-
اینا پوتیته هاس.
چهارشنبه 19 آبان 1395 00:19
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 18:53
یک ام پی تری پلیر داشتم. صو.رتی. سو.نی. خیلی وقته داشتمش. امروز مرد. به طور کامل مرد. و دیگه زنده نشد. حیف شد. از سال نود تا حالا یار و یاورم بود. همراهم. حالا چیکار کنم. دوس ندارم و عادت ندارم موسیقی از گوشی بشنوم رفتم خاکش کردم تو باغچه. دلم نیومد بندازمش دور یا پرتش کنم یه گوشه. محترم و موقر بود.
-
او معرفنا خبر..عنک یا قمر..
سهشنبه 18 آبان 1395 18:23
چادر نماز رو سرم کردم نماز بخونم. دیدم زیر لب زمزمه دارم میکنم: بعدک علی بالی...یا قمر الحلویین...یا سهر التشرین...یا ذهب الغالی.. یا حلو یا مغرور.. یا حبق و منتور...علی سطح العالی.... بعدک علی بالی... شاید بهخاطر پاییزه..چون این ترانهی پاییزیه فیروزه...دوس دارم سوار ماشین باشم این پخش شه و کوچههای پایییزی جنگل...
-
فروفایل
سهشنبه 18 آبان 1395 18:16
مادرم به بابام گفته میخواد اینستا درست کنه برای خودش. عکس فروفایلشم یه دختر بلمرون باشه. سر لج نجیه و پسرش. چون دیده: نجیه تو اینتَرنت وله خو..لُنجش رو انداخته تو موبایل مردم فکر کرده قشنگه. لَنج: پوز..چونه..اینا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 15:37
موقع رفتن گفتم سعاد میخواستم بیام روستاتون اما واقعا جای بدیه. محیطش ناسالمه. رنگ عوض کرد. به خاطر تمام وقتایی که گفته بود: نه نرید یه وقت آبادان ها...همه زنها و دختراش خرابن. اون دلیلی نداشت. من حالا دلیل داشتم.
-
از همه چی دوتا دوتا
سهشنبه 18 آبان 1395 15:25
بعد رفتیم خونهاشون و گفت بیا تو اتاق خواب..اتاق خوابشون بوی خوبی نمیداد..بوی تن بود...پنجره رو باز کردم..نشستیم و برام ماجرای تو روستاشون رو تعریف کرد. یه زنی همسن ما با سه بچه ...بعد شوهر این زنه خیلی دوسش داره و براش دوتا ال سی دی خریده. و دوتا یخچال. مبل دارن. سعاد اینا هم تازگیا مبل خریدن. دست دوم. از همه چی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 15:05
میدونستید که سعاد زن هاشم خودش رو کشته برا روستاشون. و میگه چی؟ روستاشون خیلی افتضاحه. این یعنی تعریف. از شدت بدی تیپ دخترا و زنها و اینا . میگهحتی دخترای تهران و زنهاش نمیرسن به پای افتضاحی زنهاشون. پریشبا یا شب قبلش دیدمش کجا...نمایشگاه. ما هیچ وخ نمایشگاه نمیریم. سال نمیبرتمون میگه چیه هی مردا رد میشن زل...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 14:58
شریفه زنگ زد که زن برادرزن برادرش گفته دوستت رو( که منم) دعوت کنه. بعد دعوت کرد. سفرهی حضرت رقیه هست. چیکار میکنن؟ نمیدونم. گفتم باشه. ممنون. همهاش سفره...لباس...خرید...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 14:53
خلاصه هذوله المرمرونی هذوله العذوبی... بابا. هذوله ماحد غیرهم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 14:47
ایستاده بودم راشگوها رو سرخ میکردم...بعید عنک ام کلثوم رو میشنیدم...راشگوها خوشبو و رنگ جلز و ولز میکرد..حشو رو جدا سرخ کرده بودم..برنج و لیمو و ترشی و.. سال اومد. - چقدر میای سال؟ - ناهار میخوام خو - برو بیرون میارم برات.. نگام کرد. -لباس پوشیدنت عوض شده.. شلوار و بلوز پوشیده بودم. - تنوع خوبه -آره...شهرزاد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 14:43
بابام برام یه شال از مکه اورده بود...سیاه شرابهدار...فقط برای من اورد...برای بقیه ساعت اورد...میگفت تو فقط بین خواهرات زن خیلی عربی هستی از اینا سرت میکنی...خیلی هم بلنده و شرابهداره...بابام خریدتش که با مانتو عبایی بپیچمش دور سرم..یا دور شونه تو سرما...اگه بدونه کجا میبندمش و برای چی و در خدمت چه اهداف شومی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 14:19
اموت آنا...بلهیبی... بعذابی و حبیبی و حبیبی مادری بی.. علی شانوا اموت انا..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 14:17
لانی مجنونه و لا عقلی خفیف...
-
یا ام اعیون السود
سهشنبه 18 آبان 1395 14:17
میرقصیدم تو اتاق برای خودم..سال نانا رو رسونده بود...ناظم الغزالی میخوند لونچ الخمری سحر لگولبنا... نگاه براقش رو دیدم...در رو از تو قفل کردم.. با امنیت رقصیدم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 14:13
-
فوگ النخل فوگ ...والله ماریده...بالینی بلوا...
سهشنبه 18 آبان 1395 14:11
-
من کُتر شوئی علیک ما بنام..
سهشنبه 18 آبان 1395 14:04
-
آه یا حلو یا امسلینی...
سهشنبه 18 آبان 1395 14:03
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 13:50
فیروز تو گوشم میخوند... فکرمیکردم کیفیت بعضی آدما چیه که وقتی میرسی بشون فقط یه چیزی: زنی.
-
حبیبی ندهلی ئلی الشته راح...رجعت الیمامه زهر التفاح
سهشنبه 18 آبان 1395 13:46
صبح با صدای فیروز بیدار شدم. زنگخور گوشیم.. - انا لحبیبی و حبیبی الی ... کی بود؟ حوصله نداشتم بردارم. اما آهنگ قشنگ بود...بیدار شدم. نگاه کردم. کسی بود که دلم نمیخواست جواب بدم..سیگار برداشتم از زیر تخت...تو تخت کشیدم و به صدای فیروز گوش دادم.. سیگار بین انگشتام بود..دود میکرد..من بین انگشتای او جلز ولز میکردم......
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 04:06
زیر دوس داشتنهای سال درازکش بودم. زیر دوستت دارمها و من بدون تو مفت نمیارزمها و به تو احتیاج دارمها و ..به بچگیام فکر میکردم. اولین تصور عشقیام کی بود؟ مردی شبیه رت باتلر من رو از پلهها بالا میبرد. من با ساق پایی عریان .از پلهها بالا میرفت..من رها بودم روی دست و بازویش...موهایم آویزان بود..چهارم دبستان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 03:00
از بستر محبتها و دوست داشتنهای سال خودم را کندم. دوش گرفتم. زیر دوش مسواک زدم. آمدم ماست بادمجانی خوردم. نان زیاد با سبزی. چای تلخ. یک سیگار. بعد دراز کشیدم و از خودم پرسیدم تو را چه میشود؟ برای خواهرم نوشتم بیداری؟ نبود. برای دوستم نوشتم بیداری؟ نبود. موسیقی بیکلام شنیدم. یک اینستاگرام دو دقیقهای درست کردم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 02:47
صدای زوزه میآید از جایی نه چندان دور. حولهی صورتی خیس همینجا رها شده..پنجر باز..باد خنک..پنکه بالای سر چرخان..لیوان چای ته سیگار... کی قرار است مد اینستا مثل فیس بوک کمکم بخوابد؟ ملت یک نفس بکشند؟ فنا شدند جماعت.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 02:30
برام یه پتو مسافرتی اورده بودن. میگفتن یکیاش رو فلانی برده و آیات اصرار که این برای خانم فلانیه. همهاش الکی. صبح سمور زده بود دوتا از مرغا رو کشته...سال رفته بود به زنه کمک کرده بد قفس درست کنن. حالا داشت قصه میبافت...بدمم نیومد. پتوئه نرم و خوشرنگه... یه کمی نشستن ..ور ور کردیم ...آیات خیلی چاق شده بود.. نه اونا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 02:19
چند روز پیش زن ف و دخترش اومدن...برم چای و سیگار بیارم میام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 02:17
یعنی چای و جگارا و العتب علی الله.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 آبان 1395 01:54
ارید اگوم اجیبیلی استکانه چای من چای الهنود ایمتن الذرعان و ایحمر الخدود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 23:46
بعدش بابام از دخترا ایراد گرفت باریک نبریدن..به مام(نگارنده) توپید که جای عکس برو ببر تو باریکبُرتری...نرفتم. پ کی عکس بگیره برا بابلاگم؟
-
گوجه همچنان...چه رنگی..
دوشنبه 17 آبان 1395 23:41
-
از اون قیمههای عربی گوجه فرنگی و گوشت زیاد دار مخصوص بابام....
دوشنبه 17 آبان 1395 23:35
- آروم بریز پسر..بسماله گفتی؟ - ولمون کن بابا - بگو بسماله - خو باشه بیا بسماله - حالا بریز.. - اوفففف من در حال عکس گرفتن: - ولا تقل لهما اف.. - برو بابا شهرزاد...دهن نموند برامون از دست بابات.. بابام با خنده: - دهن؟ چرا؟ آخی بابام...با ادبیات فارسی محاورهای امروزی زیاد آشنا نیست.
-
کار دسته...عیال بافته... به قول کرانک شخصیت کارتون کوسکو
دوشنبه 17 آبان 1395 23:28
خیلی خوب شده بود چون توش ترخون هم بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 23:22
داییهام زمان جنگ تو استانای مرکزی ایران بودن. الانم بعضیهاشون هستن. گاهی میرفتیم دیدنشون تابستونا. دور مرغ از اینا میچیدن. بدم میاومد. از هویج کلا. از فلفل دلمه. از جعفری. سردرد میگرفتم از بوشون و شکلشون. بوی پلاستیک سوخته میداد به نظرم. هیچوقت فکر نمیکردم زمانی خودم دور مرغها و جوجههای کبابی همچین چیزایی...
-
بویییییییییییییه لیششششششششش
دوشنبه 17 آبان 1395 23:12
وقتی بچه بودم و با بابام میرفتیم آشپزی تو عروسیها یا مولودیها یا فاتحهها وقتی سوپ اینرنگی میشد خیلی دوس داشتم. بابام حلال حرام میکرد. نمیذاش بخورم..حتی بچشم. مگر اینکه به صاحب مجلس میگفت یه کاسه میخوام برای دخترم بکشم اونم میگف بکش آقای شرمگین...این حرفا چیه... معمولا هم وقتی میداد دسم ظرف رو میگف بد نیس...
-
از دیروز
دوشنبه 17 آبان 1395 22:42
خوشرنگ بودن به نظرم. خوشرنگ و در انتظار. اینا هم خوشرنگ بودن..با سبد توشون رنگشون همخوانی داشت.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 17:03
نرفتم بَرزش. رفتم ماست بادنجون خوردم. غش میکردی بس که خوشمزهاس. خدایا دستت درد نکنه که ماست بادنجون رو اختراع کردی. به آدمات عقل اختراعش رو دادی. بوی بادنجون کبابی و سیر و موسیر و فلفل سیاه و قرمز و نمک و یه نمه نعنا...ماست محلی هم هست. غلیظه. بخور و دو دستت رو بگیر طرف آسمون: خَذایا شورکت..
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 16:49
برم یه خوته بَرزش. باز میام. بوربا.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 16:31
خدایا برای کسی بدی نخواستم تو زندگی. از خوب بودن و خوب شدن آدما حتی خوشحال هم شدم. خیالم راحت شده بود. گاهی عصبانی شدم و سعی کردم انتقامای کوچولوی مسخرهای بگیرم اما ته دلم واقعا بدخواه کسی نبودم. تو بدیام رو نخواه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 16:30
روز خیلی خوبیه. قلبم عین این صفحهی پست مطلب روبروم سفید و روشنه امروز. با تمام بدیهای و غمهای دنیا، و خبرای انفجارات و کشت و کشتارها، آرزوهای خوب و سبک و روشن دارم برای همه. دوست دارم هر کسی این مطلب رو میخونه حالش خوب و دلش شاد و تنش سالم باشه. حداقل یه کمی.
-
سبزیهای دیشب.
دوشنبه 17 آبان 1395 16:15
از این سبدهای بزرگ هم چندتا بود. سبزیها رو بابام رفته بود از سر زمین خریده بود. تازهی تازه بودن..دخترا تمیز کرده بودن من عکس گرفتم. تشکر هم کردم البته.
-
جعفریهای دیشب. تازه و خوشرنگ و مقوی.
دوشنبه 17 آبان 1395 16:09
اینا رو وقتی چیدن دور دیسهای مرغ و بعضیهاش رو خرد کردن و ریختن توی سوپ چنان عطری میدادن که سرمست میشدی. چندتا از این سبدها بود. قطرات آبروی برگاش نشسته بود...بوشون میکردم و میگفتم جانِ سبز یعنی این.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 15:52
فیلمی هست به نام بحبالسیما. یه فیلم مصریه. فیلم در مورد یه خانوادهی قبطی متعصبه در دههی پنجاه میلادی که پدرشون با تلویزیون و سینما مخالفه و پسر سرانجام کارگردان میشه. سبک فیلم و حال و هواش شبیه فیلمای ایتالیاییه. سینماپارادیزو و چیزای اینطوری. فیلم رو یادم نمیاد اولینبار کی دیدم اما خوشم اومد. کمدی ِ تلخی بود و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 15:15
رو زمین میون کرت اسفناجها که نصفش رو کرفس کاشتم و کرتی که مثلا گله اما بهجای گل توش بامیهی پارسال روییده نشستم رو زمین. شلنگ آب رو باز گذاشتم تو نعناعها شاید باز بگیره. حالا اگه باز بگیره مثلا چه اتفاقی میافته؟ نمیدونم. اما میدونم دوس دارم باز بگیره. یه نسیم خیلی خنک و روحافزا میوزه و لپ چپم رو نوازش میکنه....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 03:36
رفته بودم توی راهرو..پدرم گفت: - بیا این رو بلند کن ببر..کمرم درد میکنه. کمی تعجب کردم چون پدرم اینطوری به من دستور نمیده. خیلی مهربونتر ملاحظهکارتره در صحبت با من. در واقع هیچ وقت ازم کاری نمیخواد انجام بدم. نمیدونمم چرا. شاید خجالت میکشه شایدم چون بزرگترم و مثلا ...بههرحال. چمدون رو برداشتم ..گفت مال سال...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 03:09
ممد بود خانهی پدرم. من توی حیاط بودم. پدرم گفته بود دیسها را آب بکشم. رضایت نداده بود به ظرف یکبار مصرف. گفته بود نه اشرافی نیست. - مگه رستورانه؟ غذای امام حسنه...در شان باید درستش کرد. دخترها میگفتند موهات چه خوب شده. چه بت میاد و از این حرفها. مادرم میگفت از بچگی موهاش قرمزی داشت. مثل خرما..هی بلند میگفت از...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 آبان 1395 02:57
خوابم میآید و حوصلهی نوشتن ندارم. اینطوری نیست که من از فرط مشغول بودن به زندگی ننویسم. نه. مشغولیت اصی هم ندارم. سرم هم جای دیگری گرم نیست و کار خاصی هم نمیکنم. کار غیرخاصی هم نمیکنم./ چیزهایی که کاشتم کمکم نوک زده. کار خانه زیاد نمیکنم. یک نمه بارانی زد امروز. زنها لوسبازیهای مخصوص خودشان را...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1395 13:34
ننهخلف با طلاهاش فعاله. یه لحظه طلاهاش رو از خودش دور نمیکنه. انگشرت گُترهی گنده با ...مینا ظریفتره طلاهاش...من طلا دوس دارم اما نمیآویزونم به خودم...جینگل بینگلیپسندم بیشتر.. طلا رو برای مواقع خاص دوس دارم. ..میشه حدس زد کدوم مواقع. برای گاردگیری در برابر سعادمانندها. هر شب هم میگم قصهها رو مینویسم و کم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1395 13:29
ممد گفته: زن عمو همه چی دس خود آدم نیس. آخی حکمت باریده الان اونجا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1395 13:28
ممد هم رفته کمک. حین عمو عمو کردن و فلان..و جابهجایی کیسههای برنج پرسیده سال اینا نمییان؟ مادرم گفته دیگه تو دادیش به غریبه رف چرا میپرسی میاد یا نمیاد؟ ترجمهی حرف به حرف به نقل از دخترها.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1395 13:20
دخترها عکس آشپزی رو میفرستند. امشب به مناسبت شهادت امام حسن آشپزی دارن. نذرِآدم دور. دخترها عکسها را میفرستند. جعفری و هویج و خیارشور و گلکلمها و...اینها را پدرم برای دور دیسها میخواهد...قیمه و مرغ و دعوتیها...گفتند بیا. خستهام. دیشب عصبی و خسته به سال حرفی زدم که در تکرارش لطفی نمیبینم. ناراحتش کرده. حالا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 آبان 1395 13:14
دلیل اینکه در بلاگفا نوشتم این بود که نسخهی پشتیبان داره. اینجا نداره. ضعف بزرگش اینه. وگرنه اینجا مطمئنتر و راحتتره برای من نوشتن.