-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 18:42
دیروز با نانا رفتیم بیرون. گفت حوصلهاش سر رفته. چادرم رو سرم کردم دمپایی سال رو پام کردم و رفتیم بیرون. نشستیم کمی روی چمن بعد بش گفتم میتونه بره خیس بشه زیر آب پاشی که به چمنا آب میداد...میچرخید و بش گفتم میتونه بچرخه همراه با چرخونکش و خیس شه..اولش ذره ذره بود..گفتم نشونه گیری کنه که آب بریزه تو نافش.میگفت...
-
العین بلعین و الچوبُ بلپشت.
دوشنبه 16 شهریور 1394 18:16
نشسته بودیم و نانا با سینو بازی میکرد. زیبا یه سئوال انگلیسی پرسید از بچهها نانا جواب داد.زیبا گفت این زبانکده که پسرش و آنا را میبرد بهدردنخور است هیچ به بچهها یاد نداده. نانا با منطقی که از سال به ارث برده گفت ترم اول و دوم ربطی به زبانکده ندارد. فکر کنم خود آدم باید بلد باشه. خوب حرص من هم درآمد از دست نانا....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 17:33
همه کاراش رو ایوب میکنه. ایوب برای مادرش کاری نمیکنه..اما برای مادرم خوبه. خوب اینا رو هم ببینید. انگار پسر نداره. ایوب میبرتش بستری..ایوب مرخصش میکنه..ایوب هزینهی بیمارستان رو میده..ایوب میبره مرکز استان..ایوب.. ,آدم دلش میخواد با باباش در مورد کتابی چیزی حرف بزنه.عمرا. این خیانته به مادرم. بابای من به من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 17:28
به مادرم زنگ زده بودم که چطوری؟ کی مرخصت میکنن؟ شنیدم دو روز دیگه. میگه نهههههههههههه شش هفت روز دیگه. مادرم قده. لجبازه. خودخواهه. از نوشتن اینا نه ابایی دارم و نه پشیمون خواهم شد چون اینا رو از رو نفرت یا دشمنی نمینویسم. از وقتی یادمه مادرم دم در میایستاد و اگر بابام ده دقیقه دیر میکرد خودش رو به در و دیوار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 15:14
با مینا راه میرفتیم توی بازار. میگفت چطور میتونی اینطور بیخیال راه بری و سال اینهمه اخم کرده و اوقات تلخی راه میاندازه؟ گفتم نمیدونم. شاید عادت شاید برایم مهم نباشهشاید خوشیام و حال خوبم وابسته به حال سال نباشد..شاید هم زیاد دوسش نداشته باشم.. دستش را انداخت دور بازوم..گفت خوشبهحالت. خندید. - من اگه ممدرضا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 23:41
شماره ناشناسه. برمیدارم و چیزی نمیگم. کتلت رو زیر و رو میکنم. تا وقتی صدای آیات بگه الو. حال مادرم رو میپرسه. دیروز مادرش اومده بود پول قرض کنه گفته بوم حال مادرم بده. بابا خو پولم رو برگردونین میخوام سرویس بخرم باشون. سرویس بشقاب اینا. من هم زنم. احتیاجاتی دارم. میدونستم احوالپرسیه همینطوریه. مقدمهاس..گفت و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 23:33
به سال گفتم شایدم گلوش پیش فرم عبادتت گیر کرده..میدونی که موقع نماز چقدر نورانی و معنوی میشه ظاهرت. با ریشش ور میره. میخنده و میگه مسخره... کلا بدش نمیاد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 20:56
آیات هر دو ساعت یه بار فلشی، کولدیسکی، گوشییی میاره که سال براش ریکاوری کنه. عکسای روشون حذف شده. تا حالا یه گوشی و دوتا کولدیسک ریکاوری کرده سال. بش میگم خوب بگو نه نمیتونم تو که همیشه مخالف بودی آدم رو بده به کسی حکیمانه با ریشش ور میره و میفرمائه که کاریه که میتونم بکنم..گره از کار کسی باز کنم چرا بگم نه....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 19:44
فِ در پیغامها. لطفا آدرس جیمیلت رو اصلاح کن وقتی چیزی میفرستم سند نمیشه به اون آدرس. ممنون.
-
ترجیحات نانا
یکشنبه 15 شهریور 1394 18:30
دیروز رفتم مانتو شلوار مدرسهی نانا رو بیارم. خیاطه لباس رو گرف طرفم و گفت لاغرترین دختر دبستان الهه. نانا چسبید بم. این حرکتش رو میشناختم. هر وقت خجالت میکشید یا احساس حقارت میکرد اینکار رو میکنه. گفتم و نازترین؛ نازترین دختر دبستان الهه هم هست. گفت چقدرم آرومه. دخترا خیلی شر و شورن صدای این اصلا درنمیاد. گفتم...
-
به علت سرعت پایین عکس درج نشد. بعد که سرعت بهتر شد احتمالا میشه.
یکشنبه 15 شهریور 1394 17:54
شاید فکر کنید این چقدر خوشمزه به نظر میرسه اما نیس. از بچگی یادمون دادن نون رو وقتی سر راه میبینیم برش داریم ببوسیم و بذاریمش رو پیشونی بعد یه جایی بذارمش که کسی روش پا نذازه. یادمون دادن در مورد غذا که نعمت خداس نگیم بد یا چیزای بدتر. نگیم: گه یا عن یا...البته شنیدم میگن یه چی پختم گه شد..صد رحمت به عن. من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 17:11
الان به فاصلهی یکی دو ساعت از اون احساس نیاز شدید، حس میکنم نیاز به روانپزشک ندارم و این خودش ثابت میکنه چقدر نیازم شدیده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 15:26
شاید باید برم پیش روانپزشک احساس میکنم احتیاج به کمک دارم و خودم از پس کمک کردن به خودم برنمیام. گفتن این چیزا به سال عصبانیش میکنه. بش گفتم شاید اگه فلوکستین بخورم بهتر بشم. عصبانی شد که نه. قرص نه. گفتم چیکار کنم پس؟ گفت باید خوب بشی. و شنیدن این باید که انگار حال خوب یک دکمهاس و من فشارش بدم و خوب بشم من رو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 15:20
سرعت کیریه..خیلی عوضی شده همه چی. بدتر از صبح ..نه از دیشب شروع کردم گریه کردن و دقایقی پیش کمتر شد گریهام. وقتی افتادم رو صورتم و داد زدم کمکم کن..کمکم کن..نمیدونم با کی بودم اما بهتر شدم. تو ذهنم رفتم نماز خوندم و دعا کردم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 15:15
یوعانه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 15:08
ابر رو دوس دارم اما پریسال ابر رو که نگاه میکردم غمگین بودم. اثر همون غم هنوز تو وجودمه. کاش اینچیزا دس از سرم برمیداش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 15:07
برگشتم دیروز صبح. هوا شرجی و خفه بود. عبام رو کشیده بودم رو سرم و دو بار چشمام رو باز کردم. یه بار دم در خونه بود که دیدم هوا ابریه و یه جورایی عشق و غم اومد سراغم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 15 شهریور 1394 15:04
دلم نوشتن میخواد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریور 1394 03:33
سردرد دارم. باید واقعبین باشم و مواظب خودم. سال و بچهها بم نیاز دارن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریور 1394 03:20
وقتی همه خوابیدند تازه به اشکهایم اجازه دادم روی بالش جاری شوند..صدای خر و پف مورتون بلند بود خیلی.. ب خودم اومدم و دیدم سیل اشک من رو برد.. خودم رو میدیدم پیش باغچه ی کوچیک بابام ایستادم ..اون اومده بود دنبالم با فنجون دارچین تو دست..گرم کرده بود..دیدمش شب قدم می زنه تو اتاقها..ببینه کی خوابه کی بیدار..در قفله یا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریور 1394 02:10
مادرم ب شیرین گفته من باید بابات رو ول میکردم..بعد گفته وقتی کسی آدمی رو دوس داشته باشه هر چقدرم بد باشه و باش هر کاری بکنه نمیتونه من نتونستم..من دوستش داشتم..من خیلی دوستش داشتم دلم نمیخاد مثل مادرم بشم..که همه ی عمر این مرد خوابیده توی راهرو..بغل جی خالی زنش رو دوست داشت و نرفت و حالا داره تو تنهایی می میره.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریور 1394 01:40
پوتو خیلی دوسم داره رد که میشم خودش رو پرت میکنه طرفم..زیبا عصر تا آخرشب اومد اینجا..بخاظر من میاد..که ببینتم..مادرم قلب درد داره و باید دامادش ببرتش دکتر شوهر و پسراش خونه ان..جاش خالی و به هم ریخته اس امشب..همون پتویی که گوشه راهرو میخوابه روش هر شب و همه از وسط اون و شوهرش رد میشن..بابام داش ب جاش نگاه میکرد و ساکت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریور 1394 01:29
من دیگه دختر سه تا سیزده سالگی نیستم که هی بگم نکنه یه روز بی بی بمیره .. چیز زیادی برام مهم نیس انگار.. سول چقدر خوبه..وجودش چقدر خوبه تو این دنیا
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 14 شهریور 1394 01:15
عصر رفته بودیم با دخترا بیرون...کندالمال..قهوه خریدم..با یه فروشنده دعوا کردم...یه عن عملی بود که آخر جمله هاش میگف خانوم محترم..به مینا..بش گفتم تو اصلا فروشنده نیستی..بم گف خوش اومدی خوش اومدی..انگار بگه برو خوش باش.. بش گفتم فکر میکنی کلاست اندازه کونت بزرگه..جا خورد چسو و گف بی ادب ...منت چی رو سر آدم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 23:56
مادرم رو سی سی یو بستری کردن. روحیه ام خوبه همه گریه میکنن...من؟ نمیدونم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 19:02
زن ف برام تعریف میکرد که مادرش یه روز مشغول پخت نون تیری بود که آتیش میگیره به تمبونش و اونقد لباسش چند لایه بوده که متوجه نمیشه..بعد زن ف می ببینتش سقط میکنه و از 29 سالگی دیگه پریود نمیشه برام مامانم تعریف میکنم...که یه عکس داره الان ازش..صورتش هیچ اجزایی نداره..دماغ دهن و ابرو نداره..نمیدونم کی براش گرفته و کجا و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 18:38
یه بار الهام اومده بود خونه امون..با مادر سال. ظهر تو تاتاق خوابم خوابیده بودن..رفتم بعدش دیدم قالی از دم در تا اونجایی که خوابیدن پر از مفه..مف گرد و چسبی..ظهر تو خلوت وقت خوبی رو گذروندند.. بعدش سال رو مجبور کردم مفای زن برادر و مادرش رو بشوره .. شیرین میگه الان گریه میکنم ..یادمه خونه اتون بودم اون دفعه اتفاقا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 18:36
زیاد حالم به هم نمیخوره..میگم هر کی ذرت مکزیکی زیاد بخوره ...گوشاشونو میگیرن..برادرم میگه چهار سال پیش خاطرهی لوبیا سبز رو برام تعریف کردی جان مادرت از زذرت مکزیکی زده ام نکن. میگه یه چیزی میگم بالا بیاری ها..میگم هاها..دیروز که داشتم می اومدم فکر میکردم یه سری خاطره ها دارم که تا دم مرگ نمیتونم تعریفشون کنم...
-
ذرت مکزیکی خونگی...عالی.
جمعه 13 شهریور 1394 18:21
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 18:07
مامانم میگه از کوه خوشم نمیاد..رو دل آدمه..آدم دلش میگیره..چطور آسمون رو ببینه؟ میگه شط رو باید ببینم..آدم باید بشینه بغل شط به شط بگه ها چطوری ..توش چوب میندازی میره..آب می برتش...توش نی میندازی و به رفتنش نگاه میکنی.. بش میگم نه کوه خوبه..کوه قشنگ ندیدی..میگه دیدم..تو اتوبوس و قطار که می شینیم..و رد میشیم..نگاه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 17:43
بش میگم بیا بام..میگه بابات گناه داره..میگم بابا یه روز..میگه نه گناه داره..شروع میکنه گریه کردن...دلتنگ میشه..دیگه یه روز تنهاش نمیذارم..با هم می ریم ..مینا و شیرین میگن بمون خوب بابا.. من خسته ام..دلم حموم میخواد.. به سال میگم بریم خونه ضیغم؟ میگه ...چیزی نمیگه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 17:36
دخترا چسبیدن بم دو دستی که بمون..مامانم خوب شده..بمون..بمون..مادرم میخنده..بش میگم بیا بامون..میبرمت طرف خونه ضیغم..لرا رو ببینی. دوست نداری ببینی؟ میگه بلد نیستم باشون حرف بزنم..میگم من ترجمه میکنم برات..کمی فکر میکنه و میگه نه بلدم..سی چه..سیل کُ..دا.. میگم خوبه خو..لری هستی برا خودت..میخنده. بعد میگه چطور یه زن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 16:57
سیمین داره ادای زیبا رو میاره .. از فسنجونش داره میگه که تو ماهیتابه درست کرده..و اونقدر بد شده که خودش نتونسته بخوره بعد گفته اما خاصیتش رو داره .. ادای خوردنش رو درمیاره..که : - اشکال نداره خاصیتش رو داره . و میخوره . غش میکنم از خنده..مادرم و مینا هم..مامانم میگه بدبخ نمیدونم چرا چیزاش خوب نمیشه ...میخنده مامانم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 16:43
برادرم ک. ک رو میشناسه..برا از یوتیوب ویدیو دانلود کرده ازش..میخنده وقتی اخمم رو میبینه...میگه همه اش میگف قدر خواهرت رو بدون.. فکر میکنم نه که خودش قدرم رو دونس خیلی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 16:07
همسایه ی من تاتورو... چقدر کارتونی خوبیه..چقدر دوستش دارم. رفتم خونه می بینمش... عصر میخوایم بریم کنزالمال..که بازاره..و من صداش میکنم کِند المال یعنی کون مال به لری.. نمیدونم چی برم.. سینو دیشب بس که حسودی کرده قیچی گرفهه دستش و بادکنکا رو ترکونده...حسود و بدجنسه...ایوب...و کمی مادرش. کمی نه. زیاد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 16:04
مادرم کمی بهتره. دخترا میگن امروز بهتره..بمون پیشش. نمیتونم حال خودم بد میشه..نمیتونم به بچه هامب رسم اون وقت. مورتون بم چسبیده..شیرین ازش متنفره..دارم با شیرین حرف میزنم اون می گه چی؟ کی؟ رو شکم خوابیده و با گوشی بازی میکنه..اما شش دونگ حواسش به منه شیرین میگه کثافت اشغال روانی..عن..بلند شو بریم...دلم میسوزه برای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 12:27
دیشب مینا خودش رو کشت که باش بیام اینجا. ده بار شوهرش زنگ زد به من و سال. بیاید. بیاید.بیاید..سال گفت حوصله شوهرش رو ندارم..اما مرد او نقدر به سال زنگ زد که گفت بریم شب بخوابیم..به هرحال خونه بزرگ و راحت می خوابی تو. من به اتاقی که درش خونه ی بابام باید بخوابم نگاه کردم مورتون صف گرفته بود برام حرف بزنه و خسته...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 07:18
پدر مقصر و سنگدل بود. چیزی که امشب بش رسیدم یانه که ما یاد گرفتیم مگس بار بیایم و عن رو به خود جذب کنیم. پسر و دختر. همیشه عنهایی هستند تو مسیر زندگی که تو اگه خودت رو مگس ببینی طرفشون خواهی رفت. یا جذب عن خواهی شد در واقع دختری که با دلستر بود شوهر خواهر ایوب مردان جایگزین شده برای ایوب باز هم ایوب شوهر شبنم آدمهای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 06:09
پیش نانا و سال خوابیدم. باید بخوابم. شاید فردا مجبور بشم برم خونهی پدر سال که علاقهای به این برنامه ندارم از اون جهت که خستهام. مادرم خیلی افسرده شده. تا حالا تو هیچ دورهای از زندگیم ندیدم اینهمه افسرده شدهب اشه. خودش هم میگه. حرف نمیزنه. نمیخنده و تلخ تو خودشه. لباسای بد میپوشه..لباسای شلخته و .. هر چی جلوش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 شهریور 1394 03:41
حالم خیلی گرفته. دوست دارم خیلی گریه کنم.
-
تُرشیاش هم مال خُومونه.
پنجشنبه 12 شهریور 1394 15:46
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 15:06
بوی ماهی تو آرد و ادویه اونقدر خوبه که سال بی قراره. میگه حیف نیس دستایی که همچین بویی راه می ندازه رو به این روز بندازی؟ میگم دستام خوشحالن...میگه بت گفتن؟ میگم ها ..به دستام میگم به عمو بگید ... می گیرمشون طرفش: ها عامو خوشحالیم....ها پ چی ...خوشحالیم عامو ...خوشحال. میگه خداروشکر که تموم کردی دیگه..رسما...
-
الله اکبر..تکبیرهالاحرام..مومنین نیت.
پنجشنبه 12 شهریور 1394 14:59
حنا گذاشتم. خیلی هم بربری ...نقطه ...نقشای در هم. سال خودش رو خفه کرده که پاک نمیشه حالا این. گفتم نشه مگه گذاشتم که پاک شه؟ گف پیرزنی مگه ؟ گفتم ها اتفاقا تو هم بذاری برا ریشت ثواب داره سفیدیاش گرفته میشه توصیه شده به حنا برای ریش و .. تکبیر ه الاحرامش رو بلندتر گفت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 12:30
خثیه یوم اض ضندگانی رثیوم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 04:09
کتاب میخوانم نه مثل قبل نیست یک فصل کسل کننده را می پرم وقتی حسینه به نازنین نامه می نویسد ضمنا حسینه و نه هسینه جانوران چرا باید دخترهایش را بزند؟ آن هم دختر چرا ؟ کامپیوتر خریده ....نه. دوست ندارم عادت ندارم نمک هم ندارد نمیخواهم چیزی بخوانم که درش پدری دخترش را میزند این وحشی گری است نانا عشق من بن امید من سال...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 04:06
توی اتاق خواب موسیقی گیتار خوبی پخش است خانه بوی عود و خودم بوی روغن زرد بخور میدهم...نانا بغلم کرده بود و گفته بود بوی بی بی شب ک میشود آخر شب مخصوصا من دلم برای بچهها پر میکشد میروم توی تخت نانا می بوسمش...موهایش را می زنم.کنار بویش میکنم محکم ب لاغری اش نگاه میکنم و برایش میترسم پیشانی اش را می بوسم که عین ترون و...
-
برنج غمگین
پنجشنبه 12 شهریور 1394 01:00
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 00:57
مورچه جمع شده تو خونه. سم میریزیم و فایده نمیکنه...از این گچها هس که میکشن رو زمین..شما مورچهاتون کجا بود حالا وقتی از گچ مورچه حرف میزنم بدونید از چه حرف میزنم. یه جور سمه میکشن رو زمین که مورچه نیاد. سال دم در حمام کشید. فکر کن من میخواستم بکشم. یا خط خطی بود...یا کج معوج..یا برای خلاقیت و تنوع فحش مینوشتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 شهریور 1394 00:39
زایره دیروز میخواسه بمون بندازه ازشون..تپه تپه رو هم..سال میگف حیای عمومی مخدوش میشه...گفتم چی عینی؟ درست نشنیدم؟ کجای ِ چی مخدوش میشه عزیزوم؟ والا شما ریدید به حیای عمومی. تا قبل از شما آدما آدم بودن..شما بیحیایی رو پخش کردید. کی نمیدونه زنها چی دارن تو بدنشون و چی تنشون میکنن..نگاه جنسی باشه جسد زن هم...
-
به قول مامانم دوآرته عکس.
پنجشنبه 12 شهریور 1394 00:29
به پسره گفتم میتونم عکس بگیرم؟ گفت بگیر. سال گیر داد که چرا باش حرف زدی حالا چه فکری میکنه؟ گفتم اون هیچ فکری نمیکنه سال..زنیام که داره از پارچه عکس میگیره..ممکنه بخواد نشون خواهراش بده..مادرش..دوستش.. این فکر توئه که میکنه دوستم. قهر کرد رف. بگذریم. یعنی خود ماهی اینقدر پولک نداره..باید از اینا بخرم. باید. چی...