-
إیطیحون مصایب.
چهارشنبه 1 مهر 1394 21:56
دراز کشیدم رو زمین رو و زیر برگا..هیشکی نبود..گوشی زنگ خورد، سال بود. جواب ندادم..به برگای بالای سرم نگا میکردم و تو گوشم پرنادِت میخوند...پرنادِت رو قبلا از رادیو میشنیدم....یه ترانهی شاد.. انداختمش رو گوشیم چن وقته..پاهام رو گرفته بودم بالا و رو به برگا میرقصوندمشون..سرد بود هم...پالتوم رو روی خودم کشیدم..صدا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 21:29
برای عربای خوزستان و کلا خوزستانیایی که گلاندیزر رو میدیدن..نه اصلا برا جنوبیا:)...چون من خوزستان نمیدیدمش..شما هم گلایندرز رو دیدید از تلویزیون کویت...نه؟ ... الان کانال اسپیستون پخشش میکنه..اون موقع من سیاه سفید میدیدمش..حالا رنگی میبینمش. تلویزیون رنگی هنو برام عادی نشده. گاهی یواشکی به بچههام نگاه میکنم که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 21:15
میشه ریز هم روش رقصید.با سرشونه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 21:12
این ترانهی این پسته. حواسپرتی کردم نذاشتم ترانه رو...مرسی که گفتی. این از فیروزه. اینجا هم میشه بشنویدش و تیزی آزاردهندهی لینک قبلی رو نداده. متن ترانه و ترجمه تو وبلاگ هست.
-
نگاه مخملی برگا
چهارشنبه 1 مهر 1394 21:10
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 21:02
نزدیک خونه ضیغم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 19:56
از وقتی شروع کردم نظر سال رو نپرسیدن خودش شروع کرده نظر دادن و نظراتش هم برام مهم نیس طبعا. قبلا از آرایشگاه میاومدم منتظر بودم بگه خوب شدی..اگه نمیگف میپرسیدم خوب شدم؟ خوب حتما خوب شده بودم اما وقتی حس میکرد منتظرم بگه نمیگف این طبع آدمه. خصلت انسانه کثیفه اما هس. حالا که منتظر نیستم و نمیپرسم مثلا همون موقع...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 19:28
دیشب به مهتاب گفتم یه کرم بده برا همی چیّا که میزنن به صورت و نصف اعظمش الکی و پول دور ریختنه..بعد یه چی داد با یه چی دیگه هم داد. گفتم کدوم بِیتره؟ نگام کرد گف به نظرم اونی که سفیدکننده هم داره..سال پیشم بود دستی به صورتم کشیدم..گفتم نه یه چیزی میخوام که یه ذره هم روشنکننده نداشته باشه ...رنگ پوستم رو نمیخوام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 19:24
نمیدونم چرا شلوغش میکنن..پاییز و ابر..خو اینم فصله مث باقیِ فصلا..میاد میره باز میاد..دیگه توش غش نکنید از احساسات.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 19:02
دلم برای داییم تنگ شده اگه اونقدر ایستاده نمیشاشید و مست نمیکرد و سیگاراش گند نبود آدم روش میشد بیارتش...وقتی تو حیاط تورش رو درست میکنه فقط دوست داری نگاش کنی وسط کارش هم به قلیون تنباکوش پک میزنه..نمیدونم بلند شم برم دیدنش..به قول جناب خان بِرُم بِراش یا نه ...خستهام حالا. بعد میرم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 19:00
دارم میرقصم رو آهنگ ماهیفروش..سال رد میشه مکث میکنه..نمیبینمش..و برای همین میبینتم..نا محسوس و بلروزنبزن میرم تا در ...در رو از تو قفل میکنم و میرقصم...خیلی هم عالی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 18:52
وقتی بن میخنده خوشم میاد پرههای بینیاش باز و بسته میشه از خنده...ذوق تو چشماش میشکفه ..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 12:29
بعد میام مینویسم باز. یه خورده بخوابم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 12:22
ضمنا سال رو هم حسابی تخم پیچ کردم اگه کوچکترین اس ام اس یا تماسی باش بگیری میدونی خطش دائمیه و پرینت میگیرم و غیر از این میاد بم میگه.. ضمنا جاودانگی میلان کندار و فیلم هانا و خواهراش رو هم بخون و ببین.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 12:21
فاطمه. تو اینجا رو میخونی و من میدونم که میخونی. اگه به شوهرم اس ام اس دادی تحت هر عنوانی ..اگه تحت هر عنوانی زنگ زدی...اگه صدات رو موقع حرف زدن باش نرم کردی یا لوس کردی خودت رو..اگه شوخی کردی باش...اگه لاس زدی یا باش پریدی...اگه بش گفتی عمو فلانی ..اگه اون رو تو موقعیت انتخاب بین تو و من یا بچه هام قرار دادی اگه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 12:08
توی سفر با بن بحثش شد...سال که طبق معمول طرف بچه هاش رو نمیگیره..از خونه ضیغم تا خونه خودمون که هف ساعته بغ کرده بود...وسط راه پیاده شدن چای بخورن..من بش نگفتم بیا پایین مادرم هم..سال دور از چشم من فکر میکنه نمیبینم رف بش گف بیا پایین اینم به پشمش حساب نکرد نیومد..از سال میپرسم تو بش گفتی بیاد پایین؟ گف نه..بعد گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 12:05
از طرفی اون جندهی کوچیک رو هم میبرم صافکاری. فعلا کارایی کردم...اما دیروز مفصل در این مورد فکر کردم و تصمیمای جدی گرفتم. چرا عین آدم حرف نمیزنی؟ مگه بقیهی زنها و دخترا صداهاشون کلاغیه؟ چرا طمع ایجاد میکنی در آدمای تو محیط؟ چرا کرم میریزی و میخوای دوس داشتنی و محبوب باشی؟ اگه شوهرم دس دراز کرد سینهات رو گرف یا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:52
عرضه نداره یه لقمه غذا بپزه..هی خراب شو خونهی بابام کوفت کن..نمیبینی خودشون ندارن شکم خودشون رو سیر کنن هی بیفت رو سرشون و کاسه لیسی کن...نماز میخواد بخونه ساعت دوازده وضو میگیره چهار عصر تموم میشه نمازش..بس که کشش میده و تازه باید یکی بچه رو بگیره...غذا خوردنش پنج ساعت..حمومش واویلا..دردش اینه که چطور تند تند و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:28
دیشب پشه چشم دخترش رو نیش زده..حساسیت داره ورم کرده..رفته آزمایش شاش داده..داده دس اون زن ذلیل بی خایه شوهرش که ببرتش..اینا از مردی چی دارن دقیقا؟ زنه افسرده شده..بس که خودش رو مقایسه میکنه با دیگران..هی مادر فلانی اونطوریه مادر بهمانی اونطوریه..هی این و اون و...جر خوردیم بس که مقایسههای عنی پر از عقدهات رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:17
میری تو اتاق پوشک باز کف اتاقه. تو حیاط سر تا سر حیاط پر از پوشکه..در سطل آشغال رو برمیداری پوشک پر از عن توشه..بابام میاد بش میگه اینا رو بردار...جهنمشه بابام. دلم نمیسوزه اما یکی باید این رو کون آویزون کنه .. شوهرش رو خو گایییده. جای سفت نشاشیده..تا حالا با همین ممدرضای چونی ِ خایهمال کسلیس تا کرده از این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:09
سر سفرهاییم پوشک پر از عن دخترش رو باز میکنه...ببینید شله به نظرتون؟ سفته؟ رنگش رو ببنید... به آنا میده پوشکش رو ببره. به کوتلاس ...اینا جهنم خو بگن نه. اما مادرم درسته که ضعیفه و نمیتونه تو روش دربیاد اما این باعث نمیشه نخوام تو دهنش برینم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:07
به زودی دهن مینا رو تا ته فیها خالدونش میگام. خبرش رو مینویسم اینجا چون دیگه تحمل ندارم وزنی به اندازهی پر رو کوه عنی که اسمش مینا هس اضافه شه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:05
سر مادرم داد و بیداد کردم چون بش چیزی نمیگه. دلم نمیاومد و ناراحت بودم اما باید میگفتم و میدونم فایده نداره و اینطوری بدتر دلش میشکنه اما شاید کمی فکر کنه کمی فقط به خودش بیاد و حدی برای آشغال بودن و گه بودن دخترش بذاره.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:04
به مادرم زنگ زدم. یه مشکل اساسی خونهی بابام داره که حل شدنی نیس نه چون حلناپذیره چون آدمایی که باید حلش کنن ضعیفن و قدرت حلش رو ندارن. مادرم. پدرم. بقیه. اسم این مشکل هس: مینا. یه عوضی آشغال حال به هم زن.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 11:00
اول باید زهر روحم رو خالی کنم و سبک شه که بعد بتونم چیزای خوبم رو بنویسم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 01:27
عصر نانا به بن میگف تو تلویزیون یه دختری رو نشون داد برای شروع مدرسه از ذوق گریه میکرد..میگفت اشگد حمقاء...چقدر احمقه...گفتم عمه اتون هم گریه میکرد برای مدرسه...ترون برام تعریف میکرد که کلاس اول ذوق داشته برا مدرسه...اشک میریخته از خوشی..من راسش حسی نداشتم..نمیدونستم کجا دارم میرم..رفتم نشستم و هیشکی هم همرام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 01:16
امشب زار گرفتتم..دارم رو آهنگ ماهی فروش بندری میرقصم..این ساعت..نه مقنعه نانا اتو زدم نه پیرن بن..جادکمه ای های مانتوی نانا رو هم باید باز میکردم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 01:09
نه ظرفی شستم و نه کاری کردم..دراز کشیدم تو اتاق آخری و مادرسال در مورد عروساش گفت و...تا ترون فهمید هستم و اومد..محکم بوسید من رو بغلم کرد..محکم..حس کردم دلش تنگ شده باشه مثلا..چرا نمیتونم دوستش داشته باشم اونقدری که دوستم داره؟ چرا اینطوری قسمت عمدهی حسم رو حتی نسبت به آدمایی که دوستم دارن..حس می#کنم دوسم دارن از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 00:47
رفته بودیم خونهی سال. من خوب نبودم. خوب هم بودم بلند نمیشدم کمک کنم. تموم شد دورهی یاریهای بیحساب و حاصل.خوابیده بودم که پدرش اومد. دم در.ایستاد و بم گف بابا چته؟ گفتم خوب نیستم..گف سرت رو چرا انداختی پایین؟ خو خجالت میکشیدم..حتما باید بت بگم چمه. ..بعد دم در نزدیکتر شد گف حبیبتی..انتی حبیبتی...جا خوردم اما...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 00:33
چند شب پیش با مادرم نشسته بودیم..اومد گوشی به دس. هی میرف و میاومد نه کسی بش رو نمیده میاد سراغ من. منم خو خر. هی به خودم میگم سگ محلش کن نگای ریش سفیدش میکنم نمیتونم..نمیتونم برونمش از خودم چون میبینمش عوضی رو بم پناه اورده..از همه بیشتر من رو جر داد و حالا به من رو میاره و نمیتونم بش بگم هری...برو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 مهر 1394 00:17
مادرم اینجا بود. براش دلمه درست کردم.مرغ تو فر..سوپ سبزیجات..باهاش خندیدم..حرف زدم..امروز صبح رفت. قبل از رفتنش در مورد پردم چیزایی گف که هیچ وقت نشنیده بودم..مهم نبد چی بودن مهم این بود که .. دیگه مهم نیس..تصورش کردم لاغر..خوش اندازم نشسته رو تخت از ترس میلرزه..لباس خواب رو پرت کرده سمتش گفته بپوش..پوشیده و با ترس...
-
ماهیفروش
سهشنبه 31 شهریور 1394 23:26
با سال دور میزدیم که پیچید..از مسیر همیشگی نرف. زدم رو زانوش:میدونم چرا نرفتی از اون ور، دیر شده برات جوون. ماشینای ماهی ایستاده..دیدمشون. گف نه والا. برا این نبود. گفتم چرا میشناسمت..خندید گف تو از ماهی سیر نمیشی...برات خوب نیس...گفتم به فکرم نباش تو..بگو نمیخوام بخرم...گفت میخرم برات چوکولو...اما حالا میخوای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 23:03
مادرم هی به ضیغم میگه سالار. خدا میدونه چرا. زن ضیغم میگه خواهرت کپی مامانته. من فکر میکنم سِیده مو کپی غمای مادِروم هستوم سیِده. شب مرغ کباب کردن. خوب بود..بیرون نشستیم..مادرم قالیاشونو شمرد..*گف الله یرزقهم. بعد به بابام فحش داد. *خدا بیشتر بشون بده...رزقشون رو زیاد کنه.
-
وبلا چنه؟ توش ز خُوم إیگوم..ز بَچل ز زندهیم.
سهشنبه 31 شهریور 1394 22:55
با مادرم و زن ضیغم رو تختای زیر درختیا گردو نشسته بودیم..خواهرم هم بود. زن ضیغم گفت تا از ماشین پیاده شدی فهمیدوم چاق وابیدی..یه اویی رَده زیر پوستت..بقیهاش سخت شد به لهجهاش اما گف چاق شدم و آب رفته زیر پوستم و اینا...گف دفعههای پیش انگار باخته بودی. ها ...سِیده..مو خومه باخته بودوم..سِیده. توضیحِ عنوان: خواهرم...
-
شیروَروار
سهشنبه 31 شهریور 1394 22:44
عکسام رو با ضیغم اینا برا خواهرام فرستادم. زیبا برام مینویسه که حالا باید بری پیش لرا که دلت خنک شه؟! مظلومانه گفتم خو کجا برم؟ مادرم رو بردم..مِی برا خودم رفتم؟ گفت نه تا نری قاتیِ لرا نشی دلت آروم نمیگیره... صدام رو و لهجهام رو عین روستای هاشم اینا کردم و گفتم خو خَیلی خووبن..مهربووون..ساده ...دس دلباز....کمک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 22:36
بَزونه: گربه به عربی خوزستانی. همیطوری قبلا من و ممد میگفتیم شما یخچال دارین؟ خوشبهحالتون..ما بزونه هم نداریم. چرت محض. نمیدونم چرا او وقتا از حال میرفتم از خنده برا إی چیّا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 22:34
من عبا سر بود و دمپایییی هس که زیاد دیدید تو این وبلاگ..سفید انگشتیه..با روسری نارنجی...خواستم یه حالی به خودم بدم..نگاه کردم..همه چیّا مارک و گرون...قبلا که زید داشتم برای زیدام از اینجا خرید میکردم..کف ریش..نمیدونم افترشیوه چیه..اسپریِ فلان..حالا پرودگار را سپاس که بزونه هم ندارم چه برسه به زید. خواستم لاک بخرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 22:22
به سال گفتم گشنمه گفت سمبوسه میخوای؟ گفتم بدش مو. این رو مامانم میگه. در زمانای قدیم رفته بوده عروسی. شام ماست و برنج داده بودن..زیاد نمیخوردن مدعوین...یه زن فقیری بوده هر کی ماست برنجش رو نمیخورده ازش میگرفته و میگفته بدش مو..اینه اون راز سر به مهر. تا سمبوسهها آماده شه نشستم روی یه صندلی پلاستیکی چرک آبی رنگ....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 20:20
سرظهر بود که رفتیم خونهی پدر سال. ..قبلش من خورش کرفس پدرمادردار و معتبر مادرم رو مصرف کرده بودم و برام مهم نبود ناهارشون چی باشه. کلا ناهار هم نخورده بودم برام مهم نبود چی میخورن چی نمیخورن. جدیدا خیلی چیزا برام مهم نیس از جمله این مورد. مورد مهمی نیس اما خود همین مهم نبودنش هم مهم نیس. پدرش سال رو که دید یههو گف...
-
کاری بتون ندارم کاری بم نداشته باشید و البادی اظلم
سهشنبه 31 شهریور 1394 18:46
نشسته بودیم سر سفره. خواهران فرهنگی بحث میکردند. میگفتند یکیشان فوقالعاده است ..آن یکی خوب...بد..یادم نیست جزئیاتش.. طرحی آمده فرهنگیها را رتبهبندی کرده و فلان. "همکارا"..آقای فاضلنژاد...خانم مومنی..کمیسیون موافقت نکرده ...بیست و چهار ساعت...خانم اعیانی ..آقای کُبیسی.. من داشتم میخوردم..نتیجه این شد:...
-
بیرحم و نامهربون، بدون اینکه بگی با تنهایی چیکار منم و حتما باید جندتا بارمون کنی و محبتهایی که سمتش سرازیر شده...
سهشنبه 31 شهریور 1394 18:27
-
براش نوشته
سهشنبه 31 شهریور 1394 18:22
-
وقتی مردی توی اتاق خواب تاریکش خوابیده چرا باید تو بری گوشهی تختش بشینی؟
سهشنبه 31 شهریور 1394 17:54
-
چرا وقتی سال رد شد پایت را جلویش دراز کردی؟
سهشنبه 31 شهریور 1394 17:48
-
یه همچین شیرایی هس تو إی دنیا
سهشنبه 31 شهریور 1394 17:35
-
یالا بنا نملا و نحلب لبن الجاموسه
سهشنبه 31 شهریور 1394 17:26
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 شهریور 1394 17:11
طلعت یا مـــــحلا نورها شــمس الشموســه: آفتاب طلوع کرد و چه قشنگه نورش..این آفتابِ کوچولو و ناز یلا بنـــا نمـــــلا ونحلب لبـــن الجاموســــه: یالا بریم شیر گاومیش رو بدوشیم و ظرفمون رو با شیرش پر کنیم قــاعد ع الســـاقیة خللى اســــــمر وحلیــوة: رو لب شط نشستی محبوبم، سبزه و خوشکلی عـوج الطــــــاقیة وقاللى غنى...
-
طلعت یا محلا نورها شمس الشموسه.
سهشنبه 31 شهریور 1394 17:00
وقتی همچین آفتابی طلوع میکنه در همچین جایی آدم اخم نمیکنه بش...روزش بد شروع نمیشه..بلکه مثل یه فیروز دوست، روزش رو با صدای فیروز شروع میکنه اونم با چی؟ با طلعت یا محلا نورها شمس الشموسه..یعنی که آفتاب کوچولو طلوع کرد و نورش چقد قشنگه..
-
پوتو و معنای ح
سهشنبه 31 شهریور 1394 16:28
بچه به این کوچکی ع رو از ته حلق میگه ....ط رو....طاطا یعنی دادا..ح ....رو عجیب ژنتیکی ح رو ح میگه ..همون اصوات زیر یه سال رو ها..نه جملهها رو.....همون آآآه بوبو و دادای بچگونه رو خیلی اجدادمدارانه ادا میکنه. برا مادرم ادا گریهاش رو درمی اوردم می مردیم از خنده .
-
بچه عرب
سهشنبه 31 شهریور 1394 16:25
پوتو اینطوری گریه میکنه: واااااااااااااعا..واااااااااااااعا ...