-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 02:49
خواهر زادهام به من زنگ میزنه: خا خا خا خا له...میای ی ی تو و وو لدم؟ دلم میسوزه. دوبار سه بار زنگ زده. گفتم بذار آخر هفته بشه بیام..گفت باشه اشکال نداره.میذارم آخر هفته. تسلیم و حرفگوشکن. اگه آدم بزرگای دورش آدمای خوب یا حداقل بهتری بودن بچهی خوبی بود. نمیدونم..شاید هم.. نمیدونم اصلا. ازش میپرسم کی گفت زنگ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 02:33
اون ماهی حسون هست اسمش. منم با شیر پختم خوب شد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 02:27
بعدازظهر فیلم فتاه المصنع رو میدیدم. از فیلمای خیلی خوبی بود که این اواخر دیدم. مدتهات جز چند کمدی متوسط رو به بالا از سینمای مصر و عربی فیلم خوب ندیده بودم. از زمان سکر بنات مثلا .. این خوب بود.. شاید هم برای من..چون من رو یاد حودم انداخت خیلی. نمیدونم. آهنگ پایانی خوبی هم داشت.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 02:12
شبیه موسیقی آفریقایی..شاید آبهای دریا از زنجبار میرسوندش جنوب ایران..حتما همیه. شبیه موسیقی زاره...کمی شبیه هندی هم هس. لیوا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 02:03
برای نانا کیک درست کردم برد زبانکده..خیلی خوششون اومده بود..البته نرفتم مادرا خیلی شلوغ میکنن... سال گف مامانا دوس داشتن..و مربی گفته بهترین چیز رو نانا اورده..سال گله میکرد که وسط مامانا بودم و نمیدونی چقدر بد بود. صدام رو نازک میکنم: چقدر بد بود..خدای من. ..با ریشش ور میره و میخنده: مسخره، بد بود خوب .. گفتم...
-
روزها فکر من این است و همه شب سخنم
سهشنبه 10 شهریور 1394 01:59
همیشه فکر میکنم حالا که اون میگه من اینقدر خوبم چرا پس بام بد میشه؟ حالا مرغ ملکوت شروع شده.. آخِر که میگه نگام میکنه چون قبلا میخندیدم..و ننُمایی هم. میگم ز چه ننُمایی آخِر پسرم؟ میگه دوست داشتی این رو.. میگم حالام دارم..فقط کمی دندونم درد میکنه. اینا همهاش نصفهاس انگار لینکش. تو نت هس لابد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 01:54
آآآآآآآآآآآآآآآآآآ ...آآآ ...آآآآآآآآآآآآآآآآآآآ... و هااهاهاهاهاها کمتر دارد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 01:54
سراج را بیشتر و بهتر از شجریان تحمل میکنم.
-
نامهی نانوشته
سهشنبه 10 شهریور 1394 01:50
دکلمه میکند با خواننده. من با ریشش ور میرم..به نظرم عجیب است موجودی این همه مو توی صورتش داشته باشد..دارم فکر میکنم زنهای اولیه چه احساسی به این موجودات پرموی احمق داشتند..موجودات وحشی جنگساز..غرق در عرفانش است. نوشته بود فلسفه دوست ندارم.عرفان خوب است. یادم آمد قبل از عقد برام نوشته بود مشاعره و عرفان جز علایقش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 01:39
توی ماشین سراج میشنویم و شجریان.برای تنوع مسعود بختیاری. حالا سراج نفوذ کرده به اتاق خواب. ای عاشقان را میشنود دارد..من هم میشنوم ..توفیقهای اجباری..گردنم را بو میکند: باید بوت کشید تا تموم شی. میگم شاعر شدی غلام..پروفسور هم شدی البته. حکیم هم بودی..مهندس.. میگه همیشه عارف بودم.اگه خیلی بد نبود باید میبوسیدمش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 01:07
من نباید کتاب به کسی قرض بدم. اولینبار که یه نامهی کوچیک حواسم نبوده لای کتاب مونده بوده..گفتنی نیس توش چی بود. این بار کلیسای جامع رو دادم بخونه..میگه پس نمیدمت..خیلی خوب بود..میگم کتاب خوبیه آره..میگه اون که بله و نقاشی آخرش..میگم چی؟ - دوتا ممه کشیدی نوشتی ... ..عرق میکنم.. - الکی. بلند میخنده میگه حالا...
-
چون مامانشم
سهشنبه 10 شهریور 1394 00:58
اینا رو با نانا درست کردم...نانا تمام مدت مثل آشپزهای برنامههای آشپزی به عربی فصیح گزارش میداد: *اعزائنا المشاهدین..اهلا بکم ببرنامج نانا و امها..سوف نصنع الیوم لکم .. - ماما اسمش چی میشه به عربی فصیح؟ - سمبوسه. ادامه میده...سرم رو میخوره..سر نمیمونه برام. هر کاری میکنم گزارشش رو به ببیندگان خیالیاش میده: -...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 شهریور 1394 00:30
جرینگ جرینگ میکنم از عصر. فروشنده دورهگرده..غربتیه. میاد دم خونهها..بساطش رو باز میکنه که یه ساکه..النگو داره..روغن مار..سرمه..سقز..کندر..بخور..عود..روغن مو..از این چوبا که میجون دندونا رو سفید میکنه و لبا رو نارنجی..حنا.. النگوهای بدلی..سرویس طلای هندی الکی پلکی...نشسته بودم رو پلههای روبروی خونه که دیدمش....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 18:56
من نمیتونم با آدما حرف بزنم. واقعیت رو بگم. نمیتونم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 15:30
کلا حرف زدن در مورد غذا و آشپزی بهترم میکنه. در مورد امگشت میخوام بتون بگم. این غذای جنوبیه. معمولا عربا میپزنش اما دیدم آدمهایی که در مجاورت عربها زیستهان هم خوب پختنش. اصل غذا با ماهیه خشکه که من نمیرم طرف اون. نمکسود شده و این بساطا. من با تن و با ساردین و ماهی گوشتی درستش کردم و خوب شده. ماهی گوشتی رو به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 15:00
لبنانیا خو کشتنمون با بلغور..تو چاییاشونم میریزن. فهمیدیم بابا. آشپزید شما.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 14:56
میرم تو اینس تام مهندس علی دایی چه میکنه توش؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 14:55
اگه معتاد نشده بودم حالا داشتم آبگوشت میخوردم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 14:48
کاپوچینو درست کردم..هیچی ندارم..نه قهوه نه نسکافه..نه هیچ...همین رو درست کردم..بدم میاد از کاپو گوز..کفش رو فوت میکنم که کف صابونیاش نره تو حلقم و نانا میگه ماما رو کف روی کاپوچینو باید قلب باشه. گفتم رو مال من کون هم نیس. بن غش کرد از خنده و بشون گفتم هم رو بکشید اما بیصدا امروز سرفه دارم و سینهام درد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 07:25
در لباسشویی را باز میکنم پیراهن نانا کپک زده. از کی مانده آنجا و از کی مگر لباس نشستم؟ میروم حمام لباسهای خودم را برمیدارم و لباسهای زیرم را. همه را میگذارم توی لباسشویی. یک ساعت و هفده دقیقه. روی چه موودی باشد نمیدانم. تاریک است نمیبینم. شورتهای خودش شلوارهای خانگی..زیرپوشها. شستن اینها مگر توی لباسشویی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 06:12
چقدر دوست دارم اینجا را بخوانی. ای همانی که دیروز دیدمت. شبیه یک ک.ونی بودی. ک.ونیها چطوریاند؟ نمیدانم. اما حسم به من میگوید بیشباهت به تو نیستند. من حسم به من میگوید عمل ک.ونی بودن ناشی از سلیقه و انتخاب نوع زندگی جنسی است. اما صفت هم هست.متاسفم اگر به معنای فحش به کار برده میشود در اینجا. چرا تا دیدمت حس...
-
پیشنهاد
دوشنبه 9 شهریور 1394 05:47
وقتی کسی میگه بهاتون که برات دعا میکنم خیلی لزومی نداره رگ کلفت و قطور روشنفکریتون رو توش فرو کنید حالا. همه آگاه و عالمیم بر اینکه شما به خدا دعا و معنویات اعتقاد نداری. برای اینکه روشنفکرتر به نظر برسید لزومی نداره که همه حتی کسی که دوطلب دعا کردن برای شما شده مطلع بشه که الحاد شما تا چه اندازه وسیع است. کسی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 05:26
از حرف زدن خستهام. از اینکه اصرار کنم برویم سفر..هی نق و نوق و پول نداریم بشنوم. از اینکه برای یک نخ دو نخ سیگار همیشه باید نه بشنوم. سیگارها پیش خودشند. - بم سیگار بدم. - نه. -بده. -نه. - خوب نده. میرود میآورد. دوتا: - سعی کن یکی بکشی. روشنش میکنم. - اینجوری نگیرش دستت..بذار برم بیرون بعد بکشش. دارم جلوی چشمش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 05:22
ظرفها را شستم. دندانم درد گرفت. دوتا میخک نصفه نیمه جویدم و گذاشتم توی دهانم بماند. برای فردا نخود لوبیا خیساندم. یادم آمد برای فردا برنج ندارم. آبگوشت میپزم..زودپزم خراب شده..مینشینم توی آشپزخانه..قلم و گوشت و پیاز را میگذارم بپزد آرام تا فردا..کتاب را باز میکنم و خوابم میبرد وسطش..بلند میشوم کم میکنم زیر...
-
ظرفها توی حیاط یکصدا جیغ میزنند: شهرزاد.
دوشنبه 9 شهریور 1394 02:33
میروم توی حیاط مینشینم روی چهارپایهی فلزی..توی آب و وایتکس و مایعظرفشویی اسکاچ را فرو میکنم و میکشم به تن ظرفها..پاهایم کمی خواب میرود..کمی کمرم درد میگیرد ..شب است اما و سکوت.. شلنگ آب و سهپایهاش...دستکشهای نارنجی و بردن ظرفها توی آشپزخانه در سینی..دو بار...سهبار.. اینها رویهاشان است..برشان داری تو...
-
دلمه سبزیجات
دوشنبه 9 شهریور 1394 01:27
-
زنی که مردش را پیدا کرد
دوشنبه 9 شهریور 1394 01:26
وقتی برگشتیم دلمه درست کردم چند نوع. توی ظرف آشدوغی که زن ف چند روز پیش برام اورده بود، از هر کدوم یکی گذاشتم و چادر خونگیم رو سرم کردم..سال گفت زود بیا. گفتم بیا بام من رو برسون..گفت خستهاس..خودم رفتم و دیدم زن ف و عروس و دخترش رو تخت تو باغچه نشستن. ف هم یه گوشه سیگار میکشید. بغل شلنگ بازی که تو ریحوناشون...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 00:51
بهاش گفتم: میخوام برات برقصم. رقصم خیلی خوب نیست چون فراموش کردم. تو نگام کن و نخند. یکخورده خجالت میکشم اما احتمالا خجالتم بریزه بعدش..فقط نگام کن. گفت باشه. اغدا القاک رو گذاشتم و شروع کردم. سخت بود اولش و بدنم درد گرفت. ترق و توروق صدا داد. از نگاش خجالت کشیدم و چشمام رو بستم..موسیقی من رو برد..چشمام رو باز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 شهریور 1394 00:32
بعدازظهرا با طرب امکلثوم
-
عظمه علی عظمه یا ست
دوشنبه 9 شهریور 1394 00:13
اغدا القاک: آیا فردا خواهمت دید؟ أغداً ألقاک یا خوف فؤادی من غدٍ : آیا فردا خواهمت دید وای بر ترس قلبم از فردا یالشوقی وإحتراقی فی إنتظار الموعد : وای از شوق و سوختنی که سراغم میآید در انتظار موعد دیدارت آه کم أخشى غدی هذا وأرجوه إقترابا : آه چقدر از این فردا میترسم و چقدر منتظرم بیاید کنت أستدنیه لکن هبته لما أهابا...
-
ها پَ چی.
یکشنبه 8 شهریور 1394 23:24
مادرم میگوید وقتی دنیا آمدی نیمکیلو بودی. قبل از اینکه برادرم بلند بخندد و بگوید نیمکیلو؟! که بدینوسیله به من برساند که حالا صد کیلویی میگویم بچهی نیمکیلویی نداریم. داشته باشیم هم میگذارندش توی شیشه..بیشتر بودم احتمالا. مادرم میگوید دیگه بیشتر از یک کیلو نبودی مطمئنم...دنیا آمدی گریه نکردی..ماما برعکس...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 06:36
کاش آدم از این دوستا داش..دخترا، زنها دور هم..لباس خوشکل و آرایش کرده و اینا..بگو و بخند بدون قهر و نیش و کنایه و فلان البته..شوخی..حرف ..غذا..موسیقی اینا. میرم تو باغچه حالا. بدرود تا وقتی که گرم بشه و نشه موند.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 06:35
کاش آدم یه سفر خنک و خوب میرف جایی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 06:30
فک کنم همین روزا فسنجون درست کنم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 06:28
دلم میخواد به خودم برسم. چهطوری؟ نمیدون مثلا برم دسبند بگیرم عین قدیم. زلم زیمبویی. یا بدم ناخونام رو درست کنن برام..اینجا از اینچیزا پیدا نمیشه..شایدم من نمیدونم کجاس. دلم دس خوشکل ناخون بلندی و رنگ رنگی میخواد:( بریم تو باغچه...خدایا به امید تو.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 05:39
تا حالا استیون سیگال رو دوس داشتم. امروز یکهو حس کردم دوسش ندارم دیگه. چهکاریه هی استیون سیگال دوس داشته باشم و جکیچان نداشته باشم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 05:37
امروز احساس کردم جکی چان رو دوس دارم. فکر کن. بعد از اینهمه سال.تحساست انسان غیرقابلپیشبینی هستند.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 05:32
این اتود جلیقهپوشمه. چیکار باش میکنم؟ بهاش مینگرم. اینام هستن. هیچکاری نمیکنن. فقط احتمالا میرن بغل ....بغل کجا؟ فعلا نمیدونم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 05:28
این اتود جلیقهپوشمه. چیکار باش میکنم؟ بهاش مینگرم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 05:21
به نانا گفتم یه عروسکایی هس میذارن ته مداد، فنریه. گف بعد چی میشه؟ گفتم تکون میخورن وقتی مینویسی...و با لبخند منتظر بودم بگه چه قشنگ. وقتی اینا رو میگفتم مداد سحر نیکنژاد اومده بود جلوی چشمم بغلدستی سوم دبستانم که تهاش از اونا داش. از کویت میاوردن براش. رفتم تو کارتونا گشتم در اوردم.. با فروشنده دوستم..نه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 05:07
عصر رفتم برای بن چیز میز گرفتم. حاضر نمیشد جامدادی بخره. صداش رو نازک میکرد: - ای وای جامدادیم کجاس؟! اممممممم نموخوام...الان مدادام خراب میشه...میگف کفشه رو دارم. یه جامدادی کفشی شکل داره از اول دبستانش مونده..گفتم باید بخری یه دونه..من دوس دارم اصلا..میگف مِی اون چشه..گفتم درد بچشه میخریش و حرف هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 شهریور 1394 01:43
رو به قبلهام از خستگی. باغچه داره شکلش کمکم شبیه آدم میشه ..خستهام بعد میگم ..فعلا خواب و خواب و خواب.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 16:12
هلیا فرشته زرین ممنون از پیامهاتون..و محبت حرفهاتون.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 15:34
فک کن مردی داشتی بت بگه خانومی:))) خانومی؟! جوووووونم عزیزم. کاری داری نفس؟.. نه خانومی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 15:30
در مورد قِضیهی کتکه هم عرض کنم خدمت اون دسته از عزیزانی که متوجه نشدن جِریان داعوآ چیه که همسرم ( ایضا یکی من رو وَگیره)رفته بودش اونجا ، منزل پدر من بعد برای آبجی کوچیکهی من من خواسگار اومده بوده. من میپرسم که شما چی گفتی؟ ایشون میگه هیچ. من اظهار تعجب میکنم که واقعا؟ چون خواهر کوچیکه مستقیما از ایشون نظرخواهی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 15:02
چندبار برام پیامهایی میاد حاوی اینکه تو از مردم این شهر و اون شهر خوشت نمیاد و اینا. از جمله اصفهان. امروز دو سه پیام رسید دستم. جواب یکیاشون رو در جیمیل دادم و دوتا دیگه رو همینجا میدم. من مشکلی با کسی ندارم و با قومیت خاص یا مردم اهل شهر خاصی هیچ دشمنیایی ندارم. اگه در مورد لرا مینویسم لرا دلیلش اینه که در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 03:13
برام نوشته عرب سوسمار خور تو رو چ ب بلاگ نویسی... قربان شما همان در اصفهان آب خنک بخورید و هدایت بخوانید. سوسمار و مارمولک و ملخ مال ما...که طبعا در بیابان می خوریم. ممنون که اجازه می دید در کشورتون، مهد آ زادی و تمدن زندگی کنیم. متشکرم فرزند کوروش پدر تمدن و نمیدانم چه ی تاریخ که اجازه می دهید از امکانات بازنویسی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 03:02
با گوشی می نویسم. واتساپ وایبر و چیزهای مزخرفی که از آدم یک احمق به شر و ور عادت کرده میسازند را حذف کردم. ...موسیقی آرام پخش کرده ام..به بدنم روغن زده ام که کمتر خشک شود... موسیقی آرام مهربان نواخته میشود و من دو دستی به تنهایی خودم که مرا از تنهایی در می آورد چسبیده ام. بر خلاف توقع و انتظارم روز تک نفره ی خوبی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 02:53
http://tanhataren-pesar.blogsky.com/1394/06/07/post-1113/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 شهریور 1394 02:41
سعی کنید به موهای روی پا خیلی دقت نکنید. هدف مهمه نه وسیله. حالا دقتم کردید میل خودتونه. زورم نمیرسه که. دقت کنید بابا جان. ساقهایتان براق و قالیهایتان خوشیراق.