-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:11
مقدار ناچیزی هم به اخلاق احترام میگذارم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:11
و کمی پاک.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:10
اما تا به حال این کار را نکردهام چون کمی متعهدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:10
یک دفترچهی کوچک دارم که شمارهاش تویش هست..دل بزرگ و کون کوچکی دارد. خیلی حرفهایم را میشنود. من هم وقتی متفکر دردمند و غمگینم مستعد برای آراستن جان و تن به شربت شیرین عشقهای نفسانی و هوسهای دنیوی میشوم...اما چون ترک عشق نمودهام به نوشیدن شربت روی میآورم. اینطور وقتها او دارد در مورد نقش ما به عنوان ذرهای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:04
س.ک.س همراه با تفکر این مسئولیت بشر است.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:04
احساسم میگفت بالا خواهم آورد اما نیاوردم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:04
انشالا به زودی دست از زندگی خواهم شست.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:03
من پسوآ هستم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:03
بعدازظهر به سلیویا پلات فکر میکردم. چتری موهایش و پدرش و اینکه وقتی میمیری..حوصله ندارم. تصمیم گرفتم زنی به نظر برسم که سیلویا پلات تحتتاثیر قرارش داده. بروم بالا بیاورم از قرص.توی حیاط. کاش صدای بالا آوردن مثل صدای همخوابی بود..خیلی خوب بود. با طیب خاطر میرفتم میآوردمش بالا..اما صدایش بدتر از خود عمل بالا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 04:01
یک بعد یخ زده دارد روح موراکامی..به شدت زندگیاش کردهام. نوشتههایش دارد نه خودش. خودش را توی خیابان ببینم نمیشناسم چه برسد به روحش.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:59
این چیزهای قرمز توی لیوان آب انگور است؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:58
به شدت گریه ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:58
چرا باید مضحک باشند..جای تفکر در باب مضحک بودن روحیهی بعضی انسانها از جمله خودم کمی گریه کنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:58
سال چقدر خدا است. من هیچ وقت حرف گوشکن و مطیغ نبودم اما از حس اینکه اانسانی بتواند مطیع و حرفگوشکن و سربهراهم کند تحریک میشوم. اینها مهم نیست دیگر دارم پیر میشوم و نوشتن اینها مضحک است.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:56
باید بعد س.کس. رو کم کرد در زندگی تا خوشبخت شد. وقتی زیاد باشد نمیشود نویسنده یا فرشته شد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:56
پست پایین بیخوده..همین حالا دارم به لذتهای نفسانی فکر میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:55
کاش آدم دکمهی خودکشی داشت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:55
قطب سیاه و دپرس..به من برس و منفجرم کن از غم. ..صدای هوهوی بادهات رو میشنوم که میای سراغم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:54
خشونت لازمه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:54
من ریپورت اسپم هستم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:54
اگر دکتر را از خودم نرانده بودم آنهمه به آن طریق مفتضح فردا میرفتم ازش قرص میگرفتم و کمی میمردم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:53
احتیاج به مستی منگی و بیحسی دارم. میروم سراغش حالا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:53
من پسوآ هستم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:53
اما خدا حوصلهام را دارد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:52
حوصلهی خدا را ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:52
شاید کمی خودکشی کردم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:46
این اواخر سیبزمینی شکمپر درست کردم آشغال شد..خیلی بد شد. هنوز از یادآوریاش لرزهی نفرت به تنم میافتد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:45
بیماریام را مثل عصا میگیرم و بلند میشوم..به درد تکیه میکنم..به مریضی میگویم کس مادرت فکر نکن بتوانی..فوقش خودم بتوانم..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:43
چقدر سال خوب است...و چقدر من دوستش ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:42
دلم گرفته و دلم میخواهد گریه کنم. نمیدانم چرا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:41
بیدارش کردم..یک پارچهی بزرگ..قرصی مسکن..سردرد و منگی..به آخریت عکس از مونرو..عکس یک هفته قبل از مرگ مرلین مونرو نگاه میکنم..توی ایسنتای تاریخ گذاشتهاندش..داشته پیر میشده دیگر کمکم..توی اوج بوده که مرده..دلم .. نمیدانم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:39
یک چیزی بود اصفهانی میخواند که گفتهاند قدیم آدمهای دیگر هم خواندهاند اسمش هست جان من کجایی..نه اسمش این ینست اما تویش میخواند جان من کجایی کجایی..آره باید این تکه را بخوانم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 03:20
بیماری با شدتی بیشتر از قبل سراغم اومده. دستاش رو دور تنم گذاشته و میچلونتم..عین لباس..از زندگی و نیرو خالیم میکنه چکه چکه. شاید چون چند روزیه قرصهای هورمونی رو کنار گذاشتم. دوباره حالی سراغم اومد که مدتها بود نیومده بود. این بیانرژی بودن و خالی بودن از جان.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 مهر 1394 00:04
برادرم زنگ زد و گفت مادرم هوات رو داره چقدر..نشستم رو تخت اولش بعد دراز کشیدم و لحاف رو کشیدم رو خودم. - به دخترا گفته برید از اون یاد بگیرید..مریضه..چقدر اذیت شده..آدم میره پیشش خوب میشه..شما غم و غصهاتون رو میارید برام..اون فقط میخندوند من رو حالم رو خوب کرد..برام مرغ تو فر پخت..سوپ..(اینجاش بیصدا با خودم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 23:58
عنوان پایین: بخور بخور
-
بَهول بَهول
چهارشنبه 1 مهر 1394 23:58
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 23:57
ه: من خودم هم رقص بلد نیستم. کم بلدم. بیشتر خوشم میاد نگاه کنم یا خودم رو خیلی ساده رو آهنگا تکون میدم. همین هم خوبه..خوشم میاد. برای یاد گرفتن ..گفتن با تمرین میشه همه چی یاد گرف..به این مقوله برای خودم شک دارم اما دیدم یاد گرفتن. نمیدونم شاید استعداد هم موثر باشه تو یادگیری..رقص عربی رو هم آموزش میدن تو کل...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 23:52
آخرش:
-
آرد سوخته دور سینی
چهارشنبه 1 مهر 1394 23:24
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 23:03
بعد میذارنش روی هم روی این سینیه که زیرش آتیشه..اسمش هم هس نون ِ تیری..طرز پختش سخت نیس. یل إیکنی یاد إیگیری..تش به جونت هیمه نیهه. همینطوری.
-
این علامت مخصوص دایِ بزرگه...احترام بگذارید.
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:55
-
دستان ورزیده و کاربلدِ دای اعظم بزرگ خاندان ِ شو اومدوم در هونهاتون سیل إی کردوم..
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:50
-
خمیر پهن شده..و چوبی که باش زیر و روش میکنن پرچم مانند..
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:47
-
چونههای خمیر..کوچولو و گرد با میزایی برای پهن کردنشون..دوری
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:44
-
خمیر..بوی خیلی خوبی داش..جای چنگای منه روش..من و سِییده.
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:43
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:37
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:35
-
أکل العِنب حَبِه حَبِه
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:34
انگور خوردن دونه دونه این معنی عنوانه که قسمتی از یه ترانهی قدیمیه و فکر کنم از صباح باشه.
-
قدمزنان
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:12
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 22:09
پرنادِت