-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1395 18:04
یعنی ببینید حتی رفتم آدرس هم عوض کردم اما نتونستم. ورزش که میکنم خسته میشم با دهن باز رو تخت میافتم عین خرس ..نمیفهمم خودم رو..شاید از همین باشه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1395 18:03
همهاش میخوام چیز میزام رو بنویسم براتون اما نمیتونم. نمیدونم چرا. نه، عاشق نیستم. فارغ هم نیستم. فقط نمیتونم. یعنی طلسم ننوشتن سراغ من هم اومده. باید بشکونمش. من میمیرم از نانوشتن ای دادِ بر من. آخرش رو با صدای داریوش بخونید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1395 14:35
گاهی چشمم به ظاهر ابوعزرائیل میافته. در موردش سرچ کنید براتون میاد. همون ریش. همون عمامه اما سبز( بدون اینکه بخوام حقاینیتش رو در دفاع زیر سئوال ببرم). روشنه که این کنیه رو به عنوان نوعی کنایه و هجو و هزل به کار برده در تمسخر کثرت کنیههایی که گروه مقابل به کار برده..که حتی جایی میگه بنینعال و بنی جرزذان. ما تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1395 13:43
خطبهی ابوبکر بغدادی رو میشنیدم. عربستان را *راسالافعی و معقل الداء( سر افعی و درد اصلی) خونده..و در مورد آلسعود گفته آل ِسلول(مرض و بیماری) خندهام میگیره. نمیدونم کجا خونده بودم که زمانه زمانهی فتنهاس. زمانه همیشه همینه بود البته. حالا رسانهها بیشتر وخامت وضع رو به چشم میاره. ژاپن که به چین حمله کرد نوزادها...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1395 13:25
خبر پیام صوتی ابوبکر بغدادی رو میخوندم. برای بالا بردن روحیهی سربازاش در نینوا و موصل. بعضیا تشویق بعضیا توبیخ کرده بودن. تشویق و توبیخ شکل اغراقیِ آبرومندانهاشه. کامنتی اون زیر توجهام رو جلب کرد: هیچ گی نتره بخوره، آل برده لیش. خیالم راحت شد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 آبان 1395 12:26
باید جواب آف خواهرم را بدهم. آف! هنوز با ادبیات مسنجر حرف میزنم.
-
من در میان بادها
جمعه 14 آبان 1395 00:22
یه مدت توی بلاگفا مینویسم( کوتاه احتمالا) بعد باز میام اینجا. دلیلی نداره. حس بلاگفانویسی اومده سراغم. در لینک زیر بخونیدم. اگه میخونیدم. http://womanofsmallthings.blogfa.com/
-
دیدن، دیده شدن
پنجشنبه 13 آبان 1395 23:58
از بیرون اومدم. صورتم رو با شویندهی صورت شستم...سبک و بیآرایش ماگی که سال از یکی از سفرای کاریش به تهران ز یه دسفروش برام گرفته رو از مایع آرامبخشی پر کردم که محتویاتش از کلاسنوی قهوه نسکافه کمی شیر و از این حرفاس... رو ماگ نوشته شده هر روزت یه قصهی جدیده.. امشب کنار دریا دویدم...خیلی دویدم..نمیدونم تاریکی سمت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 آبان 1395 16:27
سال چای رو اورد. صداش رو به عمد نازک کرده بود: بفرمایید شوهرم...امیدوارم ازم راضی باشی. اونقده اینجا میشینم که بگی ازت راضیام.. خندهام گرف باز. سرش رو خم کرده بود جلوم. یکی محکم زدم پس گردنش. گف اجازه بدید دستت رو ببوسم...دادم و جای بوسه کاری بیادبانه کرد و من باز خندیدم. و سیبیل هم تابوندم بعد از رفتن سال. مردی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 آبان 1395 15:17
شاهد باشید امروز که 13 آبان ماه نود و پنجه من هفتاد و چهار کیلو و ششصد هستم. سال داره حموم رو میشوره. بعد قراره دشویی رو بشوره.وقتی بیدار شدم چای مونده بود. گفتم عوضش کنه. یعنی آب جوش اورد خیلی مسخره مونده بود چاییه..غر زدم..نق زدم..ین چی..چرا سفره ریخت و پاشه چرا سلیقه ندارید..کارگرا پای ساختمون مرتبتر از شما...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 23:20
وقتی پیادهروی میری و میری رو جدول و سرشونهای که میاد جلو که دس بذاری روش رو نادیده میگیری و دو دستت رو باز میکنی دو طرف خودت که نیفتی برای تعادل.. وقتی دستات رو میذاری تو جیبات و با نوک کفشت سنگریزه پرت میکنی جلو ... وقتی انگشتی که میخواد بپیچه دور انگشتت رو نمیگیری..وقتی دستی که دستت رو گرفته به بهانهی دور...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 22:24
وقتی دستی که دنده رو عوض میکنه آزاد باشه و بخواد بیاد رو دستت و تو گوشیات رو با دستی که نزدیکه دستی که دنده رو عوض میکنه میگیری.. یه چیزی هست که قبلا نبود. و چیزی نیست که قبلا بود.
-
دیگه
سهشنبه 11 آبان 1395 22:09
وقتی تو اتاق هتل یه تخت دو نفره باشه و یه تخت یه نفره و مردی باشه تو اتاق که دوستت داره و آمادهی ابراز این دوست داشتن به شیوهی مرسوم انسانها و تو میری روی اون یکی تخت یه نفره، دراز میکشی و کتاب رو از زیر بالش میاری بیرون آباژور بالای سر رو میزنی و فیلم کتاب خوندن رو درمیاری ...تا بالاخره مرد خوابش ببره. یه چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 22:00
برام نوشته که نباید اون حرف رو به موتوری میزدی گیر میداد بیشتر بت چی؟ خوب میدونستم گیر نمیده. مثل کسی که لگدش میزنی تو کونش و نمیتونه بگرده انتقام بگیره. اینجا همه هم رو میشناسن. کوچیکه و حراست باشگاه هم روبرو بود.. آدم میدونه چی رو به کی بگه و کی. زمانی که امنه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 16:00
امروز موقع برگشتن از باشگاه ساک رو دوش( فیلممه ، خالیه هیچی توش نیست..حتی محض رضای خدا یه حوله نبرده بودم، فقط یه لنگه جوراب از سالها پیش توش بود) و به قول لرا شَرورا گرمکن به پا و اینا..موتوری رد شد ( هنوز موتوریها به آدم متلک میندازن) - برسونمت؟ - نه اما اگه سرگرمی میخوای بیا بشین رو این که شوهرم خوبش رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 15:50
یه زنه هست تو باشگاه...میشینه رو اوپل به قول مادر سال. اُپن یعنی. بعد مرموز از گوشه چشم به همه مینگره. شک دارم بش. نکنه مرده.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 15:43
یه پاکت سیگار اِسِ سبز به من داره از زیر تخت چشمکهای هرزه میزنه. یه نخشم بیرونه. میخواد بیاد جایی که باید باشه. بین لبام. اما نمیتونم شرمنده. من انسان ورزشکار و سالمی هستم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 15:38
اینقدر خوشم میاد وقتی بدمینتون رو میزنم ..میپرم میزنم مربی میگه شیرررر....از اون خرغیرتشوندگان درجه یکم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 15:35
بزرگترین درد بیدوای من که درمانم هست نیز هم میدونید چیه؟ اگه گفتین؟ آوَرین...آوَرین: صبح بلند شدن. امروز که هشت بلند شدم و رفتم پیادهروی و باشگاه اینا وقتی برگشتم خونه فقط به دیوار نگاه میکردم و یه سری توهمات رو با دس کنار میزدم از جلو چشمم. یک ساعت و نیم فقط تو تنهایی نشسته بودم و لود میشدم..چرا دنیاتون از صبح...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 15:33
تو باشگاه همه از من بزرگتر..درشتتر...و قویتر به نظر میرسن..من خیلی احساس اون دختری رو دارم که تو جاودانگی کندرا وسط اتوبان میشینه بس که ریزهاس و کسی نمیبیندش..و تازه ماشین که میاد طرفش فرار میکنه.. یعنی کلا انگار صدام نمیرسه به کسی... بههرحال یادتون باشه که امروز که یازده آبان هست من هفتاد و پنج کیلو و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 15:23
الان میتونین صدام بزنین خانوم عضلات.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 15:21
صبح رفته بودم پیادهروی..حالا دیگه میتونم بدوم..قبلش فقط راه میرفتم..باشگاه رفتم بدمینتون بازی کردم..هنوز میتونم پس..سرشونههام درد میکرد..فوتسال زنها هم بود..اما تو عمرم توپی رو با پا نزدم..الکی شوت کردم..شوت دوم رو هم للهالحمد لیز خوردم طوباح دیلی پخش شدم کف زمین...بعد دس و پام رو باز کردم کف زمین و رو به سقف...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 01:10
وجدانا اگه سال رو بلند نمیکردم ممکن بود تا حالا بدون شوهر مونده باشم؟ فقط پسر زایر عبدالاِحسین اومد خواسگاریم اونم چی؟ زنه به پدرم گف پدرم گف برا پسرعموش میخوامش. بعد زنه گف رفتن اول اجازه گرفتن..و مادر پسره(زنعموم که پسرش قربون دماغش بره) گفته بذار بدنش بره..اینا برای ما مناسب نیستن..(یکی دو روز پیش مادرم این...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 00:52
وقتی دبیرستانی بودم( یه بار ک.ک که هر وقت رفتم فرودگاه دیدمش مثلا همین چند روز پیش تو گرمایی که من رو کشته بود پالتو تنش بود...بابا مرد تنهای پالتو پوش آوای تنهاییات را شنیدیم، میگفت تو چون منزوی هستی و هیچج نرفتی خاطرات دبیرستان رو فراموش نمیکنی..خوب به نظرم بامزه بودن..کی گفته من منزویام...راستش هیچوقت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 00:44
فکر کن همسایهی من تو تورو رو با ط دستهدار بگی. طو طو رو.. وای کاش الن چندتا عرب دورم بودن میخندیدیم. شما آریایی هستیم عرب نمیپرستید. حیف. شد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 00:39
موسط چیه الان اون پایین نوشتم؟ اینقدر خندیدم که دلم نخواست پاکش کنم. - تو موسط دلم جا داری ...شهرزاد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 00:35
به سال گفتم دوستت دارم. و اون دایرهی کممو شدهی موسط موهاش رو بوسیدم. موهاش بوی خودش رو میداد. اون بم گفت: بدَ بَدو. گفتم چرا؟ گفت هستی دیگه. خوب چرا سال؟ چون با من مثل الکلنگ برخورد میکنی..به بار من رو میبری تا آسمون..یه بار میزنی زمین خوردم میکنی دلم سوخت. یه سه بار دیگه اون دایرهی کممو شدهایی که بوی سال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 آبان 1395 00:08
مشخصات دادم جایی دور مچ رو پرسید. - پونزه. با متری که بود اونجا اندازه گرفتم. حساب کتاب کرد..بالا رفت پایین اومد..اینور رو نگا کن قاسمی...اون ور رو نگا کن قاسمی... نتیجه این بود که نوع اسکلت ریزه بود. میگفت وزن زیباییام باید باشه 48! برو بینیم عمو. یه دفعه بگو هر چی تنت از راه افراط در اطعمه و اشربه به گناه از...
-
لاء...مُش انا الأبکی
دوشنبه 10 آبان 1395 19:40
نه. من اونی نیستم که گریه کنه. دیگه.
-
شهرزاد- شین- ساکن سیارهی زنون
دوشنبه 10 آبان 1395 19:28
در یک بررسی احساساتی و غیرعقلانی و غیرمنطقی به این نتیجه رسیدم که مهمترین فرق ما با حیوانات قدرت فکر کردن نیست و عقل و ..جنگ و تجاوز..چیزهای خوب و بدی که ما را از آنها جدا میکند... خاطره است. مهمترینش( بخوانیم دردآورترینش) داشتن خاطره است.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 آبان 1395 16:42
نشستهام توی فرودگاه و دارم گرما میکشم. گرمم است.میروم توی دستشوییها آب خیلی سرد میریزم توی یقهی مانتویم از جلو. باز از عقب یقه آب سرد میریزم. سال من را گذاشته گم و کور شده. میخواهم فحش دنیا را بدهم به خاندان غیرنبوتش...مردی عراقی نشسته روبرویم وقتی با کاغذ خودم را باد میزنم به گردنش اشاره میکند و چشم تنگ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 آبان 1395 12:21
- سال این فقط ده تومنه..نگا کن انگشتامو همهاش دهتا هزاری - نه - سال همهاش ده تومنه - ده تومن نیست...صده...صد تومن - سال همهش صد تومنه - ده تومن و صد تومن نزد تو یکیست؟ - سال همهاش صد تومنه - مسئله پولش نیست..خوشم نمیاد از این مانتوای جلوباز - دیدی حتی خانم دکتر که بهترین دکتر ایرانه و منشیاش از اینا پوشیدن - به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبان 1395 17:19
چه خبر؟ تو مطبم الان . اینقددددددددددر چیز دارم بنویسم که حد نداره. اما فعلا تو مطبم سال تمام راه میگفت از وقتی عمل شدی چشمات و موهات روشن شده . بش میگفتم بله تو هم از وقتی مغزت روعمل کردی من رو قهوهای روشن میبینی، وگرنه این حرف رو نمی زدی.. تموم راه نگام میکنه میگه: مو قهوه ای چشم عسلی من رو نگا کن روم رو کردم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبان 1395 04:48
بزرگ شدن با رشد کردن فرق می کند. بزرگ میشوی و حتی بالغ اما رشد نمی کنی. مثل همبری که فقط حجمش از معمولی به دابل تغییر کرده .همان طعم و محتویات و نه همان حجم. با حجمی بزرگتر. آدم علیرغم میل خود پیر میشود یا بهتر است نوشته شود بدون اختیار و انتخاب . و بزرگ میشود. حتی بالغ میشود . به بلوغ بیشتری نسبت ب قبل میرسد .خامی و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبان 1395 03:21
بین خواب و بیدااری و صدای موسیقی بی کلام توی گوشم..بیدار شدم.. خواب دیده بودم آنها قوطی روی زانو منتظر بودند بیمرم فقط سیاه نبود مثل دفعه ی پیش... سفیدتر بود و انگار خواب توی قاب عکس اتفاق می اتفاد..یک صحنه از خواب رو انگار گرفته باشند چسبونده باشن به دیوار... انگار زمان روشون متوقف شده بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبان 1395 02:58
دوست سال بش گفت...دوست چرا نوشتم؟ همکارش.؛ بش گفته سریال شهرزا د رو دیدی؟ سال گفته نه..بعد اون گفته خیلی خوبه ببین.. بعد سال گفته باشه. شروع کرده دیدن. میگه دوش هم اومده. به همین راحتی شروع کرد دنبال کردنش..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 آبان 1395 02:27
حمام رفته و خوب و تمیز در اتاقی ساکت و تمیز...چیزی که دوست دارم، تمیزی...تمیز...تمیز..روی تختی تمیز..پیش آدمی تمیز یا به زور شده تمیز، هستم.. فردا احتمالا سراسر روز رو تنها میمونم. باید یه جای خوشمزه پیدا کنم..و شایدم بشینم فیلم ببینم..یا چیزی بخونم و چیزی بخورم..بالاخره اینجا یه به قول مامانم روستوران ایتالیایی...
-
فانی هانی
جمعه 7 آبان 1395 22:50
سال با چشمانش یکی از مهماندار ها را درید. ولک تازه نماز بودی با نیاز برگشتی که رفیق. هیییی البته با خودش در میان گذاشتم گفت الیوم بیش از هر زمان دیگر بدبین و شکاک شده ام. او داشته فقط به در نگاه می کرده. حالا یک پیرمرد زیبایی بسیار شبیه پروفسورها رد شد. به سال نشانش دادم سال گفت چون پیرمرد است دلیل نمیشود در موردش بگم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آبان 1395 22:37
سال رفته نماز بخونه من روبروی بوفه آب دهن قورت می دم . یه بسته پاستیل کرمویی خریدم ترش یه دونه شکل سیب سبز یه دونه موزی همه رو ب قول فیلم رءیس بزرگ بروسلی عین مواد مخدره چپوندم تو کیفم یکی یکی می جوم ...می ذارم تو دهنم یه کم مدل قورباغه ای مزه اش رو قاتی می کنم تو دهنم بعد قورت می دم .... تا سال برنگشته زمین. یه آخوند...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آبان 1395 22:11
با سال خیلی دو نفره نبودم تا حالا در اولین سالگرد ازدواجمان بن بیشتر از یه ماه سن داشت. کمی حس عروس دومادی دارم. مردیه ک پیشم نشسته. مراقب منه نه بچه ها. چه مامانی آره ؟ والا چ کنم. این کارمونه. نشسته پیشش نسکافه می خورم و گازش می گیرم دورم می کند از خودش. بن و برادرم ماندند خانه نانا ماند خانه ی پدرم . گوشواره هایی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آبان 1395 15:44
روز جهانی کوروش مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آبان 1395 04:50
سال قبل من نشسته بود و هتل گشته بود. حتی مثلا هتل استقلال را هم گشته. خواسته شانسش را امتحان کند و شاید کمی خوشحالم کند. بعد برگشته هتلی دیگر...صفحه ها بازند هنوز رزرو کرده. بعد از مدتهال هیجان دارم. یک هیجان کوچولوی تقریبا ناپلید.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آبان 1395 04:42
پشت سیستم خانه ی پدری نشسته ام. پدرم توی آشپزخانه نماز شب می خواند. من نان جوی سبوس دار میخوردم. رویش نوشته بود مناسب میانسالان کارمندانکم تحرک و کم خوراکها. اصفهان. نانپزیِ فلانی. رویش عکس سی و سه پل. با ذوق نگاهش میکردم. یک دلایل شخصی دارد. نان و مربای آلبالو خوردم. پدرم دست زد به زمین بلند شد نماز شب بخواند. بعد از...
-
سین مثل سلامتی.
جمعه 7 آبان 1395 03:14
رفتم. بش گقتم. -دسش رو گرفتم... چطور میتونستم محبتم رو سمت این آدم سرازیر کنم...؟ حسی که واقعا بش داشتم رو بش برسونم؟ - سال ممنون. بغل موهاش رو بوسیدم..پیشونی و دساش رو. تو گوشش گفتم که دلم براش تنگ شده که الان پیشش نیستم..گفت اونم..گفتم شاید نتونم..شاید مریض باشم یا مرض داشته باشم اما دلم میخواد باش خوب باشم و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 آبان 1395 02:05
دخترها همه رفتند خانههاشان. یکی یکی رفتند دنبال شوهر و زندگی. من ماندم و یکی دوتا برادر... سال توی هال خوابیده. محال است وقتی خانهی پدرم هستم بیاید توی اتاقی بخوابد که من هم خوابیدهام..سرشب با برادرم رفتیم موتورسواری. تا لنجهای زنگرده..بغل شط و ماهیگیرها و دختر و پسرهای قلیون و سیگار کش. هوا خوب بود.. برگشتنی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 18:20
بوی نم زمین سوخته و قهوه موکب هایی که برای اربعین پذیرایی می کنند طرف هورها طرف تالاب و نی ....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 14:59
من میتوانم چیزهای زیادی در مورد عشق بنویسم. در مورد معشوق. اما ترجیح میدهم ننویسم. میتوانم دل آب کنم که بله چه را زندگی کرده میتوانم اشک درآورم که چه کشیده میتوانم تحریک کنم که چه چشیده میتوانم در مورد عشق و دردهایش و رنجهای طولانیاش و لذتهای زودگذرش و معشوق و بیماریهای مزمنش و خوبیها بسیار اندکش به من و.....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 14:39
دا پیل بِدُم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 06:46
دم صبح از پلههای روبروی خانه بالا رفتم..به خرزهره آب دادم. میدانم ف دیروز به سال گفته بود میخواهد خودش را بازنشسته کند و برود. فکر میکردم اگر برود میروم جایشان میشینم..حالا میدیدمش که صبح زود رفته نانوایی.. رفتم بالا که نبیندم. چرا؟ چون خجالت میکشم. چرا؟ نمیدانم. به کرتهای کودخوردهی آبپاشی شده نگاه کردم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 06:34
صبح شده و جز معدود صبحهایی است که از آمدنش متنفر نیستم. الان میدانم که بهخاطر هواست. هوا که گرم نیست مثل قبل و قرار نیست یک روز جهنمی آتشین شروع شود حال من بهتر است. میتوانم حداقل در سرمای دم صبح کم لباس بنشینم توی حیاط روی پتوی نمدار ..به صدای آب توی لولههای فلزی گوش بدهم. به این فکر کنم که امروز بچهها و...