-
یه روز رفته بودم بازار خریدمش. دنپش ِ مخملی.
یکشنبه 22 شهریور 1394 17:35
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 16:34
اینا همیشه تو تخت پخش و پلا بودن..برای اینکه بدونم کجا رو دارم میخونم گوشهی برگههاشون رو تا میزدم.سال اینطوری برام نشونهگذاری کرد و جمعشون هم کرد. خدا انشالا جمعش کنه.
-
دونههای فلفل سیاه بعد از آسیاب شدن...عطر فلفل سیاه اصلی..
یکشنبه 22 شهریور 1394 15:42
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 15:14
به نانا و بن گفتم من و باباتون خیلی وقت پیش تو یه همچین روزی ازدواج کردیم. نانا گف یعنی عروس شدی؟ گفتم زیاد نه رفتیم یه جایی گفتن قبول میکنید زن و شوهر شید؟ من گفتم ها..باباتون گف هر چی مامانتون بگه . خندیدن. بن گف ماما بابا چطوری بود؟ گفتم همینطوری لاغر و عینکی و عین خودکار بیک جدی و اخمو..زیبا و ماندگار:) بن خندید...
-
چهرهی زیبا و ماندگار دامبریرو پریرو
یکشنبه 22 شهریور 1394 14:54
من ظرف میشستم او از خودش فیلم میگرفت: فیلم میگیریم از چهرهی زیبا و ماندگار.. با شرکت دامبریرو پَریرو.. بای. اون موقع نخندیدم اما بعد فیلم رو دیدم و خندیدم. خل و چلیم بش رسیده. خدا رو شکر. خودش قبلش طی یه سخنرانی نسبتا جدی میگف زندگی با تو حال آدم رو خوب میکنه..آدم فکر میکنه تو فاصلهی 5 تا 8 سالگی مونده..فکر...
-
خانوم اجازه! اخراج ما نمیکنی؟
یکشنبه 22 شهریور 1394 14:44
خندیدم و گفتم یادت نبود، نه؟ با خجالت گفت نه خوب یادم بود..چند روز پیش یادم بود..بعد یادم رف... گفته بودی بیس و دوم سالگرد ازدواجمونه...چرا یادم رف آخه؟ سرش رو یه وری گرف. انگار میگف: خانوم اجازه! اخراج ما نمیکنی؟ غش کردم از خنده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 03:26
هی هی جبلی قم قم- رضا دانشور ر این کتاب رو داد. سال گف ببریمش تعریف میکنه اش و به همهی کتابخونا سفارشش کرده که در واقع انداختتش یا کرده تو پاچهاشون یا پول کشیده ازشون. اوردمش و خوندمش. داستان کرفون رو که کلا متوجه نشدم چی به چیه. من گنگ خوابدیده هم..الان که دارم مینویسم و دو دیقه از خوندنش گذشته فراموش کردم. واضحه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 02:12
نوشته: دیوانهای تو. برای خاطر عکسها میگوید. من کمی لبخند میزنم. تسبیح توی دستم را بو میکنم و فکر میکنم دیوانگی به درد نخور.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 02:03
سال. قهر کرده روی مبل رو به تلویزیون. مثلا بگوید تو من را دوست نداری و من رفتهام مظلوم شدهام حالا. خدای من اوج نمایشی خاکبرسرانه.عین آدم بیا توی تخت و من کارت ندارم. درد من سال، تو نیستی،تو خوبی بدی داری..درد من یک جور سیراب و سرریز شدن روحی است. یک جور پیری زودرس است انگار. یکجور نیاز مفرط به رها کردن همه چیز. از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 01:31
توی ماشین بودم. از وقتهایی که هیچ راهی نمیتواند من را به حرف زدن بیاورد. سال از رانندهاش گفت و دخترش که مانتو گیرش نیامده برایش و داده برایش مانتو بدوزند. برادرزادهی رانندهاش مانتو را دوخته. چه چیزهایی میگفت سال. زیاد میگفت.با جزیئات و ..به سادگی فکر کردم کاش مرد بودم و میتوانستم تنها زندگی کنم. میتوانستم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 00:17
گلهای آدمخوار یه هاتداگ نشون هومر میدن و هومر وقتی گازش میگیره رو سرش بسته میشن..هومر هات داگ رو میخوره..گل رو میخوره و ساقهاش رو قطع میکنه و میگه قدرت گلها( چیزی که دارن روش مانور میدن) به کونم. سال نگام میکنه. اشاره میکنم به تن ماهی میگم به بفرما.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 شهریور 1394 00:05
قسمت 22 سیزن 14 یه فیلمی نشون میدن : مرده ، هنرپیشههه، میگه میخوام یه موزیسین حرفهای بشم. مادربزرگش سازش رو میشکونه میگه حالا یه گوزیسین حرفهای هستی. سال نگام میکنه. من تن ماهی میزنم با ترشی کلم قرمز که عالی شده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 23:38
بن و سال داشتن بم زور میگفتن من یه حرکتی انجام دادم که از نقلش معذورم. بن اومد دنبالم که توی یه محرم مردانه این کار رو کردی؟ منظورش محفل بود. یاد گفتهای از پدر سال افتادم خطاب به دختر عموی بن در یک وقتی که کم اورده بود جلوم: سوادت تو کونم. صد در صد این رو به بن نگفتم و بش تذکر دادم محرم نه محفل..دندوناشو نمایشی رو...
-
همی حالا
شنبه 21 شهریور 1394 23:25
زندگی شاید نوشیدن لیوانی چایی باشد در فراخنای تخت خویش. با صدای دکلمهوار شهرزاد شین بخونیدش. ببینید اینجوری: زندگی شاید نوشیدن لیوانی چایی باشد در فراخنای فراخ تخت خویش. شین خویش رو به سوت تبدیل کنید. چای رو هم به شوت آغشته کنید. سوتی خفیف.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 23:04
امروز نانا فروشگاه کتاب راه انداخت. مشتریاش فقط من بودم. چون مامانش بودم خودش بم پول داد. پولاش خندان و شاده. ازش یه مجله خریدم به قیمت پنج هزار. نمیدونم واحد پولش چیه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 22:49
تازه همهی مردم میتونن تو ایسنتا قلب و بوس و اینا بفرستن من فقط آیکن..شکل که هیچ...ایسنتام مثل بز میمونه صورتم همچنان اینطوریه
-
کاش پدرم مثل شما فکر میکرد؛ عمو انگریزی
شنبه 21 شهریور 1394 22:47
عمو انگریزی داره بستنی میخوره تو ساحل میخواستم بش بگم منم از این بسنیا دارم بلد نبودم. یه پوشه هس تو گوشه زدمش که یعنی بیا بسنی ِ من رو ببین رفت تو بازار گف بیا اینستاتو بهروز کن. رفتم گفت برنامهی مورد نظرت دیگه نیس برش داشتیم. حالا چطور بش بگم خو؟ همهاش صورتم اینجوریه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 22:42
اوه اوه ...لیورپول زد..پوکوندش.. عجب بازیکینیه این شفچنکو.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 22:40
منچستر و لیورپول...عجب بازییه. نمیدونم طرفدار کدومشون باشم اما منچستر زده حالا.
-
بستنیم اینه
شنبه 21 شهریور 1394 22:29
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 20:43
-
این رو خودم کاشتم
شنبه 21 شهریور 1394 20:36
-
بعد از کار تو باغچه
شنبه 21 شهریور 1394 20:34
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 17:58
کیسهی برنج رو تکیه دادم به لباسشویی و خودم به کیسهی برنج تکیه دادم به تیک تاک فر گوش میدم...هوا ابریه اما بارونی نیست..به پنیرا نگاه میکنم که داره روی سطح موادی که سیب زمینیهای تو فر رو باشون پر کردم آب میشن..به مادرم زنگ زدم..حرف زد..نه آروم شدم و نه ناراحت. گاهی از اینکه احساسم را از دست دادم غصهام میشه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 15:49
اما اگه خودم تنها باشم چرا اسم زنها رو سعید سیو کنم؟ اها. که دوستام قرشون نزنن. مثلا سال.اما اگه با سال صمیمی شدم و برام زندگی مردونهی واقعیاش رو رو کرد باید چیکار کنم؟ به حکم یه زن خایهپیچش کنم یا دس بزنم رو شونهاش بگم خَ یلی مردی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 15:26
موهام که ریخ. کمتر گریه میکنم. با سال دوس شدم. دیروز بش گفتم در خهدمتیم جیگر ناراحت شد. لطافت جنس لطیف هم برام جذاب شده. صدا نرمی..تپلِ ممهداری در اطراف باشه حساس میشم یههو. دس خودم نیس خوب. هورمونا دارن ازم یه مرد واقعی میسازن. خود مردا هم میگن یه مرد واقعی مردیه که اینا رو در اطراف حس کنه قلبش به تپش و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 15:23
خوش به حال اونایی که مردن و بشون روزی هشتا قرص هورمونی نمیدن که زنشون کنن کمکم دارم احساس نیاز به زن گرفتن میکنم.
-
مردم دشمن چیزهایی هستند که نمیدانند.
شنبه 21 شهریور 1394 15:21
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 15:13
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 15:10
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 15:09
عمو انگلیسی خیلی دلم رو آب میکنه با مناظر زندگیش. عکس سنجاقکاش و روبااش و وخودش که داره نردههای خونهاشون رو رنگ میکنه و گوجههای کوچولوش...دلم میخواد بش بگم ما به سنجاقک که اونا دراگون افلای مینامندش میگیم سنجاق کوچک. اما بن کمکم نمیکنه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 14:52
جستارهایی در باب عشق - آلن دو باتن- گلی امامی. کتابیه که میخواستم از صفحاتش عکس بگیرم و بذارم اینجا. اما دیدم کار بیهودهائیه چون باید از تمام صفحاتش عکس میگرفتم و برای این کار تنبل و بیحوصلهام. میتونم بگم اگه به اینطور مباحث، مباحثی مثل عشق و تحلیل یک رابطهی عاشقانه از بدو تولدش تا پایانش علاقمندید کتاب رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 02:38
Ikuro Fujiwara - Beautiful Holiday (2009\02 Moonlight Serenade قطعهای که دوس دارم. حس میکنم شبیه مایازاکیه. شبیه بالا رفتن پیرزن از کوه..وقتی که باد شروع میکنه وزیدن..توی کارتون قلعهی متحرک هاول فکر میکنم بودم اسمش...وقتی اون همه گیاه و علف و روی کوه خم و راست میشن و بوی خوششون فضا رو پر کرده..از پشت مانیتور...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 02:21
موسیقی گذاشتم آروم..نانا سرش تو دس سال. داره موهای دست سال رو میخوابونه..چنان نوازشش میکنه انگار گربهاشه. من کتاب رو باز میکنم: جستارهایی در باب عشق. بهترین چیزی که این اواخر خوندم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 02:14
برای سال چای میریزم. میپرسم: شکر یا قند؟ میگه خوبی؟ میگم آره. چای رو بش میدم..به بن میگم آب یخ درست کن و شیشههای ترشی رو بذار رو کابینت. نانا میگه پیشت بخوابم؟ میگم آره اما لگد نکن..میگه باشه..سال میگه خوبی؟ میگم بله. باید ببینن که خوبم و میبینن. کتاب رو باز میکنم که بخونم. درمانگر همیشگی روزها و شبهایی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 00:37
مادر تو همیشه بام خوب نبودی..و حالا داری تو تنهایی میمیری و من دارم فکر میکنم خیلی نامردی. خیلی همیشه نامرد و خودخواه بودی..حتی وقتی میخوای بری فکر نمیکنی که دست چپم بیحس شده حالا و من هنور عمل نشدم که ببینی خوب شدم و سالم. بچههات جمع شدن گریه میکنن. من بچهی توام؟ خاطرههای خوب و بد ازت زیاد دارم اما فقط...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 00:20
چرا اینقدر به من زنگ میزنن. زیبا میگه بخش به اون بزرگی فقط خودشه و گفته امشب تو تنهایی میمیرم..ترسیده و .. خوب باشه فهمیدم. وضعیت دارماتیک درخشانیه..هی غلظت اشک رو بیشتر کنید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 00:11
غذایی که پختم و بد شد ..عکسش رو نگذاشته بودم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 00:08
زنگ زدن حالا گفتن از سی سی یو رفته آی سی یو.. من چسبیدم به تخت و به خونی که ازم رفت یههو نگاه میکنم. به سال که با رنگی پریده نگام میکنه.. دوست دارم بش زنگ بزنم بگم: ویس ویس ویس
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 00:04
همین کار رو میکنم. حالا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 00:03
skin از zola jesus رو میشنوم..دستم رو باز و بسته میکنم..سال میگه خوشکل شدی با این موهات..چشمات میدرخشه..خیلی جذابی. دوست دارم بزنمش. دوست دارم چنان با کف پا بزنم تو سینهاش که بره بچسبه به دیوار. دوست دارم عین یه موجود مفلوک بکشمش دنبال خودم..بش بگم وقتی بت میگم میخوامت کس شعر نگو نباف..نگفتم دوستت دارم یا دوستم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 21 شهریور 1394 00:00
- دیونه. این چیزیه که گفت اما واقعا میخوامش. هر کسی رو میتونم بخوام حالا.با تمام خشمم میخوامش. با تمام انزجارم ازخودم و اون...میتونم صورتش رو بگیرم زیر مشتم..میتونم دندونام رو فرو کنم تو سرشونه و هر جایی که دم دستم بیاد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریور 1394 23:59
باید زنگ بزنم به کسی و مثل زیبا هقهق کنم. مثل زیبا که زنگ زد به من و هقهقکرد و گفت مادرم خیلی بدحاله شهرزاد. زیبا، دختر مامانی. من دختر کیام؟ من دختر..من.. سرم گیج میره. احساس میکنم فشارم رفته بالا چون دست چپم تیر کشید الان. به کی زنگ بزنم اگه نخوام گریه کنم و بخوام بگم: سلام. حال مادرم خوب نیست. میترسم بمیره....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریور 1394 23:38
میخوام کتاب بخونم. کاش حالا مردی داشتم و توی بغلش میدویدم. سال داره ماهواره رو تنظیم میکنه و میگه این بلایی که خودش سر خودش اورده و من صداش موسیقی رو بلند میکنم که نرم بکشمش.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریور 1394 23:37
اگه بمیره نمیبخشمش.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریور 1394 23:37
همه چیز از اون روزهی سر لج بدون افطاری و سحری شروع شد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریور 1394 23:36
الان چیکار باید بکنم؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 شهریور 1394 23:36
دوست نداشتم زنگ بزنم به کسی و ازش حالش رو بپرسم. زنگ زدم خودش. میدونستم برنمیداره...زنگ خورد و خورد..و خورد..کسی برداشت و جواب نداد. لابد پرستاری خواسته صداش رو قطع کنه. به عکسایی که توی وبلاگ گذاشتم نگاه میکنم.
-
حشوی شکم مرغ..خوشبوترین چیز ممکن.
جمعه 20 شهریور 1394 23:33
-
مرغ امروز
جمعه 20 شهریور 1394 23:31