم داد زده بود: مسخرهتر از این رابطه ندیدم...میدونی داری با خودت چیکار میکنی...یه روز رو میبینم برات شهرزاد که بالش بذاری رو نفس زندگیات با دست خودت خلاصش کنی...
-
راسی من مادرم از خودم خیلی خوشکلتره
یکشنبه 28 شهریور 1395 18:13
تو بالکن ایستاده بودم و مردی شبیه کارکترای سروش رضایی رد شد. پفکرده و در حال انفجار. نشستم بعد این رو دیدم... نمیتونم بگم از طنز موذی و به اعتقاد من"شهریِ" همهی کارای سروش رضایی خوشم میاد. یا واقعا پای کاراش بخندم. اما نگاش رو دوس دارم. جنسشناسه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 17:56
این در جستجوی زمان از دست رفته یه روانشناسی تحلیلی عجیبی داره که هر بار موقع خوندنش با خودم میگم ار سر حسادت مثلا: مریض بوده خوب بابا...میدونی؟ مریض.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 17:51
چون نباید تکون بخورم فیلم تکراری داشتم رو لپتاپ دیدم: طلاق به سبک ایتالیایی. چقدر گذشته از اون روزا که سرم روی رون ملخی سال بود و بلند بلند میخندیدم و میکوبیدم روی همون رون ملخی از خنده و سال هر بار میگفت ولچ یواش خو...وحشی... خیلی گذشته؟ نمیدونم. که بعد سال بس که پای فیلم خندیده بودم ..و بعد پوست سال رو به سبک...
-
کیفک یا وجعی
یکشنبه 28 شهریور 1395 16:50
وقتی وائلکفوری توی روتانا کلیب روی تخت داره از خیانت زنش داره درد میکشه..خندهام میگیره. خود ترانه قشنگه اما ابعاد وائلکفوری برای درد کشیدن پهنه. سال میگه آخرش کشتش. مرد زن رو. میگم آها. خدا رحمتش کنه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 05:58
بیدار شدم دیدم برادرم پیام داده کسی اومد عیادتت خودت رو قوی و با روحیه نشون نده. حتی اگه نردیکترینها باشن بت به عنوان برادر از من قبول کن. گفتم باشه. حداقل میدونم این آدم بدی من رو نمیخواد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 28 شهریور 1395 05:56
خوابهای آشغال دیدم. یه سری خواب بد داریم و یه سری خواب آشغال . خیلی آشغال بودن خوابها. دور بریز. از اونا که آشغالها پر می کنن خواب رو.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 23:50
یه هو سردم شد. دلم بغل خواست... سال نیست. من تنها تو خونه. حس میکنم اگه بقیه ی عمر بخوابم که نمی دونم چقدره خستگی ام نمی ره. به خواهرم تو بیمارستان گفته بودم بغلم کن تو عمرم این حرف رو به زنی ب دوستی نگفته بودم اونقدر احتیاج داشتم به گرما و محبت فکر کنم خواهرم بغلم کرده بود چون بعدش گفت عین کوره بودی .... حالا هم باز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 23:12
با چراغهای خاموش این رو میشنوم... بازی رنگها در دفتر خاطرات... تنهام توی اتاق. باد خنکی میوزه.. دلم سفر میخواد و رفتن از اینجا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 22:25
با خود دکتر حرف زدم و گفتم این چیزهایی که میگن که ریشه روانی اینا داره و ضربه روحی و ضربه کونی و فلان درسته؟ و راستش دلم نمی خواد تو جایگاه آدم ضربهخورده و جراحتدیده و از سر همان ضربه و فلان پاره شده و داغون شده و مریض شده و جراحی شده و ...قربانی گشته به نظر برسم... هر جا رفتم مخصوصا تو دورهی بعد از عمل، فیلمای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 27 شهریور 1395 22:19
دعوام کرده که چرا بلند شدی رفتی الواطی....چرا خودت غذا پختی...هی نگو خوبم و سر پام و فلان...تا روز قیامت ازت راضی نیستم اگه ان یکاد نذاری باشه بابا اوسا... خوانندهها موقع خوندن پستام لطفا و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید. استدعا دارم. چیزیم بشه از راه دور ..از دیار غربت کتک میخورم. منم کم ندارم راستش.