فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

سوکورو تازاکی بی‌رنگ ...

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:13 شماره پست: 958

به من یک حافظ داده بود. رفته بودم خانه‌اش عیددیدنی و این‌که آخرین نوشته‌هایم را هم بخوانم.
عید نوروز. حافظ را داده بود. یک دیوان حافظ ارزان‌قیمت از همین‌ها که توی بساط دست‌فروش‌ها می‌دیدی...چاپش حتی شاید ایراد داشت. مثلا عیدی..می‌دانستم می‌خواست از شرش خلاص شود. سطل آشغالش..فکر کرده بود شاید به دردش بخورد..کم‌خرج هم هست این عیدی...به من برخورد اما چیزی نگفتم.
مدت‌ها داشتمش بی‌که حسی داشته باشم به‌اش...یعنی دیدنش درد نداشت..اذیت نمی‌کرد غمگینم نمی‌کرد...فقط وقتی می‌دیدمش از خودم خجالت می‌کشیدم که قبولش کرده بودم که با دست‌های پر از کاغذ و خودکارها و مدادهایی که ازم می‌بارید گرفته بودمش و تشکر کرده بودم. احتمالا گفته بودم: مرسی.
بعد که برگشتم خانه زنگ زدم شاید هم زد و گفت راستی! چرا یادم ننداختی پس که عیدی پسرت را بدهم..حالا من یادم رفت. تو چرا یادم ننداختی. دروغ می‌گفت. یادش بود اما نمی‌خواست بدهد. من احساس نیاز نمی‌کردم که ازش برای پسرم عیدی بگیرم و حالا داشت می‌گفت که مبادا در ذهنم متهمش کنم به خساست. نگران قضاوتم بود اما نه آن‌قدر که ذره‌ای بابتش خرج کند. در حد تبرئه. انگار آن‌قدر ابله بودم که چشم و گوش بسته توجیهاتش را بپذیرم. حق هم داشت چون به روی خودم نمی‌آوردم که زخمی نشوم. برای غرور خودم بود که ثابت کنم چقدر برایش کم می‌صرفم و چقدر دلش نمی‌آید هزینه کند و ثابت شدن این‌که چقدر  تنهایم که سراغ او رفته‌ام که دستی از چیزهایی که می‌نویسم بگیرد، بیشتر از همه خودم را از غصه خفه می‌کرد.
مبادایش بیخود بود چون مدت‌ها بود که به همین و خیلی چیزهای دیگر، خیلی چیزهای مهم‌تر و قابل‌تامل‌تر متهمش کرده بودم.
چند وقت پیش  وقتی شیرین دنبال یک حافظ بود.دادمش شیرین. شاید یکی دو سال پیش...گاهی که می‌بینم شیرین با محبت بازش می‌کند چون از طرف من است، باز هم خجالت می‌کشم. من هم مثل اوی آن سال‌هایی که خودم هم‌سن و سال حالا شیرین بودم، می‌خواستم از شر حافظم خلاص شوم.

عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 1:2 شماره پست: 961

و درست در همین‌جا بود که سوکورو سرانجام توانست همه‌اش را یک‌جا بپذیرد. سوکورو تازاکی در عمیق‌ترین نقطه‌ی جانش به درک رسید. درک ِ این‌که هیچ قلبی صرفا به واسطه‌ی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلب‌ها را عمیقا پیوند می‌دهد.پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی  ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعه‌ای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بی‌معنی است. هماهنگی واقعی در همین‌ها ریشه دارد.

سوکورو تازاکی بی‌رنگ...

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:34 شماره پست: 960

ولی آن‌چه واقعا سوکورو را تکان داده بود این بود که سارا را سرخوش و شاد دیده بود. وقت حرف زدن با آن مرد، گل از گلش شکفته بود. وقت‌هایی که با سوکورو بود، هیچ‌وقت این‌جور رها و بی‌دغدغه  احساساتش را بروز نداده بود،حتا یک بار. همیشه قیافه‌ی خونسرد و خوددارش را حفط می‌کرد. بیش از هر چیز دیگری، همین بود که قلب سوکورو را به درد می‌آورد.
سوکورو تازاکی بی‌رنگ ...

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:23 شماره پست: 959

کارهاش در مجموع حسی گوشتالو و شلوغ داشت، لبه‌هاشان کمی کج و کوله بود و عاری از هر جور زیبایی ظریف و فکر شده، ولی از طرفیِ گرمای نامعمولی هم داشت که تسلی‌بخش بود. درهم‌برهمی و بافت زمخت‌شان موجب آرامش خاطر بود- مثل حسی که دست کشیدن به الیاف طبیعی، یا نشستن در ایوان و تماشای ابرهای گذرا به آدم می‌دهد.
سوکورو تازاکی بی‌رنگ ...

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن

بعد یک سری چیزها اهمیتش را از دست می‌دهد انگار.

یه بعدازظهر خوب. حضرت شهریار امروز خودشون هوس قلیه‌ماهی کردن.الان خوابیدن. بچه‌ها رو تخت بیرونن. بوی مطبوعش خونه رو پر کرده.
بوی تمرهندی حل شده تو آب داغ و فلفل به اندازه و اون شنبلیله‌ی خشک که بی که تلخ کنه و شیره بندازه عطر می‌ده. شربت آبلیمو درست کردم و منتظرم برنج آماده شه بکشم.
نانا هی می‌پرسه آماده نشد؟
دلش رو گرفتم: بوش ضعف میاره برام ماما.
- مشق بنویس آماده شده.

- بس که ضعف کردم قدرت مشق نوشتن ندارم

- چطور قدرت حرف زدن داری؟

- ماما نمی‌تونم

- ننویس..بعد از غذا بنویس

..تو فکر یه فیلمم برای گذران وقت در آشپزخونه.
دوس دارم یه تلویزیون و یه رسیور تو اتاق خوابم داشته باشم. هیچ وقت هیچ کانالی نمی‌بینم بس که همه‌اش دس بچه‌هاس گرچه چیز خاصی هم نداره اما گاهی یه ترانه..یا یه قسمت از سریالی میلیون قسمتی بد نیست برای گذران زندگی.


دستم رو اوردم بیرون از ماشین...خواننده میخونه دوستت دارم قده ...

دستمال کاغذی دستمه ..میرقصونمش ...دارم تکرار میکنم دوستت دارم قده...اتفاقی چشمم می افته ب مرد ماشین بغلی. انگار به اون بگم.

خجالت می‌کشم.

مرد شاد شده.

نشستم تو حیاط و صدای ترقه میاد و ملال و بی‌حوصلگی مثل سم تو روحم پخش شده.

مینا دو سال پیش یک قالی خریده. حالا خوشش نمیاد ازش چون...
می‌خواد قالی بخره. قالی رو دلش نمیاد بده خونه‌ی بابام چون گرونه و خونه‌ی بابام نمی‌ارزن از نظرش لابد...اما قول داده بشون اگه براش آبروداری کنن و دیوار هال رو بندازن- جا بازتر شه و قدرت تحرک دخترش جلوی چشم شوهرش بیشتر شه در منزل پدری من- قالی رو بشون بده. دیوار رو انداختن و جا بازتر شده..یه هال بزرگ دارن حالا...و  مینا دلش نمیاد قالی‌اش رو بده.
حالا پیام داده که قالی اضافه داری؟..از شوهرش پرسیده و شوهرش حتی راضی بوده گفته اگه قول دادی مشکلی نیست. قالی چیه مگه که اضافه داشته باشیم؟ نخود لوبیاس؟ اما می‌دونی شهرزاد که بابام اینا پشت سر آدم حرف می‌زنن حالا می‌گن مینا بمون قول داد و قالی رو نداد...ما به هوای اون دیوار رو انداختیم.
می‌خواد مخم رو بزنه که بیا قالیات رو بده خونه‌ی بابام و اون در عین حالی که قالی نو می‌خره قدیمیه رو هم نگه داره چون حیفه.
خو چرا مینا؟ من به قول بهنوش بختیاری سیکل دارم. خر که نیستم.
ضمنا قالی اضافه ندارم هم واقعا.
یه دونه دارم شش متری وقتی بن رو باردار بودم از مسجددانشگاه سال اوردنش انداختنش تو اتاق خوابگاه متاهلی.
اینم نمی‌دم دوسش دارم.
والسلام.
من سیکل دارم مینا.

مینا چهل و پنج دقیقه در مورد ست کردن قلب‌ها و توت‌فرنگی‌های سرویس مقوایی  پذیرایی از میهمانِ تولد دخترش با قالی‌ای که تو اتاق دخترشه حرف می‌زنه. به این نتیجه می‌رسه که قالی توت فرنگی تو اتاق دخترشه که، ربطی نداره که توت فرنگی انتخاب کرده پس. کاش چیز دیگه برمی‌داش. تقصیر شوهرشه. اون این خطای نابخشودنی رو مرتکب شده.پشیمون شده حالا  اما اشکالی نداره نه؟
بعد خیلی چیزها وجود داشته که اون نبرده. مثلا جای پای مقوایی که مهمانان را رهنماست سمت محل برگزاری جشن. انگار گم شده باشن و ..
مهمان‌ها فقط خانواده‌ی شوهرشن چون خانواده‌ی من آبروبرن( این مستقیم گفته نمی‌شه اما تلویحا بش اشاره می‌شه) دخترِ خواهرم فقط دعوت می‌شه و از بد حادثه کادو نمیاره پس مغضوب می‌شه..تولد مثل یعنی در حدِ عروسی برگزار شده همه مهمان‌ها غش کردن از خوشی..و وقتی گوزیدن اکلیل‌های رنگی متالیک در هوا پخش شده که عطر مطبوعش تو رو یاد جشن‌های دربار علیاحضرت دوستِ مینا زهره می‌ندازه.
خانواده‌ی شوهرِ مینا همچین گوزکَن‌هایی هستن. ها پَ چی.
ساندویچ‌ها در کاغذهایی نورانی پیچیده شده و روش پروانه‌هایی درخشان به لطافت سرانگشتان فرشته‌هایی که انگشت در ... خود کرده‌اند  چسبونده شده...که اشتهات برای بلعیدن‌شون صد چندان شه. در اقصی نقاط خونه ما شاهده فینگراسنک‌هایی هستیم که  توشون غذاهای کوچولوی بامزه تعبیه شده..گیلا‌س‌ها و جام‌هایی با زیتونی که تو رو یاد خارجی‌ها می‌ندازه اما توش دلستره چون مشروب حرامه.
بعد ..
بعد آیا خانواده‌ی شوهرش ..-اون قوم باکلاس و محترم- متوجه شده‌اند دخترِ خواهرم کادو نیاورده؟ بیایید آرزو کنیم که نه.
مسلمون نیستی تو کریم.

اصلا حوصله ندارم.

سرم رو می‌ذارم تو مرکز وسط قالی.  یه ستاره هست فقط تو آسمون. درشت. بقیه دیده نمی‌شن. دود عمودی سمت بالا می‌ره. رقصش عجیبه. واقعا آدمای دیگه متوجه می‌شن چقدر پیچ و تاب دود قشنگه؟ دقت کردن چه رنگی داره؟ دقت کردن چه جور دورانی می ره بالا بعد محو میشه؟

دقت کردم چقدر جادو و سحر هست توی لوندی پیچ و تابش؟

نمیدونم.

میدونم که امشب بخاطر اصرار کسی لاین رو گذاشتم.از محیط لاین خوشم نمیاد.

فضاش.استیکراش.حسی که بم میده چت توش.

با این وجود برای چت تصویری ..تماسهای ویدیویی و تماسهای اینترنتی از بقیه بهتره گویا.

بحث هم نه...یک جور گفتگوه سر اینکه من ...

الان حوصله ی ادامه ندارم.

اون موقع هم نتونستم تحمل کنم.کشش نداشت.خوب ناراحت کننده بود که حس کنی آدمی برای خاطر تو مرتب شده محیط اطرافش رو مرتب کرده دوس داره نشونت بده .خودش رو. زندگی اش رو.

کتاب هاش رو..هر چی.

_لیش متحجبه؟

آیکن خنده.

_لیش ما اتحجب؟

من مریض شدم.اسم مرض من بی حوصلگی مفرطه.

برای زنی دیگر حتما کلی باحاله.حرف زدن با آدمی خوب ..دانا که دلسوز هم هست گویا.

واقعا چرا حجاب کردم؟ چی رو می خواستم بپوشونم؟ قایم کنم؟ نشون ندم؟

فقط موهام؟

مگه موهام برام مهمه؟

صورت بی آرایش بی حال و شال سیاه.


کمی توی صفحه.موندم بس حرف.کلافه شدم کمی.

 غریبی کردن با آدم پشت وب کم. صد در صد غریبه.

توی نوشتن غریبی نیست اینهمه.احترام هست.دوستی فاصله دار.

توی صفحه مستقیم خجالت بود.

عدم راحتی.

و چقدر بی ادبانه.: یک هو بستن وب کم.

حق داره برنجه.بره.بگه بی ادب.خودخواه هر چی.

اما کششی نیست.چیزی باعث نمیشه جلب یا جذبش بشم.

پیامهای گله دار رسید:معذرت میخوام.کارم زشت بود.من رو ببخش

نتونستم...حق داری برنجی ..و پشت کنی و کینه ازم بگیری اگه اینطور باشه گله ای ندارم جز این باشه هم ...

خواستم بنویسم ممنون.

دیدم ممنون نیستم که کسی ازم ناراحت و دلگیر نباشه.

کل قضیه رو پاک کردم.

من انگار توانایی حرف زدن _جز حرفای خیلی معمولی و روزمره ...غذا لباس همسایه ...بو عطر جنس گیاه هوا ..و چیزهای اینطوری_...با آدما مخصوصا در مورد خودم رو از دست دادم.

چطور فکر میکنم ....چرا ...چی شد که ...میخوام چی بشه...واقعا در این زمینه ...و متقابلا حس شنیدن از دیگران رو در این زمینه ها ندارم.

شاید خودخواهیه...یا اهمیت ش رو از دست داده.حتی ادای به آخر رسیدن دنیا برام رو.هم نمی تونم درآرم.

نه دنیا هست.خوبه.بده.خوشی های کوچیک و ناخوشی های بزرگ داره .مهارت و توانایی درک ولذت خوشی های کوچیک کسب شه مهارت کنار اومدن با ناخوشی هاش هم.در این دو مورد  خیلی هم موفق نبودم اما سعی ام رو کردم و میکنم.

شلوغ بازی خسته ام میکنه.

از ابتدایی ترین و بدیهی ترین چیزا. حتی میوه زنهایی که از سطح معمول خیلی معمولی ترن و سطحی تر.اونجا هم نمیتونم بگم بله من فلان رنگ رو...با یه  جور علی السویه بودن که  برای دیگران ممکنه  آزاردهنده و.رنجش زا باشه هستم.در عین حال کناره نمیگیرم.

مثلا چه رنگی خوبه.

واقعا نمیدونم

چه ...چه...چطوری...چرا...به نظرت...به نظرم...اینا رو نمیتونم از پسش برنمیام.

بتونم عکس غذایی بذارم..

گاهی با آدمی ک حس میکنم بش نزدیکم یک شوخی بکنم.

بحث و حرف و بررسی و تحلیل و اینا ..غمگین نیستم .

خوشحال نیستم

شاکرم انگار

که سرجای خودم هستم و مثلا  یک روز صبح بیدار نشدم که ببینم به حشره ی تمام عیاری تبدیل شده ام..که زمانی آدمی با چشمانی درشت و صورتی لاغر قصه ام رو نوشته.

حداقل ظاهرا.


توی حیاط روی قالی سبز دوازده‌متری‌ای که شسته شده و خشک شده دراز کشیدم. به آسمون نگاه می‌کنم..ستاره‌هایی که میان و می‌رن..هر سب به ماه نگاه می‌کنم. ساعتی دارم براش..یک عود روشن کرده‌ام...جاسیگاری زیر سینه‌امه...دود سیگار و عود قاتی می‌شه.
چه وقتی خوبی.
هیچی درش نمی‌بینم. خالیه. اما خوبه. خالِ خوب؟ هیچ زمانی درکی از همچین مفهومی نداشتم  تو زندگی.
حالا می‌فهممش. خالیِ خوب و آرام و دودی.
اسموکی تایم.

وقتی لذت از زندگی می‌ره، هر نوع لذتی که قبلا بوده و رفته، شروع می‌‎کنیم هم رو متهم کردن..لت و پاره کردن...انگشت اتهام سمت هم دراز کردن:
تقصیر توئه..تو زندگی‌ام رو خراب کردی. تو من رو پوکوندی...بم ضربه زدی..گند زدی به من و زندگیم..
اینا همه‌اش برای اینه که ما توانایی لذت بردن رو از دست دادیم.


اینه که آخر شبای دم نوشای پرتقالی رو درست می‌کنه.

بسنی خوردم. روکش آلبالو توت فرنگی اما اصل بسنی همون سفید شیریه. اصلا گول نخورید و به یخیا اعتماد نکنید. قبلا خوب بودن حالا شدن یخ خالی. من قبلا فقط یخی می‌خوردم. حالا سلیقه‌ام رو عوض کردم. مغز شیری با روکش.
بعدش پفک نمکی بخورید.
اون شیرینی زیادش رو می‌گیره. بعدش یه کمی زردآلو..ترشی انار یا هر چی.
بعد برید جیش.
و کوکو سبزی درست کنید.


سال تو دشویی بود وقتی آیات اومد. شنیده بود چی گفته بود.
می‌خنده که چه اسبی اونم..تو دحدوحه هستی..دستش رو عین گردو می‌چرخونه...نه بیشتر نه کمتر...سال فقط این مهمه؟ باید بگی غلط کرده مرتیکه هیز..فلان فلان شده.
این‌جوری خوشم میاد. اما فکر کنم فمنیست نباشه این حس زیاد.
خو چرا باید باشه اصلا؟
نمی‌دونم.
شده یکی از عقده‌هام فمنیست بودن و شدنه گویا.
خو باشه سال من که هیچ وقت تو زندگی احساس اسب بودن نداشتم. حس اسب و قاطر و خر و الاغ بودن رو تقدیم می‌کنم به اون‌که باید. گردو مگه چشه؟ کلی مقویه با پنیر می‌خورن خنگ نشن. تو فسنجون می‌ریزن کلی مآرب اخری انجام می‌دن باهاش...از همه مهمتر زیتون پرورده که عاشقشم.
این‌همه سال هم داری گردو می‌خوری و نگفتی آخ. دریغ از یه میلیمتر چربی.

از این اسب چاق چله‌های قهوه‌ای که کار می‌کنن تو مزرعه احتمالا.

آیات اومد ازم رنده گرفت گفت باباش می‌گه زن مهندس مثلِ اسبه.

این یعنی تعریف حالا.  الحمدلله اسب هم شدیم.
وقتی می‌خوان  تعریف کنن از زنی می‌گن مثل اسب. نمی‌‌دونم چرا؟ اسب خو عضلانیه و تند می‌دوه و قویه..اما صورتش درازه. سال هر وقت از زنی بد بگه می‌گه صورتش مثل اسب می‌مونه. وقتی روسری سرم می‌کنم گاهی بم می‌گه..می‌گه وقتی روسری سرت می‌بندی ..اصلا روسری بت نمیاد. خیلی لر می‌شی. عرب می‌شی. صورتت مثل اسب می‌شه.
ما که الحمدلله گردوییم برا خودمون. از این کره‌اسبا شاید. فکر کنم به‌خاطر ماکسی آبیه‌اس که دست جادویی مامان‌سعید بش خورده و از یه پارچه‌ی ساده یه ماکسی ِ اسب‌ساز درست کرده برای ما.
آیات می‌خندید که رو تخت بیرون نشسته بودن با باباش. مهندس( سال) اومده تو باغچه‌امون و  رد شده به اینا سلام نکرده اینم گفته این مهندس چشه..زنش عین اسب می‌مونه خو...چی می‌خواد مگه.
عربا هم می‌گن زنه مثل اسب می‌مونه.
مثل الفرسه.
یا
مثل المُهره.
مرده بود از خنده..غش کرده بود ها... دست به در گرفته و بود می‌گفت درد بابام تو جونم که چشمش به توئه... می‌گفت یه‌هو گفتتش و به خودش اومده گفته آیات جلوی مادرت چیزی نگیا...اینم از حال رفته بود از خنده.
چی بگم رنده رو بش دادم و با احساس اسب بودن برگشتم.

ماریده آنه هلی..ذول اهلی ظلام...هلی...ما جابوا ولفی الی.

من خونواده‌ام رو نمی‌خوام..اینا ظالمن..خونواده‌ام محبوبم رو ازم گرفتن...والا بخدا...زندگی یعنی این.

هی بشین قسمم بده ننویسم.
نمی‌فهم چرا حتی.

حوصله‌ی عشق ندارم بابا.
تازه صورتم لک زده. من کجا عشق کجا.
برو دوروبر خونه‌اتون بازی کن این‌جا ماشین رد می‌شه می‌زنه بت اون وقت کی قسمم بده.
دلم سیگار می‌خواد هم. اگه مردی الان سیگار برسون دستم نه هی قسمم بدی ننویسم و فلان. خو چه کنم. بابا هر کی می‌خونه بخونه هر کی هم نخونه ..خو دیگه.
والا..بذار سعدی بیاتی گوش بدیم حالمون خوب شه.

تو چشمام کِرم رفته. می‌سوزه.
چشمام خسته‌اس و خودم نیز هم. با بی‌حوصلگی عجیبی مشغول چیدن کتابا هستم..هی به خودم می‌گم زندگی همینه دیگه. چیدن و تمیز کردن و بزرگ شدن بچه‌ها و ...
خوب بله.
بسیار عالی. درود بر شما.

قسم نخور به جونم که بی قسم می‌دونم

آنلاین عمل کردن برخی‌ عوامل دلسوز:

ننویس.
قسمت می‌دهم دیگر  این‌جا ننویس. کمکت می‌کنم جایی بهتر و ارزشمندانه‌تر بنویسی. جدی گرفته نمی‌شوی این‌جا.


به‌اش اندیشه می‌کنم.

تکرار کار غلطی که ازش راضی و لذت‌مندی، به تو آرامش می‌دهد، حالت را خوب می‌کند بیانگر نیک‌دلانه‌ی این اندیشه‌ی شیرین‌سخنانه‌ی ذهنت است:
 در این‌صورت کارِ غلط، غلط می‌کند اگر درست شود.


برگرفته از:
صورت هم‌خوابت را سمت دیوار برگردان/ الیشا آرون/برگردان نیایش فقیه/فصل اول: پنج عطسه‌ی پیاپی- صفحه‌ی دو.
همچنین این کتاب تحت عنوانِ" بی‌خوابی  لورازپام‌ها" طی سال‌ها چاپ  و منتشر شده.
برنده‌ی جایزه‌ی "یلو داکیومنت" و تقدیر شده از سازمانِ مارلبری هندیکسون( سازمان همبستگی اندیشه‌ها و داروها).
جمله‌هایی از پشت جلد:
الیشا آرون در این کتاب حرف تازه‌ای برای گفتن ندارد و همین نکته اثرش را جاودانه و یگانه ساخته است. حرف‌ها و دغدغه‌های او ناتازه و مانده است بی‌که بوی ماندگی و نا بدهد. او ناتازه است. تازه همراه با کمی بوی مطبوعِ نا.
چیزی که خواننده‌ی امروزی بدان نیاز دارد: تازگی کهنه شده‌‌ای که تکراری شده.
قسمتی از رمان:
من او را سمت خودم نکشیدم. او یک قرص بود. باید می‌بلعیدم. اما فقط توانستم بیدار بمانم و به‌اش نگاه کنم که خودش را از پنجره پرت کرد بیرون..برایم دستی تکان داد و وقتی خوب ازم دور شد عطسه کرد. پنج‌تا پیاپی.
بعدش خودم را انداختم روی تخت...من دارو شده بودم.
نائومی ویلچر منتقد مجله‌ی اوری مانث این یور مایند:
این یک اثر عجیب و مبتذل و ر عین‌حال اثری غائی و اندیشه‌زا و ورز نیست. در واقع  الیشا آرون فقط یک کس‌خل نبود. او و آثارش(خصوصا این اثر) به یک داروی  خواب‌گریز و چرت‌آور تبدیل شده بود. دارویی خیابان‌طور که در پاچه‌ی خواننده فرو می‌رفت.
خواننده در هر صورت خود را می‌دید که الیشا آرون را تحسین می‌کند: چه نویسنده‌ای. حتی یک کلمه از آثارش نفهمیدم.
این بهترین علاج است.

من نامرد- و چیزهایی مشابه دیگری - هستم. مسئله این است که ازش لذتی نمی‌برم.

برای دخترای آمنه لباس خریدم. یه پیرن زرد قهوه‌ای برای کوچیکه. گل گلی. با رجای مروارید زرد..روبانا و گل‌های زرد روی سرشونه..گل‌های قهوه‌ای. نانا گفت رنگش رو دوست نداره. جنسش رو هم دوست نداره. حاضر نشد پروش کنه. خود دختره عاشق رنگش شد..برای بزرگه بلوز شلوار خریدم. آبی سفید..فروزن..نانا از این خواست. اما براش بزرگ بود.
زن ف بم برای عید یه شال داد. بلند و پهن. دو ردیف پولک داره. سرم کردم آیات و خودش می‌گفتن خیلی قشنگه. نمی‌دونم. شاید قشنگ باشه واقعا. به نظر خودم قشنگ بود. سال نگفت قشنگه. نگفت بده فقط گفت دو ساعت رفتی پیش لرا چی‌کار می‌کردی؟
  حوصله‌ام از گوشه‌ی لب‌های رو به پایین ناراضی بی‌حوصله و ذوق همیشگی‌اش سر رفته بود. رفته بودم لباسا رو داده بودم و چای خوردیم و حرف زدیم.
آیات می‌گه رنگ پارچه‌اش اقیانوسیه.
امروز افسانه دعوت‌شون کرده برای ناهار. دختر دومشون. قلیه درست کرده بود مثل این‌که.
ف گفته این قلیه‌اس قلیه‌ی زن مهندس هم قلیه‌اس..آیات غش کرده بود از خنده که بابام نگذاشت و نبرداشت و علنی می‌گفت دیونه‌اش شُدوم..مرده بود از خنده و صورت خواهرش رو دست می‌نداخت. دلم برای افسانه کمی سوخت. اگه بخواد و بیاد پیشم با هم می‌پزیم..اما نمی‌گم من به‌اش. دماغ عملی خیلی سربالاش که خیلی شبیه دماغ خوک شده از شدت سربالایی همیشه انگار بوی بد تو هوا باشه ..نمی‌دونم.
آیات جلوی روی مادرش می‌خندید که بله مادرم لب می‌گزیده که گناه داره دختره نزن تو ذوقش فاضل..اونم گفته خو برنجش هم برنج نیست...دختره ناراحت شده.
حق داره. منم دوست داشتم بابام خوشش بیاد از دستپختم.
که البته خوشش میاد و از این بابت خوشحالم..اوکی اصلی رو اون بده یعنی خوب دراومده از آب.
نمی‌دونستن که تیکه‌ی آخر ماهی رو انداختم دور...با کاسه‌ای که موند و هیشکی نخورد تا بو گرف. باید کم‌تر درست کنم. در حد خودم.
چقدر پختن برای آدما رو دوس دارم..اما ..
اما هیشکی نخورد. بن و نانا و سال نخوردن..سال خیلی کم خورد. خیلی. بهترین تیکه‌ی ماهی رو گذاشتم براش تا خراب شد.
از این به بعد خودم برش می‌دارم.
زن ف هم می‌خندید که رُوانی شدیم بس که خوب بود..
یعنی واقعا این‌قدر خوب و مهمه؟ باورم نمی‌شه. همه‌اش فکر می‌کنم مگه چی‌کار کردم من...یعنی فکر می‌کنم  واقعا برای آدما خوردن غذای خوب این‌قدر خوبه و مهمه..حس خوبیه..حس کم‌یاب و نایابیه که کسی از غذات خوشش بیاد. همه رو بخوره..همه رو بخوره. یه حبه برنج نذاره..
چای خوردم و حرفاشون رو شنیدم..سر به سر هم گذاشتن..به زیر بغل وحشتناک آیات سعی کردم نگاه نکنم. مثل مال سال بود..صورتش بد نیست. از صورتش خوشم میاد. وقتی آرایش می‌کنه به نظرم خیلی جذاب می‌شه..قدشم بلنده خوبه..اما به شدت احتیاج به موزدایی داره...البته وضعیت دست و پاهاش به خودش ربط داره. فقط آستین حلقه‌ای و موی زیر بغل به مثابه‌ی دو سه‌تا جوجه‌ی کرکی سیاه..کمی برای آرامشِ نگاهم مضره. حس این‌که جلوی برادرهاش هم همینه.
یه خورده عجیبه.
به خودم می‌گم به من چه و هر بار دستش رو بلند می‌کنه نگامو می‌دزدم.
پارچه‌ی اقیانوسی یه جورایی سبز آبیه. با گل‌های درشت و ریز قشنگه..شال نوام رو سرم کردم...اینام غش کردن ...تو آینه یواشکی خودم رو می‌دیدم...
واقعا این‌قدر که اینا می‌گن من خوب شدم؟..این‌طوری از خودم انگار خوشم بیاد...انگار خودم رو کشف می‌کنم..انگار ...
انگار.
زن هاشم یه بلوز بنفش طلایی بم داده که پوشیده بودم. بچه‌هام هر دو گفتن خیلی قشنگه. سال گفت رنگش و مدلش خیلی عربیه.
زن ف و آیات گفتن خیلی قشنگه..تاش کردم گذاشتم تو کمد.
می‌دونم سبک مدل و نوع و جنس خریدام عوض شده. جدیدا چیزهایی می‌خرم که قبلا نمی‌خریدم. پولکی..اکلیلی..نوارای طلایی..سگکای طلایی..نمی‌دونم. اما واقعا خوشم میاد
همین شالی که زن ف بم داد قبلا می‌مردم سرم نمی‌کردم از این جنس و طرح..حالا خوشم میاد.
هیشکی حوصله‌ی بهار رو نداره انگار. همه نق می‌زنن و بی‌حالن.
امروز من و نانا به این نتیجه رسیدیم که فقط من و اون ذوق اومدنش رو داریم مثل این‌که. قرار نیست اتفاق خاصی بیفته اما هی یادمون می‌افته بهار نزدیکه..نزدیک عیده و الکی به هم لبخند می‌زنیم. من همه‌اش فکر می‌کنم قراره چی بشه حالا..اما ذوق می‌کنم برای اومدن چیزی که همه می‌گن بی‌معنی شده..گرمه و ..
می‌دونم همین‌طوره اما ...اما ..
اما چرا نمی‌شه خوشحال نشد..حداقل کمی خوشحال نشد؟
امروز بم گفت خوشحالی که داره بهار می‌شه و عید؟ گفتم ها و اولین مارمولک رو دیدم. مارپیچ روی دیوار زبر سیمانی خزید و رفت بالا...از بعضی چیزا خوشحال بودم البته.
من؟
نمی‌دونم خوبه یا بده..اما بدم نمیاد ازش.
امروز رقیه خواهر هاشم هم بم یه مام داد که حالا ازش زدم. بوی خیلی مهربونی داره. یه جورایی مثل یه زن گرد و کوچولوئه بوش که مشت مشت  آبنبات عسلی بدمزه بده دستت و تو دلت نیاد بگی دوست نداری..
- بیا ..بیا بخور..خوشمزه‌اس..بخور قوی می‌شی.
تو دلت نمیاد بگی..قوی؟  آبنبات که قوی نمی‌کنه. فقط دندون رو خراب می‌کنه.
اما هر بار می‌گی دستت درد نکنه  و می‌ذاری تو جیبات.
خودم رو بو می‌کنم یه بوی گلبهی ِ سفیدِ گردلی ساده‌دلی داره..

خوبی بودن در شهرهای کوچیک اینه که می‌ری پیش ماما می‌بینی موهاش رو مش کرده. خوشت میاد.  ازش آدرس می‌گیری. خواهرشه آرایشگر. سفارشتم می‌کنه.

و برای خودت دوستای جدید الکی پلکی پیدا می‌کنی.



مجری اسکار رو دیدید امسال؟ 

از نقشاش خوشم نمی‌اومد هیچ وقت؛ اما اجراش خوب بود. بدیش اینه که انگار باید تلنگرشون بزنی که حواس‌شون مثلا به سیاه‌ها باشه.

هی باید اعتراض کنن.

بالاخره جک عزیز برد اسکار رو.

جک: تایتانیک.

بن هنوز داره لاف می‌زنه..

مثلا مشغول غذام زیر لب تند تند می‌گم گوزو..گوزو...گوزو..اولش دقت نمی‌کنه چی دارم می‌گم..بعد دقت می‌کنه و پشت گردنم رو می‌گیره..می‌گه یه دونه دیگه این‌جا داری..یه گردی ناشی از تپلی که پشت گردنم و همیشه می‌چلونتش وقتی بش بی‌ادبی می‌کنم..
می‌گم بن جدای از شوخی نکن این کارا رو..
می‌گه خودت چی؟ عمه ترون می‌گه تو همه‌اش صداهای مسخره درمی‌اوردی و اون رو می‌گرفتن..
- من اشتباه کردم...اگه کسی بام حرف می‌زد اون موقع این کار رو نمی‌کردم..اگه مادری مثل الان خودم داشتم..
می‌خنده نمی‌ذاره ادامه بدم.
- باشه بخند اما یه روز از تخمت می‌کشنت دفتر ..فکر نکن برم رو بزنم به دفتر یا بابات..
- ماما تو مثل بی‌بی هستی وقتی با دایی مورتون حرف می‌زنه..
- خو دیگه..اون دایی‌ات هم مثل خودت بی‌عقله..از پست برنمیام دیگه

- معلومه که نمیای

انگشت وسط بلند می‌کنم: نظرت چیه در مورد این؟

حمله می‌کنه بم..مردم از خنده..
- حیف که زنی و بزرگ‌تری و مامانمی...
- خو حالا..ایه ایه ایه زنی...حالا مثلا مردی خیلی تو...
- ها که هستم..می‌خوای بلندت کنم بزنمت زمین؟

تف می‌کنم تو یقه‌ام:تِف تِف..تِف..متت من الخوف..گوشم رو می‍گیرم سمتش: چی عینی؟  می‌خوای چی‌کار کنی؟
- می‌ندازمت زمین...
انگشت وسط بلند می‌کنم و می‌گیردش...مردم از خنده..هلاکم...دستم رو می‌پیچونه..بام مدارا می‌کنه می‌دونم..واقعا شبیه مامانتی..واقعا...همین کارا رو می‌کنه برای مورتون..
- به من چه..من شبیه کس نیستم..اگه بردنت دفتر من نیستم

- ممنون که ازم طرف‌داری می‌کنی..
-تو کار اشتباه ازت طرف‌داری نمی‌کنم..

- آخ تپل بدجنس..خدا نکنه زنی مثل تو گیرم بیاد

- اسم الله عینی...خیلی هم دلت بخواد..
- بابام و اَدو(پدرمن. پدربزرگ بن) گناه دارن واقعا..

- کون لق هردوشون

می‌ندازتم رو مبل و با سر میاد تو شکمم

- باید بکشمت..بی‌ادب.

بن با خبراش میاد. حال معلم ریاضی رو گرفتن و فلان. می‌گم ار خوبی نکردن و بی‌ادبیه و اصلا ...می‌دونم همه‌ی آتیشا رو خودش می‌سوزونه..صداهای عجیب غریب درمیاره...خیلی خوشحاله که مثلا مردن و هم رو لو نمی‌دن و پشت هم هستن...شکل داره می‌گیره جهان‌بینی‌اش و پاره‌امون کرده بس که بابت همه چی از"خودشون" گروه مزخرف دوستاش تعریف کرده.
خلاصه که تعریف نکردم.
همون‌طوری که لاف کاراش رو می‌زد داشتم پیتزا برای نانا درمی‌اوردم...نانا پیتزا نخورد دیشب و اومده بود فکر می‌کرد براش کنار نذاشتم و رو تختش پرت شده بود با اشکایی که از دو طرف صورتش ول می‌شد رو به سقف به بن می‌گف: چرا گولم زدی؟ گفته بودی هست و الان می‌بینم که تموم شده
فقط یه چیزی داشتم بش بگم: کونت نانا..کونت..صبر کن ببین هست یا نیست بعد احساس یاس فلسفی کن.
بن گفت حقته نانا اشکاش رو پاک کرد و همچنان مصمم برای احساس ناامیدی گفت براش بذارم پس.
بن هم ور ور می‌کرد...گفتم اگه بفرستن دنبال باباش حوصله ندارم بشینم با بابای پربونی‌اش بحث کنم..خودش باید حلش کنه..یه روز اخراجش می‌کنن ضمنا..گف چرا؟ من که درسم خوبه و مودبم..زیر زیری کار می‌کنم..
گفتم به‌هرحال خیلی احساس باحالی نکنه چون این کارا عاقبت نداره.
گفت: ماما؟! چی شده؟! مثل مامانا حرف می‌زنی! دوست ندارم.

زیبا می‌خواد بچه‌ی سوم رو بیاره..می‌گه شاید دختر شد...حرومش اگه بیاره..پ من چی؟ سال که گفته بچه‌دار شدی تو انبار با بچه..چه دشمنی‌ای با بچه داره..چشه مگه..الان بودش بلندش کرده بودم بش می‌گفت اوووف اوووف اوووف..حار حار حار..قابلمه رو نشونش می‌دادم..اونم می‌پرسید هار؟!...می‌گفتم ها پدر پدرسگت هاره و می‌خوردمش..
الانم سنجاقک خانم نانا رو می‌خورم از بوسه..اما دیگه نی‌نی نیس ..نی‌نی یعنی سول...یعنی پوتوی خر بداخلاق زشت عوضی که قربون اون آب دهن زلالش برم چرکوی گردن بو ترشوی سیاهِ خاله.
بوش تو رو خدا...هر وقت رد می‌شم پر ماکسیم رو می‌گیره...خیلی دوسم داره پووتو...خیلی...سول هم..اومد این‌جا اینقدر دوس شدیم...مینا می‌گف دخترت رو بده من اخلاقش بیشتر به من می‌خوره..مقرراتیه...سول رو ببر برا خودت..مثل خودت لوسه..و هی گردنش رو یه وری می‌گیره الکی ..گریه‌های الکی می‌کنه
سول خیلی فیلمه..خیلی...باید ببینیدش...اینقدر فیلم بازی می‌کنه که حد نداره...
اون روز بلندش کرده بود مرغای خونه‌ی ف رو نشون می‌دادم زن ف دیدمون گف شبیه‌ خاله‌یه که..اما من نمی‌گم شبیه‌امه...می‌ترسم بگن ها دیگه دید بچه قشنگه چسبوندش به خودش زود...چی‌کار دارم...شبیه مادرشه..و پدرش
اینایه ول کن.
بعد چی این‌قدر بام دوس شد...کلی کتاب بش دادم..کلی...سول عاشق کتابه..عاشق‌ها..واقعنی عاشق نه مثلا خوشش بیاد..اصلا پاره نمی‌کنه..فقط ورق می‌زنهو قصه می‌گه..خدا چشام اشک اومد از بس دوسش دارم
کی ببینمش.
کثافتا برا عید نمیارنش می‌دونم
باید خودم برم حوصله ندارم برم قاتی شم...اینقدر خوبه..
یادش دادم شعر عربی می‌خونه:
آنه ورده حلوه شعری جمیل
من گل خوشکلی‌ام که موهام نازه..الکی حالا موهای سول که یه کوشه‌ائیه برای خودش..فرفرووووو و نرم..چشا دکمه‌ی سیاه..یه شعر می‌خونه وقتی می‌ره رو مبلا: بابادی بابادی..بابادی
فکر کنم یعنی باباتی..یعنی بابای من..اما بعد مشخص شد که نه همین‌طوری برای دل خودش اختراعش کرده..
دیروز یه دختر دیدم ..کوچولو داش کتاب می‌خوند..تا مادرش رف بوسیدمش..از هر دو لپش...به عربی بش گفتم سیییلوووو؟! سیلوو اتسویین؟
فقط نگام می‌کرد...
سکدی باد....الکیه این. همین‌طوری. مثلا حرف نزن. به بچه‌ها می‌گمش و غش می‌کنن از خنده بچه‌ها..ی جوری با تلفظ هندی می‌گمش..می‌خندن بچه‌ها..سال و بچه‌ها جا خورده دنیال صدا می‌گشتن که این جمله و صدای مامانه که داره می‌گدش..من یه گوشه پشت کتابا قایم شده بودم و به دختره می‌گفتم..بعد مادرش اومد..
خدایا موها فر بود..
دختره.
دیروز هم باز یه دختره بودش...لپا صورتیییی...خیلی خوشکل..دایی‌اش می‌بوسیدش...تا گذاشتش زمین رفتم گردنش رو بوسیدم..منتظر اتوبوس بودن..دور از چشم دایی و مادرش..یه بچه‌ای هم بودی..وای جیگر...سیب بود...سیب زردی که لپاش سیب قرمزن..تازه  و گرد...مثل شیری که از سینه بجوشه...اون‌طوری بوی زندگی می‌داد..یه زنی لباس قرقری پوشیده بود..بش گفتم می‌دیش من؟ نشسته بود رو جدول..نمی‌دونم چی گف...برش داشتم بچه رو کمی تو نور نگاش کردم...مثل اون شیره بابای سیمبا که بچه رو بلند می‌کنه و می‌گه این بچه‌امه و اینه..نه میمونه راستی...آره میمون پیر هم شدم برای خاطر بچه‌هه..بلندش کردم..گفتم می‌شه ببوسمش؟ گفت مثلا اختیار دارم و اینا...وای خدا سیر نشدم از خوردنش..لپا...لپا...بوی کثیفی و زفری بچه می‌داد..آدم دلش می‌خواس مثل قبلا با نانا و بن کف حیاط رو کف مالی کنم با تاید و صابون و لخت مثل کوسه پاهامونو بزنیم به دیوار پشتی و ول شیم سمت دیوار روبروئیه..البته هی من طودتر برم بچه‌ها نخورن به دیوار...
بچه خیلی خوبه..دو سال اولش پاره شدن داره اما بعدش باحاله..پاره شدن در راه بچه چیز بدی هم نیس..از پاره شدن در راه بزگترا که بهتره.

الان وسط کارام یه هو دلم بوی نی‌نی خواست...گردن کثافت نی‌نی چقدر بوش خوبه پدرسگ...بوی تررررررش...بوی استفراغغغغ نی‌نی...بعد یه بویی داره  شبیه نون خیس خورده تو چاییه...وقتی کوچیک بودیم و بچه‌ها مادرم رو بزرگ می‌کردیم..نون چایی بشون می‌دادیم...تو نعلبکی نون می‌ذاشتیم..روش چای می‌ریخیتم و شکر..دونه‌های شکر می‌موند روش..نی‌نی می‌خورد..یه لقمه نی‌نی یه لقمه دور از چشم مامانم خودمون..
بوی گردنش ترش ترش...لای شیارای گردن یه چیزای گلوله شده مثل چرک..اما چرک نیستن اینا..نی‌نی‌ها چرک ندارن...آخخخخخخ دلم نی‌نی خواس...فک کنم الان نوه‌ی ف اینا رو شیر بدم شیر بیاد واقعا..
دوس دارم الان بچه.
کثافت میخ سیخ عوضی بچه نادوست خر احمق.

دیشب بش یه راز گفتم که از هر عیانی عیان‌تره.
بم گف: قربونت برم با این رازهات.
خجالت کشیدم.
خوشم اومد.

لوس شدم

و جمعی دیگر از احساسات و این‌ها.

ایوه فاکراک- یسرا محنوش


ایوة فاکراک زی اسمی: آره یادم موندی مثل اسمم

ومانسیتکش ولسه فاکرة کل ثانیة کانت معاک: و هنوز فراموشت نکردم و هنوز هر لحظه‌ای که باهات گذروندم رو یادمه


وواحشنی موت لو حتى کنت مبوحشکش: و دلم برات تا حد مردن تنگ شده حتی اگر دلت تنگ نشده باشه برام


وکل حاجة ف دنیتی مستنیاک : همه چیز دنیام منتظر توئه

ده انا تهت لما بعدت عنی وملقتکش:
وقتی ازم دور شدی و پیدات نکردم من گم شدم

کإنی مالیش مکان فی الدنیا غیر جوّاک:
انگار در دنیا جز در قلب تو جای دیگه‌ای نداشته باشم

نسیت نفسی ومانستشی فی لحظة عینیک:
خودم رو فراموش کردم و برای لحظه‌ای چشمات رو فراموش نکردم

ومانستشی حنینی الیک وخوفی علیک یا أجمل همس یا حبیبی
: و اشتیاقم رو بت فراموش نکردم ..ترسم برات..ای زیباترین نجواها محبوب من

وانت بعید ماحستشی فی یوم هتغیب
وقتی دور بودی ازم احساس نکردم روزی ازم جدا شدی

ماحستشی بأی حبیب لقلبی قریب:
و احساس نکردم هیچ آدم دیگه‌ای به قلبم نزدیکه و محبوب منه

غیر انت وبس حبیبی
فقط تو محبوب منی و بس


ایوة فاکراک طول ما بتنفس و احس
آره به یادتم تا وقتی که نفس می‌کشم و حس می‌کنم

ولسه حبی هو هو ف قلبی لیک
و هنوز عشق من تو قلبم مثل روز اول برای توئه

أصل انت مش بالنسبة لیا حبیب وبس
آخه تو فقط برای من محبوب نیستی

أنا کل حاجة فی دنیتی وقفت علیک
تمام چیزای دنیام بسته به توئه


دانا قولت ان الدنیا دی بدأت تحس
وقتی پیدات کردم گفتم دنیا بالاخره شروع کرد احساس کردن

و رضْیت علیا وجایة بتعوضنی بیک
و ازم راضی شد و بالاخره اومد که عوض سختیا رو بم بده..


صدای شجریان قشنگه ها.
واقعا راس می‌گم. قشنگه.

این‌طوری می‌خوام. نقش چفیه عربی و این جمله.


احتمالا برای عروسی بدم نقش حنا بندازن برام.



عشقت به شیرینی عسله تو قلبم.

زن ف اومد گفت بیا پیش‌مون..گفتم خسته‌ام..گفت مو بیام؟!..وقتی می‌بینمش مسنه و ازم اجازه می‌گیره برای اومدن پیشم خجالت می‌کشم بگم نه. وقتی اشتیاق چشماش رو می‌بینم برای حرف زدن بام..می‌گم بیا. قلیونش رو میاره. برازجونی می‌کشه. وقتی می‌بینه بلدم چاقش کنم تعجب می‌کنه. تنباکو رو خیس می‌کنم..ذغال رو می‌ذارم رو شعله‌ی حیاط..بوی تنباکوی سوخته‌ی خوب اتاق رو پر می‌کنه..من رو می‌بره به ترانه‌های صباح و عبدالحلیم و فیروز و...
زن ف از قلیه گفت و این‌که ...اون حرف زد و قلیون کشید من دال عدس درست کردم.
یه جور نون اورده بود سیاه. می‌گف نون نمی‌دونم چیه. طعمی نداشت. گفت با ماست بخور. گفتم باش..گفت برام برقص...گفتم بلد نیستم..گفت نه بلدی..یه کمی پای اجاق گاز رقصیدم و وقتی رفت بیرون حرف بزنه سر نی‌اش رو آب کشیدم پک زدم...
سینه‌ام سوخت.
نمی‌تونم روش یوما. سنگینه برام. از حال می‌برتم.
پرتقال خوردم عوضش و گفتم عصر با نانا کیک پرتقال درست کنیم...که بوش دیوونه می‌کنه. دود رو بذار برای اهلش. ما همون هر چند وقت یه بار چندتا چس دود کنیم از سیگار.
هم خوبه.

دوست دارم آن راه‌های پنهان را

و اگــر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرهــا
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند…

مولوی

سر راه کتاب‌فروشی‌ای بزرگ بود. رفتم تو.مردی داشت از این می‌گفت که اگر فلان کتاب را بخوانی دیگر نمی‌توانی زنده بمانی. باید یک گوشه بنشینی و لابد می‌خواست ادامه بدهد منتظر مردن باشی که شد: باید یه گوشه بشینی منتظر ِ مرگه.
یک جور تپق  بی‌که بخواهد اصلاحش کند. خودش متوجه‌ می‌شود و فکر می‌‌کند زیاد مهم نیست اگر طرف هم متوجه شود. دنیای چیزهای مهم‌تر دارد.
و خندید. یخ بود خنده‌اش . مخاطبش کم نیاورد و باز از چیزی گفت که قبل از رسیدن من شروع کرده بود. در مورد اراده‌ برای مطالعه در جوانی بود ظاهرا.
پرسیدم دنیای قشنگ نو دارید؟ مرد چشم سبزی با موهای سفید همان مخاطبِ  آقایِ «منتظر مرگه» گفت دنیای قشنگ نووو؟! گفتم نو..نیو..جدید.
مرد رفت سراغ کامپیوتر..گشت و پیدا کرد.
پرسیدم آدمکش کور؟ آمریکایی آرام؟
گشتند زود: تجدید چاپ نشده. چشم سبز مو سفید برگشت که به مخاطبش نشان دهد «پشتکارش »در خواندن زمانی چقدر زیاد بوده. به ذهنم رسید بپرسم: پوووشت‌اوکااار؟! چی؟! فقط او حق نداشت برای " نو" آن‌همه تعجب‌ بکند.
نه.
فقط چند کتاب از موراکامی برداشتم که نداشتم.
بن کتابی برداشت و نانا برچسب.
برگشتنی سال باران تویی را گذاشت و چندبار لپم را آرام دست زد.که بگوید باران منم. دستش را فشردم آرام که تشکر کرده باشم بابت احساسش به من که باران منم.
دیگر شاورمه‌ی مرغم را خورده بودم..سیر و خواب‌آلود بودم و بوی خاک و نم و گیاه می‌آمد و آسمان ستاره داشت و موسیقی هم خوب بود..
خوابیدم و دست سال چندبار آمد زیر چانه‌ام که به من بگوید باران منم و حیف قلیه‌ی دیروز اگر بداخلاقی من خرابش نمی‌کرد.
دلم می‌خواست در جواب چیزی بگویم اما بوسی را دیده‌اید؟ وقتی روی دیوار سیر است..در جواب چطوری خانم جان‌تان فقط دهن باز و بسته می‌کند. به خود زحمت یک میو نمی‌دهد حتی.
یک حرکاتی با صورتم هم انجام می‌دادم. مثلا لبخند مهربانِ ما با هم دوست هستیم سال و این‌ها.
به خانه که رسیدم عشق نباریده بود چنان که پایت تا زانو فرو رود درش. دم‌نوش خوشبو خوردم..لباس کندم.
دراز کشیدم زیر خنکی روح‌افزای روتختی.
سال کنارم خرناس می‌کشید. دم در آن‌قدر گردن‌شکسته و یک‌وری نگاهم کرده بود که فقط رفته بودم کنار.
آمده بود توی تخت و بلافاصله خوابش برده بود.
قبل از خواب گفته بود برای من صدای زن پخش نکن.
یک شوخی  به کار رفته نه در جای خود است  این نکته، که در آینده‌‎ به‌اش اشاره ممکن است بکنم.
دیگر حرفی ندارم ای خواننده‌ی فهیم.

هنوز توی مطبم.

گزارش‌های خبری رو دیدم. اخبار.

بیماران اِی بی ..اون‌طور که تو ایران صداشون می‌کنن پروانه‌ای.

ذهنم خسته و سنگینه.
ذهنم کسی رو دوس نداره و  در عین‌حال کمی شاکره...مثل تموم آدم‌های مسخر‌ه‌ای که با دیدن درد دیگران تازه از نداشتن درد اون‌ها خوشحال می‌شن.

سال  از گوشه چشم تقریبا داره زن روبرو رو می‌بلعه. شلوارش قرمزه. رنگ رژش.

به خودم نگاه می‌کنم توی شیشه‌ی میز روبرو. به پشت لب دس می‌زنم کمی کرک هست رو به بالا می خوابونم کرکا رو.

بن می‌چلونتم: وای خوشکل تپل رو ...خسته شده پوپولو.

صورتم لابد داد می‌زنه چمه: خسته، گرسنه،بی‌حوصله و بی‌حال.

زن شلوار قرمز، قشنگ حرف می‌زنه.  صداشش قشنگ. آوایی قشنگ. حرف‌هایی حوصله‌سربر برای من.

سال داره از گوشش مو می‌کنه. گوشی که طرف زنه که بگه حواسش نیست....زن داره از خواستگارش می‌گه.

حوصله ام سر می‌ره. زن‌ها حوصله سر برن.

مردا هم.

کلا اکثر چیزا و آدما .

_کسی نمی‌گف بالا چشت ابروه خونه‌ی مامان...
داره می‌گه شوهرش بیس و شش سالشه و شوهرش همسن‌شه. پس خودش بیس و شیش سالشه. من در بیس و شیش سالگی کجا بودم؟

یادم رفته انگار.

شوهرش میاد مرد بیس و شش ساله و خوش بر و روییه. به تابلو نگاه می‌کنم. فقط به روبرو.

سال داره به من نگاه می‌کنه حالا.

خدایا.

خنده‌ام رو می‌خورم.

سرم رو می‌ذارم تو گوشی.

گوشی بعد چک خواهد شد از طرف سال.

فقط وبلاگ رو نمی‌خونه.

مردش نیست یا بسیار روشنفکره؟ یا به من آزادی بیان وبلاگی اعطا کرده؟ کمی عجیب و غیرمهمه.

مهم نیست.

گوشی در هر حال چک می‌شه.
چیزی هم تویش نیست. بیشتر برای فرو کردن سر تویش وجود دارد.


حتی تماشای بازی ذوب آهن و لخویا کمکی به حالم نمی کنه.

صدای جیغ نانا...گریه ی من.

نانا رفت تو...با سال.

دوملللللی. همه اش داشت من رو می بوسید اینجا.

من هفته ی بعد شد.

اما نانا نوبتش است حالا.

درکت میکنم عشگم.

اما بدتر از مورد پایین یعنی کمر خم کن تر اینه  که رد میشم و کپه های گوشت قرمز رو می بینم و مرغ های زعفرانی و تنها می تونم رد شم...گردنم برگردد سمتشان..تا نشکند فقط.

فقط یک.چیز دارم به خودم بگویم: آخ یوما.

دارم به این نتیجه میرسم که اگه به حرف زیبا گوش بدم و دماغم رو  کلا  بردارم و لبهام رو پف  و موها م یخی و لنز روشن...شوهرم به این خواهران  چشم رنگی و مو روشن هی از گوشه ی چشم نگاه نمیکند و هر وقت حس میکند من ممکن است دیده باشم سرفه نمیکند و.بعد دست ببرد سمت گوشه عینک و جا به جاش کند...و نوچ نوچ  کند که مثلا چقدر گرم شده زود.

من از آن مادرها نیستم که به دخترشان بگویند  نانا جان اگر شما کمتر شیرینی میخوردی نصف شب دزدکی حالا منتظر سوزن توی لثه و تراشیدن دندان نبودی.

چون به همان نسبت که من مچ نانا را در حال جویدن شکلات و کاکائو گرفته ام نانا مچ من را گرفته که داشتم فقط کاغذ  نان خامه ای را مینداختم دور.

نصف شب.

در مطب دندانپزشکی به خودم می آیم که دارم میگویم مطب روانپریشی.

چه چیزی منتظرم است؟ وای صدای مته....وای.

توی ماشینم.راننده ترانه ی عربی گذاشته بلند. سرم درد میکند.بن میگوید موهایت را درست کن.راننده کمش میکند و می پرسد کجا؟

بن جای من جواب میدهد.به عربی.