-
چرا
یکشنبه 11 مهر 1395 15:15
به کنار پنجره میرود و بیرون را تماشا میکند. قندیلهای یخ که از شیروانی رنگ گرفتهاند شبیه نیشهای قهوهای رنگند. به نام زن فکر میکند، پیرامونش یک رایحهی الکتریکی است- یک وز وز جنسی مانند صدای نئون آبی. حالا کجاست؟ با تاکسی نخواهد آمد، نه تا اینجا، باهوشتر از آن است که این کار را بکند. ... اول یک پا چون یک مخمل...
-
قهوهی پدرم
یکشنبه 11 مهر 1395 13:39
قهوهی عربی دم شده با هل و گلاب میخورم...تو دله دمش اوردم نه تو قهوهجوش. بوش کل خونه رو برداشت...بچهها گفتن بوی خونهی أدو تو عید فطر...بوی قهوههای سردردبیار بیرون رو نمیده که اکثر حالت تهوع بم میده..بویی امنیتآور و گیاهیه...بوی شیکی و چسکلاسی و روشنفکرنمایی نمیده...بوی صحرا و رهاییه..بوی ِ صدایِ خوردن نوک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 مهر 1395 13:30
احساس نیاز نمیکرد به خودش افتخار کنه. دلم میخواست به خودش بنازه..خودش رو دوس داشته باشه...البته دوس داره....نگران شدم یه وقت قدر خودش رو نیاره پایین. همه چی براش انگار حل شده و عادیه.. میدونس با بقیه فرق میکنه اما احساس نیاز نمیکرد این رو به بقیه بگه یا نشون بده.. به خودم گفتم همین خوبه اتفاقا... راضی شدم بعدش.
-
آشقال
یکشنبه 11 مهر 1395 13:25
نانا رو بردن اردو. سه ستاره گرفته بابت گزارشش از اردو. اردو در پارکی که خیلی هم پارک نیست برگزار شده نزدیک مدرسه. با چمنی نیمه خشک و اسباببازی زنگ زده و بنابر گزارش ناناپرس: - بوی زباله و آشقال از جوق میآمد. گربهها لای آشقالها بازی میکردند. با وجود قافهای اشتباهی و بیجهت نانا سه ستاره برده. از صدای پرندگان هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 مهر 1395 13:19
سال برگشت طرفم. کتاب به دست. من هم کتاب داشتم. دیدن اینکه هر دومون با کتاب اومدیم توی تخت و با هم حرفی نزدیم تا حالا، خندهام انداخ. چه آدمها شبیه هم میشن. ضعیف شبیه قوی میشه یا عاشق شبیه معشوق یا آنکه دنبال نکتههای مثبت باشه فقط؟ فارغ از اینکه به چه و چرا تعبیر بشه. آدمِ کمگره و کمعقده ابایی نداره از اینکه...
-
آقا محمودی
شنبه 10 مهر 1395 20:35
از وقتی نانا و بن کوچیکتر بودن میبردمشون پیش عکاسی پیر توی بازار کوچولوی اینجا. اون روزا فتوشاپ و روتوش بلد نبود خوشبختانه و دست نمیبرد تو عکس. فوری میگرفت و میداد برای دفترچه و فلان ببریمش. بار اول بن پنجم بود و نانا دو سه ساله بود که موهای بن رو فشن درست کردم و موهای نانا رو دو طرف گوشش بستم و رفتیم....خودشون...
-
خرفت یا مغرور
شنبه 10 مهر 1395 20:27
بن میگه ماما اومدنی یه صحنهی عجیب دیدم. حدس زدم در مورد گربههاس. - چی دیدی؟ - بوسی بود...پیش یه گربهی سیاه سفید راه میرفت که اقلا سه برابر بوسی بود...بعد تا پشت میکرد به بوسی، بوسی با روداری روش میپرید..و وقتی برمیگشت با عصبانیت به بوسی نگاه میکرد بوسی خودش رو مظلوم نشون میداد و دس و پاش رو باز میکرد یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 20:03
بن از بیرون اومد. ناظمشون بش گفته باید موهاش رو شماره بیست بزنه و رفته بود سلمونی. تموم ظهر رو روی تخت بودیم..من زیر لحاف اون همون دور و برا. میخندیدیم با هم. هر وقت اذیتم میکرد. داد میزدم بلند که نانا بیاد و اون دوست نداشت نانا باشه. جمعای به قول خودش مامان پسری دوست داش. دو نفری. ازم میپرسید که کی بالاخره اون...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 18:27
- میگم یه چیزی اختراع شده به نام لباس..چند هزار سالی هست...خوبه گاهی استفاده کنی...فوایدی داره.. چیزی نمیگم...کتاب تو دستم رو روی جاهای بیحجاب میگیرم. با حجاب شدم الان. میرم دشویی...کتاب رو روی زانوهام میذارم..به سقف آبی نگاه میکنم..یه گوشه گچش سقوط کرده...شاید من زمانی در رو محکم کوبیده باشم؟ نمیدونم..سرامیکا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 14:42
بردگی و اَمردی برایش بیفایده نبوده است؛ یاد گرفته چطور چاپلوسی کند، چطور توجیه کند و دروغ بگوید، چطور خودشیرینی کند...بعضی از بهترین کارها را کسانی انجام دادهاند که راه برگشتی نداشتهاند، کسانی که وقتی برایشان نمانده، کسانی که به راستی معنی کلمهی بیچاره را میدانند. آنها خطر و فایده را کنار میگذارند، به فکر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 14:39
صدای فیروز وقتی میخونه: الا ایدیک علا هل بیت.. کانک حبیبی انت و عینک... چقدر قشنگه صداش اینجای ترانه. زعلی طول انا ویاک... ناراحتی بین من و تو طولانی شده.. چقدر آدم باید عاشق باشه که بتونه همچین شعری بگه و با اون صدا بخونه.
-
میدزدیمش.
شنبه 10 مهر 1395 14:34
نانا میگوید ناظمشان گفته اگر دفتر دوستتان را دیدید چیکار میکنید؟...بعد گزینه داده: به دوستتون میدید؟ به معلم؟ ناظم یا مدیر؟...برش میدارید؟ نانا زیر لب گفته میدزدیمش. ناظم خودش رو به نشنیدن زده- احتمالا- و باز پرسیده اگه گم شدید گریه میکنید؟..به غریبهها میگید ؟یا آقای پلیس..؟ نانا گفته گریه میکنیم. ناظم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 11:45
بن اوووووفی کشیده بود و گفت بود بعضی وقتا خیلی دلش میخواد نانا رو بزنه حیف که خوشکله و چشماش مهربونه. فکر کرده بودم خودت مهربونی مامان..که اینا رو میبینی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 11:41
رسالت من این توی این دنیا اینه که نانا رو ببوسم. تا وقتی زندهام.
-
رقص رقص
شنبه 10 مهر 1395 11:40
بعد سال شب بم گفت ر بش گفته چقدر حالش خوب شده..خیلی بهتره..چقدر داغون بوده و چقدر ناراحت بود ر و اصلا دلش نمیاومده این رو بگه. حرف ر این بود: دو سه سالی هست اینطور ندیده بودمش. کتاب برداشته بودم. یکی از کتابا رقص رقص موراکامی بود که نانا برداشته بود و چرخیده بود دور خودش..مثلا رقصیده بود..دامن سفیدش رفته بود بالا و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 11:32
با سال و بچهها و خواهرم رفتیم پیش ر. ر شاید کمی متوجه شده بود بهترم. نزدیکتر شد. دوتا کتاب معرفی میکرد داشت به دوتا دختر. من هم جُلبک شدم. خودم را جُل کردم دخترها که رفتند گفتم بردارم اینارو؟ گفت نه بابا. عشقهای تینایجری. گفت عشق دیگه برای ما وجود نداره. گفتم از طرف خودت حرف بزن. خندید گفت منظورم عشقهایی مثل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 03:21
با برادرم حرف میزدیم. برادرم که در بندری دور سربازی تنها است خیلی تنها است. تنها سرباز نیروی دریایی است که توی جایی تک و تنها نگهبانی میدهد. یک هماتاقی داشت که رفته مرخصی. مردی چاق از نواحی شمال کشور. برادرم میگفت تمام شب را توی خواب میگوزیده هماتاقیاش و حالا برادرم حتی دلش برای گوزهای آن پسر تنگ شده. تنگ که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 مهر 1395 01:25
اسم دقیق بعضی موجودات آدم نیست؛" اذیتکُن" است.آزاررسان. از آن موجودات پرپیچ و خم و هزارتو دار که خودشان راهشان را توی خودشان گم میکنند چه برسد به اینکه پا به پاشان بخواهی راه بیفتی توی آن دخمههای کوفت و مرض. راههای سرراست روشن را ترجیح میدهم. به من اینطوری حال میدهد جریان.
-
مهمان من باش :)
جمعه 9 مهر 1395 22:27
سگی نزدیکم آمد، نصف دونات را به سگ دادم. گفتم:" مهمان من باش". رنی هم وقتی آدم را حین گوش دادن به حرفهایش غافلگیر میکرد همین حرف را میزد. آدمکش کور- صفحهی 264
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 21:07
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 20:41
مینویسه که چرا از من مینویسی. خوب نگفته بودی ننویس میگفتی هم مینوشتم من از کون همسرم که برام ناموسیترین قضیهی دنیاست اینجا مینویسم از تو و زن و زندگیات ننویسم؟ و ننویسم که زنت رو سفت بغل کن و سفت ب...ب...ب....ب ...ببوس؟ ننوشتم بگوز از من نرنج. نوشتم ببوس. و ببو. و نگوز.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 14:52
با ننهخَلف نشسته بودیم روی تخت که پسرش سینو اومد گفت مامان دیروض برای خانممون شعر خوندم. همه چیضش اض خودم بود. هر دومون آب دهنمون رو قورت دادیم و ازش خواستیم رونمایی کنه از اثر هنریادبیش که همهچیزش اعم از شعر و آهنگ و ..از خودش بود. شعر خُب سپید بود. در واقع بسیار سپید. از شدت سپیدی آدم رو روسیاه میکرد حتی. تا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 13:30
به خودم پیام میدم: سلام دوست عزیز بهتر شدی؟ جواب میدم: متشکرم. بهترم آیکن تبسم. جواب همان آیکن. - خوب برات آرزوی سلامتی و شادی دارم. ممنون. آیکن گل. آیکن گل. آیکن دست خداحافظی آیکن دست خداحافظی سال اومد خوندش دنبال آیکن فحش گشت نبود. آیکن روانی گذاشت.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 مهر 1395 13:22
نوستالژیم گرفت امروز رفتم یاهو درست کردم برای خودم. و مسنجر هم نصب کردم. هی میرم چک میکنم مثلا پیام اومده یا نه از اون بدتر وبکمای اون موقع بود..پیرت میکرد.
-
ایدا
جمعه 9 مهر 1395 00:29
ایدا رو دیدم امشب. حوصلهام رو سر برد. سیاه سفید..خاکستری و سرد. داستان همیشگی مظلومیت یهودیا...و کشتارشون که البته خستگیم پاش به معنی عدم تایید مظلومیتشون در این نکته نیست اما از فرط تکرار شدن و نشانه شدن برای کسب جایزه و مقام و فلان ملالآور شده برام. احتمالا برای همین اسکار برده. خستهکننده بود برام دیدن عذاب روحی...
-
دیوانه در قفس رقصید.
پنجشنبه 8 مهر 1395 22:16
رفتم سراغ موسیقیای سال که هیچ وقت خودش که باشه نمیرم سراغشون و نق میزنم که کشتیمون بابا...علیزاده شدیم و تز دکترا نوشتیم برات بس که نینوا به خوردمون دادی......در رو از تو قفل کردم. بخور ملایم...دسام رو دو طرف بدنم باز کردم ...رو دایرهی وسط قالی چرخیدم...موهام کمی بلند شده...چرخید دورم...دایرهی وسط قالی که اسمش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 18:47
من: -فیلم بالها رو دیدی؟ محصول 1927/28... مرد آهنی: - میدونم خیلی قدیمیه. - دیدی؟ - نه. - از کجا میدونی قدیمیه؟ - خودت همین الان گفتی محصول بیست و هفت هشته دیگه. - اوهوم... قرص آبی فیروزهای دیدی؟ گرد؟ - نه. - خوبه..باید برم یکیاش رو بخورم الان...انشالا همیشه دانا باشی. - آدم عجیبی هستی...انشالا تعالی.
-
مرد آئنی
پنجشنبه 8 مهر 1395 18:44
بعضی آدمها آدم رو به گفتن بیصدای گه خوردم بابا بیخیال وادار میکنن بس که شوخی رو نمیگیرن. بشون میگی: مرد آهنی - مرد آهنی چیه؟ محصول چه سالیه تو دلم: - سال کونت رو زبونم: - فیلم نیست. به تو دارم میگم مرد آهنی - چرا؟ - چون پشتکارت خوبه. اراده داری. - این چه ربطی به مرد آهنی داره؟ مگه مرد آهنی اراده داره؟ اون که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 18:07
یه روز خواهرم داشت بمون فرانسه یاد میداد گفت بگید اکسکیوزاموآ... مادرمم بود. من چسبیده بودم بش با هم پشمک میخوردیم یواشکی از پشت پشتی که کسی نمیدید... مادرم گفت* کِس اُمّا... تو گوشم گفت و خواهرم مشکوک طرفمون نگاه کرد و کلاس رو منحل کرد. احتمالا حس کیانوش رو داشت میان آدمای بربره. * آنجای والدهاش. آنجا: عضو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:58
فکر کنم اگه رفتم پاریس خرید بتونم خودم رو از نظر زبان و لهجه نجات بدم. اصلا هم خوب به عربا نبردم که مورد تبعیض نژادی قرار بگیرم. من مثل مادرم که لری رو فول فوله -با بلد بودن سی و دا- فرانسه رو حفظم: -مغسی -جمالو أو شیل إیدک. ساوا هم بلدم فکر کنم سالوت..یا یه همچین چیزی هم خواهرم گفت دارن...خیلی چیا دارن بابا...پَ مثِ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:53
من فرانسه رو مثل بقیهی چیزای این دنیا بلد نیستم. فقط بلدم بگم مغسی بوکو. چنتا چیز دیگه هم بلدم: یکیاش جمالوئه. - جمالو. و پرچم فرانسه بر فرق سرم افراشته شد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:50
من هیچی تو این دنیا بلد نیستم. برام یه آهنگ فرانسوی تصویری فرستادن زیرش نوشتن فراموش کردن گذشته. همهاش کون بود خو. رقص بود. رونهای دختر اندر میان رونهای مرد و رونها مرد خم شده اندر میان رونهای زن...باسن زن و باسن مرد میپیچید و هردو باسن هم خوشفرم بود. این به گذشته و فراموش کردنش مربوطه؟ یا جیریان دآعوا چیه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:41
بعضی وقتها قدیما خیلی خیلی بیمزه میشدم. الان دارم فکر میکنم چیطَوری تحملم میکردن.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:34
امروز به این به قول افغانیا بسیار فِکِر میکردم که اگه مولانا و شمس زن بودند چه میشد؟ نتایج چی بود؟ یه چوکولو ترسناک بود نتایج ...نه بهگمونم دیوان شمس ِ داشتیم. عوضش مثلا چیزهایَ دیگر داشتیم که نمَیگَوَم چَهَ میبُشَند.
-
بس مَره حتی لا اتصیر مُره.
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:25
بابا زورنی کُل سنه مره. حرام کل یوم تجونی بس بلسنه مره....بلسنه شنو؟ مره وحده. تری جیتکم اتصیر کُلش مُره.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:25
به قول فارسها: آنا مَریز و انتَ عریز. یعنی عربیاشونو قربون خیلی دوس دارم. اگه زمانی زید فارس یافتم ازش میخوام عربی حرف بزنه..بعد انشالا اگه لپ داشت لپش رو میکشم میگم ولک انت عزیز...ابن الکلب.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 17:17
یکی برام فرستاده روز جهانی قلب مبارک. مواظب قلبت باش. یعنی فقط خندیدم...دیدی اونی که از همه دیوثتره ادعای غیرت بیشتری داره؟ چون خود همون در قلبِ اوضاعم میتپید. اون موقعها که ضعیف و مریض و خسته و رونده شده ...و کلا داغون بودم به قول ر. بابا زن و زندگی...از رو نمیری چرا. دستت رو شده برام ...قصههات رو بلد شدم...من...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 10:21
نشستم روی سکوی کوچولوی دم در. توی خونه شلوغ بود. اومده بودن دیدنم. نمیتونستم بمونم. نشستم روی سکو. هوای خنک وزید. لابد جاهای قشنگی توی دنیا هست که بشه ببینم. بچهها سر و صدا میکردن.. من همیشه همین بودم. از بچگیم. همیشه گلهی پدرم..نه خیلی به آن مرد لطف بیخود میکردم اگر بگویم گله. همیشه اعتراض خشمناک احمقانهی کثیفش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 08:54
ننه خلف چاق شده وقتی دیدمش تعجب کردم پهن شده متوجه نشدم چرا پرسیدم ورم داری؟ صورتش مخصوصا پیشونی اش چروک بود خودش می گه برنج میخوره شبا ....دلم نیومد چیز بیشتری در این باره بش بگم به پهلوها و شکمش نگاه کردم ...مخصوصا پهلوها و یادم افتاد زمانی به من گفته بود بوفالو . زمانی ب من گفته بود .... خیلی زمانها خیلی چیزها گفته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 08:39
واقعا به این نتیجه رسیدم که تقصیر از دیگران نیست من عن و گه دور خودم جمع کرده بودم. تنهایی نسبت ب تحمل بوی ناخوش گوه و عن نعمته.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 8 مهر 1395 08:36
بچه های خواهرم بیدار شدند. شب یه هو از خواب بیدار میشن و د بیا جیغ ....عصبی کننده ان. نی نی که نیستن. دو ساله و نه ساله بزرگه سرفه میکنه....صداش گرفته برای نانا میترسم مریض شه.... هنوز صبحها خیس عرق بیدار میشم هنوز تب میکنم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 20:07
الان سال اذیتم کرد و من بش گفتم هوگو. شخصیت توی کتاب تصرف عدوانی. دیشب یه کمش رو خونده. طوری به کتاب اشاره میکنه و میگه هوگو؟!...انگار پسرخالهاش و خیلی هم آدم بیارزشیه. معمولا با اون یکی دستشم کون برزیلیاش رو میخارونه و سپس میره.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:53
کسی که رفتن رو باور نداره اگه مرد سفر باشه نمیره... میرینه. تپهی نریده نمیذاره یعنی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:43
منتظرم شبتر شده زود. شام بخورن. بخوابن من برم سی خودم.
-
من از تو راه برگشتی ندارم...تو از من نبض دنیام رو گرفتی...تمام جادهها رو دوره کردم..تو قبلا ردپاهام رو گرفتی...دکتر.
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:40
1
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:39
دعوام میکنن که وقتی میگم پنیس نباید به قرآن قسم بخورم. باشه دیگه نمیخورم.
-
از وقتهای جان
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:37
-
از بعدازظهرهای ملس
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:29
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:13
همین لحظه بم گیر دادن اگه نوشته بودم عنکبوت تخمی بهتر قشنگتر میشد. شما بخون عنکبوت تخمی جوان. راست میگه شاید تو تخمش گزیده بودش نه پنیسش. ولک عجب عنکبوت کسخلی بوده به قرآن. چه کاریه. حتی نمیذاره آدم از خبر مرگ شمعون بیریز ناراحت بشه به خدا.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 7 مهر 1395 19:09
بیبیسی فارسی: خبر مرگ شمعون پرس رو میده ار گرفتن جایزهی صلحش میگه و تحلیل و گزارشی مفصل. برمیگردونم رو بیبیسی عربی: تو همون صفحه و لیست ِ خبر از روی خبر درگذشت شمعون پرز میپره و خبری رو میخونه در مورد پسری بیست و یک ساله که دوبار مورد گزش عنکبوتی سمی در عضو مردانهاش میشه. به فاصلهی پنج ماه. گزارشگر...