فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

مسافر شهر غمی هم غریبی مثل خودمی

بچه ها. خراب شدند روم تو ماشین ...بوی عطر مرد جلو سر م را به درد آورده این بو رو توی عبا و لباس مردهای عرب حس می کرده  ام ...روغنی و قهوه ای سرگیجه میگیرم ازش

به اش می گفتند بت السودان وعیدهای  فطر وقتی زن و مر دها خم میشدند من را ببوسند حسش میکردم و سر م درد می گرفت

راننده دارد مسافر را که تا حالا فکر میکردم عرب باشد_ به خاطر این عطر _گول میزند انگار

_ نبریش پاسگاه ها ....شماره ات چنده؟ فامیلت چیه؟

مسافر میگوید.

_بختیاری هستی؟ خو تو که بختیاری هستی می دونی چرا به بختیاری میگن بختیاری؟

مسافر با گوشهای سوخته و گوشی ساده ؛ میخندد فقط.

_نمی دونی؟

مسافر را می بینم از توی آینه میخندد و پوست لبش را می کند با دست.

 _ نبریش پاسگاه ها ...هیچی بت نمیدن شماره امه یادداشت کن...مجدی هستم ...

مسافر یادداشت می کند توی گوشی ساده.

_چن سالته؟

_ پنجاه و هف دنیا اومد م

_نه بابا خیلی شکسته ای..من گفتم پنجاه و هف سالته مثلا

مسافر میخندد .

_کجا می ری خواهر

_سه را تپه

مسافر این را میگوید.

راننده برمیگردد نگاهم میکند و بعد به مسافر ..

_با خواهرمون بودم

و می خندد. می زند روی فرمون آرام ومیخندد ...گوگوش را بلند میکند و میگوید کجا خواهر؟

میگم کجا.

راننده به مسافر نگاه میکند.

روی صورتش خنده دارد هنوز. 

_نبریش پاسگاه گفتمت چرا...سی خوم ایارش.

راننده عرب نیست. لر هم نیست.به لری این را گفته که نشان دهد دوست مسافر است.

مسافر پول میدهد.

من هم.

دست نانا را میگیرم.

به بن میگم دررو ببند

مسافر میگوید:  ایبرومس پاسگا .

می خندم که لحظه ی آخر حرفش را زده...نه اش را گفته.

میخندد و دور میشود.

راننده چیزی میگوید که نمیشنوم.

هنوز سرم از عطر گیج است.

و حالا توی ماشینی دیگرم...و نمی دانم چه را می خواهد ببرد پاسگاه.


بایدبچه‌ها رو بردارم برم ترمینال از اون‌جا برم جایی که باید دندونام رو درست کنم..درد دندونم خوب شه یعنی. استرسه یه طرف. حوصله‌ی ترمینال ندارم. بعد باباشون می‌گه باید برای خودت مرد شی دیگه.
خو باشه فمیدیم گوزو. یعنی حالا خودت خیلی ..

اینم نگاه به آمنه می‌کنه که مادرش و بیرون منتظره و می‌گه  ای شماره‌ی من هر وقت کاری داشتین فقط بگین من میام..اصلا شما نمی‌خوادکاری کنید..
نگای دستام می‌کنه اُ می‌ره..
بعد رفتم ادش کردم ببینم چه عکسی گذاشته تو تلگرام..دیدم اووووف دوست‌مون واقعا سی خوش مَندزه..کلاه ایمنی و فلاسک چای و خودکار تو دس و تشکیلات.
خلاصه قلبم تقریبا گف بوم بوم.

هیچی دیگه بش گفتم ها خو تو هم مثل پسرمی..
الکی حالا.

آمنه اومده بود قالی‌هایی که شستم رو برام جابه‌جا کنه..می‌زد تو سر خودش که خانم مَندز چرا نگفتی من بیام بشورم..من شنیده بودم افتاده لگنش مشکل پیدا کرده..وگرنه خیلی هم قلچماق نیستم برای شستن قالی..خیارچمبرِ تلخ هم که در حد خاروندن کون خودش فعالیت داره تو خونه.
این شد که صداش کردم وقتی صداش رو شنیدم خونه‌ی ف..گفتم اگه خوبی..بیا این رو بکشیم..تکیه بدیم به دیوار..پرسید خانم مندز شما هم عید مانه دارید؟
گفتم آمنه اروای جدت شروع نکن که جون ایستادن ندارم..فقط کمکم کن بزنم‌شون به دیوار...گف نووکرتَم هس..پسرش..نووکرم نیس البته ...پسره داره مهندسی نمی‌دونم چی می‌خونه..البته مهندس نه..سرکارگره..اینا به هر کی کلاه ایمنی سفید بذاره سرش می‌گن مهندس که من خوشم میاد..یعنی به منم می‌گن..مفت و مجانی با دیپلم انسانی و معدل چارده مهندسم سی خوم.
بعد پسره اومد..خیلی هم درشت مرشت نبود اما زور داش..قالی نه متری رو که بلند کرد انداخت رو دیوار...آب دهنم رو قورت دادم..بعد لیز خورد از رو دیوار..هم ترسیدم هم دلم سوخ..گفتم جیغ زدم تقریبا...ووووی مواظب باش تو رو خدا...اینم برگش نگام کرد..
بعد موقع رفتن این پا اون پا می‌کنه دم در...با فارسی خیلی لهجه‌دار گف ترسیدی برام؟!..چی بگم؟ دس گذاشتم رو پیشونی‌ام..خدا یعنی نمی‌شه برای کسی دلت بسوزه و بترسی و نخواد بات بخوابه؟!

کسی که حوصله ندارم داشته باشم

امروز می گفت جایی بنویس که بدانی نمی خوانند.

آنجا شبیه چیزی هستی که باید باشی.

آنجا شفا پیدا می‌کنی.

حوصله ندارم پیر و مراد و استاد داشته باشم.

اما آنهمه که جدی گفت و جدی دلیل آورد...

یخ کردم و بی حس شدم.

غمگین.

شاید او_ کسی که حوصله ندارم داشته باشم_ راست میگفت.


می‌گف وقتی از غذا حرف می‌زنی صدات خیلی خوشمزه می‌شه. اصلا از کله‌پاچه می‌گی..صدات خفه می‌شه و فلان...آدم با عشق گشنه‌اش می‌شه.

خندیدم..
دیدم از غذا که حرف می‌زنم از عشق حرف می‌زنم آخه.

خیلی وقت بود قلیه درست نکرده بودم. عصری زنبیلم رو برداشتم برم ماهی بخرم..وقتی رسیدم دعوا شده بود. کوروش مرد قدکوتاهی که همیشه ازش ماهی می‌خرم و جزئیات صورتش جنوبی و بندریه با مرد عربی که وانتی آبی‌رنگ داش..دوتا برادر هم هستن که بندری‌ان انگار و عربی رو البته متوجه می‌شن..

چندتا مرد عرب هم بودن که اینا رو جدا می‌کردن..ماهی برای قلیه پرسیدم چی داش. سنگ‌سر داش..پرسیدم چند گف کارت نباشه تو مشتری‌ هسی و دوتاش رو برداش نشست پاک کردن. حوصله نداشته باشم بایستم می‌برم خودم پاک می‌کنم اما سر سنگ‌سر سفت و سخته و زور می‌خواد بریدنش..قدیم به برادرم که الان آخوند شده می‌گفتیم سنگسر..خیلی کله‌ی سفت و سختی داشت..بعد کل وزن ماهی به سرشه..خورده نمی‌شه اما انگار آدم حیفش میاد بندازتش دور. پس حرفه‌ای باید پاک شه..از کمر بازش کنی آت آشغالش رو بنداز دور..بعد دو نیمه‌اش کنی و از سر شروع کنی حالت کالباسی بریدن..تیکه تیکه کردن..فلساش هم باید بگیری..یه چاقو دیدم بندر خوراک این کارا. صد تومن می‌گف. نداشتم حالا. دفعه‌های بعد.
سال غرهاش رو زد بم سر آستین مانتوم و موهام و شلوارم و بوی عطرم و....وقتی برگشتم تو ماشین نشستم و گفتم خودت برو اصلا اصرار که بیا و ...حوصله‌اش رو نداشتم...دعوا بالا گرف و مرد عرب که ازش بدم اومد و تو دلم طرف کوروش بودم زنگ زد پسرعموهاش اومدن..
کوروش یه ذره بود..
مرد بندری...نشس تند تند برامون فلس کندن...کوروش بلند گف مو همی‌ جام جایی نمی‌روم..بگوشون بیان.
به مرد بندری گفتم تا کتک‌کاری نشده ماهی‌ام رو بده...له نشه زیر دس و پا..گف نه نمی‌ذاروم دعوا شه...با چشم دنبال برادرش گشتم....برادرش از خودش جوون‌تره...این یکی رو دیدم موقع اس ام اس دادن حالات صورتش شبیه محتوای متن اس ام اسش می‌شه..انگار آدمی که قراره اس ام اسش رو بگیره تو گوشیش روبروش نشسته..انگار با خود گوشی حرف بزنه..از این گوشیای نوکیای قدیمی داره...خودشم درشته و شکم داره...ساطور رو محکم می‌کوبید رو تخته ..هنو اولی رو تمیز نکرده بود که یه وانت اومد..سه‌تا مرد ازش پیاده شدن..
یکی‌اشون زود گف إی؟..إی خو معلومه تخم نداره..
کوروش بلند شد..گردن کشید..رفت جلو: چی می‌گی؟..دعوا سر دویس سیصد تومن بود انگار..
عربا قلدری کردن.
تهدید کردن شلوغش کنن و باز آدم بیارن...مرد بندری به پسر خوش چشم و ابرویی که خیلی شبیه عربا بود اما بندری صحبت می‌کرد گف قاسم، جان تو، بیا اینایه پاک کن حالا دعوا می‌شه برا مو هم بد می‌شه..
قاسم گف: ها تو خو سوءاستفاده می‌کنی با إی کومت مال تمیز کردنی؟...مرد بندری نرفت و ..وقتی عربا دور کوروش رو گرفتن داد زد:
هاااااا مرتضی قلدری نکنآآآ...مو این‌جام...و ساطور رو کوبید محکم‌تر از قبل.
یه علامتی داد بشون مثلا.
و زیر چشمی نگام کرد و گف خاک توسِرش اگه بخواد از اینا بترسه..
از قاسم پرسیدم میگو چن؟ گف چند و گف اگه تمیز کنه کیلو دو تومن می‌گیره..میگوها رو نشون داد: پلنگیه...سیاهه.
راس می‌گف تازه بود..کمراش رو نمی‌گرف..تمیز می‌کرد..
مرد بندری بلند شد رف و عربا رو آرام کرد..کوروش قاتی بود...سیگار تو کون سیگار می‌کشید و  هی می‌اومد می‌گف خواهر برای شما کیلو یازده..چیزی که نمی‌دونستم چیه و قیمت نکرده بودم ازش..که مثلا خونسرده و داره کارش رو می‌کنه.
بعد برمی‌گش شور می‌گرف و مرد پیرن سبز مغز پسته‌ای هلش می‌داد عقب..که درگیر نشه..
مردا که رفتن مرد بندری خیلی تمیز ماهی رو آماده کرده بود و گذاشته بود تو نایلکس و کوروش ازم پرسیده بود زبون نخواسی خواهر؟

سرم رو تکون دادم که یعنی نه و به سال گفتم از مرد بندری بپرسه میگو داره؟ که اگه پول کم اورده باشم بعد بیارم...قاسم که میگو می‌فروخ جابه‌جا شد که لابد اینا پس چیه؟ میگو نیس؟!..مرد بندری که عربی حالیش بود گف فردا میگو خواهر..
قاسم نق و نوق کرد که باید برم..کی اینا تمو شه.
مرد بندری گف برو..تو خو زَنَک زنگت ای‌زنه.. زی نری کتک خَردی..برو کتک بَخَر.
کوروش شیر شده بود که من اندازه‌ی طایفه‌اش پول دیدم ..قاسم گفت: وِ ِ   ِ  ِ ه! خوش‌‌بحالت کوروش..
- نه قاسم مو از حرف زدنش بِدُم اومد..پولشه همی امشب می‌برُم...
قاسم میگو پاک کرد باز و گف: جیگرمی تو کوروش..زندگی‌می..
کوروش محل نداد و سیگارش رو کشید.
زن‌های کنارم با شال‌هایی روی دماغ گفتن بی‌چاره لابد باهاش یه وقتی درددل کرده که زنش بش زیاد زنگ می‌زنه..اینم داره می‌گه که زنش کتکش می‌زنه..خیلی زشته حرفش.
من عبام رو کشیدم رو آستینای کوتاه مانتوم و وقتی نگام کردن گوشه چشم نازک کردم.
هنوز دلیلش رو نفهمیدم چرا. معمولا زیاد از این کارا نمی‌کنم.
زن‌ها گفتن چی ببرن برای سرخ شدن..گفتم از خود مرده بپرسن..مرده هم دساش رو با یه پارچه که تو دسای بزرگش گم شده بود پاک کرد و گف تو خو مشتری‌مونی خواهر..بشون بوگو چی بِرا چی خوبه..
یه ذره گردنم رو بالا گرفتم گفتم این برای سرخ کردن خوبه..این کباب..اینم قلیه..
بعد نمی‌دونم چرا خاطره‌ی خونه‌ی بیژن تو ذهنم زنده شد. یه سری بود که اول ازدواجمون(چقدر از اون روزا متنفرم) رفتیم خونه‌ی دوست سال کرج. ترک بودن. زنه ازم پرسید قلیه رو چطوری می‌پزن. من به عمرم قلیه نپخته بودم. گفتم هم مثل خورش‌سبزیه فقط جای گوشت ماهی داره..
تاکید کرد چندبار که جدی؟ و من خیلی هم مطمئن بش گفتم همینه که می‌گم..حتی پرسید لوبیا بریزم؟ گفتم ها چرا نریزی..فقط جای گوشت ماهی بریز.
بعدش به مادرم گفتم و مادرم گف روم سیاه پَ چرا؟ بش گفتم پ چرا؟! سئوال کردن داره؟ برا این‌که تو خونه‌ات یه بار نذاشتیمون پشت قابلمه بگی یه تخم مرغ درست کنید..تنها کاری که کردیم این بود که مقنعه بکشیم تا بالا ابرو که ثابت کنیم برات دختر خوبی هستیم..با هیشکی نیستیم..شاید تو یا شوهرت ازمون راضی باشیم و موفق هم نشدیم..و تو دس از سرمون برنداری.. تو بمون بگی جنده..یه سال با شوهرمون بلد نباشیم بخوابیم و تو شب عروسی خون مرغ بیاری بگی بریز رو ملافه تو که دختر نیستی..اینقدر مطمئن بودی یعنی از خربا و خلاف بودن‌مون..مو اونقدر پپه و خر..
رنگش پرید گف تقصیر بابات بود..
جون خودت.
حالا خیلی مهمه یعنی کی مقصره...ته‌اش یارو رف فقط جای گوشت ماهی ریخت و اسمش شد قلیه.
مرد بندری کیسه رو داد بم..پولش رو دادم..کیسه رو گذاشتم تو زنبیلی که از شهرمون برای خرید ماهی گرفتم..قشنگه. راهای صورتی داره..از لب شط خریدم. از پیرزنی که شبیه بی‌بی‌ام بود...بوی خوب می‌داد.
بار آخر که رفته بودم خونه بابام..عرقچین بابام رو بوییدم...چقدر بوی خوبی می‌داد..خدایا سکرآور..اصلا بدنش همیشه بوی خوب می‌ده وقتی نزدیکش می‌شی....بوی عرقشم خوبه..بوی موهاش..بوی لباساش..
حواسم نبود گفتم چقدر بوی بابام خوبه..
مادرم برگش نگام کرد: آآآآآآآ. یه جور دس انداختن. فقط تو همی چیزا زرنگ هست و بود. هی ترسیدیم یه وقت نگه: آآآآآ. ما بخوایم از خودمون دفاع کنیم که بخدا راس می‌گم ادا و اطوار نیس.
یک آوایی مثل این‌که باز این ادا دراورد..یا..مسخره کردن...یه مشت بچه رو با خودش همراه می‌کرد حال آدم رو می‌گرف.
قبلا بود می‌گفتم تو هم بوی خوبی..یه خوبی الکی یا راسکی می‌گشتم پیدا می‌کردم می‌چسبوندم بش که حس نکنه ..نمی‌دونم چی حس نکنه....اما الان...؟
-بابامه که همیشه بوی خوب می‌ده..همیشه پیرناش رو می‌شستم و قبل از شستن بو می‌کردم..هر روز حموم می‌رف و عطر می‌زد و عطر رو دوس داش.الانم دوس داره.
عرقچین رو گذاشتم رو چوب لباسی و گفتم بابام هر روز حموم می‌رف..مرد به اون قشنگی..حیف شد. می‌تونس چه زنی داشته باشه.
مادرم بعد فین و فین راه انداخته بود که چه تیکه‌ای بارم کرده دخترت..بابام می‌خندید تا اشکش بیاد و می‌گف بزغاله عوض شدی.
برام مهم نبود..نه فین و فین زنه و نه تشویق مرده.
سال ایستاده بود و از دماغش مو می‌کند.
یادم افتاد دیروز بش گفته بودم بوش رو دوس دارم وقتی عرق کرده..خیلی مردونه و خوبه..پدرانه‌اس حتی...گفته بود من نه دوست ندارم....بوی عرق تو مثل وقتیه که ولی‌پور میاد پیشم..باید بلند شم پنجره‌ها رو باز کنم بوی تریاک و هروئین و شیشه می‌ده..
خودم رو بو کردم...نمی‌دونم بوی تریاک و هروئین و شیشه و خشخاش چطوریه... اما بوی خفیف روغن بدن نی‌نی  می‌دادم.
حالا داش مو می‌کند از دماغش..وقت دیگه‌ای بود می‌گفتم نکن مَرد زشته.
الان فقط علنی کف دستم رو گرفتم رو به صورتش و غَمّه‌اش کردم و رد شدم و رفتم تو ماشین.
بقیه‌ی مردا دیدن یا ندیدن نمی‌دونم...مهم نبود...بعد اومد  تو ماشین دس گذاش رو دسم..دسم رو کشیدم:
همین الان داشتی مو می‌کندی از دماغت..دس بم نزن چندشم می‌شه.
- چته با من؟ کارت زشت بود..اگه دیده باشن

- هیچی...دوس ندارم دسم بزنی..همین الان به دسام کرم زدم قبل از این‌که بیایم و نرم و خوب و خوشبو شدن..
- برای همین باید بدی‌اشون
- چی عینی؟ درست نشنیدم؟ باید؟ گِلی‌ل‌لی‌لی‌‌لی‌لی....بیا اینم کِل خوشحالی از صلابتت...حسنه پیرزن یادت به خیر که از خوردن بامیه سیر نمی‌شدی..بیا ببین که یاد گرفته بگه" باید".تف کردم تو یقه‌ام..:
-یوماااااا...اسم‌الله عینی...مردم از ترس ازت..ووووییی این‌طوری نگام نکن که غش می‌کنم..یوما...گلبی...یوما..گلبی..یوما گلبی اش بی گلبی..
- یعنی چی؟

- یعنی برو خونه..غذا رو گازه.
- خو یعنی چی ؟
حوصله ندارم بش بگم یه ترانه‌ی خیلی قرتیونه و لوده‌‌اس این.

سرم رو می‌چسبونم به شیشه. فردا قلیه درست می‌کنم برای نانا. خیلی دوست داره.
خودشم دیگه نمی‌پرسه.

عامو چه می‌دونم.

مثلا :

شهرزاد

چایت را نوشیدم و زندگی بر من چون چشم‌هایت زوزه کشید.

الان به سال گفتم چی می‌خوام...برام یه شعر بگو.
این را سرود:

تخمه خوردن چشمانت را دوست دارم.

چه می‌بینی در چشمانم ای شهرزاد؟

چه می‌بینی جز عشق به دندان‌هایت؟

آخرش هم سینه زد و گفت :
عمی وین ادری؟



بالاخره کسی برام یه شعر باحال می‌گه.

شعری قشنگ.

برام گریه می‌کنه و زیر نور شمع شعر می‌نویسه.


خیلی استفراغ‌ناکه نه؟

چه می‌دونم خوب....به نظر قشنگ می‌اومد


شانه‌‌هایت مجابم می‌کند

در بستری که عشق تشنگیست

زلال شانه‌هاین همچنانم تشنگی می‌دهد

در بستری که عشق

..

این ادامه‌اش بود.


و فاصله تجرِبه‌ای بیهوده است.

بوی پیرهنت

این‌جا و اکنون

کوه‌ها در فاصله سردند

دست در کوچه و در بستر حضور مانوس حضور تو را می‌جوید...


هیچی نشسته بودم و شعر بالا از رادیو پخش شد.
همین‌طوری نوشتمش.
انگار قشنگ بود.
امیدوارم درست شنیده باشم کلمات رو. کلا می‌گردم تو شعرها.
اشعار یعنی.

مثل گریه‌های بلافاصله‌ی کنده شدنت از تخت.. کنارِ صدای بلند دوش ...وقتی در حمام رو از تو قفل می‌کنی..مطمئنی کسی نمی‌بیندت دیگه.....تازه بعد سرت رو بالا می‌گیری رو به سقف ...دست رو دهن می‌ذاری و می‌گی آخخخخخخخ....درد دارم من..درد...زخم دارم من...بدون عشق نمی‌تونم ..از پسش برنمیام بدون عشق...نمی‌تونم...درد می‌شه برای من..زجر می‌شه..لذت‌های دردآلودِ ساکن ...مثل ِ کشته شدن با تیغی کند...با شیشه‌ای که اصلا تیز و برنده نیست..
آه: درد

وای : درد

خوبی :درد

شیرینی : درد

حرف نداری: درد

محشری: درد

درد درد درد
تموم تن می‌لرزه با گریه....دست به دیوار تا شده از درد.. تا زیر دوش... لباس درنیاورده..می‌شینی...زیر دوش.
من رو بشور..همه‌ام رو بشور.
تمومم کن.
من باید تموم شم. برم.

دریافت جزوه ی سخنرانی موثر سال در مورد لزوم رعایت برخی چیزها. زدن  پماد رزماری به ساق پا.

خواب.

خَیلِ لاتّی

فکر می‌کردم بخوابه. نخوابیده بود. میاد تو حیاط.
دارم سیگار می‌کشم. می‌شینه روبروم.
نگام می‌کنه..
می‌گه:
- از این اداهای زنونه
- آره..از اینا که می‌رن زیر بارون خیس می‌شن و فلان

دود رو نگه می‌دارم دهنم.
- این الان یعنی چی مثلا؟
تو دماغی ادامه می‌ده: خَیلِ لاتی؟!
- نه دندونم درد می‌کنه..منتظرم دود تسکینش بده..مامانم هم این‌کار رو می‌کرد. یه بار تیغ رفت تو پام هی دود سیگار ول داد روی جای تیغ..خونی بود کف پام..نمی‌ترسید..من از خون می‌ترسم فکر کنم..

- مامانت سیگار می‌کشید؟

- ها..
- دیگه چی‌کار می‌کرد؟
- هاها

صبر کن تا بت بگم. خود مامانم هم نمی‌دونه که من چقدر می‌دونم چه کارایی می‌کرد غیر از دود تو دهن نگه داشتن..اگه بدونه -کمی حتی که چه چیزایی می‌دونم زمانی که  فکر می‌کرد نادونم و جلوم انجام می‌داد- ممکنه علم‌های ِ" من بهترین زن دنیا هستم در وفاداری به همسر و عدم خیانت" را  در مقابلم بکشه پایین گاهی.
یادم اومد طی دعوایی که من به‌اش گفته بودم مادرجنده..به سال..زده بود تو گوشم و گفته بود مادر من نجیب‌ترین زن دنیاس احمق کثافت.
تصدیق می‌کنم اما آیا این باعث افتخاره؟..حوصله ندارم به این کسشرای ریشه‌ای فک کنم..
- متنفرم وقتی این‌طور نگام می‌کنی..
لبم رو گاز گرفتم...انگشت پام رو می‌زنم به سینه‌اش که بیرونه..کمی می‌رم تو.
- چی داری اون تو؟ قبلا مو  و استخون داشتی..حالا چی داری؟

- قلب شهرزاد..قلب دارم تو سینه‌ام..
- آخخخخخ...منم دارم...چه قلبی اونم.
مچ پام رو گرفته..
- متنفرم از این حالت فاحشه‌گونه که به خودت می‌گیری...
فاحشه‌گونه: یادت به خیر حسنه پیرزن..از خوردن بامیه سیر نمی‌شدی...ببین کی یاد گرفته بگه فاحشه‌گونه.
- آخی..منم متنفرم ازش..دیگه از چی متنفری که منم متنفرم ازش..آخه می‌دونی خو  ان الرجال قوادونَ..چی بود؟

- احمق اون آیه‌اس..قوامونَ...قوادونَ یعنی جاکش‌ها.
- نوچ..نمی‌دونستم..اصلا فکر نمی‌کردم آیه باشه..فکر کردم ضرب‌المثله..زیاد شنیدم بابات و بابام می‌گنش فکر کردم از اون ضرب‌‌المثل‌های عربی فصیحه..و آقای مادرت هم زیاد گفتتش....نه پدربزرگت..خود آقای مادرت...یا مادرت زن بود؟ راسی؟ ببخشید..چرا گفتم آقا الان؟!..بس که می‌گدش خوب و برای قیمومیت مردا دل می‌سوزونه یادم رفت یه لحظه..فکر کردم هم از خودشونه.
- خودت رو مسخره کن..عوضی..
صداش عین بچه‌ها شده..وقتی می‌زنن زیر پاکت پفک یا تب‌لت..یا هر چی...و می‌گن برو گمشو صفرو..یا اگه آدم بودی ماشین بابات پیکان نبود..یا با اون موتور قراضه‌ی بابات..یا هر چی.
- کی مسخره کردم؟ چرا هر چی می‌گم به خودت می‌گیری و احساس مسخره شدن بت دست می‌ده؟

- الان یکی هس که پا می‌ده بم..
- اووووفففف عجب تیکه‌ای...دیگه  چی بلدی رو کنی جوون؟ یادمون بده..

زیر بارون خیس شده..
می‌لرزه.
- سردمه من...الان باید چی‌کارت کنم؟ بزنم تو گوشت؟ تو یادم بده.

نه سال...یادت نمی‌دم. تو یاد نمی‌گیری.
باید سیگار رو از دستم بندازی. بگی بنداز...خوب من نمی‌ندازم...زورکی بندازیش از دستم..بعد بام بخوابی..خیلی هم اهمیت ندی وقتی دارم می‌گم وحشی آشغال حمال زشت نکبت گدای حال به هم زن  سمور بو گندوی...بزِ زشت..عزازیل...و می‌زنمت و دندون فرو می‌کنم در هر جاییت که می‌رسه به دستم. میاد جلوی دندونم..
دیگه حوصله ندارم یادت بدم چی‌کار کنی.
می‌سپرمت به خدا. خدا خودش یادت بده جوون.
سیگار رو خاموش می‌کنم پشت سرم.
رو زمین خیس.
- برو بخواب

-ته سیگارت رو ننداز تو راه آب

- رو چِشم..نابودش می‌کنم..به قول جوونیای تو کأنهُ لم یکن..در مورد چی بود این حرفت؟ وجودت؟
می‌دونم در مورد خودکاری بود که برام نامه می‌نوشت باش..که کمرنگ بود.
- نمی‌دونم..من این چیزا یادم نمی‌مونه..تو از این خاظره‌های آشغال جمع می‌کنی....دوروبرت..زود بیا تو

-می‌ره تو.
خاطره‌های آشغال؟ خو در مورد خودشه این که.
صداش می‌کنم: سال؟
- ها؟
-نوکرتم.

- متنفرم این رو می‌گی...اینم با این لحن. انگار کارگرمه..ولی‎‌پور.
در رو می‌بنده.
می‌خندم..با صدای بلند..دهنم باز شده رو به آسمون..پر از بارون.

دوش گرفته‌ام..زیر دوش چیزی می‌خوانم. همه‌ی آن‌هایی که به‌اشان گفته‌اند صدایشان خوب نیست می‌روند زیر دوش احساس خوش‌صدایی می‌کنند.
امروز سال گفته بود حس می‌کنی ام‌کلثومی؟ سال ام‌کلثوم را دوست دارد. خوب من هم خوشم می‌آید ازش. اما برایم خیلی بزرگ است. اگر بخواهم حس کنم کسی هستم مثلا حس می‌کنم زنی‌ام که زیر دوش می‌خواند:
نه تنها از من قرار دل می‌رباید این شور شیدایی..
یا می‌خواند : عل عین مولیتین و اثنعاش مولیه...جسر الحبیب انگطع من دوس رجلیه

از این چیزها.
دوش گرفتم..زیر دوش مسواک زدم...دهان شویه کردم..موهایم را شانه زدم..بدنم را توی حمام توی بخار حمام روغن زدم و بیرون آمدم..رو نوک پا..تا رفتم رو تخت...دستم را گرفت..بعد ول کرد..سرم را کردم توی حوله..توی بخارهای خوشبوی داغ..گفت : تب داری؟ لب‌های گرمت رو دوست دارم...تب داری؟ وقتی داغی دوست دارم اما نگرانت می‌شم..نمی‌دونم تب داشتم یا نه..اما دلم خواست لباس خواب‌های شب‌های ساتن و نرم را بپوشم و حوصله‌ام نشد.
- ببخشید که حوصله ندارم جذاب و سکسو باشم.
- چی؟ چی نباشی؟

- سکس‌او...جنوبیِ سکسی.
- آها..امروز پسرخاله‌ات اومد..بندریه..اومد شرکت..اسمش چیه که صداش می‌زنن سِمَیلو؟

- اسماعیل.

- چه ربطی به سمیلو داره پس؟

- اسماعیلو بوده احتمالا اولش..

- تو کجا من کجا...تو بندر و جنوب..من شمال شرق تقریبا...
- آره..
- سرش را گذاشت روی بازویم..
دانه دانه قرمز شد و خارش گرفت..سوزن سوزن.
خوابید..
سرش را گذاشتم روی بالش.
پتویش را کشیدم رویش.
هیچ وقت پتوی دونفره نداریم..دوست ندارم من.
بعد رفتم توی حیاط. باران بود..لباس‌های نانا را جمع کردم..عطر خیسِ محبوبه‌ی شب توی هوای بارانی تندتر بود..گیج می‌کرد...بوی چه بود دیگر؟
نمی‌دانستم..نشستم بغل کاکتوس‌ها که عصر سال گفته بود در موردشان:
بیشتر از ما دوسشون داری؟
نخی نعناعی از توی بلوک درآوردم...مخفیگاه سیکارها.
نخی کشیدم.
دودش خوشکل بود.

الان من زنی چی‌ام؟ حتما باید زنی چیز باشم؟ زنی چی؟

یک آدم که دارد بغل کاکتوس زیر باران سیگار می‌کشد.
ها همین.
اما لامصب اسمش داستان کوتاه است.
نویسنده شدم تقدیمش می‌کنم به تیغ‎‌های کاکتوس‌هایم...برای خلیدن اندرون کون سال. وقتی امروز عصر خواست جای بدهد خودش را پیشم و فراری‌اش دادند.
متشکرم.


زمان خیلی عجیب در سرم منجمد شده.

خست و خدادوستی

نانا در هنگام تناول آش رشته فرمودند:

-ماما  ‌می‌دونی از کدوم دخترا بیشتر بدم میاد؟

خواستم تز مثبت اندیشانه‌ی پسندیده‌تر آن است نانا که بگویی کمتر دوستشان داری؛ را به کار ببرم اما فکر کردم دست نبرم توی مدل حرف زدنش و فلان.

_کدوم ؟

-اون‌هایی که خسیسن و خدا رو دوس دارن.

پست‌های پایین برگرفته از ترانه‌ی یه لحظه‌ی پاشایی.
اهدایی آیات.

دیوونه!
آخه اونی که روبروته خیلی شده پاره.

چی می‌شه؟

دنیای قشنگِ نه چندان نو.

بعضی وقتا دلم می‌خواد از چیزی بترسم.

میون درختای وحشی نشسته‌ام ...شبه...تاریکه...شکل درختا مثل اشباحی صامته ...خنکی شب و بویی که هنوز تصمیم نگرفته بهاره یا تابستونه باشه محیط رو پر کرده.

با خودم فکر می‌کنم من عوض شدم غلام. دیگه نمی‌تونم شهرزاد قبلی باشم. اون‌قدر تاریک و اون‌قدر درختا محاصره‌ام کردن که یاد عموم افتادم قبل از این‌که کشته شه.

می‌گفتن دستش رو می‌ذاشته رو نوک سیگار هواپیما نبینه و نزنتش

بعد هم ترکش خورد

لابد همچین جایی بوده

همچین ظلماتی با زن و بچه 

چسبیده به هم ...یه گوله از ترس و اضطراب و عشق و ....خون.

ستاره‌ها اومدن بیرون.

دخترا یه عکس دادن که توش مادرم ایستاده به نماز...پوتو پسر زیبا هم دویده...مادرم لبخند مادربزرگانه به لب بدون چادر و با ماکسی  گل گلی ایستاده نماز  بخونه ظاهرا و نگاش به پوتوءه....لحظاتی در خشوع نمازش تامل کردم لبخندی ناخواسته اومد رو لبم.

نمی‌شه نخندید از دستش انگار.

از دست کارایی که براشون تصمیم نگرفته. مثلا هین نگاه از گوشه‌ی چشم و لبخند مادربزرگانه سمت پوتو موقع قنوت.

سال پرسید:
رفته بودی اون‌جا چی می‌گفتی؟
سینی غذایی که زن ف فرستاده بود رو گذاشتم روی سفره و گفتم می‌خوان برای پسرشون زن بگیرن. می‌گفتن یه دختر عرب می‌خوان از یه طایفه‌ی بزرگ و معروف عرب.خندید بلند:
اوه اوه...یعنی که خودشون یکی از طوایف بزرگ بختیاری‌ان و حتما باید از یه طایفه‌ی بزرگ  و معروف باشه دختره...خوب چه کردی تو؟
- من؟ چی‌کار کردم؟ هیچی. گفتم نمی‌دونم..ولی می‌سپرم به زن هاشم ببینه..گفتن البته از عربای این‌جا نمی‌خوان..گفتن چی خوت باشه.
- چون نمی‌شناسنت

- لابد
برای بقیه عدس‌پلو می‌کشم.
پلومرغ زن ف رو می‌ذارم. به همه می‌گم بخورید. نمی‌خورن. به سال می‌گم:
- دوس ندارم.

خودم می‌خورم..با سبزی تازه.
سال لقمه‌ی عدس پلو رو می‌جوه..غذای به این یُبسی چطور دوسش دارن خودش و بچه‌هاش.
این رو فکر می‌کنم با خودم.
- خوب حالا نگفتن مگه تو چطوری هستی که بری مثل خودت براشون زن پیدا کنی؟
- نمی‌دونم..نگفتن..
- حوصله نداری حرف بزنی؟
- چرا اما نمی‌دونم چی بگم..فکر کنم منظورشون این بوده که خوب باشه باشون و گرم باشه

- داغ باشه؟
به بچه‌ها نگاه می‌کنم که حواسشون به تلویزیونه...
- همه مثل تو کرمو نیستن و تفسیرای جنسی درپیت نمی‌کنن
می‌خنده بلند.
- که این‌طور...چشمشون رو گرفتی...خواستنت...خود ف چی می‌گفت؟
-- نبود اون

- پسراش؟

- اونام نبودن

- کی بود پس؟

- زن ف و دختراش

- دستت نزدن ببین کجات چطوریه؟

- چه مرگته؟ الان از چی سوختی؟ مگه من گفتم بیان برن مثل من زن بگیرن؟...اصلا غلط کردم گفتم..من چه می‌دونم..اصلا چرا از همه چی حال‌گیری درست می‌کنی و دعوا؟ دردت چیه؟..
-تو یه مرگته که یه جوری نشون می‌دی که انگار همه می‌میرن برات و همه دلشون می‌خواد داشته باشنت یا شبیه‌ات رو داشته باشن..یا دوستت دارن...
- من فقط تعریف کردم..اتفاقاتی که افتاد رو برات گفتم..چیزی رو نشون ندادم..اگه این‌طوری حس کردی...
خسته می‌شم از حرف زدن. حوصله‌ام نمی‌کشه. حوصله‌ی کش دادن ندارم..ظرفا رو می‌برم تو ظرف‌شویی...
آب رو باز می‌کنم روشون..به چربیا نگاه می‌کنم که میاد بالا..
بلند می‌گه:
آره دیگه همه‌ی عالم و آدم دلشون می‌خواد زن ما رو داشته باشن و ما لابد بی‌لیاقت و گاگولیم.
یه چیزی می‌خونم بلند...
میاد ظرف‌ش رو می‌ذاره تو ظرفشویی: دیگه هم حق نداری بختیاری بخونی.
آب می‌کشم ظرفا رو...خشک می‌کنم می‌ذارم تو آب چکون.
آخ که چقدر این آدم خودش رو دوس نداره. یا کم دوس داره..آخ که این آدم چقدر نیاز داره حس کنه ...
صورتم رو می‌بینم تو پشت سینی مبهم و تاره..
از الان به عروسی ف اینا فکر می‌کنم..لباس قرمزه رو ببرم یا آبیه؟

فکر کنم قرمزه. قرمز و سیاه به قول زن هاشم: سکسی و جذابه.

خونه ف بودم. اومده بود دنبالم. اجازه‌ام رو از سال گرف. می‌گف بیا پیشم. دلم باز می‌شه بات حرف می‌زنم و فلان..نشسته بودم پشت فنس از لای لوزیای فنس پرتقال و کیوی رد می‌کرد می‌داد بخورم..بعد برام مرغ اورد و برنج و فلان..گف بخور.اینا لاغرن تو نیستی. مجبوری غذات رو با اینا سازگار کنی من می‌دونم...تو بخدا خود لری...لر لری..از خودمونی.
نمی‌دونم چرا این رو می‌گف اما لر بودن شبیه لرا بودن خوشحالم نمی‌کنه. شبیه عربا بودن هم. شبیه مادرم بودن..شبیه خودم بودن..شبیه هر کی بودن خوشحالم نمی‌کنه
گف می‌خوام برای پسرم زن عرب بگیرم مثل خودت و از این حرفا..مثل من بودن زن ف ربطی به عرب و عجم بودن نداره...یعنی اصلا مثل من بودن هیچ چیز خوبی نیس.
نمی‌دونم از چیِ من بودن خوشت اومده اما الان حالم گرفته. سال خیلی گیر داده به بن سر مدل موهاش. .دیروز هم به ستاره‌ی روی پیرن بن گیر داده بود. این‌جور وقتا نگاهی حمایت طلب بن اشکم رو درمیاره و حرف زدن با سال فایده نداره.
رفته بود دنبال بن تو حموم. بن در رو از تو قفل کرده بود..ترسیده بود. تا از سلمونی اومده بود پریده بود تو حموم. ..اون‌قدر در رو زد که بن با سر یه وری زیر دوش گرفته شده لباس به تن در رو باز کرده بود..خیلی ترسیده بود...
زود موهاش رو خیس کرد مدلش رو به هم ریخت...زورکی با شوخی و فلان  سال رو از پشت سر بغل کرده بودم و می‌گفتم یادته قبلا می‌خواستی فکل درست کنی موهات رو طاق بزنی بابات نمی‌ذاش؟
می‌گف نه این مثل اون نیس. قابل‌مقایسه نیس. چرا نیس؟ چون سن اون موقعِ باباش رو الان داره و به همون فهمی باباش شده؟ خوب فکل و طاق هم حکم این مدل الان رو داره..هیچ اینا رو متوجه نمی‌شه..بچه رو تحت فشار و استرس می‌ذاره...بعد هی تهدید الان زنگ می‌زنم آرایشگره‌ی فلان فلان شده...بچه واقعا فکر آبروشه..غرور هم داره. نمی‌گه نزن..فقط وقتی می‌گه بزنم؟ زیر لب کند و فروخورده می‌گه بزن.
کاملا می‌فهممش.
نمی‌دونم چی‌کار کنم.
به بن گفتم به‌خاطر من مراعات کن...من نمی‌تونم..نمی‌کشم..خسته می‌شم..می‌بینه که چه وضعیتیه با باباش داریم..حالا لازم نیست موهاش رو درست کنه...
دیروز خودم براش اون پیرنه رو گرفتم که روش ستاره هست..اون یکی هم که روش یه گله گرگه.
گفتم دلش می‌خواد بچه..لازم نیست همه تیپ کتابی و شق و رق و بچه مثبتانه‌ی سال پسند رو بزنن حالا...الان اشکم دراومده اصلا.
یه جورایی خسته‌ام.
پیش خونه‌ی ف بودم...کل می‌زدیم..اینا ضبط می‌کردن..دوازده فروردین با سال و اینا قراره بریم یه عروسی بختیاری..از الان زن ف برام لباس آماده کرده..می‌دونم خوش می‌گذره اما حالم تو خونه خیلی می‌گیره..
خیلی.
گفتن باید برای عروسی پسرمون بیای...
یاد یه وقتی افتادم قدیم که کسی می‌گفت صدای کلت رو از بین خیلی از زن‌ها تشخیص می‌دم...پشت دیوار کل می‌زدیم و صدای تیراندازیا بالاتر می‌رفت..
الان اما حالم گرفته‌اس...
زندگی سخته؟
آدمای دوروبرم سختن؟
من دلتنگم؟
چی؟
بن؟
کاش این دوره رو زود رد کنه بن.
نمی‌دونم باید بن با سال بسازه یا سال با بن...نمی‌دونم ..سال با همه مشکل داره انگار. شایدم من خیلی شل می‌گیرم..نمی‌دونم.
الان صداش زدم و بش گفتم خیلی خوش‌تیپه..دس به صورت و گردنش کشیدم و بش گفتم چقدر مدل موهاش بش میاد..بره بلوز نوش رو بپوشه که باباش می‌گه روش پرچم آمریکاس..
یاد تموم اون ستاره‌های داوودی افتادم که ستاره‌ی تو آسمون بودن  و بابام ستاره‌ی داوود می‌دیدشون..و تهدید می‌شدم..
حماقت.

دلم گرفته خیلی.
زندگی من داره برای بن تکرار می‌شه..فقط من سعی می‌کنم مامانم نباشم و اجازه ندم باباش هم بابام بشه..
زن ف می‌خواد از چهارمحال برای پسرش زن بگیره.  گفت از چهار محال یا از یه طایفه‌ی بزرگ عرب می‌خوام چی خوت.
می‌خندم با خودم.
چه حرفا.
من سازگارم...؟ من از کجا بدونم دختر و زن عربی که میاد بین‌تون چقدر باتون بسازه؟ چطور براتون پیدا کنم؟! کی رو می‌شناسم؟

تو برامون پیدا کن..
من با اکثر آدما و قومیتا می‌سازم چون حس می‌کنم ته ته‌اش اینه که شبیه همن...خیلی...مخصوصا این ف اینا. شباهتای عجب و غیرقابل باوری به عربا دارن..ممکنه با هم بسازن یا دشمن شن نمی‌دونم..
وقتی هی می‌گن تو گرمی..تو حیفی..توی بسازی..چیزی ندارم بگم.

فکر می‌کنم حتی برای زنده بودن و موندن حیفم.
من باید تموم شم. محو شم..باید پاک شم..از زندگی خیلی‌ها..از زندگی کلا.

عقب‌رفت

توی ساحل نشسته بودم. موسیقی‌های آیات می‌خوند.لری، فارسی ...خودم عربی بینش می‌شنیدم بی‌کلام ،خراسانی، کرمانجی...هر چی...

نشسته بودم ...گوشی پاشایی می‌خوند...اینم از آیات بود چیزی رو عوض نمی‌کردم ...دنبال چیزی نبودم واقعا ..می‌خوند و رو زمین با سنگا و صدفا نقطه درست می‌کردم.

بعد اومد.

_ چرا باید دور باشی و پشت کنی به ما ؟

دور نبودم ...باهاشون بودم ..کمی فقط دوری می‌خواستم نمی‌دونم چرا.

_دور نشدم که، هستم.

_باید ثابت کنی با ما فرق داری؟ احتیاج به خلوت داری؟تنهایی؟

نمی‌خواستم چیزی رو ثابت کنم.

_فقط نشستم همین.

_اینا چیه می‌شنوی؟ چرا سطح موسیقی‌ات رو ارتقا نمی دی؟

اگه در بود بلند می‌شدم از تو قفل می‌کردم.در نبود.

نقطه‌هایی روی ماسه کشیدم.به هم وصل‌شون کردم پر آب شدند..مربع‌هایی شدند که توشون ...از توشون نمی‌شه فرار کرد.

یه خرچنگ کوچیک برداشتم ...گذاشتمش رو دماغش...پرتش کرد.

شالم رو کشیدم رو سر هر دومون.لبام رو بردم جلو. عقب رفت.بردم جلو. عقب رفت.

شال افتاد.

باز کشیدمش رو صورت‌مون.

غروب پاشیده بود رو سفیدی شال.

شال نارنجی شده بود.

لبام رو گذاشتم رو لباش.

عقب رفت و دور شد.

شال رو گذاشتم رو سرم.

دور شدم.


نانا از من زن تر است.

چون زنها خیلی بهتر از من پیش بینی اش میکنند.

امروز سعاد دم ماشین به من گفت_ زیرلبی و جویده _ که دهنش قرصه نمیگه به باباش رقصیدی؟

گفتم آره نمیگه..گفت بش بگو نگه

گفتم نه حساس میشه

تا سوار ماشین شدیم گفت بابا مامان خیلی رقصید همه تشویقش کردن و همه خوشش ون اومده بود ازش

شاید البته گزارشی از سر شادی بود اما نتیجه این شد که تا دم خونه سال بغ کرد  و سیخ و عین  میخ  به  من  نگاه  نمیکرد

موقع پیاده شدن هم گفت شادی دور ازمن.


اون احساس گناه مداوم

احساس عذاب وجدان همیشگی در قبالشون خشکید انگار 

به خودم نگاه کردم 

انگار کمی آزاد شده ام ...نه؟

امروز اتفاق عجیبی افتاد.

وقتی توی ماشین بودیم ...بی مقدمه حالتی به من دست داد...شبیه نوعی پیام .

نمیدونم یه تلنگر.خیلی ساله دقیقا خیلی ساله از اون سالها گذشته که  ادامه مطلب ...

اون روزی تو مولودی خونه آقام..یکی دو هفته پیش..مادرشوهر زیبا من رو دیده بود...گفته بود ها این دختر زکیه از همه‌اشون قشنگتره و جذاب‌تره..گرمه و فلان..مثل زیبا نیس که دماغش رو گرفته باشه هوا انگار بو بدیم و هیشکی رو حساب نکنه..
این رو بم رسوندن

مادر شوهر مینا هم گفته بود که چقدر این خواهرشون جذابه و فلان....از اون ور مادرشوهر دخترداییم هم گفته بود از همه‌اشون این گرم‌تر و بانمک‌تره..دیدده بودیمش زودتر یا نداده بودنش و...
حالا بماند که من خودم اگر هم اینا میخواستن چطویه نظرم در موردشون...کلا میگم اما..
شما فکر می‌کنید کیا این حرفا رو بم رسوندن؟

خو البته این یعنی تاجی هم نیس که بذاری سرت و از فرط افتخار به خودت بگوزی.

نه.
می‌خوام بگم حالا که این حرفا رو زدن به مادرم..مستقیم به‌اش گفتن مثلا بد نبود بم بگه..
نه تازه نشسته گفته که..
مهم نیس.
اما امروز عصر وقتی سال گف زنگ بزنم بیان و گفتم راستش حوصله ندارم اصلا...حوصله‌ی یه مشت آدم هزاررو ندرام که پر از مشکل و دردن و حتی رسوندن یه تعریف خاله‌زنکانه‌ی عن رو از گوشم دریغ می‌کنن رو هم ندارم...مادرم شب عروسی من انگشتای وسطش برام بالا بود که برو ...الان داره زنگ می‌زنه رفتید بندر فلاسک یه نفره یادتون نره..عین مال خود شهرزاد برای فلانی

یه زمانی فکر می‌کردم یه خبریه حالا اگه مادره دوستت داشته باشه یا بیشتر بخوادت..یا مثلا این‌طور نباشه عیبی کم و کاستی‌ای داری...حالا که دارم با یه چشم دیگه می‌بینم و تازه بیرون رو می‌بینم که ...جایی که غرض و مرض توش نیس...محبتی ..توجهی حس می‌کنه..هر چقدر هم عامیانه و سطحی باشه..می‌بینم..دلیلش هر چی باشه مهم نیس...
اتفاقا خوب هم هس..چقدر خوبه که آدمایی از اون نوع و رده دور باشن ازم...تازه مادر سال که خودم عروسشم هم چیزی تو مایه های همین زنه مامادرمه.

تو یه گروهن.

زیاد حال و حوصله ی فکر کردن به این چیزا رو ندارم..

خوب مادرشوهرای خواهرام نداریدم؟

جهنم...خوشحالم از این بابت.


حالا رفتم حموم و خسته‌ام یعنی اون انرژی‌ای که موقع نوشتن پستای قبلی داشتم خیلی کم شده. بعدازشهر وقتی از بازار برگشتیم ممد و زنش و بچه‌هاش هم اومدن لب یکی از رودهای تقریبا نزدیک این‌جا ناهار با ما. با برادرام در تماسه همیشه و هی آمار می‌گیره. خلاصه که زن و بچه‌اش رو اورد..اومده بودن اینام برای زنش طلا بخرن..من خیلی طلا دوس دارم...خیلی..امروز یه مغازه نصفه نیمه کرکره‌اش رو بسته بود خم شده بودم از زیر کرکره‌ چک می‌کردم چی داره...برادرم گف بیا بریم..نمیر حالا...کشید من رو از پشت سر به طرف ماشین هدایت کرد...
اما ..
آره چه طلاهایی خریده بود برای زنه..سرویسش واااااااااای. می‌مردی می‌دیدیش...هر کدوم از گردلیا یه رنگ..تیره زرد...سفید..روشن..قرمز..همه‌اشونم طلا..توپ توپی...حتی نخواستم بپرسم چند..هر چقدرم می‌گف تعجب می‌کردم و سه می‌شد..هر کاری هم می‌کردم نشون بدم برام مهم نیس و خیلی قیمتش برام معمولیه بالاخره یه جایی لو می‌رف وجنات و سکنات صورتم و داد می‌زد الان مردم از ...غبطه.
بعد مرده بود ازشون عکس نگیریم...نمی‌دونم یه قانونیا مسخره‌ای داره که ناشی از خودعن‌پنداری مفرطه..یعنی مبادا عکس خودش و زنش و بچه‌هاش جایی باشه که دوس نداره و بش بخندیم. در این‌که حتما بش می‌خندیم من و دخترا شکی نیس اما خیلی هم حالا چیز مهمی نیس..خو اسباب تفریح دخترعاموهاته مهیا کردی پوسار عامو.
اما ولش کن بابا.
هیچی دیگه...اصلا معنی تتوی سیاه و ذغالی رو به مقنعه‌ی صورتی نفهیدم...متوجه نشدم به عبارتی گویاتر. خو نیگا منم سبزه‌ام...زنش یه خورده ازم سبزه‌تره اما همه‌اش هم از این  نیس که صورتی به اون جیغی...اون مقنعه‌ی صورتی خاویار با تتوی سیاه تو صورتم برا خودش هر کدوم یه ساز بزنه..بعد من نمی‌دونم زنه چرا برای رضای خدا یه بار رنگ پوست خودش پنکک نمی‌زنه یا ضد آفتاب یا کرم‌پودر...خو بابا رحم کن به خودت زن.
همیشه با نقابی یاسی رنگ به صورت در اقصی نقاط شهر مشاهده شده. امروز تصمیم گرفتم بش بگم بعد فکر کردم ولم کن بابا..به من چه. میاد میگه ها این ادعاش می‌شه و فلان..ملت خو مریض و مُتُوهمن.
بعد همیشه یه درجه روشن‌‌تر از خودش می‌زنه..این خوب ته ریدمان به صورته که خواهر من. همیشه رنگ پوست یا یه درجه تیره‌تر بزن...یا نزن..اصلا نزن بذار طبیعی باشی..لازم نیست حالا آخرین متد جویل مردینیان رو روی صورتت پیاده کنی.
تتوی سیاه...قاب یاسی..مقنعه صورتی..مانتو شخصیتی..شلور جین دمپا و کفش ورزشی..بعد جریان این کفش ورزشی چیه..
خیای اسپرتی یعنی؟ باش راحتی؟ همیشه دو سه سایز از پاش بزرگ‌تره..
واقعا عصبیم می‌کنه دیدنش...بعد حس می‌کنه ته بیزنس وومنه...
ملت دارن با هم حرف می‌زنن...برادرم و سال و شوهرش..این هی بلند می‌خنده با خنده‌هاشون..یعنی لحظه به لحظه‌ی شوهره چک می‌شه..و همراهی می‌شه باهاش در هر کاری که می‌کنه..
بعد شوهره عین تازه به دوران رسیده‌های عقده‌ای هی ماشین عوض می‌کنه...سمند ما رو دید:
مهندس پس چی‌کار می‌کنی تو شرکت که هنوز این بنده خدا رو داری..
مطمئنم حسوده.
مطمئنم.
نمی‌دونم دقیقا به چی اما یه چیزی هس که اذیتش می‌کنه که هر وقت ما رو دیده یه چیی گفته..
امروز یه شال نخی سفید نازک خریدم..زنه حالا از اول جلسه تا آخرش بام حرف نزده ته‌اش گف اینا نازک نیس؟ شوهرت گیر نمی‌ده؟
من کاری به مقنعه‌ی پیش‌دبستانیت دارم که تو کرای به شالم داری؟
حوصله نداشتم چیزی بگم...خودم رو زدم به نشنیدن..بعد شوهرش رف کلی کباب گرف..و اطوار..پسراش غولن...غووووول.
هر کدوم دوبرابر من..سه برابر من..
خلاصه به سال گفتم بگو برن..حوصله ندارم بیان بامون جای دیگه...

هر وقت یادم میاد اون روز شوهره ما رو دید بازار و خودش رو زد به ندیدن و راهش رو کج کرد رف ازش بدم میاد...
راسش ازشون بدم میاد

نمی‌خوام بیان

برادرم اینو نمی‌فهمه ...می‌گه خوب زنش باشه..برادر نداره...فکر کن برادر شوهرته

ولم کن عامو...کدوم برادر...هر وقت برادر واقعی من واقعا برادرم شد بعد پای دیگران رو برای برادری کردن وسط بکش.


شعاد هم من رو دید و چیک و چیک بوسه و : به خدا شهرزاد اونقد دلم تنگ شده بود..اونقد دلم تنگ شده بود..اونقد دلم تنگ شده بود که  داشتم دیونه می‌شدم...به هاشم گفتم الا و للا ببریم خونه‌‎اشون..یعنی دارم دیونه می‌شما...دارم روانی می‌شم برای دیدن شهرزاد

راست یا دروغ من راحت بودم کلی.
خیلی دوس داشتم که اینهمه مدت ندیدمش و از دستش راحت بودم...اما حالا که رفتم هم خوب بود.
کیک و شربت خوردم و حرفای ناموسی بالای شصت سال شنیدم از  زن‌ها و اینا.

بعد رقصیدیم  و رقصیدیم.

بعد باز رقصیدیم...خیلی رقصیدیم...زانوهام و پاهام شروع کرد لرزیدن...فک کنم شبنم زن برادر سعاد از من خوشش نیاد. بهتر با اون فکش که اومده جلو و دندوناش که بینشون چقدر فاصله هس...مرده از حسودی می‌دونم..به درک..مگه من مجبورم همه رو راضی کنم از خودم؟
اتفاقا...شهلا گف سعاد چشمای شبنم به دختر رفته..من فکر کردم یعنی چون معصومه می‌گه..مثلا شبنم معصوم چشماش و فلان..بعد فهمیدم چهار ماهه حامله‌اس و هنوز نمی‌دونن دختره یا پسره...و از حالت چشماش شهلا می‌گه دختره...
انشالا دختر باشه چونش بسوزه.
همین.

وقتی می‌رقصیدم اومد گف فلان جائیا( اهل شهر ما) می‌گن بلد نیستن اما رقص و طرب تو خونشونه..
منم یه کلی زدم...
یه کلی زدم...خورد تو یه جائیش درست.
دوستای لر سعاد اومدن پیشم و کل زدم..
یعنی صدام گرفت بس که کل زدم..عربی..خوزستانی. مصری.عراقی..فارسی لری.خلیجی..
هی کل زدم و هی مادر هاشم گف کفوا و هی شبنم دس به کمر انگار قراره پیغمبر بزائه..گشاد گشاد رف و احیانا از حسودی چسید.

بعد مادر هاشم یواشکی تو گوشم گف خاک تو سر شامسوم...همه زن‌ها چاق می‌شن الا عروس من. کوچیک‌ترین عروسش. واقعا چوبه البته. این رو از روی حسودی به لاغرا نمی‌گم. در واقع دیگه به لاغرا حسود نیستم...اگه بخوام می‌شم اما حوصله ندارم فعلا...هم تو خودن بم خوش می‌گذره هم آقامون اجازه داده فعلا لاغر بمونم.
وللک یه آقامون می‌گم صدتا لرزه می‌افته تو تنم از گفتنش.
خلاصه زنه پشت و رو نداره. این کوچکترین عروسه. یعنی برجستگی و تو رفتگی در حد نامرئی...یه دسمال رقص هم بسته دور جایی که باید باسن باشه و د بیا لرزش.
خو چیه می‌لزونی ؟ استخونا لگن رو؟
من کاری ندارم...اما مادر هاشم گوشم رو خورد..هی گف همه زن‌ها اول لاغر بودن بعد چاق شدن الا عروس من..این البته از اول مخالف بود..پسر کوچیکش خوش بر و روئه..بعد این زنه چهار سال ازش بزرگ‌تره و دختر خاله‌‎اشه ها..معلم ریاضیه و خدایا توبه..نمی‌خوام رو مردم عیب بذارم..یا از قیافه‌ی کسی ایراد بگیرم..اما همیشه من رو یاد این خرماهای دیری می‌ندازه صورتش..دراز و خشک...البته اونا شیرینن..اما اون رو نمی‌دونم..نچشیدم اما بش نمیاد شیرین باشه.
بعد شهلا که خیلی چاقه جواهر رو صدا زد و گف جواهر وجدانا شوهرت وقتی صدات می‌کنه که...(روم نیومد بگم چی گف همه منحرفید می‌دونید..یا منحرف چرا؟ همه الحمدلله و الشکر لله آگاه و مطلیعد) دلش نمی‌سوزه برات که از هم بپاشی؟..مو اگه مرد بودوم دس بت نمی‌زدوم..دلوم می‌سوخ برات..
جواهر هم دس به کمر زد..(جایی که امید می‌رف کمر باشه) و گف: نه چرا بسوزه؟ اتفاقا هر وخ بم دس می‌زنه من می‌گ یوووووووه ابراهیم ولم کن فردا مدرسه دارم..مگه وقتی من رو خواس و گرف چاق بودم؟ با همین لاغری عاشقم شد.
شهلا خندید و وقتی جواهر رف گف ها عاشق گوزت شد...گوزو نِم شاش چی بس به چونش اُ می‌گه عاشقم شد...یکی تو عاشقت شدن و یکی چون بابا بزرگوم.
شهلا همشهریمه.
نگام کرد تایید بگیره.
من هم با دس و دلبازی تایید دادم و اون بم گف شوهر مو گفته دس به رونات نزن...فقط شکمته آب کن..
تو چی؟
گفتم من شوهرم؟ ...شوهرم کاری به ظاهرم نداره. روحم رو دوس داره.
گفت تف تو روحش بس و خندید.
منم خندیدم.
خیلی خوشم اومد. آب رو آتیش.

سرود ابدی ازلی چرابیشتر ندادید رو خوندیم...بعد سال چهار بار بم زنگ زد.
رباب و ناهید گفتن دلش تنگ می‌شه خو بابا...نمی‌تونه رو دوریت...گفتم نه عزیزوم گشاده..نمی‌تونه یه شام بذاره برا خودش..یه چایی بریزه..کونش رو نمی‌تونه بخارونه.
اینا رو خو نگفتم..فقط لبخند شرمگین و ماخوذ به حیا زدم که یعنی حق با شماس.
بعد زن‌ها به آسیه گیر دادن که کجا می‌ری؟ امشب شبِ جمعیه...مردا دمبال ثوابن..و همگی دس رو دهن و اون یکی دس رو روی لپ گذاشتیم و تاییدکنان و شادمان از ته دل خندیدیم.

کلی رقصیدم...کلی. مادر شوهر سعاد گفت ماشالا..کلی با رقیه خواهر هاشم که به نظرم کمی آمادگی تبدیل شدن به یه فاحشه رو داره رقصیدیم...پشتش رو می‌زد بم عمدا و می‌خندیدن..من هم تقلید می‌کردم و می‌خندیدن. تازه منم می‌خندیدم...رقص نور و  بیا و ببین...ساپورتای ضربه‌دری..از این نخا هست..جوراب شلواری؟ هر چی...قرتی‌ترین پیرن ممکن رو پوشیدم...مو آرایش فلان...با نانا رفتیم..نانا چسبیده بود بم و می‌گف بلد نیس برقصه..گفتم نگا کنه یاد می‌گیره...
بیشتر رقصم دچه بود...یه جور بپر بپر عربی..خیلی ناز و ادا نداره...و کمی هم بندری..یه ذره هم رقص عربی بود...رو آهنگای عراقی و کاسوره دچه کردیم..کمی رقص خنجر رقصیدیم...سعاد من رو زد و گف الچلبه اتگول ما عرف.
یعنی سگ( بند، نگارنده) می‌گه بلد نیستم برقصم.
راستش الان هم همین اعتقاد رو دارم. بلد نیستم برقصم..فقط خودم رو دلم می‌خواد تکون بدم  گاهی ملت خوششون میاد از این تکون دادنه. همین.
دختر جاری سعاد ازم فیلم گرف..بعد مادرش زدش و فیلم رو حذف کرد...سعاد گف ووووی فیلمت پخش می‌شه حالا...گفتم بشه...یعنی حالا شکیرا داره می‌رقصه؟ دوتا زن چاق دارن احساس نجوی فواد بودن می‌کنن..یا احساس تحیه کاریوکا بودن دارن....نمی‌شناخت و نمی‌دونست کی‌ان...
اما سر بریدن کیک به خاطر من که یعنی فکر می‌کنن خیلی حالا عرب اصیلی هستم و به اصول عربی پایبندم خوندن سنه حلوه یا جمیل...
بعد دوست سعاد که لره گف به دخترتم هم عربی یاد دادی؟ گفتم ها..گف عزیزم...گف اسم این رقصه چیه؟ گفتم بپر تو هوا کاشی نشکنه...کاشی دونه‌ای صد تِمِنه.. خندید...مف دخترش رو هم تو قالی پاک کرد با دس...به سعاد گفتم..گف می‌خوان قالیا رو بشورن برا عید...
رقیه به نظرم زید داره..هی می‌خواس ازش عکس بگیرن و طوری بگیرن که شکمش نیفته...صدتا عکس گرف و از هیچ‌کدوم راضی نبود..شوهرش هم زیدبازه و روزگارش خوش نیس...
زن‌ها هی داد می‎‌زدن رقیه خوش به حال علی و رقیه نگام می‌‎کرد و دو از چشم زن‌ها کف دسش رو باز می‌کرد و رو به لای پاش غمه می‌کرد یعنی خاک تو سر من..خودش نه. خاک تو سر بدنش..یک جایی از بدنش...ووووی خواهر نمی‌تونم بنویسم بیشتر از این.
منظورای ناموسی داش.
یعنی اگه خیلی عرضه داش ...
از این زناس که فکر می‌کنه اگه شوهرش زیدبازه یه عیبی ایرادی خودش داره اونم کجا و چه جاش...زن بودنش مثلا.
ربطی به این چیزا نداره.
اما اینا رو خو من نمی‌گم..می‌رقصیدم و می‌ذاشتم که رقیه پشتش رو خم کنه بزنه بم و من مثلا پرت شم اون ور و زن‌ها از دور داد بزنن...رقیه خوش به حال علی..چه دویست و شیشی داره.
دویست و شیش هم یعنی یارو دیگه.
پشتی که نمی‌دونم چیه.
از زنها بپرسید من چی‌کار دارم هی حرف بد بزنم.

نمی‌دونم چرا خونه یعنی اتاقم بوی واکس می‌ده اما مهم نیس. الان تو اتاقمم در رو از تو قفل کردم. به عبارتی قلف کردم. و ..
مینا گفته بود. همین چند روز پیش که رو تختش بودیم با زیبا و من سر به سرش می‌ذاشتم و اون سرخ می‌شد..دقیقا پوستش سرخ می‌شد و حرارت زیادی ازش بیرون می‌‌زد بس که خجالت می‌کشید سر یه چیزایی...من تو گوش زیبا به عمد چیزای بلند می‌گفتم و اون ساده‌دلانه مثل پنج سالگی‌اش..البته زیاد هم ساده‌دلانه نه..تخس و قد..مثل اون موقع‌ها می‌اومد می‌گف من هم می‌خوام..من هم می‌خوام..که یعنی به منم بگو..به منم بگید..با من در میان بگذارید رازهاتان را..من که راز خیلی دوس دارم..از قدیم ندیما هم زیبا شریک رازام بود...یکی از رازام این بود که کیوان برادر سارا که لال بود پول دزدیده و باباش چاقو رو گذاشته رو گاز و رو دسش کشیده..یا کاوه برادر سارا خیی خوشکله..چشماش مژه‌هاش فره و برام چشمک زد یه بار..
یا که ..
من به زیبا می‌گفتم و زیبا شورش رو مثل همیشه درمی‌اورد..من فنگ رو می‌نداختم زیبا شاخ و برگ زیادی می‌داد به موضوع و  مینا مرده بود از خجالت ..
بی‌ادبا

بی‌تربیتا..
چقدر خرید..
احمقا

از اینا بمون می‌گفت و ما می‌خندیدیم بش...روز خوبی بود اون روز. اگه سال ی گاگول نمی‌زد تو سر نانا.
زیاد مهم نیس حالا.
آره.
مینا اون روز گفته بود شهرزاد تو چرا (که یعنی چطور) در رو روی خودت می‌بندی؟ ..من خواستم ازت تقلید کنم و نتونستم...سول میاد در می‌زنه و باباش از خداخواسته می‌ندازدش به جونم..تو چی‌کار می‌کنی تو اتاق؟ کسی کارت نداره؟
نمی‌دونستم..یعنی تا حالا به این بعدش فکر نکرده بودم که کسی کارم داره یا نه ...یا چی...
اما دیدم حواس خیلیا به منه و من حواسم نیس...به خودم..به همین در رو از تو رو خودم بستن و مثلا خوندن..فیلم دیدن یا نوشتن..یا هر چی...القصه که الان تو اتاقمم..در از تو قفله..
و می‌خوام براتون بگم که همین الان از جشن تولدِ دخترای هاشم برگشتم.
جایی که درش جمله‌ی : ووووووی رقصه امشب علی ولت نَم‌کنه به وفور شنیده شد.

همه چیز داره خوب پیش می ره اگه نانا خاطره تعریف نمی کرد:

زمانی که نمیدونم کی بوده اومدیم اینجا و خانوم کفش رو مف گذاشته.... و  همه ازش فرار میکردن.

یعنی در حقش بدی کرده بودیم ما.

عدل کی؟ قبل از اوردن کباب به تعریف خاطره پرداخت.تازه غمگین هم هست.

باید میزدم تو سرش الان. اما فقط گفتم خوب حالا بسه دیگه.

عر میزنه چرا دوستم نداشتید اون موقع؟

چه طلاهایی....بوی کبابشم خوبه

میام این شهر زندگی میکنم.

  ادامه مطلب ...

دارم در بازار شهری دیگر  راه میر م و پست می ذارم.

فلاپیا یادتونه توشون مطلب ذخیره میکردیم و می رفتیم کافی نت پست می کردیم.

وقتی زمان دایناسورها وبلاگ داشتیم.

الان دارم راه می رم واقعا.

دوس داشتم مرد بودم حالا.
دلم زن خواست...از این زن به اون زن. هر کدوم یه جوری خوب بودن. هر کدوم برای یه چیزی خوبه. وقتی مردی این حس خوب و شیرینه وقتی زنی حس دیوثی داری اگه مردت این‌کاره باشه و تو نری اون‌جاش رو ببری.
جدای از این لاطائلات هوس کردم مرد بودم حالا...بعد ..
الان حوصلم سر رفت...
دارم فکر می‌کنم خوب باشه از این زن به اون زن..یکی سفید و دیگری سبزه و یکی چاق و دیگری لاغر و ..و یکی شاد و دیگری غمگین و یکی کتاب‌خوانده و دیگری سنتی و خونه‌دار  و یکی فیلم‌بین و دیگری فال‌بین ...اما اگه با زن‌ها خوابیدم بعدش چی‌کار کنم؟ گیریم با همه‌ی اینا...حوصله‌ام سر می‌ره که.
از چی بگم باشون؟
لابد قرار نیس بگیم دیگه. از اون کارا و نخود نخود هر که رفت لانه‌ی خود.
مگر این‌که فکر کنی که غرض از این زن به اون زن پریدن هم‌خوابیه..یعنی این پریدنه رو با اون‌جات انجام بدی نه بال‌هات. مثلا تو( من در این‌جا..منی که مرد شده) زنبوری و  زن‌ها گل...بعد هی با اون‌جات انگار رو فنر نشسته باشی بپری از رو جسم‌هاشون.
دوم..یکی...دوم..بعد..دوم..بعدش..
حوصله‌سربره. همون موقع ..اول اولش..تلفنی حرف زدن و چت‌متاش به نظر بامزه میاد..اما بعد دیش‌دیرین: از اون کارا.
بعد بووووم. ترکیدن همه چی.
همه چی بی‌طعم می‌شه...پس لابد امتحان یه زن دیگه..
نه مرد بودن سخته. حوصله‌ی این بعدش رو ندارم.
تازه زنم هی بیاد حساسیت به خرج بده..من خودم همین‌طوریش درونی خوشحال نیستم از این کارم بعد زنم فکر می‌کنه چی؟
دوستش ندارم و از تموم اون‌ زن‌ها خوشم میاد قلبا نه اون‌جائا...منظورم اینه که هی باید توضیح بدم که من فقط باشون می‌خوابم عزیزم..دوست‌شون ندارم..هی صدای تیز کردن چاقو بشنوم از گوشه‌ای.
زندگیه دارم؟
ولم کن بابا...همین یه تیکه گوشته که بم اعتبار می‌ده..اینم از دس بدم..بشینم چی‌کار کنم؟ بشینم آرزو کنم زن باشم؟
برو بابا.

وی خاطرنشان کرد

وقتی وینستون و جولیا دستگیر می‌شوند. یک جایی هست که دست‌ها را باید بگذارند پشت سر. زیربغل وینستون تمیز و بی مو و زیربغل جولیا مودار و اصلاح نشده است.
به ذهنم رسید که اگر دوست فمنیست و طرف‌دار تساوی حقوق زن و مردی این صحنه را ببیند احساس غبن همواره‌اش معکوس خواهد شد. از این بابت که زیر بغل وینستون بی‌مو است و جولیا مودار. این‌جا معجزه‌ی عکس در علایق این دوستان رخ می‌دهد و فمنیست‌ها طی تظاهراتی خواهان تراشیدن زیربغل زنان جولیاگونه خواهند شد. ژیلت به دست  و چسب پنج سانتی به لب با پلاکاردهایی مردمی، تکه کارتون‌هایی که رویشان نوشته شده بله زیر بغل من و مویش مال من است و چون زنم مجبور نیستم برای رضایت مرد بتراشمش...اما مرد توی فیلم با زیر بغل تمیزش تعمدا  زیر بغل من را زشت و پلشت نشان داده...پس این‌جا هم حق زیر بغلم و مویش خورده شده...و در یک اقدام دسته جمعی به تراشیدن علنی زیربغلشان می پردازند.
و بدین‌سان کلی حق ضایع شده زنده می‌شود.

پی‌نوشت:
در آخر وی خاطرنشان کرد که این یکی از فواید فیلم تماشا کردن و تامل در جزئیات اساسی این فیلم بود.

منظور از بهتر ، بیشتر بود البته.

یک جایی هست در هزار و نهصد و هشتاد و چهار که اوبراین(شکنجه‌گر) وینستون رو می‌بره روبروی آینه و موجودی مفلوک و از هم پاشیده و داغون رو نشونش می‌ده.
 بش می‌گه اگه تو خودت رو بشر می‌دونی..نگاه کن این وضعیت بشریته..این حال و روز آخرین انسانه..و دندونی پوسیده از دهن وینستون می‌کشه بیرون.
- به خودت نگاه کن داری می‌پوسی.
این صحنه توی فیلم هزار و نهصد و هشتاد و چهار خیلی بهتر از کتاب روی من اثر گذاش.

امروز فیلمش رو دیدم.

منظور از بهتر ، بیشتر بود البته.

... ولی همزمان طوری شرطی‌شان می کنیم که به تمام مسابقات قهرمانی میهنی عشق بورزند. ..

آقای فاستر در اتاق تخیله ماند. دی. اچ. سی. و شاگردانش داخل نزدیک‌ترین آسانسور شدند و به طبقه پنجم رفتند.

روی تابلوی اعلانات نوشته بودند: شیرخوارگاه. اتاق شرطی‌سازی نئوپاولوفی.

مدیر، دری را گشود. وارد اتاقی بزرگ، لخت، خیلی روشن و آفتابگیر شدند. نیم‌دوجین پرستار سرگرم چیدن گلدان‌های گل سرخ در یک ردیف طویل بر کف اتاق بودند. شلوارها و ژاکت‌هایشان را اونیفرم‌هایی از ابریشم مصنوعی سفید تشکیل می‌داد، موهایشان را از نظر بهداشتی زیر کلاه‌های سفیدشان پنهان کرده بودند. گلدان‌های بزرگ غرق شکوفه بودند، هزاران گلبرگ، شکفته و به لطافت حریر، مانند گونه کروبیان کوچک بی‌شمار، البته کروبیانی که در آن نور روشن به چشم می‌خوردند، نه‌چندان سرخ‌چهره و آریایی، بلکه به رنگ چینی، یا مکزیکی، یا پف‌کرده بر اثر دمیدن بیش از حد در شیپورهای آسمانی، یا به پریده‌رنگی مرده، به پریده‌رنگی سفیدی بازمانده از مرمر.

هنگامی که دی. اچ. سی وارد شد، پرستارها گوش به فرمان ایستادند. با لحنی مقطع گفت: «کتاب‌ها را باز کنید.»

پرستارها بی سر و صدا دستور را اطاعت کردند. کتاب‌ها طبق معمول در فواصل گلدان‌های گل سرخ باز شدند –ردیفی از کتاب‌های پرستاری به قطع خشتی که هر یک از آنها آدم را به تماشای تصویری خوش آب و رنگ از وحوش یا طیور یا ماهیان می‌خواند.

«حالا بچه‌ها را بیاورید تو.»

از اتاق بیرون دویدند و ظرف یکی دو دقیقه برگشتند، هر یک چرخدستی بلندی را می‌راند که تمام قفسه‌های چهارگانه‌اش که از تور سیمی بود، پر از بچه‌های هشت‌ماه بود، همه‌شان سخت شبیه یکدیگر (معلوم بود که از «گروه بوکانوفسکی» بودند) و همه‌شان (از آنجا که از طبق دلتا بودند) لباس خاکی به تن داشتند.

«بگذاریدشان زمین»

بچه‌ها را پیاده کردند.

«حالا طوری بچرخانیدشان که بتوانند گل‌ها و کتاب‌ها را ببینند.»

بچه‌ها چرخ خوردند و یکباره ساکت شدند، بعد شروع کردند به چهار دست و پا کردن به طرف آن رنگ‌آمیزی‌های پرزرق و برق و آن اشکال خیلی قشنگ و درخشان روی صفحات سفید. هنگامی که نزدیک شدند، خورشید سر از ابر کسوفی زودگذر به درآورد. گل‌ها گویی از شوری ناگهانی که در درونشان افتاده بود، لهیب کشیدند، چنین می‌نمود که معنایی تازه و عمیق، صفحات درخشان کتاب‌ها را فراگرفته است. فریادهای کوچک هیجان و غلغل و غریو شادی از سفوف کودکانی که می خزیدند، برخاست.

مدیر دست‌هایش را به هم مالید و گفت: «عالی است! انگار از روی قصد دارند این کار را می‌کنند.»

حالا چابک‌ترین چهار دست و پاکننده‌ها به هدفشان رسیده بودند. دست‌های کوچکشان را با تردید دراز کردند، گل‌های تغییر‌شکل‌داده را لمس کردند، گرفتند، پرپر کردند، و اوراق تذهیب‌شده کتاب‌ها را مچاله کردند.

مدیر صبر کرد تا با شادمانی غرق کارشان شدند. آن وقت گفت: «خوب تماشا کنید.» و دستش را بالا برد و علامت داد.

سرپرستار که آن طرف اتاق ، کنار صفحه کلید، ایستاده بود اهرمی کوچک را به پایین فشار داد.

صدای انفجاری شدید برخاست. سوت خطر به صدا درآمد، تندتر و باز هم تندتر شد. صدای دیوانه‌کننده زنگ‌های خطر برخاست.

بچه‌ها تکان خوردند و جیغ کشیدند، صورت‌هایشان از وحشت گلگون شد.

«و حالا» مدیر فریاد کشید (چون سرو صدا کرکننده بود)، «حالا می‌خواهیم درس را با یک شوک ملایم الکتریکی به خوردشان بدهیم.»

باز دستش را تکان داد و سرپرستار اهرم دوم را فشار داد. آهنگ جیغ بچه‌ها تغییر کرد. زوزه های تشنج‌آمیزی که اکنون می‌کشیدند، حالتی نومیدانه و دیوانه‌وار یافت. بدن‌های کوچشکان کش و قوس می‌امد، دست و پاشان، گویی بر اثر تکان خوردن سیم‌های نامرئی، تندتند می‌جنبید.

مدیر به عنوان توضیح بانگ زد: «ما می توانیم تمام آن ردیف را شوک برقی بدهیم.» آن وقت به پرستار علامت داد و گفت: «ولی همین قدر کافی است.»

صدای انفجار قطع شد، زنگ‌ها از صدا افتاد، سوت خطر با نواخت تدریجی خفه شد. بدن‌هایی که پیچ و تب می‌خوردند آرام شدند، و به این ترتیب زارزار و زوزوه بچه‌های دیوانه‌وش بار دیگر شیون طبیعی ناشی از وحشت عادی تبدیل گردید.

«گل‌ها و کتاب‌ها را دوباره بهشان بدهید.»

پرستاران اطاعت کردند. بچه‌ها جلوی گل‌ها، به محض دیدن آن تصاویر خوش آب و رنگ پیشی و قوقولی قوقوی خروس و بع‌بع بره سیاه، از ترس کز کردند، صدای زوزه‌شان ناگهان زیاد شد.

مدیر پیروزمندانه گفت: «تماشا کنید، تماشا کنید.»

کتاب‌ها و صداهای بلند، گل‌ها و شوک‌های برقی –حالا دیگر از این قرینه‌ها در ذهن کودکان، آشتی‌جویانه به هم می‌پیوستند، و پس از دویست بار تکرار همان درس یا درس مشابه آن، به نحوی جدایی ناپذیر توأم می‌شدند. آنچه انسان را به‌هم می‌پیوندد، طبیعت از جدا کردنش ناتوان است.

«آنها با آنچه روانشناسان معمولا از نفرت «غریزی» از کتاب و گل می‌گویند، بار می‌آیند. انعکاس‌ها همیشه مشروط است. بچه‌ها در تمام عمر از شر کتابخوانی و گیاه‌شناسی در امام می مانند.» مدیر رو به پرستاران کرد. «دیگر ببریدشان.» بچه‌های خاکی‌رنگ که هنوز هوار می‌کشیدند، بار چرخدستی شدند و بیرون رفتند، و پشت سر خود بوی شیر ترشیده و سکوتی بسیار مبارک‌پی را بر جای گذاشتند.

یکی از شاگردان دست بالا کرد، و هر چند خوب می‌فهمید که چرا نباید اجازه داد افراد طبقه پایین وقت جامعه را با کتاب تلف کنند و اینکه همیشه این خطر وجود دارد که مطالعه کردن، بعضی از انعکاس‌هایشان را به نحوی نامطلوبی نامشروط کند، مع‌هذا … بله، او در مورد گل‌ها چیزی سرش نمی‌شد. چرا باید به خودمان دردسر بدهیم تا کاری کنیم که دلتاها از نظر روانی نتوانند گل‌ها را دوست بدارند؟

دی.اچ. سی با حوصله توضیح داد: اگر بچه‌ها را وادار کنیم که با دیدن گل سرخ جیغ بکشند، به دلایل سیاست کاملا اقتصادی است. در گذشته نه چندان دور (حدود یک قرن پیش)، گاماها، دلتاها و حتی اپسیلون‌ها، طوری شرطی می‌شدند که گل ها را دوست بدارند –گل‌ها را به طور اخص و طبیعت وحشی را را به طور اعم. هدف این بود که ترغیب بشوند تا در هر فرصت مناسب به اطراف و اکناف مملمت بروند و به این ترتیب وادار بشوند تا وسایل حمل و نقل را مصرف کنند.

شاگرد پرسید: « پس وسایل حمل و نقل را مصرف نمی کردند؟»

دی.اچ. سی پاسخ داد: «چرا، زیاد هم می کردند. ولی فقط همین.»

خاطرنشان کرد که پامچال‌ها و مناظر یک عیب عمده دارند: اینکه بیهوده‌اند. عشق به طبیعت که نمی تواند هیچ کارخانه‌ای را بگرداند. باری، غرض این بود که عشق به طبیعت در میان طبقات پایین منسوخ شود، عشق به طبیعت منسوخ شود، اما نه تمایل به مصرف وسایل حمل و نقل. چون بالاخره باید مرتبا به گوشه و کنار میهن می‌رفتند، ولو اینکه از آن نفرت داشته باشند مشکل، یافتن دلیلی برای به مصرف رساندن وسایل حمل و نقل بود که از نظر اقتصادی موجه‌ار از صرف علاقه به پامچال و منظره باشد. این دلیل چنان که بایست شد.

مدیر به اینجا رسید: «ما توده‌ها را طوری شرطی می‌کنیم که از میهن متنفر باشند، ولی همزمان طوری شرطی‌شان می کنیم که به تمام مسابقات قهرمانی میهنی عشق بورزند. در عین حال به صرافت این موضوع هستیم که تمام مسابقات میهنی استفاده از وسایل ساخته و پرداخته را ایجاب می‌کند. پس به موازات مصرف وسایل حمل و نقل، کالاهای صنعتی را هم به مصرف می‌رسانندو آن شوک برقی روی همین اصل است.»

شاگرد گفت: «حالا فهمیدم.» و غرق تحسین، ساکت شد.

دنیای قشنگ نو 
کپی پیست مطلب از سایت یک پزشک


روزِ کون مبارک.
بعد آدم مثلا مادرش یا پدرش کونشون گنده باشه باید به اونام تبریک بگه؟

بابا روزت مبارک.

مادر روزتون مبارک.
روز چی‌‍‌تون؟

امگشتم سوخت..نشستم روز اختراع می‌کنم.

سال حتی یه تبریک گیرش نمیاد برای روزی که در پست قبلی نوشتم.حتی یه کلمه. یه حرف.