-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 14:11
اسپانجباب، کیف پیشدبستانی نانا داره تو لباسشویی شسته میشه با کیف سیاههی بن. صورت مربعی اسپانجباب زیر و رو میشه..لبخندش بالا پایین میشه.. اسپانجباب إسکویر پَنز. کیف نخواستن. امیدوارم کیفاشون زود پاره شه خودم خوشم میاد برم کیف انتخاب کنم براشون..کیفای خوشکل و قشنگ...از این کیف جر خوردهها دوس دارم. فک نکنم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 14:08
از همهی اونایی که برام تو جیمیل نامه مینویسن و پیغام میذارن ممنون. از خوباشون ممنون از بداشون هم ناممنون. دمتون گرم...روزگارتون گردنی :)
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 09:41
بیدار شدم گوشی به دس اثر گیجی خوب و خوش مونده می خندم بدون دلیل خاصی ...شاید فقط خوشم صدا از توی گوشی می گوید جانم من توی دلم میگویم سلام گردن و فقط میخندم -قشنگ میخندی. چیزی برای گفتن نیست. صورتم رو می مالم به بالش ...اتاق خوشبو ...هوا سبک... من یک جانم خوب شنیدهام. من خوشم بهتازهگی و نه چندان دیر معنای زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 07:24
و.گردنهای کج و یک وری و کوتاه و باریک سالهای قبلم را سالهای سال قبل را و حتی همین سالهای نزدیک را بریدم و به گردن تو پیوستم که پل شروع امسال منی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 07:23
مثل عشق توی زمستان وقتی پر از امنیتی و سردت شده و بغل یخچال از همین زیر تختیها میخوری و گرم میشوی مثل رضایت از گرما توی اوج سرماست.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 07:16
یک روز هم این چیزها ی گردندار ِ بیعشق را امتحان کنید. خیلی چیزهای درست خوشبو و محترمیاند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 07:02
حالا چطور نباید خندید؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 07:02
چطور نباید از لذت ترکید؟ نترکید؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 07:00
چرا میشود با تو اینطور شد؟ میخواهم دنیا و دین را دیر... دیر دیر دیر اما خوب است علیرغم دیر بودنش...بگذارم و بروم ببوسم گردنت را و تاب بازی کنم آنجا بعد بپرم روی سینهات. بعد با تو می دانی؟ خاطرهی بدی نیست دردی نیست زجری نیست زخمی نیست با تو گردن هست.. و با تو دکمه های باز و با تو خواب و با تو تازه که بی عشق گردن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 06:51
چقدر هم حرف هست برای زدن و نزدن چقدر داغی همیشگی روح همراهم است و تن... داغی همیشگی تن.. وقتی می گویی آه ... آنطرف کسی قدرت را میداندو کسی که مثل حتی یکی از دیگران قبل و بعد خودش نیست.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 06:47
توی مجاز از گردن کسی مثل کوهنورد بالا رفتن بویش را حس کردن مثل باران میماند وقتی که تشنهای و میبارد و دهنت را باز میکنی سیراب نمیکند اما رفع تشنگی میکند بیکه تشنگی را یک دل سیر رفع کند...اما باران برای رفع تشنگی نمیبارد که. برای این می بارد که یادت بیندازد چقدر گردنپیمایی خوب است. گردنت را به من بسپار باران هم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 06:42
باید خوابید و برای کسی نوشت که از اولش،هم نبوده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 01:50
کلی چیز برا نوشتن دارم چرا نمیتونم بیارمشون اینجا؟ و تو ذهنم می نویسمشون؟
-
سلام ای ناخدا
دوشنبه 30 شهریور 1394 23:55
جناب خان میخونه سلام ای ناخدا..سال میگه بلند شو یالا ..من میتونم سرم رو تکون بدم از سردرد و خستگی..که بلند شم برقصم؟ سال هیچ وقت به عمق حال بدم پی نمیبره تا یه روز بمیرم. این مهم نیس اما متعجبم میکنه. به مادرم میگم این رو دایی جواد میخونه، نه؟ میگه ها خودشه. من پاهام ورم داره ..از مسیر..اونقدر خون ازم رفته که...
-
به عبارتی دکتر
یکشنبه 29 شهریور 1394 14:52
دیروز از بازار عبدالحمید میخواسم براش شلوار خونگی بخرم..یه حَجیِ عرقچین بهسر شلوار زنونه میفروخ..هی کش شلوار رو میکشید میگف ببین اندازهاته..نگا کن..گفتم نه تنگه براش ...اصلا بم محل نمیداد و رو به مادرم میگف نه اندازهاته زایره..اندازهاته..ببرش..مبارک باشه.. که خریدیمش مادرم میگف کشتمون مبارکه اُ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 شهریور 1394 14:46
برا شیرین خواسگار اومده..سیدن..از دوستای مورتون..بابام رو دیدن مسجد و گفتن ازت دختر میخوایم.. خدا کنه جور شه..این بچه بره رد کارش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 شهریور 1394 14:45
مامانم پیشمه.. قرتیتر..آبزیرکاهتر و ..نمیدونم چیتر از این تپل ندیدم..یعنی یه چیزی ها...هیچ وقت درست نمیشناسیش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 شهریور 1394 14:12
وقتی دیشب برگشتیم باغچه بوی اینا رو میداد..خوشبو...گلهای درخت گل ابریشم یا بُرهان.. وقتی بچه بودیم من به بچهها میگفتم اینا جاروی جادوگره بشینیم روش میریم هوا..باور هم میکردن چون واقعا میرفتم هم هوا..یعنی طوری نشون میدادم که انگار واقعا تو هوام..جا هم نمیشدم روش اما تو هوا بودم همهاش..ویژژژژژژژژ ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 شهریور 1394 02:34
نانا بم میگه تستمتعین؟ - لذت میبری؟ میگم آره. هر دومون دستامون رو گره زدیم زیر سینه و به ستارهها نگاه میکنیم. اومده رو تختم. اجازه دادم بش. قرار شده گاهی ببردش تو اتاقش حتی. سقف و دیوارها پر از ستارهاس. دایی جوادم هم یه چادر بندری قرمز برام اورده که سرم کردم امشب و یه کارایی باش کردم برای مادرم که از خنده سرش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 16:03
اینا رو دیواری اتاقمن. ..نانا خواستش و ندادمش...عر هم زد اما گفتم بزرگ شدی برا خودت بخر..من وقت ندارم دیگه صبر کنم بز رگ شم برام بخرن...ترون برام خریدش. البته پولش رو دادم...در واقع سپرده بودم برام بخره..تو اتاق پسراش دیده بودم.. الان چرا دارم توضیح مفصل میدم..مثلا شما خواهرای منید. زن و مردتون.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 15:55
بعد دسشون میزنیم میبینیم مردهان.
-
یک همچین چیزایی میان رو سه پایهی شلنگمون میشینن
شنبه 28 شهریور 1394 15:53
-
در همه آبجی
شنبه 28 شهریور 1394 15:28
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 15:20
کلا کون لق خندیده و اخم کرده اش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 15:18
راسی حالا که بحث هیزی و چش چرونیه دیشب برمیگشتیم همون یارو رو دیدم..مال چن پست پیش که دیده بودمش روبرو تعویض نمیدونم چی و تو کفش میرم و اینا..چطور احساس آدم عوض میشه؟ اینقدر مسخره اومد حس قبلیم به نظرم که شیشکی اومدم و سال گفت چته..گفتم هیچی یارو حس میکنه خیلی چونیه..گف چی؟! گفتم احساس خوشتیپی داره..گف چیکارش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 15:09
این مدل موها خوب نیس..باید بریزه پایین همیطوری الکی و شونه نشده
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 15:07
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 14:57
خلاصه این رو انتخاب کردم کتک دوم رو هم خوردم اما مهم نیس. سال بهتره. از هر دوی اینا و تا اطلاع ثانوی از همه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 14:52
حالا اینطوری... بد نیس. یه خورده بادش زیاده اما خوبه..یعنی بگن از رو ظاهر انتخاب کن این طوریا خوبه. مدل موهاشم عوض کن..اما اخمش خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 14:48
بعد من ایستادم بالا سرشون گفتن نشونش ندید حالا عیب میذاره روش...میگه فلان..دستش نمیرسه به انگور میگه ترشه. گفتم نه عیب نمیذارم روش. واقعا بیعیب و نقصه.اما دستم به سال میرسه و خاصیت مستکنندهگی سال از انگور بیشتره. خوب زدنَم. اما بعد از کتک که نگاش کردم دیدم به درد سریال یوزارسیف میخوره مثلا...و اینا...کلا برا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 14:37
دخترا گیر این پایینی بودن..میگفتن این راسکیه یا نقاشی؟! داریم همچین چیزی..یکیاشون میگف کاش بسنیاش رو بسازن..اون یکی میگف عسلش بیاد خوبه... الخ.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 08:56
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 00:35
از بچگی هر وقت تصاویر اینطوری رو میدیدم فکر میکردم مادرم یعنی اینا..یکی از همینا. پوشیده و نپوشیده.. هنوز فکر میکنم یکی از همیناس.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 00:28
صادق جعفر یه قطعه موسیقی بیکلام داره به اسم أمّی. شبیه مادر من نیس اما لابد مادرهایی هستن که شبیه اون قطعه موسیقیان. مخصوصا عودش. مادر من شبیه حرکت قایق رو آب شطه بیشتر..وقتی آب به کنارههای بلم میماله و بالا میاد و تو انگشتت رو میکشی رو آب..معلوم نیس که آب لمست میکنه یا تو آب رو..مادرم شبیه لمس اون آب مالیده شده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 شهریور 1394 00:15
-
واقعا؟!
جمعه 27 شهریور 1394 23:48
جدی اومد طرفم و گفت: راستی. منتظر نگاش کردم که یعنی راستی چی؟ با همون جدیت نگام کرد. - دیروز که بنزین میزدم ... -؟ - برگشتی به بچهها نگاه کردی، اونقدر قشنگ نگاشون میکردی که دلم خواست تو ماشین ببوسمت..هلش میدم و میخندم: *هیمبیتک...دروغگو. - گردنت بیرون بود ..قشنگ...خوشرنگ...گفتم عوضی آرایش هم نکرده یعنی....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 17:31
در بیشعوری سال همین بس که میگم بریم و بگه حالا نشستیم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 12:15
میخواستم کمی ادویه بخرم و کمی روغن زیتون حوصله ندارم بمونم تا اون موقع همین الان برمیگردم ناهار هم نمیخوام
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 11:46
خسته بی حوصله و بدحالم اوفففففففففففففففففففففففففففففففففففففف
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 11:45
چرت و پرت
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 11:43
سال تلویزیون رو روشن میکند..روتانا کلیپ آهنگ عربی است..کمی میرقصم..مینا هم ..شوهر مینا دورش میچرخد..سال نه به من نگاه میکند نه به مینا..شوهر مینا میگوید ماشالا زنم..مینا اشاره میکند بهاش که از من تعریف کند:) میبینم این اشاره رو..شوهرش میگوید ها اینه..عصا میآورد میگذارد پشت گردنش..کمی دور و برم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 11:13
شیرین گفته بود مینا از وقتی سول دنیا اومده یه بار آشپزی نکرده.. به من چه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 11:09
اتاق سرد شد از کولر..مینا پنج شش تا پتو برداشته برای خودش یک پتو به من و نانا و داده..سال خوابیده توی هال..شیرین پیش ما..نصف شب نانا که چسبیده به من..شیرین خواب است..کاملا..توی خواب میآید پیشم..میچسبد به بازویم..اینکار را توی خانهی پدرم برای مادرم میکند..میترسد..فکر میکنم فیلمش است یا ادا..تکانش میدهم..اما...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 شهریور 1394 02:07
همون همیشگیا سر شب رفتیم بیرون..زیبا نمیدونم چهاش شد..مردی داش دخترش رو صدا میزد بهار بهار..اونم گف چیه هی ناهار ناهار و ناهار ..الان که موقع شامه. مرد شنید..اخم کرد..زنش هر وقت صدا زد بهار سمت ما نگاه کرد..من هیچی نگفتم شیرین عصبانی به زیبا گفت مرده داره نگاه میکنه زیبا گف شیرین جو رو مسموم نکن..مینا مینالید که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 شهریور 1394 16:14
به زیبا گفتم هشتاد و هشتیه چی جیمیلی بم داده...همون سکوت در خصومت و فلان..با سکوتت بام خصمانه نمیدونم چی..گفت یعنی نشسته فکر کرده و خواسته با کلماتش مبهوتت کنه..خندیدم گفتم ها خودش رو اذیت کرده... وقتی سکوت میکنه میدونم دنبال یه فحشه خوبه..وقتی گفت ترکیدم از خنده...گفتم یعنی اوردیش خودش بود. نمیشه نوشتنش اینجا...
-
جان تو
پنجشنبه 26 شهریور 1394 15:39
سلااااام آقای خوشکلام ممنون که به ما دادی پیام. آدرس جیمیل رو جان عزیزاتون درست تایپ کنید...بدتر از من هم هر روز یه آدرس.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 شهریور 1394 15:36
ایوب زنگ زده به سال میگه بیاید.. زیبا زنگ زده بم میگه حواست هس ایوب جرات نداره به تو زنگ بزنه؟ مرده از خنده..میگه تا حالا شده یه بار بت زنگ بزنه؟ دقت کردم دیدم واقعا نه. گفتم نه. میخندید حسابی میگفت شب بیا دیگه..گفتم دوتا موضوع دارم برات تعریف کنم که یعنی فکر نکنم زنده بمونیم یادداشت کن: دایی بابام آیات. میگه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 شهریور 1394 15:24
برای ه. به خدا صبح بت فکر میکردم. موقع شستن ظرف. میگفتم خیلی وقته نیستش. دلم براش تنگ شده.
-
هوپ هوپ هوپ
پنجشنبه 26 شهریور 1394 15:21
والا. مردم فکر میکنن اگه یه بار خودخواسته ...یه بار هم نه..بگو هزاربار اصلا... بقیهی عمر هم میتونن. به قول بچهها گفتنی: هوپ هوپ هوپ..استاپ، استاپ. بعضی وقتا فقط به بالهای پوسیده و نازک و خرد شوندهی آدم نگاه میکنن..نمیبینن این بالها کرگردن بلند کردن.
-
جن و چاقویی که میبره
پنجشنبه 26 شهریور 1394 15:03
از ظهر گیر ظرفهام...هی وسطش میشینم. روییها رو گذاشتم سال بشوره..هیولای ظرفای نشسته داره میبلعتم که بن میگه آیات کارت داره..فکر کردم پای تلفنه که گفتم کار دارم و دیدمش دم در آشپزخونهاس. - سلام خانم فلانی. امروز پنجشنبهاس کارکنای شرکت خونهان، میدونه چون باباش و برادراش هم خونهان. میگه کولدیسکش نمیدونم چی...