-
و زخمهای من همه از "فلک" است.
یکشنبه 2 آبان 1395 23:57
سلام چطورین؟ رفتم کلی بذر خریدم. خدا کنه بگیره امسال..دعا کنید برای باغچهام. شما دعا کنید منم کود میدم..کود و تقویتی هم خریدم. اینجا خاکش فقیره باید آهن و مواد معدنی بش داد. خیلی خیلی دوس دارم گوجههام بگیره. قبلنها تو خونهی روستایی زمان سربازی سال که بودیم گوجه کاشتم و گرفت. عصر که میشد گوجه از باغچه میچیدم و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 21:48
مسیر تاریک بود. اشکهایم از یک جایی ...که ریشه در اندوه داشت ...ریشه هایش شناور در اندوه بودند آب خوردند و خوردند و ریختند درشت بی صدا روی صورت ....روی گردن سر خوردند و محو شدند .... تلخی تنهایی غم کم نشد. سکوت کردم.... آسمان تاریک بود من با سال تنها.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 18:16
پا روی پا انداخته منتظرم سال برام گذا مذا بیاره تو ماشینم و هی خودم رو بو می کنم خیلی این بو رو دوس دارم سال وقتی چلّب می کنه ب چیزی دیگه دس برنمیداره ...لزگه میشه حتما باید از چهارشیر سندویش بخوریم. فلافل و کوبه خو یه بار ببرم رستوران لبنانیها ....چی میشه یعنی هیشکی نبردتم حالا ....هیشکی هیشکی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 15:45
مهناز اومده بود خونهامون. ملافه پهن کرده بودم و پاهام رو داده بودم دستش. شیره رو گرم میکرد و ورز میداد تو دستاش...دماغش چسبخورده بود. فکر کردم باز عمل کرده. وقتی خم میشد انگار درد داشت. پرسیدم چی شده. براش پشتی گذاشتم و پاهام رو گذاشتم رو پشتیها که خم نشه. گفت که زنداییاش رفته مشهد. برگشته. اینم رفته وسط شلوغی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 15:07
بیبیام یه شعر میخوند: دکتر مصدق مضی سوی النفط ملی الانگریز انهزم و الارمن اتصلی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 13:34
بابام بم زنگ زده که شهرزاد وقتی کسی بات توی اینستا چت خصوصی میکنه چطور جواب شرو بدی من چه میدونم پدرجان گفتم اینستا ندارم بابا...اولش هیچی نگفت بعد عصبانی شد که یعنی چی ایسنتا نداری...مسخره بازی ها چیه درمیاری... انگار مموظفم داشته باشم که بش یاد بدم چطور جواب چتهای خصوصی رو بده...یه زنه براش نوشته شما خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 13:19
تلفن خونه زنگ زد.با خوابآلودگی در حالی که دایرهی لود شدن خیلی کند بالا سرم میچرخید گفتم الو..زنی حرفایی زد که درست متوجه نشدم. مثل اینکه میگفت شما زنگ زدید... ما؟ زنگ زدیم؟ به شما؟ اینا رو نگفتم. حس کردم گفتم اشتباه شده. باز زنگ زدن. - شما دوبار زنگ زدید یه چیزی گفتم. فکر کنم گفتم نه ما همچین کاری نمیکنیم..تلفن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 05:39
نباید بیدار بمونم. خواب شب خوبه. عوضش میکنم این قضیه رو.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 02:59
یکی از دردای آدم اینه که مردایی که میان طرفش یا سراغش بدریخت و هیبتن....درد مزاحمت و تجاوز به حریم شخصی یه طرف...تحمل صورت و اندامشون.. بابا حوصله ندارم انسان و متعالی باشم..برید قشنگ شید بعد بیاید مزاحمت. مثلا امروز یارو دور ماشین میچرخید...از تو کجا درش اورده بودن...درسته حالا منم در حد یه سرباز صفر بلکه زیر صفر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 02:53
براش مینوشتم دیشب سوسک کشتم اما مارمولک رو نیتروم بکوشوم.. نوشت وای خدای من لرا چه به روزت اوردن.. والا هیچی. باشون گشتم فقط.همین.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 02:49
خواهرم عکسای دوستاش رو داده. کلا خواهرام خدا حفظشون کنه تو کار دادن عکسای دوستاشونن. آه. یک آه بزرگ. دامن بلوزای بیرونی...آرایشای قهوهای و چشم قشنگی...ناخونای بلند...شالای زرد و سبز و..ژستای باسن یه وری...ممه جلو پرتاب شدنی... ولچ شهرزاد به خودت برس...شَوحرت جاوونه...دل داره...اونجا داره...ببین دنیا پر است از چه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 02:15
سال امشب دستش رو گرفته روبروم الا و للا ببوس...هی من انگشت وسط زدم زیر دسش با دهنم صدای بد دراوردم هی اون گفت: دلت میاد؟ بعد خواستم ببوسم گفتم رو بچهاش لکه نیفته ممکنه تو دلش بمونه..همون موقع دسش رو کشید. ناامید شده بود...سرم رفت بین سینه و شکمش. شروع کردم همونجا رو بوسیدن. اون روی سرم رو...عین مرغ نوک میزد رو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 آبان 1395 01:45
چند روز پیش درخت توت رو بریدیم. خوب خیلی برگ میریزه. به قول لرها: پَر. و بار هم نمیده اونقدرام. پس چه کردیم؟ به آقای ع گفتیم ببرش. سال راضی نبود. اونم مثل بابام دلش نمیاد درختا رو ببره. اما یا باید درخت باشه یا سبزی و گل. من مثل آقای ت(همسادهی به قول لرا قلبیمون- قبلیمون...البته اکه به منظور قلب بگیریش..پربیراه...
-
آقای عین، هنگام بریدن شاخههای درخت توت و دیدن کندو متعجب گشت. این عکس او را در حال تعجب و گفتنِ پیَع!(آوای تعجب) نشان میدهد.
یکشنبه 2 آبان 1395 00:17
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 23:44
سال انگار نمیشنوه. تبلیغ زنی نشون میده بَسیار زَیبا و مَلیح...رفته یه مجتمع..در مجتمع لباسهای طفلانه...در بدل فلان افغانی به فروش میرسد... از زیر لحافم که از گوشهاش دارم نگاه میکنم اوتوماتیکوار با نالهای مهوع از شدت لوسی مینالم: برو بیرون...از اتاقم برو بیرون..سال میگه ببین جای قشنگیه..دوس نداری بری خرید...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 23:37
شبکهی قبلی فوتبال سال و بن یه مشکلی پیدا میکنه میرن رو شبکهی افغانیِ راه فردا. .فوتبال میرسه به نیمه. سیاوش نشون میده. الکی؛ نه الکی نمیگم اسم ویدیوشه( هاها...باشه متوجه شدیم، بامزهای شهرزاد جان) دیدید؟ سال میخنده. بن میگه بابا تو که این رو دوس داشتی که. سال چیزی نمیگه. - شهرزاد دیدی چطور راه میره و حرکات...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 23:11
سال داره از توی تلویزیونِ من از شبکهی تاجیکستان تیورزش اچدی فوتبال میبینه. تو اتاق من. من رو تختم و سعی میکنم اهمیت ندم به گفتمان سال و بن در مورد رنگ سیاه نیانگ از تیم آثمیلان.. - انگار واکس زده - رنگ لباساشه...شهرزاد ببین عجیب سیاهه... سرم رو بلند میکنم: از اتاقم برید بیرون...از تلویزیونم فوتبال نبینید. - تیم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 21:59
نشستم تو حیاط یار و همراه همیشگیام علیاحضرت بوسی اومد رو دیوار. فلفل دلمهها و قارچا و گوجه سیبزمینی و پیاز و هویج رو خرد کردم...هویجا خلال...فلفلها به قول بابام گُلمانند...سیبزمینیها گرد..قارچا درشت..گوجهها نصف..پیازا حلقه..مرغا رو چیدم..ادویه زدم...قبلش روغن زده بودم... به صدای یگانه که از بیرون مینالید گوش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 21:43
سال گفت شام. گفتم اصلا. ناهار دوتا غذا پختم شام نمیپزم دیگه. گردنش رو یه وری کرد: من گرسنهام خوب...من بد غذام هر چیزی رو نمیخورم خوب.. آخخخخخ دل که نیست. پدر سگه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 21:42
نانا و بن رو برده بودیم دکتر. صداها گرفته و سرفه به راه. من دامن بلوز تنم بود. دامن چلتیکه . دامن چل تیکه و بلوز قهوهای نارنجی. روسری نارنجی. دمپایی نارنجی. پیاده نشدم. روشن بود اگر خودم رو به در و دیوار ماشین میزدم سال اجازه نمیداد پیاده شم. البته بماند که از خدام بود. وقتی سال تو ماشین بود مردی نگام کرد. سر...
-
سال
شنبه 1 آبان 1395 19:19
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 19:12
راسی گفتن اون دوغ بوده نه شیر باش بابا.. نمیخوایم حالا بریم مسابقهی تشخیص لبنیاتِ اندر مشک بدیم. همون دوغ رو تکون میدن ازش کره میگیرن. والا تو عمرم فقط چادرم رو در راه اسلام اونم تکون دادم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 19:09
دیشب رفتم پیادهروی. سال من رو برد. با ماشین. اون نشست تو ماشین من پیاده رفتم. دور اول شیییررر...دور دوم ای بگی نگی..شیر پاستوریزه...دور سوم غیرتی شدم دویدم...فکر میکردم سربازم از اینا که میگن هه..هو..هه..یعنی یک دو سه.. یک شب نیمهشب از سی صد و سی پایین پریدم دیدم دشمن گفتم دشمن -اینجا ایران است..مهد شیران است......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 18:56
بابا میگفتی شوهرِ خواهر خوردن نداره، از مال یتیم بدتره! آخی گفتی یار قدیمی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 18:53
صداهای شب تو حیاط شروع شده.جای بخیهها به برجستگیهای کوچولوی یه کم دردناک تبدیل شده. سال به بن داره ریاضی یاد میده ... فقط صدای این رو میشنوم: ریاضی دشمنش بیحوصلگیه... و بن هر بار اووفییییی ... میکشه و میگه خوب بیحوصلهام بابا... - تو نیتت اینه که ریاضی رو یاد نگیری بن... - چیکار کنم بذارمش رو به قبله نماز...
-
آبی ...آبی ..و واقعا مهتابی.
شنبه 1 آبان 1395 17:47
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:39
هوس کردم یه کارایی بکنم مثل قدیم. مثلا چنتا وبلاگ خوب بلاگفایی پیدا کنم بذارم تو لیست بلاگی به روز شدهی یکی از بلاگای دکوری و رزور شدهی بیخودکیِ بلاگفام و هی بخونمشون. یه سنگینی بود،رفع شده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:12
شبیه دهنکجی شد که. پس قدیما اینطوری آیکن میساختن. قربون حکمتت خدا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:11
کدوم خطه؟ این: /
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:10
دیدید میگن: من که عاشقتم که. ووووووی...یکی منه وگیره.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:09
گفتند تازهاشم ین خطه فلاش نیست فلشه..اونم این خطه نیست که اسم این خطه اِسلشه. تو پستای پایین من نوشته بودم فلاش. همه چی خو سخته. خطِ کجه دیگه. حالا اسم نداشته باشه. یِتیمِ.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:08
شبیه اینه: اینم مادرم نیست. خواهرمم نیست. خودمم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:07
گفتند مَشک هست تازه اینم نیست. خوب الان چه کنم؟ برم خودکشی؟ نهبلدوم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 17:07
گفتند مَشک هست تازه اینم نیست. خوب الان چه کنم؟ برم خودکشی؟ نهبلدوم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 16:49
اینه . اسمشم الان متوجه شدم مشک هست به فارسی. مُشک؟ مِشک. نمیدونم. آدم تو عکس البته مادرم نیست.
-
دیمُصو به سفر میرود.
شنبه 1 آبان 1395 16:42
دخترا از مادرم یه فیلم فرستادن در حال تکون دادن سِگا هست. توش شیر محلی گذاشتن تکونش میدن که ازش کره اینا بگیرن. به سیمین گفته امو( اونی که تو موبایل نشونمون میده) رو بذار .. نگاش میکنیم داره تکونش میده سگا رو میخونه: لالا گل ریزه...دیمصو رفته ایذه.. چه شعری هم درست کرده.. احساس لر بودن داره یعنی.
-
یک روز خوب با قلیهماهی
شنبه 1 آبان 1395 16:27
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 16:14
چادر نانا پیشم بود سرم کردم یه هو. مادرم گفت: شهرزاد فیلم بازی نکن..قرتی بازی درنیار.. گفتم نه به خدا من جلوی دوربین باحجابم..حالا مادرم تو ماشینه..یههو گوشی رو از ننه خلف گرفت سرش رو کرد توی گوشی به قِسمی که فقط دندون و یه گوشه از دماغش پیداست: - سیمین برو دخترت رو از کوچه جمع کن...یه پسره دیدم همسن بن دوروبرش......
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 16:11
دیروز به دخترا گفتم برن تو ایمو گروه درست کنن. رفتن هم. رفتیم تصویری گروه درست کردیم...خوب بود هم. مینا با دخترش توی کوچه. شبنم با لیوان چای. ننهخلف در حال بردن مادرم به خاکستون سر خاک مادرش...من سیگارکشی..سیمین نشسته در کنار بابام... بابام اومده بود سرک کشیده بود... - شهرزاد اون فندک قرمزه چیه؟ - برای بخوره..برای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 16:00
خوب من امروز تشریبه درست کردم برای نانا. تشریبهی مرغ. مرغ رو تمیز کردم تکه کردم..روش ادویهی مرغ و گوجه و سیبزمینی و پیاز و سیر و رب و چیزای دیگه گذاشتم. بعد پخت. ماکارونی درست کردم برای بن. با سویا. لباس شستم. پهن کردم. لباس شسته رو جمع کردم. وایتکس و تاید ریختم تو حمام بعد بشورم. مرغ رو وعده وعده کردم..و همهی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 05:08
سال میگه صدای بد درنیار با دهنت وقتی دارم تهدید میکنم. خوب چیکار کنم؟ واقعا هر چی فکر کردم... راسی امشب مادر شریفه برام کلهپاچه فرستاد...کله ندش..سیرابی داش...اُ یه چیز چروک غضروف دار...یه چیز زرد هم بود...همه بحمدلله صرف شد...المنه لله آبش سر کشیده شده...نخودش خورده نشد سفت بود.. تو باقی آبش با نون تنوریای مادر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 05:03
دیروز عباسی در مورد زنبورهای عسل گفت: لامصبل از آدمل باهوشتر وُبیدن.. همهاش یه طرف، لامصبلش یه طرف. خو اذون گف..برم بخوابم اتصبحون عله حُب. آخخخخخ عله ...عله خیر.
-
مرحا و شلخا
شنبه 1 آبان 1395 05:02
خواهرم در یکی از این شبکههای اجتماعی مومن و خداجو برام فرستاده که ملای عراقی توی تلویزیون گفته *لا تمشی بالارض مرحا...(یا همچین چیزی) مادرم گفته** یا مرحا؟! گاعد نمشی شلخا. * رو زمین خیلی خوش و خرم راه نرو ** کدوم خوش و خرمی...داریم گشاد گشاد راه میریم.. اوردش زکیه لامصب.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 04:57
امشب حرف این شد که مردها مخ زنهای وبلاگنویس و نویسندهدر اینستا فیسبوک تلگرام و... (چرا الان یادم افتاد نویبنده و خندیدم...به خودم..توی جمع داستانخوانی خواستم بگویم نویسنده..گفتم نویبنده...چهام شد که این را گفتم..زبانم سنگین شد..بعد س. میم و سال چقدر به من خندیدند نامردها. دغلبازها...فحش ناموسی که نیست نامرد و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 04:24
عصر بود که رفتم با سال پیش ت. همسایهی قبلیمان. در زدیم کلی..تا باز کردند. سال شل در میزد. راه رفتنش سرد و شل است. حرکاتش..فکرکردنش. تصمیمگرفتنهایش. فقط بلد است ازت دایمیکتیکون را بردارد.. - نه یکی کافیه..آبنبات که نیس - بابا قرصامه مزهی نعنا میده بده بخورم.. - نه. برای قرص بحث دارد.برای سیگار. برای بددهنی من....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 04:02
نمیدانم چرا نانا گرفته روی مبل خوابیده. چند بار پتویش را کشیدم رویش اما انداخته کنار. زده کنار به عبارت صحیحتر. میدانم فردا برایم اتفاقهای خوبی نخواهد افتاد. خوب چون خسته بودم و باید میخوابیدم و نخوابیدم. اتاقم قشنگ و خوب و مرتب شد. کلی خاک داشت، خس داشت، خاشاک..جارو زدم..گردگیری..چیدم.. هال را..خاک داشت..خاکش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 03:40
وقتی یک آدم برای تو تک باشد. یک آدم باشد فقط تو جدی میگیریاش توجهات را..تمام توجهات را در واقع معطوفش میکنی...گرچه وانمود کنی خیلی آدم داری غیر از او. وقتی تو یکی از آدمهای یک آدم باشی و او وانمود کند تو همه ی آدمهایش هستی..اتفاقی میافتد در اینجا که اسمش حماقت...خر شدن و باختن است. بعد چیزهای دیگر هم هست....
-
وقتی "مامان" معنایِ چرا بده.
شنبه 1 آبان 1395 02:09
یکی دو شب پیش فیلمِ lilya 4-ever - رو دیدم. دیدمش و یاد رقصنده در تاریکی فونتریه افتادم. بهتره در مورد این فیلم خودتون بخونید. زیاد در موردش سرچ نکردم. اولین یا دومین گزینهی ارائه شده توسط گوگل رو خوندم و به نظرم مطلب خوبی رسید. یک جایی داره این فیلم که دختر پس از کتک خوردن و ابزار جنسی دیگران قرار گرفتن فقط یه چیز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 1 آبان 1395 01:51
یه کتاب میخونم. یادم نیست اون روز چرا برداشتمش. به نظرم بامزه اومده بود. طرح رو جلدشم امیدوارنه صمیمیت میریخت. تا حالا بد نبوده. فقط من از تعریف زنها از بازوهای مردا خوشم نمیاد. از اون طور وارفتنا برای بازو و ...عشق تو نگاه اول و ... کلا حال نمیکنم با شرح زیر نظر گرفته شدن مردی بهخاطر فرم بدن یا بازوها و اندام و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مهر 1395 22:56
مادرم ازم توقع داره برم به دخترا بگم لباس تنگ نپوشن جلوی بقیه. واقعا چه فکری در مورد من میکنه؟ اینکه من اهل تنگ و فلان پوشیدن نیستم دلیل نمیشه که نقش منکرات خونه رو ایفا کنم. میگه جلوی بابات و برادرات خوب نیس، که: ببین تو شهرزاد چقدر خوبه لباسات. کی گفته لباسای من رو دخترا قبول دارن، تو و بقیه قبول دارید. بابام و...