بچه ها. خراب شدند روم تو ماشین ...بوی عطر مرد جلو سر م را به درد آورده این بو رو توی عبا و لباس مردهای عرب حس می کرده ام ...روغنی و قهوه ای سرگیجه میگیرم ازش
به اش می گفتند بت السودان وعیدهای فطر وقتی زن و مر دها خم میشدند من را ببوسند حسش میکردم و سر م درد می گرفت
راننده دارد مسافر را که تا حالا فکر میکردم عرب باشد_ به خاطر این عطر _گول میزند انگار
_ نبریش پاسگاه ها ....شماره ات چنده؟ فامیلت چیه؟
مسافر میگوید.
_بختیاری هستی؟ خو تو که بختیاری هستی می دونی چرا به بختیاری میگن بختیاری؟
مسافر با گوشهای سوخته و گوشی ساده ؛ میخندد فقط.
_نمی دونی؟
مسافر را می بینم از توی آینه میخندد و پوست لبش را می کند با دست.
_ نبریش پاسگاه ها ...هیچی بت نمیدن شماره امه یادداشت کن...مجدی هستم ...
مسافر یادداشت می کند توی گوشی ساده.
_چن سالته؟
_ پنجاه و هف دنیا اومد م
_نه بابا خیلی شکسته ای..من گفتم پنجاه و هف سالته مثلا
مسافر میخندد .
_کجا می ری خواهر
_سه را تپه
مسافر این را میگوید.
راننده برمیگردد نگاهم میکند و بعد به مسافر ..
_با خواهرمون بودم
و می خندد. می زند روی فرمون آرام ومیخندد ...گوگوش را بلند میکند و میگوید کجا خواهر؟
میگم کجا.
راننده به مسافر نگاه میکند.
روی صورتش خنده دارد هنوز.
_نبریش پاسگاه گفتمت چرا...سی خوم ایارش.
راننده عرب نیست. لر هم نیست.به لری این را گفته که نشان دهد دوست مسافر است.
مسافر پول میدهد.
من هم.
دست نانا را میگیرم.
به بن میگم دررو ببند
مسافر میگوید: ایبرومس پاسگا .
می خندم که لحظه ی آخر حرفش را زده...نه اش را گفته.
میخندد و دور میشود.
راننده چیزی میگوید که نمیشنوم.
هنوز سرم از عطر گیج است.
و حالا توی ماشینی دیگرم...و نمی دانم چه را می خواهد ببرد پاسگاه.
امروز می گفت جایی بنویس که بدانی نمی خوانند.
آنجا شبیه چیزی هستی که باید باشی.
آنجا شفا پیدا میکنی.
حوصله ندارم پیر و مراد و استاد داشته باشم.
اما آنهمه که جدی گفت و جدی دلیل آورد...
یخ کردم و بی حس شدم.
غمگین.
شاید او_ کسی که حوصله ندارم داشته باشم_ راست میگفت.
خندیدم..
دیدم از غذا که حرف میزنم از عشق حرف میزنم آخه.
چندتا مرد عرب هم بودن که اینا رو جدا میکردن..ماهی برای قلیه پرسیدم چی داش. سنگسر داش..پرسیدم چند گف کارت نباشه تو مشتری هسی و دوتاش رو برداش نشست پاک کردن. حوصله نداشته باشم بایستم میبرم خودم پاک میکنم اما سر سنگسر سفت و سخته و زور میخواد بریدنش..قدیم به برادرم که الان آخوند شده میگفتیم سنگسر..خیلی کلهی سفت و سختی داشت..بعد کل وزن ماهی به سرشه..خورده نمیشه اما انگار آدم حیفش میاد بندازتش دور. پس حرفهای باید پاک شه..از کمر بازش کنی آت آشغالش رو بنداز دور..بعد دو نیمهاش کنی و از سر شروع کنی حالت کالباسی بریدن..تیکه تیکه کردن..فلساش هم باید بگیری..یه چاقو دیدم بندر خوراک این کارا. صد تومن میگف. نداشتم حالا. دفعههای بعد.
سال غرهاش رو زد بم سر آستین مانتوم و موهام و شلوارم و بوی عطرم و....وقتی برگشتم تو ماشین نشستم و گفتم خودت برو اصلا اصرار که بیا و ...حوصلهاش رو نداشتم...دعوا بالا گرف و مرد عرب که ازش بدم اومد و تو دلم طرف کوروش بودم زنگ زد پسرعموهاش اومدن..
کوروش یه ذره بود..
مرد بندری...نشس تند تند برامون فلس کندن...کوروش بلند گف مو همی جام جایی نمیروم..بگوشون بیان.
به مرد بندری گفتم تا کتککاری نشده ماهیام رو بده...له نشه زیر دس و پا..گف نه نمیذاروم دعوا شه...با چشم دنبال برادرش گشتم....برادرش از خودش جوونتره...این یکی رو دیدم موقع اس ام اس دادن حالات صورتش شبیه محتوای متن اس ام اسش میشه..انگار آدمی که قراره اس ام اسش رو بگیره تو گوشیش روبروش نشسته..انگار با خود گوشی حرف بزنه..از این گوشیای نوکیای قدیمی داره...خودشم درشته و شکم داره...ساطور رو محکم میکوبید رو تخته ..هنو اولی رو تمیز نکرده بود که یه وانت اومد..سهتا مرد ازش پیاده شدن..
یکیاشون زود گف إی؟..إی خو معلومه تخم نداره..
کوروش بلند شد..گردن کشید..رفت جلو: چی میگی؟..دعوا سر دویس سیصد تومن بود انگار..
عربا قلدری کردن.
تهدید کردن شلوغش کنن و باز آدم بیارن...مرد بندری به پسر خوش چشم و ابرویی که خیلی شبیه عربا بود اما بندری صحبت میکرد گف قاسم، جان تو، بیا اینایه پاک کن حالا دعوا میشه برا مو هم بد میشه..
قاسم گف: ها تو خو سوءاستفاده میکنی با إی کومت مال تمیز کردنی؟...مرد بندری نرفت و ..وقتی عربا دور کوروش رو گرفتن داد زد:
هاااااا مرتضی قلدری نکنآآآ...مو اینجام...و ساطور رو کوبید محکمتر از قبل.
یه علامتی داد بشون مثلا.
و زیر چشمی نگام کرد و گف خاک توسِرش اگه بخواد از اینا بترسه..
از قاسم پرسیدم میگو چن؟ گف چند و گف اگه تمیز کنه کیلو دو تومن میگیره..میگوها رو نشون داد: پلنگیه...سیاهه.
راس میگف تازه بود..کمراش رو نمیگرف..تمیز میکرد..
مرد بندری بلند شد رف و عربا رو آرام کرد..کوروش قاتی بود...سیگار تو کون سیگار میکشید و هی میاومد میگف خواهر برای شما کیلو یازده..چیزی که نمیدونستم چیه و قیمت نکرده بودم ازش..که مثلا خونسرده و داره کارش رو میکنه.
بعد برمیگش شور میگرف و مرد پیرن سبز مغز پستهای هلش میداد عقب..که درگیر نشه..
مردا که رفتن مرد بندری خیلی تمیز ماهی رو آماده کرده بود و گذاشته بود تو نایلکس و کوروش ازم پرسیده بود زبون نخواسی خواهر؟
سرم رو تکون دادم که یعنی نه و به سال گفتم از مرد بندری بپرسه میگو داره؟ که اگه پول کم اورده باشم بعد بیارم...قاسم که میگو میفروخ جابهجا شد که لابد اینا پس چیه؟ میگو نیس؟!..مرد بندری که عربی حالیش بود گف فردا میگو خواهر..
قاسم نق و نوق کرد که باید برم..کی اینا تمو شه.
مرد بندری گف برو..تو خو زَنَک زنگت ایزنه.. زی نری کتک خَردی..برو کتک بَخَر.
کوروش شیر شده بود که من اندازهی طایفهاش پول دیدم ..قاسم گفت: وِ ِ ِ ِ ه! خوشبحالت کوروش..
- نه قاسم مو از حرف زدنش بِدُم اومد..پولشه همی امشب میبرُم...
قاسم میگو پاک کرد باز و گف: جیگرمی تو کوروش..زندگیمی..
کوروش محل نداد و سیگارش رو کشید.
زنهای کنارم با شالهایی روی دماغ گفتن بیچاره لابد باهاش یه وقتی درددل کرده که زنش بش زیاد زنگ میزنه..اینم داره میگه که زنش کتکش میزنه..خیلی زشته حرفش.
من عبام رو کشیدم رو آستینای کوتاه مانتوم و وقتی نگام کردن گوشه چشم نازک کردم.
هنوز دلیلش رو نفهمیدم چرا. معمولا زیاد از این کارا نمیکنم.
زنها گفتن چی ببرن برای سرخ شدن..گفتم از خود مرده بپرسن..مرده هم دساش رو با یه پارچه که تو دسای بزرگش گم شده بود پاک کرد و گف تو خو مشتریمونی خواهر..بشون بوگو چی بِرا چی خوبه..
یه ذره گردنم رو بالا گرفتم گفتم این برای سرخ کردن خوبه..این کباب..اینم قلیه..
بعد نمیدونم چرا خاطرهی خونهی بیژن تو ذهنم زنده شد. یه سری بود که اول ازدواجمون(چقدر از اون روزا متنفرم) رفتیم خونهی دوست سال کرج. ترک بودن. زنه ازم پرسید قلیه رو چطوری میپزن. من به عمرم قلیه نپخته بودم. گفتم هم مثل خورشسبزیه فقط جای گوشت ماهی داره..
تاکید کرد چندبار که جدی؟ و من خیلی هم مطمئن بش گفتم همینه که میگم..حتی پرسید لوبیا بریزم؟ گفتم ها چرا نریزی..فقط جای گوشت ماهی بریز.
بعدش به مادرم گفتم و مادرم گف روم سیاه پَ چرا؟ بش گفتم پ چرا؟! سئوال کردن داره؟ برا اینکه تو خونهات یه بار نذاشتیمون پشت قابلمه بگی یه تخم مرغ درست کنید..تنها کاری که کردیم این بود که مقنعه بکشیم تا بالا ابرو که ثابت کنیم برات دختر خوبی هستیم..با هیشکی نیستیم..شاید تو یا شوهرت ازمون راضی باشیم و موفق هم نشدیم..و تو دس از سرمون برنداری.. تو بمون بگی جنده..یه سال با شوهرمون بلد نباشیم بخوابیم و تو شب عروسی خون مرغ بیاری بگی بریز رو ملافه تو که دختر نیستی..اینقدر مطمئن بودی یعنی از خربا و خلاف بودنمون..مو اونقدر پپه و خر..
رنگش پرید گف تقصیر بابات بود..
جون خودت.
حالا خیلی مهمه یعنی کی مقصره...تهاش یارو رف فقط جای گوشت ماهی ریخت و اسمش شد قلیه.
مرد بندری کیسه رو داد بم..پولش رو دادم..کیسه رو گذاشتم تو زنبیلی که از شهرمون برای خرید ماهی گرفتم..قشنگه. راهای صورتی داره..از لب شط خریدم. از پیرزنی که شبیه بیبیام بود...بوی خوب میداد.
بار آخر که رفته بودم خونه بابام..عرقچین بابام رو بوییدم...چقدر بوی خوبی میداد..خدایا سکرآور..اصلا بدنش همیشه بوی خوب میده وقتی نزدیکش میشی....بوی عرقشم خوبه..بوی موهاش..بوی لباساش..
حواسم نبود گفتم چقدر بوی بابام خوبه..
مادرم برگش نگام کرد: آآآآآآآ. یه جور دس انداختن. فقط تو همی چیزا زرنگ هست و بود. هی ترسیدیم یه وقت نگه: آآآآآ. ما بخوایم از خودمون دفاع کنیم که بخدا راس میگم ادا و اطوار نیس.
یک آوایی مثل اینکه باز این ادا دراورد..یا..مسخره کردن...یه مشت بچه رو با خودش همراه میکرد حال آدم رو میگرف.
قبلا بود میگفتم تو هم بوی خوبی..یه خوبی الکی یا راسکی میگشتم پیدا میکردم میچسبوندم بش که حس نکنه ..نمیدونم چی حس نکنه....اما الان...؟
-بابامه که همیشه بوی خوب میده..همیشه پیرناش رو میشستم و قبل از شستن بو میکردم..هر روز حموم میرف و عطر میزد و عطر رو دوس داش.الانم دوس داره.
عرقچین رو گذاشتم رو چوب لباسی و گفتم بابام هر روز حموم میرف..مرد به اون قشنگی..حیف شد. میتونس چه زنی داشته باشه.
مادرم بعد فین و فین راه انداخته بود که چه تیکهای بارم کرده دخترت..بابام میخندید تا اشکش بیاد و میگف بزغاله عوض شدی.
برام مهم نبود..نه فین و فین زنه و نه تشویق مرده.
سال ایستاده بود و از دماغش مو میکند.
یادم افتاد دیروز بش گفته بودم بوش رو دوس دارم وقتی عرق کرده..خیلی مردونه و خوبه..پدرانهاس حتی...گفته بود من نه دوست ندارم....بوی عرق تو مثل وقتیه که ولیپور میاد پیشم..باید بلند شم پنجرهها رو باز کنم بوی تریاک و هروئین و شیشه میده..
خودم رو بو کردم...نمیدونم بوی تریاک و هروئین و شیشه و خشخاش چطوریه... اما بوی خفیف روغن بدن نینی میدادم.
حالا داش مو میکند از دماغش..وقت دیگهای بود میگفتم نکن مَرد زشته.
الان فقط علنی کف دستم رو گرفتم رو به صورتش و غَمّهاش کردم و رد شدم و رفتم تو ماشین.
بقیهی مردا دیدن یا ندیدن نمیدونم...مهم نبود...بعد اومد تو ماشین دس گذاش رو دسم..دسم رو کشیدم:
همین الان داشتی مو میکندی از دماغت..دس بم نزن چندشم میشه.
- چته با من؟ کارت زشت بود..اگه دیده باشن
- هیچی...دوس ندارم دسم بزنی..همین الان به دسام کرم زدم قبل از اینکه بیایم و نرم و خوب و خوشبو شدن..
- برای همین باید بدیاشون
- چی عینی؟ درست نشنیدم؟ باید؟ گِلیللیلیلیلی....بیا اینم کِل خوشحالی از صلابتت...حسنه پیرزن یادت به خیر که از خوردن بامیه سیر نمیشدی..بیا ببین که یاد گرفته بگه" باید".تف کردم تو یقهام..:
-یوماااااا...اسمالله عینی...مردم از ترس ازت..ووووییی اینطوری نگام نکن که غش میکنم..یوما...گلبی...یوما..گلبی..یوما گلبی اش بی گلبی..
- یعنی چی؟
- یعنی برو خونه..غذا رو گازه.
- خو یعنی چی ؟
حوصله ندارم بش بگم یه ترانهی خیلی قرتیونه و لودهاس این.
سرم رو میچسبونم به شیشه. فردا قلیه درست میکنم برای نانا. خیلی دوست داره.
خودشم دیگه نمیپرسه.
مثلا :
شهرزاد
چایت را نوشیدم و زندگی بر من چون چشمهایت زوزه کشید.
الان به سال گفتم چی میخوام...برام یه شعر بگو.
این را سرود:
تخمه خوردن چشمانت را دوست دارم.
چه میبینی در چشمانم ای شهرزاد؟
چه میبینی جز عشق به دندانهایت؟
آخرش هم سینه زد و گفت :
عمی وین ادری؟
شعری قشنگ.
برام گریه میکنه و زیر نور شمع شعر مینویسه.
خیلی استفراغناکه نه؟
چه میدونم خوب....به نظر قشنگ میاومد
شانههایت مجابم میکند
در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانههاین همچنانم تشنگی میدهد
در بستری که عشق
..
این ادامهاش بود.
بوی پیرهنت
اینجا و اکنون
کوهها در فاصله سردند
دست در کوچه و در بستر حضور مانوس حضور تو را میجوید...
هیچی نشسته بودم و شعر بالا از رادیو پخش شد.
همینطوری نوشتمش.
انگار قشنگ بود.
امیدوارم درست شنیده باشم کلمات رو. کلا میگردم تو شعرها.
اشعار یعنی.
- اسماعیل.
- چه ربطی به سمیلو داره پس؟
- اسماعیلو بوده احتمالا اولش..
نانا در هنگام تناول آش رشته فرمودند:
_کدوم ؟
بعد هم ترکش خورد
لابد همچین جایی بوده
همچین ظلماتی با زن و بچه
چسبیده به هم ...یه گوله از ترس و اضطراب و عشق و ....خون.
دخترا یه عکس دادن که توش مادرم ایستاده به نماز...پوتو پسر زیبا هم دویده...مادرم لبخند مادربزرگانه به لب بدون چادر و با ماکسی گل گلی ایستاده نماز بخونه ظاهرا و نگاش به پوتوءه....لحظاتی در خشوع نمازش تامل کردم لبخندی ناخواسته اومد رو لبم.
بعد اومد.
_ چرا باید دور باشی و پشت کنی به ما ؟
_دور نشدم که، هستم.
_باید ثابت کنی با ما فرق داری؟ احتیاج به خلوت داری؟تنهایی؟
_فقط نشستم همین.
یه خرچنگ کوچیک برداشتم ...گذاشتمش رو دماغش...پرتش کرد.
شالم رو کشیدم رو سر هر دومون.لبام رو بردم جلو. عقب رفت.بردم جلو. عقب رفت.
شال افتاد.
غروب پاشیده بود رو سفیدی شال.
شال نارنجی شده بود.
لبام رو گذاشتم رو لباش.
عقب رفت و دور شد.
شال رو گذاشتم رو سرم.
دور شدم.
نانا از من زن تر است.
چون زنها خیلی بهتر از من پیش بینی اش میکنند.
امروز سعاد دم ماشین به من گفت_ زیرلبی و جویده _ که دهنش قرصه نمیگه به باباش رقصیدی؟
گفتم آره نمیگه..گفت بش بگو نگه
گفتم نه حساس میشه
تا سوار ماشین شدیم گفت بابا مامان خیلی رقصید همه تشویقش کردن و همه خوشش ون اومده بود ازش
شاید البته گزارشی از سر شادی بود اما نتیجه این شد که تا دم خونه سال بغ کرد و سیخ و عین میخ به من نگاه نمیکرد
موقع پیاده شدن هم گفت شادی دور ازمن.
اون احساس گناه مداوم
احساس عذاب وجدان همیشگی در قبالشون خشکید انگار
به خودم نگاه کردم
انگار کمی آزاد شده ام ...نه؟
امروز اتفاق عجیبی افتاد.
وقتی توی ماشین بودیم ...بی مقدمه حالتی به من دست داد...شبیه نوعی پیام .
نمیدونم یه تلنگر.خیلی ساله دقیقا خیلی ساله از اون سالها گذشته که ادامه مطلب ...
همه چیز داره خوب پیش می ره اگه نانا خاطره تعریف نمی کرد:
زمانی که نمیدونم کی بوده اومدیم اینجا و خانوم کفش رو مف گذاشته.... و همه ازش فرار میکردن.
یعنی در حقش بدی کرده بودیم ما.
عدل کی؟ قبل از اوردن کباب به تعریف خاطره پرداخت.تازه غمگین هم هست.
باید میزدم تو سرش الان. اما فقط گفتم خوب حالا بسه دیگه.
عر میزنه چرا دوستم نداشتید اون موقع؟
دارم در بازار شهری دیگر راه میر م و پست می ذارم.
فلاپیا یادتونه توشون مطلب ذخیره میکردیم و می رفتیم کافی نت پست می کردیم.
وقتی زمان دایناسورها وبلاگ داشتیم.
الان دارم راه می رم واقعا.
...
منظور از بهتر ، بیشتر بود البته.
آقای فاستر در اتاق تخیله ماند. دی. اچ. سی. و شاگردانش داخل نزدیکترین آسانسور شدند و به طبقه پنجم رفتند.
روی تابلوی اعلانات نوشته بودند: شیرخوارگاه. اتاق شرطیسازی نئوپاولوفی.
مدیر، دری را گشود. وارد اتاقی بزرگ، لخت، خیلی روشن و آفتابگیر شدند. نیمدوجین پرستار سرگرم چیدن گلدانهای گل سرخ در یک ردیف طویل بر کف اتاق بودند. شلوارها و ژاکتهایشان را اونیفرمهایی از ابریشم مصنوعی سفید تشکیل میداد، موهایشان را از نظر بهداشتی زیر کلاههای سفیدشان پنهان کرده بودند. گلدانهای بزرگ غرق شکوفه بودند، هزاران گلبرگ، شکفته و به لطافت حریر، مانند گونه کروبیان کوچک بیشمار، البته کروبیانی که در آن نور روشن به چشم میخوردند، نهچندان سرخچهره و آریایی، بلکه به رنگ چینی، یا مکزیکی، یا پفکرده بر اثر دمیدن بیش از حد در شیپورهای آسمانی، یا به پریدهرنگی مرده، به پریدهرنگی سفیدی بازمانده از مرمر.
هنگامی که دی. اچ. سی وارد شد، پرستارها گوش به فرمان ایستادند. با لحنی مقطع گفت: «کتابها را باز کنید.»
پرستارها بی سر و صدا دستور را اطاعت کردند. کتابها طبق معمول در فواصل گلدانهای گل سرخ باز شدند –ردیفی از کتابهای پرستاری به قطع خشتی که هر یک از آنها آدم را به تماشای تصویری خوش آب و رنگ از وحوش یا طیور یا ماهیان میخواند.
«حالا بچهها را بیاورید تو.»
از اتاق بیرون دویدند و ظرف یکی دو دقیقه برگشتند، هر یک چرخدستی بلندی را میراند که تمام قفسههای چهارگانهاش که از تور سیمی بود، پر از بچههای هشتماه بود، همهشان سخت شبیه یکدیگر (معلوم بود که از «گروه بوکانوفسکی» بودند) و همهشان (از آنجا که از طبق دلتا بودند) لباس خاکی به تن داشتند.
«بگذاریدشان زمین»
بچهها را پیاده کردند.
«حالا طوری بچرخانیدشان که بتوانند گلها و کتابها را ببینند.»
بچهها چرخ خوردند و یکباره ساکت شدند، بعد شروع کردند به چهار دست و پا کردن به طرف آن رنگآمیزیهای پرزرق و برق و آن اشکال خیلی قشنگ و درخشان روی صفحات سفید. هنگامی که نزدیک شدند، خورشید سر از ابر کسوفی زودگذر به درآورد. گلها گویی از شوری ناگهانی که در درونشان افتاده بود، لهیب کشیدند، چنین مینمود که معنایی تازه و عمیق، صفحات درخشان کتابها را فراگرفته است. فریادهای کوچک هیجان و غلغل و غریو شادی از سفوف کودکانی که می خزیدند، برخاست.
مدیر دستهایش را به هم مالید و گفت: «عالی است! انگار از روی قصد دارند این کار را میکنند.»
حالا چابکترین چهار دست و پاکنندهها به هدفشان رسیده بودند. دستهای کوچکشان را با تردید دراز کردند، گلهای تغییرشکلداده را لمس کردند، گرفتند، پرپر کردند، و اوراق تذهیبشده کتابها را مچاله کردند.
مدیر صبر کرد تا با شادمانی غرق کارشان شدند. آن وقت گفت: «خوب تماشا کنید.» و دستش را بالا برد و علامت داد.
سرپرستار که آن طرف اتاق ، کنار صفحه کلید، ایستاده بود اهرمی کوچک را به پایین فشار داد.
صدای انفجاری شدید برخاست. سوت خطر به صدا درآمد، تندتر و باز هم تندتر شد. صدای دیوانهکننده زنگهای خطر برخاست.
بچهها تکان خوردند و جیغ کشیدند، صورتهایشان از وحشت گلگون شد.
«و حالا» مدیر فریاد کشید (چون سرو صدا کرکننده بود)، «حالا میخواهیم درس را با یک شوک ملایم الکتریکی به خوردشان بدهیم.»
باز دستش را تکان داد و سرپرستار اهرم دوم را فشار داد. آهنگ جیغ بچهها تغییر کرد. زوزه های تشنجآمیزی که اکنون میکشیدند، حالتی نومیدانه و دیوانهوار یافت. بدنهای کوچشکان کش و قوس میامد، دست و پاشان، گویی بر اثر تکان خوردن سیمهای نامرئی، تندتند میجنبید.
مدیر به عنوان توضیح بانگ زد: «ما می توانیم تمام آن ردیف را شوک برقی بدهیم.» آن وقت به پرستار علامت داد و گفت: «ولی همین قدر کافی است.»
صدای انفجار قطع شد، زنگها از صدا افتاد، سوت خطر با نواخت تدریجی خفه شد. بدنهایی که پیچ و تب میخوردند آرام شدند، و به این ترتیب زارزار و زوزوه بچههای دیوانهوش بار دیگر شیون طبیعی ناشی از وحشت عادی تبدیل گردید.
«گلها و کتابها را دوباره بهشان بدهید.»
پرستاران اطاعت کردند. بچهها جلوی گلها، به محض دیدن آن تصاویر خوش آب و رنگ پیشی و قوقولی قوقوی خروس و بعبع بره سیاه، از ترس کز کردند، صدای زوزهشان ناگهان زیاد شد.
مدیر پیروزمندانه گفت: «تماشا کنید، تماشا کنید.»
کتابها و صداهای بلند، گلها و شوکهای برقی –حالا دیگر از این قرینهها در ذهن کودکان، آشتیجویانه به هم میپیوستند، و پس از دویست بار تکرار همان درس یا درس مشابه آن، به نحوی جدایی ناپذیر توأم میشدند. آنچه انسان را بههم میپیوندد، طبیعت از جدا کردنش ناتوان است.
«آنها با آنچه روانشناسان معمولا از نفرت «غریزی» از کتاب و گل میگویند، بار میآیند. انعکاسها همیشه مشروط است. بچهها در تمام عمر از شر کتابخوانی و گیاهشناسی در امام می مانند.» مدیر رو به پرستاران کرد. «دیگر ببریدشان.» بچههای خاکیرنگ که هنوز هوار میکشیدند، بار چرخدستی شدند و بیرون رفتند، و پشت سر خود بوی شیر ترشیده و سکوتی بسیار مبارکپی را بر جای گذاشتند.
یکی از شاگردان دست بالا کرد، و هر چند خوب میفهمید که چرا نباید اجازه داد افراد طبقه پایین وقت جامعه را با کتاب تلف کنند و اینکه همیشه این خطر وجود دارد که مطالعه کردن، بعضی از انعکاسهایشان را به نحوی نامطلوبی نامشروط کند، معهذا … بله، او در مورد گلها چیزی سرش نمیشد. چرا باید به خودمان دردسر بدهیم تا کاری کنیم که دلتاها از نظر روانی نتوانند گلها را دوست بدارند؟
دی.اچ. سی با حوصله توضیح داد: اگر بچهها را وادار کنیم که با دیدن گل سرخ جیغ بکشند، به دلایل سیاست کاملا اقتصادی است. در گذشته نه چندان دور (حدود یک قرن پیش)، گاماها، دلتاها و حتی اپسیلونها، طوری شرطی میشدند که گل ها را دوست بدارند –گلها را به طور اخص و طبیعت وحشی را را به طور اعم. هدف این بود که ترغیب بشوند تا در هر فرصت مناسب به اطراف و اکناف مملمت بروند و به این ترتیب وادار بشوند تا وسایل حمل و نقل را مصرف کنند.
شاگرد پرسید: « پس وسایل حمل و نقل را مصرف نمی کردند؟»
دی.اچ. سی پاسخ داد: «چرا، زیاد هم می کردند. ولی فقط همین.»
خاطرنشان کرد که پامچالها و مناظر یک عیب عمده دارند: اینکه بیهودهاند. عشق به طبیعت که نمی تواند هیچ کارخانهای را بگرداند. باری، غرض این بود که عشق به طبیعت در میان طبقات پایین منسوخ شود، عشق به طبیعت منسوخ شود، اما نه تمایل به مصرف وسایل حمل و نقل. چون بالاخره باید مرتبا به گوشه و کنار میهن میرفتند، ولو اینکه از آن نفرت داشته باشند مشکل، یافتن دلیلی برای به مصرف رساندن وسایل حمل و نقل بود که از نظر اقتصادی موجهار از صرف علاقه به پامچال و منظره باشد. این دلیل چنان که بایست شد.
مدیر به اینجا رسید: «ما تودهها را طوری شرطی میکنیم که از میهن متنفر باشند، ولی همزمان طوری شرطیشان می کنیم که به تمام مسابقات قهرمانی میهنی عشق بورزند. در عین حال به صرافت این موضوع هستیم که تمام مسابقات میهنی استفاده از وسایل ساخته و پرداخته را ایجاب میکند. پس به موازات مصرف وسایل حمل و نقل، کالاهای صنعتی را هم به مصرف میرسانندو آن شوک برقی روی همین اصل است.»
شاگرد گفت: «حالا فهمیدم.» و غرق تحسین، ساکت شد.
دنیای قشنگ نو
کپی پیست مطلب از سایت یک پزشک