فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

مقدار ناچیزی هم به اخلاق احترام می‌گذارم.

و کمی پاک.

اما تا به حال این کار را نکرده‌ام چون کمی متعهدم.

یک دفترچه‌‎ی کوچک دارم  که شماره‎‌اش تویش هست..دل بزرگ و کون کوچکی دارد. خیلی حرف‌هایم را می‌شنود. من هم وقتی متفکر دردمند و غمگینم مستعد برای آراستن جان و تن به شربت شیرین عشق‌های نفسانی و هوس‌های دنیوی می‎شوم...اما چون ترک عشق نموده‌ام به نوشیدن شربت روی می‌آورم.
این‌طور وقت‌ها او دارد در مورد نقش ما به عنوان ذره‌ای در ساحل وسیع و در عین‌حال متروک زندگی می‌گوید و من فکر می‌کنم اگر خفتش را بگیرم و به‌اش بگویم همیشه این‌قدر حرف می‌زنی؟ و بیا و حرف نزن بلکه عمل کن چه اتفاق مبارکی خواهد بود.

س.ک.س همراه با تفکر
این مسئولیت بشر است.

احساسم می‌گفت بالا خواهم آورد اما نیاوردم.

انشالا به زودی دست از زندگی خواهم شست.

من پسوآ هستم.

بعدازظهر به سلیویا پلات فکر می‎کردم. چتری موهایش و پدرش و این‌که وقتی می‎‌میری..حوصله ندارم. تصمیم گرفتم زنی به نظر برسم که سیلویا پلات تحت‌تاثیر قرارش داده.
بروم بالا بیاورم از قرص.توی حیاط.
کاش صدای بالا آوردن مثل صدای هم‌خوابی بود..خیلی خوب بود. با طیب خاطر می‌رفتم می‌آوردمش بالا..اما صدایش بدتر از خود عمل بالا آوردن آزارم می‌دهد.
فکر کن بالا بیاوری و بگویی آه.
زیبا بود.
دلنشین.

یک بعد یخ زده دارد روح موراکامی..به شدت زندگی‌اش کرده‌ام. نوشته‌هایش دارد نه خودش. خودش را توی خیابان ببینم نمی‌شناسم چه برسد به روحش.

این چیزهای قرمز توی لیوان آب انگور است؟

به شدت گریه ندارم.

چرا باید مضحک باشند..جای تفکر در باب مضحک بودن روحیه‌ی بعضی انسان‌ها از جمله خودم کمی گریه کنم.

سال چقدر خدا است.

من هیچ وقت حرف گوش‌کن و مطیغ نبودم اما از حس این‌که اانسانی بتواند مطیع و حرف‌گوش‌کن و سربه‌راهم کند تحریک می‌شوم.
این‌ها مهم نیست دیگر دارم پیر می‌شوم و نوشتن این‌ها مضحک است.

باید بعد س.کس. رو کم کرد در زندگی تا خوشبخت شد. وقتی زیاد باشد نمی‌شود نویسنده یا فرشته شد.

پست پایین بیخوده..همین حالا دارم به لذت‌های نفسانی فکر می‌کنم.

کاش آدم دکمه‌ی خودکشی داشت.

قطب سیاه و دپرس..به من برس و منفجرم کن از غم. ..صدای هوهوی بادهات رو می‌شنوم که میای سراغم.

خشونت لازمه.

من ریپورت اسپم هستم.

اگر دکتر را از خودم نرانده بودم آن‌همه به آن طریق مفتضح فردا می‌رفتم ازش قرص می‌گرفتم و کمی می‌مردم.

احتیاج به مستی منگی و بی‌حسی دارم.
می‌روم سراغش حالا.

من پسوآ هستم.

اما خدا حوصله‌ام را دارد.

حوصله‌ی خدا را ندارم.

شاید کمی خودکشی کردم.

این اواخر سیب‌زمینی شکم‌پر درست کردم آشغال شد..خیلی بد شد. هنوز از یادآوری‌اش لرزه‌ی نفرت به تنم می‌افتد.

بیماری‌ام را مثل عصا می‌گیرم و بلند می‌شوم..به درد تکیه می‌کنم..به مریضی می‌گویم کس مادرت فکر نکن بتوانی..فوقش خودم بتوانم..

چقدر سال خوب است...و  چقدر من دوستش ندارم.

دلم گرفته و دلم می‌خواهد گریه کنم. نمی‌دانم چرا.

بیدارش کردم..یک پارچه‌ی بزرگ..قرصی مسکن..سردرد و منگی..به  آخریت عکس از مونرو..عکس یک هفته قبل از مرگ مرلین مونرو نگاه می‌کنم..توی ایسنتای تاریخ گذاشته‌اندش..داشته پیر می‌شده دیگر کم‌کم..توی اوج بوده  که مرده..دلم ..

نمی‌دانم.


یک چیزی بود اصفهانی می‌خواند که گفته‌اند قدیم آدم‌های دیگر هم خوانده‌اند اسمش هست جان من کجایی..نه اسمش این ینست اما تویش می‌خواند جان من کجایی کجایی..آره باید این تکه را بخوانم.

بیماری با شدتی بیشتر از قبل سراغم اومده. دستاش رو دور تنم گذاشته و می‌چلونتم..عین لباس..از زندگی و نیرو خالیم می‌کنه چکه چکه.
شاید چون چند روزیه قرصهای هورمونی رو کنار گذاشتم. دوباره حالی سراغم اومد که مدتها بود نیومده بود. این بی‌انرژی بودن و خالی بودن از جان.

برادرم زنگ زد و گفت مادرم هوات رو داره چقدر..نشستم رو تخت اولش بعد دراز کشیدم  و لحاف رو کشیدم رو خودم.
- به دخترا گفته برید از اون یاد بگیرید..مریضه..چقدر اذیت شده..آدم می‌ره پیشش خوب می‌شه..شما غم و غصه‌اتون رو میارید برام..اون فقط می‌خندوند من رو حالم رو خوب کرد..برام مرغ تو فر پخت..سوپ..(این‌جاش بی‌صدا با خودم خندیدم چون دلم براش سوخ که این چیزا براش مهمه.)میوه می‌خرید با قرصام بم می‌داد..احترام بم می‌ذاش..هر کی جاش بود از بین می‌رف از مریضی...برید ببینید  چطوره..
غلت زدم.
- امروز هم هی تکه می‌ندازه به مینا ..مینا شاید دیگه نیاد ..تو بش چیزی گفتی؟ حرف شنویی ازت داره..
چشام رو زیر لحاف بستم..حس کردم دلم فیلم می‌خود. فیلمی خوب. و کتابی خوب‌تر...از دنیام..دنیایی که دوست دارم دور شدم..و نزدیک می‌شم باز.
نمی‌دونم چی گفت دیگه..خوابم می‌اومد..وقتی گفت خداحافظ زورکی جواب دادم..بعدش بکوب خوابیدم .

عنوان پایین: بخور بخور

ه:

من خودم هم رقص بلد نیستم. کم بلدم. بیشتر خوشم میاد نگاه کنم یا خودم رو خیلی ساده رو آهنگا تکون می‌دم. همین هم خوبه..خوشم میاد.
برای یاد گرفتن ..گفتن با تمرین می‌شه  همه چی یاد گرف..به این مقوله برای خودم  شک دارم اما دیدم یاد گرفتن. نمی‌دونم شاید استعداد هم موثر باشه تو یادگیری..رقص عربی رو هم آموزش می‌دن تو کل دنیا..نمی‌دونم واقعا می‌شه  با تماشا و بدون مربی یادش گرفت یا نه..فکر می‌کنم تو نت باشه..
من بیشتر نگاه می‌کنم و تنهایی برای خودم رقصای آروم ِ شادناک می‌کنم.
اینم جواب می‌ده برای خوب شدن حالم.

آخرش:

بعد می‌ذارنش روی هم روی این سینیه که زیرش آتیشه..اسمش هم هس نون ِ تیری..طرز پختش سخت نیس. یل إیکنی یاد إی‌گیری..تش به جونت هیمه نی‌هه.
همین‌طوری.


أکل العِنب حَبِه حَبِه

انگور خوردن دونه دونه این معنی عنوانه که قسمتی از یه ترانه‌ی قدیمیه و فکر کنم از صباح باشه.