فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

از وقتهای خالی.

توی ماشین آهنگ بی کلام مونامور پخش میشه. تو ترافیک جاده اییم....ناهار نخورده و خسته اییم از دعوای ظهر.

کامیونهای بغلی دود میدن و بوق  

سال  اخم کرده...ب نانا میگم سرت رو نبر بیرون.

پفک نمکی میخورم و این وقت رو می سپرم ب ذهن.

از وقتهای خالی.


بوربا

گاهی صابون لوکس صورتی بخر. گاهی عود صندل روشن کن. گاهی اسفند دود کن. گاهی همراه ساندویچ بندری نوشابه‌ی سیاه شیشه‌ای ایستاده بخور. گاهی سیگار باریک نعناعی بکش.
گاهی توی دلت بگو شهرزاد.

یکی از فیلم‌های  سال هشتاد و نه رو می‌دیدم. نانا صدام زده بود برم عکساش رو ببینم با بن که هر دوشون خیلی خوردنی بودن. خانه‌ی برادر سال دعوت بودیم برای صبور. همه بودند. همه. بچه‌ها شلوغ می‌کردند. سال فیلم می‌گرفت..همه حرف می‌زدند. بلند. من فقط می‌خوردم..آن‌هایی که آن موقع بچه نداشتند حالا دوتا دارند..بعضی‌ها سه تا دارند..بعضی‌ها...
سال دوربین به دست می‌گوید بعضی‌ها حرف نمی‌زنند. تو بگو یه کلمه...فقط می‌خورند.
پدرش می‌خندد و می‌گوید خوب می‌کند نوش جانش.
مسعود از ته سفره می‌گوید سکوت سرشار از ناگفته‌هاست.
من هم‌چنان سرم پایین است و ماهی و برنج با دست می‌خورم.
امشب دقت کردم در اکثر فیلم‌ها و عکس‌ها اگر خودم عکاس یا فیلم‌بردار نبوده‌ام مشغول خوردن بودم..یه لقمه گوشه‌ی لپمه..یا قاشق طرف دهان..یا ..
چه کنیم...چی بهتر از این؟

پوتو رو برده بودم شسته بودم. جیش کرده بود..گذاشتمش تو هال تا برم براش پوشک بیارم پوشکش کنم. قبلش هم یادش داده بودم قاشق بگیره دستش..چیز میز الکی بخوره..پنج دیقه نشد تا برم پوشک بیارم و برگردم..دیدم قاشق یه بار مصرف رو گرفته دستش و اون‌جاش رو که کشف کرده شروع کرده با قاشق مثلا تناول کردن.

ظهر یادش داده بودم دم گربه رو بخوره. یه گربه‌ی خزی چرکولک دارن که زیبا فکر کنم یه بار نشستتش مال بچگی سینو که خودم براش خریده بودم..اینم فکر کرده دمه اون‌جاش.. چیه...هر چی  بود قاشق رو می‌زد به خودش و سر تکون می‌داد و  می‌گفت اإممممم آم نام.
فکر کردم روی ایوب سیاه با تخمایی که می‌ندازه..و پوشکش کردم. زیبا رفته بود بیرون و وقتی اومد و براش تعریف کردم اینم خودش رو می‌زد که نکنه نشانه‌ی دیوث بودنه مثل باباش. گفتم زیبا آروم بشین الکی نشانه مشانه درنیاره..بچه کشف کرده یه چی لا پا داره همین.
حالا مادرش روش یه اسمی گذاشته که نمی‌شه گفت چیه اما هر دفعه اون صحنه یادم میاد بازم می‌زنم تو صورتم می‌گم روت سیاه ایوب...با بچه‌هات

ممنون:)

آدمها میگذرند
آدمها از چشم هایم میگذرند
و سایه یکایکشان
بر اعماق قلبم می افتد
مگر میشود
از اینهمه آدم
یکی تو نباشی
لابد من نمیشناسمت
وگرنه بعضی از این چشم ها
این گونه که میدرخشند
میتوانند چشم های تو باشند!

- تصادف خوبیه

- تصادف که خوب و بد نداره

- می‌تونس بدتر باشه

همیشه می‌تونه بدتر باشه.

از فیلمِ پریدن از ارتفاع کم


خانم دکتر(روان‌پزشک یا هر کسی که قرص می‌نویسه): یادته قبلا که قرص می‌خوردی چقدر حالت خوب بود؟
- حالم خوب نبود فقط یادم رفته بود چقدر حالم بده.


فیلم پریدن از ارتفاع کم

ادبیات موهبتی است که به‌وسیله‌اش قصه‌ی خودمان  را طوری تعریف می‌کنیم که انگار قصه‌ی دیگران باشد و قصه‌ی دیگران  را طوری تعریف می‌کنیم که انگار قصه‌ی خودمان باشد.

روی تخت برگشتم.

بوی عود اتاقم.بخارهای معطر حمام. عطر قهوه‌ی بغل تخت.

صدای فیروز.

لباس نرم و بلند 

فیروز می‌خونه:خذنی بعینیک و اهرب ایها القمرُ.

ای مهتاب من را با چشمهایت بردار و فرار کن.

دود خنک و معطر سیگار را می‌دم تو یقه‌ام ...تنم سرخوش و شیطان سرفه می‌کند.




عروسی بودیم. پیش زن هاشم. با دخترش دستمال بازی کردیم. لباس‌ها رنگارنگ بود. رقص‌‍: پای چپ جلو..پای راست جلوی پای چپ..سه بار..یک چرخ کامل..حرکت دستمال‌‌ها سمت بالا و بعد پشت سر..نگاه به روبرو.. بردن دستمال سمت بالا و یک نیم قر با کمر..
رقصیدیم.
چقدر رنگ‌ها قشنگ بود...کلی رنگ و کلی دامنِ پرچین رنگارنگ.
کلی دستمال هفت رنگ.
من و بهار رقصیدیم.
حرکت دست‌ها کامل نبود. انگار بخواهی حرکت قبلی را ادامه بدهی بعد یک‌هو برمی‌گردانی در جهت مقابل. حرکت دست‌ها این بود.  همه چیز قشنگ و خوشکل بود. هوا خوب.
خواننده چیزهایی خواند.
صدا بلند بود...توی حیاط بود..
بعد عربی زدند. لرزش تا نیمه کمر..خم می‌شدند تا عقب...
مادر داماد موهایش را مثل یال اسب بسته بود بالای سرش موهایش را گرفت دستش و چرخاند دور سرش...خودش چرخید..خوشحال بود...چندبار چرخاند..موها را دورانی می‌چرخاند گرد سر.
کل زدیم.
بلند. بلند.
خندیدیم.
با سعاد و دوست‌هاش و فامیل‌هاش.
به من دستمال دادند.
رقصیدیم. اولش نگاه کردم. زود یاد گرفتم.
دوست داشتم.
‌اگر می‌شد توی این فضاها بمانم و دور شوم از همه چیز...از همه‌ی چیزهایی که بعدش پیش می‌‌آید..از نگاه اخم‎‌دار سال به من از بین زن‌ها...از این‌که سربند بستم و نرسیدم عکس بگیرم بس که هول کردم از دست تلفن‌های سال که برویم.
لباس زرد..درخشش.
با سعاد..این‌جا قاتی‌اند با هم..توشمال دارند...کیفچی هم دارند..
رقصیدیم تا نانا گفت سال عبصانی می‌گوید برویم.
دویدم دم در: چیه لبت رو عین این دهاتیا رنگ کردی؟ پررنگه...زیر چشمات رو چرا سیاه کردی؟ این چیه پوشیدی...
داد بود. بلند.
اشکم آمد..رنگ‌ها ریخت روی صورت
چه‌ام شد؟
نمی‌دانم.
داد بود شاید که بلند بود..خشن بود زیاد برایم..خسته شده بودم..فکر نمی‌کردم کار بدی کرده باشم و اگر کار بدی هم کرده باشم به او ربطی نداشت
سعاد آمد توی اتاق عوض کردن لباس پرسید می‌روی؟ گفتم ها.
گفت شوهرت عصبانی بود که با ما رقصیدی؟ گفتم فکر کنم..نمی‌دونم..کمکم کرد لباس پرچین را دربیاورم..زرد و طلایی.
دید گریه می‌کنم: ناراحتم کردی...برم بگم بمونی؟ به‌خاطر من؟
-نه.
تند تند پاک می‌کنم اما اشک بند نمی‌آید.
خوب چرا؟
چی شده بود؟
خسته شده بودم؟
یا کنده شدن از کمی خوشیِ ساده‌دلانه ..
لباسم را پوشیدم..سعاد بم گفت باز هم عروسی هست. می‌برمت. ما فامیل لر زیاد داریم...فامیل عرب داریم..حتی فامیل کرد...عروسی کردها هم خوبه...رفتی؟ دست هم رو می‌گیرن...شونه تکون می‌دن...رفتی؟..عروسی عربا رو رفتی؟ کیفچی‌ها رو دیدی؟...فامیل پدرِ هاشم هم لرن..تو عید عروسی داریم..می‌ریم...همه‌جا هم می‌رقصیم..قول...بوسید من را.
انگار بچه باشم.
گفتم باشه. یک مشت به قول خودشان مشکل گشاد که ریخته بودند بالای سر عروس داماد داد دستم. گذاشتم توی کیف.
رفتم توی ماشین. سال گفت گریه نکن. مهربان شده بود حالا. نگاهش نکردم..اشک‌ها تند تند تند تند..تند تند تند..تند..سر می‌خوردند روی صورت..روی گردن..بالای سینه محو می‌شدند..رو به آینه پاک کردم..سورمه..رژ..لپ‌ها را.
- پاک نکن دیگه..نگفتم پاک کن خوب..قشنگ بود..می‌گم خودت گلی خوشکلی...عین زن‌های این‌جا خودت رو درست نکن...بعدشم حوصله‌ام از هاشم سر رفت..هی پیشم قلیون می‌کشه. برای بن بدآموزی داره..رنگ زرد جیغه. جلب توجه می‌کنه. طلاهای بدلی اینا رو بستی به خودت که چی؟
چیزی نمی‌گویم.
سرم و صورتم می‌رود روی شیشه‌ی خنک. سرم تق تق می‌خورد به شیشه.
تاریک است بیرون. می‌راند سمت خانه‌ی پدرم.
جایی که خیلی دوست دارد بیاید..و من را هم بیاورد.

هله هله دانی اُ هله هله دانی

خواهرم برای برادرم شام درست می‌کرد...برادرم رفت بالای سر قابلمه ..اعتراض کرد که چرا این‌طوری بریدی؟ گرد؟ چرا اریب نبریدی؟ بلد نیستی؟

این چه طرزشه...اصلا من دمپخت می‌خوام.

خواهرم نق زد و برادرم لگد پروند...بشقاب رویی رو با سوسیساش پرت کرد تو ظرفشویی. داغ بود و دستش سوخت و مشت زد به دیوار..لگدی به دیوار و گفت خاک تو اون سرت..دلت خوشه شوهر داری؟

مادرم لنگ لنگان نزدیک شد و خواهرم داشت با گریه تند تند اس ام اس می‌داد. لابد به شوهرش. گزارش این‌که چی شنیده و چه کرده..و داد و بیداد این‌که خیلی مظلومه و..
مادرم نزدیک شد و گفت برو گمشو...از خونه برو گمشو...هر چیزی می‌خوای بخوری برو بیرون کون بده و بخور.

برادرم خندید.

نگام کرد. نگاش نکردم. بالای صفحه رو تا زدم که بعد باز بخونم.
نزدیک شد.

- نیای این‌جا ور ور کنی مورتون حوصله ندارم. الانم مجبورم بمونم وگرنه نمی‌موندم..
خندید.

- نسخه‌ی شماره‌ی دوی مادرم..زکیه‌ی جوان‌تر..عصر بت گفت نجوا اومد. یعنی مادرش. ..خودش می‌گه شهرزاد عین مادرمه.

- خو باشه تبریک...برو حالا حوصلتون رو ندارم.

- نمیای بام جزیره؟ زار دارن..سحر جادو..سر کتاب...

- نه

- چرا؟..دعای محبت..برو سوره‌ی شونزده قرآن رو ببین. اینا راسته

- مبارک.

- چندتا دوست سیاهپوست دارم خوراک جن و اینا...ببرات پیدا می‌کنن کی برات درست کرده..فقط باید با مرد بری...اعتماد ندارم به‌اشون زن بفرستم پیششون..خون خروس جوان می‌خوان..اسم مادرت..

- باشه خواستم برم دعای پاره کردن کون دشمن بگیرم خبرت می‌کنم

می‌خنده.

- اعتقاد نداری؟! ...

- چرا دارم. برو بذار ببینم می‌تونم این رو تموم کنم. باید تحویلش بدم.

- منم یاد گرفتم

- آفرین

- بذار نگاه کنم تو چشمات

- بفرما..زود نگاه کن دمت رو بذار لای کونت و زحمت رو کم کن

می‌خنده: بی‌‌ادب..باید یه دعا بدم برات بنویسن فحشات کم شه..برای مادرت هم

تو چشمام نگاه می‌کنه:  بالا نگاه کن..خوب...یکی رو دوس داری که ساله...غم داری که تقصیر پدر مادرته...حیف شدی که تقصیر شرایطه...
دیگه چی؟ یه برادر داری که بش فحش می‌دی و اون الکی تحملت می‌کنه..

انگشت وسط بلند کردم. عمودی: متشکرم...برو بمیر حالا.

انگشتم رو گرفته و می‌خواد خم کنه طرف عقب و دلش نمیاد. می‌خنده و رو شکمش ضرب می‌گیره..: هله هله دانی اُ هله هله دانی..
کتاب رو باز کردم.
مادرم میاد.
- دیدی چه فحشایی به خواهرت داد؟ خدا رو خوش میاد؟ خونواده شوهرش سیدن..نمی‌ترسه ازشون..باش حرف بزن..بگو گیر نده بش داره می‌ره دیگه.

الانم انگشت وسط بلند کنم؟

نه.
نمی‌شه.

نگاش می‌کنم.
اگه شبیه بودنم به این آدم محرز شده هیچ دلِ خوشی درباره‌اش ندارم. خدا نکنه باشم.

انگشتم لای کتابه..نمی‌بیندش کسی. عمودی.
می‌خونم: هله هله دانی...اُ هله هله دانی.
می‌رم سمت باغچه می‌شینم. این‌جا تنهام.

کی برگردیم؟


زن‌های کوچه نشستن. بیس زن هستن. روز به روز بر تعدادشون افزوده می‌شه. در خونه‌ی زیبا رو که می‌زنم مامان‌کریم، خانم تاسمانی می‌گه مامان‌سینو اصلا در رو باز نمی‌کنه...البته خدا قوتش بده..مدرسه می‌ره اُ سرش شلوغه..بی‌چاره بچه کوچیک هم داره...گوشیش هم پیشش نیس..بیشتر وقتا  گوشیش می‌ره زیر اون میز کامپیوتره که تو پذیراییه...بچه‌اش می‌سُرونتش و خودش خبر نداره...بعضی وقتا هم تو کیفش رو بی‌صدا می‌ذارتش که بخوابه....یه بارم تو سبد صورتیه‌ بود که تو آشپزخونه توش سیر می‌ذاره..
زن حاجی با تکون دادن سر تایید می‌کنه.
هر دوشون دل می‌سوزنن که  گناه داره..شاغله. مامانِ حسنه می‌گه ها بی‌چاره خسته می‌شه...بعد خیلی بی‌ربط جمله‌ای رو آخر می‌گه که باید اول می‌پرسید: با مامان‌حسین کار داری؟ سرم رو میارم پایین یعنی ها.
-خواهرشی؟
جواب نمی‌دم. خانم تاسمانی می‌گه ها..شبیه‌اشه..نشناختیش؟ ...من از دور شناختمش خواهرشه.
زنِ حاجی می‌گه نه مثل هم نیستن..این شبیهِ مادرشه..از دور که دیدمش عبا به سر فکر کردم مادرِ مامان‌حسینه.
به زیبا زیاد فحش می‌دم تو دلم. از این‌که با اینا قاتی شده..از این‌که ربع ساعت دم درایستادم و باز نمی‌کنه..از این‌که سه‌تا خط داره و هیچ‌کدوم روبرنمی‌داره..از این‌که شماره خونه‌اش عوض شده و ندارمش..از این‌که..از این‌که..صدای زنگ خونه رو نمی‌شنوه یعنی؟

به برادرم م‌گم بپر.
از رو دیوار بپر...می‌گه نمی‌تونم..سیم خاردار داره..نمی‌بینی؟

می‌خوام برگردم..اما رمز وای‌فای خونه رو گوشیمه و پیام از دم در می‌تونم بدم بش.. نت‌شون از تو کوچه دریافت می‌شه.
می‌نویسم:  در رو بیا باز کن...
هی جای سه نقطه فحشه که بش می‌دم.
صدای دویدن میاد..و در باز می‌شه.. کمی ترسیده می‌گه شرمنده جاروبرقی روشن بود.
می‌رم تو و به برادرم که رسونده بود من رو می‌گم برو به سلامت..زن‌ها سر تکون می‌دن برای زیبا و زیبا می‌گه جلسه هنوز برگزاره..؟ عضو جدید نداریم؟..می‌گم خودت بهتر می‌دونی از هیئت امناشی.
می‌رم تو اتاق و بش می‌گم چه می‌کنی تو خونه که دو ساعت طول می‌کشه در رو باز کنی؟ ها؟ راستش رو بگو...
می‌خنده.
- نکبت.

گوشیش رو می‌گیره رو به صورتم و دمپایی رو فرشی می‌زنم بش ..می‌دوه و می‌خوره وسط کتفش..می‌گه لر..با لرا گشتی نشونه‌گیریت خوب شده..جای دمپایی رو می‌ماله و بم گلدون ِشمعدونی رو نشون می‌ده که برام خریده.
زود می‌میره..حیفه..
بعد صدای جیغ میاد ..مکث و داد و بیداد زنی.
به زیبا نگاه می‌کنم و نگران دنبالش می‌دوم که طرف در دویده..
 می‌رم دم در ..چادر تو کوچه‌اش رو می‌ندازم طرفش که سرش کنه..زنِ حاجی میاد طرف‌مون..
- وووی...
صدای کر کر زن‌ها بلنده...از هر طرف صدایی بلنده. خیلی بلند.

یه همهمه‌ی عمومی پر از سر و صداس. جیغ و ویغ و خنده و هیجان.
زن حاجی به زیبا می‌گه : نبودی...خوب شد نبودی..ما همین‌طوریشم از ... یر مردا خسته‌ایم..انداختیمش رو دوشمون و حراجش کردیم...مرده اومده طرفمون..زیپش رو باز کرده و نشون‌مون داده ...بدآب و ررررنگ....زشت.
بعد فریبا که بش پرید و خواست بزنش کردتش تو او گفته خو چیه نیستش دیگه جیغتون از چیه. دیگه نیستش.
زن‌ها ماجرا رو که از دهن زنِ حاجی شنیدن بلندتر خندیدن..
احساس توهین بم دست داده و جزئیات صورت زیبا شماتت‌آمیزه..زیبا می‌گه کجا رفت؟ خو می‌زدنیش.

- نه بابا چی بزنیمش...همه توش موندیم که چرا إی کاره کرد..تا فریبا فحشش داد و بلند شد براش گذاشت رفت..
- شاید خل‎وضع بود

- نه والا هیچی‌اش نبود..تف تو رو کسی که باش می‌خوابه..اگه کسی رو داش که باش بخوابه که..

من فکر کردم قبلا توی یکی از کتابای روانشناسی خونده بودم این کار یه جور بیماریه. که بعضی مردا و حتی زن‌ها دچارشن. نشون دادن آلت جنسی به جنس مخالف یا بچه‌ها در بعضی موقعیت‌های بی‌ربط.
اسم بیماری چی بود؟ یادم نیومد. اسم کتاب؟ اونم.
به زن‌ها نگاه می‌کنم که ریسه رفتن از خنده..
زنی حاجی می‌گه: چه رنگی هم..خدا توبه...سیاه عین صورت مامان‌کریم و می‌خنده..
نمی‌تونم فکر نکنم خو اون‌جای آدمه دیگه..کروات که نیس که رنگ و وارنگ باشه..یعنی حالا مشکل‌تون اینه که خوش و آب رنگ نبود؟..نچسبید بتون تماشاش؟
منتظرم زیبا بیاد و میاد.
می‌گه حقشونه..لابد رو دل یارو نشستن...می‌خواد بره خونه وفا نمی‎ذارن...آمار می‌گیرن..
- واقعا؟

- ها بابا..رو دلش نشستن..عین خار شدن تو گلوش..احتالا زیدِ وفاس.

- تو گلوش نه...تو گلوش خار نشدن.
- خو دیگه..بد نبود سمتشون هم بشاشه..آمار همه چی رو دارن و می‌گیرن..
- به نظرم این بیماریه..

- شهرزاد خیلی خارجی فکر می‌کنی...هیچم نیس..اینا از صبح تا نصف شب تا نزدیک اذان صبح کونشون پهنه تو کوچه..سیر نمی‌شن..یارو خواسته این‌طور اعتراضش رو نشون بده

- چقدرم هم مشت محکمی کوبیده تو دهنشون

- زده تو راهِ.. اساسی.
- جلوم فحش نده ها

- آخی عینی..بمیرم برات که فحش نمی‌دی تو

- زن حاجی تو رو خدا دردش آب و رنگش بود..

لیوان دم نوش رو می‌دم دستش...بیا بخور..خوش و آب و رنگ شده

- بدش بابا..نبود هم نبود...من عادت دارم به بد و آب و رنگی..
ایوب در و باز می‌کنه و می‌گه سلام..صورتش سیاهِ سیاه شده از گرما..سرم رو می‌اندازم پایین. فکرم رو خونده خواهرم..دم نوش تو دهنم رو نمی‌تونم قورت بدم از خنده..سرم رو تکون می‌دم یعنی سلام.

ایوب می‌گه جلسه‌ی تو کوچه دوبرابر شده ..شلوغ بود..چتونه خفه نشید از خنده..

زیبا لیوان دم نوش رو می‌گیره تو هوا..جلوی نور..بم می‌گه کدره لامصب...رنگ قیر.

بلند می‌شم می‌رم که نخندم...بی‌حیا شدیم زیاد دیگه..ایوب می‌گه باز گرم شد سوختیم زیر آفتاب..روز به روز سیاه‌تر می‌شیم.

زیبا می‌گه ضدآفتاب بزن عزیزم.

دسم رو می‌ذارم رو پیشونی‌ام..از تو اتاق خوابش صداش می‌زنم: زیبا می‌شه بیای؟

می‌ترسه بیاد بزنمش.
از همون‌جا می‌گه خودت میای؟..
- نیا..

صدای ایوب رو می‌شنوم: بلند شو برو پیشش. کارت داره.

- نه عزیزم بذار یه لیوان آب بدم بت...رنگ و روت برگرده..خیلی سوختی...بد و آب رنگ شدی.

سرم رو می‌کنم تو بالش.

فکر می‌کنم به این‌که مردا خوابشم نمی‌بینن بعضی جمله‌ها معنیش چیه.
ایوب سرفه می‌کنه.
زیبا می‌گه شهرزاد بیا پیشمون...تنها نشین.

عمرا برم.
کتاب رو باز می‌کنم..کجا بودم؟
چرا این‌جا نمی‌تونم کتاب بخونم؟
مطالعه‌ستیز می‌شه جو انگار.



داشتم سیستم رو تمیز میکردم از ورد این رو پیدا کردم.حوصله ای داشتم اون روزا ها.

خوجِسُّون 

پست را نمی‌دانم چه‌طور شروع کنم. با سلام و صلوات بر روح پر فتوح بنیان‌گذارِ... یا با لعن و نفرین دشمنان اسلام یا هر چه.

اما قاف گفت مهم نیست چه‌طور شروع کنی مهم ادامه هست.

مگر به شما نگفتم؟ آها یادم آمد وقت نشد. نرسیدم. بریدم. بریدنَم.کجایم را؟ دُمم را. حیف. دم رووایی(روباهی ِ لری) خوشکلی بود. گاه از ته‌ام می‌کندمش می‌گذاشتمش عین کروئلا دویل  دور گردنم وقتی سیگارم را با چوب باریک می‌کشیدم.

به‌هرحال الان دارم با ناخن‌هایی بسیار بلند که در دست راست به رنگ خاکستری مرده و در دست چپ به رنگ زرد فسفری خیلی جیغی می‌باشند برای شما قلم هم که نه دکمه می‌زنم.

الان آخرین جرعه‌ی چایی‌ام را سرکشیدم. در پای راستم دوتا لنگه جوراب و در پای چپ سه‌تا لنگه روی هم دارم شاید چون خواستم رنگ جوراب‌ها با هم هماهنگ باشد.

راستی پرانتز باز کنم که کارگر سال به فسفری می‌گوید: فِ‌س‌فِری.

چُونُم چرا( چه می‌دونم چرا به لهجه‌ی سابق‌الذکر)

*تسقیر إی همساده‌هامونه که مو إی جوری شودوم. همه چیایه چَپِکونی إی‌گوم. مو قبلن *نافرِنگ گپ نمی‌زدوم. اصن یه چی بودوم سی خوم. ها. تفاخَرم  نی‌کُنوم. مو خو جام تی بهش معلیمه شوما برین یه *فرکی سی *جَندَم خوتون إی کنین.

نگا نگا چه‌جوری پارازیت می‌ندازن ریمون..بیا می‌خواستم بنویسم رومون شد ریمون. ریم سیا.

ریم به عربی یعنی آهوی ماده...که می‌دونین کیه..إهم..سرفه می‌گیره آدم رو هی.

بذگریم که وخته ذگره.

ها.

دیگه این‌که چی براتون بنویسم دوس دارین؟

حرف و حدیث زیاده‌ن.

صبح باغبون اومد. می‌گف *تَه مَند پیلمه إی‌خوام خانم مهندز..بش خیلی آروم و خواهرانه گفتم: بابا باغبون، مهربون، با دین و ایمون، فداکار، بشین کمکم کن نخودیا رو با نخ کاموا ببندیم،  پیلتم می‌دم...زورکی نشس...همین‌طوری روبروم نشسته بود هیچ‌کاری هم نمی‌کرد...منم چمپاتمه زدم نفسم در نمیاد..هی حواسم به دامنمه..هی حواسم به نمی‌دونم کجامه...دیدم اوردمش زل بزنه بم نه که کمک کنه..زنگ زدم مهندز گفتم چقد باید بدی..گف به کی؟ گفتم کرم خاکی آقای چی دیگه..گف بش نده چیزی هر چی بوده دادیم دیگه پول چیو می خواد بگیره؟ در همین اثناء یکی از غازای آقای ت *چِرنید... آقای چی از عوالم نشئه‌گی خودش بیرون کشیده شد و به قول عربا گومَز، یعنی که پرید و ازم پرسید: *پ چِس بی؟! یعنی غاز را چه شده بود که چنین نعره برآورد.. گفتم از من می‌پرسی؟ تو خو باید بهتر زبونشونو بلد باشی که...خلاصه همین‌طوری نگام می‌کرد جریَت(این دیگه از خومه:جرات) نداشتم بش بگم مهندز چی گفته..گفتم عصر بیا با خودش حرف بزن...شنیدم گف:

کی از إی خُجِسون نمی‌دونم چی شده برَم ...فکر کردم والا راسّه *خجستونه که تو شدی باغبونم...

معنی:

تسقیر: تقصیر

نافرنگ: نافرهیخته

فرک: فکر

جندم: جهنم

ته‌مند: باقی‌مونده به گمونم یا همون ته‌مونده لابد

چرنید: نمی‌دونم. شنیدم سال در مورد ممد چاخان به کار می‌بره. شاید نعره زد.

پ چس بی؟: پس چش بود یا چش شد؟

او را چه شده بود که چُنین بانگ برآورد؟

-آه پدر..آیا این فریاد خیانت است که می‌شنوم؟!.. صدای پای مادر را بر برآمدگی نشیمن‌گاه عمو..بله..بله..من صدای پا را بر نشیمن‌گاه عمو خوب به خاطر دارم..آه..چه دردی..چه شقاوتی...همه‌ی این‌ها از زن بودن مادرم است؟

چگونه بر او ببخشایم و به جرم این‌که مرا به این خیانت‌گاه اعظم آورد و چَقو در کومش ننهم؟!

که حتی جمله‌ی معروف خویشم را الان به عربی -که از نویسنده یاد گرفتم- هم اگر بگویم سرانجام‌ش به نشیمن‌گاه عمویم خواهد رسید..که:

 أکون أو لا أکون..که بودن یا نبودن...ببینید چه پر است از ک.و.ن.

متن: قسمتی از تراژدی" أُملت در میانه‌ی هویت" اثر شاولی‌پیر که پایان غم‌ناکش با غرق شدن شاپری محبوبه‌ی همی املت در میانه‌ی فلان و اینا تموم می‌شه. جمله‌ی معروفی هم داره:

فرموده که:

ار قمارباز  نگُ به خایَم از غصه ایمیره...نه الکی اینو همین‌طوری چون خایه داش گفتم.

که اگه قمار باز نگه به بیضه‌ام از غصه خواهد مرد.

فرمود که:

الص کار مادر که پدر رهگذرهَ..یعنی که اصل و اینا کار مادرته باباته خر کی باشه..منظور این‌که مامانت نجیب باشه بابات حالا خواس ...

یه حرف آخری هم زد و بعدش مرد که فرمود:

غین پتی و قمه،خرسواری و چکمه.

یعنی که ماتحت برهنه و بقیه‌اش که مفهوم.

ها. علیه‌الرحمه یه تیاترایی می‌نوشت. انگار فقط خارج هملت داره. بابا بیاین داخل ببینین چه خبره. غرب‌زده‌اییم دیگه.

ناگفته نماند خدابیامرز قبل از تیاترنویسی خردزدی هم می‌کرد سی ترفیح.

خوجِسُّون: لابد خوزستان.

من به فال نیک گرفتم‌ش شایدم ادبیات امروزی داش یارو و لفظ خجسته‌خونه رو در مورد منزل و باغچه‌ی ما به کار برده.

به قول اونایی که دستور زبان رعایت نمی‌کنن پُربی‌راه هم نمی‌گف.  اگه منظورش همون بود.

راسی ضاد.قاف که خودت می‌دونی کی هستی، مگه نگفتی مادربزرگت ازشونه؟ بیا یادم بده باشون اختلاط بیشتری بکنم. از تِی‌نایی در بیام: تنهایی. همین‌جا بگم خلاص کنم خودمو.

امروز ت با شیطنت ازم پرسید: خانم مهندز شما به این چی می‌گین؟ تنه درخت سدر رو می‌گف.

گفتم کُتُلی. می‌دونسم چرا می‌پرسه آخه.

داشتم برای نانا می‌خوندم آخه: کُتُلی یاکل کباب...در اصل قوچ‌علی بود..وقتی بچه بودم بابام عربی‌شو برام می‌خوند:

قو‌چ‌علی یاکل کباب..بقیه‌شو ننویسم بهتره. فویشه.

من شنیده بودم باغ‌بون به دوسش گفته بود این کُتُُلی رو فلان. اونم-ت- داش به مرغ خروساش دون می‌داد لابد شنیده بود که ازاون ور فنس برای نانا چی می‌خونم که این رو ازم پرسید.

می‌دونسم تنه درخت رو این‌طوری گفته بودن باغ‌بون و دوستش، آخه من ازش خواسته بودم دایره دایره ببرنش عین میز و صندلی بشه. اینا گفتن نه نمی‌شه ارّه برقی می‌شکنه که خودشون بلندش کنن لابد. منم گفتم همین‌طوری پس بمونه روش بشینم مرغ و خروسایه ت رو سیل کنم. سیل هم نگاهِ معنی‌ش.

خو؟ راسی...شما چرا نمی‌رین لری عربی یاد بگیرین اُ راحت‌مون کنین..ها؟ کشتینَم هی معنی کردم.

خو هیچی دیگه. حالا می‌خواس ببینه چی می‌گم بش.. وقتی گفتم کُتُلی غش کرد از خنده.

جون مادرتون یکی دیگه بگم می‌رم: تُقُلی هم هس. ها ها.

آره اینم بلدم یعنی چاق. ت به بره تپله می‌گف.

پَ چی.

اصن من می‌خوام یه معجم شایدم یه کتاب بنویسم: 

مساعَدتِ الحیران فی فهمِ لغت ِ الجیران.

راهنمایی درمانده در فهم زبان همساده.

+ aivchn ; ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٢/۱٠/٢٤ 

   نظرات (0) 

________________________________________

زیبا می‌گوید مادرم ازش پرسیده از شهرزاد چه خبر. زیبا گفته دندانش را کشیده. من نمی‌پرسم که مادرم چه گفت پدرم چه گفت. ته دلم حس می‌کنم ازم دور باشند و نخواهند دوستم داشته باشند و حالم را بپرسند برایم امن‌تر و بهتر است. واقعا به امنیت روانی احتیاج دارم نه محبت‌شان دیگر. محبت‌شان اگر هم باشد دیر شده و تاریخ مصرف گذشته است. اثری که بودش باید می‌گذاشت و اثری که نبودش  بهتر بود نمی‌گذاشت و.. این‌ها رد شده رفته. دریافت محبت‌شان حالا مثل نوشیدن لیوانی آب پرتقال گرم و ولرم در یک روز خیلی گرم است. ممکن است ویتامینش -اگر ویتامین باشد و مواد افزودنی و شکر و فلان نباشد- برسد به بدنت اما لذتی نمی‌دهد به تو خوردنش.
زیبا می‌گوید بس که نپرسیدی مادرم چه گفت و چه کرد یادم رفت مادر هر دومان است. انگار فقط مادر من است.
زیبا جواب داده که دندانش را کشیده و درد داشته. مادرم گفته خودش دو روزه خوب می‌شه. زیبا گفت حرصم گرفت بگم  این رو که خودمون هم می‌دونیم. گفتم اصلا چیزی نگو. یعنی مهم نیست اگه بگی یا نگی یا هر چی..ترجیحم اینه که اصلا خبری هم نشنوم ازشون..بشنوم هم برام فرقی نمی‌کنه...یعنی کلش اهمیتش رو از دست داده. چه معجزه‌ای برای من رخ داده نمی‌دونم اما کلش رو می‌دونم که مهم نیست اصلا دیگه.
می‌تونم از دور بایستم اگه دلم بخواد تماشاشون کنم. و شاکر باشم که میون‌شون نیستم.
برای خودم، نانا و بن هستند . سال هم باشد نباشد.. گاهی بودنش خوب است گاهی نبودنش خوب‌تر..و از همه‌ مهم‌تر خودم هستم. خودم را دارم. خودم کم چیزی نیست و از همه‎‌ی این‌ها بهتر است.
این چیزی است که این روزها حس می‌کنم.
***
چند روز پیش دوران عاشقی را دیدم از لیلا حاتمی و شهاب حسینی. قصه‌ی این فیلم سوای بازی هنرپیشه‌ها که حدس زده می‌شد خوب باشد، خوب بود. قصه داشت برای تعریف کردن. ماجرا. سرهم‌بندی نبود. می‌دانیم که برای ما بیننده‌ی عام در دنیای واقعی کم‌تر این مدل قصه‌ها اتفاق می‌افتد اما این چیزی از "خوب قصه بودن"ِ فیلم کم نمی‌کند.  ممکن بود این قصه را بازیگرانی بد با بازی ِ بدشان خراب کنند اما چون این اتفاق نیفتاده با قصه‌ای مواجهیم که در عین‌حال که احتمال پیش آمدنش برایمان کم است، به‌امان دروغ نمی‌گوید.
برای ما کم پیش می‌آید وکیل زنِ دوم شوهرمان باشیم یا بین دیگرانی که می‌بینیم. این‌ها را توی فیلم‌ها می‌بینیم و توی کتاب‌ها می‌خوانیم..گر هم پیش بیاید باید خیلی خاص و ویژه باشد شرایط. و کم هم پیش می‌آید طرف مقابل قصه باشیم که دایی‌امان گردن‌کلفت و پولدار و مادرمان بیتا فرهی که یک چیزی در خلوت بسوزاند؛ باشند. وقتی ماشین دزدیده می‌شود شوهر بگوید فدای سرش..و فلان.
جدای از این‌ها، دغدغه‌های فیلم چیز دیگری است. مثل وقتی درگیر فیلمی غیر از جنس خودت شوی. دغدغه‌ها و فکرِ ورای قصه‌ی فیلم توجه‌ات را جلب می‌کند. شاید حتی اگر شوهر کمی برای دزدیده شدن ماشین حرص می‌خورد و بی‌تفاوت نبود کمی بیشتر روح داشت این جریان.
وقتی هم می‌گویم کم پیش می‌آید منظورم برای دنیای اطراف است. ممکن است برای دیگران پیش آمده باشد و باهاش زندگی کرده باشند.
 بیتا فرهی را انگار کسی موهایش را کشیده و فرار کرده. معنی آن تارهای خشک روشن را متوجه نشدم. یا بی‌کلاسم و نمی‌دانم وقتی زنی دارد یک چیزی را یک جایی می‌سوزاند و بعد رویش پارچه می‌مالد مشغول یک کار مهم است و موهایش هم باید شکل کارش باشد. نامفهوم و یک جور هنرِ درک‌ناشونده‌دار.
جز این نکته‌ی حیاتی و اساسی در فیلم که به چالش کشید من را( هنوز نمی‌دونم واقعا ملت وقتی می‌گن چالش دقیقا منظورشون چیه..مثلا چالش نمی‌دونم چی در فلان...همه‌اش تقصیر خاتمی هستش..از وقتی اومد این چالش هم مد شد و من رو گیج کرد)  دیگر موردی ندیدم که به‌اش اشاره کنم.
فیلم خوبی بود. به‌اش سر بزنید.
***
بعد یادم آمد بیتا فرهی دافِ ابرو پهن و مانتواپل‌دار و فُکلیِ روشنفکر و هنریِ دهه شصت بود. من هامون را نمی‌دانستم چیست راستش. یک‌بار دبیرستانی بودم و یک چیزی نوشتم و رتبه آورد آن چیز و به واسطه‌ی رتبه آورد آن چیز شد که با کلی آدم آشنا شدم که همه‌اشان هامون را می‌شناختند و ازش می‌گفتند. هامون هنوز یک چیز مهم بود و خواه ناخواه خودش را نشان می‌داد توی حرف زدن‌ها و بحث و تکیه‌کلام‌ها...از خسرو شکیبایی‌اش که همه‌اشان نشسته بودند باهاش حرف زده بودند از دغدغه‌هایش..از بیتا فرهی‌اش..از..
آن موقع‌ها برای دیدن فیلم باید یک سری شرایط و فلان دارا بودی. مثلا ویدیویی تلویزیون رنگی‌ای..چیزی..خوب نبود و من فکر می‌کردم بزرگ شدم و مهم  و هنرمند و این‌ها یک هامون می‌بینم که بیا و ببین. صدتا فکرِ روشن از کنارش رد شود تعظیم کند.
یک چیزی هم بگویم این‌جا که آدم‌ها در مورد من عموما یک اشتباه مرتکب می‌شوند. من را روشنفکر قلمداد می‌کنند. در صورتی‌که سال‌ها بعد که نانا دنیا آمده بود و من یک آقای چرب و چیلی پیدا کرده بودم با کلی جوش عفونی توی صورت که ازش فیلم‌هایی می‌خریدم که زمانی ندیدن‌شان باعث می‌شد حس کنم چیزهایی از دست داده‌ام و فلان، سال‌ها بعد وقتی فیلم را دیدم دیگر از سن درد گرفتنم گذشته بود.. با حال و هوایی خیلی غیرحرفه‌ایی  به دیدن فیلم پرداختم..یعنی دیدن فیلم جز تبسم به مدل موی بیتا جان و فکلش و داد و بیداد خسرو شیرین دهنان و این‌ها چیز زیادی برای من نداشت.
این بود که سرم را گرم کردم بین خودم و خودم به تامل در مدل راه رفتن دهه شصتی و عصبانیت‌های آن دوران بیتا فرهی‌ها و با خودم شمردم در این تاریخ من کجا بودم و چه می‌کردم. نتایج درخشان نبود پس ملافه‌های رنگی را دیدم و دآعوآهای خسرو را تماشا کردم و وسطش از خودم پرسیدم عمو جیریان دآعاوا چیّه؟.. خلاصه یا دست درد ِ توی فیلم کوتاه بود و نرسید به یکی از تخم‌های وجودم که فشارش دهد و من جیغ بزنم آخخخ. .یا من آن‌قدر روشنفکر نبودم که کلا متوجه شوم جیریان دآعاوا چیه اون‌جا ..یا بعد پساروشنفکری و خاله‌زنکی وجودم چنان بالا گرفته  بود که ترجیح دادم به مدل مو و طول مانتو و اپل و فکل بیتای عزیز توجه کنم..و قاتی کردنای ناشی از دردهای غیرآبگوشتیش یا چی..
این شد که بیتا فرهی برای من یک‌طور تندیس فکل و اپل و مانتوی بلند و در عین‌حال روشنفکری و دافیسم دهه شصتی شد که یک سری عملیاتی با خودش داشته باشد در رابطه با هنر و نقاشی و عصبانیت و تلخی و این‌ها .. که رضا قاسمی ممکن است در دوره‌ای که ایران بود یا عباس معروفی نیز هم در آرزوی وصالش بمیرند..نه..این زیادی است..نمیرند..با زن‌هایی از آن مدل مراوده و معاشرت داشته باشند و بعد بروند آن ور جایشان دهند در تمامامخصوص ..چاه بابلی..آخرین وردی که آخرین گوسفند خوانده و چیزهایی زین دست.
ما هم خیلی دیر شده نگاهشان کنیم و فکر کنیم ای بابا اون موقع مد بود خوب.

به سال گفتم سویا و ماکارونی بگیر به کارگرش گفته بیاورد.. دوست ندارم یارو بیاید..خوشم نمی‌آید در بزند تنها باشم خانه..اصلا دوست ندارم گاهی صدایم به گوش کسی برسد.
نمی‌دانم چرا.کارگر ماکارونی و سوسیس داد دستم و نانا را بوسید..زود نانا را کشیدم سمت خودم و وقتی کارگر رفت صورتش را شستم و به نانا گفتم به کسی بوس ندهد...به هیچ‌کس جز من.
و گاهی پدرش آن‌هم روی موها نه هر جا و پدرش می‌تواند گاهی لپش را ببوسد. بن روی موها.
یا بعضی خاله‌هاش. دایی عمو روی موهاش را ببوسند ترجیا.
بعد نایلکس را باز کردم دیدم سویا را شنیده سوسیس.
سوسیس خودم دوست دارم اما به بچه‌ها نمی‌دم..امروز حلالش می‌کنم.
فرمودن که در بعضی اشتباهات خیری نهفته است.
بدی‌اش این است که سال به یارو پرید وقتی به‌اش گفتم سوسیس آورده و ماکارونی..می‌خندیدم که ربطی ندارند خو‌ب این‌ها به هم... انگار نوکر خانه‌زاد پدرش است..گفتم بابا بدون سویا درست می‌کنم اصلا..با جعفری و پیاز داغ..و سیب‌زمینی خوب می ‌شود..پشمان شدم گفتم سویا را شنیده سوسیس.
خُب بابا راننده‌‌ات است نه کارگر و  خریدکنِ خانه. من که خودم بروم اسلام تکان می‌خورد..انگار سن آدم‌ها و مخصوصا مردها که می‌رود بالا عشق قدرت و ریاست می‌افتد به کون‌شان.

هیچ‌کس هم نیست با این دندان کشیده شده یک لیوان آب بریزد روی سرم. فکر کن دیگر امروز یک لپتون عطری انداختم توی لیوان. این‌قدر وخیم است اوضاع.

این قصه‌ی شهرزاد است در مورد غصه‌ی نگار که دیگر نداردش انگار.

امروز با گازی در دهان رفتم پیش مردی که ازش کتاب می‌خریدم قبلا. حالا هم گاهی ازش می‌خرم. مردی سیگاری که کتاب‌هایی قدیمی و کمی گران می‌فروشد..و خودش می‌گوید توی کار نقد داستان هم هست.
سال گفت تو برو تا جای پارک پیدا کنم. رفته بودم سه کتاب بگیرم که برای کاری که می‌کنم لازم است..نمی‌توانم توی لپ‌تاپ بخوانم چشم‌درد می‌گیرم.
نور می‌زند وسط چشمم و چشمم آب می‌آید. مخصوصا برای کار‌هایی که باید مرتب برگردی متن را بگردی.
رفتم تو و مرد پرسید دندان‌پزشک بوده‌ام؟ و من جای حرف روی کاغذی که همان‌جا بود با خودکاری که همان‌جا بود نوشتم چه می‌خواهم. حرف زدن برایم سخت بود. گفت ندارد اما چیزهای دیگر داشت که نخواستم.
بعد سنگر و قمقمه‌های خالی را  اتفاقی دیدم و برداشتم و دلم خواست همسایه‌ها را هم بردارم ...نسخه‌ای که ترون زمانی دوهزار و پانصد از دست‌فروش برایم به مناسبت روز زنی همچین ماجرایی خریده بود  پاره پوره شده بود.
داده بودمش امانت این ور آن‌ور و جنازه برگشته بود.
مرد کتابی از خودش داد. گفت هدیه‌ی ما به شما. شما لیاقتش را دارید. خواستم حساب کنم قبول نکرد. تا گفتم نویسنده‌اش فلانه؟ و این‌ها خوشش آمد که می‌شناسم.. گفت باهاش دوست است و این کتاب دیگر تجدید چاپ نمی‌شود..حقیقت یا بازارگرمی اسمش قشنگ بود.
اسم کتاب.
مردی که کتاب‌های نایاب می‌فروشد و کم‌یاب و ..موقع بیرون رفتن گوشی‌ام را داد دستم. یادم رفته بود لای قفسه‌ها. ده تومن هم اضافه داده بودم که به من برگرداند..با سر اشاره کردم ببخشید و ممنون و دم در زنی را دیدم که تا من را دید گفت واااااای شهرزاد.
 من قیافه و این‌های آدم‌ها خوب یادم می‌ماند معمولا مگر این‌که به عمد بخواهم فراموش‌شان کنم. این را طول کشید که یادم بیاید..و یادم آمد. اوهوم. خودش بود: دختری که مادرش دوست نداشت غصه‌اش شود.
توی کلاس داستان‌نویسی دوره‌ی دبیرستان که معلمش آقایی بود که اتفاقی کشفم کرده بود و  از همه پول می‌گرفت جز من، بودش.
مادری خوش‌‍تیپ داشت که ماشین می‌راند و  بعد از کلاس همیشه می‌گفت بچه‌ها بیاید سوار شید با نگار دور بزنیم..شما نیاید نگار غصه‌اش می‌شه.
روی صحبتش با من بود. دوست داشت با دخترش دوست باشم. اما به همه می‌گفت که اگر گفتم نه دخترش خیلی غصه‌اش نشود.
بوی خوبی می‌دادند..خوشکل و خوش‌تیپ بودند.
دختر بعدش زود رفت دانشگاه و..
حالا من را دید و گفت من را شناخته...از حواس‌پرتی و راه رفتن و نمی‌دانم چی‌ام...آن‌موقع‌ها خودش و مادرش دوستم داشتند. یا این‌طور نشان می‌‌دادند. نشان مادرش می‌داد من را و می‌گفت شهرزاد..بهترین نویسنده‌ی کلاس...مادرش می‌گفت در شما یه جلال جوان می‌بینم مدل زنانه‌اش، من فکر می‌کردم توی خودت ببین و می‌رفتم خانه..دختر خیلی خوب نمی‌نوشت. بیشتر مادرش دلش می‌خواست ازش نویسنده بسازد. می‌گفت یک‌جور غم دارد دخترش که نویسنده‌ها و هنرمندان دارند. دختر به نظر غمگین نمی‌رسید. عین سیب قرمز شادابی بود که طراوت و تازگی ازش می‌بارید. خوب نمی‌نوشت اما سرش به چیزهای باحال‌تری گرم بود. بابک و پاترولش. کفش تابه‌تا با دوستش که می‌گفتند مد شده آن سال و چیزهایی که برای زندگی مفیدتر بودند.
توی مسیر دستم را بو می‌کردم که بوی عطر و کرم و نرمی و ثروت می‌داد.
می‌رسیدم خانه ..با همان حواس‌پرتی و مدل راه رفتنی که زن از رویش من را شناخته بود پا می‌‌گذاشتم توی حیاط روی یکی از عن‌های بچه‌های مادرم..و می‌ایستادم..دستِ عطریِ پولدارم روی دماغم بود..پایم روی عن.
پایم را بلند می‌کردم و به مادرم نگاه می‌کردم که بی‌خیال کرکر و هرهرش به راه بود و..به هر دلیلی احساس نیاز نکرده بود عن بچه را از توی حیاط جمع کند..نگاهم می‌کرد و می‌گفت شهرزاد باز کور شد ..می‌خندید و می‌خندید..می‌رفتم تا دستشویی که پا بشورم و آب نبود..
می‌نشستم روی تک پله‌ی روبروی حمام..با پای دراز شده..با مگس‌هایی که روی انگشت‌هایش می‌نشستند.
چی‌کار باید می‌کردم؟
مادرم بچه‌ها را جمع می‌کرد بیایند هویم کنند: شهرزاد رو ببینید باز عنی شد.
خودش شله‌اش را می‌جویید..گوشه‌ی شله‌اش را و می‌خندید.
- نگار غصه‌اش می‌شه.
بوی گه بر بوی عطر غلبه می‌کرد.
اثری از بوی عطر نمی‌ماند..پایم را توی خاک می‌مالاندم و صبر می‌کردم آب بیاید..کسی آب پر کند که همیشه من بودم..می‌شستم و می‌شستم و می‎‌شستم...دلم نمی‌آمد آب بریزد روی دستم بوی عطر برود.
اما می‌رفت بالاخره.
- نگار غصه‌اش می‌شه.
نگار غصه‌اش می‌شد؟
نمی‌دانم.
شهرزاد  اما خیلی قصه داشت تا بگوید و بنویسد و نمی‌شد. گه‌ها نمی‌گذاشتند. گه‌هایی که پا رویشان می‌گذاشت  گه‌هایی که رویش پا می‌گذاشتند.
زن که نگار بود بزرگ شده بود.با موی رنگ شده و عطر و..ذوق دیدنم. حالا نگار زیاد غصه نداشت انگار. فکر کردم این شعر نو است الان به ذهنم رسید؟ و به او نگاه کردم.
پایم را بلند کردم. حس کردم زیرش گه است...نه نه..متشکرم.
من با دنیای شما کاری ندارم شما هم کاری به من نداشته باشید نزدیکش نشوید. من هیچ‍‌وقت کاری نداشتم به شما. من و شما ربطی به هم نداریم. هم را بلد نیستیم. نمی‌شناسیم.
شما باید برای مردهاتان ناز و لوس و گربه به نظر برسید و اصلا به نظر نیاید که زمانی پا روی عن گذاشته باشید زمانی..من چه ربطی دارم به شما؟
نه.
مردها زن‌هایی مثل شما دوست دارند..پا روی عن نگذاشته، کتک‌نخورده، تحقیر نشده، سختی نکشیده، پای صندوق گوجه و سیب‌زمینی با صدایی که بلد نبود بلند شود کیلو پونصد داد نزده..پای دکه‌ی فلافل تند و تند ساندویچ دست عمله و لات و نپیچانده..فحش نشنیده..مسخره نشده ... برای فرار به حداقل‌ها رضایت نداده..
ما مثل هم نیستیم. دوست‌های خوبی هم نمی‌شویم و نشده‌ایم هیچ‌وقت. در دنیای شما جایی برای من وجود ندارد. شما دنیای من را نمی‌شناسید و من دنیای شما را تصور نمی‌کنم.  با هم باشیم و من اگر زمانی فقط اشاره‌ای از سر همان حواس‌پرتی همیشگی  به چیزی بکنم به خودتان می‌آیید که بپرسید: مگه من حقش رو خوردم؟ یک‌طوری برخورد می‌کنه که انگار از دنیا طلب‌کاره و همه به‌اش بدهکارن..مگه من حقش رو خوردم یا ...اگر زمانی..سخت‌تان خواهد شد دیدن این‌که میان‌تان جا شده‌ام.
من و امثال من باید نشان ندهیم که توی دنیا عن‌هایی بوده و هست که رویشان راه رفته‌ایم و سبب تفریح مادرمان شده‌اییم...نباید نشان دهیم...اگر چیزی بگوییم..اگر لو بدهیم..می‌شویم در نظر دیگران همان چیزی که رویش پا گذاشتیم..توقع درک و هم‌دلی و مهربانی و محبت بابت گذشته‌ی گهی‌ات  مثل توقع مهربانی از مادر آن‌موقع‌ات غیرقابل تصور و بحث است. ما باید از خوابیدن بترسیم....باید مقاومت
کنیم که نخوابیم.. ..باید یک سری حرف و حدیث را تا دم مرگ در موردش هیچ‌جا به هیچ کس نگوییم..آدم‎ها در ظاهر می‌گویند آخی و در باطن فکر می‌کنند واااای چه چندش‌آور..چه روانی‌ای..چه ترسناک..چه بد..چه قاتی....چه غیرمعمول و غیرنرمال..کسی که آن گذشته را داشته معلوم نیست چطور بزرگ شده و حالا چقدر به به درد معاشرت بخورد..نه...این دیگه کیه بابا.
بعد من و امثال من نمی‌خوابیم...از خوابیدن می‌ترسیم..از خواب‌هایی که تعقیبمان می‌کنند..از نزدیک شدن به کسی..از حرف زدن و از حرف نزدن..مسئله پول هم نیست البته...یعنی اصلا فقط پول نیست.. مسئله یک سری مسئله است به اسمِ گه..گهی که ممکن است در حیاطی خاکی رویش پا بگذاری یا در ظرفی مرمرین. زرین.
 زن نگاهم می‌کرد و من پایم بلند بود و نزدیک بود بخندم...یاد ماجرای گه افتادم..آن زمان نخندیده بودم..نتوانسته بودم بخندم..نشسته بودم با پای دراز گهی‌ام گریه می‌کردم و صدای مادر نگار تکرار می‌شد توی گوشم: آخه نگار غصه‌اش می‌شه.
زنگ خنده‌ی لوده‌ی مادرم را می‌شنیدم که باز شهرزاد عنی شد.
حالا می‌خندم. آن زمان نتوانسته بودم گریه نکنم. حالا نمی‌توانم نخندم.
به زن گفتم حالتون چطوره؟
سرد.
مرده.
نمی‌خواستم نزدیک شوم..نزدیکم شود.
آن زمان حتی ترون نزدیک‌ترین آدم به من مثلا، ظاهرا، نمی‌دانست در زندگیِ واقعی‌ام، در خانه‌ام چه می‌گذرد..حالا هم زیاد نمی‌داند البته
...زن حرف زد..ماشینش را گفت نمی‌دانم کجا پارک کرده بود:
-خوب نویسنده شدی؟
- نه پا روی عن‌های دیگری هم گذاشتم..یا عن‌های دیگری پا رویم گذاشتند..کلا سرگرم پاک کردن بودم..و آب اکثرا بند بود.
این را توی دلم گفتم.
عقده‌ها و حسرت‌ها یکی پشت سر دیگری عین حباب توی قلبم ترکیدند.
- میای دور دور کنیم؟ ماشینم همین‌جاست.
نه نمی‌خواستم. حالا دیگر نگار غصه‌اش نیست انگار. " دور دور" مثل این‌که این اصطلاح مد شده حالا..آن زمان هیچ وقت سوار ماشین مادرش نشدم. حالا هم سوار ماشین خودش نمی‌شوم.
شماره داد.
دست تکان دادم.
دل نمی‌کند.دوید طرفم...با لباسی سفید..صورت خوب خورده و خوب گشته و خوب لذت کسب کرده و سفر رفته و غصه‌هایی که خودش و اطرافیانش مراقب بودند نشودشان.
- شهرزاد یه عالمه خوشحالم...تو بین بقیه تک بودی..قلمت..خودت....همیشه دنبالت بودم..نه تو فیس‌بوک بودی این‌همه سال..چندبار سرچ کردم..نبودی..نه اینستا...نه هیچ‌جا..هیچ کدوم از بچه‌ها خبر نداشت ازت..
کدوم دانشگاه رفتی؟
- دانشگاهِ گه.
توی دلم می‌گویمش و می‌خندم با خودم.
- حرف می‌زنیم با هم..فعلا برم..منتظرِ منن.
باز اشاره می‌کنم به دندانم که یعنی درد دارد.
می‌گوید باشه. بوس..دستش توی دستم..تا برسم به ماشین سال که چهار بار زنگ زده کجایی دستم را بو می‌کنم..دست روی دماغ راه می‌روم.
می‌رسم به ماشین.
سال می‌گوید دیر کردی..بوی چیه؟ عطر کیه؟
شانه بالا می‌اندازم..کسی رد می‌شود: هووووی حاجی...این‌جا شهره ها..دهات‌تون نیست که هرجا بخوای پارک کنی...
به سال این حرف را می‌زند.
سال غر می‌زند که دیر کرده‌ام و موهایم را بپوشانم. می‌گوید به‌خاطر من و دیر کردنم حرف خورده.
دستم روی دماغم است.
احساس می‌کنم یا واقعا الان پایم رفته روی یکی از همان‌ها؟

نانا تازه فهمیده زن‌ها تو ایران ایستادیوم نمی‌رن.

ناباورانه می‌پرسه چرا؟

سال و بن توضیح می‌دن چون فحش هست..فحش می‌دن.

-خوب ماما هم گاهی فحش می‌ده می‌تونه بره؟

بچه هام دارن می‌گن اگه خارج بودیم پلیس می‌شدن. پلیس بودن تو ایران حال نمی‌ده چون مجبوری نشون بدی مذهبی هستی درحالی‌که نیستی.

این رو بن می‌گه

نانا می‌گه من در هر صورت خونه‌دار می‌شم لیسانس می‌گیرم و دکتر هم می‌شم اما خونه‌دار می‌شم.

چشم و دلم روشن.


اگه من زن سال نشده بودم سال مثلا با عاصفه جان ازدواج می‌کرد حالا مثل این دوستش هر شش ماه یک بار کانادا بود.پدر زنشم مهندس بود.
زنش هم نمی رفت اس ام اس باباش رو از گوشیش‌ پاک کنه که: کفش کی برام می‌خری شهرزاد؟ که خجالت نکشه پیش شوهرش.

من به زندگی همه ضربه زدم.

مخصوصا به دندونم.

شکست‌های عاطفی باعث می‌شن دندونامون خراب شن. به قول بن شکست نفسی.

همه چیزایی که در مورد مضرات شیرینی برا دندون می‌گفتن راست بود.همین پریسال بود که رفتم دندون‌پزشک و گفتن همه سالمه دندونام.

الان دکتر دندان‌های بن رو دید گفت به کی رفته این؟

با دهن پر از گاز خواستم بگم من نشد.

ولش کن.مهم نیست

وقتی افسرده شدم  به خوردن شیرینی روی آوردم بدون مسواک و همه چی ب نظرم الکی می‌اومد خوردن بی‌مسواک شیرینی و کرم دندون و فلان

اما نبود 


همه چی راست بود غلام. راست.

مرد روبرو دست زیر چانه زده و علنا داره اسپرم می‌ریزه از نگاش.

اگه بلند شم لگدش کنم چی می‌شه؟

تو صورتش اُ تا بیاد بجنبه تو تخم کثیفش.

یعنی تعجب کرده بس که جیغ زدم؟

شاید

بن صفحه‌ی پونصد و هشتاد و پنج کتاب فراموشیه. فراموشی اثر  آنتونی نمی‌‌دونم کی .هی به مرد روبرو نگاه می‌کنه و می‌گه اوووووووووف

سال و نانا  رفتن سر وقت دندون نانا.

مرد چشم سبز ب نظر شجاع میاد...صداش کردن و با لبخندی سمت من رفت.

تف تو شانس من که ترسوام و آبروی خودم رو می‌.برم

برم خونه احتمالش هست به قول گل‌نسا گَریه کنم تا بمیرم.


بوی گوشت سوخته در دهان و گاز.

دندان عقل کشیده شد.

فقط  خود عقل ماند. دندانش را کشیدیم. حالا عقل بی‌دندانی دارم.

مطب را ریختم به هم از جیغ.

بچه ها فرار کردند.

چرت.

من از درد می‌ترسم .

درد بله.

نقطه ضعف منه.

درد جسمی 

روحی

من سوسولم

آره 

گریه کردم

همه‌ به من دارند نگاه می‌کنند.

نانا از من شجاع‌تر بود.

خیلی شجاع‌تر.

و بن

من خیلی می‌ترسم

کار دکتر خوبه 

خیلی خوبه .دوست ساله

اما من ترسوام

من


من ترسوام

تازه بالایی مونده.

آره از عمل خال تو ابرو می‌ترسم

از عمل دماغ و سوزن تو لب و دندون و عمل برداشتن رحم و

عمل بریدن کون

من زیر دست دکتر فقط به هزار و نهصد و هشتاد و چهار فکر می‌کردم و به یادداشت‌های یک پزشک که نویسنده فک سربازی را از جا درآورده..استخوان آرواره‌اش را..اگر دکتر ..وای خدا...اگر خراب شود..اگر غش کنم..از حال بروم..اگر..

و 

مرد روبرو زل زده به رونام

چشماش رنگ عدس سبزه بدنم داره می لرزه 

بس که گفتم آ و آخ و آآآآآ.... لابد همه دلشون می‌خواد ببینن این زن شلوغ کننده کیه.

من ترسوام 

از همه چی می‌ترسم .

زر زدم گفتم نمی ترسم

درسته از زی بازی و چیزهای این‌طوری نمی ترسم اما

روم نمی‌شه سرم رو بلند کنم حالا 

لابد مریض مثل من نداشتن تا حالا

مرده ک چشماش رنگ عدس سبزه مُرد بس که زل زد روم نمی‌شه حتی مانتوم رو بکشم رو   زانوهام 

بدنم فلج شده

همه اش درد و دلتنگی و گیر آدما ی  شَرتِلاق افتادنه زندگی

نمی خوام خال ابروم رو بردارم

می‌ترسم

می‌ترسم

خوابم میاد 

تازه نانا  سه روزه مریضه شدید 

ازش گرفتم

پریشب بستریش کردم سرم دادن

خسته شدم

الان دوست سال و سال در مورد من حرف می‌زنن

دوست دارم الان برم خونه‌امون گریه کنم

آره مردم

آره خواننده‌ها من لوسم  و ننرم راحت شدید؟

لووووووس

بی مزه ترسو

و لوس

و لوس

و ترسو

الان خجالت کشیده‌ام خیلی از جیغ‌هام

از گرفتن مچ دکتر ..و سعی در فرار و حتی فکر به گاز گرفتنش.
سال؟

تو من رو گول زدی..گفتی آسونه.
اصلا نبود.

 

ترانه‌ی قدیمیِ یا حسن از فیلم   لیلة الحنة  هست.  فیلمی مصری که 1951 اکران شده. با بازی شادیه و کمال الشناوی..
یه دختر ساده‌دل  رو یه پسر پولدار اغوا می‌کنه..باردار می‌شه دختره ..پسره ولش می‌کنه..بچه می‌میره..دختره به عنوان خواننده کار می‌کنه این‌جا اون‌جا..پسره برمی‌گرده و بعد از کلی *چیکا بوطا می‌گیرتش.
این فیلم رو تو بچگی و نوجوانی از تلویزیون کشورای اطراف زیاد می‌دیدم. این ترانه رو دوس داشتم ازش.

و البته خود کمال الشناوی رو.
که الان دیگه دوس ندارم.
مثلا تو بچگی فکر می‌کردم چقدر این عمو قشنگه. بعد بزرگ شدیم یکی‌اش رو می‌خریم.
حالا دیگه مفت هم بدن‌مون نمی‌خوای. والا چیه این حرفا.

از این‌جا می‌تونید بشنویدش

از این‌جا می‌تونید دانلودش کنید.


یا حسن یا خولی الجنینه یا حسن : سرکارگر حسن....حسن

یا حسن یا غالی علینا یا حسن:  حسن..پیش ما عزیزی حسن..

یا خولی الجنینه اتدلع یا حسن: برای ما ناز کن حسن

یا عقلی یا روحی یانور العیون: عقل و روح و نور چشمای منی

یا بلسم جروحی یا اصل الشجون: دوای زخمای منی و اصل دردها تویی

یا فتنه یا زینه یا سلوى الحزینه: فتنه‌گر و خوبی خودتی ..مونس غم‌های منی

ع البال او ناسینا یا خاین یا حسن: ما به فکر توییم و تو ما رو فراموش کردی حسن..خاینی تو حسن

یا خاین بحبک یا ظالم یا قاسی: خیانت‌کاری تو عشقت..ظالم و سنگدلی

یا عینک یا قلبک یا وعدی یا کاسی: وای از چشم اُ وای از قلب تو..تو امید من و جامی که ازش مست می‌شم

شوف ازای بقینا یا کبدی علینا: ببین چی شدیم..بمیرم برا خودمون

صبرنا وقاسینا لیالی یا حسن: صبر کردیم و خون دل خوردیم حسن

* بزن بزن

خولی: یعنی سرکارگر ..کسی که مسئول جمع کردن پنبه‌اس تو مزرعه... پنبه محصول اصلیِ مصره..مسئول کارگرایی که پنبه رو جمع می‌کنن رو می‌گن خولی...khooli

یا حسن یا حسن

سال ناراحت بود که معلم بن، آقای رسالتی که سال خیلی قبولش داره چون مذهبیه و آدم خوبی به نظر می‌رسه به سال گفته که با ما میای کوهنوردی؟  از طرف مدرسه بچه‌ها رو برده بودن و سال رفته بود که بن رو برسونه.
سال جواب داده بود که نه من دیروز خیلی خسته شدم..بیرون به ایستگاه‌های برق سر می‌زدیم..با پیکاپ..خسته شدم..
جمعه بود.
سال می‌گفت هر چی خواستم هضمش کنم بت نگم نتونستم. تعجب می‌کنم که آقای رسالتی همچین حرفی زد بم. تازه اولش متوجه نشدم منظورش چیه بعدکه خودش و دوستش خندیدن گرفتم.
- می‌شنوی شهرزاد؟ استاپ کن اون گوشی رو.
رو علامت نگه داشتن موسیقی می‌زنم و منتظر می‌مونم تعریف کنه.
- چشاش رو کثافت.
به بالا نگاه می‌کنم و باز موسیقی رو راه می‌اندازم.
می‌خنده. استاپ می‌کنه گوشی تو دستم رو و تعریف می‌کنه.
- بم گفت دیشب بعضیا بالا بودن خسته شدن ..اومدن پایین و حالا دیگه نمی‌تونن باز برن بالا...کوه‌شونم صعب‌العبور بوده..
هدفون رو از گوشم درمیارم. چشامم گرد شده.
- واقعا این رو گفت؟ چه مریض و بی‌شعور...کلا هر آدمی تو تاییدش کنی فاقد صلاحیت مراوده‌اس از نظر من.
- شلوغش نکن ..من خودم متنفرم از این‌که کم‌ترین یا کوچک‌ترین اشاره‌ای بشه به این موضوع در مورد خودم بین همکارا و دوستا..
- چی بگم..تو چی گفتی؟
- اولش که نگرفتم..بش فکر می‌کردم که چه ربطی داره..بعد که متوجه شدم بدم اومد..
-  نمی‌دونم والا...حال‌به‌هم زنه این حرفا..اونم با این سبک ..
- می‌دونی من فکر می‌کنم این جریان شب جمعه رو عجما مد کردن..بین عربا مرسوم نیس
- عجما نه..به نظرم مذهبیا
- خو چرا بین مذهبیای عرب نیس؟
- نمی‌دونم..شاید بین عربای دور و بر ما نیس..
- میدونی چرا؟ چون عربا شب جمعه و غیر جمعه نمی‌شناسن...
می‌خنده.
ابرو بالا می‌اندازه از بالای عینک.
- خو نمیر حالا ..خودت رو به عقد خودت درمیاری الان از خوشی
- هاهاها...واقعا خوشم ها...خیلی خوشم..خوشم میاد که این‌قدر خوشم..
- هر هر هر..دست به نافت نزن پیچش شُله.. اون‌جات می‌افته از خوشی.
- ببین محسن درست با ما تا کن..
- آره من محسنم..زمخت و اینام..راضی شدی نازی‌ جون؟
می‌خنده.
- نازی جون؟..بذار خودم رو ببینم تو آینه..بم میاد اتفاقا..
پلک می‌زنه تند تند.
خنده‌ام می‌گیره.
- ها بخند محسن..دنیا دو روزه...اون نوشابه رو نخور محسن..تو فقط سیگارت رو بکش..
می‌دونم منظورش چیه.
یه تیکه‌ی عوضیه که نمی‌شه توضیحش داد که خودم اختراعش کردم....می‌زنمش..می‌ره سمت جدول..
- می‌کشی‌امون الان محسن..تصمیم گرفتم صدات بزنم حسن..
می‌خونه: یا حسن..یا حسن..
..این ترانه رو خیلی دوست دارم...یکی از بهترین ترانه‌هاییه که روش عربی می‌رقصن هم...می‌گه بخونش...
می‌خونمش.
خودشم می‌خونه..خیلی هم متاثر مثلا واقعا حسن باشم من.
کرم داره و مریضه اما خوش می‌گذره بم.

از این می‌ترسم که خیلی کم از چیزی می‌ترسم.

ازم عکس قلیه ماهی خواستید.




ازم طرز پختش رو پرسیدید:

پیاز رو خرد کنید. برای چهارنفر سه‌ چهارتا دونه متوسط رو به کوچیک کافیه پیاز. اگه پیاز زیاد باشه شیرین می‌شه کم باشه هم زفری ماهی گرفته نمی‌شه. پیاز رو تفت بدید تا طلایی شه. همون کرم رنگ. نذارید بسوزه. سیر چهار پنج‌تا حبه‌ی درشته رو رنده کنید. یا بکوبید. من با نمک می‌کوبم توی هاون چوبی. نمی‌پره. خوب بکوبید. بوش کنید..همین‌طوری بوش خوبه. بوش کنید. سیر رو بریزید روی پیاز. تفت بدید. نذارید بسوزه.  گشنیز خرده شده رو روش بریزید. در ظرف رو بذارید و زیرش رو کم کنید تا آبش تقریبا بخار شه و پژمرده شه. تفت بدید. خوبِ خوب سرخ شه بی‌که بسوزه. شعله‌ی کم یا متوسط راه حلشه. ادویه بزنید.
ادویه: زردچوبه-فلفل سیاه- فلفل قرمز- ادویه‌ی ماهی- کاری خوشتی و کمی اندازه‌ی نوک قاشق چای‌خوری پودر لیموعمانی بدون هسته. لیموی کِرم رنگ نه سیاه. سبزی رو با ادویه تفت بدید و خوب قاتی کنید. قبل از این‌که ادویه بسوزه یه قاشق و نصفی رب بزنید. قاشق نه خیلی پر و نه سر صاف.
تفت بدید. ماهی که معمولا ماهیِ گوشتیه و سنگ‌سر یا میش‌ماهی یا شیرماهی یا شوریده‌ی بزرگ یا هر نوع ماهی گوشتیِ کم‌تیغ هست رو انتخاب می‌کنن. ماهی رو بذارید روی سبزی‌های تفت داده. بچینید تا آب ماهی گرفته شه. تفت ندید زیاد چون پودر می‌شه و قوام تکه‌های ماهی از بین می‌ره. چندبار زیر و رو کنید و برگردونید..که ادویه و آبی که از سبزی خارج شده و روغن به خورد تکه‌های ماهی بره..دو سه دفعه این‌کار رو بکنید. تمر هندی که اندازه‌ی دوتا قوطی کبریت یا بیشتره رو توی آب جوش حل کنید.آب تمر هندی رو بریزید رو مواد توی قابلمه. قابلمه رو کوچیک انتخاب نکنید. ماهی جا داشته باشه برای طعم‌دار شدن و له نشه. آب تمر هندی رو طوری روی مواد بریزید که هسته رد نشه. صافی به درد می‌خوره. اگه واردید به این‌کار حواستون هست هسته رد نشه. زیر قابله که کم هست رو کمی بلند کنید. کم.
بذارید مواد با ماهی کمی قل قل کنه. نه اون‌قدر که تمام آب بخار شه. دو دفعه‌ی دیگه آب بریزید روی هسته‌های تمر و قاتی کنید که همه‌ی ترشی هسته‌ها گرفته شه و بریزید روی مواد. طوری که سطح مواد پوشونده شه با آب. اگه کم اومد یه لیوان آب بردارید و بریزید روی مواد و شعله رو کم کنید. نه اون‌قدر کم که از هم وا شه ماهی و نه زیاد که آبش بخار شه و جا نیفتاده باشه.
یه شعله‌ی متوسط رو به پایین.
برای چهار نفر از بیست دیقه تا نیسم ساعن و چهل و پنج دیقه با شعله‌ی متوسط رو به پایین وقت لازمه. برای مقدار بیشتر حتما زمان بیشتری می‌خواد بسته به آبی داره که تو قلیه هست. آبش نباید زیاد شه.
من همراه با پیاز و سیر دو عدد فلفل قرمز بدون این‌که سرش رو بکنم سرخ می‌کنم. تندی می‌ده و تازگی اما تند تندش نمی‌کنه که نشه خورد.
اگه این‌کار رو می‌کنید فلفل قرمز نریزید زیاد دیگه.
گشنیزا رو ریز خرد کنید. ساقه بهتره نداشته باشه. شنبلیله داشتید کم بریزید. اندازه‌ی یه قاشق غذاخوری. تلخ می‌شه زیاد باشه.
من قلیه رو این‌طوری درست می‌کنم.

عصر یخبندان را تنها دیدم.
فیلمِ من نبود. شلوغ بود و ..دیدمش.
به‌هرحال دیدنش از ندیدنش بهتر بود.

نهنگ عنبر رو دیدم. با سال و بچه‌ها. توی حیاط. هوا خیلی خوب و ملس بود. خندیدیم..کمی غصه خوردیم..کمی احساس ملال کردیم(/دم احتمالا..خودم نه دیگران)..بوس بغلی کردیم با نانا. نانا یک جا قهر کرد. بن به‌‌اش اعتراض کرد..فیلم تمام شد.
حس خوبی بود.

چند وقت پیش کلوچه‌ی خرمایی درست کردم خوب شد. اازم خواسته بودید. عکس و طرز تهیه‌اش رو.

این شد:




طرز پختش این‌جاست. من زیره نزدم.

دیانة

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن 1393 ساعت 14:48 شماره پست: 896

خبر جدید و مهم حتی از فرار مدیر نمی‌دونم کجا هم مهم‌تر خبر بیرون کردن زن ممد مادرش را. ممد خونه نبوده...مادرش می‌ره خونه‌اش با عروسش بحثش می‌شه ساعت چهار صبح بیرونش می‌کنه..بعد روایتش این‌طوریه که نوه‌ها همی‌طوری دساشون طرف مادربزرگ‌شون درازه که ماااادررربزرررگگگ..مثل صدای دوبله شده‌ی کارتونایی شبیه پرین و اینا.
و از این حرفا.
بعد مادره ساعت چهار صبح حالا چرا خدا می‌دونه، می‌ره به یه معتادی می‌گه بیا برم دار ببرم خونه دخترم...این‌قد تو نیویورکیم ما یعنی...خو می موبایل نداری؟ الو فلانی؟ بیا دنبالم منو ببر والسلام تمام...دیگه معتاد و منو برسون و کلیه‌امو بت می‌دم ...
خلاصه هر چی بود...ممد رو خواهر مادرش بش زنگ می‌زنن و ممد می‌ره خونه‌اش زنه رو عین سگ می‌زنه..و میاد رو پا مادرش می‌افته و مادر منو ببخش و از این حرفا...منو ببخش اما زنم نمی‌خوادت...خودم نوکرتم هر روز میام دسبوست اما خونه‌ام نمون...مادره هم از دقی که داده بودن بش،مهره‌های گردنش ساییده می‌شه اُ می‌برن عملش می‌کنن و ممد زنشو برمی‌داره و می‌رن خونه مادرش که قصریه برا خودش و خدا هم شاید ندونه چرا رفته خونه پسرش پس وقتی خونه و ملک و املاک داره...جز برا کرم‌ریزی و آتیش سوزوندن؟
..مادرمم می‌ره عیادتش و می‌بینه زن ممد صداش می‌کنه مامان و ممد یه برج میوه جلو مادرم گذاشته..وسایل خونه‌ی مادر ممد همه اشرافی...و مادرم می‌گف رو پیشونیش کبود بوده شاید زن ممد زدتش و می‌خندید و می‌گف حقشه ..هم خودش هم پسرش...
بعدش دیروز خواهر یکی از زن عموام مرد...مادرم رف عزاش و وقتی برگش می‌گف یکی از خواهرای این زن بدبخته که کور شد از قند و مرد و اینا نوه‌‎ای به اسم دیانا داره و هی دیاناس که از زبونشون نم‌افته...دیاناُ دیانا..بم گف دیانا یعنی چی؟ گفتم یه اسم خارجیه...گف خو می‌دونم معنیش؟..گفتم نمی‌دونم والا...گف باید می‌دیدی هی دیانا بیا گوشت بخور..دیانا نیفتی...به بابام گف چقد فامیلات ندیده‌ان سر یه اسم خودشونو کشتن بابام گف شاید به معنی دیانة باشه یعنی دیانت، دین‌داری...که مادرم داد زد الله‌اکبر...خدااااااا وقتی از یه چیزی بخوای طرف‌داری کنی ببین چطور توجیه می‌کنی...بت می‌گم دیانا...همین  که چن سال پیش تو تصادف مرد...بعد نگام کرد...اون موقع داستانش رو من براش تعریف کرده بودم..یادش مونده بود....بابام غش کرد از خنده و من گفتم حالا که طرفدار اسم دیانایی این‌قد، اسم دخترمو بذارم...بابام گف ذمه‌ات رو نمی‌دونم چی نمی‌کنم بذاری دیانا.
بعدش مادرم گف بیا این بلوتوثتو بردار...منظورش فلشم بود...و یه جا هم سال گف یکی از همکلاسیای نانا اسمش شنتیاس..شنتیا..مامانم گف شاید منتظرش بودن و خدا بشون اشانتیون دادتش..هم یه چیزی شنیده برا خودش.
شاد بودیم و خوشحال...تا که بابام شروع کرد سرچ کردن تو گوشیش و مشکلش تبلیغات بلاگفا بود که نمی‌دونس چطور ببندتش و مادرم بم اشاره کرد که بابام تازه متوجه شده که تو اینترنت چی‌ها می‌شه سرچ کرد و گوشی از دسش نمی‌افته و مادرم ضرب‌المثلی گف که ترجمه‌اش این می‌شه که هر کی عیب رو مردم بذاره تا از این دنیا نرفته بش مبتلا می‌شه
و بابام ریسه رف از خنده.
لابد اگه جوون بودن می‌گف طعنه‌هات تو حلقم...
ها؟
شاید.


هوچی
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن 1393 ساعت 11:55 شماره پست: 881

 بچه‌ها زود خوابیدند و سال گفت فیلم نیکول‌کیدمن می‌بینی؟ گفتم آره...گفت البته به نظرم باید مومنتو رو ببینی قبلش. از روی همونه..اگه اینو اول ببینی احتمالا از اون دیگه خوشت نیاد. گفتم من همیشه تقلیدیا رو از اصل‌ها بیشتر خوشم اومده... معمولا تو داستانا حتی..همیشه اولش اتفاقی نسخه‌ی دوم رو دیدم بعد نسخه‌ی اصلی رو دیدم یا خوندم...قبلا این قضیه باعث می‌شد رنگ و رو ببازه پیشم اولیه دیگه..وقتی اول، دومیه رو خوندم یا دیدم... اما حالا بیشتر به اصالت اثر اولیه پی می‌برم...از این حرفا می‌زدیم و از یه بشقاب غذا می‌خوردیم...البته سال بیشتر سعی می‌کرد بخوره (کاش من هم زنی ناز و کم‌خوراک بودم) چون لقمه‌های من جانانه بود و اون جنتلمنی تا می‌کرد با من و غذا....
بعد اون رف پرت شد رو مبله درازه که شبیه خودشه و من رفتم پرت شدم رو مبل کوتاه که اصلا شبیه من نیس و فیلم رو دیدیم..گف بیا پیش من گفتم نه باید به اندازه‌ی کافی دراز شم و مطمئن شم غذا صد در صد به چربی تبدیل شه مبادا یه‌ذره‌اش حیف و میل شه و بسوزه...گف از شنبه رژیم رو جدی بگیر ..گفتم باشه تو همین‌طور...گف من باید بشم 65 و تو 60..یا من بشم هفتاد و تو بشی 65 و اینا...گفتم هر چی خدا بخواد جگرم و دلم ژله خواس اما ترسیدم دعوا شه.
با فاصله‌ی چتد متری از هم فیلم رو می‌دیدیم..من البته سعی می‌کردم با تبعیت از قوانین فیزیکی کارآگاه گجت پامو برسونم به گوش سال اما موفق نمی‌شدم..هر چی کردم پام نرسید بش و متوجه شدم چقدر کارتونا و قوانین فیزیکی‌شون دروغگوان.
فیلم اسمش رو یادم نیس..اگه اینو نوشتم سرچ می‌کنم پیداش می‌کنم اما نیکول کیدمنش خیلی الکی اول فیلم پشتشو که همانا باسنش هست رو نشون‌مون می‌ده. واقعا لازم نبودا. خیلی بیخود پشت سفید نیکول کیدمن رو می‌بینیم...یعنی هیچ کمکی به قصه و جریان فیلم نکرد این صحنه صرفا فقط چون پشت نیکول کیدمن بود نه پشت ننه‌ی رحمت ِ خدادادزاده..دیدیمش و من از روی مبل که پشت سال بود بلند گفتم ولک برفه لامصب...سال محلم نداد و گفت الکیا..تو فیلمای دنزل واشنگتن اصلا پشت نشون نمی‌دن...گفتم خو معلومه دنزل واشنگتن برا چی پشتشو نشونمون بده..برا رنگ یا فرمش؟ گف منظورم اینه که اونا فیلمای تمیزتری‌ان...گفتم این فیلم کثیفه از نظرت؟ گف نمی‌دونم اما لازم نبود..گفتم تو مرد خوبی هستی.
"تو فیلم پشت دوست نداشتنت" منو کشته ...گف مسخره کن حالا... بعد گفتم سال چرا با این‌که نیکول کیدمن پنجاه سالشه لاغره؟..گف هزارتا عمل کرده...گفتم نه خیر...گف ورزش کرده..گفتم منم دوس دارم خو...ورزشم می‌کنم اما این‌زوری نمی‌شم....این حرفا رو هم با صدای بلند می‌زدم چون مبلامون با هم فاصله داش..سال گف فیلم رو ببین.
بعد شوهره که بعد می‌فهمیم شوهره نبوده که زیده بوده(الان لو دادم..می‌خواستید اول فیلم رو ببینید بعد اینو بخونید) داره آب پرتقال می‌گیره..گفتم سال؟! آب‌مرکبات‌گیری برقی بخریم؟..تو رو خدا...خیلی خوبه..همه دارن حتی خونه‌ی نیکول کیدمن اینا...سال گف باشه..انشالا..ببینیم چی می‌شه..گفتم نه خیر این یعنی نمی‌خری..باید بگی حتما...گف حتما، فیلم رو ببین...بعد شوهره که بعد می‌فهمیم زیده بوده و خودش زده نیکول رو ناقص کرده (هاها) بش می‌گه شب چمدون ایناشو ببنده می‌خواد ببردش هتل...من نالیدم...بلند هم..:
سال؟! تو رو خدا...هتلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.....هتل بریم من و تو فقط...به یه مناسبت..سال یه وقت برام اتاق تو هتل رزرو کن بی که بدونم بیا و شگفت‌زده‌ام کن..باشه سال؟ به یه مناسبت که فکرشو نکرده باشم اصلا.....بعد منو ببر...قبلش هم بلیط برامون بگیر...دو نفری تو رو خداااااا سال...؟! با اتوبوس هم اشکال نداره...بعد بریم تو سالن هتل چیز بخوریم...زیاااد بخوریم...تو هم لباس شیک پوشیده باشی...و از این میز گردا داشته باشه که دور تا دورش خوراکی باشه...یامی...بعد سال؟! ...سال نگا کن منو...بریم تو اتاق من با حوله حموم به بیرون که چشم‌اندازی زیباس نگاه کنم و تو دراز کشیده سیگار برگ به دس با یه شورت سوکسی با نگاهی اغواگر بزنی کنارت و من بیام پیشت سیگار برگتو دونفری بکشیم و تو به من بگی گربه‌ی فلان من چطوره..مثلا گربه‌ی مهربون من...
سااااااااال؟
سال؟
امممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
سااااااال؟ جواب‌مو بده سال.....
- باشه...به جز سیگاربرگ یه فکری می‌کنم برات.
- سیگار برگم باشه ....نباشه نمیام.
- نیا.
- ساااال؟
- فیلم رو ببین...می‌خوام ببینم تا آخر فیلم دیگه چی می‌خوای ازم؟
- هوچی.
هوچی: همین‌طورِی ِ الکیه هیچی.

دوری از خانه‌ی پدرم.
این یکی از نعمت‌هایی است که هیچ وقت برایم تکراری و عادی نمی‌شود...دوری از مورتون و .....لیست طویلی که بررسی هر کدام از مواردش پیرم می‌کند.
این هم جز نعمت‌هایی است که مثل تلویزیون رنگی هیچ‌وقت برایم عادی و معمولی نمی‌شود.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393 ساعت 20:32 شماره پست: 877

نشستم و دارم نگاش می‌کنم..به موهاش که داره کم‌پشت و سفید می‌شه. به ریشش که سفید شده رو چونه‌اش به عینکش که مشکیه..به موهای رو دستش که مشکی و ابرواش که مشکیه و چشماش که مشکیه..شلوار کردی پوشیده..هیچ وقت کوتا نمیاد شلواری بپوشه که تنگ باشه..زیرپوش آستین‌دار می‌پوشه...رکابی مال بی‌غیرتاس:)) مرد باید جلوی زن و بچه‌اشم پوشیده باشه..لقمه درست می‌کنه گوشه صورتش باد می‌کنه از لقمه..چای رو می‌خوره و نق می‌زنه: مسخره‌ها..شورشو دراوردن..بی‌چاره این زنه افتاده وسط یه مشت پلیس خنگ...بعد صداشو بی‌حوصله و سبک می‌کنه: زنگ بزن دیگه...اشگد اضراط...مو مسلسل هاذه اشمیط....پاکت شیر رو می‌ذاره رو دهنش و قلپ قلپ شیر می‌خوره....می‌گه: میلک وازهِ بد چویز..می‌خندم. این حرف ِ بورگاندیه تو فیلم انکور من 1..می‌گه چته زل زدی به من..می‌گم هیچی...عینکشو جابه‌جا می‌کنه..بچه‌ها خودشونو کشتن که فحش آخری مال هر کی بشه اون برنده‌اس...
می‌گه همه‌اش برفه اون‌جا همه سال انگار برفه..و گردنشو می‌خارونه....
- رئیس پلیس جرات نداره خون ببینه...ک..ر تو روحت عماد با این سریال دادنت...
عماد برادرشه...مرکز معرفی و امانت سریال  فیلم به‌اش..از این مردپسندا....همه‌اش هم ازش فحش می‌خوره...فک می‌کنه نشنیدم فحش داده...مثلا آروم گفته.
صدای شلیک میاد و کنترل رو می‌گیره دستش... این‌بار بلند می‌گه : آووووووو اینو باش...ریدی عماد ریدی با این سریال دادنت...سگ تو روحت.
دوباره می‌گم ببینم بات؟
می‌گه نه.

اونا رو نه دیگه غلام...

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393 ساعت 14:6 شماره پست: 870

فصلی دوی قلب سگی..با این جمله تموم می‌شه که سگ حرکاتی شبیه پرستش برای فیلیپ انجام داد....توی تاریکی اتاق بغل دس سالی که با دهان باز خروپف می‌کرد خندیدم..دس گذاشتم رو دهن سال ..خروپفش خوابید و وقتی خوب خندیدم..دسم رو بلند کردم..باز موتورش روشن شد...تکونش دادم و موقتی خاموش شد...فکر کردم فردا که امروزه بنویسم چقدر این کتاب طنازانه نوشته شده....
اضافه کنم هم نانا به من گف مامان سوپی که زیاد کمه مال منه..یعنی کاسه‌ی پر برای بن باشه..یه سوپ غلیظ قوام دار...عین آش شله قلمه کار کش می‌اومد...سال وقتی خوردش...احساسات انسانی‌اش برانگیخته شد که تشکر زبانی و دهانی و دس و پایی ازم بکنه گفتم تشکرشو برداره ببره..یه جا دیگه پهنش کنه....فعلا ذهن درهمی دارم.
گاه فک می‌کنم سال من رو بیشتر دوس داره یا غذاهامو...
باید راه برم...صدای کشتی کج بن و کارتون نانا و چیزای دیگه..واتساپ وایبرم حذف شد..گوشیم هنگ بود عین خودم.

 

 نانا حالا عکس سوپ رو دیده و داره می‌گه مامان تو توی سوپ قارچ و پیاز و فلفل دلمه ریخته بودی؟!...واااااای و ادای غش کردن رو درمیاره ..مثلا از حال رفته..شروع کرده زدنم که تو گولم زدی..من پیاز و قارچ و فلفل بُولمه نمی‌خورم...به فلفل بولمه‌اش می‌خندم و بش می‌گم پیاز و سیر و لیموشو قبل از میکس کردنش دراوردم دختر...می‌گه قارچ و فلفل بولمه‌اش رو چی؟! می‌گم اونا رو نه دیگه غلام...منو می‌زنه که مامان بد متقلب...
گوشت و گوجه و جو و عدس سبز و برنج نیم‌دونه و جعفری و سیب‌‌زمینی و  ... چیز خوبیه برای بچه‌ها بدید بخورن..شمام بخورید. برای شمام خوبه.

 

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعت 21:51 شماره پست: 856

وقتی بوی گوشت از یک فرسخی هم این‌طور به مشام‌تان می‌خورد، هیچ احتیاجی ندارید که خواندن یاد بگیرید. با این‌حال اگر در مسکو زندگی می‌کنید و اگر دست‌کم ذره‌ای مغز در سرتان باشد، خواهی‌نخواهی باسواد می‌شوید، آن‌هم بدون هیچ دوره‎ی آموزشی‌ای. از چهل‌هزار سگ مسکویی سگی باید کاملا کله‌پوک باشد که نتواند حروف کلمه‌‌ی «کالباس» را تشخیص دهد.
قلب سگی- میخائیل بولگاگف- ابندای فصل 2


قلب سگی.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعت 1:34 شماره پست: 834

سال خوابید..من هم آمدم این‌جا. در این اتاقی که از دیرباز در موردش گفته‌اند به اندازه‌ی یک تنهایی است و این‌ها..با قلبی که به اندازه‌ی...شعر بلد نیستم. ادامه‌‌اش را نمی‌دانم. خلاصه که به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرم دارم...دیدم واقعا هم شلوغش نکنم بهتر است..به‌هرحال سال برایم کتاب می‌خریده همیشه...می‌توانست مثل پدرش بگوید از زنی که کتاب دست بگیرد متنفر است.
می‌توانست مثل پدرم باشد..متنفر نباشد چون بلد نیست متنفر باشد. تنفرش هم قابل‌اعتماد و ارجاع نیست...در واقع روانی‌تر از این حرف‌ها بود...دست کشیدم در همان اتاق سابق‌الذکر به تن کتاب‌ها که در تاریکی آرام گرفته بودند..یکی را برداشتم: به چشمم نزدیک کردم: قلب سگی.

سامبِرِ لا
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 15:48 شماره پست: 806

 سلام چطورین؟
امروز خوبم.
میام براتون تعریف می‌کنم چی شد و اینا الان ذوق دارم براتون بگم چی خریدم...یه پای‌افزار سیندرلایی سبززززززززززز لری...سلیندرگازی در واقع...از همینا که از پله‌ها *میایم پایین و بعد از ساعت دوازده اگه خودمونو نرسونیم خونه به بز تبدیل می‌شیم...بعد رحمت نامی خودشه می‌رسونه به  یه لنگه‌اش می‌گه ریدوم منه پای چلاقش پ سی چه یه لنگه‌اشه گذاشته اُ رفته...اسمشم نیذونم چه بی...سامبرِ لا...درد بوآم..پ یه لنگه‌اشه بکنوم مینه قین کی....ها؟
از همینا...رفتم خریدم...خوشحالم....بوشَم می‌کنم، بو نویی می‌ده..انگار بابام رفته باشه بازار و بعد اومده باشه گرفته باشدش روبه‌روم گفته باشه بیا شهرزاد..پات کن دختر.. اما وقتی راه می‌ری چشاتو باز کن..نه هی رو خار و تیغ راه می‌ری و کف پات سوراخ می‌شه..این کَفِش گوشتیه...مواظب باش...عاشق وقتی بودم که بابام می‌گف کف دمپایی گوشتیه و به خودش بابت معلوماتش افتخار می‌کرد...:)

* یا می‌ریم؟ والا گیج‌مون کردین..نیذونوم بریم..نیذونوم بِی‌یم...پَ چیکار به رفتن اُ اومدنه ما دارین؟

پست خیلی غلط املایی و انشائی داره..فردا ویرایش می‌کنم..منظور رو می‌رسونه لابد...اما تمیزش هم می‌کنم..اگه کثیفیش چشم‌نواز نیس..تحمل می‌کنید شما...ما هم قدردانی می‌کنیم از این تحمل.

چرا نباید به سال بگویم اگر از فیلمی خوشم آمد
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 2:45 شماره پست: 804

چون می‌رود دانلودش می‌کند که من خوشحال شوم.نه به محض گفتن البته..مثلا کمی طول می‌کشد اگر مریل استریپ داشته باشد می‌گویم ئه؟ مریل‌استریپه این؟..تو این نقشا ندیده بودمش..این رو مثلا اگر توی نت مختصری از فیلم خونده باشم یا تو باکس‌آفیس فیلم جز چنتای اول اون هفته شده باشه..سال سعی می‌کنه با پنهان‌کاری دانلودش کنه...که شگفت‌زده بشم. من معمولا تو لیست داانلود منیجر می‌بینمش یا حین رد شدن چشم می‌خوره به صفحه‌اش. چیزی نمی‌گم چون می‌دونم سال چقدر حساسه به این‌که مراسم شگفت‌زده‌گیش نسوزه..اون فکر می‌کنه من دختر پانزده شانزده سال پیشم ...یعنی به همتان نسبت تازه‌نفس و شاد که با دیدن این‌که فیلمی که دوست داشتم را پیدا کرده بمیرم از خوشی...او توقع دارد من جیغ بزنم شلوغش کنم که او احساس کند توانسته شادم کند و از خودش راضی باشد. من واقعا اگر می‌توانستم خیلی هیجان هم به خرج می‌دادم...گاهی هم می‌گویم ممنون تو همیشه چیزی اری که باهاش شادم کنی. توی ذهن سال من هنوز همن دخترم پس صورتش توی هم می‌رود: قبلا می‌پریدی از خوشی تو هوا.
کاش به آدم‌هایی که دوست‌شان دارید اجازه بدهید گاهی نپرند توی هوا از شادی. شاید خسته باشند یا استخوان‌هایشان درد کند یا بس که پریده‌اند توی هوا دلشان خواسته یکی دوبار نپرند. بنشینند و به تو بگویند ممنون.
سال فیلم را دانلود کرده بود..به سوی جنگل را..خوشحال هم شدم و نشستم ببینمش...خوشحال شدم که سل به فکر من و سلیقه و خواسته‌های و وخوشحال کردن دل من است با کارهای کوچولویی که می‌تواند برایم انجام بدهد و از طرفی خوشحال بودم که مریل‌استریپش جادوگر است..فیلم را گذاشت و نشستم دیدن...جذبم نکرد.
بلند شدم کمی راه بروم ...راه رفتم ..برگشتم باز نشستم..او روی تخت خوابیده بود..نشست با هم ببینیم...ملالش وحشتناک بود...پرسید: چرا نمی‌بینی؟ گفتم می‌بینم..
به ادم‌هایتان اجازه بدهید از فیلم‌هایی که دانلود می‌کنید برایشان خوششان نیاید..
شروع کردم پرسیدن ازش که این کیه؟ راپونزل...سیندرلا...فلان...او خودش را مجبور کرده بود ببیند با من و خوابش می‌برد و من خودم را مجبور می‌کردم که تا ته نگاهش کنم چون او به‌خاطر من دانلود کرده بود و من نمی‌خواستم ناراحتش کنم با ابراز ملال و بی‌حوصلگی.
خوابید چند بار...من نشستم..کمی با گوشی ور رفتم...بیدار شدم: نگتاه می‌کنی؟ بله.
می‌شه یه وقت دیگه بقیه‌اشو ببینیم؟
چرا؟ نکنه خوشت نیومده؟
"نکنه" انگار خدای ناکرده باشد..یا..نباید است در واقع. نباید خوشت نیاید شهرزاد از فیلمی کهب رای شاد کردنت دانلود کردم..ببینش که نگویی تو فیلم‌های بروس‌ویلیس‌دار می‌بینی فقط..
خودم را کشتم شکنجه بود تا تمام شد...
او خروپفش بلند شد..من خاموش کردم و به ذهنم رسید بنویسم آدم‌هایتان را شکنجه ندهید ..با خوبی کردن‌هایی که وقتی انجامش دادید و خیال‌تان راحت شد خروپف آسوده‌تان بلند شود و آدم مورد خوبی واقع شده بماند با چشم‌های نم‌سود زل بزند به خوبی‌یی که به‌اش کردید و هی چک کند چقدرش مانده ته بکشد این خوبی ...
کاش خوبی نکنید دیگر.
چای ریخته بود...گفته بودم مرسی ممنون...و لیوان را برداشته بودم: قبلا خیلی بیشتر تشکر می‌کردی.
چند نفر از آدم‌هایی که می‌شناسم قبلاهایشان را حفظ کرده‌اند مگر؟ نه قبلا پانزده سال پیش را حتی..همین قبلا دم دست چند ماه یا یکی دوسال پیش را حتی...قبلنی وجود ندارد هر چه هست توی حال است..مقایسه کردن کار شیطان است..این را شما معتقدها می‌گویید...شیطان خودش را با آدم مقایسه کرده بود گویا؟آره؟
شما هم که شیطان نیستید. فرشته‌اید. فرشته‌ی نجات و فراهم‌کننده‌ی خوشی من.
سر شام برای خودم کشیدم و خوردم..بشقابش را خیلی بیشتر از حد مرز شخصی و حد یک نفره‌ام رد کرده بود و گذاشته بودش توی صورتم...تقریبت چسباده بودش توی صورتم...چونب رای خودم کشیدم و خوردم...می‌توانست برای خودش بکشد..کمی صورتم را این ور ان‌ور کردم و وقتی به آن همه لجاجت از سر اثبات برتری ادامه داد نگاهش کرد..زل زل..پرسید: چته؟ چرا این‌طور نگاه می‌کنی..
می‌آیید ادامه ندهم؟
لب کلام این‌که شما خوب و خدا و فرشته..به آدم‌هاتان اجازه بدهید گاهی عن باشند...اگر هم همیشه عن‌ هستند اجازه بدهید گاهی عنتر باشند.عن بودن آدم‌ها همیشه به دلیل نقص و کاسنی شما نیست که...آدم‌ها گاهی نخوابیده‌اند یا چشم‌شان افتاده به چندتا عکس "یه‌هویی" یکی از همین ابرو پهن‌های دوروبر شما شاید...با نگاه‌های به اصطلاح مثلا حواسم نیست الان و به نقطه‌ی نامعلوی خیره گشته‌ام...یا خوشمزه‌گی‌های برف‌دارشان...
خوب؟
بگذارید گاهی آدم‌هایتان کمی بیشتر از همیشه عنترتان باشند.
این شد که فکر می‌کردم فیلمی دانلود شده..من نمی‌بینم..او نمی‌بیند ..و هر دو پایش هستیم اما نیستیم...چی را می‌خواهیم برای کی ثابت کنیم؟

اوفیششش. باید از اینا بش بگی که ولت کنه.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 15:4 شماره پست: 791

سال و برداراش و باباش استقلالی‌ان..استقلال اهواز و ایران و...تنها شوهر ترونه که با ترس و لرز پرسپولیسیه و معمولا صداشم درنمیاره...ترون قسمم داده جایی لو ندم..
حالا میون سال و شوهر ترون سر مسی و رونالدو کل کل شده...از هیچ کدوم‌شون خوشم نمیاد و تیم برا من تیم سیدعلیه اما دوس دارم شوهر ترون جر بخوره..مردک چسِ چسه...می‌گن زن‌ها حساس و زودرنجن والا من زنی به زودرنجی این مرد ندیدم..عین بچه‌هاس ..زنش از خودش بدتر...یعنی دلتو خون می‌کنن..یه خطکش اندازه‌ ک.یر خر گرفتن دس‌شون و از همون کون خر تغذیه می‌کنن و همه رو محکوم می‌کنن..یه فال مزخرف انبیا می‌فرستی: حرامه.
عکس رونالدو در حالی‌که یه عکس فتوشاپی گرفته دسش که من محمد رو (پیامبر ص رو) دوس دارم: حرامه...چقد دوس دارم دنیا رو سرشون برینه.
اصلا من با این آدما نمی‌سازم. بخدا نمی‌سازم دیدشون روانیم می‌کنه..یا با مایی یا دشمن‌مون...دوس دارم خرشون کنم...بعد شوهر سگش، فوکش تو گروه داره می‌نویسه بهتره دل هم رو نشکونیم یعنی پیامایی می‌ده که حاوی این بیاناتن که قبل از این‌که حرفی بزنی فک کن مبادا رو کون طرفت که همان خود کون عنیشه خط بیفته..
د آخه از رُمت خجالت بکش مرد...رُمت اندازه ریش شیطانه اُ...
اون روز من برای چس کردن خودم همون لوس‌بازی یعنی نوشتم: مدیر دوستت داریم...که مدیر که همون ساله...حالا خیلی هم دوسش دارم یعنی...برای این نوشتم که برا چوپان چای درست کرده بودم و نشسته بودم باش خورده بودم اونم دیده بود..نوشتم که دعوام نکنه..ترون همون موقع نوشت مدیر دوستت داریم بالاخره اونم جوگیر و عنه و خواهرشه..مَرده هم نوشته مدیر دوست داریم!
سال خوندش و گف حالم به هم خورد مرتیکه تخم گندیده برام نوشته مدیر دوستت داریم..می‌خوام نداشته باشی...حالم بد شد اصلا..
راس می‌گف بخدا..این مسعود لره چیه...خو...؟ اونو راحت‌تر تحمل می‌کنم..شوهر عالیه رو..هرچی باشه حرمت سیبیل‌ به ساس نشسته‌اشو  داره عن‌بازی درنمیاره...حالا چن باری‌ام اومد موس موس کرد چوب کردیم تو درایچش(جمع دریچه) و آروم گرف...دیگه ...از بابای سال متنفرم و همه اینو می‌ دونید اما در مورد شوهر ترون یه چیزی گفته باید با آب طلا بنویسن:
چقد دلم می‌خواد بدن اون‌جای این مرتیکه رو ببرم تخماشم بذارم جا پسون براش...
یعنی این تصور و تجسم رو من براش کرنش می‌کنم...بس که آدما رو می‌شناسه این پیر چیز به دس...
برم بابا..بله فمنیستان عزیز... به هر کی می‌خوایم فحش بدیم می‌گیم زن..خوبه؟ راحت شدید؟ نگید شما و برید دنیا رو فتح کنید..والا کشتینمون...حرف نمی‌تونیم بزنیم...تا یه حرفی بزنیم پریدید و گفتید الان به اون گفتی زن؟! به خودت و باقی زن‌ها توهین کردی...خو باشه...توهین کردیم...شما نکنید...شما توهین نکنید...
البته بگم که واقعا از اونایی که به پسرا و مردا حین فحش دادن می‌گن زن متنفرم...اینم بگم از جمله: پدرسال ...یعنی شوهر ترون مرد نیس اما مرد بودنش به معنای زن بودنش یا داشتن پتانسیل زن بودن نیس..اون فقط مرد نیس. همین.
دیدید می‌نویسن طرف با لباس زنانه فرار کرد؟ که یعنی سبکش کرده باشن؟ از اونا متنفرم..

 

کَشکک اسمشو گذاشتم...




چترال... در حال تناول تغذیه..

دوستم ... که من باهاش دوستم اون با من آشتی


 دوستم و دوستش

 



دوستم ...همین‌طوری...

 

 عکسا مخفیانه از لابه‌لای میله‌های در گرفته شده.

پیاز هم بخور

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 2:57 شماره پست: 786

امروز زن همساده میگه سالاد شیرازی خوبیش اینه که پر از پیازه...برا مرد خوبه اُ غش میکنه از خنده...گفتم برا زن چطور؟  گفتم و غلط کردم چون نزدیک شد بم و وایلا...گف نه زن نه خوبه پیاز بخوره دهنش بو گند میگیره...یعنی فاضلاب رو چطور هم می زنن یه همچین بویی داد دهنش..خو نکبت موش تو دهن مرده...والا پیاز بخوری سنگینتری..حداقل پیاز بو پیاز میده نه لاشه ی موش...خدا...یعنی خدا....چسبیده هم به دماغم..هی عقب رقتم نزدیک بود از پله بیفتم دیگه...بعد که رف زینب گف ووووی خدا مردیم...و شروع کرد با شالش هوا رو جا به جا کردن...دیگه نذر کردم نه غیبت کنم و چیزایی از این قبیل وگرنه دل تو دلم نبود به زینب و دختر قاسمی بگم کم مونده بود دس بذارم رو دهنش بش بگم جان مادرت پیاز بخور ...جدت کیه؟ به سر همون قسم، بخور پیاز بخور..اصلا از رو نفسش الگوبرداری کردن برا شیمیایی لامصب....من بودم؟ سال ده بار طلاقم داده بود تا حالا...حالا نانا و خودش هی بوم میکنن میگن چه بویی..خودش همین امروز میگف چه بویی میدی تو...پوستت بوی خوبی می ده...بعد یه بار بوی عرقی دودی...آشپزی یی چیزی بدم زود زودآا...زود می ذارتش کف دسم: شهرزاد بو میدی! می میرم از خجالت...یه بار چایی بخورم و بیام تو تخت چین به دماغش میندازه..حالا خوبه خودش سمور می میره تو دهن و بدنش گاهی و دلم نمیاد بش بگم..هرچی قبلا دور برداشته بودم تو این زمینه حالا هی دلم می سوزه براش....دلم نمیاد و خجالتم می کشم و خودشم حساس شده خیلی....حس میکنم دیگه بزرگ شده و باید بی ادبی نکنم و سبکش نکنم...البته بچه بدبو نیس..طفلی...
.اما زور چیه؟ همونو میاره بالا بعضی وقتا...

 

عنوان یه جک نه چندان بانمک:

یارو خیلی گشنش بوده, از پشت شیشه رستوران نگاه میکنه یکی داره کباب میخوره با انگشت میزنه به شیشه ! یارو میگه چته ؟ میگه: پیازهم بخور
هار هار هار.

با تخفیف البته
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:53 شماره پست: 824

قدیما مادر سال بم یه تمبون داده بود. یه بار خونه‌اشون رفتم و سرد بود یه شلوار دس دوم داد بم و گف بپوش سردت نشه. پولشم گرف از سال. پونصد تومن برا دس دوم بودنش تخفیف داد البته...حالا یه کیف داشتم آویزون رو چوب‌لباسی... خواستش ...گفتم ببرش..الهام گف محاله برن جایی و چیزی بلند نکنن..گفتم خو گدایی تو خون‌شونه...ولشون کن..دلت بزرگ باشه..برا خودت  خوبه...گف هااا اما حرص درمیارن، نه؟ گفتم آره...بعد مادر سال می‌گه چقد می‌شه...الکیا...بگم پول‌شو می‌ده مثلا؟ صد سال.
..گفتم نه بابا شما یه بار بم یه شلوار دادی پونصد تومنم تخفیف دادی بم..من که فراموش نمی‌کنم محبتاتونو.....نگام می‌کنه و می‌گه نه یادم نیس...می‌گم من یادمه عمه..قابل‌تو نداره اصلا..ببرش یه بوسم روش...
وقتی رفت الهام بازومو گاز گرف..به آسمون نگاه کرد: ای خدا منم یاد بگیرم...گفتم اینقد وقت داری یاد بگیر حالا..من قبلا می‌گفتم این حرفا چیه عمه. قابل‌دار نیس.

باید بور باشه که نکشنش
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:45 شماره پست: 823

من و الهام و حیات تو حیاط داشتیم موی حیات رو رنگ می‌کردیم..مردا گم شده بودن بیرون...بشون گفتم یه فیلم دیدم زنه آلمانیه موهای اونجاشو رنگ می‌کنه و می‌سوزه...نمی‌دونن آلمان چیه...الهام می‌گه چرا؟ ..می‌گم چون باید بور باشه که ندونن یهودیه وگرنه می‌کشنش...نمی‌دونن چرا و اینا منم حوصله ندارم توضی بدم می‌گم هیچی...مادر سال میاد می‌گه بسّتونه موهاتونو زبر کردید از رنگ...هیچی نمی‌گیم..تا می‌ره الهام می‌گه خواهر! همیشه می‌گه موهای دخترای من صافه صافه...می‌گه رنگ زبر و فرشون کرد...بعد دس می‌کشه رو موهای من و خودش و می‌گه والا به خودمون و موهامون شک می‌کنیم..می‌گم شک نکن، زر زده...لقب ترون تو بچگی گوسفند بوده..یه عکس داره برو یواشکی تو آلبوم آبیه ببینش..تو کمد مادرشوهرت...انگار از این مردای ترکمنه...از این کلاه ترکمنیا هس؟ از اونا گذاشتن سرش..حیات زیر دسم می‌خنده و ده بار می‌گه مردا نیان ..الهام بش می‌گه کشتیمون حیات..مردیم از دستت ...خو بیان..این اولین باره که حیات که نزدیک چهل سالشه داره مو رنگ می‌‌کنه...از رنگای خودم بش دادم...صبر می‌کنیم خشک شه و دل تو دلمون نیس ببینیم چه رنگی می‌شه موهاش که عین قیر سیاهه و خیلیاش سفید شده...یه ذره رنگ مونده الهام می‌گه ببریم برای مادرشون که آلمانیا نکشنش...
لب می‌گزم و می‌زنمش..می‌گم از این حرفا بش نزن. عجوزه و جادوگره اما از این حرفا نزن...الهام مثلنی رنگ رو می‌زنه لاپاش و ادای مادر سال رو درمیاره که سوخته.. حیات دمپایی پرت می‌کنه طرفش..حیات عمه‌اشه..الهام برادرزاده‌ی حیاته...الهام اعتراض‌آمیز و بلند می‌گه عمههههههههههه..چون دمپایی بخوره به لباسش کثیف می‌شه. ما به مادرشوهر می‌گیم عمه..مادرسال عین جن احضار می‌شه: ها چتونه؟
الهام می‌گه هیچی..چای بیارم برات؟
پیرزن می‌گه نه...و می‌گه سبک بازی درنیارید این‌قدر. پسرم مهندسه همسایه‌ها می‌شنون برای احترامش خوب نیس...
وقتی می‌ره الهام می‌گه خو شهرزاد نگو گناه داره نه..نمی‌بینی چطور حرف می‌زنه...گفتی بور نباشه کیا می‌کشنش؟
می‌خندم دیگه..می‌بینم حق داره الهام اما همچنان دلم نمیاد از این حرفا به عجوزه بزنن. می‌گم هیشکی یارو که رهبرشون بود بالاخره خودشو کشت..الهام می‌گه نوچ! حیفــــــــــــــــــــــــــــــــ! کی؟! مادر سال میاد می‌گه چی حیفه؟ می‌گم هیچی داریم می‌گیم حیف! نمیای پیشمون تنهایی حوصله‌ات سر نره..؟
می‌گه حالا چهارپایه می‌یارم میام....الهام شروع می‌کنه رنگ رو هم زدن:
دارم آماده‌اش می‌کنم دخترا..و غش کرده از خنده از حرفش...

گوزیَن
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:30 شماره پست: 822

مادر سال سوتینامو جمع می‌کنه از بین بقیه‌ی لباسا که رو تختمَن..می‌گه اینا رو بلند کن کسی نبینه..کی ببینه دقیقا؟ بگو من نبینم و نترکم...چته حسرت پسون داری زن؟ ها چته؟ خودش و دختراش سایز یک و نیمن..در حد جوش..چیه ندیده‌ای؟ زن‌های دیگه‌ی دنیا سینه ندارن؟ هر زنی معمولا دوتا سینه داره دیگه..چته؟ مَردی؟ ...اینو توی ترون و عالیه هم دیدم..نشد یه بار بیان و حرف از سایز س.وتین نزنن...باید حرف بالاخره به گوزَین کشیده شه..پیرزن بلده بگه سوتین..بیچاره مادرم که تا حالا می‌گه پُوسون‌بند...ازشم کوچیک‌تره....بم می‌گه چاق نشو دیگه ..لباسات از جلو خوب بسته نمی‌شه...گفتم کسی حواسش نیس به من..عمدا که ببینم چی می‌گه...پرید گف نه هس..حواسا هس بت..تو حو.است نیس...تو دلم گفتم ها حواس خودت و دخترات هس. آخرش امید دارم لیز.بین شید بس که برا إی چیزا لب و لوچتون آب می‌افته..ای خدا ایعنی گه خدایی اُ دهن داری تو سر اینا تف کن.

خرما و فلفل
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:24 شماره پست: 821

پدرشون یه گوشه گیرم اورده: کی نی‌نی دار می‌شین؟ گفتم نمی‌دونم....یه جوری نگام می‌کنه گفتم حالا خودش دس به کار می‌شه پیرسگ...ازش فاصله گرفتم..می‌گه خرما و فلفل یادت نره..پسر می‌خوایم...ازش فاصله گرفتم فک کردم خرما رو خودم می‌خورم اما فلفل رو باید بکنم تو کونت به زودی.

یه بار برای رضای خدا
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:19 شماره پست: 820

مادرش اومده تو اتاق خوابم دس به لباس خواب بنفشم زده..می‌گه سال که بنفش دوس نداش..تو سبزه‌ای بنفش بت نمیاد..بنفش برا الهام خوبه..تو سفید بپوش...قرمزم نپوش....زرد بپوش...نگاش می‌کنم و بی‌حرف جلوی چشم خودش لباس درمیارم..و  جلو چشم حیات و الهام و دختر حیات و حتی پسر کوچیک حیات که زن‌ها بیرونش می‌کنن..لباسه رو می‌پوشم و دنبال چیزی می‌گردم زیر تخت...حیات و الهام رفتن از خنده...مادر سال هم بی‌صدا می‌ره زیر پتو..از زیر پتو با صدای خفه می‌گه برعکس آدمایی. آدما صورتشون روشنه و بدنشون سیاهه...تو صورتت سبزه‌اس ..بدنت روشنه..والا عجیبه....الهام تو هوا ادای گوز درمیاره با مشتش...یعنی گوزید رف پی کارش عجوزه..
خو چیکار به تن و بدن من داری...از سر جد و آباء پسرتم زیادی‌ام...
اینا زنا‌هاشون جلوی هم اصلا لباس عوض نمی‌کنن...کار خوبی هم می‌کنن.در واقع مادر و خواهرهای سال فک کنم اگه عوض کنن دچار رعشه‌ی جنون بشه آدم..دیگه ناف هم مو داره؟ برای زن اونم؟
یه بار تو شکم یکی‌شون دیدم...زشته بگم کی اما از همون دوروبرا...بعد رو ما می‌خوان عیب بذارن میمونا....البته همون شب شکر خدا نانا بم چسبیده بود و هی می‌گف وااااای خدا..کاش بزرگ شم بدن منم عین بدن مامانم نرم و تپل شه...مادر باباش می‌گه بذار بخوابیم دختر.
اگه اتاقم از این اخطار حریقا داش روشن و خاموش می‌شد چراغش و صدای آژیرش هم بلند می‌شد بس که شدت سوختنه زیاد بود از اون طرف.
می‌گردن می‌گردن ببینن از کجات و چیت می‌تونن یه عیبی یه ایرادی بگیرن و دلم می‌خواد یه بار برا رضای خدا..یه بار نگا خودشون کنن.

عروسای بدنام

+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:11 شماره پست: 819

مردک از رو نمی‌ره...کار به لاک ناخون هم داره..به الهام می‌گه اینو به ناخون بزنی نمازت قبول نیس..الهام بش گف عمو منم عذر شهرزاد رو دارم...می‌ره..اخماشو تو هم می‌‌کنه و می‌ره الهام می‌گه که مردک داره فک می‌کنه چه عروسای ج.نده‌ای دارم که راحت در مورد خون اون‌جاشون بام حرف می‌زنن لابد....خودشم از این حرفش غش کرده از خنده.

جماعت
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:6 شماره پست: 818

نماز جماعت خوندن به امامت سال...من نرفتم..گفتن چرا نمی‌خونی...؟ رفتم تو حیاط که مثلا کار دارم..خو نمی‌خونم پشت سر سال من. صدسال. صدتا بهتر از سال بیاد نمی‌خونم چه برسه به سال...مردک پشم سفید اومده دنبالم واسا ببینم دختر چرا پشت سر شوهرت نماز نمی‌خونی...یعنی خون خونمو خوردآاا....الهام دشویی بود و می‌شنید...گفتم عادتم..عادت ماهانه..مدرکشم دارم می‌خوای ببینی؟!...که گم شد رف..بعد الهام اومد مرد از خنده بغلم کرد و اونقد خندید که از حال رفت..من اما اصلا خنده‌ام نگرف...واقعا خنده‌ام نگرف...فکر می‌کردم باید محکم می‌گفتم چون سال رو به عدالت قبول ندارم...البته مهم نیس برام این چیزا..اما زورم میاد جلو باباش و پشت سرش خم و راست شم...پشت سر هیچ مردی نماز نمی‌خونم......مگر این‌که دلم بخواد. خودم دلم بخواد.

یعنی چیزی نگم..

+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:2 شماره پست: 817

تو غذام فلفل می‌ریختم... پیرمرد از اینم می‌سوزه..به پسراش می‌گه فلفل بخورید شماها...خجالت نمی‌کشید اشکتون میاد....؟ زنید؟ تا شر نشده فلفلو بلند می‌کنم و می‌برم تو آشپزخونه...نگاه تو چشام می‌کنه و می‌گه فلفل و خرما برا مرد خوبه...البته برا زن هم خوبه..بعضیا که اصلا لازم ندارن...مثلا شوخیه..جلو همه...
دوس داشتم سرمو بزنم به دیوار..سال نیشگونم می‌گیره یعنی چیزی نگم..

چسب کون
+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 17:59 شماره پست: 816

خونه‌ی برادر سال موش اومده..زن برادر سال، حیات یعنی، می‌گه چسب موش بذاریم شاید بگیره.. بابای سال داد می‌زنه: چسب؟! موش گرزه رو چسب می‌گیره؟ چسب رو از تو کونم دربیارید بزنید بهتره..به عروس بدبختش اینو می‌گه و نگام می‌کنه...اون‌قد نگاش کردم و دندنامو رو هم فشار دادم که روشو کرد طرف تلویزیون.

سوادی به اندازه‌ی ک.ون

+ نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 17:57 شماره پست: 815

برادر سال سر سفره دس تو دماغش می‌کرد..بعد نگاش کردم..تا از رو بره..دس‌شو به زانوش می‌ماله...بعد با دس به خیار گوجه هم دس می‌زنه..بلند شدم رفتم بقیه‌ی خیار گوجه رو هم ریختم دور مثل هر چیزی که دسش خورده بش....دو دسی لقمه رو فرو می‌کنه..جا می‌ده تو دهنش...بعد زن و مرد آروغ می‌زنن..بعد تو روشویی تو هال ده بار دهن و دماغ و حلقشو سیفون کشید..پدرشون گف قبل از ملک عبدالله کی شاه بود هیشکی جواب نداد من گفتم فهد...محل نمی‌ده..سوخته که اونا نمی‌دونن و من می‌دونم...
می‌گه قبلش کی بود..قبل‎ترش..وقتی گفتم سوختا..سوخت..گف ملک فهد کی مرد؟ گفتم فک کنم  2005 و مادرش می‌گه نه بابا شهرزادم حالیشه...
بعد می‌گن اصل و نسب شماها از کجاس..از رو اسم طایفه...هیشکی نمی‌دونس کجاس...گفتم از کجا که دختر برادر سال با لحن سبک بی‌سواری می‌گه کجا؟ پدر سال عصبانی شد از سوختن..از بس که سوخته بود داد زد خفه شو..سوادت اندازه کونمه.

دَمبلی
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعت 11:17 شماره پست: 837
زنشم خیلی خوبه.
اگه این‌بار رفتم لباس خوشکلامم می‌برم...دفعه‌ی پیش با دپرشیون رفتم خونه‌اشون...این‌دفعه می‌خوام با لباس خوشکلام برم..با چکمه و این یارو که دور گردنش خز داره...
- تق تق...
- کیه؟
- سلام احوال شما؟
- سلام بفرمایید...
- داشتم از این‌جا رد می‌شدم دیدم نوشتید چکمه اسمش بوته جانم.
- ها متچکروم عزیزوم. گمبله گلوم.
- سعی کنید به این چیزا دقت کنید که بعدها گله نکنید برای چی آدم‌های دیگر رو به شما ترجیح می‌دن.
- ها بله.
- بگویید: بله.
- باشد. بلی.
- موفق و پیروز باشید.
- لطفا نرید..من رو بوس کنید.
- با کمال میل...کجایتان را؟
- یک جای خوبمان را.
- مثلا؟
- یک جایی بین دو ابرویمان را.
- بدهید ببینم.
- بفرمایید.
-ماچ.
- ووواااااای چقدر خوب بوسیدید...متشکرم.
-قابلی نداشت. با کمال میل...شهرزاد؟
- بلی؟
-ببخشید شما عقده‌ای هستید؟
-تقریبا.
-آها. حدس می‌زدم.
- شما چی؟
- من؟ من چون وجود خارجی ندارم می‌تونم بگم نه.
-اگه وجود خارجی ندارید چرا من رو بوسیدید؟ چطور یعنی؟
- چون شما خوب هستید.
- ای وای ببخشید یادم رفته بود.
- هیچ وقت فراموش نکنید شهرزاد.
-بلی.
-دَمبلی.
- :)))))) دمبلی که مال خودمونه شما هم بلدید؟
-بلی.

از محبت، سال، خل می‌شود.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393 ساعت 21:30 شماره پست: 878

نشسته بودم دم در. به آسمان نگاه می‌کردم که پر از ابرهای بره مانند سفید بود و بر دل آبی خوش‌رنگش می‌چریدند...باغچه‌ام از گل‌های بنفش و صورتی و سرخابی ِ شب‌بو پر شده بود...سوفی رزهای ماتیکی رنگ داده بود..خوش‌عطر...سرمست کننده...نسیمی می‌وزید و شاخ و برگ نخل تق‌تق صدا می‌داد....توی آسمان هواپیمایی سفید به سمتی که نمی‌دانستم کجاست خیلی دور بالای ابرها پرواز می‌کرد...
دارودسته‌ی آپاچی‌ها پیداشان شد و گفتند امشب سالن اجتماعات مسجد برنامه دارد برویم...غروب بود دیگر که گفتم باشه.
دیدم چادر مشکی ندارم عبایم گِلی است. ..به‌اشان گفتم چادر ندارم..زینب گفت اضافه دارد..مادرش یکی اضافه دارد. رفت آوردش..نازک بود و طرح پرمانندی رویش بود برجسته..روسری بستم و جوراب هم نداشتم شکر خدا...جوراب مشکی زنانه...جوراب سفید زمستانی پایم کردم و سر نانا روسری بستم.. و راه افتادیم..توی راه تا مسجد کرکر و هرهر زن‌ها به راه بود..در مورد خسروی می‌گفتند که خانه‌اش را دزد زده و بس که زنش نیست خانه ...قبل از آمدن به زینب گفته بودم من کش چادر را نمی‌توانم پشت گوشم تحمل کنم چادر را بدون کش می‌گیرم..گفته بود باشه..و کش را با دندان کنده بود..خندیده بود که اصلا چادر بدون کش بیشتر به تو می‌آید.سال موقع رفتن گفته بود بچرخ ببینم..
شبیه همیشه نبودم.
رسیدیم حسینیه در واقع که زن‌ها در موردش می‌گفتند مسجد..حسینیه هم نبود زینبیه بود...رسیدیم و نشستیم و زن مداح کمی روضه خواند و نانا سرش را چسبانده بود زمین نگاهم می‌کرد که ببیند من هم عین زن‌ها گریه می‌کنم..و وقتی دید نمی‌کنم بلند گفت فقط مامان من گریه نمی‌کنه...قبلا فارسی بلد نبود خیالم راحت بود حالا این را فارسی گفت و من هق‌هق هم زدم که متهم نشوم به بی‌احساسی و دستش را کشیدم که سعی کند آبرویم را نبرد.
بعد نماز خواندند...نانا پیشم نشست و بچه‌ای می‌خواست بزندش...توی سجده‌ی دوم یک دستم زمین بود و پیشانی‌ام روی مهر و آن یکی دستم سد شده بود که بچه نانا را نزند..سر که برداشتم از مهر بچه را نیشگون گرفتم...بچه گریه کرد و دور شد موقع بلند شدن هم طوری نانا را نگاه کردم و بلندش کردم گذاشتمش سمت دیگرم که انگار به‌اش بگویم هی کتک بخور از این و اون دستت فقط برای بن کار می‌کنه..
سلام دادیم و مادر بچه‌ی نیشگون گرفته شد آمد دنبال جانی...به نانا گفتم بگو من را می‌زد من نیشگونش گرفتم...نانا گفت دورغ نمی‌گوید...گفتم مادر تو هر کدام از دروغ‌هایت اندازه‌ی سرتند عدل حالا راستگو شدی؟!..زنه  داشت نزدیک می‌شد گفتم پس هیچی نگو...بچه من و نانا را نشان داد...زن به من نگاه کرد که اخم کرده و تسبیح به دست لب‌هایم را تکان می‌دادم و برگشت...چیزی نگفت اما به بچه گفت اگه دیگه اوردمت...آروم نمی‌‌شینی...نانا آرام ازم پرسید ماما چرا مربی‌مون گفته دروغ بده..زیر لب گفتم خفه و به بغل دستیم که سعی می‌کرد حرف نانا را بشنود لبخند زدم و گغتم خجالتیه..آروم حرف می‌زنه.
بعد میوه دادند و زن مداح شروع کرد خواندن...گفت خوشحالی کنیم اما خوشحالی‌مان در حد دست‌افشانی باشد نه رقاصی و اگر النگو توی دست و بالمان هست دست هم نیفشانیم چون صدای النگو می‌رود سمت مردها و برای آن‌جایشان بد است.
زینب النگو داشت گفت چه بکنم؟ گفتم دستی که النگو ندارد را بزن به دیوار...می‌زد و می‌خندید و اکثر زن‌ها به ما نگاه کردند..و با چشم و نگاه کار زینب را تایید کردند. انگار بگویند احسنت باریک‌الله بر تو دختر بافکر...
نانا هم ایستاده تقلید کرد از زینب و به‌اش آرام گفتم اگر بیفتد روی سرم می‌زنمش..کتفم درد می‌کند..گفت نه بابا وقتی نی‌نی بوده فقط می‌افتاده و افتاد..روی کتفم...گفتم آی و زینب کشیدش که نزنمش و به‌اش گفت دختر چرا این‌قدر شلی تو و نشاندنش توی بغلش و نانا با دست توی دست خالی زینب می‌زد...و با بغ نگاهم می‌کرد...
برگشتنی هم خوب بود..فقط برق مسیر رفته بود و پر از چاله چوله بود و پای زن عسکرزاده روی کارتون رفت و لیز خورد..و افتاد...یا فاطمه گفت و زن‌ها بلندش کردند..گناه داشت نخندیدم...بعد که عسکرزاده رفت جلو زن امیری به من گفت آدم باید حرفای باورپذیر بزنه..دختربزرگه‌اش رفته مالزی و حالا تو قرنطینه‌اس ..از کجا معلوم اعدامش نکنن...بدون اجازه رفته...امیری خیلی حسود است به عسکرزاده..چون حس می‌کند عسکرزاده جایش را تنگ کرده...امیری وضعش خوب است و دوست ندارد عسکرزاده که وضعش معمولی رو به فقر است بچه‌هاش را ببرد کلاس زبان و دخترش برود مالزی..و دختر دیگرش تهران جدا خانه بگیرد..و توی خانه‌های تیمی! دانشجو باشد...امیری می‌گوید تهران پر است از خانه‌های تیمی...من می‌پرسم چه تیمی؟ و زینب می‌خندد....امیری انگار نشنیده می‌گوید عسکرزاده مجبور نیست کابینت تمام ام دی اف بخرد یا ظرف‌شویی..مگه خودش نیست با دست ظرف می‌شورد یک عمر است آآآآآ و دست‌هایش را نشان می‌دهد..عسکرزاده و زن فلاحی جلویند..امیری می‌گوید آدم‌ها یادشان می‌رود از کجا آمده‌اند ..می‌گوید توی مالزی پر از فساد است تازه دختر عسکرزاده فساد مالزی برایش فساد نیست می‌خواسته برود استرالیا...می‌رسیم و می‌گویند تو نرویم..می‌نشینند روی پله‌ی روبروی خانه‌امان...می‌گویم بروم چایی بیاورم پس....می‌آیم تو چادر را قبلش داده‌ام به زینب..چای می‌ریزم..سال نیست خانه...چای می‌ریزم و می‌برم...حرف واتساپ است..زینب می‌گوید یک گروه درست کنیم برای زن‌های کوچه...موافقت می‌کنند...می‌گویند اسمش؟...زینب می‌گوید ارکیده...امیری همه‌ی پله‌ی دوم را گرفته...با عرضش..چای را دست به دست رد می‌کنند..می‌گویم مگر شما لر نیستید ارکیده کجایتان بود...بگذارید صنوبر ..بلوط...شقایق برعکس..وحشی..توی دلم ادامه می‌دهم پازنون..
کسی استقبال نمی‌کند..زینب همچنان پا می‌فشارد بر چُس‌ریده..می‌گویند من هم می‌آیم توی گروه؟..می‌گویم نه من فقط توی گروه سیدعلی هستم..کسی نمی‌پرسد سید علی کیست چون دارند بحث می‌کنند کی مدیر باشد..زن امیری جر داده خودش را که دخترش مدیر شود..زینب می‌گوید پیشنهاد از او است پس او مدیر است....زن امیری می‌گوید اما دخترش بزرگ‌تر است...زینب می‌گوید چه ربطی داره؟!..سال می‌آید به زن‌ها سلام نمی‌کند و زن‌ها ساکت می‌شوند...

وقتی می‌رود می‌گویند با همه همی‌طوره شهرزاد؟ می‌گویم نه..از زن‌ها خجالت می‌کشه..توی دلم می‌گویم اروای ...فلان.
زن‌ها می‌گویند مرد خوبیه...می‌گویم زنده باشن...وقتی می‌روند و استکان‌ها را جمع می‌کنم و می‌روم تو...سال می‌آید می‌گوید دیگر نشینم دم در با زن‌ها..زشت است..می‌گویم پرستیج‌درد می‌آورد نه؟
می‌گوید خوب نیست..می‌گویم کی خوب نیس؟...بد نبود که دیدمش..می‌گوید نشین دیگه..
استکان‌ها را می‌برم جلو...پشت سرم است..می‌گوید به محبتت احتیاج دارم شهرزاد...برمی‌گردم نگاهش می‌کنم...
می‌گویم محبت بی‌محبت.
می‌گوید چرا؟ خوب نیس که بی‌محبتی....با محبت خارها گل می‌شود.
نگاهش خبیث است و دارد ریش می‌خاراند.

به این نگاه می‌کنم همه‌اش

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن 1393 ساعت 12:44 شماره پست: 903

گلبرگای سوفی تو چادرم و ریشه‌های سبز شال..
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن 1393 ساعت 12:49 شماره پست: 904

رو زانوام انگار بچه‌ام باشن...جمعشون کردم..ریختمشون تو کاسه‌ی چینی بی‌بی‌م تنها چیزی که ازش بم رسید...توش گلبرگای گلامو جمع می‌کنم.....دیشب خواب دیدم مادرم توش برام غذا ریخته می‌گه می‌دونی این چقد قدیمیه..هی نگران بودم مامانم نشکونتش یه هو...

 

ملیحه و گندم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 ساعت 23:8 شماره پست: 922

 

 

الان این‌جام من..این اتاق منه. درشو از تو رو خودم قفل می‌کنم..اینا مال منن. مدادرنگیا هم و جا مدادی و هر چی تو اتاقه..جامدادی  هم جامدادی منه که قبلنا یه قوطی رب بوده...
خلاصه این فضای دوس داشتنی و تنهایی‌اَکیه منه.

 

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 1:42 شماره پست: 933

با نانا راه رفتیم. بستنی خوردیم..او به من گفت من خیلی بستنی سریع می‌خورم. اصلا سرش را که می‌گرداند آن‌ور و برمی‌گردد نگاهم می‌کند می‌بیند من نصف بستنی را خورده‌ام..روی بابونه‌ها نشسته بودیم و او برایم کمی بابونه چید..بعد ازش پرسیدم نانا تو می‌دونی هایدگر کیه؟ پرسید دایگر؟ گفتم آره. گفت نه. گفتم منم...ولی ع می‌دونه. گفت ع کیه..گفتم کسیه که می‌دونه هایدگر کیه نانا...اما مامانت نمی‌دونه کیه..مامانت تو فیس‌بوک ع خونده که ع هایدگر رو می‌شناسه و جزء علایقشه..نانا گفت شاید اگه خودشم بدونه دقیقا چطور تلفظ می‌شه بتونه کمکم کنه..ممکنه اسمشو تو کارتونا شنیده باشه اما دقت نکرده باشه... گفتم باشه بش می‌گم اما شک دارم کمکش کنه..براش بخشش کردم هاید گر..بستنی‌شو لیس زد و گفت آخه خیلی وقت هم هست که دیگه پیش‌دبستانی نرفته.

[عنوان ندارد]

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن 1393 ساعت 23:46 شماره پست: 932

 احساس می‌کنم این پست طولانی بشود.
بعدازظهر روی به شکم دراز کشیده بودم و جاهایی از سوکورو تازاکی بی‌رنگ بودم که نانا آمد و گفت دارد از بی‌حوصلگی و ملال می‌میرد می‌شود با هم برویم مغازه چیزهایی مثل بستنی بخریم؟ گفتم مشکلی نیست فقط باید این چند صفحه را تمام کنم. دست گذاشت رو میله‌ی فلزی تخت، کرذنش را یک‌وری گرفت و گفت مامان چرا همیشه کتاب می‌خونی؟ گفتم تو چرا همیشه بازی می‌کنی؟ گفت چون دوس دارم...لازم نبود ادامه بدهم خوب این هم مثل همان است چون خودش متوجه شد و خندید و ردیف جلوی دندان‌هایش با جای خالی دندان پایین دیده شد.
گفت مامان نریم مغازه نزدیکه، بعضی از بچه‌ها گفته‌اند بستنی‌هایش خوب نیست. نگاهش کردم و کف پاهایم را سعی کردم از پشت برسانم به گردنم و نتوانستم. گفتم نانا؟ تو دلت می‌خواهد یک‌جای دورتر برویم که بیشتر با هم باشیم..از بعضی بچه‌ها الکی مایه نذار. خندید و بلند شدم لباس پوشیدم. شال سبز را برداشتم و به خودم گفتم اگر بخواهی سرت کنی با این مانتو شلوار می‌کشمت خسته‌ام کردی با این لباس پوشیدنت. هیچی‌ات به هیچی‌ات نمی‌آید. ناصرالدین‌شاه وجودم شکم خاراند و سیبیل تاباند و گفت: هاه هاه هاه...مگر ما است که همه چیزش به همه چیزش بیاید؟..او لعبتی شیرین‌بیان و گوهری پروار است ..گفتم: وااا؟ ناصر جووووون؟ سروررررم؟
گفت: هاه هاه هاه.
لهجه‌ام جنوبی شد و گفتم: اوووووووو حالا تا صبح هی هاه هاه هاه...هاه و درد عمه‌ام رو آب بخندی انشالا.
شال را گذاشتم سرجایش..مشکی رنگ و رو رفته را برداشتم و با نانا راه افتادیم.

باید بروم چیزی بخورم بعد می‌آیم که این پستی که طولانی نشد هم را ادامه بدهم.
به قول جوان‌ها می‌بایَم.
می‌بایم هم از ریشه‌ی بای گرفته شده یعنی خداحافظی می‌کنم.

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:5 شماره پست: 957

نمی‌دانم چه‌طوری بگویم، ولی انگار رنگش کم شده بود. مثل چیزی که مدت درازی زیر آفتابِ تند بماند و رنگش بپرد. خیلی شبیه قبلش بود. هنوز خوشگل و خوش‌اندام... ولی رنگ‌پریده‌تر بود و بی‌حال‌تر از پیش.  این حال به من دست داد که انگار باید کنترل تلویزیون را بردارم و رنگ تصویر را بیشتر کنم. تجربه‌ی غریبی بود. سخت بود مجسم کنی یک آدم، فقط ظرف چند سال، بتواند این‌جور به وضوح، تحلیل برود.


سوکورو تازاکی بی‌رنگ...

[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 15:48 شماره پست: 956

"سوکورو بارها به خودش می‌گفت همان روزها بایست می‌مرُدم، آن وقت این دنیا دیگر نبود و واقعیت هم دیگر واقعی نبود. چه فکر جذاب دل‌فریبی! دنیای فعلی دیگر نبود و واقعیت هم دیگر واقعیت نبود. صاف و سرراست، دیگر نه او در این دنیا وجود داشت، نه این دنیا برای او.
با این‌همه، سوکورو سر درنمی‌آورد چرا به این نقطه رسیده بود؛ به تلوتلو خوردن لبه‌ی این پرتگاه. یک اتفاق واقعی به این‌جا کشانده بودش- خودش همه‌چیز را می‌دانست- ولی چرا مرگ می‌بایست این‌طوری خفتش کند و نصف یک سال تمام را دورش چنبره بزند؟ چنبره- تعبیری دقیق از آن حال و روز. سوکورو، مثل یونس در شکمِ نهنگ، در دل و اندرون مرگ افتاده بود. روزها می‌آمد و می‌رفت و او همچنان در خلئی تیره‌وتار و ایستا دست‌وپا می‌زد."
سوکورو تازاکی بی‌رنگ ...