-
من و دیکتاتور و شونه کردن موهای روی سرم
جمعه 23 مهر 1395 23:34
باید موهام رو شونه کنم اما حوصله ندارم. خیسند..سال احتمالا داره دنبال شونه میگرده که بدتش به من. بیصدا همونطور که دیکتاتور ژیلتی تقدیم زن فمنیستِ فیلم دیکتاتور میکرد. جلوی چشمم میذاردش. -این ژیلت رو کی فراموش کرده اینجا؟ برای اینکه زن موهای زیربغلش رو بزنه. زن توی سوپری برای خدمت به بشریت، آزادی بیان و حقوق...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 03:26
عشق برای من همیشه بعد از شب دهم نیاز بود مثل کشیده شدن با دستی که روی مچش تسبیح قرمز داشت و آستینش تا بالای مچ بالا زده شده بود مثل کشیده شدن توی تاریکی .... کوچک ...تنها ...ترسیده و ب او رسیده تمام.شد نه؟ دوره ی من دوره ی این حرفا آره تمام شد ب مادرم هم نگفتم دیگر تمام شد ب کسی نگفتم ب هیچ کس...هیچ وقت چیزی نگفتم ب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 03:19
زینب ممنون که علیرغم همه چی اینجا رو می خوندی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 03:07
باید خوابید پوسید مرد و ننوشت
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:55
مثل باسم کربلایی ک صداش صاف بود و موها ش سیاه و ریشش کوتاه و سینه زنی هاش مهر داشت نه دعوا و تهدید و اینهمه عصبانی نبود و مبارز نمی طلبید و اون اخاف من اعوفک رو اجرای زنده اش رو نه ضبط شده اش رو خیلی غمگین میخوند و وقتی می خوند انشدک لو مشیت ابضعنی و اتیسر تگدر تنهض اتشد الضعن تگدر اذا بسیاطه خصمک یضرب الخدر تگدر تحمی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:54
بعضیها پیر میشن و یاد جوانی هاشون می افتی و حس می کنی دوسشون داری چون جوان بودن چطور میشه توضیح داد؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:47
به نظرم حالم خوب نیست و خواهرم امروز پست بنی عامر و بنی اسد و بنی تمیم رو تعریف کرد همون که اون روز نوشتم می خوانید پس بعد چطور میشه نوشت واقعا ؟ من که دوست و همکار و هم چت و فلان ندا م منم و این وبلاگ ننویسم توش؟ چه کنم پس ؟ آها
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:44
فاطمی نیا یا به قول صورت خودت خودت و رو می کرد زمین زو ندارم دیگه ای هم که می که می کنم. من نمی تونم بگم وقت پیش بره تو این کار دنیا و آخرت چرا که با سه تا حالا هزار بار می خوام. من نمی رو می نویسم بگو. اما با این حال گیری و ثبت نام در این رو بت بگم ؟ ه های شنو چان س جای قشنگی که می که باید و نباید کاری کرد. اما با نخ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:40
بگذریم یه روز نورا رو جر میدم. و علی الله فلیتوکل المتوکلون یا همچین چیزی هیچ وقت مذهبم خوب نبود چقدر بوی خیار تو کلاس وقتی ظهرانه بودم و ریاضی داشتم گریه دار بود
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:36
الان گریه ام گرفته ح.صله ندارم بگم چرا کلا حوصله ندارم دیگه گریه ام گرفته هوس ماهی کردم با شوید پلو اما برا این نیست ک گ یه ام گرفته خودم رو زن بی نیاز ب آدما تصور می کنم قدم مثلا نزدیک دو متره همیشه فکر می کنم قدبلندا خیلی قوی ان نمی دونم چرا بهرحال قد بلند م و سیگار نازک می کشم و اصلا برام مهم نیست نورا،کیه و چرا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:30
یه خواننده دارم هر وقت برام جی میل میده خوشحال میشم گاهی فکر میکنم ممکنه امروز نوشته باشه؟ تو جواب دادن بخیل و سردم اما بیشتر وقتا چشم به راه جی میلهاشم چند دقیقه پیش به سال یه کله زدم که خودم الان سرم درد گ افته ازش چون عصبانی بودم خیلی دلیل داره چرا .... من از نورا بدم میاد خیلی مهم نیست یعنی راسیاتش حوصله ام نمیشه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 مهر 1395 02:25
باید بنویسم خسته ام اما بیشتر از خستگی نیاز شدیدی به نوشتن دارم لپ تاپم روشن نشد شاید مرده باشه مهم نیست همیشه وقتی چیزی از دست می دم فکر می کنم خوب شد مرد و راحت شدم همیشه ترس از دست دادن از خود از دست دادن بیشتر و بزرگتره.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مهر 1395 14:47
نشستم روی کاشیهای خونهی مینا. چندتا کاشی رو هم چیده بودن ..امروز نرفتم روضه. دیر بیدار شدم و خسته بودم. نمیتونستم مثل سالای قبل برم روضه..همهجا خلوت بود...نشستم روی کاشیهایی که رو هم چیده بودن...ملایی بد صدا از دور میخوند...سایه بود و باد میوزید..توی شهر من از صبح زود مقتل رو میخونن...از اول واقعهی کربلا رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مهر 1395 03:37
توی ماشین صدای سینه زنی بلند بود گفتم سرم درد میکنه حس،می کنم ب نور حساس شدم و صدا و باد کولر خاموشش کن جوری نگاهم میکنه ک انگار قاتل امام حسین منم و خودش مختاره. چرا همه کمر همت می بندن از چیزی که خوشم میاد کمی یا بیشتر از کمی زده ام کنن؟ من آدم زود خسته بشویی هستم واقعا حق دارم خسته بشم از صدای سینه زنی و روضه امشب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 مهر 1395 03:31
خوب بودن یه وقتایی گرفتن یه جفت گوشواره ی مینا سازه از مینا.
-
کُل ما مرَ على الکوّن مِن الأحزان قد مرَ من هُنا
سهشنبه 20 مهر 1395 13:07
ظلمونی ؛ قتلونی ؛ وتناسوا من أنا صارت الآلام فی أرض الأسالی وطنا کُل ما مرَ على الکوّن مِن الأحزان قد مرَ من هُنا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مهر 1395 13:02
فمن عنی یحامی و هذا شیبی خضیب؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 20 مهر 1395 03:07
یسجلنی- باسم کربلایی..
-
انت االعباس
سهشنبه 20 مهر 1395 02:57
انا العباس
-
یا مرادی...یا عمادی..
سهشنبه 20 مهر 1395 02:42
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 20:52
دیروز صبح سعاد اومد. چرا؟ میگفت کاری داره اینجا و اومده سر راهش به من سر بزنه. چرا این زن با وجود کمک کردنهاش و یاریرسانیاش آدم خوبی نیست برای ارتباط؟ من حق دارم همیشه ازش فراری باشم و دلم نخواد باش در ارتباط باشم. چند روز پیش زنی از روستای شوریده در مورد اصل و نسب خانوادهی پدری سعاد خیلی چیزها به من گفت. این...
-
تهدید من از طرف پدر به پرت شدن توی دیگ روی این آتش، اگر اینقدر توی دس و پا باشم...قول دادم نباشم. اما بودم.
دوشنبه 19 مهر 1395 20:02
-
آبکش کردن برنج همچنان با ملاقههایی که پدرم خیلی دوستشان دارد و از خریدشان سیر نمیشود. دستهچوبی و خیلی بزرگ.
دوشنبه 19 مهر 1395 19:56
-
چک کردن برنج با کفگیرهایی که پدرم خیلی دوستشان دارد. دسته چوبی..و بزرگ.
دوشنبه 19 مهر 1395 19:54
-
نمک ریزان پدر در آب برنج..مقداری از برادر..و چیزهایی در این حیطه.
دوشنبه 19 مهر 1395 19:51
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 19:23
ابدا فلحزن لایکتب الا بلدموع الجاریات
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 19:14
امروز لباسم رو دراوردم دیدم بازوهام شدن عین بادمجون. آروم میزدم. خیلی آروم...اصلا قصد خودآزاری یا خودزنی نداشتم...آروم حتی شبیه سوسولی میزدم رو بازوهام..ولی پوستم مسخره و حساس و نازکه..کبود شده بود..تعجب کردم..همیشه با خودم میگم بابام با این پوست چه میکرد و آدمای دیگه با روح آدم این پوست که پوستش نمایندهی روحشه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 19:10
یکی از آرزوهام اینه که با عزت بمیرم. مسیری رو طی نکنم که تهاش مردن همراه با ذلت و شرمندگی باشه در برابر خودم بیشتر بعد خدا. دوست دارم خوب بمیرم. قبلش خوب زندگی کرده باشم.
-
ساذوق الموت بلعز و لا لذل هیهات....انشاءالله.
دوشنبه 19 مهر 1395 18:56
این رو از نزار قطری بشنوید. فارسی- عربیه دوستش دارم. این لحن رو دوست دارم. غم خوبی میده بم. غمی که دوست دارم. غمی خوب و محترم. این رو خیلی بش احترام میذارم. خیلی دوستش دارم. برای اونایی که خودشون میدونن کیان و همیشه یادشونم و دعاشون میکنم. و برای اونایی که براشون مهمه و علاقمندن.
-
اوی هلی...یا ظلام یا هلی
دوشنبه 19 مهر 1395 18:28
زنی مسن موقع بیرون اومدن از حسینیه خندهاش گرفت. یاد مادرم انداخت من رو نمیتونست نخنده. شاید اگر زنده بمونم و پیر بشم اینطوری بشم منم. میگفت آخخخخ از دست این زنای بنیربیعه پام رو له کردن و شکمم رو هم الان میدرن..زنها میخندیدن که چیکارت داریم خاله...تند تند راه میرفتن دسته دسته سمت خونهی امعدنان که مراسم سینی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 18:14
امروز روز قاسم بود. سینیها رو اوردن..داماد شریفه بود. عروس هدا. قاتل مرضیه خواهر شریفه..لرزش خفیف عروس من رو به شک انداخته بود. داشت میخندید زیر لباس و قاتل با لباس قرمز که مرضیه بود شروع کرد با شمشیر گردن قاسم رو بریدن..خیلیها گریه میکردن...نانا همهاش میپرسید چرا واقعا نکشتش. بعدشم معصومه زنبرادر شریفه با یکی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 18:03
دیشب داشتیم از حسینیهی محمدیهای روستای سعاد اینا برمیگشتیم که پسربچهای نانا رو هل داد. دسم قبل از دهنم کار کرد. توسری خورد بچه ازم..بعدش بش گفتم: - خو یواشششش....مرض داری؟ وحشی. نانا دسم رو فشار داد: ماما قویه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 16:45
امروز صبح شربت بردم تو کلمن برای دخترهای کلاس نانا. توش یه کم خیلی کم گلاب و زعفران ریخته بودم . همه می پرسیدن شربتش چیه .ندایی اندرون سرم فریاد میداد شربت شهادت. خیلی شبکه سهایی. اما به زبون می گفتم سن کوئیک..لیوانها ی یه بار مصرف رو گفتم بندازن تو سطل بعدا. آناهیتا دوست نانا به قول نانا بیستا لیوان خورد. مدیرشون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 14:31
همینطوری
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 14:25
تاریخ بنیعامر رو که میخونم میبینم از همون اول با بیتمیم جنگ داشتند. سال از بنیتمیم هست. . «یوم شعب جَبَله»؛ در این جنگ که به نظر برخی منابع از سختترین و بزرگترین ایام جنگی عرب بود و 57 سال قبل از اسلام رخ داد، بر بنیتمیم غالب آمدند. [۱۸] 2. «یوم ذی نَجَب»؛ در این جنگ که یک سال پس از شعب جَبَله روی داد....
-
بیا بخور
دوشنبه 19 مهر 1395 13:51
بابام اینا شام داده بودن. مادرم به بابام غر میزد که به مهموناش دوتاو سهتا پرس غذا داده بود؛ و بعضیاشون از اون یکی دره که تو کوچهاس میان باز غذا میبرن و بابام نه نمیگه. مادرم میگفت برای بچههای خودمون نموند و نوهها و دامادا.. از همه بیشتر ننهخلف جلز و ولز میکرد. میگفت پیرمردی رو دیده که دوبار اومده غذا برده و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 13:16
زنها ازم چشم برنمیدارن. به شریفه گفتم یه پارچه بنویسیم. ببنیدیم به دوتا چوب. یه چوبش رو مرضیه بگیره یه چوبش رو محبوبه...بنویسید این زن از کجا اومده و چرا. چقدر قراره بمونه. یه موکب درست کنیم. من زیر پارچه سینه بزنم و راه بیفتیم تو روستا. میخندیدن. زنی اومد و تا اصل و فصل و قوم و قبیله و عشیره رو درنیورد از پا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 04:30
عمهی شریفه که مثل اکثر آدمای روستا چشمای سبز روشن و پوست گندمی داره با موهای روشن پیشم نشسته بود. پسر این زن اومد خواستگاری خواهر طلاق گرفتهام. خواهرم گفت چشماش سبزه دوست نداره. خوب لنز میزد حالا بابا. بگذریم. زن خوبی بود. یا به نظر میرسید. بام درددل کرد. یه هو دلش برام باز شد انگار و هر چی داشت و نداشت ریخت جلوم....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 04:14
روستای شوریده جای قشنگیه. خونههاش بزرگه. گلیه. گل کاغذی داره. نخل. تمیزه...و آدماش آروم و ..بد نیستن. امتیازش اینه که عموزادهها با هم بدن و با غریبهها خوب. میشه توش خونه ساخت. البته آدمای تا بصلتالنخاع فضولی داره. بعد میگم چرا.
-
حرف بزنید...حرف بزنید..راحت باشید.
دوشنبه 19 مهر 1395 04:13
ملایهی عراقی همیشگی امروز فارسی خوند. گفت "عجمی" میخواد بخونه. زنها همه نیششون باز شد. من زیر عبا سرم رو بردم که نخندم. اما زنها رو میدیدم، زنهای عرب که خندیدند. ملایه خوند..هر چی دقت کردم یه کلمه رو متوجه نشدم. فارسی نبود در واقع. صرفا عربیای بود که عینهاش الف شده بود. و ذ و ض و ظ هاش ز تلفظ میشد....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 04:07
ظهر رفتم روضه روستای شریفه اینا. اسمش شوریدهاس. روستای شوریده. روضه خونهی زنی به اسم ایران بود. این یکی ایران برخلاف اون یکی ایران که دخترعموی پدرم بود و هست فارسی بلده. کمی. جا نبود بیرون پیش دمپاییا نشستیم. به دمپاییا نگاه میکردم. به خودم گفتم: متاسفم. میدونستم چرا. خوب بود. نانا پیشم بود.فقط کارای روستاییا حساب...
-
بلی. بلی.
دوشنبه 19 مهر 1395 03:49
تو حیاطم. لپتاپ خنک شده. این چیز خوبیه. باید مینوشتم نشونهی خوب. اما نشونه چیه؟ خوب هوا داره خنک میشه. هر سال این موقع هوا خنک میشه و اون موقع گرم. این نشونهی سرد شدن هوائه؟ بلی. بلی. بعد هوا که سرد شد و خنک چه اتفاقی میافته؟ بت میگم: هوا دیگه گرم نیست. بلی. بلی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 02:57
برای اینکه چرخهی ابتذال ملت عشق به نحو احسن تکمیل بشه عزیز زاهارا یا هر اسم دیگهای که داره مبتلا میشه به نوعی سرطان پوست.-در این فصلهای آخر که تصمیم گرفته بودم قضاوت رو در مورد محتوای کتاب کنار بذارم و خوشبینانه به جملات نسبتا خوبی که به چشمم میخورد نگاه کنم و به خودم بگم برخلاف پست قبلم در این مورد که حالا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 00:48
فردا شربت میبرم برای دخترای کلاس نانا. نانا لیوان لیوان بده به بچهها.. بش گفتم به بچهها بگه بگن یا حسین قبل از خوردن شربت. مثل بیبیام که یاد داده بود به من... امروز کاسهی آش به دست من رو نشون بچهها میداد..موقع تقسیم آش تو مدرسه..همه چی خوب بود. فقط من توی برخورد مستقیم خجالتیام تو تعارفا و خیلی بلد نیستم زبون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 مهر 1395 00:20
این ویدیو رو امشب تو ماشین دیدم. باسم هست که فارسی خونده. با لهجه کمی. اما از پسش براومده به عنوان آدمی که فارسی خیلی خوبی هم نداره. ترجمهی عربی هم داره برای اونایی که فارسی بلد نیستن. همهاش اینجا هست..عربی- فارسی..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 مهر 1395 19:36
مثل سابق میل نوشتن ندارم. اتفاقات زیادی میافتد که میتوان ازشان نوشت و گفت. اما وقتی میشینم روبروی صفحهی لپتاپ...کمی با دکمهها ور میرم. بعد میبندمش. همانقدر که زبانم سکوت کرده ذهنم هم دست از فعالیت برداشته. شاید دارم برای مردن آماده میشوم شاید هم دورهای و موقتیه. دورهای لازم نتیجهی شرایط و فلان. بههرحال...
-
پنجنخود
یکشنبه 18 مهر 1395 00:22
اول خواستم برای کلاس ببرم فقط. بعد به خودم گفتم نه خوب نیست؛ برای دفتر هم ببرم. بعد دیدم بقیهی بچهها چی؟ خو بوش رو میشنون هی آب دهن قورت بدن؟ به خودم گفتم پس برای همهی مدرسه ببرم. فردا آش میبرم مدرسهی نانا. همه چیاش رو قاتی کردم با هم. کشک و نعنا و پیاز داغش رو. تزیین اینا سختم میشد. راستش خیلی اهل تزیین هم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 مهر 1395 23:55
خود چای خوشمزه بود اما بیشتر از اون شکل روی جعبه رو خوشم اومد...هی نگاش کردم. ترکیب دود و رنگ و شکل میوه. با قلیون میچسبه...تصمیم دارم یه آبیاش رو بخرم. نیاش مخملی صورتیه. یعد چوبش کنگرهای مثل حالت قلعه. رنگ آبی سفید...آبی فیروزهای شیشهاش با خطای سفید روش با چشم بازی میکنه. این چای هم رو منقل میذاری زمستون و د...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 مهر 1395 23:44
توی جا شمعیهات که به لطف تو الان شدن جاشمعیهام، شمعهای قرمز گذاشتم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 مهر 1395 23:30
همه چی رسید امروز. پستچی رو خیلی وقته دمش رو چیدم. جرات نمیکنه خودش چیزی بیاره خونه. سال رو میفرستم بستههام رو تحویل بگیره. یه کارتن بزرگ. بازش کردم. یه عود کاراملی روشن کردم. فکر نمیکردم بوش خوب باشه. اما بود. همیشه از عودها، شامپوها، کرمهای بدن و عطرا و اسپریهای شکلاتی، کاراملی، کاکائویی، بادومی و چیزای چرب و...