-
فسبحان الذی اسری ابمهر عباس و رواهم بعض من آیه السطوی
شنبه 17 مهر 1395 18:48
این شعر، شعری حماسی و شریفییه که در مورد ابوالفضل گفته شده. و امشب منسب به ابوالفضل میان عربهای خوزستان. شعر رو که شعری محلی و عامیانه هست، برای عربای شعردوست میذارم و همهی کسانی که علاقمندند البته. شاعر جوانی خوشصدا و خوشکلامه.از خانوادهای شاعر و شعرگو. اینا عربایی هستند که باعث فخر و خوشحالیه انتساب بهاشون....
-
اِلا و للا
شنبه 17 مهر 1395 03:02
ملت عشق تا حالا که نزدیک آخرشه کتاب مزخرفی بود برای من. حسم بش درست بود. وقتی دیدمش گفتم این کتاب رو بخونم طی خوندن فحش خواهم داد. و دادم چقدرم زیاد. الان یادم نیس به کی. یکیاشون ر بود که عین والهها و شیفتهها ادعا کرده بود عالیترین چیزی که میشه در مورد عشق خوند و بعدش یبوست گرفت. دوسش نداشتم. نمیگم اثر بدیه یا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 مهر 1395 02:42
چند پست پایینتر نوشتم که برای نانا خوشحالم که میتونه راحت در مورد مادرش حرف بزنه الان و بعدا که همسن الان من شد...سیزده مهر-ساعت سه و چهل و سه دقیقه. پستی بیعنوان. خوندمش امشب و دیدم چه یه طرفه عاشق خودم شدم به عنوان مادر تو این پت. از کجا معلوم؟ مگه من تو ذهن و روح و سر نانام که بدونم چطور نگام میکنه؟ چه مادریام...
-
زندگی حشرات - قسمت چندم
شنبه 17 مهر 1395 02:01
برگشتنی جادهها وجود لیزی بود با نوری در اطراف..بویی شبیه سوزاندن کود..میشد جایی زندگی کنی که مناظر بهتری ببینی موقع برگشتن و بویی بهتر به دماغت بخورد.. خوب جادهی زندگی من همین است دیگر. جاده بود دیگر بههرحال نه تونل یا مسیری که ببلعدم....مسیر برگشتن به خانه. نه مسیر در سکوت به بیرون نگاه کردن و اشکها را با درد و...
-
نه اونقدر مهربون و نه خیلی نامهربون
شنبه 17 مهر 1395 01:32
به خونه برگشتیم و زیر دوش گرم مسواک میزدم. آروم بود خونه و خنک و خوشبو. نه زیاد تمیز. نه خیلی به هم ریخته. سال نه خیلی مهربون و دلچسب و نه غیرقابلتحمل..بالاخره پرسیدم تصرف عدوانی تموم شد؟ گفت آره و گفت اعصاب خرد کن بوده یه خرده. زن عاشق شده و توجیه میکنه و مرد برخلاف آنچه به نظر میرسه دنبال محبوب بودن و شدنه و...
-
انا من المی فأرأو بدمی
جمعه 16 مهر 1395 21:29
این رو حسین الاَکرف خونده. از ریتم و شعر و معانیاش خوشم میاد. هنرمندانه خونده و سروده شده. ترجمه همیشه قشنگی متن اصلی رو خواه ناخواه میگیره...با این وجود لحن خوب و تاثیرگذاری داره. ویدیوی این پست رو از این آدرس دانلود کنید. انا منک الیک حسین انا منک إلیک حسین ! من از توام و برای توام حسین انا من ازلی والى اجلی .....
-
و لا صوت فقط کلمة نعم
جمعه 16 مهر 1395 19:17
این رو با صدای باسم کربلایی دوست دارم. توی ماشین امشب شنیدیمش. ویدیوی این پست رو از این آدرس با کیفیت خوب میتونید دانلود کنید. از این آدرس برای شنیدن دانلود کنید. اجه الموت نزل شایل علم: مرگ از راه رسید، علم به دست پیاده شد و لا صوت فقط کلمة نعم: صدا نباشه، فقط کلمهی چشم باید به گوش برسه ********************* انا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 مهر 1395 02:21
روی تخت مینام. باید رو تخت بخوابم. دخترش رو برد اتاقی دیگه...و من موندم اینجا بغل تختش روی پاتختی کتاب مقدس مینا هست: جین ایر. این یکی نسخهی انگلیسیاشه..اونقدر خوندتش که دستخورده و مستهلک شده..با نگاه اول متوجه میشی چقدر این کتاب دور زده شده..چندبار از اول تا آخرش بلعیده شده...خودش میگه زبان پرتکلف و سنگینه به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مهر 1395 11:41
این رو میخوندم- زنده باشی رو... خندیدم از دست مادرم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مهر 1395 11:05
چطور میشود کسی را زیاد دوست داشت اما ازش در آن واحد متنفر بود؟ وقتی بیدار میشوم سال دارد روضه میشوند...بلند...من ساعتها بعد از بیدار شدن حال زنده بودن ندارم...انرژی ندارم...سال مثل عروسکها سرش را از روی بالش که بلند میکند میتواند داد بزند: سلااااااااااااااااااااااام دارد تخم مرغ درست میکند...روغن را مثل همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مهر 1395 02:57
یک زمانی من زنی طلبکار بودم. زمان دوری هم نیست. خیلی نزدیک. دو ماه پیش. سه ماه پیش. کمی قبل از عملم..کمی قبلتر از درد کشیدن روی تخت بیمارستان توی تنهایی و تاریکی و خوابهایی که تا عمیق ترین لایه های روحم تعقیبم کردند یک زمانی من آدم طلبکاری بودم.. از همه طلب داشتم..انگار دنیا به من بدهکار بود. حتی بعد از عمل یکی دو روز...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مهر 1395 02:08
در پیغامها گفتن که عابس از اصحاب امام حسین بوده. من نمی دونستم من به مرد گردن کلفت خشن ترجمه کردم . معنای عابس که از عبس میاد اخمو هست در اصل ولی غیر تحت تلفظی به گردن کلفت و شجاع و اینا ترجمه ممکنه اما اگر شخص باشه ترجمه ی دیگر باطله و اسم همون شخص باید آورده شه ک.من نمیدونستم. ممنون ک گفتید
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مهر 1395 01:03
به سال گفتم گوسفند رو نیار خونه برا کشتن. بعدا نمیتونم با خیال راحت بخورمش. گفت همیشه میدونسم مهربونی. خودم هم حس کرده بودم مهربونم. نه تا این حد البته. چه میشه کرد. قلبم رئوفه و شکمم عاصی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 15 مهر 1395 01:02
ویدیوی پست پایین رو اگر میخواید از این آدرس با کیفیت خوب دانلود کنید.
-
ادری ما ینسانی
چهارشنبه 14 مهر 1395 23:24
برای اونایی که با من همسلیقه و نظر و همدلند در این روزها. با صدای "باسم الکربلائی" : انت ما تعنینی انت ما تعنیلی ما أعوف حسینی: تو برام مهم نیستی. من حسینم رو رها نمیکنم ____________________ هذا دربی ما أعوفه و لا أبدله ابثانی : این راه منه و با هیچی عوضش نمیکنم ما نسیت حسین لحظه ادری ما ینسانی: حسین رو...
-
جوابت
چهارشنبه 14 مهر 1395 23:02
خوب باشه. لعنت الله علی شمعون پریز و حامیانش. جلاد قانا. الی جهنم و بئس المصیر انشاءالله. بذار جایزهی صلح نوبل رو توی حفرهی والدهاش فرو کرده باشن. از نظر من با ابوبکر بغدادی یکیه. ابایی هم از نوشتنش تو اون سایت ندارم. پ.ن: از لیست مترجماش بنداز من رو بیرون..جلوی اسم شمعون پرز ننویسم جلاد قانا؟! بنویسم چی؟ طرفدار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 22:44
برادر هاشم دلهی روی منقل رو بلند کرد و گفت اتفضلی خویه. ته دله جای گرد و گود افتادهای روی خاکسترها برجا گذاشته بود. پیش سال ایستاده بودم. فنجون رو گرفتم... چشیدمش. نمیتونستم قورتش بدم. اگه میریختم یا میگفتم نمیخوام بشون برمیخورد. خیلی من رو زن مردی فرض کردن که تو کوچه بم قهوه تعارف کردن و وارد حریم مردونهاشون...
-
سبحان ربی...مارمولک رو دیواره.
چهارشنبه 14 مهر 1395 19:08
اول در هال رو که رو به حیاط باز میشه رو باز کردم. دوم جیغ زدم. یه مارمولک به رنگ خاک با نقطههای تیره رو دیوار بود. از ترس و چندش رو بازوهام کوبیدم چندبار. رفتم تو حیاط نماز بخونم. هلال ماه قشنگ بود مثلا در پی آفرینش حس روحانی بودم. به وجود اومد بحمدلله هم کمی، اما تو رکوع دیدم یه مارمولک خاکستری با دمی دراز و نقطه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 18:18
با خواهرا میشه هر کدوم یه جور حرف زد و خندید. با مینا میشه در مورد سول گفت و خندید. در مورد خونوادهی شوهرش. و شوهرش. با ننهخلف میشه در مورد بچهها حرف زد. و یاد گرفت ازش بردن آش به مدرسهی بچهها باعث خوشحالیاشون میشه..پارچه سیاه بگیری ببری کلاس رو باش عزادار کنن یا دم خونهات رو بدی بچهها..یا یه کلمن بزرگ شربت...
-
اوکی مای سان
چهارشنبه 14 مهر 1395 13:47
- ماما راحت شدی؟ این رو بن میگه. عصبانی دمغ و پکره. - با این مدرسهای که من رو بردید امسال. مدرسهای که بچههاش زنگ تفریح درس بخونن...زنگ بیکاری درس بخونن و بدتر...نشستن درسای سال قبل رو مرور میکنن و یه هفتمی گذاشتن یه ذره بچههای نهم و هشتم رو نمیذاره رد شن..نه آقای فلانی گفته دوازده و نیم..حالا دو دیقه به دوازده...
-
مرد آئنی
چهارشنبه 14 مهر 1395 12:30
-عکست رو کی گرفتی؟ -دیشب -کی گرفته؟ سال یا بن؟ -سال -کجاس اونجا؟ -خونه -دم در خونهاتون؟ -بله -توئه دیگه؟ بیرون نیس..چون حجاب نداری. -بله -آها..مشکی هم پوشیدی .. -بله -سیوش کردم -باشه -حجاب نداری -نه -چون توئه دیگه -بله -خیلی سادهای -بله -چاق هم نیستی اونطور که میگی -بله سیوش کردم -باشه -عکس من رو دیدی؟ مشکی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:56
- نمیای اوبودان؟ - نه - چرا؟ - خستم.. - وجدانا محرم فقط اینجا محرمه...بیا ناموسن - حوصله ندارم - برا محرم نگو حوصله نداری - خستم برادر من... - بیا روضه بابام...امسال شیرکاکائو داده با کیک...دخترا هلاکن از خنده...خواهرات میگن شهرزاد بود زنده نمیموندیم.. - خوبه خوش باشن - شهرزاد بی تو نمیگذره...یه روزش رو بیا دیگه -...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:41
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:35
بعد میرسیم به مبحث روضه. من روضه دوس ندارم. ناله و جیغ و داد و.. سینه زنی دوست دارم. شور. واحد. یا عربی.دوس دارم فقط ... خدایا چقدر خسته میشم...گور بابای همه چی. حوصله ندارم یه ذره از اعصابم مایه بذارم برای این چیزا.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:32
روبروی خونهی ما یه ترومپولینه. بچهها روش میپرن. تا قبل از محرم لری میذاش اکثرا: جیمه ز رد جونوم گلهات ز چنه...تکیهات به دیواره..سیلت تی مونه.. این رو هر شب میذاشت تقریبا..گاهی تنهایی دستمال بازی میکردم ..یاد گرفته بودم ته دستمال بازیها قر کوچیکی هم به کمر بدم ..این رو تو مراسماشون دیدم. یا چیزای دیگه. از ناله...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:13
از دیروز عصر سال چقددر جیغ زده باشه و داد و فریاد و غر و نق برای کیروش خوبه؟ میخوان یه فوتبالی رو تاسوعا یا عاشورا یا روزی توی این تاریخ بندازن. سال داره دیوانه میشه. من هم دوست ندارم این کار رو. سعی میکنم بش فکر نکنم و بذارمش روی بقیهی کارهایی که خوب یا بد توی این مملکت انجام میشه و خوشم نمیاد. سعی میکنم زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:04
پدرم اینا شب هفتم آشپزی دارن. بابام میپزه. شب هفتم رو عربا شب ابوالفضل در نظر میگیرن. مادرم قبلا برای سال نذر کرده بود که هر سال بپزه شب هفتم. نمیدونم به چه مناسبت. یادم رفت. اما سال رو مامانم دوست داشت و... حالا. چون شب هفتم خیلی پخت و پز زیاده شهرمون مامانم اینا گفتن شب هشتم یا ششم بذارن. سال از دیشب سرم رو خورده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:01
سال شور همه چی رو درمیاره. دیشب کانال الاهواز رو گرفته بودیم. منم مثل خیلی از عربای خوزستان از جمله مادرم این کانال رو میبینم هرازگاهی...کانال ماهوارهای که رو شبکه دیجیتال هم هست فکر کنم....باسم کربلایی رو نشون میداد که جوونهایی عین دسته گل سینه میزدن پای روضهاش یا نوحهاش یا چی.... فکر کنم کربلا بود. - اینا چرا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 11:00
وقتی محرم میشه حس فیلم دیدن رو از دست میدم. هر فیلمی ببینم دیدنم همراه با حس گناهه. فکر میکنم با خودم اگه یکی از نزدیکانم پدرم برادرم یا هر کس دیگهای ...بازم حس دیدن فیلم داشتم؟ خوب نداشتم....سریال رو که از قبل نمیبینم اما حتی اگه سریالی عربی باشه و به هوای مسخرهبازی دیدن تماشاش کنم دیگه نمیتونم ببینم.. پس حس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 01:20
آب توبه رو کس ننه اش ریخت و کل ماجرا تمام. باشه. الله کریم . صایر کسکین و مومص یعنی. اشگد واحد یشتهی یتفل اب ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 مهر 1395 01:16
یعنی خیلی به روز و خفنه. ب واتساپ می گه واتس. _ تو تل نیستم اما واتس رو هستم. تل یعنی تلگرام لابد. خوش لعد کس بی بی اتک. انت و واتس امک ام الگمل و الصخول.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 22:49
یک پست ِ خوب، سالم، بیفحش و شهرزادیانه... نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390 ساعت 2:3 شماره پست: 63 بعدازظهر خانم همسایه اومد دم در. درو بن باز کرد هر چی خواستم نرم دم در نشد. سال منو زورکی فرستاد و داد زد اینطوری میری؟ گفتم زنه بابا..سرم مثل الان داشت از درد میترکید. پس کلهام میکوبید بالای چشام..وای خدا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 22:41
{...} ولی در مورد غمگین بود اشتباه کرده بود: خیلی بهتر است تا جوان هستی غمگین باشی. یک زن جوان غمگین دیگران را به تسلی دادن وامیدارد، درست برخلاف یک پیرزن غمگین. با اینحال اهمیتی ندارد. صفحهی 389- آدمکش کور
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 22:38
پیشخدمتی با صورت محبتآمیز برایم قهوه میآورد، با مهارت قهوه و شیر داغ را از دو قوری که بالا و در فاصله نگه داشته بود توی فنجان میریخت، و من مثل اینکه شعبدهباز بچهها باشد، مجذوب این کارش بودم. یک روز به من گفت- کمی انگلیسی بلد بود- "چرا اینقدر غمگینی؟" گفتم "غمگین نیستم." و شروع به گریه کردم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 22:34
پایان شب سیه سپید است، این شعار آنهاست. و پایان سپیده هم سیاهی است. 371- آدمکش کور
-
چرا؟ واقعا چرا.
سهشنبه 13 مهر 1395 17:26
دیشب طی دعوای نه چندان دوستانه و محترمانهای با سال شیشهی در سمت شاگرد( شاگرد منم اوسا) ماشین رو خرد کردم. و لامپ تو گاراژ رو. اولی با کوبیدن و دومی باسنگ. به سال هم سنگ زدم که بش خورد خوشبختانه. سال برای ترسوندنم ( انگار برام مهم باشه حالا و البته بعد از کلی خشونت که در حقم خرج کرد که حوصلهی نقلش نیست) گفت از فردا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 17:12
سال خبری میخونه برام: مرگ زن میانسال تهرانی بهخاطر لیپوساکشن. میپرسم کدوم بیمارستان؟ - نمینویسن که - باید بنویسن که نریم - مگه میخوای بری شما؟ - بللللله..البته لیپو نه...ولی کشیدن اینا... - باشه بش میگم - بابا من سه روز زندان بودن آما دینایه دیدم.. این رو با لهجهی عربی غلیظ میگم..یه بار از سیدعباس برمیگشتیم...
-
مامانش
سهشنبه 13 مهر 1395 16:45
نانا ازم میپرسه: ماما آدم ریاضیاش ضعیف باشه چی میشه؟ - مامانت. با چشمای گرد ذوق میکنه. مجوز گرفته مثل من بشه یعنی. چشم امیدم به او که دبستانی بود، بود. بن که ریاضیاش مثل سال نشد. ژن خرفتی قویه ظاهرا. خیلی از اونچه فکر میکردم کَلفتتر.
-
اُبایک...اُبایک...اَولدش اُبایک
سهشنبه 13 مهر 1395 16:38
چند سال پیش در چنین روزی نانا اومد تو زندگیم. از اون به بعد زندگیم بهتر قشنگتر شد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 16:35
بن میگه بالاخره چیزی پیدا کردن بش بخندن. معلم فارسی در جواب سئوال یکی از بچهها سرش رو یه وری گرفته و خیلی خیلی لاتی پرسیده: چی؟!! امسال ناراضیه چون مدرسهی بهتری بردمش. به نظرش کلا این مدرسه خوب و بهتر و بچه مثبتانه و به درد نخوره از اساس. امروز گفت: بالاخره تونستم تحملش کنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 16:24
به سال میگم پیشنهاد دخترش برای نامه نوشتن چیه. میگه تشکر هم داره. فکر کن نداشتیم. خوب بله. شما باید تشکرات ویژه بکنی از خدا. جنس اصل برزیلی. مارکش روشه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 16:17
تو کتاب کار فارسی نانا ازش خواستن نامه برای خدا بنویسه. نق میزنه که این لوس بازیا یعنی چی و برم تو آسمون پستش کنم حالا؟ و اصلا چی بنویسم؟ صداش رو لوس میکنه و اطواری و میگه: خدای مهربان ممنون که به ما کون دادی. منظورش اینه که برای ما کون آفریدی. دهنش رو میگیرم و میمیرم از خنده. نباید اینطوری حرف بزنه بهخدا. ولی...
-
اما گناه داره
سهشنبه 13 مهر 1395 16:03
امروز خانم نانا ازشون پرسیده تا حالا از پدر مادرتون کتک خوردید؟ دستاتون رو ببرید بالا. چرا این سئوال رو کرده مهم نیست...مرض غیرقابل تفسیر بعضی معلمها دیگه؛ به هرحال اونایی که کتک خورده بودن دست بلند کردن و البته و صد البته نانا جزئشون بوده. وقتی گفت منم دست بلند کردم نگا کرد تو چشمام. نگران قضاوتم بود. - خوب بعد؟ -...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 مهر 1395 15:43
نانا که میاد ازش میخوام جورابش رو بشوره. دستش نمیرسه به طناب بش گفتم بین دو میلهای که درام آب روشون سواره براش طناب میبندم. فعلا میشوره میچینه رو این میله و هی فرداش جوراب تمیز پا میکنه..یادش میره شسته شده رو برداره. یا براش مهم نیست یا چی. بههرحال امروز دیدمشون..یاد خودم افتادم که میپریدم تو هوا دستم به...
-
دلیلش اینه.
سهشنبه 13 مهر 1395 15:07
أخاف اشتکیلک و اعذب دلیلک.
-
اخاف من اشوفک...بعد ما اعوفک
سهشنبه 13 مهر 1395 14:59
شریفه رفته بود مشهد. همین دیروز برگشت. بم زنگ زده بود و شمارهی قبلیم رو چون دیگه ندارم نتونسته بود بام حرف بزنه. زنگ زده بود به مینا سراغم رو بگیره. مینا تو شلوغیای اول مهر و دخترش اینا رو لابد فراموش کرده بود بم بگه. از تو حرم زنگ زده بود. شریفه/عبیر، خیاطی که بام دوسته و میتونم ساعتها باهاش تلفنی حرف بزنم، با...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 مهر 1395 15:54
احمد مطر شاعری عراقی هست. شعری داره به اسم الاختیار. انتخاب. قلبیترین شعری که در این مورد خوندم. مهم نیست کی باشم و چی...اما اگه بم بگن انتخاب کن خوانندهای ثروتمند برای یزید باشم یا نمازگزاری گرسنه پشت سر حسین.. گرسنه پشت سر حسین نماز خواهم خواند مهم نیست پشت سرم چی رو جا بذارم همی غیر از این ندارم که با مرگ در...
-
إن لم یـکن بین الحــسین وبـیـنـنـــا نـسبٌ فـیـکـفـیـنا الـرثاء له نــسب
یکشنبه 11 مهر 1395 19:45
یکی از بهترین قصایدی که در مدح امام حسین خوندم قصیدهای از نزار قبانی هست...از نزار توقع شعر در مدح زنان و شهوت و زیبایی و شراب میره...شاید تو ایران شاعر عشق و زن شناخته شده باشه...کسی از اشعار حماسی حسینی و ارادتش به پیامبر و فرزندانش اطلاعی نداشته باشه...تو کشورای عربی هم که این موضوع به عمد مسکوت گذاشته میشه. با...
-
آقای دراز و خانم مو قشنگ
یکشنبه 11 مهر 1395 15:42
به بچهها ناهار میدادم. به نوبت قاشق در دهن. بن. نانا. نانا.بن. بن گفت ماما اگه بچهها بدونن تا الان قاشق میذاری دهنم بم سلام نمیکنن دیگه. - نکنن..هر وقت مثل بچهها خوشغذا شدی قاشق نمیذارم دهنت.. - مامان نهمم ها..اول دبیرستان - تا وقتی تو خونهی منی وظیفهی غذا دادن بت با منه...وقتی رفتی از خونهام هر چی و هر...
-
تیزی الماس
یکشنبه 11 مهر 1395 15:22
آخرینباری که دیدش رانش کبود شده بود. کاش خودش آن را کبود کرده بود. این جای پایت چی شده؟ به در خوردم. همیشه وقتی دروغ میگوید میفهمد. یا فکر میکند میفهمد. اینکه فکر میکند میداند ممکن است خطرناک باشد. زمانی یکی از استادهای سابقش به او گفته بود ذهنی به تیزی الماس دارد. در آن زمان خیلی از این حرف خوشش آمد. و حالا...