-
گری
پنجشنبه 6 آبان 1395 05:47
نانا از من سئوالاتی میپرسید جواب میدادم. گوشیام دستش بود. بعد این را نشانم داد. گفت ماما تو اینی. تست شخصیات اسپانجباب بوده. من حلزونه شدم. خودش شده اسپانجباب. امید دارم سال بشه اختاپوسه....آمار شرکت کنندگان تکان دهندهاس. امیدوارم بچههاشون ازشون گرفته باشن... و الان به ذهنم رسید حالا تکون نخور اونقدارم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 05:25
مدرسهی نانا اینا انتخابا ت بوده.بعد طرز رای نوشتن و انداختن نانا. اسم خودش رو زیر رایها نوشته. من هیچ وقت از بچگی خوشم نیومده..فکر هم نمیکنم دنیای بچگی دنیای پاکی بوده چون توی بچگی خودم بچههای اطرافم خیلی کم بچههای پاکی بودن. یعنی این چیزایی که میشنوم مجریها و کلا دنیا در مورد بچهها میگن که دنیای پاک و معصوم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 05:08
سول دختر مینا هر وفت کسی کاری میکنه که مطابق میلش نباشه دس میزنه به کمر و خیلی طلبکارانه میپرسه: لِس، هاااااا؟ معنیاش میشه این: لِش هااااا؟ ترجمهاش میشه این: چراااااا؟ هااااا؟ در اینجا استفهامیه. در جواب بعضیها باید گفت: لِس، هااااااا؟ و اگه جواب دادن به این لِس بچهگانهی ما. خیلی آدمبزرگانه گوششان را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 آبان 1395 04:30
این موند از اون جمعیت کثیر. آتیش زدم به مالم درست خلاصه.
-
جوابشون
پنجشنبه 6 آبان 1395 04:15
امروز بذرا رو ریختم تو کرتا. هر چی کاکتوس بود تار و مار کردم. قتل عام. دادم عباسی ریخت تو دره. کاکتوس نمیخوام. به قول عباسی همهاش خار خاروئه..میخوام بش یه پنجاهی اضافه بدم...خیلی کار کرد بدبخت..البته میتونس خیلی بهتر کار کنه..اما شرف برام مهمتر از کیکفیت کاره و کمیتش حتی.. مثلا قول اگه میداد میاومد..نمیخواس...
-
مسئلهی ازدباج شریفه، جنِ خانهدار و حرفهایی از این دست
پنجشنبه 6 آبان 1395 03:30
عصر که رفتم لباسای خواهر مادرم رو( چرا شبیه فحش شد؟) رو بیارم از شریفه یا اونطور که خودشون تلفظش میکنن شِیرِیفه، نبود تو اتاق خیاطیاش. مرضیه برام در رو باز کرد. دم خونه یه ده بیستایی قورباغهی گنده بود. شبیه انیمههایی که ژاپنیای روانی درست میکنن میپریدن. مثلا مرد وزغی و قورباغهای که شهر را خوردِ موراکامی و از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 11:49
با آدم هایی که از نظر فرهنگ و فکری ازت پائینترین و با آدمهایی که از نظر مالی ازت بالاترن ارتباط برقرار نکن.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 09:16
و بعضی خوانندگان وبلاگ لوسند مثل بندوسند بندو س معنی نداره فقط از جهت قافیه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 09:15
و بعضی خوانندگان وبلاگ خوبند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 09:15
نوشته بامزه بودی پارسال الان بی مزه یوم؟ حالا بخوابم بیدار شدم یه فکری برات می کنیم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 09:14
این صفحه: http://c-oo-li.blogsky.com/1394/08/page/7
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 09:12
داره از آرشیو می خوندم رسیده ب این صفحه دم ب دیقه پیام می ده وای از دست تو دختر برگشتم خوندمش
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 08:32
بخواب شهرزاد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 آبان 1395 08:25
یک فاصله ها یی هست که توی قلب می ماند.
-
برای درج این گفتگو اجازه گرفتم.
چهارشنبه 5 آبان 1395 00:38
[10/26، 0:25] Shin shin: خودشون یه دنیا کرم میریزن [10/26، 0:26] Shin shin: بعد از کار آدم که منظوریم نداره زود ناراحت میشن [10/26، 0:26] Shin shin: من اگه مردی تو جمع باشه [10/26، 0:26] Shin shin: ساکت میشم [10/26، 0:26] Shin shin: چون آخرش ناخواسته [10/26، 0:26] Shin shin: مرده متوجه [10/26، 0:27] Shin shin:...
-
دوستش و دوستش و شوهراشون
چهارشنبه 5 آبان 1395 00:24
[10/25، 23:21] Shin shin: اگه مثلا دوستم بگه شوهرم فلان غذا رو دوست داره [10/25، 23:22] Shin shin: بعد که اومدن من درستش کنم [10/25، 23:22] Shin shin: بنظرت ناراحت میشه [10/25، 23:22] Shin shin: فکرکنم حس کنه خودشیرینی کردم [10/25، 23:22] Shin shin: و اینا [10/25، 23:22] Shin shin: وجهه خوبی نداره [10/26، 0:14]...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 22:54
داشتیم برمیگشتیم خونه که عباسی رو دیدیم تو راه...سال ایستاد..عباسی دس بلند کرد. سر تکون دادم...سال گف تو باش حرف بزن. زبون اینا رو بهتر بلدی ..باشون کناری میای.. خودت بش بگو. خودم بش گفتم. - عباسی کود اوردن برام..بیا بریز تو کرتا...که بکاریم کمکم..دیر میشه ها... - باشه..اگه زیتر زنگ زده بیدی اومذه بیدوم تا حالا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 17:36
کیک موز مزهاش بدتر از شکلش بود ضمنا.
-
سال رنگ روشن میخرد.
سهشنبه 4 آبان 1395 17:35
دیروز سال رفته برام رنگ خریده...یعنی موندم تو اعتماد به نفس این آدم. یک کارایی میکنه. یادمه سر نانا میگفت اگه میتونست شیرش میداد چون من اصلا توجه نمیکنم به ساعت شیردهی بچه. ساعت کدومه بابا سال؟..ساعت من جلوی سینهام بود که خیس میشد از شیر.. وقتش بود دیگه..کتابی خونده بود که گفته بود مثلا هر سه ساعت و چند دقیقه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 15:56
یادمه پدر سال از اون مردا بود که دلش میخواس بش بگی فقط خودتی اُ بس. دیگه پشتت دیواره. کسی نیس جز تو . انت رجل و الرجال قلیلُ...وقتی از اتفاقات راست و اکثرا دروغ زندگیاش برات میگفت که چطور حال این و اون رو گرفته و چطور روی اون آدم و...چطور فلان زن به محض رد شدنش چشماش درخشیده و سوتین از بدن برکنده و چطور فلان زن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 15:35
برای خونواده ی من کارمند بودن آدما چیز مهمیه وقتی می خوان از کسی تعریف کنن می گن: شوهرش کارمنده..رسمیه دولته. ولک مال کیاین شما؟!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 15:33
یعنی وقتی می گیرم به سیگار ول نمی کنم...سیگار تو کون سیگار...قنطراتی می کشم...تا تموم نشه پاکته بلند نمیشم والا ظرفیت هم خوبه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 15:31
شکلش داغووووون روم نمی شه عکسش رو بذارم اما طعمش خیلی خوبه من بلد نیستم کیک بپزم ..در حد کیک آماده هست این پودر کیکها اونا رو بلد م دربیارم نه پس بلد نباش آدم کور هم از اونا کیک درمیاره به قول ننانا ماما لا بای بای..ماما سلام.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 15:29
امروز کلا رو دور منفعل بودن و اطاعتم مثلا دارم فکر می کنم از اونا اگه بود...که عصبانیتشون وحشتناکه ...و آدم آشتی اشون می داد کم کم بسیار لذیذ و مقوی... آره. بلند شم از خیالبافی های شونزه ساله ام فاصله بگیرم و کیک موزم رو از فر بیارم بیرون... فک کنم خوب شده توش دارچین و زنجبیل ریختم کمی خوشبو..با اون موزای روش.. خومزه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 15:25
فقط یه دونه دیگه بکشم و بلند شم سراغ کارام.. یه زنه اومده بود در خونه امون...برگه به دس..می گف گدا و دزد نیس نمی ونم کی اش سرطان داره..یه مادر پیر هم داره که نشونش داد..رو جدول نشسته بود...با خالکوبی رو چونه پیرزنه..دس بلند کرد برام.. یعنی کمک می خوان...نگاشون کردم..یه سیگار دسم بود..به زنه گفتم میخوای؟..نمیخواس. در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 15:17
آن حس شیرین کمتر از او بودن چیز یاد گرفتن ازش ازش پرسیدن با هم حرف زدن در مورد چیزهایی که .... بله شهرزاد.
-
آخ ای آرزوهای دور...ای امرِ مفطور...
سهشنبه 4 آبان 1395 15:15
امر مفطور یه چیز الکیه. قافیه داره فقط. معنی نداره. آره یکی پیدا شه...دستور بده من اطاعت کنم...اینقددددددددددددددددد خوبه. مجبورم کنه اطاعت کنم...یعنی اونقدر قبولش داشته باشم که اطاعت کنم...به زبون نیارم اما تو دلم بگم چشمممممممممممممممم اینقدددددددددددددددددد خوبه. نسل منقرض این جور آدمها... کجا رفتند آن مردان با...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 06:01
برای توهین بهو برخی آدم ها فقط کافیه واقعیت شون رو بهشون بگی نیازی ب فحش و توهین و اغراق و ...نیست کافیه بهشون بگی کی ان واقعا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 04:29
برادرم به من پیام میداد. یک برادر دیگر دارم که جایی سرباز است و برای فرماندهاش دوپیازه درست میکند. فرمانده شک کرده که فلانی تو آشپزی بلدی؟ برادرم گفته نه، که گیر ندهد بهاش فرمانده که بیا برایم غذا درست کن. فرمانده گفته که آخر دوپیازههایت هم خوشمزه است لامصب...حتی نیمرویت با مال بقیه فرق میکند...برادرم نگفته چقدر...
-
هشدار: این پست داستان فیلم رو لو میده اگه ندیدیدش یا میخواید ببینیدش و براتون مهمه ...
سهشنبه 4 آبان 1395 03:40
فروشنده از اون چه فکر میکردم خیلی بهتر بود.چرا اون همه گفته بودن بده؟ و علیهاش نقد نوشته بودن...و ر گفته بود چیزی رو از دس ندادی حالا که ندیدیاش.. فروشنده فیلمیه که نشون میده چطوری بهخاطر تعدی به آدم اعتماد ازش سلب میشه و حس امنیت و اعتمادش که از بین رفت " به مرور به گاو تبدیل میشه" گاوی خشمگین.سر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 03:08
دیگه وقتی کسی با معدل نزدیک بیس..نوزده و هفتاد و نمیدونم چند صدم دیپلم ریاضی بگیره..بهتر از این نمیشه...لابد ع بغل دسش بود دوتایی پوستهای تخمه رو مرتب و منظم میچید ن..به صورت ردیف یا به شکل مربع..در دستمال کاغذی و دسمال کاغذی رو چهارگوش تا میکردن و توی نایلکس روی هم میچیندن که با احترام توی سطل زباله بندازن بعدا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 03:02
من مثل بینندهای متعهد به اصول فیلم بینی در سنما چیپس...پفیلا..آب میوه..تخمه..و در آخر یه ساندویچ کالباس خوردم..سال مجبورم کرد پوست تخمهها رو که یواشکی زیر پام مینداختم رو جمع کنم..زیر پاش نشسته بودم پوست جمع میکردم و قلم استخونی پاش رو گاز میگرفتم..پاش رو تکون میداد: پیشته..پیشته...جا نمیشدم اون پایین..ملت هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 02:58
به سال گفتم ردیف چهارم صندلی پنجم و ششم...در رو باز کردن دویدم جا گرفتم..گفت حالا میاد... تا بره و بیاد شروع شده بود.. - چی از دست دادم؟ - یه صندلی. تصویر یه صندلی نشون داده بودن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 02:49
سالن بوی دهن و عرق تن آدم میداد..به نظرم.. مهوع. برگشتم بیرون..روی تابی توی باشگاه نشستم..سال اومد پیشم و ازم پرسید به نظرم اون یارو که اون ساپورت زنونه رو پاش کرده با این ریش سیبیل چه فکری کرده...نگاش کردم..ک.و.ن ژلهای برجستهای داش ..وقتی راه میرف میلرزید.. نمیدونستم واقعا.. - نمیدونم ..شاید میخواد عضلات پاش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 02:38
اومد و خواست دستم رو بگیره..نذاشتم... چندبار.. نذاشتم.. - چرا میخوای دستم رو بگیری؟ - خوشم میاد دستم رو مشت کردم..به زور و سمج بازش کرد..دستم رو گرفت..راه رفتیم..جای خوبی بود..چقدر جای خوب کم داشتم تو زندگیم..که با سال توش راه بریم.. - دیشب هم نذاشتی ردت کنم از روی اون برآمدگی... دیشب هم نذاشته بودم...نیازم به تماس...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 02:29
سال گف شش بریم سینما. تعجب کردم. کمی دقت کردم. - فروشنده رو اوردن؟ - آره. بعد رفتیم. تا بلیط بگیره و درها رو باز کنن..من توی راهروی باشگاه شرکت نفت راه میرفتم..بیلیارد..مردهایی بیلیارد بازی میکردن..چندتا پرتاب نیزه توی حیاط.. به درختها نگاه کردم که شیشهشور بودن..و اکالیپتوس..چندتا برگ لیمو کندم و نارنج...کاش سال...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 آبان 1395 02:15
در مورد پست پایین. نه کپی پیست نکردم من..چکیدهی بحث بود ...چکیده که چه عرض کنم... دغدغهی آدمای توی بحث راستش بچهها به نظر نمیرسید. یا نوجوونای ضربه دیده...همین حالا هم جکهاش اومده..همونطوری که جکهای برنامهی حج هم اومده بود...تو اون سال آدما کمتر ناراحت بودن برای وضعیت اون بچهها و عملکرد آل سعود..بیشتر خود...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 17:58
خواهرم از گروه معلمهایی که درش عضو است کپی پیست میکند بحثشان را. دعوا دعوا. سر قاری قرآن معروفی که به پسربچهها تجاوز کرده. یعنی این تهمت زده شده بهاش و تا حدی ثابت شده صحتش.. این موضوع را نشنیده بود.. از روی حرفها چند نکته برداشت کردم: غیرمذهبیها یه به عبارت صحیحتر ضد مذهبها غالبا جمهوریِ اسلامی و مردانش و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 17:16
سرخوشیهای کوچک احمقانه مثل یه فیلم آمریکایی درجه چندم کسلکنندهاس. یه جاهایی بچهها بامزگی میکنن اما حرفی برای گفتن نداره...خوب چقدر زن باید به بازوهای دکتر در حال دویدن در ساحل نگاه کنه و پاهای درازش و هی از حال بره..هی نگاه کن هی از حال برو..هی نگاه کن هی قلبت میزنه هی نگاه کن هی مرد نگاش میکنه هی قلبش و درونش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 16:25
دارم کشمشای طلایی شده رو میریزم روی بقیهی مواد...سنج و دمام میشنوم از لپ تاپ گردن میزنم و مثلا سینه بوشهری...یه پا بلند...خم به جلو....گردن میزنم باز.. سال نگا میکنه: این رقصه سینه نیس. - خو ما تو سینه زدنمونم هم میرقصیم... میگه: امروز بچهها گفتن زنها وقتی کِل بزنن خیلی آدم شیر میشه...لامصب مثل...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 16:05
سال ناهار شرکت رو گذاشت بغل سینک ظرفشویی. - ناهار چی داری؟ - ظرفها رو چیدم تو آبچکون.. - برای بن ماکارونی قاتی پاتی درست کردم بدون گوشت...برای نانا خورشت مرغ با برنج.. سرش رو خاروند. - هیچکدوم رو قِبول ندارم..هوس امگشت کردم - برو بابا...لوس شدیا...وضع آشپزخونهام رو ببین..منفجر شده.. - اینکه عادیه..تو که آشپزی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 02:57
خواهرم یکی از دوستاش رو زیر نظر گرفته هی بازدیداش رو چک میکنه...زنی است که باید یه روز قصهاش رو بنویسم. همونی که جنبلاط مینامیمش بین هم. همهاش آنلاینه..به فاصلهی یکی دو دیقه خواهرم میگه این وقت شب داره مجازی فحاشی میکنه لابد خیلی حال کردم از این جملهاش باهوشه.
-
فحاشه
دوشنبه 3 آبان 1395 02:51
قدیم رفته بودیم توی خونهای ساکن شیم. مردی از همسایهها اومد. با لهجه عربی غلیظگفت: والا اینجا خودش خیلی خوب بود..تا یه زنی اومد اومد بلا نسبت فحاشه بود..ریختش به هم رفت. منظورش فاحشه بود. خدایا اون روز چقدر با سال زیر و رو شدیم از خنده. امشب به کسی گفتم چقدر فحاشی...فحش میدی یعنی..گفت به کی داری میگی فحاش؟! فکر...
-
از تلگرام شریفه
دوشنبه 3 آبان 1395 02:46
اجتماع ما اجتماع زن هاست اگ بچه اوفتاد - مادرش کجاست اگه بچه توى امتحاناتش اوفتاد - میگن مادرش لوسش کرده اگه دختر کارى بلد نیست بکنه - میگن مادرش بهش یاد نداده اگه بچه هاش شیطونن - میگن مادرشون تربیتشون نکرده اگه وضع مالى مرد خوب نیست - زنش از اون زن هاس ک ب فکر فرداش نیست اگه مرد بهش خیانت کرد - میگن حتما زنش در حقش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 02:42
تو وبلتاگم سرچ کرده همون رو...با فاجعه مواجه شده نیز هم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 02:42
نوشت برام تو تلگرام که برو تو قسمت سرچ تلگرام سرچ کن ک..ن سرچ کردم. چت من و اون بود خط به خط خوندم و خجالت کشیدم و خندهام گرفت.. ک.ون یارو.. کون لقش ولش کن کون نشسته رو بیاد بره تو کون سگ اصلا ها بابا ملت کون بلند شدن ندارن همینطوری رفتم پایین همینطوری ایمان اوردم به آغاز فصل سرد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 01:40
مرده بود از خنده پای تلفن برای مطلب توی این صفحه میگفت خندیدم و خندیدم...و برات گریه کردم خیلی. در مورد ک. و.نِ کسی نوشته بودم..میگفت دلم خواست لپات رو بکشم. شما لپ نکش لپ نکش...نقشه هم نکش در رابطه با ما برادر من......لپ رو هم خودمون زحمت کشیدنش رو میکشیم.. دستت درد نکنه. انشالا نه برام گریه کنی دیگه...نه بهام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 01:12
چند شب پیش فیلم دو رو دیدم. پرویز پرستویی توش بود...خوب بود...قصهاش یه جوری حالگیری بدبختی بود...حوصله نداشتم...اما بازی زنه قشنگ بود. یادم نیس اسمش چی بود. اینه: اما بازیش خوب بود..خوشم اومد..یه موشی هم هست آخر فیلم میاد بیرون از خونه اونم خوب بود..وگرنه کل قصهاش جز صحنهی غذا خوردن ملت خیلی حوصله نداشتم براش.....
-
نقد ادبی و اینا.
دوشنبه 3 آبان 1395 00:37
میگم این کندرا چشه؟ امشب داشتم دنبال پولم میگشتم(هییییی..قایمشون میکنم لای کتابا) که یه لحظه چشمم افتاد به کتاب خنده و فراموشی..دختر اتواستاپی و بعد بغل دسیش..کتاب شوخی ..اونجا که به هلنا دستور میده: هلنا لخت شوید...یا کتاب آهستگی....هی فکر به باسن اون دختره... چقدر حس کردم با بغض نوشته شده...یعنی حسم این رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 آبان 1395 00:10
داشتم بتون میگفتم که کلی بذر خریدم. این عکسشه. اونم شالمه که خریدم. رنگش رو دوس داشتم. مثل شال هنرپیشههاس یعنی. دیگه دیگه...ما هم یعنی:) از خانهی هنر خریدم. کیف و مانتو هم داشت. گرون بود اما. کیفش هشتاد تومن! ولک چه خبره؟ کیف از دسفروش میگیرم عین قرص ماه بیس و هش. عین دسه گل. آخ نمیگه. والا بوخودا. به امام رضا....