-
اجازه میدم
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:32
الان نانا اومده لپام رو میکشه و میگه میترسم. میگم چرا؟ لاغر بشی. میگه اجازه داری همراه با ایکسباکس فقط ورزش کنی. اما بدنسازی؟ نه..فقط ببینم بخوای ثبتنام کنی...نمیذارم. فقط ایکسباکس. میره تو شکمم: این بره تو چی بخوابم. میخندم. اونقدر که میبوستم. انگار مادرم باشه.
-
به جز امریکا
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:30
جملهی آخر قسمت بیست و یک از فصل چهارده: به نتیجه رسیدیم همهی مشکلات با جنگ حل نمیشه. به جز تکتک مشکلات کشور آمریکا. عجب طعنهای
-
چیزای بد
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:28
میخوام یه چیزی بتون بگم. امشب توی قسمت دوازده از فصل چهاردهی سیمپسون مارج مورد دستبرد قرار میگیره و ترس از بیرون سراغش میاد توی زیرزمین خودش رو حبس میکنه و با استفاده از وزنهها و دَمبلای هومر از سر بیکاری و موندن تو خونه ورزش میکنه. قوی میشه و قویتر و ..بعد یه روز بیرون میره یارو رو میزنه و دیگه ول...
-
آجی گلم
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:20
زیبا برام نوشته: شهرزادی(داره لوسم میکنه) میشه تو گروه آشپزیایی که زن فلانی(میم میم دال) هم هست عکسای ترشیات رو بذارم و بنویسم کار آجی گلم؟! میگم بذار. بوس میفرسته.
-
چیلی ویلی
پنجشنبه 19 شهریور 1394 01:19
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 23:44
اسم زیبا رو تو گوشیم سیو کردم قدمخیر.
-
مثل مارمولک سِری
چهارشنبه 18 شهریور 1394 23:37
من ترشی دوس ندارم زیاد. عشق شیرینیام. چیزای شیرین رو دوس دارم.ملسی حتی. اما مثل خیلی از زنها ترشی انداختن رو دوست دارم. درست میکنی که دیگران بخورن. بابام..برادرام..زیبا. زیبا تشویقم میکنه. انگار معلممه: آفرین! به خودت یه امتیاز بده. وقتی عکسا رو نشونش میدم منتظرم تعریف کنه و میکنه. بش میگم برات میارم. میگه منم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 23:03
توی آشپزخونهی بزرگ و تمیز زن هاشم نشسته بودیم. اون سیر میکوبید و من به پونهها نمک میزدم و با سیرهای له شده قاتی میکردم. شکم بادمجونهای نیمپز رو باز میکردم که پرشون کنم از این مواد. فکر میکنم روشون میشه رب انار ریخت؟ دیدم مادر مسعود روشون رب انار هم ریخته و عالی شده. به سعاد میگم میگه نه. من میریزم بعدا....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 22:23
نمیدونم چرا زن هاشم دعوتم کرد برای ناهار فردا. مثلا صبح برم پیشش که بریم آرایشگاه. نمیدونم از این کارا که دوس داره بکنیم. زیر ابرو برداریم پیش حیات و بیبیل(سیبیل زنونه، پشت لب) و شمع و پاکسازی صورت و فلان..نرم کردن پاشنهی پا و یک جریانات اینچنینی. بعد بریم ناهار بخوریم خونهاش. به سال هم گفت بچهها رو بیارید....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 17:50
زیبا میگه بس که پاقدمم خوبه برای امیر جر خورد از روزی که شناخت من رو. تصادف کرد. لپتاپ و گوشیش رو دزدیدن. دوباره گوشیش رو دزدیدن. ورشکست شد. دفتر مهندسیش رو بستن. حالا هم داره میمیره. گفتم قدم خیره پس اسمت. رفتیم از خنده تا حد مرگ.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 17:46
زن هاشم دویس بار زنگ زده باید برم پیشش...اگه دخترش دسش اونهمه تو دماغش نبود با خیال راحات باش ترشی مینداختم ولی مجبورم بگم خودم انداختم تو خونه. فوقش برم پیش حیات خودم رو برا آقامون خوشکل کنم. ها پ چی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 17:45
از اون ور امیر رفته سیسییو زیبا خو دیگه باش نیس...اما خودش از زیبا گله میکنه که چرا نمیای عیادتم..یعنی مردیما..فک کن زیبا بره عیادتش و زنش بالا سرش باشه..بگه چیکارهام..دوبار رفته سیسییو...به زیبا گفتم اگه میرفتی زنش نوارای قلبش رو فک کن کجاش میذاش... یعنی اینجا کالیفرنیاس. - سلام اومدم عیادت شوهرت. خو باشه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 17:42
اااا رساله داشته دفاعه به زیبا گفته بیا..نمیتونم بنویسم بس که میخندم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 17:41
با زیبا اونقدر در مورد مادر سال خندیدیم که پوتو از دست زیبا افتاد..داشت شیرش میداد که یههو صدای جیغ بلند شد...فکر کن چقدر میخندیدیم که زیبا با خنده به پوتو میگه بچه چته زقنبوت بخور بذار ببینم خالهات چی میگه... مردیمآ.. بعدا وقت کردم میگم چرا.. خلاصهاش: مادر سال بم زنگ زد تا بگه پسرش رو در حال کونلیسی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:57
با عبا میرم خونهاشون: - چیه عربی اسلامی میگردی..حیف تو نیست جوونی...زن امروزی...اینا چیه میپوشی. النگو خریدم دهتا که سال خیر ندیده همه رو فروخت (بهخدا زن نیستم اگه به اسمم نکردم خونه رو حالا ببین بذار فقط قسط و وامش تموم شه و درست به اسم سال بشه که برش میدارم): - اینا چیه؟..دستات خو دیده نمیشه اینطوری؟ مادرمم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:41
دیده کتاب دستمه و موسیقی گوش میدم گفته این از این زنهای جدید بیخیال بابا بذارهمه دنیا بگامون تهاش که میمیرم هس. نه من تو بعضی چیزا چنان املم که مادربزرگت حتی نیس. لباس بد پوشیدم جلوت؟ خندیدم بات؟ پیشت نشستم؟ قر دادم؟ حتی خندیدم؟ همهاش ازت فراریام...یه دوبار اون اولا وقتی همه بودن حرف از این برنامه و اون مسئله...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:31
صبح عالیه زنگ زد به من. صبح نه حوالی نه ده. خواب بودم گوشی رو برداشتم تا خودش گفت شهرزاد چی میخوای برات بیارم از اینجا؟ فکر کنم گفتم سلامتی..صدای شوهره میاد بگو خودش بیاره بیاد طرفمون. وجدانا آدم نباید چارتا مرد درست داشته باشه بده این رو ببافن و در همون راستا بشکافن و دندوناش رو بچپونن تو چونش که دیگه کاری بم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:18
خیلی آدم قابلاعتمادی هم هستی؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:16
بن میگه یه وقتی که قبلا بود بش گفته بودم مادربزرگت جلوی بابات لباس عوض کنه؟!! بابات حتی نمیدونس مادرش ممه داره. از حال رفته از خنده. چیزایی هم میگفتم به این.
-
وقتی لوبیاهای لوبیا پلو در عین پخته شدن قوام و شکلشون رو از دس نمیدن خوشم میاد.
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:15
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:12
لوبیاپلو پخته بودم. درست نخوردند. نگاشون کردم و گفتم اصراری نمیکنم بخورید. اگه نخورید و به زودی مدرسه شروع بشه با اولین ویروس از پا میافتید. من مادرتونم و براتون ناراحت میشم اما درد تو بدن شما خواهد بود. آمپولا رو شما میخورید.شربتا و قرصا. من اذیت میشم براتون اما اذیت اصلی پای شماست. برای درس خوندن احتیاج به فکر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 14:07
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 13:47
خستگی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 09:43
-
با اینا فردا میرم پیش زن هاشم...یهکارایی میخواد بکنه.
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:52
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:37
ها راستی این سه کیلو نخود رو من وعده وعده میکنم تو فریزر. بعضیا فقط نخود رو فریز میکنن..من کل موادش رو چون نمیرسم بعضی وقتا همون موقع پیاز و سیرش رو چرخ کنم. زیبا کمادویه درست میکنه و خوب میشه..با سیر کم. من هم با سیر کم درست میکنم. ادویه هم باش تعارف ندارم. اگه رفته باشین آبادان عطاریای قدیم هس ادویهاش رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:34
در مورد فلافل. نخود رو بخیسونید. آبش رو عوض کنید. با پیاز و سیر و مغز نون باگت چرخ کنید.ادویه فلافل معروفه نبود همون کاری خورشتی. فلفل قرمز و سیاه. مقدارش هم نمیدونم مثلا من سه کیلو نخود رو با یه کیلو پیاز و ربع کیلو سیر و اندازه مغز هفت هشتا نون باگت چرخ میکنم. مغزش رو میتونید تو فریر نگه دارید. هر وقت خواستید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:28
راسی از امشب میتونین صدام بزنین مادر ترزا. یه کارایی دارم رو خودم میکنم. متین.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:27
نکته: آبلیمو طِبیعی باشه. طِبیعی ها. نه طَبیعی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:25
ترشی لیمو: هستههاش رو درمیارم..با کمی آبلیمو و سرکه و نمک و سیر حلقه شده و فلفل میذارم جا بیفته.سرکه رو قبلش داغ میکنم که بخارش تیز میشه و ضرر داره برای ریه..ماسک بزنید حتما. این روش منه. تو نت روشهای دیگری هم هس. اونا رو هم ببینید. بِرا چی خوبه؟ کنار ماهی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 18 شهریور 1394 00:23
مهمان امشب خندوانه نه بازیگر بود و نه مجری..خونگرم و مسلط برنامه رو طوری دست گرفت که فقط از یه آبادانی برمیاد. اصلا لامصب معرفت و خونگرمی از تک تک حروف اسمش میباره: آبادان عشق یاره..همهاش دیوار دیواره..امشب رقصیدم حسابی ...
-
اوالا ب تو چه..ثانیا ..ب من چه.
سهشنبه 17 شهریور 1394 22:35
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 22:31
ب زودی بلند میشم نانا رو میزنم احتمالا. حین زدن بن سرش خورده دیوار تازه دو قورت و نیمش باقیه و عر میزنه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 22:30
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 20:51
نگا کن گوزو من اون مطلب رو در مورد تو ننوشتم خو؟ در مورد دکتر بود...دکتر و زنش و پسرش. دکتر میم . ف خو؟ اما =حالا ک ب خودت گرفتی چ بهتر خوشحالم کردی چ خوب که خودت رو گه تصور کردی من کلا نمی بینمت که بخوام علیه ات پست بنویسم. پس بواسیرت رو درمان کن سی و نه ساله بواسیر داری و دردش رو تو گوش ما خالی میکنی...و اسمش رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 20:48
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 18:19
دیروز رفتم از ماشین بادمجون بگیرم بعد غیر از بادمجون روحیه هم گرفتم و از اینا درست کردم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 12:19
سال که جدیدا گوشی از دستش نمیافته که حتی پای سفره و دستشویی. بم پیشنهاد میده: عزیزم...نمیشه از دیگران فاصله گرفت به بهانهی بیحوصلگی و ...سرت رو گرم کن عزیزم.. نمیپرسم چطوری پس ادامه میده دوستهایی پیدا کن برای خودت. توی دلم میخندم. یک چیز میآید توی ذهنم: دوست آن باشد که گیرد آنِ دوست در پریشانحالی و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 12:11
فقط وقتی گوشیم میگه دینگ دونگ و باز میکنم که ببینم ر برام عکس چندتا کتاب با معرفی مختصر در مورد هر کدوم فرستاده یک جوری میشم که کمتر شبیه جورهای دیگهاس.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 17 شهریور 1394 11:21
بدن چیه؟ گوشت چربی استخون.. اما روح دیده نمیشه..بدن رو میشه به خیلیا داد..میشه با خیلیا خوابید..با رضایت یا نارضایتی..با لذت یا از سر وظیفه..روح امضا داره. مال یه نفره. مثل بوسه و بغل و بوی آدما. با بدن میشه شوخی کرد و دسش انداخت. میشه..بردش روبروی وبکم لختش کرد و ادا دراورد چون بدن چیز خیلی مهمی نیس..اصلا مهم...
-
عمه! های تشریفات
سهشنبه 17 شهریور 1394 01:49
تو عروسی برادر سال آخریه نورافکن انداخته بودن و الهام دق کرده بود. من و حیات یکی از همعروسام طبقه بالا بودیم. میخندیدیم. البته من میخندیدم برای حیات عجیب بود و جالب. که نور و دود رنگی انداخته بودن وسط و عروس نیمچرخی زد و رقصید و داماد با صورت سرخ بندانداخته شده بغلش کرد و بوسیدش..من نگاه میکردم و حیات هی دستم رو...
-
معهذا
سهشنبه 17 شهریور 1394 01:29
مادر سال زنگ زد که بم بگه پسر بزرگش کمردرد گرفته و زنش ولش کرده. زن ِ پسر بزرگ خانواده اونطور که مادر سال و الهام میگه و خودم چندبار دیدم، هر وقت دیسک شوهرش عود میکنه، اون رو میفرسته خونهی پدر سال یه هوایی عوض کنه و یه بادی به کلهاش بخوره. عیادتش هم نمیره و امروز مادر سال از این عصبانی بود که زنگ زده با پسر توی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 22:40
سال رو دوستای دورهی راهنماییاش اد کردن توی گروه اینستاگرام..و دوستای دبیرستانیش. هر دو شبانهروزی بوده و نمونه دولتی. حالا خوشه باشون. گاهی بم میگه چرا هیچ دوستی نداری نمیبینمت تو گروهی جایی باشی. میگم راحتترم اینطوری. یعنی که حالا خوشی رو لمس کرده و از روی خیرخواهی میخواد من هم تجربهاش کنم:) توی گروه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 21:28
مادر سال زنگ زد... بادمجون اورده ماشیبن.. بعدا
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 21:14
مسعود میگه بلند شید بیایید. فک کن همسفرم مسعود باشه. یه بار اطراف یاسوج رفتم باشون. زنش تموم شب نالید از یبوست و نفخش. پسرش توی چادر میچسید و خود مسعود تلخ و عصبی از زنش و پسرش پیله شده بود بم. صبح بس که شبش بد گذشت بم از حال رفتم..وحشتناک بد شد حالم..مرده زنش و بچهاش رو ول کرده هی شهزاد ..شهرزاد حالش بده. چقدر سفر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 20:53
عالیه اینا رفتن چارمحال..عکساشونو میفرستن برای سال. مسیر شهرکرد به بروجن و برعکس..آسمون ابر و کوه. نگاه نمیکنم. رد میشم. سرمو میندازم پایین. بعد بلند میکنم میخندم به سال میگم بگو خوش بگذره.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 19:41
دیشب زن هاشم چنان میگفت عزیزم و جونم چنان محکم میبوسیدم..هی برمیگشت میبوسیدم و میگفت اوووفیییش دلم برا بوت تنگ شده که تعجب کردم چه نفعی داره براش دروغ بگه یا چاپلوسی کنه.. بههرحال نفعش برای من اینه که دوتا بسته سبزی خورشتی بم داد و قرار شد باش ترشی بادمجون شکم پر درست کنیم.و با هم بریم بندر خرید که نمیخوام باش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 19:22
دیروز کتابای بن رو اوردن. بن برخلاف هر سال ادا اطوار خسته و متنفر از مدرسه درنیورد.کتابا رو چک کرد و بش گفتم عمه ترونش طی ده پیام واتساپی بم گفته جلد کریستین رونالدویی گرفته براش. کتابا رو ورق زد و گف باشه چنتاش رو امتحان میکنه. ازش پرسیدم کتابایی که اوردم برات رو خوندی؟ گفت خوشههای خشم رو شروع نکرده..اما زنگها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 19:22
دیروز کتابای بن رو اوردن. بن برخلاف هر سال ادا اطوار خسته و متنفر از مدرسه درنیورد.کتابا رو چک کرد و بش گفتم عمه ترونش طی ده پیام واتساپی بم گفته جلد کریستین رونالدویی گرفته براش. کتابا رو ورق زد و گف باشه چنتاش رو امتحان میکنه. ازش پرسیدم کتابایی که اوردم برات رو خوندی؟ گفت خوشههای خشم رو شروع نکرده..اما زنگها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 شهریور 1394 18:45
امروز نانا بم گف تحیه لشف کل یوم. :)