سوکورو تازاکی بیرنگ ...
به من یک حافظ داده بود. رفته بودم خانهاش عیددیدنی و اینکه آخرین نوشتههایم را هم بخوانم.
عید نوروز. حافظ را داده بود. یک دیوان حافظ ارزانقیمت از همینها که توی بساط دستفروشها میدیدی...چاپش حتی شاید ایراد داشت. مثلا عیدی..میدانستم میخواست از شرش خلاص شود. سطل آشغالش..فکر کرده بود شاید به دردش بخورد..کمخرج هم هست این عیدی...به من برخورد اما چیزی نگفتم.
مدتها داشتمش بیکه حسی داشته باشم بهاش...یعنی دیدنش درد نداشت..اذیت نمیکرد غمگینم نمیکرد...فقط وقتی میدیدمش از خودم خجالت میکشیدم که قبولش کرده بودم که با دستهای پر از کاغذ و خودکارها و مدادهایی که ازم میبارید گرفته بودمش و تشکر کرده بودم. احتمالا گفته بودم: مرسی.
بعد که برگشتم خانه زنگ زدم شاید هم زد و گفت راستی! چرا یادم ننداختی پس که عیدی پسرت را بدهم..حالا من یادم رفت. تو چرا یادم ننداختی. دروغ میگفت. یادش بود اما نمیخواست بدهد. من احساس نیاز نمیکردم که ازش برای پسرم عیدی بگیرم و حالا داشت میگفت که مبادا در ذهنم متهمش کنم به خساست. نگران قضاوتم بود اما نه آنقدر که ذرهای بابتش خرج کند. در حد تبرئه. انگار آنقدر ابله بودم که چشم و گوش بسته توجیهاتش را بپذیرم. حق هم داشت چون به روی خودم نمیآوردم که زخمی نشوم. برای غرور خودم بود که ثابت کنم چقدر برایش کم میصرفم و چقدر دلش نمیآید هزینه کند و ثابت شدن اینکه چقدر تنهایم که سراغ او رفتهام که دستی از چیزهایی که مینویسم بگیرد، بیشتر از همه خودم را از غصه خفه میکرد.
مبادایش بیخود بود چون مدتها بود که به همین و خیلی چیزهای دیگر، خیلی چیزهای مهمتر و قابلتاملتر متهمش کرده بودم.
چند وقت پیش وقتی شیرین دنبال یک حافظ بود.دادمش شیرین. شاید یکی دو سال پیش...گاهی که میبینم شیرین با محبت بازش میکند چون از طرف من است، باز هم خجالت میکشم. من هم مثل اوی آن سالهایی که خودم همسن و سال حالا شیرین بودم، میخواستم از شر حافظم خلاص شوم.
و درست در همینجا بود که سوکورو سرانجام توانست همهاش را یکجا بپذیرد. سوکورو تازاکی در عمیقترین نقطهی جانش به درک رسید. درک ِ اینکه هیچ قلبی صرفا به واسطهی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلبها را عمیقا پیوند میدهد.پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعهای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بیمعنی است. هماهنگی واقعی در همینها ریشه دارد.
سوکورو تازاکی بیرنگ...
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:34 شماره پست: 960
ولی آنچه واقعا سوکورو را تکان داده بود این بود که سارا را سرخوش و شاد دیده بود. وقت حرف زدن با آن مرد، گل از گلش شکفته بود. وقتهایی که با سوکورو بود، هیچوقت اینجور رها و بیدغدغه احساساتش را بروز نداده بود،حتا یک بار. همیشه قیافهی خونسرد و خوددارش را حفط میکرد. بیش از هر چیز دیگری، همین بود که قلب سوکورو را به درد میآورد.
سوکورو تازاکی بیرنگ ...
کارهاش در مجموع حسی گوشتالو و شلوغ داشت، لبههاشان کمی کج و کوله بود و عاری از هر جور زیبایی ظریف و فکر شده، ولی از طرفیِ گرمای نامعمولی هم داشت که تسلیبخش بود. درهمبرهمی و بافت زمختشان موجب آرامش خاطر بود- مثل حسی که دست کشیدن به الیاف طبیعی، یا نشستن در ایوان و تماشای ابرهای گذرا به آدم میدهد.
سوکورو تازاکی بیرنگ ...
- بس که ضعف کردم قدرت مشق نوشتن ندارم
- چطور قدرت حرف زدن داری؟
- ماما نمیتونم
- ننویس..بعد از غذا بنویس
..تو فکر یه فیلمم برای گذران وقت در آشپزخونه.
دوس دارم یه تلویزیون و یه رسیور تو اتاق خوابم داشته باشم. هیچ وقت هیچ کانالی نمیبینم بس که همهاش دس بچههاس گرچه چیز خاصی هم نداره اما گاهی یه ترانه..یا یه قسمت از سریالی میلیون قسمتی بد نیست برای گذران زندگی.
دستم رو اوردم بیرون از ماشین...خواننده میخونه دوستت دارم قده ...
دستمال کاغذی دستمه ..میرقصونمش ...دارم تکرار میکنم دوستت دارم قده...اتفاقی چشمم می افته ب مرد ماشین بغلی. انگار به اون بگم.
خجالت میکشم.
مرد شاد شده.
سرم رو میذارم تو مرکز وسط قالی. یه ستاره هست فقط تو آسمون. درشت. بقیه دیده نمیشن. دود عمودی سمت بالا میره. رقصش عجیبه. واقعا آدمای دیگه متوجه میشن چقدر پیچ و تاب دود قشنگه؟ دقت کردن چه رنگی داره؟ دقت کردن چه جور دورانی می ره بالا بعد محو میشه؟
دقت کردم چقدر جادو و سحر هست توی لوندی پیچ و تابش؟
نمیدونم.
میدونم که امشب بخاطر اصرار کسی لاین رو گذاشتم.از محیط لاین خوشم نمیاد.
فضاش.استیکراش.حسی که بم میده چت توش.
با این وجود برای چت تصویری ..تماسهای ویدیویی و تماسهای اینترنتی از بقیه بهتره گویا.
بحث هم نه...یک جور گفتگوه سر اینکه من ...
الان حوصله ی ادامه ندارم.
اون موقع هم نتونستم تحمل کنم.کشش نداشت.خوب ناراحت کننده بود که حس کنی آدمی برای خاطر تو مرتب شده محیط اطرافش رو مرتب کرده دوس داره نشونت بده .خودش رو. زندگی اش رو.
کتاب هاش رو..هر چی.
_لیش متحجبه؟
آیکن خنده.
_لیش ما اتحجب؟
من مریض شدم.اسم مرض من بی حوصلگی مفرطه.
برای زنی دیگر حتما کلی باحاله.حرف زدن با آدمی خوب ..دانا که دلسوز هم هست گویا.
واقعا چرا حجاب کردم؟ چی رو می خواستم بپوشونم؟ قایم کنم؟ نشون ندم؟
فقط موهام؟
مگه موهام برام مهمه؟
صورت بی آرایش بی حال و شال سیاه.
کمی توی صفحه.موندم بس حرف.کلافه شدم کمی.
غریبی کردن با آدم پشت وب کم. صد در صد غریبه.
توی نوشتن غریبی نیست اینهمه.احترام هست.دوستی فاصله دار.
توی صفحه مستقیم خجالت بود.
عدم راحتی.
و چقدر بی ادبانه.: یک هو بستن وب کم.
حق داره برنجه.بره.بگه بی ادب.خودخواه هر چی.
اما کششی نیست.چیزی باعث نمیشه جلب یا جذبش بشم.
پیامهای گله دار رسید:معذرت میخوام.کارم زشت بود.من رو ببخش
نتونستم...حق داری برنجی ..و پشت کنی و کینه ازم بگیری اگه اینطور باشه گله ای ندارم جز این باشه هم ...
خواستم بنویسم ممنون.
دیدم ممنون نیستم که کسی ازم ناراحت و دلگیر نباشه.
کل قضیه رو پاک کردم.
من انگار توانایی حرف زدن _جز حرفای خیلی معمولی و روزمره ...غذا لباس همسایه ...بو عطر جنس گیاه هوا ..و چیزهای اینطوری_...با آدما مخصوصا در مورد خودم رو از دست دادم.
چطور فکر میکنم ....چرا ...چی شد که ...میخوام چی بشه...واقعا در این زمینه ...و متقابلا حس شنیدن از دیگران رو در این زمینه ها ندارم.
شاید خودخواهیه...یا اهمیت ش رو از دست داده.حتی ادای به آخر رسیدن دنیا برام رو.هم نمی تونم درآرم.
نه دنیا هست.خوبه.بده.خوشی های کوچیک و ناخوشی های بزرگ داره .مهارت و توانایی درک ولذت خوشی های کوچیک کسب شه مهارت کنار اومدن با ناخوشی هاش هم.در این دو مورد خیلی هم موفق نبودم اما سعی ام رو کردم و میکنم.
شلوغ بازی خسته ام میکنه.
از ابتدایی ترین و بدیهی ترین چیزا. حتی میوه زنهایی که از سطح معمول خیلی معمولی ترن و سطحی تر.اونجا هم نمیتونم بگم بله من فلان رنگ رو...با یه جور علی السویه بودن که برای دیگران ممکنه آزاردهنده و.رنجش زا باشه هستم.در عین حال کناره نمیگیرم.
مثلا چه رنگی خوبه.
واقعا نمیدونم
چه ...چه...چطوری...چرا...به نظرت...به نظرم...اینا رو نمیتونم از پسش برنمیام.
بتونم عکس غذایی بذارم..
گاهی با آدمی ک حس میکنم بش نزدیکم یک شوخی بکنم.
بحث و حرف و بررسی و تحلیل و اینا ..غمگین نیستم .
خوشحال نیستم
شاکرم انگار
که سرجای خودم هستم و مثلا یک روز صبح بیدار نشدم که ببینم به حشره ی تمام عیاری تبدیل شده ام..که زمانی آدمی با چشمانی درشت و صورتی لاغر قصه ام رو نوشته.
حداقل ظاهرا.
اینه که آخر شبای دم نوشای پرتقالی رو درست میکنه.
سال تو دشویی بود وقتی آیات اومد. شنیده بود چی گفته بود.
میخنده
که چه اسبی اونم..تو دحدوحه هستی..دستش رو عین گردو میچرخونه...نه بیشتر
نه کمتر...سال فقط این مهمه؟ باید بگی غلط کرده مرتیکه هیز..فلان فلان شده.
اینجوری خوشم میاد. اما فکر کنم فمنیست نباشه این حس زیاد.
خو چرا باید باشه اصلا؟
نمیدونم.
شده یکی از عقدههام فمنیست بودن و شدنه گویا.
خو
باشه سال من که هیچ وقت تو زندگی احساس اسب بودن نداشتم. حس اسب و قاطر و
خر و الاغ بودن رو تقدیم میکنم به اونکه باید. گردو مگه چشه؟ کلی مقویه
با پنیر میخورن خنگ نشن. تو فسنجون میریزن کلی مآرب اخری انجام میدن
باهاش...از همه مهمتر زیتون پرورده که عاشقشم.
اینهمه سال هم داری گردو میخوری و نگفتی آخ. دریغ از یه میلیمتر چربی.
این یعنی تعریف حالا. الحمدلله اسب هم شدیم.
وقتی میخوان تعریف کنن از زنی میگن مثل اسب. نمیدونم چرا؟ اسب خو عضلانیه و تند میدوه و قویه..اما صورتش درازه. سال هر وقت از زنی بد بگه میگه صورتش مثل اسب میمونه. وقتی روسری سرم میکنم گاهی بم میگه..میگه وقتی روسری سرت میبندی ..اصلا روسری بت نمیاد. خیلی لر میشی. عرب میشی. صورتت مثل اسب میشه.
ما که الحمدلله گردوییم برا خودمون. از این کرهاسبا شاید. فکر کنم بهخاطر ماکسی آبیهاس که دست جادویی مامانسعید بش خورده و از یه پارچهی ساده یه ماکسی ِ اسبساز درست کرده برای ما.
آیات میخندید که رو تخت بیرون نشسته بودن با باباش. مهندس( سال) اومده تو باغچهامون و رد شده به اینا سلام نکرده اینم گفته این مهندس چشه..زنش عین اسب میمونه خو...چی میخواد مگه.
عربا هم میگن زنه مثل اسب میمونه.
مثل الفرسه.
یا
مثل المُهره.
مرده بود از خنده..غش کرده بود ها... دست به در گرفته و بود میگفت درد بابام تو جونم که چشمش به توئه... میگفت یههو گفتتش و به خودش اومده گفته آیات جلوی مادرت چیزی نگیا...اینم از حال رفته بود از خنده.
چی بگم رنده رو بش دادم و با احساس اسب بودن برگشتم.
ماریده آنه هلی..ذول اهلی ظلام...هلی...ما جابوا ولفی الی.
من خونوادهام رو نمیخوام..اینا ظالمن..خونوادهام محبوبم رو ازم گرفتن...والا بخدا...زندگی یعنی این.
هی بشین قسمم بده ننویسم.
نمیفهم چرا حتی.
ننویس.
قسمت میدهم دیگر اینجا ننویس. کمکت میکنم جایی بهتر و ارزشمندانهتر بنویسی. جدی گرفته نمیشوی اینجا.
بهاش اندیشه میکنم.
خوبی بودن در شهرهای کوچیک اینه که میری پیش ماما میبینی موهاش رو مش کرده. خوشت میاد. ازش آدرس میگیری. خواهرشه آرایشگر. سفارشتم میکنه.
و برای خودت دوستای جدید الکی پلکی پیدا میکنی.
مجری اسکار رو دیدید امسال؟
از نقشاش خوشم نمیاومد هیچ وقت؛ اما اجراش خوب بود. بدیش اینه که انگار باید تلنگرشون بزنی که حواسشون مثلا به سیاهها باشه.
هی باید اعتراض کنن.
بالاخره جک عزیز برد اسکار رو.
جک: تایتانیک.
مثلا مشغول غذام زیر لب تند تند میگم گوزو..گوزو...گوزو..اولش دقت نمیکنه چی دارم میگم..بعد دقت میکنه و پشت گردنم رو میگیره..میگه یه دونه دیگه اینجا داری..یه گردی ناشی از تپلی که پشت گردنم و همیشه میچلونتش وقتی بش بیادبی میکنم..
میگم بن جدای از شوخی نکن این کارا رو..
میگه خودت چی؟ عمه ترون میگه تو همهاش صداهای مسخره درمیاوردی و اون رو میگرفتن..
- من اشتباه کردم...اگه کسی بام حرف میزد اون موقع این کار رو نمیکردم..اگه مادری مثل الان خودم داشتم..
میخنده نمیذاره ادامه بدم.
- باشه بخند اما یه روز از تخمت میکشنت دفتر ..فکر نکن برم رو بزنم به دفتر یا بابات..
- ماما تو مثل بیبی هستی وقتی با دایی مورتون حرف میزنه..
- خو دیگه..اون داییات هم مثل خودت بیعقله..از پست برنمیام دیگه
- معلومه که نمیای
انگشت وسط بلند میکنم: نظرت چیه در مورد این؟
حمله میکنه بم..مردم از خنده..
- حیف که زنی و بزرگتری و مامانمی...
- خو حالا..ایه ایه ایه زنی...حالا مثلا مردی خیلی تو...
- ها که هستم..میخوای بلندت کنم بزنمت زمین؟
تف میکنم تو یقهام:تِف تِف..تِف..متت من الخوف..گوشم رو میگیرم سمتش: چی عینی؟ میخوای چیکار کنی؟
- میندازمت زمین...
انگشت وسط بلند میکنم و میگیردش...مردم از خنده..هلاکم...دستم رو میپیچونه..بام مدارا میکنه میدونم..واقعا شبیه مامانتی..واقعا...همین کارا رو میکنه برای مورتون..
- به من چه..من شبیه کس نیستم..اگه بردنت دفتر من نیستم
- ممنون که ازم طرفداری میکنی..
-تو کار اشتباه ازت طرفداری نمیکنم..
- آخ تپل بدجنس..خدا نکنه زنی مثل تو گیرم بیاد
- اسم الله عینی...خیلی هم دلت بخواد..
- بابام و اَدو(پدرمن. پدربزرگ بن) گناه دارن واقعا..
- کون لق هردوشون
میندازتم رو مبل و با سر میاد تو شکمم
- باید بکشمت..بیادب.
لوس شدم
و جمعی دیگر از احساسات و اینها.
ایوة فاکراک زی اسمی: آره یادم موندی مثل اسمم
ومانسیتکش ولسه فاکرة کل ثانیة کانت معاک: و هنوز فراموشت نکردم و هنوز هر لحظهای که باهات گذروندم رو یادمه
وواحشنی موت لو حتى کنت مبوحشکش: و دلم برات تا حد مردن تنگ شده حتی اگر دلت تنگ نشده باشه برام
وکل حاجة ف دنیتی مستنیاک : همه چیز دنیام منتظر توئه
ده انا تهت لما بعدت عنی وملقتکش:
وقتی ازم دور شدی و پیدات نکردم من گم شدم
کإنی مالیش مکان فی الدنیا غیر جوّاک:
انگار در دنیا جز در قلب تو جای دیگهای نداشته باشم
نسیت نفسی ومانستشی فی لحظة عینیک:
خودم رو فراموش کردم و برای لحظهای چشمات رو فراموش نکردم
ومانستشی حنینی الیک وخوفی علیک یا أجمل همس یا حبیبی
: و اشتیاقم رو بت فراموش نکردم ..ترسم برات..ای زیباترین نجواها محبوب من
وانت بعید ماحستشی فی یوم هتغیب
وقتی دور بودی ازم احساس نکردم روزی ازم جدا شدی
ماحستشی بأی حبیب لقلبی قریب:
و احساس نکردم هیچ آدم دیگهای به قلبم نزدیکه و محبوب منه
غیر انت وبس حبیبی
فقط تو محبوب منی و بس
ایوة فاکراک طول ما بتنفس و احس
آره به یادتم تا وقتی که نفس میکشم و حس میکنم
ولسه حبی هو هو ف قلبی لیک
و هنوز عشق من تو قلبم مثل روز اول برای توئه
أصل انت مش بالنسبة لیا حبیب وبس
آخه تو فقط برای من محبوب نیستی
أنا کل حاجة فی دنیتی وقفت علیک
تمام چیزای دنیام بسته به توئه
دانا قولت ان الدنیا دی بدأت تحس
وقتی پیدات کردم گفتم دنیا بالاخره شروع کرد احساس کردن
و رضْیت علیا وجایة بتعوضنی بیک
و ازم راضی شد و بالاخره اومد که عوض سختیا رو بم بده..
هنوز توی مطبم.
گزارشهای خبری رو دیدم. اخبار.
بیماران اِی بی ..اونطور که تو ایران صداشون میکنن پروانهای.
ذهنم خسته و سنگینه.
ذهنم کسی رو دوس نداره و در عینحال کمی شاکره...مثل تموم آدمهای مسخرهای که با دیدن درد دیگران تازه از نداشتن درد اونها خوشحال میشن.
سال از گوشه چشم تقریبا داره زن روبرو رو میبلعه. شلوارش قرمزه. رنگ رژش.
به خودم نگاه میکنم توی شیشهی میز روبرو. به پشت لب دس میزنم کمی کرک هست رو به بالا می خوابونم کرکا رو.
بن میچلونتم: وای خوشکل تپل رو ...خسته شده پوپولو.
صورتم لابد داد میزنه چمه: خسته، گرسنه،بیحوصله و بیحال.
زن شلوار قرمز، قشنگ حرف میزنه. صداشش قشنگ. آوایی قشنگ. حرفهایی حوصلهسربر برای من.
سال داره از گوشش مو میکنه. گوشی که طرف زنه که بگه حواسش نیست....زن داره از خواستگارش میگه.
حوصله ام سر میره. زنها حوصله سر برن.
مردا هم.
کلا اکثر چیزا و آدما .
_کسی نمیگف بالا چشت ابروه خونهی مامان...
داره میگه شوهرش بیس و شش سالشه و شوهرش همسنشه. پس خودش بیس و شیش سالشه. من در بیس و شیش سالگی کجا بودم؟
یادم رفته انگار.
شوهرش میاد مرد بیس و شش ساله و خوش بر و روییه. به تابلو نگاه میکنم. فقط به روبرو.
سال داره به من نگاه میکنه حالا.
خدایا.
خندهام رو میخورم.
سرم رو میذارم تو گوشی.
گوشی بعد چک خواهد شد از طرف سال.
فقط وبلاگ رو نمیخونه.
مردش نیست یا بسیار روشنفکره؟ یا به من آزادی بیان وبلاگی اعطا کرده؟ کمی عجیب و غیرمهمه.
مهم نیست.
گوشی در هر حال چک میشه.
چیزی هم تویش نیست. بیشتر برای فرو کردن سر تویش وجود دارد.
اما بدتر از مورد پایین یعنی کمر خم کن تر اینه که رد میشم و کپه های گوشت قرمز رو می بینم و مرغ های زعفرانی و تنها می تونم رد شم...گردنم برگردد سمتشان..تا نشکند فقط.
فقط یک.چیز دارم به خودم بگویم: آخ یوما.
دارم به این نتیجه میرسم که اگه به حرف زیبا گوش بدم و دماغم رو کلا بردارم و لبهام رو پف و موها م یخی و لنز روشن...شوهرم به این خواهران چشم رنگی و مو روشن هی از گوشه ی چشم نگاه نمیکند و هر وقت حس میکند من ممکن است دیده باشم سرفه نمیکند و.بعد دست ببرد سمت گوشه عینک و جا به جاش کند...و نوچ نوچ کند که مثلا چقدر گرم شده زود.
من از آن مادرها نیستم که به دخترشان بگویند نانا جان اگر شما کمتر شیرینی میخوردی نصف شب دزدکی حالا منتظر سوزن توی لثه و تراشیدن دندان نبودی.
چون به همان نسبت که من مچ نانا را در حال جویدن شکلات و کاکائو گرفته ام نانا مچ من را گرفته که داشتم فقط کاغذ نان خامه ای را مینداختم دور.
نصف شب.
در مطب دندانپزشکی به خودم می آیم که دارم میگویم مطب روانپریشی.
چه چیزی منتظرم است؟ وای صدای مته....وای.