-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 00:12
گرفتاروم به نیرنگ زمونه ندیدوم دنگی چی دنگ زمونه ای بونوم.. نیفتا کس منه چنگ زمونه زمونه کرده چی نو بیقراروم ز هشت از کار خوم حرفی نداروم این رو داشتم میخوندم..آیات ضرب گرفته رو کابینت..میگه جووونم خانم فلانی دیبلالی برا خودت... میخندم ازش کلو.. حیف که اکثر آدما بیادبن و من با ادب. غلطامم نمیگیره فقط میخنده. یه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 00:05
عمو خارجی! شیطون شده ها. براش نوشته بودم که عمو ما تابستونمون خیلی گرمه اونقد که گلامون میسوزه. خصوصی جواب داده عین خودتون! عمو خو تو خارجی هستی...پَ چته.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 00:03
ئه! بالاخره یه زن خارجی تو ایسنتا برام لایک کرد. خذا رَ شورگ. اشک جمع شد تو چشام.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:57
آدم دلش میخواد زبونش رو بذاره زیر اون پنیر زرد سفید مذاب و ....یام یامش کنه.
-
بعد از پِِنیر
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:57
-
قبل از پِِنِیر
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:53
-
انفجار رنگ
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:36
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:33
خواهرام بام قهرن خو نیاین اینجا...چیکارتون کنم. دوستتون دارم عاما عاذیت میکنی جاوون.
-
این خودش یه تابلوئه...حلقهها تو هم..دایره دایره...مثل تابلوهای دالی..که دایرههای شل و خیس رو یه چی پرتن..
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:30
-
جمع خوبان
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:21
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:14
بعضی وقتا از شدت کشف اینکه زیندَگانی چقدر چیزای قشنگ داره در کنار چیزای بدش و با وجود اینکه متهم میشم شاید هم متهم نه، واقعا همینطور باشه که الکیخوش و پوستکلفتم از خوشحالی در پوست کرگدنی خودم نمیگنجم. که اصلا با همون پوست بال درمیارم پرواز میکنم.
-
حلگهای
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:12
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:06
راستش دلم میخواست دپرس شم و احساس قدرناشناسی کنم از جانب سال و بچههاش. اما اعتقاداتم به من یادآوری کرد که تخم چپ اسب حرزت ابوالفرز که خوششون نیومد یا نخوردن..مگه آشپز باباشونم؟ مهم اینه که بم خوش گذش موقع پختش و به نظر خودم یه چیزی بود تو مایههای اوریگانو. جدیدا خیلی بیعار شدم. خوب میکنم.
-
گُلهای گوجهای
چهارشنبه 11 شهریور 1394 23:04
-
باریک
چهارشنبه 11 شهریور 1394 22:58
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 22:54
تو دلم مونده غذایی بپزم و سال اولتر از همه بیاد سر سفره بشینه. دیر میاد..وقتی غذا سرد شده باشه..مهم نیس که بکشم..مهم اینه که بکشم و اون بره نماز..یا دستشویی یا شستن حیاط..یا آب دادن به باغچه..وقتی میاد تلویزیون رو روشن میکنه..پلنگ صورتی یا مورچهخوار میبینه..غذا سرد شده از دهن افتاده و من منتظر میمونم بگه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 21:36
احیانا القلیل هوی الذی یعطیک اکثر.
-
طِلا طِلا گل گلبند طِلا
چهارشنبه 11 شهریور 1394 21:06
طِلا...چیزی که زنهای عرب بهاش عشگ میورزن. از جمله من. سلیقهها متنوعه. امروزی، مدرن و سَبُک و سبک و سلیقهی اروپایی ..سنگین و چشم جاری درآر و گُترهای..تا ..طلا واقعی باشه یا بدلی برای دس و گوش و سینهی زن ساخته شده..هر کی پولش بیشتر طلاش هم بیشتر یا هر کی طلاش بیشتر پولش هم بیشتر..نمیدونم..فقط میدونم خودم هم اون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 20:55
پولدار بود حجیه...کلی از اینا تو شلهی زیرپاش قایم کرده بود..حق داش بگه عکسش رو توی تلفزون نذارم نیان اینجا قایم بشن..میاومدن میزدن به سرمایهاش ..:)
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 20:48
راه افتادیم و سال گفت اومدی عکس بگیری؟ گفتم فکر کن اومدم عکس بگیرم..عیبش چیه؟ چه کار خلاف شرع قانون و عرفی دارم انجام میدم که اینقدر ناراحتت کرده؟.. - تقصیر منه که اوردمت. رد شدم و چشمهای زن رو دیدم که اونقدر قشنگ بود و اونقدر سرمه قشنگ نشسته بود توشون که ایستادم. حنا میفروخت ..فکر کردم فارسم..گفت رنگ میکنه..رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 20:34
زن گفت این رو ببر سیاه برای زنهای غمگینه تو که میخندی خاله ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 20:10
از میان پارچههای براق و پولکدار گذشتم..هیچوقت از اینا نخریدم. چی میشه باش دوخت؟ گرم میشه..شاید بشه مجلسی دوخت..از این اندامی چسبونا...این رو به خودم گفتم اما فقط رد میشم و گوشهی پارچههای آویزون میخوره به صورتم و سرم.دست میزنم به جنسشون...عکس میگیرم. سال از وقتی اومدیم تو این بازار ..بازار عربا اخم کرده. بد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 18:36
قبلا کویت چهار، جمعهها عصر فیلم هندی میذاش...اگه بابام خونه نبود...اگه فاطو دخترداییم خونهامون بود و مامانم به هوای بودنش میذاش ببینیم...دزدکی میدیدیم..فیلم مار رو نشون دادن..کارم این بود شب و روز تمرین رقص مار کنم....من و فاطو...فاطو عین هندیا بود..همه میگن از خواهرام خیلی شبیهتره به من..خواهرام به خانوادهی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 18:07
به خدا شوهر بدبختم هزار و یه مرض داره..موهاش ریخته..کچلی سکهای گرفته..کونش کوچیکه..قسط داره..وام داره...من میزنمش...و باش بدم..یعنی مردم فکر میکنن زن و مرد صبح تا شب شب تا صبح رو همن و اون وسط میرن میشاشن میان فقط؟ ما حتی گاهی یادمون میره زن و شوهریم..بیشتر دوست و خواهر برادریم حتی..یعنی لذت واقعی رو زمانی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 18:01
یه عکس دارم تو گوشیم از سال داره نماز میخونه. گذاشتمم تو اینستا ..همراهان اینستاهام لایکش کردن..یا نکردن یادم نیس..حالا هم این رو میخونن میرن چک میکنن..روم سیاه..رو به دیوار که شوهرم رو در معرض هیزی قرار دارم میدم الان..اما در مورد آیات میگفتم... چقدر آدم باید عجیب باشه که عکس رو نگاه میکنه میگه شوهرت همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 17:56
دختره ازم پرسید شوهر داشتن خوبه؟ حرصم گرفت. این چه سئوالیه میپرسید آخه. مثل اینکه یه آدم کچل ازت بپرسه موی بلند خوبه؟ چه جوابی بدی که تواضع از سر داشتن، توش نباشه الکی و احساس نکنی یه مسابقه رو بردی یا برندهی بازییی هستی که برات مهم نبوده..منظور این که دغدغهات نبوده برنده شدن توش. اعصابم خورد میشه از این سئوالا....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 17:50
به سال نشون دادم گف شمارهات به اسم من سیو شده تو گوشیش خیلی نرم نباش باش..فکر نکنه سال چرا اینقدر نازنین شده.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 17:49
من یه عشگ دارم اسمش ناناس.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 17:49
ر برام لیست کتابایی که میاد رو میفرسته.. براش نوشتم مرسی . یه دسه گل فرستاده اثر تحویل نگرفتن دیروز:)
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 15:39
کمی راه رفتم و شوهر زن همون اطراف بود..سینما به مثابهی فلسفه رو برداشت. ورق زد. هیچکاکی دیگر.. ر به من نگاه کرد که خیلی دور نشسته بودم و لبخندی زدم بش که یعنی بات قهر نیستم فقط خستهام..احتمالا احساس گناه کرد بم گف برات کتاب میفرستم؟ سال اومد تو گوشم گف چرا ر رو تحویل نمیگیرم؟ برای اینکه رضایت خاطر ر جلب بشه و سال...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 15:27
خسته بودم و نشسته بودم روی چارپایهی چوبی بلند همیشگی..یه شال مشکی سرم بود که زیرش عین شال هنرپیشهها و اینا سکه و مهره داره..روش لکههای طلایی هم بود..طلایی مات..چن سال پیش از شهرکرد خریدمش..هنو زنه یادمه فروشندههه..یه جورایی بنداز و بنداخلاق بود..بود؟ حتی آدمایی که اومده بودن ازش خرید کنن رو هم یادمه...چی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 14:11
نشسته بودم برنج ایرانی از این نیمدونهها که پر از ارزن و آت آشغالا پاک میکردم و شجریان میخوند از بس که زدم از بس که ...خار مغیلان خار مغیلا همه در پا شکست.. یادم اومد دختر بودم..هفده هیجده سالهام بود اُ برنج پاک میکردم و از تو ضبط اضطراری این رو میشنیدم..حالا هم دارم این رو میشنوم و برنج پاک میکنم و ..بعضی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 شهریور 1394 14:06
امروز هیچ حوصلهای برای آشپزی ندارم. برای دختره آبگوشت دارم از چند روز پیش مونده گرمش میکنم. یه آبگوشت مسخره. اولا زودپز که نداشتم جاش بندازه درست. با استانداردهای من برای پذیرش آبگوشت مایلها فاصله داشت. بعدشم گوشتش(خیر نبینی داریوش که هر چی بت میگم دمبه بذار رو گوشت میگی خانم مَندِز به خدا میبرن..دومبیه زود...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 17:30
امروز سردرد دارم. از بیخوابی و بدخوابی میدونم. باید برنامهی خوابم رو مرتب کنم. نمیدونم چطوری اما باید بهترش کنم. اینطوری اگه مجرد بودم یا تنها زندگی میکردم مشکلی نداشت اما در طول روز باید به کارا برسم و نمیتونم انرژییی که ندارم رو صرف کنم. بقیهاش از سلامتی و راحتیمه. اولش شاید با قرص زودتر خوابیدم یا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 17:08
من ترجمهی انگلیسی نمیدونم و معمولا در مورد چیزی که نمیدونم سعی میکنم حرف نزنم. با این وجود حس کردم ترجمهی خوبی نداره این کتاب. مبهمه یا ترجمه تحتاللفظی شده نه درکی. ممکنه واژهها معنی متن اصلی رو بده اما درکی از مطلب نداری.باید با حدس پیش بری. طرح روی جلد خوبی هم نداره..کمی آدم رو یاد رمانایی شبیه نیمهشبی بر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 17:04
خوندم و خوندم و خوندم...خیلی خوب پیش رفتم در کوچهی آجری مونیکا علی. فکر نمیکردم خوشم بیاد ازش. اما کتاب احساسداریه. شبیه خود آدمه حتی.
-
سمبوسه
سهشنبه 10 شهریور 1394 16:59
سیب زمینی رو آبپز میکنم. وقتی پخت و نرم شد پوستش رو میگیرم له میکنم روش جعفری و تره ریز خرد شده میریزم. این یه نوع. همین کارا رو به اضافهی پیاز ریز خرد شده...اینم یه نوع دیگه...بدون پیاز هم میشه. همین کارا فقط جای جعفری گشنیز. ادویه هم یه نوع ادویه هست بهاش میگن ادویه سمبوسه. نبود دوروبرتون هم راحت یه ذره...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 04:47
خوندیش عزیزم؟ دستت درد نکنه. در مورد تو بود آره. وبگذر و آمارگیر هم ندارم که نبینمتون هی میاید. خانه خانهی توست.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 04:47
تازه عبای نو هم میخوام. اون از بازار عبدالحمید میگیرم. جنس فطومه یا ندا؟ نمیدونم اما براق تیره دوست ندارم. مال زنهای هیکلی و بزرگه.به زنهای اهوازی میاد..من باید یک چیز دَحدوحهای بخرم. عبا و شلهی زیبا قشنگه. از عراق اوردن براش. اون دفعهای با زیبا نشسته بودیم..من عباش رو سرم کرده بودم..بم میگف خیلی بت میاد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 04:20
خودم رو تصور میکنم که وسط پاساژ توی بندر بایستم و با تخته خرد کنای چوبی و چاقوهای نیغه سرامیکی پهن رنگی و چین چینی و بشقابا و اینا والس میرقصم..چی میگن این رقص دونفرههای رمانتیک که با نجوا حرف میزنن با هم. یه چیزی میگن تو مایهی: یو کیل می سولَن بَ. مثل رت باتلر و اسکارت. دو طرف دامنم رو بگیرم و با ظرفا و چاقوها...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 04:15
ز خوندمت. فردا برات مینویسم. وسط کارام اگه شده..انشاءالله.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 04:13
این مواد إمگَشّت هس. میدونید این تابه کرهاییا هس که گوده و با حرارت بالا توش چیزی میز میپزن و وسطش آتشفشان میشه ( همیشه به آتشفشان میگفتم نشان..آتشنشان..سوم دبیرستان که بودم به موبایل میگفتم موباین...الان رفتم از خنده ها...ولک موباین چیه..نوشته بودم تو دفترم هم: آرزو میگه دوست پسرش موباین داره. ندیده. والا تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 04:02
اینا هستههای تمر هندیان. خیلی باحالن. آدم تا دختره ترشی دوس داره..قارا..قرهقوروت..اینا رو میخوردم همه..میمکیدم.. همینا رو بردارید بکارید سبز میشه..مهم نیس چقدر نمک خورده باشه یا تو پاکت تمر مونده باشه. اگه هوا مرطوب و گرم باشه که باغ میشه. ولی اینجا...میاید امتحان کنیم تو گلدون و سایه؟ شاید بشه..فوقش نیمفصل...
-
چای پس از إیصرانَه
سهشنبه 10 شهریور 1394 03:56
-
إیششششش
سهشنبه 10 شهریور 1394 03:56
همهاش غذا شده ایستگاه شکم وبلاگم. دیگه نمیذارم عکس.
-
ایصرانَه
سهشنبه 10 شهریور 1394 03:53
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 03:50
میرم کتاب بخونم و بیاسایم. همیشه من و سال برعکس میخوابیم. اون سمت قبله من پشت بهاش. اون مومنه و من منافق.یا فاسق؟ نیدونوم. اما آخه دیوار باید باشه که بش تکیه بدم. میخوام ادویه و فلفل رو کم کنم که معدهام به این روز نیفته که الان افتاده و ..بذارید حالا عکس عصرونه رو بذارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 03:46
از فردا انشالا راه میرم. خدایا به حق هشتا قرص هورمونی که هر روز میخورم بم کمک کن راه برم..روزی پنج دیقه شروع میکنم حتی. فقط باید به اندازهی خوردنم راه هم برم. نمیخوام همین لباسایی که اندازمه تنگ بشه. تازه سنگین هم میشم دوست ندارم. بعدشم دوست ندارم خودم رو ول کنم. از ول کردن خود و شلختگی خوشم نمیاد..یعنی دوس دارم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 03:36
سلام . ورزش کردم. اون روز که رفتم اونجا یه نفر رو روی تنور گداخته نشوندم. جزئیاتش بمونه فقط بگم که خدا که خدائه میگن به نسبت غفور الرحیم بودنش شدید العقاب هم هس. ما که دیگه خاک پای خدا هم نیستیم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 03:34
آقا من خیلی میخورم جدیدا. چه بکنم؟ درسته که خیلی میگم من چاق و چله و فلانم اما راستش خیلی هم چاق نیستم. یعنی بهطور کلی از خودم راضیام. خوب دوست دارم برگردم به دورانی باریکی و باربی بودن اما سن و بچهدار شدن اثرش رو میذاره و اصلا اون بدن برای این صورت بیخوده.الان صورتم بزرگتر شده اون بدن مال این صورت نیست..صورت...