امروز با گازی در دهان رفتم پیش مردی که ازش کتاب میخریدم قبلا. حالا هم گاهی ازش میخرم. مردی سیگاری که کتابهایی قدیمی و کمی گران میفروشد..و خودش میگوید توی کار نقد داستان هم هست.
سال گفت تو برو تا جای پارک پیدا کنم. رفته بودم سه کتاب بگیرم که برای کاری که میکنم لازم است..نمیتوانم توی لپتاپ بخوانم چشمدرد میگیرم.
نور میزند وسط چشمم و چشمم آب میآید. مخصوصا برای کارهایی که باید مرتب برگردی متن را بگردی.
رفتم تو و مرد پرسید دندانپزشک بودهام؟ و من جای حرف روی کاغذی که همانجا بود با خودکاری که همانجا بود نوشتم چه میخواهم. حرف زدن برایم سخت بود. گفت ندارد اما چیزهای دیگر داشت که نخواستم.
بعد سنگر و قمقمههای خالی را اتفاقی دیدم و برداشتم و دلم خواست همسایهها را هم بردارم ...نسخهای که ترون زمانی دوهزار و پانصد از دستفروش برایم به مناسبت روز زنی همچین ماجرایی خریده بود پاره پوره شده بود.
داده بودمش امانت این ور آنور و جنازه برگشته بود.
مرد کتابی از خودش داد. گفت هدیهی ما به شما. شما لیاقتش را دارید. خواستم حساب کنم قبول نکرد. تا گفتم نویسندهاش فلانه؟ و اینها خوشش آمد که میشناسم.. گفت باهاش دوست است و این کتاب دیگر تجدید چاپ نمیشود..حقیقت یا بازارگرمی اسمش قشنگ بود.
اسم کتاب.
مردی که کتابهای نایاب میفروشد و کمیاب و ..موقع بیرون رفتن گوشیام را داد دستم. یادم رفته بود لای قفسهها. ده تومن هم اضافه داده بودم که به من برگرداند..با سر اشاره کردم ببخشید و ممنون و دم در زنی را دیدم که تا من را دید گفت واااااای شهرزاد.
من قیافه و اینهای آدمها خوب یادم میماند معمولا مگر اینکه به عمد بخواهم فراموششان کنم. این را طول کشید که یادم بیاید..و یادم آمد. اوهوم. خودش بود: دختری که مادرش دوست نداشت غصهاش شود.
توی کلاس داستاننویسی دورهی دبیرستان که معلمش آقایی بود که اتفاقی کشفم کرده بود و از همه پول میگرفت جز من، بودش.
مادری خوشتیپ داشت که ماشین میراند و بعد از کلاس همیشه میگفت بچهها بیاید سوار شید با نگار دور بزنیم..شما نیاید نگار غصهاش میشه.
روی صحبتش با من بود. دوست داشت با دخترش دوست باشم. اما به همه میگفت که اگر گفتم نه دخترش خیلی غصهاش نشود.
بوی خوبی میدادند..خوشکل و خوشتیپ بودند.
دختر بعدش زود رفت دانشگاه و..
حالا من را دید و گفت من را شناخته...از حواسپرتی و راه رفتن و نمیدانم چیام...آنموقعها خودش و مادرش دوستم داشتند. یا اینطور نشان میدادند. نشان مادرش میداد من را و میگفت شهرزاد..بهترین نویسندهی کلاس...مادرش میگفت در شما یه جلال جوان میبینم مدل زنانهاش، من فکر میکردم توی خودت ببین و میرفتم خانه..دختر خیلی خوب نمینوشت. بیشتر مادرش دلش میخواست ازش نویسنده بسازد. میگفت یکجور غم دارد دخترش که نویسندهها و هنرمندان دارند. دختر به نظر غمگین نمیرسید. عین سیب قرمز شادابی بود که طراوت و تازگی ازش میبارید. خوب نمینوشت اما سرش به چیزهای باحالتری گرم بود. بابک و پاترولش. کفش تابهتا با دوستش که میگفتند مد شده آن سال و چیزهایی که برای زندگی مفیدتر بودند.
توی مسیر دستم را بو میکردم که بوی عطر و کرم و نرمی و ثروت میداد.
میرسیدم خانه ..با همان حواسپرتی و مدل راه رفتنی که زن از رویش من را شناخته بود پا میگذاشتم توی حیاط روی یکی از عنهای بچههای مادرم..و میایستادم..دستِ عطریِ پولدارم روی دماغم بود..پایم روی عن.
پایم را بلند میکردم و به مادرم نگاه میکردم که بیخیال کرکر و هرهرش به راه بود و..به هر دلیلی احساس نیاز نکرده بود عن بچه را از توی حیاط جمع کند..نگاهم میکرد و میگفت شهرزاد باز کور شد ..میخندید و میخندید..میرفتم تا دستشویی که پا بشورم و آب نبود..
مینشستم روی تک پلهی روبروی حمام..با پای دراز شده..با مگسهایی که روی انگشتهایش مینشستند.
چیکار باید میکردم؟
مادرم بچهها را جمع میکرد بیایند هویم کنند: شهرزاد رو ببینید باز عنی شد.
خودش شلهاش را میجویید..گوشهی شلهاش را و میخندید.
- نگار غصهاش میشه.
بوی گه بر بوی عطر غلبه میکرد.
اثری از بوی عطر نمیماند..پایم را توی خاک میمالاندم و صبر میکردم آب بیاید..کسی آب پر کند که همیشه من بودم..میشستم و میشستم و میشستم...دلم نمیآمد آب بریزد روی دستم بوی عطر برود.
اما میرفت بالاخره.
- نگار غصهاش میشه.
نگار غصهاش میشد؟
نمیدانم.
شهرزاد اما خیلی قصه داشت تا بگوید و
بنویسد و نمیشد. گهها نمیگذاشتند. گههایی که پا رویشان میگذاشت
گههایی که رویش پا میگذاشتند.
زن که نگار بود بزرگ شده بود.با موی رنگ شده و عطر و..ذوق دیدنم. حالا نگار زیاد غصه نداشت انگار. فکر کردم این شعر نو است الان به ذهنم رسید؟ و به او نگاه کردم.
پایم را بلند کردم. حس کردم زیرش گه است...نه نه..متشکرم.
من با دنیای شما کاری ندارم شما هم کاری به من نداشته باشید نزدیکش نشوید. من هیچوقت کاری نداشتم به شما. من و شما ربطی به هم نداریم. هم را بلد نیستیم. نمیشناسیم.
شما باید برای مردهاتان ناز و لوس و گربه به نظر برسید و اصلا به نظر نیاید که زمانی پا روی عن گذاشته باشید زمانی..من چه ربطی دارم به شما؟
نه.
مردها زنهایی مثل شما دوست دارند..پا روی عن نگذاشته، کتکنخورده، تحقیر نشده، سختی نکشیده، پای صندوق گوجه و سیبزمینی با صدایی که بلد نبود بلند شود کیلو پونصد داد نزده..پای دکهی فلافل تند و تند ساندویچ دست عمله و لات و نپیچانده..فحش نشنیده..مسخره نشده ... برای فرار به حداقلها رضایت نداده..
ما مثل هم نیستیم. دوستهای خوبی هم نمیشویم و نشدهایم هیچوقت. در دنیای شما جایی برای من وجود ندارد. شما دنیای من را نمیشناسید و من دنیای شما را تصور نمیکنم. با هم باشیم و من اگر زمانی فقط اشارهای از سر همان حواسپرتی همیشگی به چیزی بکنم به خودتان میآیید که بپرسید: مگه من حقش رو خوردم؟ یکطوری برخورد میکنه که انگار از دنیا طلبکاره و همه بهاش بدهکارن..مگه من حقش رو خوردم یا ...اگر زمانی..سختتان خواهد شد دیدن اینکه میانتان جا شدهام.
من و امثال من باید نشان ندهیم که توی دنیا عنهایی بوده و هست که رویشان راه رفتهایم و سبب تفریح مادرمان شدهاییم...نباید نشان دهیم...اگر چیزی بگوییم..اگر لو بدهیم..میشویم در نظر دیگران همان چیزی که رویش پا گذاشتیم..توقع درک و همدلی و مهربانی و محبت بابت گذشتهی گهیات مثل توقع مهربانی از مادر آنموقعات غیرقابل تصور و بحث است. ما باید از خوابیدن بترسیم....باید مقاومت
کنیم که نخوابیم.. ..باید یک سری حرف و حدیث را تا دم مرگ در موردش هیچجا به هیچ کس نگوییم..آدمها در ظاهر میگویند آخی و در باطن فکر میکنند واااای چه چندشآور..چه روانیای..چه ترسناک..چه بد..چه قاتی....چه غیرمعمول و غیرنرمال..کسی که آن گذشته را داشته معلوم نیست چطور بزرگ شده و حالا چقدر به به درد معاشرت بخورد..نه...این دیگه کیه بابا.
بعد من و امثال من نمیخوابیم...از خوابیدن میترسیم..از خوابهایی که تعقیبمان میکنند..از نزدیک شدن به کسی..از حرف زدن و از حرف نزدن..مسئله پول هم نیست البته...یعنی اصلا فقط پول نیست.. مسئله یک سری مسئله است به اسمِ گه..گهی که ممکن است در حیاطی خاکی رویش پا بگذاری یا در ظرفی مرمرین. زرین.
زن نگاهم میکرد و من پایم بلند بود و نزدیک بود بخندم...یاد ماجرای گه افتادم..آن زمان نخندیده بودم..نتوانسته بودم بخندم..نشسته بودم با پای دراز گهیام گریه میکردم و صدای مادر نگار تکرار میشد توی گوشم: آخه نگار غصهاش میشه.
زنگ خندهی لودهی مادرم را میشنیدم که باز شهرزاد عنی شد.
حالا میخندم. آن زمان نتوانسته بودم گریه نکنم. حالا نمیتوانم نخندم.
به زن گفتم حالتون چطوره؟
سرد.
مرده.
نمیخواستم نزدیک شوم..نزدیکم شود.
آن زمان حتی ترون نزدیکترین آدم به من مثلا، ظاهرا، نمیدانست در زندگیِ واقعیام، در خانهام چه میگذرد..حالا هم زیاد نمیداند البته
...زن حرف زد..ماشینش را گفت نمیدانم کجا پارک کرده بود:
-خوب نویسنده شدی؟
- نه پا روی عنهای دیگری هم گذاشتم..یا عنهای دیگری پا رویم گذاشتند..کلا سرگرم پاک کردن بودم..و آب اکثرا بند بود.
این را توی دلم گفتم.
عقدهها و حسرتها یکی پشت سر دیگری عین حباب توی قلبم ترکیدند.
- میای دور دور کنیم؟ ماشینم همینجاست.
نه نمیخواستم. حالا دیگر نگار غصهاش نیست انگار. " دور دور" مثل اینکه این اصطلاح مد شده حالا..آن زمان هیچ وقت سوار ماشین مادرش نشدم. حالا هم سوار ماشین خودش نمیشوم.
شماره داد.
دست تکان دادم.
دل نمیکند.دوید طرفم...با لباسی سفید..صورت خوب خورده و خوب گشته و خوب لذت کسب کرده و سفر رفته و غصههایی که خودش و اطرافیانش مراقب بودند نشودشان.
- شهرزاد یه عالمه خوشحالم...تو بین بقیه تک بودی..قلمت..خودت....همیشه دنبالت بودم..نه تو فیسبوک بودی اینهمه سال..چندبار سرچ کردم..نبودی..نه اینستا...نه هیچجا..هیچ کدوم از بچهها خبر نداشت ازت..
کدوم دانشگاه رفتی؟
- دانشگاهِ گه.
توی دلم میگویمش و میخندم با خودم.
- حرف میزنیم با هم..فعلا برم..منتظرِ منن.
باز اشاره میکنم به دندانم که یعنی درد دارد.
میگوید باشه. بوس..دستش توی دستم..تا برسم به ماشین سال که چهار بار زنگ زده کجایی دستم را بو میکنم..دست روی دماغ راه میروم.
میرسم به ماشین.
سال میگوید دیر کردی..بوی چیه؟ عطر کیه؟
شانه بالا میاندازم..کسی رد میشود: هووووی حاجی...اینجا شهره ها..دهاتتون نیست که هرجا بخوای پارک کنی...
به سال این حرف را میزند.
سال غر میزند که دیر کردهام و موهایم را بپوشانم. میگوید بهخاطر من و دیر کردنم حرف خورده.
دستم روی دماغم است.
احساس میکنم یا واقعا الان پایم رفته روی یکی از همانها؟