فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

بعد مثلا روز کون هم باشه.

بعضیا طومار میاد براشون.

من که اصلا روز لاغرا منتظر نبودم کسی بم تبریک بگه.
روز چاقا هم تلفنم رو خاموش می‌کردم.

بعد روز بُز.
این دیگه روز خواصه...روزی که به نزدیک‌ترین انسان‌ها به قلبت تبریک می‌گی: سلام بُز. روزت مبارک.

بعد روز قرمساقا..پفیوزا...اووووووه..چقدر آدم بود بشون تبریک بگی.

بعد روز لاغر..روزی که اکثر زن‌ها توقع داشتن بشون بگی روزت مبارک.

روز چاق نداریم؟ نه روزی که چاق باشه روزی که درش به آدمای چاق بگیم روزت مبارک..فکر کن  چه خین و خین‌ریزی‌ای راه می‌افتاد برا همین تبریکا.
- من کی چاقم؟ روز خودت مبارک..زنیکه‌ی بشکه.
مثلا.
این رو ممکنه کسی بگه که پیام عزیز دلسوزی رو دریافت کرده  و اون عزیز دلسوز تبریک‌گو حواسش بوده روز رو تبریک بگه حتما. صرفا به این خاطر که مبادی آدابه خوب.

امروز روز مهندسه.
خوبه ها.ولی چرا روز بُز نداریم؟

ضمنا حالا چی بدیم کادو به سال؟

خودمونو؟
هاها.

خَی‌ی‌ی‌ی‌یلیییی

زن هاشم زنگ زده که بگوید فردا برای دخترهاش جشن تولد گرفته..این‌جور وقت‌ها یک آناهیتا همتی هست توی وجودم که توی سریال آقاماشالا بود ( ..؟) یادم نمانده چی بود اسمش.  سریالی بود برای نشاندن خنده بر لب‌های نازنین‌مان..خلاصه این آناهیتا همتی  هی می‌گوید حالا من چی بپوشم؟ سرش را یک‌وری می‌گیرد و با حالتی‌  نیمه‌ لوس و نق‌گونه می‌پرسد: حالا چی بپوشم؟
لبم را گزیدم و پرسیدم سعاد چی بپوشم؟ تاپ و شلوارک می‌شه؟..
این را پرسیدم که چون مثلا ممکن است زن و مرد قاتی باشند و جمع مختلط و من مقید(انشاءالله) و فلان...با زنگ خنده‌ای از ته دل مواجه شدم: چرا که نه شهرزاد...هر چی دوست داری بپوش عزیزم..ما این‌جا خی‌ی‌ی‌ی‌یلیییی افتضاحیم.
به هدف خورده بود.

چی شده که " الان" به این رسیده‌ام را نمی‌دانم. چی شده که حالا شروع کرده‌ام یک‌طور دیگری به دیگران نگاه کردن و فکر کردن.
مثلا همین هفته‌ی پیش بود که ته دلم با خودم فکر می‌کردم چرا مادرم زنگ نمی‌زند..چرا پدرم نمی‌آید.
حالا چند روز است و بیشتر امروز این اندیشه رسوب می‌کند..جا می‌گیرد توی ذهنم که نمی‌خواهم..یعنی ترجیح می‌دهم در واقع که مادرم به من زنگ نزند و پدرم نیاید. این ترفندی ذهنی نیست برای مدارا با غرور و فلان. نه . این یک یقین است. شاید سن انسان موثر باشد یا معجزه‌ی بزرگ‌سالی و اگر بخواهم کمی خودم را تحویل بگیرم بلوغِ فکری. روحی مثلا.
وقتی نزدیک می‎شوم به آدم‌‌هایم می‌بینم که با موجودات بسیار مفلوکی در ارتباطم. تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که فاصله‌ام را طوری حفظ کنم که قاتیِ بازی نشوم، آسیب نبینم و از دور نگاه کنم. اگر حوصله‌ام بشود البته.
یکی دوتا آدمی که قبلا مورد اجحافم بودند را از تبعید آزاد کرده‌ام. می‌توانیم با هم حرف بزنیم..بخندیم..چیزی برای بچه‌هاشان ببرم. چیزی بیاورند و همه‌ی این‌ها در سطح باشد.
یکی دوتا آدمی که فکر می‌کردم نزدیگی روحی دارند به من و فلان هم را تبعید که نه. هیچ‌کس آن‌قدر مهم نیست و ضررش برای من زیاد نیست که تبعیدش کنم. فقط شروع کرده‌ام طوری دیدن که قبلا نمی‌دیدم
نمی‌دانم باید برای داشتن این دید تازه که شبیه موهبت است شاکر باشم یا غمگین. راضی باشم یا ..نمی‌دانم.
اما می‌دانم که این‌طور نمی‌شود دیگران را دوست داشت. و این خودِ واقعیت است.
ما نیامده‌ایم در این دنیا که دوست داشته باشیم یا مهر بورزیم. که دوست داشته بشویم و مورد مهر قرار بگیریم. این چیزی است که دلمان می‌خواهد داشته باشیم اما نیست. یا آن‌قدر کم و محدود است و ..پس با تعریف جدیدی از دوست داشتن روبرو شده‌ام.
دوست نداشتن آدم‌ها بی‌که باهاشان دشمن باشی. نسبت به‌اشان بی‌حسی و ازشان برحذر.
در دوست داشتن نزدیکان هم باید حد اعتدال نگه داری...و دوست داشتن آن‌هایی که از دوست نداشتنشان عاجزی. آن‌هایی که نمی‌شود برایش کاری کرد و بالاخره تو دوست‌شان داری.
این‌ها همه باید در عین عمق و زلالی در سطح باشد. ممکن است عمیقا دوست بداری اما نشان دادنش...توقعت از طرف..حسابی که روی دیگران باز می‌کنی..همه‌ی این‌ها باید سطحی باشد. این برای سلامت روح بهتر است.
دارم فکر می‌کنم دوست داشتن دیگران در عین‌حال که به ظرفیت بزرگ روحی تو برمی‌گردد ناشی از ضعفت هم هست. حتما ضعفی بزرگ..یا شاید کمبودی روحی داری که این‌همه دوست بداری.
یا دوست می‌داشتی.
به عبارتی: خودت را کم دوست داری که دیگران را زیاد.
هر وقت خودت را بیشتر دوست داشتی دوست داشتنِ بی‌حاصل دیگران کم و کم‌تر می‌شود و آن وقت عشق و محبتی اگر هست و باشد ..اگر علیرغم همه‌ی این‌ها بماند اصیل است.
یعنی وقتی  بتوانی این مهارت و قابلیت را داشته باشی که خودت را دوست داشته باشی..وقتی بتوانی فاصله بگیری..بتوانی حد نگه داری ...بتوانی در سطح با دیگران باشی و عمیق با خودت..بتوانی توقعت را بیاوری پایین و حسابت را روی دیگرانی که می‌گویند دوستت دارند یا دوستشان داری کم و کم‌تر کنی و همچنان یکی دو نفر را دوست بداری...
این‌طور وقت‌هاست که می‌شوم خودِ الانم.
یک‌جور علقه و آویزه‌ که به روحم آویزان بود کنده می‌شود..مثلا کسی می‌آید و می‌گوید که فلانی که دوستش دارم فلان گفته و فلان کرده..نه تنها نمی‌ریزم به هم که می‌خندم. خنده‌ام از این جهت است که می‌بینم حدسم درست بوده.
حسم درست بوده.
حس رضایت از خود بیشتر می‎شود.
آرام‌تر می‌شوم.

حالا.
توقعی ندارم مادرم بیاید..زنگ بزند..و ترجیح می‌دهم که نیاید و نزند به‌این‌خاطر که دیدم به‌اش عوض شده و می‌دانم زنی نیست..آدمی نیست که تا همین یکی دو ماه پیش فکر می‌کردم باشد. پدرم هم.
دیگران هم.
اما اگر بیایند یا بزنند هم روترش نمی‌کنم. مثل خودشان توی روشان می‌خندم و بتوانم واقعا خوش می‌گذارنم..نتوانم ادایش را درمی‌آورم ... بعد کم‌کم این چیزها اهمیتش را از دست می‌دهد.
تازه دید تازه‌ام این است که خیلی از آن‌چه فکرش را می‌کردم و حسش را داشتم مفلوک‌تر بدبخت‌تر ضعیف‌تر احمق‌تر و کلا ترند.
این کمکم می‌کند که ارزشی که برایشان قائل بودم تحلیل رود. .بعد می‌بینم که تا حالا از دست کی غصه خورده بودم؟ این؟!
عجب.
همیشه فکر می‌کنم هر فکری در موقع و زمان خودش به‌وجود می‌‌آید. شاید تا حالا در دنیای قشنگی‌های پست‌شونده زندگی می‌کردم.
یک سری قشنگی‌ها هستند که چشم وبلاگی به تو عطا می‌کند. که مثلا با همان چشم ببینی ...و در موردشان پست‌های قشنگ بنویسی.
وقتی این چشم را بستی یا زدی کورش کردی یا کور شد کلا خودبه‌خود یا با زحمتی که کسی کشیده..تازه چشم‌های دیگری باز می‎‌‌شود که دید تازه‌ای به تو عرضه می‌کند.
می‌گویند خدا دری نمی‌بندد مگر این‌که..
خدا چشمی را نمی‌بندد مگر این‌که چشم دیگری..
یک همچین جریانی.
و خلاصه ای عزیزان من بشتابید و در سطح زندگی کنید و عمق‌های آزاردهنده‌ی زندگی را برای خودتان نگه دارید که اگر جز این باشد عمق‌ها به چاله‌هایی از عن و آتش تبدیل می‌شود که فقط کون خودتان را جزغاله و غیربهداشتی خواهد کرد.

پی‌نوشت: مطلب فوق در یکی از دفترچه‌هایی که خود شهرزینیا عوف اسم‌شان را گذاشته بود "هنگاهی که  با پرنده‌ها لری صحبت می‌کنم "   یافت شده.

رسیده ام به جایی که دلم.نخواهد دیگه کسی بیاد پیشم. این یه حس موقتی، نیس که مثلا بگذره

اتفاقا بس که زیاد و شدید در خودم حسش میکنم ازش سعی میکردم فرار کنم

نمی خوام کسی بیاد خونه ام.حتی مادرم پدرم و غیره.

واقعا دوست ندارم کسی بیاد یا من برم

فکر میکنم دلم بخواد رفت و آمدم رو از نو.برنامه ریزی کنم.

فقط برای اینکه دیگران رو طوری میبینم ک قبلا نمی دیدم

مثل حسم به نوشتن در این جاس.

حس جدیدی دارم که قبلا نبود.

تا ببینیم.

نت نیست.

با گوشی و شارژ ایرانسل مینویسم

حالا چه چیز واجبی است؟

می دونم یه روز اینا تموم میشه.

حس میکنم داره تموم میشه.

پس با دولتی

دیروز رفته بودم برای نانا آبمیوه و چیچ بگیرم به قول زنِ ف. بعد به مرده که چفیه‌اش رو نیم‌بسته بسته بود رو سرش گفتم فلان چیز رو داری.
کیک و آبمیوه رو گذاش رو پیشخون. یه دونه از این دکه‌ها بود. نمی‌دونم شما چی می‌گید. ما می‌گیم دکه. که مثلا آب‌جوش و تخمه و سیگار و چکش و متخصص عمل بینی و اینا می‌فروشن.
مرده نگام کرد و گف خویه انتی عُربیه؟ خواهر شما عربی؟
خواستم بگم به تو چه اما چیزی نگفتم فقط پولش رو گذاشتم..خویه‌اش خلع سلاح‌مون کرد غلام...گف بت میاد عرب باشی..اگه عربی چرا عربی صحبت نمی‌کنی؟ خجالت می‌کشی از زبونت؟
نگاش کردم دوروبر من بود سنش...چشاش از همین رنگای عسلی سبز بود..موها شبیه حنایی..استخون‌بندی برجسته و درشت..صورت براق و سوخته تقریبا..تیره شده از آفتاب شاید..گفتم نمی‌دونستم عربی یا عجمی..چفیه رو همه می‌بندن دیگه..کیک و آبمیوه رو گذاشتم تو کیفم..رف بقیه‌ی پول رو بیاره..گف همه تو احواز عربن.
گفتم من احوازی نیستم اولا..ثانیا همه هم عرب نیستن..گف این منطقه همه‌اش اسمش احوازه فقط منظور شهر احواز نیس..هرجا عربا باشن اسمش احوازه..گفتم من نمی‌دونم اینا رو..اگه می‌دونسم عربی بات عربی حرف می‌زدم...گرچه بعضی وقتا هم باتون عربی حرف می‌زنیم می‌گید عرب نیستید...و جواب آدم رو فارسی می‌دید.
گف نه ما می‌گیم عربیم... و جواب کسی رو فارسی نمی‌دیم..اینجا هم اسمش احواز بوده.
گفتم والا من اینا رو نمی‌دونم..اطلاع ندارم..یادمه قبلا بابام اینا می‌گفتن اسم اهواز ناصریه بوده..نمی‌دونم چقدر درست یا اشتباهه.
- پس با دولتی؟
خندیدم.
مرد عصبی نگام می‌کرد.
بقیه‌ی پول رو بدید لطفا.
اینو با فارسیِ شسته رفته‌ای گفتم این رو.
پول رو گذاشت رو پیشخون.
-با دولتید؟ حیف نیست زن عربی مثل تو دنباله‌روی دولت باشه؟
خنده‌ام رو می‌خورم.
- من دولتم مرَدَمه برادر...دنباله‌روی اونم.
خوشش اومده انگار.
- کفو.
این یعنی تشویقم کرده حالا: زنده باشی. دمت گرم و فلان.
می‌رم..
برای سال تعریفش می‌کنم.
-نباید ازش می‌خریدی.
- چرا؟ ..

- رودار بوده...
سرم رو حکیمانه تکون می‌دم:
- پس با دولتی..حیف.
نمی‌خنده: نباید ازش خرید می‌کردی.


"افتخار می‌کنم"
سه‌بار شد.

" فرزند همین خطه‌اش" رو حالا می‌شنوم. از تو سخررانیه. اما بقیه‌اش رو نه.الحمدلله این‌جا یزله ندارن. پریشب خو شهرمون ملت یزله می‌کردن برای نمی‌دونم کی و می‌خوندن* زهبوا الطیاره للمجلس.
*هواپیمانه سی مجلس آماده کنین. رو کم‌کنی برای رقبا یعنی. تضعیف روحیه. برادرم می‌خندید..خوش بود...سوت می‌زد برای دوستاش که بی‌خبر از همه‌جا برای یزله کردن و تیراندازی هوایی با تفنگ شکاری رفته بودن..
ترسیدم.. ترسناک بود راسش...گیر کردیم وسط یزله و چسبیدن به ماشین‌مون ..به شیشه‌هاش...یه کم فشار می‌اوردن ماشین چپ می‌شد..جلوی هر ستاد انتخاباتی یکی رو برده بودن بالا شعر می‌گف..شعرای حماسی که مردم رو می‌شوروند. از احساسات قومی و طایفه‌ای مردم مایه می‌ذاشتن ..و د بیا یزله...بعضی‌هاشون از ظاهر و قیافه داد می‌زدن از عربای اون‌جا نیستن...مال روستاهای اطراف مرکز استان...لهجه و فلان‌شون مال شهر نبود...یه خورده ترس برم داش..اصلا از یزله می‌ترسیدم از بچگیم...همه‌اش انگار حالت حمله داره..

الانم ده‌بار شد تا حالا که شنیدم یارو گفته افتخار می‌کنم.. خوشبحالت..افتخار کن عزیزوم...به یه جایی می‌رسی. یکی افتخار نکرد. مُرد. دیر از جونت.
مو هم بُروُم سی خُوم افتخار کُنُم.

الان عزیز کاندید شده داره سخررانی می‌کنه تو مسجد نزدیک. این‌جا کانهُ اوایل دهه‌ی شصت از ملت سلحشور می‌خوان تجمع حاصل فرماین چون حاج نمی‌دونم کیِه کی‌زاده می‌خواد بیاد مخ‌شونه بزنه. ملت می‌دونآ...جالب این‌که همه هم می‌زن گوش می‌دن و ..
بیشتر طایفه طایفه‌ائیه...این‌جا چندین‌تا شهرستانه اُ یه نماینده داره...امروز آیات گف شما به کی رای می‌دید؟
من؟
گفتم من می‌رم شهرمون...گف چنتا نماینده داره؟ گفتم ولک سه‌تا...گف هاااااا لاف بی...گفتم خو برو سرچ کن..رف سرچ کرد و بعد اومد گف درسته اما هم لاف بی.
گفتم حالا بذار ده‌تا داشته باشه یعنی چی می‌رسه به ما؟ گف والا راس می‌گی تو فقیر چی ای خی کنی با سه‌تا؟ گفتم هیچ.
بعد گف سه دساش..چقدر زشت شدن.
نگا کردم به دسام..ناخوناشون کوتاه بود و روشون ته مونده‌ی لاک و پوستشون هم خشک..پربیراه نمی‌گف..گفتم بیا..خو می‌گم نه...اگه نماینده‌ها به درد می‌خوردن حالا دسام قشنگ بودن..
می‌خندید که درد نزنت که چطوری حرف ای‌زنی.
چه کنم.
حرف نزنم چه کنم.

آخخخخخخخخخ زرده.
پدرسگ یعنی بهشته. بادم زدن تا سرحال باز بیام از بس پای طعمش غش کردم.

منتظرم بستنیم بیاد...از راه برسه..و در عین حال  به ستاد انتخاباتی یکی از عزیزان کاندید شده که محل تجمع دختران زیبااندام وپری‌‍روی همه جا عملی است نگاه می‌کنم..چای می‌خورن و حرف می‌زنن.
چی می‌گن دارن به هم؟
نمی‌دونم.  اما هر چی هس در مورد عزیز کاندید شده به نظر نمی‌رسه. بیشتر اندازه‌ نشان دادنه و کرکر خنده پشت‌بندش.

یعنی اندازه‌ی کجا و چرا؟
انشاءالله که اندازه‌ی مغز و عقل و فهم عزیز کاندیده شده مدنظرشون بوده باشه.
اَلهی آمین.
من دارم فکر می‌کنم کاش خودم می‌رفتم انتخاب توپ توپیای بستنی. می‌ترسم سال بگرده توش و بره یه مشت گردو و فندق کره‌ای بیاره جای میوه‌ای. که از تصور خوردن‌شون حتی کهیر می‌زنم.
الانم رسید بستنیا.اون زرده هست؟ اونو می‌ذارم آخر می‌خورم..یعنی من نوکر اون زرده هستما. سبزه ای بد نیس..صورتیه بی‌معنیه..زرشکیه هم توت فرنگی تمشکیه که خیلی طرفدارش نیستم..اگه خودم می‌رفتم آناناس و عنبه می‌گرفتم..اما هم خوبه. هم خدارو شکر. آدم بایستی قانع باشه.

دنیای قشنگ نو را می‌خوانم و حوصله ندارم فکر کنم یعنی برگردم ببینم کی ترجمه‌اش کرده. هر کس بوده احتمالا اوایل دهه‌ی پنجاه بوده. به خودش زحمت داده اشعار را به فارسی برگردانده.
به سختی درش پیش می‌روم. هیچ علاقه‌ای به خواندن این جور چیزها ندارم فقط به عنوان تکلیفی بی‌روح و طاقت‌فرسا نگاهش می‌کنم. مثلا می‌رسم به جایی که مترجم ترجمه کرده:
ازیرا
نباشد بطری اندر جهان

به از بطری خوب و کوچک من.

1984 کتابی به سبک و محتوای دنیای قشنگ نوه. فرقش اینه که در اولی همه چی سیاه و خفه و مرده و پر از خفقان و زشتیه و در دومی همه چی قشنگ و براق و زیبا و مصنوعی و پلاستیکی..هر دو بی‌روح و بی‌جان و هریک به سبک خود.
یکی از فرط زشتی و دیگری از فرط زیبایی.
اولی استبداد کمونیسم و دومی مصرف‌گرایی.
نتیجه؟
هر دو رو اعصاب منند.

از موضع قبلی کمی فاصله می‌گیرم.
سال غیبش زد. تماس گرفتم بازار بود. برای خرید برنج، روغن، رب و نمک به بازار مراجعه کرده بود. اگر نبود نظارت‌های هوشمندانه‌ی سال من یادم نمی‌ماند هیچ‌کدام از این‌ها در بنده‌منزل یافت می نشود. و آن چه یافت می‌نشود آنم آرزوست.

شاید گشته باشم توی شعر. احتمالش زیاد است.ولی منظور رسانده‌ام.

 

 سال میاد و شلنگ رو می‌بنده. چرا به خودش اجازه می‌ده در هر کاری که کرده‌ام بلااستثناء دخالت کنه. چند روز پیش یه سررسید خریدم گذاشتم تو کمد. رفته تو کمد گشته عین حالت مچ‌گیری بلندش کرده روبروم که یعنی این چیه. خوب می‌خواستم به خودم سر سفره‌ی عید کادو بدمش...یاد یک وقتی می‌افتم که برای روز پدر یا مهندس رفته بودم از یکی از مغازه‌های قسطی‌بده‌ی این‌جا چندتا پیرن شلوار خریده بودم..که همون روز بش بدم...گشته بود و پیداشون کرده بود و مچ‌گیرانه و معترض  عین مدرک جرم، انگار بزرگ‌ترین خیانت دنیا رو مرتکب شده باشم گرفته بودشون سمتم..سوپرایز سوخته بود و تازه مجرم هم شناخته شده بودم.
- اینا چیه شهرزاد؟
- لباسه برای تو..می‌خواستم روز مهندس بت بدم..
- یواشکی خرید کردی؟
- برای توئه...چیزایی که لازم داری..
- چرا قایمشون کردی پس؟

- که نبینی و تو خود روز بدمشون بت.
مرتیکه‌ی ناظر حال‌به‌هم زن.

شلنگ را باز کردم  تو نعناع‌های روبروی در. کم بودن. آب بخورن زیاد می‌شن..برادرم رفت از دره چوب بیاره. وقتی فصل عاشقیت گذشته باشه و آدمی برای عشق و عاشقی نباشه دوروبرت ..پیدا نکنی یا نخوای پیدا کنی حتی...یا هر چی.
به برادرت می‌گی برو چوب بیار ماهی کباب کنم.

بیدار که شدم و رفتم توی حیاط قاصدک‌ها لابه‌لای دمپایی‌ها نشسته بودن..هوا گرم  یا سرد نبود..و باد می‌وزید ..حتی خاکی که توی هوا بود جان می‌داد برای عاشق شدن.

بعضی از این موتوری‌ها

قهوه دم کردم با هل. بوش. آخخخخ. بوش. گوشه حیاط نشستم و تکیه دادم به دیوار بلوکی انبار.
دوس دارم پسره حرف بزنه و بشنوم. ر رو کمی شبیه ل می‌گه. شوی و غیرت داره صداش و ..حرفاش خوبن..آدم دلش می‌خواد بش بگه..آفرین دمت گرم..چقدر خوب حرف می‌زنی...چقدر خوب فکر می‌کنی..
- من نمی‌تونم با توهین بسازم..مخنثی از مو ساخته نیس..مو نمی‌تونم باش بسازوم..اونم نمی‌تونه..یِقین نمی‌تونه با مو بسازه..
انگار برادرم باشه با دوستاش...قهوه می‌خورم..
- اون روز بم گفته "دیوث چاچول‌باز پَ چترال چته؟ مِی بلد نیسی سلام کنی؟" اینه بم گفته...مو نمی‌تونم.. به‌والله..بوخدا فقط حرف نمی‌زنوم...اگه آدم بامعرفتی بود حرفی رو فحشاش نداشتوم ...کو اخلاق؟ کو احترام؟ خودمون کو؟
صداش بلند شده: من باج سیبیل دیدوم...داخل همه‌اتون ای رفتاره دیدوم..
صدای دوم ته لهجه لری داره..فاصله..دارن می‌گن فاصله بگیرن..صدای موتورشون اومد..
پس دنیا اونقدارم که سال می‌‌گه نپوکیده.

هوا خوبه. درسته که پسرای همسایه اومدن تکیه دادن به دیوار حیاط‌مون و صداشون رو می‌شنوم بی‌که بخوام بشنوم اما هوا و ملسی طبعش..با نعناعی که تو سیگار هست خوندن دنیای مشنگ گه رو برام راحت‌تر می‌کنه..
پسرا دارن در مورد رفیقاشون حرف می‌زنن که" فازشون" جدائه..و آدمای انعطاف‌پذیری نیستن...لهجه‌اشون جنوبیه تا لری ...
- حتی یاسین بدبخ هم که مدرکشه گرفته اُ سربازیشم رفته ادعایی نداره..
بهتره بلند شم برم. می‌رم اون‌ور.
شایدم فقط نشستم تو آشپزخونه این چیزی که دسم رو بخونم.
ماه قشنگه. تو مسیر همه‌اش به ماه نگاه می‌کردم..سال دس زد زیر چونه‌ام گف کجایی؟
من؟
نمی‌دونستم. فقط داشتم به ماه نگاه می‌کردم.
پسر بیس و چهارسالشه و می‌گه که اونم همسن دانیال و محمد بوده و هر چی بش می‌گفتن صداش درنمی‌اومده و دایی‌اش می‌زده تو سرش..
- مو تا حالا شیشه مشروب ندیدوم...بخدا نمی‌دونم طریقه‌ی دُرس کردن قلیون چطوریه..اینا چه سنخیتی با ما دارن بِچه‌ها؟
اینا رو می‌شنوم و از پسره خوشم میاد..دوس دارم در رو باز کنم ببینمش...خنده‌ام می‌‌گیره..یه جورای مهربونی خنده‌ام می‌گیره..
- مو اخلاق مردونه داخل إی دوتا نمی‌بینوم..گذشت ندارن..اخلاقشون بچه‌گونه‌اس...دنبال آتو باشن همه‌اش..تو رفاقت زشته ... فحش ناموسی کی داشتیم بین‌مون؟ ما تو جمع‌مون آدم بی‌شخصیت نداریم..هاشم داش مسخره‌بازی درمی‌اورد..یارو به دلش نبود هاشم مسخره‌بازی دربیاره..با غضب نگاش می‌کرد...نمک‌دونه اَ جلوش برمی‌داره..مِی ما نمی‌تونیم؟..مام می‌تونیم بزنیم تو راگوزش..
وللللک رسید به جاهای با نمک..برم در رو باز و بسته کنم.

اختیاری داری و یک لبخند

عالیه برام توی تلگرام نوشته که از طرحت کپی کردم. با اجازه. "طرحم" یه کارتون ته جعبه‌ی کیک ( از این گردلیا که برای تغذیه‌ی بچه‌ها   می‌خریم یا شاید بسکوئیت..یادم نیس کدومش بود)  بود که روش رو به فاصله سوزن ته‌گرد زدم و گوشواره‌ها رو آویزون کردم به سوزن ته‌گردا و مقوا رو  زدمش به دیوار.
مینا یه  چهارچوب چوبی بزرگ (قاب عکس؟) مخصوص دور عکس خرید. کَفِش رو -اون‌جایی که باید عکس باشه- رو مقوای رنگی یا نوع خاصی از مقوا که الان اسمش یادم نیس اما شبیه فبریانو یا همچین اسمی هس چسبوند و گوشواره موشواره‌هاش رو آویزون کرد بش. ترون یه مقوای نارنجی خرید. دادش بیرون براش به شکل قلب بریدن. دورش نوشت مای سان مای لاوو و توش دوتا گوشواره طلا چسبوند. بعد از مدتی از ترس دزدیده شدن یا گم شدن گوشواره‌ها مقوا رو داد به بچه‌ها خط خطی کردن و قاب دورش رو بخشید به فقیری که حتما احتیاج داشت مقوایی از جنس خوب فبریانو داشته باشه که دورش نوشته شده باشه: مای سان مای لاوو.
مینا دکور عوض کرد و مقوا و قاب دورش رو داد به آنا خواهرزاده‌ام. گوشواره‌ها رف توی یکی از کشوهای مدلِ جدید که روش پوشونده می‌شه و درپوشش بلند می‌شه. عین همون رو فاطی داره. جاریش.
عالیه حالا یه مقوای ارغوانی گذاشته در قابی بسیار اشرافی. از اینا که کار اصفهانه. احتمالا چیزی توش بوده و  شیشه‌ی شسکته و قاب رو نگه داشته که البته کار خوبی هم کرده. طرز چیدمان گوشواره‌ها خُب..
نوشتم اختیار داری و یک لبخند.
زن هاشم هم گفته می‌خواد یه مقوای قرمز و مشکی آماده کنه که " جذاب و سکسی" باشه..گوشه‌اش بنویسه اچ و اس. یعنی سعاد و هاشم.
بعد توش گوشواره بذاره.
الان دارم به تیکه کارتون روی دیوار نگاه می‌کنم. وقتی این رو زدم هیچ فکر نمی‌کردم این ایده نظر کسی رو جلب کنه چه برسه به این‌که قاب شه بره رو دیوار.

سال از عصر با من سر این رنگ قهره. سر این مدل قهره.. عادت کرده بود تا حالا خیلی نه نیارم. به خودم گفتم خوب این رنگ رو دوس دارم و مدل رو. این مرد این رو دوس نداره؟ چی‌کار کنیم؟

می‌تونه بره هزار و یه کار با خودش بکنه.
مثلا قهر کنه.
 پس حضرت قهر فرمودند.
ما کفش را خریدیم. پا کردیم. عکس گرفتیم. به شما نشان دادیم.
قیمت مناسب هم هست و خوب.
حالا سال با ما قهر است و ما کفش داریم.


لژ عزیزم...لژ.

با زیبا تو اتاق پروی مامان‌زهره بودیم. با سلام و صلوات گن رو تنش می‌کردیم. از این مدلا که شکم رو صاف نشون می‌ده و سرهمیه تا بالا...اتاق پرو یه مثلث کوچیک با پرده‌ای شل و ول از ساتن آبی بود..هر بادی که می‌وزید ته مافیها خالدون آدم رو بقیه‌ی مشتریا که همسایه‌های زیبا اینا بودن زیارت می‌کردن.
بعد اون داش سگک لباس زیری رو برام می‌بست که بر داشته بودم اسفنجی و جک‌دار...نمی‌دونستم تا حالا جک چی هست کلا... بعد ما داشتیم دنبال جَکش می‌گشتیم و پیداش کردیم و دیدیم جک برا چی‌امونه.. به قول زیبا یکی باید بیاد از جک‌هات در راه خدا کم کنه..مرده بودیم از خنده....حرفی نمونده بود تو دنیا بابت جک‌ها و کاربردهاشان در تن و روحم که نگفته باشه به من...
بعد مامان‌زهره گفت خانم فلانی دانش‌آموزت بت سلام می‌کنه..یعنی دانش‌آموزه از پشت پرده صدای زیبا رو تشخیص داده و احساس وظیفه کرده به معلمش ادای احترام کنه.
- خانم فلانی سلام..مامان خانمِ فلانی دبیر قرآن و دینی‌امونه..
زیبا با صدای بزی در حال خفه شدن ..مثل کسی که دکمه‌ی یقه گیر کرده باشه زیر گلوش از همون پشت پرده جواب می‌ده:
-سلام عزیزم..چطوری؟
مادرش:
خانم فلانی ببخشید..به جا نیوردم..برو به خانم‌تون سلام کن نوشین.
خانم فلانی که زیباس در این‌جا فرمود که نه نه کجا میای عزیزم..جا نیس گلم.
سر خوردیم از خنده روی دیوار..مامان زهره پرده رو زد کنار و گف ووووی خو چرا جک‌دار برداشتی تو .. جک نه برا تویه..
دانش‌آموز زیبا برای این‌که صداش رو به گوش زیبا برسونه و اعلام وجود کنه گف خانم فردا امتحان دینی می‌گیرید؟
زیبا گف فردا نیا اصلا مدرسه.
لباسام رو به کمک زیبا تو اون یه ذره جا تنم کردم و زیبا من رو عرق کرده و مرده از خنده از پشت پرده کشید بیرون...هنوز نرسیده بودم کامل لباسم رو بپوشم..مامان‌زهره گفت به جک لِج هم می‌گن..
دانش‌آموز پرسید خوب یعنی چی؟جک و لِج یعنی چی؟

مثل دانش‌آموزی که معلمش رو دیده و تموم سئوالاتش رو یادش افتاده باشه ازش بپرسه.
زیبا گفت هیسسسسسس. حرف نباشه. و رو به مادر دانش‌آموز طوری لبخند زد که مثلا بش برنخورده هم.
مادر دانش‌آموز کمی این‌پا اون‌پا کرد و گفت با اجازه و رفتن.
من سعی کردم جک‌ها و لج‌ها را راست و ریست کنم..نشد. زیبا بم گف دهاتی...نمی‌‌دونه جک چیه حتی.
من گفتم لِج هم نمی‌دونم چیه تازه.
زیبا گفت لژ عزیزم..لژ.

چه ‌انرژی‌ای

یه کیف زنانه خریدم. بعد از مدت‌ها. خواستم تنوعی وارد کنم تو سلیقه‌ی پارچه‌ای کنفی همیشگی‌. کیف زنانه‌اس. نمی‌دونم چیه. مجلسی، بازاری..اما مطمئنا زن‌جماعت یا به عبارتِ نانا خانوومات از همینا دسشون می‌گیرن یا می‌ندازن رو شونه. تو ذهنم بود مشکی بخرم که طبق معمول " به همه چی بیاد" اما مشکی نخریدم. طرح و جنس رو خودم رو مجاب کردم برای خریدنش.
رنگ رو نه. نتونستم. نارنجیِ هویجی آزاردهنده‌ای هم داش. این یکی داشت چرت می‌زد بس که خنکش بود. گفتم بیا چرتامونو با هم بزنیم؟ پرسید کجا؟
گفتم خونه‌ی پسر شُجا ..وقتی جوابم رو نداد متوجه شدم برای خودش اصولی داره. از زیاد حرف زدن خوشش نمیاد. یه حالت نیمه‌چرت همیشگی داره که بسیار خوشایندشه.
دستم گرفتمش کمی و بعد رو شونه انداختمش و گوش که تیز کردم دیدم با شال‌های نخی ساده‌ی مریمی که خیلی بزغاله بودن و هی بپر بپر می‌کردن اختلاط داشتن می‌کردن..هی شالا گفتن چه خبر؟!..هی این گفت هیچی..بعد از شالا پرسید شما یکی‌ایید؟ شال‌ها به هم نگاه کردن ریز ریز خندیدن و گفتن نه بابا...همه بمون می‌گن اما یکی نیستیم..دوقلو هم نیستیم تازه‌اشم..ما فقط شبیه‌ایم..خیلی شبیه‌ایم.
بعد اینم گفت چه جالب و خمیازه کشید و تو دلش فکر کرد چه انرژی‌ای دارن اینا...یه سئوال پرسیدم خوب می‌گفتن نه..آره..یه کلمه جواب می‌‌دادن کافی بود..هیچ حوصله‌اش رو ندارم  این‌همه انرژی داشته باشم.

از روی پل رد شدیم. موج‌ها کف داش. شط تو شب ترسناکه. چطور برادرم شب می‌ره ماهی‌گیری؟ چطور شب از رو نرده‌های پل می‌پره تو آب...آبی که گاهی مثل امشب عصبانیه..وقتی باد می‌وزه..هیچی روشنش نمی‌کنه..
مسیری رو رف سال که قبلا با ممد و خواهرش و پسرعموی بابام عماد می‌رفتیم..می‌رفتیم...گاهی فقط با ممد می‌رفتیم..یادم نمیاد چه می‌کردیم . گمونم می‌خندیدیم..شایدم من بی‌حرف بغل نرده‌ها راه می‌رفتم ..یادم می‌یاد که می‌رف رو نرده می‌گف بپرم..می‌ترسیدم..و نمی‌گفتم نپر. نه..ساکت نگاش می‌کردم. می‌گف یه جوری به آدم نگا می‌کنی که نمی‌دونه بپره یا بمونه. خوشحالی از پریدنش  یا ناراحتی..که اصلا می‌خوای باشه یا نباشه.
آره.
شاید این بود. نشون ندادن و نگفتن نه نپر وقتی باید از ترس می‌لرزیدم: نه..نه..تو رو خدا نپر..ترس از ادا دراوردن.
بعد به خودت میای می‌بینی کم‌کم تبدیل می‌شی به چیزی که نشون می‌دی هستی. انگار خیلی چیزا دیگه مهم  نباشه.
خیلی چیزا.

تو دل‌مرده‌ای شهرزاد

دوس دارم برگردم خونه. دیگه بسّم شده. نمی‌گم بدن یا به من نمی‌رسن اما بسمه دیگه. باید برگردم خونه‌ام و رو تختم بخوابم..لباسِ کم بپوشم تو خونه‌ام و ..
باید خونه آروم باشه ..کم حرف زده بشه توش..یکی دوتا کاری که دوس دارم انجام بدم...نمی‌دونم چی‌ان. شاید تمیز کردن گوشه‌ای از خونه باشه یا خوندن چند صفحه از کتابی که دوس دارم یا دوس ندارم اما باید بخونم  یا بایدی هم در کار نباشه..فقط چون کار بهتری به ذهنم نمی‌رسه.. یا دیدن فیلمی که ممکنه خوشم بیاد و ممکنه نیاد..و فکر کنم چه وقتی تلف شد پاش و چه حوصله‌ای سر رف از دسش...یا دور زدن بی‌هدف تو باغچه... و پنهان شدن از چشم همسایه‌ها...یا حتی دراز کشیدن و به سقف نگاه کردن..
مطمئنا از پشت سر این و اون حرف زدن..از ور ور بیخود و ادا دراوردن ..ادای خیلی چیزا رو دراوردن بهتره. این‌جا هم خوبیایی داره.
اما دیگه بسمه. احساس محبوبیت خودخواسته..یا ..
این‌ها همه بم حسی رو نمی‌ده که وقتی شب چشام رو زیر رو تختی نخیم می‌بندم و تاریکی می‌بلعدم...سراغم میاد.شایدم حق با سال باشه: تو دل‌مرده‌ای شهرزاد.

رنگ‌های بدی نداشت. سفید و صورتی بود.  زرد. سبز. مهربون‌تر از همه آبی بود. سبز خیلی دیگه حریم‌سلطان بود. ِسریالی که الان دارم از خودم می‌پرسم چرا ندیدم؟ و زردش هم جیغ بود..سفید رو همه گفتن نگیرم مخصوص تازه‌عروسا و شبِ عقدیه..صورتی رو نانا خیلی پسندید رو تنم.
سرانجام این شد.
مشکی هم داشت که پیرزنِ وجودم نمی‌پسنده برای عروسی.
اولین مغازه، اولین لباس رو که دیدم بردم..حتی دوتا مغازه نرفتم..بعد سال می‌گه شما زن‌ها و فلان..
به سال گفتم باید اول تا آخر بازار رو بگردم و ده‌تا لباس پرو کنم و نبرم که کمی یاد ترون بیفتی یا زن‌هایی که می‌شناسیم هر دومون..بی‌حوصله گفت بی‌خیال شهرزاد..تو زنِ منی نه اونا.
باشه.

و اینجا هستم خانه ی زیبا.

جایی که  حالا که بچه هایش خوابند کمی آرام است.

‌اگه مادرم بتونه اون‌جامونو یا قسمتی از کونمونو ببره بده به عنوان جهاز به خواهر کوچیکه دریغ نمی‌کنه. براش دوتا سبد از این پلاسکو دوتومنیا که سر خیابون بساط می‌کنن خریده بودم. تا دادمشون دستش گف این برای تحتومتی. یعنی برای ته‌تغاریم.
ته‌تغاری هم ناز می‌کنه که نه بذار برای خودت لازم ندارم...اینم اصرار که نه ماما برات سبد نگرفتم..ببرشون..من راضی‌ام..
خو من راضی نیستم..یادم نمیاد بم گفته باشه ماما.
زروکی دادشون. دو ساعت تو آفتاب ایستاده بودم طرح و رنگشونو انتخاب می‌کردم و فکر می‌کردم ممکنه مامانم از این طرح برگ چنار روی سبد  خوشش بیاد یعنی؟

هلی اوی هلی

صحبتی ویاک لا عن طمع لا مال

تگول آنه العدی الحمل لو مال

بعد مال حملی و خنِت بیه

***

محبت من به تو نه از روی طمعه و نه به خاطر  مال و مناله

می‌گفتی اگه بارت سنگین باشه خودم بلند می‌کنم

 هنوز بار اول رو به دوش نکشیده بودی که زدی زیرش و بم خیانت کردی

قسمتی از یه ترانه‌ی قدیمی.

عنوان: آخ از دس شما خانواده‌ام

می‌میره بگه آره

 دلم حموم می‌خواد. حمومِ گرم. لباسام رو برمی‌دارم می‌رم تو حیاط. حموم تو حیاطه. قبلا هم تو حیاط بود. وقتی رو تک پله‌ی ورودیش می‌نشستم بینش می‌خوندم یا جان شیفته یا بربادرفته یا طاعون...یا..
هنوزم آب گرم زود تموم می‌شه.

موهام رو خشک می‌کنم خوب که سرما نخورم..لباسام رو بر خلاف خونه‌ی خودم تو حموم می‌پوشم..تو آینه خودم رو می‌بینم. مامانم..یه مامان..یا زنِ کسی..می‌رم تو اتاق..باید رد شم از کنار سال..که تو هال خوابیده تنهایی..من و نانا و بقیه تو پذیرایی خوابیم..رد می‌شم و یادم میاد در رو قفل نکردم از تو..برمی‌گردم قفل کنم و رد می‌شم و دست سال مچ پام رو می‌گیره...قلبم میاد تو حلقم از ترس..می‌شینم به نجوا می‌گم چی می‌خوای؟ با همون نجوایِ نمایشی البته از طرف اون و به تقلید ار صدام می‌گه تو رو.
می‌گم زشته دستت رو بردار از رو پام بابام می‌بینه..
می‌گه رد شدی عطر حموم اومد..
می‌گم سال بابام سرش رو بلند کنه فک می‌کنه چه دختر کرمو و بی‌حیایی..نمی‌تونه یه شب از شوهرش دور باشه؟ ..روم نمی‌شه ..فردا حرف می‌زنیم..
ادام رو درمیاره:
-بی‌حیا؟ حیات من رو کشته..
- هر هر..حیات که زن سومِ باباته.
- حوله‌ات رو بده من..
- روانی..صد سال.

- می‌گم بده..
از رو سرم باز می‌کنم می‌دمش..بازش می‌کنه می‌کشتش رو صورتش. می‌خوابه باز.
- سال؟..دوستم داری؟
 می‌شینه انگشت می‌ذاره تو حلقش مثلا بالا بیاره. که چقدر این سئوال تکراریه.
- حوله‌ام رو بده.
- خودت رو بده.
می‌زنمش. حوله رو می‌کشم ازش.
محکم دستم رو می‌گیره تا صدام در بیاد..به‌خاطر بابام که نزدیک خوابیده حوله رو می‌دم. موذی نگام می‌کنه.
می‌میره بگه آره.
خو نگه..حالا مگه محتاج شنیدنشم؟

***
می‌رم سر جام می‌نویسم: سال دوسم داری؟
از تلگرام.
تیک می‌خوره، آنلاین می‌شه، جواب نمی‌ده.
- بُز جواب بده.
- جواب ابلهان خاموشیست.
- بمیر.

- الان خاموش می‌کنم.
زنگ می‌زنم واقعا خاموشه.
بز.

گرمی

با گوشی می‌نویسم. روی زمین سرد نشسته‌ام ..مادرم عکسم رو دید با عالیه ...گفت این‌که زکیه‌اس ...این‌که منم ...یعنی من اونم ...شبیهِ اون ...اخم کرده و خسته بودم تو عکس. تو دلم گفتم چه اهمیت داره شبیه‌ات باشم یا نباشم؟ لابد  از در دوستی وارد شده بود. به‌خاطر دو سه ماهی که به‌اش زنگ نزدم خودم. یا گله نکردم که چرا زنگ نزدی..نمی‌زنی.

گفت این‌جا مثل وقتی شدی که وقتی من خسته و بی‌حوصله من می‌شدم و تو ادا م رو در می‌اوردی ....از در دوستی وارد شده بود شاید چون چند ماهه زنگ نزده بودم بش ...

به‌خاطر من کلی آلوچه ریخته بود تو قیمه ...دستم رو گرفت حتی..دستش سبزه و زبر و گرم بود. گفت دستای پدرِبابات..به بابام دستم رو نشون داد.
انگار نوزاد باشم و زنی به شوهرش نشون بده کجای بچه به کی رفته. متشکرم مادر. کمی دیره فقط. دقیقا سی و سه ساله که پدربزرگم مرده.
حوصله‌ام کم بود.

وقتی همه جمع شده بودن دور هم و من رفتم بیرون نشستم رو به باغچه‌اشون اومد دنبالم . تو مسیر چندبار به سال و برادرم زنگ زده بود که کی می‌رسید. شام بیاید نرید خونه‌ی زیبا ها.

گفت هم باز تنها نشستی؟ انگار براش جالب باشه بدونه یا سئوالی قدیمی یادش افتاده باشه با همون لحن پرسش‌گر پرسید: می‌گم چی داره تنهایی که همه اش می خوایش؟ از وقتی بچه بودیا.. جوابم نیومد خودشم دنبال جواب نبود .
چسبیدم بش . رو سنگای روبروی خونه نشسته بودیم..به صفصافش نگاه می‌کردم. می‌دونستم اسم واقعی‌اش صفصاف نیس این دختر...مادرم این اسم رو روش گذاشته.. گفتم یه دونه از اینا رو من کاشتم..خیلی بزرگ شده...گفت قشنگه...نگفتم کاشتم چون تو دوس داری و هر وقت نگاش می‌کنم یادت می‌افتم...دستش رو دستم بود و دستم رو زانوم...فکر کردم  چقدر  گرمه.

گفت چقدر گرمی.

الطوق والاسورة

حالا همین‌جا که نشسته‌ام به باغچه‌ی توی حیاط و گلدونای کاکتوس  دورش نگاه می‌کنم. صدای نخل موهومه. برادرم رفته ماهی‌گیری. ماهی‌گیری تو شب خوب نیست..اونم از شط. هنو برنگشته ...داس تو تنه‌ی نخله. همیشه از دیدن داس فرورفته تو تنه‌ی نخل می‌ترسم. قدیما فیلمی دیده بودم به نام الطوق و الاسوره. گردبند و دستبند. بر اساس رمانی به همین اسم از یحیی طاهر عبدالله.. داستان مادر و دختری از روستاهای مصر بود که زجر می‌کشن تو دنیا. اولی اسمش حزینه بود. که یعنی زن غمگین اسم دخترش رو می‌ذاره فرحانه. یعنی شادی. دختر شاد. با وجود تفاوت اسم زندگی برا هر دوشون یه میزان غم و غصه قایم کرده..سرانجام دختر رو پسرخاله‌اش یا دایی‌اش با داس می‌کشه..خود دختر ازش می‌خواد..
هیمشه از یادآوری اون فیلم حالم می‌گیره. لابد حس می‌کنم من و مامانم هستیم. اما هیچ دلم نمی‌خواد حس کنم من و ناناییم.

پیرن آبی تنمه.عصر مامان‌سعید بم دادش خیلی قشنگ دوختتش. خیلی بهتر از اونی شده که فکر می‌کردم. حریر و نرم با آستر سفید ...
لپام و نوک دماغم یخه...گردنم بوی عطر گل می‌ده. باید یه دونه از این عطرای کوچولو بخرم.

مادرم تموم شب به بابام خندیده بود.

بابام به سال نگاه کرده بود که می‌بینی؟ سال گفته بود چه کارا و حرفا و حرکات آشنایی برای من.  کپی برابر اصلش رو من دارم .بابام گفت اونم که تو داری اصله. اینا کپی هم نیستن ...مثل همه‌ان.

می‌خندیدم من، اما بی‌حوصله بودم از این حرفا. این‌که کی شبیه کیه و چی‌اش شبیه چیِ اونی که می‌گن شبیه‌اشه. مادرم غش کرده بود از خنده که بابام گفته بیست و دوی بهمن بعضی دخترا صورتاشون رو با رنگای سبز و قرمز و سفید به صورت پرچم ایران نقاشی کردن. رو لپاشون رو. اگه پسری بیاد ببوست‌شون و بگه می‌خواستم پرچم رو ببوسم  ...اون وخ چی؟ مامانم می‌گف نشسته فکر هم می‌کنه و جدی گرفته خودش رو.

مادرم سرخ می‌شد عرق می‌کرد صورتش از خنده و از حال می‌رف که وای ببینید نشسته چه فکرایی کرده اینم. پدرم دفاع می‌کرد از خودش و سال تاییدش می‌کرد. خوب خیلی هم دور از ذهن نیستا..چرا این‌قدر دیرباورانه نگاه می‌کنید به ما.

مادرم از دست سال  و دفاعش از بابام..ببیشتر می‌خندید.

می‌خندیدم مثلا . منم.....خوش بودم ...می خندوندم...حرف زدیم ...فلان ...ته دلم اون چیزی بود که راه حلی نداشت.
که با آدم دنیا میاد و می‌مونه.


در ادامه نقدی بسیار خوبی هست به عربی در مورد رمان. وقت ترجمه نبود. برای عربی‌خوان‌ها و اونایی که عربی می‌دونن گذاشتم. نقد رو از بچه‌های رمان  عربیِ goodreads  گرفتم. 

ادامه مطلب ...

برمی‌گردد سلام می‌کند به من.

می‌گوید..می‌رود..می‌نشینم.

می‌‌گوید.

می گوید.

سال سریال عطسه رو یک بار خودش می‌بینه. یک بار با بن. یک‌بار با برادرم و یک‌بار می‌خواد باعث شه من ببینم. یک‌بار با مسعود هم دیده و هر بار به طرف نگاه می‌کنه که می‌خنده یا نه. اگه نخندی بغ می‌کنه. بخندی تشویق می‌شه باز ببینه و تا یک سال تمام می‌شه تکیه‌کلاماش از همون.
بعد می‌ره با برادراش، با باباش هم می‌بینه.
یه جور کس‌خلی تو وجود این آدما هس که رو اعصابمه. تکرار چیزی که به نظرشون بامزه‌اس بدون این‌که توجه کنن آیا ممکنه اصلا از اساس تو این رو بامزه بدونی برای هزارمین بار یا نه.
خوب یه بار برای این‌که نشون بدی آدم خونواده‌دار و دوستی هستی می‌ری تو جمع و به خودت می‌پیچی از خنده...بعد بار دهم به بعد دیگه به نظرت شورش که هیچ عنشم هم داره درمیاد.
هر بار هم توضیح می‌ده برای دیگران. توقع داره بابام متوجه طنز قضیه شه. بابام تا بیاد فارسی تهرانی‌اش رو درک کنه که فارسی جنوبی نیس و به گوشش ناآشنا طول می‌کشه کلی..بعد با ادبیات و طنز آدمی که شصت رو رد کرده منتظره مثلا پای کسی لیز بخوره..سگی کون طرف رو گاز بگیره..منتظره یه بمب منفجر شه..منتظره یه سطل آب خالی شه..منتظره چارلی‌پاپلین‌وار یک حرکتی انجام شه که براش بخنده..
این طنز نوین بازی با کلمات و مفاهیم رو چه می‌دونه چیه بابام؟ با کی برخورد داشته که این طنز رو به کار برده باشه...بعد سال منتظره..توضیح می‌ده و می‌ده و می‌ده و بابام عینک به چشم و گوشی به دس یا چشم به لپ‌تاپ دوخته با لبخندی کم‌رنگ به سال نگاه می‌کنه و می‌گه صحیح...صحیح.
آدمای اطراف من نمی‌دونن با کی چه شوخی‌ای بکنن..زندگی‌امون شده همین چیزا. گوشی و هر هر هر هر .
مهران مدیر رو من خوشم میاد ازش..طنزاش رو می‌بینم..مشکلی ندارم باش...خوب و بد داره...اما می‌خندونتم..نمی‌کنمش خدا اما..نمی‌رم بشینم هر جا ازش بگم..
بعد اعتراض کنم ملت بی‌ذوقن و ..
این‌جا خوابگاه کوی دانشگاه نیس سال و اطرافیانت نخبه‌های دانشکده فنی هم نیستن سال..کمدی برای مردم این‌جا یه چیز خیلی بسیط‌تر از این حرفاس..مفهوم کمدی خیلی براشون کلاسیک‌تر و حتی به نوعی لوده‌تره..مسلما منوچهر نوذری خیلی بیشتر بابام رو می‌خندونه تا ...
تو این را نمی‌فهمی که هیچ تازه ازم می‌خوای همراهی هزارباره کنم باهات در خندیدن به فرمایشات جوادر ضویانِ عطسه..
بله بامزه‌اس..بله بانمکه..اما سقفی داره..حدی..
می‌شه مُرد انشاءالله؟
منتظریم.

گفت ماهی درست کن.
درست کردم.
سر ناهار یک‌هو چشمانش را بست. فکر کردم شاید ماهی نپخته. به روی خودم نیاوردم. با چشمانش بسته و لقمه‌ای در دهان...تا گفت آخ. یک تیغ رفته بود ظاهرا توی لثه‌اش.
این ادا را در ترون دیده‌ام. یک وقتی پسرش کاکائو می‌خورد. آب شده بود توی دستانش و ترون شلوارش سفید بود. با ترس و درماندگی عین کسی که توی خودش ریده جیغ می‌زد حالا چی‌کار کنم. نه برمی‌داشت دست بچه را طوری می‌شست که کثیف نشود شلوارش یا برود شلوارش را عوض کند و بیاید بچه را بشورد یا..هیچ.
فقط ترسیده یک چشم به شلوار و یک چشم به دست بچه جیغ می‌زد چی‌کار کردی...حالا چی‌کار کنم؟

مادرش عصبانی از دست بی‌عرضگی دخترش آمد بچه را بلند کرد شست: چته دختر؟ چته نمی‌تونی یه نخ از سوزن رد کنی؟ بلند شو بشورش خو..جیغ زدن داره؟

نالید: خو شلوارم کثیف می‌شهههههههه.
لوس با حالت دخترانه‌اش که ازش نفرت داشتم.
- بلند شو بیرون تف کن و تیغ را از دهنت بیرون بیار.
موقع جمع کردن  سفره باز گفت آخ...
- چی شد باز؟
یه تیغ رف تو لثه‌ام.
- چی‌کار کنم الان؟
- خوب تیغ رفته تو دهنم.

برنج از دهنش می‌پاشه...با دهن باز چرا حرف می‌زنه؟ لقمه‌ای گنده گوشه‌ی صورتشه.
دندونام میاد رو هم..
- بلند شو بیرون بندازش..دیگه هم ماهی درست نمی‌کنم.
با یه مشت بی‌عرضه‌ی دس و پا چلفتی که بلند نیسن کونشونو بشورن زندگی می‌کنم..همه چی‌اشون شل و وله..همه چی براشون سخت و حل نشدنیه..همه چی معضله....مرد و زن زندگی نیستن..مرد و زن نق زدنن..چی یاد گرفتین تو زندگی؟..برید خرید و بشینید پای اخبار نقد کنید؟ چه هنری دارید مثلا.....خسته‌ام کردید...ننرها.

دست سال یک زخم برداشته. اندازه‌ی سر سوزن. کوچیک. نشانش می‌دهد به برادرم و می‌گوید ظاهرش کوچیکه اما عمیقه.

دلم موتورسواری می‌خواد.

گیلن گیلن رقصیدن‌های هماهنگ

توی گروه وقتی حرف عمل و فلان شده بود خصوصی رفته بودم به زیبا بگویم چه شلوغش کردن اینا. دیدم اونم همان موقع در حال نوشتنه برام و با هم تیک  تحویل رو خوردن پیامامون به هم:
پیام من: چه شلوغش کردن اینا.
پیام او:
بگو زیر چشت بچسن سیاهی‌اش می‌ره.
چرت و پرت‌هایی که همیشه می‌بافد.
خودمان را دیدم او دوم من چهارم دبستان زود توی گوش هم سرمان را کرده‌ایم که بگوییم چه شلوغش کردن اینا و و او بگوید حالا زیر چشت سیاهه که سیاهه چی‌کار کنیم؟ گیلن گیلن برات برقصیم روشن شه؟..بده کسی روش بچسه سفید می‌شه.
یادم افتاد همیشه در مورد دیگران می‌گفتیم:
گیلن گیلن برقصیم حالا؟
که مثلا کشتی ما رو بابا.

بعد یک چرت و پرتی دارد زیبا خاص او

یک‌بار مثلا مینا داشت در مورد عطر دخترش،  که می‌خواست بخرد می‌گفت. می‌گفت نمی‌دانم کی- یکی از هزاران نفری که مینا در موردشان می‌گوید خوش‌به‌حالش- برای بچه‌اش عطر کودک خریده که بویِ..بویِ..و ماند بو را چطور توصیف کند.
من گوشه‌ی برگه‌ای کون‌های کوچک تیرخورده می‌کشیدم. اولش که نگاه‌شان می‌کردی فکر می‌کردی قلبند..بعد دقت که می‌کردی می‌دیدی باسنند. ...کون‌های کوچولو تیر خورده بودند ..زیبا سرش را کرده بود توی برگه‌ام و وقتی دقت کرد گفت چی می‌کشی...؟ خوب نگاه کرد و باز گفت: وای اینا که قلب نیست..و ادامه داد که:
-  کون‌های تپنده‌ و تیرخورده‌ی عشقن اینا..؟
سرم را آوردم پایین یعنی ها می‌دونی خودت که..قلب و کون یکی می‌شه گاهی..از فرط شباهتِ کاربرد..گفت می‌فهمه چی می‌گم و مینا هنوز درگیر توصیف رایحه‌ی عطر مخصوص کودک بود. زیبا به کمکش رفت:
بوی سیب؟
نه

بوی هلو؟

نه

من گفتم گردن ترش بچه؟
مینا اخم کرد: مسخره..اونم شد عطر..؟ اونو که خود بچه داره..کی عطر با بوی ترش گردن بچه درست می‌کنه آخه؟
بعد دستانش را انگشت شست و اشاره‌اش را مالاند به هم انگار جنسی تست کند.
- یه جور بوی ِ..
زیبا گفت: کون تیرخورده؟
مینا ناراحت گفت بی‌ادب..
من حدسم را زده بودم دیگر...و کاملا رد شده بود. حرفی نداشتم. به قول کیانا جان خدیجه‌ی سابق تزی نداشتم در این مورد بدم.
زیبا پرسید قیمتش؟
- حوالی صد.
- بوی چُسِ جن؟!
مینا به من و زیبا نگاه کرد و به من و  رفت.
من در حال هاشور زدن به کون‌های کوچولو بودم و  پرسیدم: چطور به ذهنت رسید؟
-خوب فقط بوی چس جن می‌تونه اون‌قدر وصف ناشدنی و کم‌یاب و گرون باشه.
- درسته.

زیبا اغلب چرت و پرت می‌گه ها..اما کاملا درکش می‌کنم.

نانا به این‌ها می‌گوید میخکِ دخترونه. میخکِ من.


خواهرم می‌گوید چرا به مادرم زنگ نمی‌زنی. حداقل دو سه کلمه. ناراحت می‌شود ها.
سئوالی پیش می‌آید که خودش خودش را مطرح می‌کند:
چرا مادرم به من زنگ نمی‌زند. حداقل دو سه کلمه. ناراحت می‌شوم ها.