رسیده ام به جایی که دلم.نخواهد دیگه کسی بیاد پیشم. این یه حس موقتی، نیس که مثلا بگذره
اتفاقا بس که زیاد و شدید در خودم حسش میکنم ازش سعی میکردم فرار کنم
نمی خوام کسی بیاد خونه ام.حتی مادرم پدرم و غیره.
واقعا دوست ندارم کسی بیاد یا من برم
فکر میکنم دلم بخواد رفت و آمدم رو از نو.برنامه ریزی کنم.
فقط برای اینکه دیگران رو طوری میبینم ک قبلا نمی دیدم
مثل حسم به نوشتن در این جاس.
حس جدیدی دارم که قبلا نبود.
تا ببینیم.
نت نیست.
با گوشی و شارژ ایرانسل مینویسم
حالا چه چیز واجبی است؟
می دونم یه روز اینا تموم میشه.
حس میکنم داره تموم میشه.

از موضع قبلی کمی فاصله میگیرم.
سال غیبش زد. تماس گرفتم بازار بود. برای خرید برنج، روغن، رب و نمک به بازار
مراجعه کرده بود. اگر نبود نظارتهای هوشمندانهی سال من یادم نمیماند هیچکدام
از اینها در بندهمنزل یافت می نشود. و آن چه یافت مینشود آنم آرزوست.
شاید گشته باشم توی شعر. احتمالش زیاد است.ولی منظور رساندهام.
سال میاد و شلنگ رو میبنده. چرا به خودش اجازه
میده در هر کاری که کردهام بلااستثناء دخالت کنه. چند روز پیش یه سررسید خریدم
گذاشتم تو کمد. رفته تو کمد گشته عین حالت مچگیری بلندش کرده روبروم که یعنی این
چیه. خوب میخواستم به خودم سر سفرهی عید کادو بدمش...یاد یک وقتی میافتم که
برای روز پدر یا مهندس رفته بودم از یکی از مغازههای قسطیبدهی اینجا چندتا
پیرن شلوار خریده بودم..که همون روز بش بدم...گشته بود و پیداشون کرده بود و مچگیرانه
و معترض عین مدرک جرم، انگار بزرگترین خیانت دنیا رو مرتکب شده باشم گرفته بودشون سمتم..سوپرایز
سوخته بود و تازه مجرم هم شناخته شده بودم.
- اینا چیه شهرزاد؟
- لباسه برای تو..میخواستم روز مهندس بت بدم..
- یواشکی خرید کردی؟
- برای توئه...چیزایی که لازم داری..
- چرا قایمشون کردی پس؟
- که نبینی و تو خود روز بدمشون بت.
مرتیکهی ناظر حالبههم زن.
شلنگ را باز کردم تو نعناعهای روبروی در. کم بودن. آب بخورن زیاد
میشن..برادرم رفت از دره چوب بیاره. وقتی فصل عاشقیت گذشته باشه و آدمی برای عشق
و عاشقی نباشه دوروبرت ..پیدا نکنی یا نخوای پیدا کنی حتی...یا هر چی.
به برادرت میگی برو چوب بیار ماهی کباب کنم.
بیدار که شدم و رفتم توی حیاط قاصدکها لابهلای دمپاییها نشسته بودن..هوا گرم یا سرد نبود..و باد میوزید ..حتی خاکی که توی هوا بود جان میداد برای عاشق شدن.



صحبتی ویاک لا عن طمع لا مال
تگول آنه العدی الحمل لو مال
بعد مال حملی و خنِت بیه
***
محبت من به تو نه از روی طمعه و نه به خاطر مال و مناله
هنوز بار اول رو به دوش نکشیده بودی که زدی زیرش و بم خیانت کردی
قسمتی از یه ترانهی قدیمی.
عنوان: آخ از دس شما خانوادهام

گفت چقدر گرمی.
مادرم تموم شب به بابام خندیده بود.

در ادامه نقدی بسیار خوبی هست به عربی در مورد رمان. وقت ترجمه نبود. برای عربیخوانها و اونایی که عربی میدونن گذاشتم. نقد رو از بچههای رمان عربیِ goodreads گرفتم.
مادرش عصبانی از دست بیعرضگی دخترش آمد بچه را بلند کرد شست: چته دختر؟ چته نمیتونی یه نخ از سوزن رد کنی؟ بلند شو بشورش خو..جیغ زدن داره؟
نالید: خو شلوارم کثیف میشهههههههه.
لوس با حالت دخترانهاش که ازش نفرت داشتم.
- بلند شو بیرون تف کن و تیغ را از دهنت بیرون بیار.
موقع جمع کردن سفره باز گفت آخ...
- چی شد باز؟
یه تیغ رف تو لثهام.
- چیکار کنم الان؟
- خوب تیغ رفته تو دهنم.
برنج از دهنش میپاشه...با دهن باز چرا حرف میزنه؟ لقمهای گنده گوشهی صورتشه.
دندونام میاد رو هم..
- بلند شو بیرون بندازش..دیگه هم ماهی درست نمیکنم.
با یه مشت بیعرضهی دس و پا چلفتی که بلند نیسن کونشونو بشورن زندگی میکنم..همه چیاشون شل و وله..همه چی براشون سخت و حل نشدنیه..همه چی معضله....مرد و زن زندگی نیستن..مرد و زن نق زدنن..چی یاد گرفتین تو زندگی؟..برید خرید و بشینید پای اخبار نقد کنید؟ چه هنری دارید مثلا.....خستهام کردید...ننرها.
بعد یک چرت و پرتی دارد زیبا خاص او
یکبار مثلا مینا داشت در مورد عطر دخترش، که میخواست بخرد میگفت. میگفت نمیدانم کی- یکی از هزاران نفری که مینا در موردشان میگوید خوشبهحالش- برای بچهاش عطر کودک خریده که بویِ..بویِ..و ماند بو را چطور توصیف کند.
من گوشهی برگهای کونهای کوچک تیرخورده میکشیدم. اولش که نگاهشان میکردی فکر میکردی قلبند..بعد دقت که میکردی میدیدی باسنند. ...کونهای کوچولو تیر خورده بودند ..زیبا سرش را کرده بود توی برگهام و وقتی دقت کرد گفت چی میکشی...؟ خوب نگاه کرد و باز گفت: وای اینا که قلب نیست..و ادامه داد که:
- کونهای تپنده و تیرخوردهی عشقن اینا..؟
سرم را آوردم پایین یعنی ها میدونی خودت که..قلب و کون یکی میشه گاهی..از فرط شباهتِ کاربرد..گفت میفهمه چی میگم و مینا هنوز درگیر توصیف رایحهی عطر مخصوص کودک بود. زیبا به کمکش رفت:
بوی سیب؟
نه
بوی هلو؟
نه
من گفتم گردن ترش بچه؟
مینا اخم کرد: مسخره..اونم شد عطر..؟ اونو که خود بچه داره..کی عطر با بوی ترش گردن بچه درست میکنه آخه؟
بعد دستانش را انگشت شست و اشارهاش را مالاند به هم انگار جنسی تست کند.
- یه جور بوی ِ..
زیبا گفت: کون تیرخورده؟
مینا ناراحت گفت بیادب..
من حدسم را زده بودم دیگر...و کاملا رد شده بود. حرفی نداشتم. به قول کیانا جان خدیجهی سابق تزی نداشتم در این مورد بدم.
زیبا پرسید قیمتش؟
- حوالی صد.
- بوی چُسِ جن؟!
مینا به من و زیبا نگاه کرد و به من و رفت.
من در حال هاشور زدن به کونهای کوچولو بودم و پرسیدم: چطور به ذهنت رسید؟
-خوب فقط بوی چس جن میتونه اونقدر وصف ناشدنی و کمیاب و گرون باشه.
- درسته.
زیبا اغلب چرت و پرت میگه ها..اما کاملا درکش میکنم.