فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

خواهرهام همه شریفه رو دوس دارن. ازش می‌گن که چه مهربون، متواضع, بامعرفت، بانمک، تو‌دل‌برو، خوب..گرم، صمیمی...و حتی خوش‌اندامه...اما اضافه می‌کنن کاش کمی خوشکل‌تر بود.

آخه هانی خیلی ازش سرتره..چهره‌اش به خانواده‌ی ما نمی‌خوره.
خانواده‌ی ما!
یوسف و یوسف‌زادگانِ زیباروی تاریخ لابد.
بیشتر از همه ننه‌خلف روی این موضوع دس می‌ذاره...
-خیلی خوبه ..مخصوصا خیاطی‌اش..می‌تونه خیاطی بزنه و کلی مشتری جذب کنه و به هانی کمک کنه...بعدشم چون وضع‌شون خوب نیس زیاد کلاس اضافه نمی‌ذاره و با مادرم خوب می‌شه..برای مادرم کمک دست می‌شه...تازه فقیر هستن و می‌تونیم کلی خودمونو بگیریم براشون و شرط و شروط بذاریم..
اما؟بابام خوشش نمیاد شهرزاد..می‌دونی الان از بتول چرا راضیه با تمام عن بودنش...چون...
می‌خوان پزش رو بدن.
مادرم می‌گه شهرزاد چطوره قیافه‌اش؟
- زشته مادر...خیلی زشته..به دردتون نمی‌خوره.
مادرم کمی توی ذوق‌خورده و بیشتر دل‌خور نگام می‌کنه: آخه می‌خوام به هانی کمک کنه...
- نه نخواه. به درد شما نمی‌خوره. خیلی دختر خوبیه.
همه‌اشون متفق‌القولند که شریفه دختر خیلی خوبیه. اصلا ماه...اون‌قدر که وهم برشون می‌داره نکنه داره ادای خوب بودن رو درمیاره بس که خوبه...اما ...
ظاهر.

این‌طوریه آدما بین ذات و ظاهر بالاخره ظاهر رو انتخاب می‌کنن. حداقل اونایی که دور و بر منند تا این لحظه این‌طور بوده‌اند. از بابام بگیر تا وزوزو.
اگه به منه دوس دارم برام لباس بدوزه و گاهی پیشش برم  و از حس خوب بودنش خوب بشم.
اما اصراری ندارم زنِ برادرم بشه یا فامیل یا چی.
سال‌هاست متوجه شدم خلایق هر چه لایق و واقعا بعضی خوب بودن‌ها به چشم‌های ظاهر بینِ سلیقهِ بازاری و جنسی بی‌حاصل و بی‌خوده.

نمی‌گم عاشقِ شریفه‌ام..می‌گم خوشم میاد ازش. دختر با شرفیه.
تمیز...خوشبو...باهوش و باسلیقه که داره تو اون ده‌کوره می‌سوزه..اگه شهر بزرگ‌تری بود..و مغازه و بوتیک داش با اون هوش و سلیقه کارش می‌گرفت و سرگرم می‌شد..
اما؟پوستش روشن نیست...چشماش درشت نیست...ابروهاش رو فرم نیست...ننه‌خلف می‌گه بالای چشماش پف داره...پاهاش سیاهه..بدنش روشنه درست اما مردم که بدنش رو نمی‌بینن...صورتش رو می‌بینن..دندوناش قشنگ نیست..اگه هم اندامش خوب باشه تپل نیست...
فردا دعوتش کردم برای ناهار..ازش پرسیدم چی می‌خوری؟ خندید و دندونای سیم‌پیچ‌شده‌اش رو دیدم و گفت: مثل توام..همه چی...

یه شب شام خونه‌اشون موندم و گوجه سرخ کردیم خوردیم...

بیشتر از همه از این‌که اعتماد به نفس نداره و خیلی متواضعه و به همه احترام می‌ذاره و این نفسیر به سادگی و ساده‌لوحی می‌شه نه خوبی براش ناراحتم.
وقتی برام دمپایی‌ها رو جفت می‌کنه..وقتی بدرقه می‌کنه وقتی به استقبال میاد..وقتی هر بار می‌رم پیشش چای میاره یا شربت یا..حتی اگه مشتری باشم نه مهمان...وقتی می‌بینم کمپوت و ترشی و غذای ماه محرم رو تنهایی می‌تونه بپزه...وقتی می‌بینم قانعه و روسری‌اش با زن‌برادرش یکیه...
بعد کروات لباس ننه‌خلف رو که رفته به‌خاطر ما" گوزهای شهری از کون خر افتاده" گشته که زرد نباشه..براق نباشه و نقره‌ای گرفته تعبیر و تفسیر به دهاتی می‌شه..دلم می‌سوزه.

دوس دارم زمانی ببینمش که خوشحال و خوشبخته.


حلواهای سیاهی که گرفتم رو بایدببرم تو حیاط تمیز کنم. شش‌تاس...فردا ظهر گفتم شریفه بیاد خونه‌امون. ناهار. فکر کردم امگشت بپزم و ماهی سرخ کنم کنار برنج سفید. سالاد هم سالادای مخصوص امگشت رو درست کنم...همین دیگه...نمی‌دونم با کی میاد..
دیروز رفته بودیم پیشش گفتم ناهار نمیای خونه‌امون؟ دوس داری بیای؟ مینا جلوش گف این چه طرز آدم برای ناهار دعوت کردنه..انگار بش بگی نیا. بدون توجه به نق و نوق مینا باز از شریفه پرسیدم ناهار میای خونه‌امون؟..خندید و گف باشه عزیزم..خو دیگه چطور باید می‌گفتم یعنی؟
توی آشپزخانه به مینا می‌گفتم بذار شریفه بیاد و بره که راحت شم. تعجب می‌کرد که مگه دوسش نداری؟ صمیمی نیستی باش؟ چطوریه که این‌طور در موردش می‌گی..نمی‌دونستم این رو. فقط می‌دونم آدم خوبیه و همیشه نمی‌شه آدمی رو به صرف خوب بودن ...چی؟
اینم نمی‌دونم.
این‌طوری‌ام دیگه.
خوشم میاد ازش و دوس دارم بش خوبی کنم و حسم اینه که زود بگذره...بره. پی‌کارش.

آقا  ناهار یه مرغی پختم یعنی إی‌طوری ها نه أو‎‌طوری... خدا رو کوله مرغه. شریف و بدیع.
حشوش یه عطری داش سرمست‌کننده...مینا خودش رو کشت بگو چی ریختی توش...من؟ هاها. کشتم و نگفتم...حالا بعد بش می‌گم..وقتی به اندازه‌ی کافی التماس کنه و بعدش از حرص فحش بده.....جماعت خوردنا. به قول لرا زِدن..تا حد تکون خوردن گوشا.
یکی از خوشیای زندگی‌ام اذیت کردن ننه‌خلف و مینائه...خیلی حال می‌ده، خیلی. بعد یکی از خوشیای دیگه دس به یکی کردن با ننه‌خلف و اذیت کردن مینائه...امروز فحش دنیا رو خوردم از هر دوشون..آقا فحشه که بم می‌دن نامردا...القابی بم می‌دن که روش نشه لباس پوشید...می‌رم از خنده...امروز مینا می‌گف رونات هر کدوم اندازه ستونه فیلمای هندیه...بلند شو از روبروم ..
چرا؟
چون بم گفته بود سال بت گیر نمی‌ده سیگار بکشی؟..گفتم چرا..گف  چون کلا راضی نیس یا فقط از بوش خوشش نمیاد..گفتم هر چهارتاش...بعد گف ها دیگه چیکارت کنه بنده‌خدا...گفتم خو بهتره از اینه که برم زیدبازی...حداقل با خودش حساب می‌کنه می‌بینه تو خونه نشسته سیگاراش رو می‌کشه فقط.. مینا گف: سه این..انگار خودش مرده..وجدانا نباید سرت رو بشکونه حالا با این حرف زدنت..گفتم چرا باید بکشونه...همین‌طوری هم ول روی صندلی و مثلا خیلی تن لش و لاشی و لات و اینا...اینم حرص....آخرش گف نگاش کن چه پهنه جلوم ..زن باید این‌طور بشینه؟...هر کردوم از روناش اندازه ستونای فیلمای هندی..که دورشون می‌چرخن ...
مرده بودم از خنده و سال اومد گف نمی‌دونم چی می‌گین اما صورت شهرزاد خیلی خوش و موذی و بدجنسه..
آخرشم سرناهار  مرغ رو که خورد گف یعنی یه چیزی بودا شهرزاد...تو عمرم این‌طوری نخوردم..
گفتم نییییشششش جان...به تقلید از زن برادرم که اونقدر ناز حرف می‌زنه که نوش جانش شبیه نیش بشه...یعنی واو نوش رو اون‌قد سق دهنی می‌گه شبیه نیش بشه...خواهرمم با چشای بسته می‌خندید که ولک خود بتولی لامصب...چطور اوردیش ؟
گفتم چه می‌دونم...تویی که هی بم می‌گی فلان و بهمان گنده و به استعدادای درخشانم ارج نمی‌نهی...قدرم رو نمی‌دونید دیگه..مرغ بلدم بپزم...بلدم بگم نیش جان...سیگارکشم...اون وخ شما؟ هی گنده و چاق و خانمِ شاغلِ مورددار و ...تا حالا شده یکی‌اتون صدام بزنه کدبانو؟ مهربان؟ باشعور؟ملیح؟ بدیع؟پاک‌سرت؟ زیباکلام؟ صادق؟
گف خو نمی‌ذاری...
بعد بچه‌ها رو برد طرف باغچه حموم بده..من با چه دردسری سشوار رو رد کردم از تو پنجره آویزونش کردم رو سرش و یه‌هو  روشنش کردم..فقط برای این‌که بترسه...خیلی از این چیزا می‌ترسه....صبح سوسک رفته رو لباش...با تاثر برام تعریف می‌کرد..من می‌لرزیدم از خنده...توضیح می‌داد سوسکه پاهاش زبر بود و رفته دهن‎‌ش رو شسته..تو خواب رفته بوسه‌ی زندگی بش بده لابد...خدا وقتی پرید از ترس و دمپایی پرت کرد طرفم و دمپاییه خورد به دیوار و بم گف به‌خدا هشت سالته انگار... از وزنت خجالت بکش...
یعنی نشستم که بخندم..قیافه‌اش اون موقع مثل آلو قرمزی شده بود که پختیش ازش لواشک دربیاری. ترش کرده و منفجر.

 دیروز ماکسی‌های ننه‌خلف رو از شریفه اوردیم. ننه‌خلفه هیچ وخ از چیزی راضی نیس. یا گشادن..یا بلندن...یا کوتاهن..یا تنگن..یا...با این وجود شش‌تا پارچه اورده برا شریفه بدوزه براش...برمی‌دارن از شهرمون میان این‌جا پارچه میارن ..اونم مفت..کی ماکسی رو می‌دوزه ده تومن؟ مدل‌دار دوازده؟..خودشم می‌ره پارچه می‌خره..آستر..گیپور...به قول عربا ماکلات بیهه لحم فاطس. مرده‌خور می‌کنن یعنی.
یعنی تا حالا محاله ممکنه چیزی رراش ببرم و بگه خوبه...همون چیز رو می‌بینه پیشم و التماس که برام بیار..تو از جاهای خوب بلدی چیزای خوب بگیری...می‌برم براش..حالا مداد ابرویی...رژی هر چی...بعد که می‌برم می‌گه نه مثل مال خودت نبود...یه چی دیگه بود...ولک خو همون مارک و همون قیمت و همون مغازه‌اس..نه الا و للا مال تو بهتره.
خو باشه. لابد من ارزش می‌دم و زیبایی به وسایل و اشیا..چه کنم برید مثل من شید.
هیچی...اینام از دیشب کرم افتاده به خودش و عروسِ سیدا.کوچیکه. اسمش رو چی بذارم؟ زنبور؟ وزوزو؟ هر چی هس یه صدای نق‌زنِ مادام وزوزکننده‌اس که تو گوشته...هی عکسش رو بفرستین ماکسیامونو ببینیم...مینا پوشیدشون و ژستای اغواگرانه در حد و نوع خودش گرف...هی چشمش به دره سال نیاد یه وقت نبینه مثلا این انگشتش رو صورتشه..به نظرش الان این خیلی حرکت جلفیه...خلاصه ماکسیا رو پوشید عکساشو فرستادیم...ننه‌خلف نوشته بود انگار خیلی فون‌شون زیاده..تازه کرواته ماکسیه دهاتیه.
گفتم ببر صبریه خواهر ایوب برات بدوزه...صبریه دوختش در حد گونی‌دوزیه..اینم تشکر و فلان که نه ممنون. تازه مامان‌زهره که از اسفند تا حالا ازش قاشق چای‌خوری و قندون و یه ست دوتیکه لباس زیر خریدم هم پیام داده به زیبا که به خواهرت بگو پولا رو بیاره..بخدا هیچ نفعی نداشته برام..مردم از خنده.
خوبش کردم...گرون می‌دادخو..حداقل آدم دلش نمی‌سوزه که چی..پولش رو زود دادم..طولش می‌ده حالش رو می‌بره..والا..نفع‌مون نسوزه.
بعد مامان‌زهره گفته سرطان داره اُ اون یکی سینه‌اشم می‌خوان بردارن و پول می‌خواد...یعنی حالا پولش با پول قندون قاشق چای‌خوری‌های من لنگ مونده؟ باشه بابا...فردا می‌میری می‌گن شهرزاد کشتت.
مو خو شامس‌مون زباله‌یه.

دست میبرم سال رو پیدا کنم....پشت به من خوابه روسینه اش میزنم یعنی میخوام؛  رو سینه اش میزنه یعنی بیا اینجا.

نه من می رم 

نه اون میاد .

چشام رو می بندم.ب ناهار امروز فکر میکنم.

یه روزی که دلت نمی خواد درش بیدار شی یا بلند شی...دلت سینه میخواد برای سرت و خوابی که بعدش بیدار شدن نباشه.


امروز سال می‌گف این‌قدر نگو دیگه شاد نیستم...کی سوار موتور می‌شه تو اون گرما و از این لب شط به اون لب شط با آدمی مثل مورتون و تند روندنای دیونه‌وارش...ها؟
دیدم خو باشه بابا...بگو ماشالا.


و البته خدا رو از این بابت شکر.

چندتا فیلم خونوادگی کشف کردم فقط به خودم آفرین گفتم بابت صبر و حوصله و حرف زدن مداومم با نانا...یعنی انگار همسن نانا باشم نه مامانش...و خود نانا توی دو سه سالگی یعنی کارامل از فرط شیرینی..شیرینیِ دلچسب و گرم و خونگی....لغاتش..واژه‌هاش..کاراش...بوسیدن پر ماکسیم..و گفتن این‌که ماما خوبه چون دوستمه بابا بده چون پیش کامپیوتر نشسته و پشیمون شدنش همون لحظه و بوس فرستادن برای سال برای دل‌جویی و همه‌ی اینا تو دو سالگی....اصلا یه چیزی..
بعد به این فکر می‌کردم که همون موقع مادرم کشته بود ما رو برای اون یکی نوه‌اش آنا...فقط چون به نظرش قشنگ‌تر بوده...و من گاهی دلمم می‌شکست و چه بیخوده الان اون حس و حال به نظرم...می‌خوام دنیا نباشه ..نانا خوب باشه فقط و بن..و البته سال.
کس مادر دنیا و قشنگ‌ها و زشتاش...دیدن همون فیلم و حرفام با نانا و رضایتم از خودم که اصلا هم چیزی کم نذاشتم براشون حالم رو خوب کرد...
آقا من کارایی که باید می‌کردم رو خوب ِ خوب خوب کردم..کم نذاشتم تو چیزی..حالا یه دو روز هم بدحال بودم...خو باشه.
در نوع خودم خیلی هم عالی بودم و هستم.

برادرم که سربازه می‌نویسه که دلم برای خورش بامیه‌هات تنگ شده...نوشتم بیای برات می‌پزم جواب داده مردشم هستی.

می‌خندم از دستش.
می‌نویسه اومدم کله‌ات رو گرد کنم یا بوکسری؟

چند سال پیش خودش کله‌ام رو تراشید و مادرم فحشای دنیا رو به هر دومون می‌داد...قول داده اومد برام یه کله‌ی خوشکل گرد دربیاره که ...امروز فیلما رو می‌دیدم...سال نود..تو حیاط با هانی و سال و نانا بودیم..پیرن چارخونه و شلوار کردی و پهن کف حیاط...می‌گم زندگی خوبیه..غذا و چای و خواب...می‌گم از این عراقیا هستیم که سه تا دیش دارن تو خونه اما مثلا حموم ندارن و عوضش هف هشتا بچه دارن و بعدش عراقی حرف می‌زنم و سال و هانی می‌خندن.
نانا هم کوچولوه و عشقه..
بعدش سال گفته بود قربون حرف زدنت تو فیلما برم.

یه جوری شدم خلاصه عفت خانم.


فقط کافیه راضی نباشه.

مینا، خواهرم، ظهر می‌گفت مطمئنم شهرزاد بره اون ور مرز حجابش رو برمی‌داره...اینا رو جدی به سال می‌گف. گفتم حجابم رو که این ور مرز هم برمی‌دارم..اون ور مرز کارای باحال‌تر دیگه ‌ای دارم بکنم...مایوهای دو تیکه و ساحل لختی‌ها و مردهای ریشوی تیره‌رنگ و چیزهایی از این قبیل.
برق خشم و حرص رو تو چشماش دیدم...بم گف ندیده...عرب..مسخره...بی‌حیا.
بلند خندیدم و روی سالاد آبغوره و نعنا و پودر لیمو عمانی کمی ریختم...اومد سالاد رو چشید و گف حیف که سالادت خوشمزه‌اس...
گفتم می‌دونی؟ عاشق لذت‌های دنیوی‌ام...به عبارتی سرشار از زندگی و خوشی‌‌های پلیدشم.
می‌میره از این‌جور حرف زدنم...یه قاشق استامبولی گذاش دهنش و اممممممم چه خوشمزه گویان گف یعنی واقعا بری اون‌ور حجاب نخواهی داش؟
بلندتر خندیدم...مینا همچین آدمیه...حال می‌ده برای ارضای موذی‌گری‌هات.
گفتم حجاب باطن چرا.
گف ...عرب سوسمارخور...بی‌ظرفیت...می‌دونستم مقید نیستی.
باز خندیدم...گفتم خودت خوبی.
حرص داش ازم و خدا می‌دونس چرا. احتمالا چون اگه زمانی -و نمی‌دونم کی- برم اون ور مرز به نظرش حتما حجاب برمی‌دارم. استامبولی کشیدم گفتم ببر سر سفره...دهنش پر از استامبولی می‌جنبید و می‌گف به خدا اگه  این‌کار رو بکنی نه من نه تو...کاری که  به نظرش ممکن بود زمانی بکنم و اون ازش راضی نبود.

 رو تخت قهوه‌ای‌های باریک رو به قول برادرم چس‌دود می‌کنم. لباسی تنم نیست و تنها توی اتاقم و  چیزی هم ندارم که به‌اش فکر کنم. صدای پنکه هست و ساعت و نق نق بچه‌ی خواهرم که صدام می‌زنه ماما..و الانه که خواهرم سر برسه و اگه ببینه تو اتاق خواب مشغول سیگار کشیدنم با این وضع هم..اسباب سرگرمی‌ام رو فراهم خواهد کرد..از بابت حرص و جوشی که می‌خوره..که یعنی تو اتاق خواب؟ اونم...و اصلا شهرزاد چرا لباس نمی‌پوشی رمدیوس خانم؟!...
بابا مینا رمدیوس با عنش بازی می‌کرد عن‌ها با ما...
این‌قدر نگو به ما رمدیوس.

رازقی‌ها رو دادم خواهرم. گفتم بذاره جایی در لباساش که من می‌ذاشتم  در لباسام...باد نیم‌چه خنکی می‌اومد..نخل تکون می‌خورد..بوی رازقی تند بود...
..دس به بازوهای خنک شده‌ام کشیدم..رازقی‌ها رو دادم خواهرم..و خواهرم گف راس می‌گی..هی از خودم می‌پرسم این بوی خوب از کجاس و یادم می‌ره از خودمه...روباه دیدیم..قورباغه..تیراندازی کردن و منور زدن..صدای انفجار و دود و آتش..خواهرم گفت خواب جنگ می‌بینه...چند وقت پیش دیده.

گوشیم زنگ خورد. آدمی که کسی با حماقت و خریت جور کرده که مثلا تنهایی‌ام رو پر کنه و جبران زخم و مافات  و پیله کرده بود چند وقته رو دیدم رو گوشی..شماره نمی‌شناسم فقط سیو کرده بودم گه...چندبار پیام داده بود که نقاط اشتراک زیاد داریم خوشحال می‌شه بیشتر بشناسدم...و فلانی گفته زخم‌هام احتیاج به مرهم داره و از این خواهرکسه باز دراوردن.
به خواهرم گفتم برو میام....رفت و با خنده برگشت پرسید زیدته؟

جواب ندادم.
فقط خون جلو چشمم رو گرفته بود و جوش اورده بودم.

رفت بالا ..دس به میله‌ی پله گرفتم و یارو که گفت الو گفتم چی می‌خوای..گفت تو خوبی که گفتم بدم..خیلی بدم..گف نقاط اشتراک زیاد داریم که گفتم نه اصلا نداریم..من اهل کتاب نیستم..و کلا اشتباه به‌اش گفتن...گف که نه قصد مزاحمت نداره اما آدمه بش گفته که من خیلی زخم و زیلی شدم و مورد سوءاستفاده و...
گفتم کس مادر آدمه با خودش....هیچیم نیس.
اگرم باشه به اون چه..کسی ازش کمک نخواسته..بعد شمرده شمرده گفتم مادر...خواهر...پدر...اگه باز زنگ بزنی شماره‌ات رو مسدود که نه به آگاهی می‌دم و واقعا همین کار رو قصد دارم بکنم و رابطشم دارم...گف ببخشید مزاحم شده..قصد چیز دیگه‌ای بوده که گفتم مادرش رو گاییدم با قصدش  ..کسی رو دارم حال خودش و اونی که خواسته به فکر من باشه رو بگیره...شخص نیس البته...کسی هس شماره‌اش رو ببره اون‌طرف...اون جنده‌ای که شماره‌اش رو گرفته اشتباه گرفته..تو لیست مخاطبین به اسم مادرش سیو شده...
خود مادرجنده‌اش می‌دونه من شوهر دارم و بچه و اگر فقط یک سانت در دنیای مجازی یا حقیقی طرفم بیاد با من و اطرافیام طرف نیس..با جای دیگه طرفه.

اس ام اس‌ها رو هم نگه داشتم که واقعا اگر باز زنگ زد جمع کنم ببرم به اونی که گفته بیار کار دارم باش.
خلاصه این بساط روشنفکری و لاس زدن و شاشیدن رو زخم دل و اینا رو هم لوله کردم فرستادم در آن‌جا که باید.
اون یاروی خیرخواه رو هم  بدون ترحم آباد می‌کنم فردا.
با دشمن دشمنی کن...و چه دشمنی دشمن‌تر از این حروم‌زاده‌های خونه‌خراب‌کن تشنه و گشنه‌ی جنسی مفلوک جلق زن؟

تموم شد..داشتیم از اینا که می‌گفتن و می‌خواستن. ته کشید..


پدرم گوشیش رو نشونم می‌ده. یوتیوب. می‌گه به کسی نگو. و من الان ندارم می‌گم.

زنی زیپی داره لباسش از پشت ..مجری چیزی بش می‌گه و خم می‌شه زنه و زیپ باز می‌شه و کون زنه بیرون می‌افته. پدرم  متاسف بود برای اوضاع دنیا..زیرش هم کلی لینک بود که آبروریزی ِ زنِ مرد بیمار توی مطب و دستیار  دندون‌پزشک..توی راهرو هم رو بوسه‌های داغ می‌کنن و ..زیرش هم نوشتن گرفتن باسن زن  در نمی‌دانم کجا.

چی داشتم بگم.

 سه موضوع توجه پدرم رو جلب می‌کنه: مسائل جنسی ... شکنجه‌ها و جنایات داعش..مسائل و احکام  و شرعیات که در باب کردن و دادن هستن...و دوست داره در مورد همه‌ی این موارد بام حرف بزنه و من دوست ندارم.

بعد اینستاش رو نشون داد با فالوراش و فحش‌هایی که از سنی‌ها خورده..و داده..و سنی‌ها که گفتن شیعه‌ها مادر و زنشون رو می‌برن صیغه می‌دن و خوکن و نجسن و خود سنی‌ها نکاح جهاد دارن و اصلا شوهر داره طرف رفته سوریه بده که ثواب کنه...
حال به هم زن.

یه لحظه از خودم پرسیدم این‌جا چه می‌کنم؟ چی دارم بگم؟

دلم رو زد همه چی.
سال اومد و موقع برگشتن به خونه مامانِ سول دخترش رو برداش اومد همرامون...
معنیِ این‌همه اومدن و رفتن رو نمی‌دونم واقعا و بس که مردم رو از دور و بر خودم تاروندم خسته شدم.
حالام باید برم بشینم روبروی ذ ویسِ تکراری ام بی سی یک..برای رضای خاطر مادرِ سول.


سال هم بود که گفت والا من بودم موقع غش اونجاش رو می‌بریدم یه ملت رو از دسش راحت می‌کردم.

تو دلم گفتم مردش هم هستی.
برادرم بعدش گفت اون‌جاش رو می‌برید قلبش رو چه می‌کرد؟

فکر کردم چه می‌دونم شاید بش می‌رید.
مادرِ سول گفت بابا شوهر که کرد ولش کرد رف پی‌کارش..اینا قصه‌اس...
اینم یه حرفی.


و حکی ان قیس ...

پدرم مطلبی در مورد قیس بنی‌عامر شاعر هم قبیله‌ایش برام می‌خونه:


وحکی أن قیس قد ذهب إلى ورد زوج لیلى فی یوم شاتٍ شدید البرودة وکان جالسًا مع کبار قومه حیث أوقدوا النار للتدفئة، فأنشده قیس قائلاً:

بربّک هل ضممت إلیک لیلى
قبیل الصبح أو قبلت فاها
وهل رفّت علیک قرون لیلى
رفیف الأقحوانة فی نداها
کأن قرنفلاً وسحیقَ مِسک
وصوب الغانیات قد شملن فاها

فقال له ورد: أما إذ حلّفتنی فنعم.

فقبض المجنون بکلتا یدیه على النار ولم یترکها حتى سقط مغشیًا علیه.


حکایت شده که قیس زمانی سراغ شوهر لیلا در روزی زمستانی و بسیار سرد می‌ره و ورد شوهر لیلا  کنار بزرگان قومش نشسته بود ..آتشی روشن کرده بودن که گرم بشن ..پس قیس شعری گفت:
به خدات قسمت می‌دم که بگی آیا لیلا را بغل کردی     دم‌دمای صبح.. و آیا لباش رو بوسیدی؟
آیا از شقیقه‌هاش عطرشبنم روی گل‌های ارغوان بر تو وزیدن گرفته؟
انگار عطر میخک باشه و مشک له شده..و صدای تمام آوازه‌خوان‌های زن دهانش را پر کرده باشد..

ورد جواب داد چون قسمم دادی بله.

پس مجنون هر دو دستش را روی آتش گرفت و دستانش را برنداشت تا غش‌کرده از حال رفت...


این‌ها رو می‌خونه بابام و بش نگاه می‌کنم...
اینا رو باور کرده ...؟ براش مهمه؟ در هر حال چای زعفرانم رو می‌خورم و می‌گم دیونه بوده دیگه..حرف بیخود و کارای بیخودتر زیاد می‌کرده. بلند می‌شم می‌رم.

الان هم اُم‌خلف دارنده‌ی ماجستر در زبان عربی و اشعار جاهلی تشریف اوردن. خلف و خلیفه رو هم همراه خودش اورده.

دعوا به گریه تبدیل شد چون هانی دس و پای آنا رو بست..خوشحال شدم و دلم می‌خواس این کار رو با نانا هم بکنه...اما نانا گف نمی‌ترسه و آنا جیغ جیغ زد و مجله‌ی دانستنی‌های بن رو هم پا کرد و به هانی گفتم ولش کن...
یادمه چقدر بن رو می‌زدن  و دس و پاش رو می‌بستن و البته وقتی شورش درمی‌اومد من هانی و اون یکی سربازه رو می‌زدم و بن که کرم اسیر شدن و دس و پا بسته شدن رو داش نجات می‌دادم.

ابیتُ ان اکونَ بنتُ جعفرا...و عَسی جعفرأن یکونَ اَبی.


  1. امروز برادرم   با پدرم که پدرم جرمون داده و دهن‌مونو رو برده تعمیر بس که صداش زده شیخ بحث  می‌کردن سر شجرنامه و اصل و نسب و این حرفای تخمی ... قبلا خوب می‌گفتن اجداد پدرم حوالی کنعان و سوریه بودن و  حالام می‌گن و اضافه می‌کنن جدیدا که عدی بن ربیعة التغلبی الملقب الزیر أبو لیلى المهلهل هم از اجدادشونه. من و مورتون تو پذیرایی ول بودیم.. و هر وقت بابام به برادر آخوندم می‌گفت شیخ یا از عدی بن فلان ِ بهمانی می‌گفت و حرب البسوس که چهل سال طول کشیده ..و جزئیات شعر و ایام مختلف اون جنگ‌ها رو بررسی می‌کردن من به برادرم می‌گفتم ابیتُ ان اکونَ بنتُ جعفرا...و عسی ان جعفر یکون ابی...و برادرم فقط با بالشتک مبل من رو خفه می‌کرد و می‌خندیدیم تا جونمون دربیاد...چون سبک و سیاق شعر بیخودی که فقط ظاهر قشنگی داره و بی‌معنیه به شعرای زمان جاهلیت می‌خورد که ام‌خلف براش رساله هم نوشته و مثل همیشه تمام چیزایی که می‌دونستم رو کش رفت و به اسم خودش جا زد که نوش جونش...حداقل قدیم داستانام رو که می‌دزدید پتو اگه بش جایزه می‌دادن می‌اورد برام..این سری هیچی...فقط گف بش انگیزه دادم با شعرای مسخره و مضحکی که سر هم می‌کردم...به برادرم ویدیویی نشونش می‌دادم که زن‌هایی خشن و گنده چوب به دس تودعوا روی اون‌جاشون می‌کوبیدن و رقیب رو به جنگ تن به تن به قول ابی فرا می‌خوندن...پاهاشونو باز می‌کردن و حرکات شنیع و بسیار دور از حیا و انسانیت از خود صادر می‌کردن...به برادرم گفتم هی فلانی نمی‌دونم کی‌امون بوده...ادامه‌اش رو نمی‌نویسم اما در جمله‌ای که به کار بردم کل بحث رو به عملکرد یکی از همین زن‌ها حواله کردم.

  2. پدرم هنوز صداش می‌لرزه و ضعف داره. مادرم از مواضع قبلی‌اش نسبت به پدرم عقب‌‍نشینی کرده چون چشمش ترسیده..اعتراف نمی‌کنه که بابام رو دوست داره اما می‌گه خوب خونه ول می‌شه و مرد ستون خونه‌اس و من فکر می‌کنم زن کجای خونه‌اس...ندایی مخفی و آسمانی به من می‌گه روحش اما هر بار می‌گم باشه بش می‌گم.
  3. مادرم در پی خوب کردن حال پدرم ماکسی‌هاش رو از توی کمدش اورده بیرون. می‌پوشدشون و هر بار می‌پرسه اگلک( می‌گما) به نظرت وزنم بالا نرفته...؟..بابام با چشمان خسته نگاه می‌کنه...فکرایی می‌کنه با خودش که حدس می‌زنم چی‌ان و دوس ندارم بشون فکر کنم...اما نکته این‌جاس که دخترا از شدت زنانه بودن ترفندای مادرم دهن‌شون باز می‌مونه...لباسای لیز لیز خوشکلش رو دراورده و هر بار می‌پرسه چاق شدم؟ لاغر شدم؟ و بابام با دهنی که از شدت خستگی نمی‌تونه کامل ببنده و چشمانی خندان می‌گه خوبی زکیه.
  4. مادرم از ام‌خلف خواست ابروهاش رو رنگ کنه. گفتش که بابام این رو ازش خواسته.
  5. بابام تو بیمارستان پرستارانی زیبایی دیده. بس که در سال‌های گذشته فقط مسجد می‌رفته و...تعجبم به اینه که چطور بابام این‌همه تا این سن از زن‌های مختلف و قشنگی‌اشون جلوی مادرم می‌گه و مادرم هیچ‌وقت اعتراض نمی‌کنه و حسودیش نمی‌شه اما مادرم اگه فقط به وجود مرد دیگری در محیط اشاره کنه پدرم از قدیم خون و جدیدا کون به پا می‌کنه..چطوریه این داستان...مادرم چرا حسودیش نمی‌شه و چطور اگر می‌شه اصلا نشون نمی‌ده. نمی‌دونم
  6. پدرم روی تخت بیمارستان به مادرم گفته الان می‌میرم و تا حالا بم نگفتی أَحبک. مادرم جلوی همه به‌اش گفته الانم نمی‌گم.
  7. به نظرم هر دوشون دروغ می‌گن.
  8. اون روز مادرم ماکسی‌اش رو که براش تنگ شده بود داد بم. بابام پرسید این ماکسیه توئه تن شهرزاد؟ مادرم گف آره...بابام گف لباسایی رو که تنت دیدم نده شهرزاد بپوشه. لباس رو دراوردم دادم به مادرم.
  9. منتظر بودم مادرم بیاد. رفته بود خونه‌ی داییم..بعد از ماه‌ها از خونه رفته بود بیرون. بابام عصبانی و قاتی بود. وقتی خواهرم اومد تو یه هو گف سلام یوما..گفتم سلام. خندید..گف فکر کردم مادرمی...بعد بن من رو دید: سلام بی‌بی...گفتم سلام. خندید: فکر کردم بی‌بی‌ هستی...ایستاده بودم بیرون و به دیواری که تکیه  داده بودم که مادرم بش تکیه می‌داد موقعی که منتظره کسیه...بابام از مسجد برگش..من رو دید دم در..
    - کی برگشتی؟ شهرزاد اومده با بچه‌ها و شوهرش..چرا دیر کردی؟
    تاریک بود بیرون کمی..
    - شهرزادم بابا...هنوز مادرم برنگشته.
    - بابا شهرزاد تویی؟..بیا تو..معلوم نیس این پدرسگ ..باباجاکش کدوم گوری رفته...از عصر رفته برنگشته...می‌گن چرا عصبانی می‌شی...ای آتیش به گور اون بابای سگ‌پدرش...
    مادرم رو می‌گفت.
  10. خواهرم گفت که ام‌خلف رفته دنبال مادرم بیاردش. ببام پرید به ام‌خلف و مادرم هردوشون با هم فحش داد. اون خواهرم که این حرف رو زده بود بش برخورد و با لپ‌تاپش رفت خونه‌اش.
  11. بابام گفت: والا عین مرد نشسته جلوم...از زن مردنما متنفرم..شهرزاد ناراحت نشدی که جلوت فحش دادم..این مادر بی‌فکرت ول کرده رفته...گفتم نه نشدم.
  12. برادرم، هانی، پرید گفت که حالا زنه یه روز رفت بیرونا...چند ماهه تا دم در نرفته...تو خو هر روز صبح و عصر بیرونی...بخوادم بره جایی نمی‌ذاری....چسبیدی بش نمی‌ذاری تکون بخوره...این اسمش دس داشتن نیس...اسمش خودخواهیه.
  13. بابام حرفی نزد.
  14. فرداش پدرم می‌گفت تو فقط پیشم باش من خوبم...درسته که مهربون و بامحبت نیستی...مادرم گفت آره من با محبت نیستم....با محبت رو با قافیه  و وزنی گفت که معادل کیرو شد..پدرم داشت شوید پاک می‌کرد..با سر پایین خندید.
  15. مادرم از مواضع قبلی خودش عقب‌نشینی کرده یا تغییرشون داده اما نتونسته و نمی‌خواد دست از دست انداختن پدرم برداره. می‌گفت امروز بابات وقتی برای بدرقه کردن عیادت‌کنندگانش تا دم دنبالشون راه افتاد در جواب یکی‌اشون که باید می‌گفت الله ایسلمک گفته الله ایل ... می‌خواسته بگه الله ایلعنک بس که لعن و نفرین زیارتایی که می‌خونه رو زبونشه...راست یا دروغ خوش بود از این حرف خودش و می‌خندید و بابام قسم می‌خورد که نه به خدا نمی‌خواستم بگم الله ایلعنک...
    به هر دوشون شک دارم.
  16. بابام دنبال شارژر سوزنیش بود...مادرم می‌گفت شوزنی‌اش رو بش بدید...اصرار داش بابام گفه شوزنی..نمی‌دونم این کجاش خنده‌داره اما خودش می‌خندید که تفنگش رو بش بدید بابا..به‌ناچار لبخند می‌زدم که آها. جالبه.
  17. آنا و نانا هانی رو می‌زنن..هانی عشق اذیت کردن بچه‌ها رو داره. ..خوشم میاد می‌زننش و بدون رحم مسخره‌اشون می‌کنه و خوشم از این صحنه هم‌اکنون.
  18. چند روز پیش خواهر کوچیکه‌ی شریفه رو خواستم چک کنم برای یکی از برادرام...به خودم اومدم که ...
  19. در پست بعدی...

عنوان: از دختر جعفر بودن سرباز می‌زنم ...و چه بسا جعفر پدرم باشد...شعری بی‌معنی از نگارنده.

معجون الصالحین فی حلق القارئین و چیزهایی در همی مایه

  1. دیروز خلف(سینوی سابق خواهرزاده‌ام) رو از کلاس زبان اخراج کردن...گفتن نیارنش دیگه..این بار دوم یا سومه. ..اُم‌خلف(خواهرم) به مربی فحش می‌داد که بلد نیست تدریس کنه...خوب خلف نقاشی خوبی داره و کارهای عملیش خوبه...راحت صد تومن تو این سن تو جیبش بذار و برات عین مرد چهل ساله‌ای خرید می‌کنه و بقیه‌ی پول رو هم میاره ...مرغ و گوشت و ماهی می‌خره و فقط پنج ماه از نانا بزرگ‌تره که نمی‌تونم بش بگم برو یه بستنی تنهایی بخر...آشپزی می‌کنه برای خودش و ورزش بدی هم نداره...چه اصراری هس که زبان خوبی داشته باشه؟..نمی‌دونم.
  2. روی پای مادرم خوابیده بودم...مادرم دس می‌کشید رو موهام و از لوسی دوران بچگیم می‌گفت. نانا حسودیش شد و اومد روم پرت کرد خودش رو...گف دوتا ماما داره الان...گفتم نه خیرم..من الان ماما نیستم نانا هستم.
  3. خوب دوس نداشتم مامانم جلوی سال که همیشه متهمم کرده به لوس بودن اینا رو بگه اما مادرم می‌گف. که بله ساعت دوازده شب یه‌هو می‌گف عَدد..آدامس. باباش بلند می‌شد دنبال آدامس می‌گشت می‌اورد..ساعت دوازده ظهر بستنی...می‌اورد باباش براش دوتا لیس می‌زد و می‌نداخت دور..بی‌بی‌اش می‌گف عینی جوری...معانی...نمی‌خوری؟ بعد خودش می‌خورد...سه شب بیدارم می‌کرد: تین...تین...تین...باباش می‌رف قهوه‌ی خونه‌ی دی مُسو...می‌اورد..خیسونده بودنش تو آب..یه دونه رو می‌خورد می‌گف: مَسه...یعنی که بسه..
    من زیر پتو سرم رو کرده بودم که خودم رو از نگاه نافذ سال، بن، و نانا نجات بدم...که انگار حق‌شونو  خوردم.
    مادرم می‌گفت که بله  یه جعبه بسکوت کرم‌دار می‌خواست یازده شب...کرماش رو می‌لیسید بسکوتا رو پرت می‌کرد...منتظر بودم سال و بچه‌ها بگن  الانم این‌طوریه..
    سال گف: الان همین‌طوره..
    بن گف: الانم نمی‌خوره...نانا گف بی‌بی‌ ماما بسکوتا رو می‌لیسه می‌ندازه دور...از زیر پتو جیغ زدم: دروغوا...دروغ نگید..
    مادرم دسش از زیر پتو موهام رو ناز می‌کرد...گف این خو چیزی نیس..می‌کشت من رو..عباده ..عباده...عباده..که یعنی سیب...گریه ها...بعد یه گاز...پرتش می‌کرد..زمان جنگ موز بود؟...باباش می‌رف از بندر خداتومن می‌خرید...نوکش رو می‌خورد می‌نداختش و ..بعد سه شب می‌گف برادون...برادون...نمی‌دونسم چی می‌خواد...نگو هوس کرده بره برازجون..باباش سوار موتورش کرد بردش...
    سال گف: عمو لوسش کرد..
    مادرم گف خو دیگه خودشم باهوش بود...زبون داش...
    سال گف الانم داره..باز سرم رو کردم زیر پتو...نگف باهوشه که بهتر. هر وخ کسی می‌گه باهوشی یاد ریاضی می‌افتم.
    امروز یوم تبلی‌السرائر بود انگار.
    مادرم کشمشا رو نشون داد..
    از اینا براش می‌گرفتیم ..از این کشمشا ..دوتاش رو می‌خورد می‌ریخ دور...بچه‌های عموش و زن‌عموهاش و مادربزرگش  جمع می‌کردن می‌خوردن..ماما گامی...قلم یعنی..ماما تابی..کتابم...براش تمبون لری خریدیم حتی...دورچین و شلوارک و کلاه و ..پولکی ....حتی لباس قاجاری  هم براش خریدیم...تو شهر جنگ‌‌زده‌گی که شپشا از آدما بیشتر بود کی اینا رو بلد بود...رفتیم شیراز براش خریدیم..دمپایی‌های خوشکل و گرون دایی‌ش از کویت می‌خرید..می‌افتاد حوصله نمی‌کرد بگه دمپاییم...لوس لوس لوس...پیله پیله پیله..
    به مادرم گفتم یوما جلو بچه‌هام نگو خو...نمی‌بینی‌شون برق خشم و انتقام تو چشماشونه...نمی‌ذارمشون بدبختا یه لحظه لوس شن برام..
    بچه‌هام خودشونو انداختن روم و گاز و نیشگون رو سرم ریخت...دس مادرم دورشون کرد ازم...گربه شدم رو پاش...جرات دارید نزدیک شید بم...
    مثل قبلا..خودش می‌زدم اما اگه کسی می‌زدم بیرون ..جرش می‌داد.
  4. برادرم که توی بندر خیلی دورافتاده‌ای سربازه بم زنگ زده. می‌‌گه زن‌ها برقع رنگی می‌ذارن رو صورت...گفتن بشون با اهالی حرف نزنن...با دولت زیاد خوب نیستن و یواشکی براش ترسیدم...عرق و دود تو سوپرمارکت فت و فراوون...اون‌قدر بام حرف زد که حالت تهوع گرفتم..اما دلم سوخت براش..می‌گف دمپای‌های رنگی...یادت افتادم شهرزاد..گفتم ولک دمپایی رنگی می‌بینی یادم می‌افتی نامرد؟..می‌خندید که خوب رنگی رنگی‌ان...گفت مُتوت(یه جور ماهی) می‌خوای؟ گفتم ها..گف شلوار زری برات می‌خرم..برقع رنگی هم می‌خوای؟ گفتم نه برا چیمه...کجا بزنمش..گف چوپونا دور و بر محل خدمتش رو گرفتن گفتن قاتی نشن باشون...شرجی اون‌قدر زیاده که صابون و شامپو رو می‌برن تو حیاط کف می‌کنن...زناشون خوش‌چشمن...که گفتم کرم نریز....آروم بشین..می‌خندید .
  5. نشسته بودیم و یوزارسیف رو پخش می‌کردن یکی از شبکه‌های عربی شیعه...من و یکی از برادرم به هم نگاه کردیم و پهن شدیم رو زمین...ریخت مدرس با او مو و لهجه‌ی اصفهانیِ فرعون و نی‌نی‌سابو که اون موقع نانا دنیا اومده بود  و من اسمش رو گذاشته بودم نی‌نی‌سابو ...چقدر با برادرم می‌خندیدم اون موقع...از همه بهتر مدرس بود...کاری‌ماما که به نظر مادرم زنِ بیت‌پور(بیک‌پور) همسایه‌شونه که هر وقت می‌بیندم می‌گه سلام عِزیر منی...بوآمی..رضایت ظاهری و باطنی یوزارسیف که در تمام حرکات و سکناتش عیان بود.....خدایا روزهای خوشی بود که حالا فقط با یه نیم نگاه به برادرم همه زنده شدن..این یکی برادرم..که اسمش دلستر بود و الان صداش خواهم زد هانی...زلیخا و ضجه‌های هر قسمتش که شاید این جمعه بگ...ید شاید...
    باید دانلودش کنم وقتایی که خوب نیستم یوزارسیف‌درمانی کنم.
  6. امروز موهای بابام رو شونه کردم..خیلی به هم ریخته بود...گف برام عطرهم بزن...گفتم تو دلم رودار نشو دیگه...فقط شونه زدم..و عینک بر چشم کتاب در دست خوابش برد...کتاب در دستش؟ معجون‌الصالحین فی حلق القارئین بود.
  7. برادرم رف ماهی‌گیری و هر چی گفتم من رو نبرد با خودش...اگه شنا بلد بودم می‌برد من رو. ..گف باید روی یه لوله‌ی بتونی خیلی راه بری و لیز بخوری می‌افتی...گرسنه هم هستم الان..این چند روزی که این‌جا بودم فقط خوردم و خوابیدم و حتی نخی از رو زمین بلند نکردم...دیشب مادرم حتی لباسام رو شسته بود..کمی خجالت کشیدم و بعد شونه بالا انداختم...خیلی هم خوب.

ناامنی

 دیشب میون خواهرها نشسته بودیم. زیبا آدم امنی نیست. نه که ازش ترسی داشته باشم اما آدمی نیست که پیشش بشینی مخصوصا تو جمع..جالبه که وقتی تنهایی‌ام مریض نیست ولی کافیه پیشش بشینی و نفر ثالث یا رابعی پیش‌تون باشه...احساس نیاز می‌کنه بعد گه وجودش رو عرضه کنه و من دیگه از هم زدن مستراب‌ها خسته‌ام...برام مهم نیس آدما دوسم دارن یا ندارن برام مهمه وقتی پیششون هستم اذیت نباشم و وقتی پیش اینم...مثل دیشب ...
دیشب می‌خندیدیم...هنوز نمی‌دونم دلیلش چیه که یه‌هو  زورش می‌گیره انگار..واقعا نمی‌دونم درد واقعیش چیه...حسادت؟ به چی؟ نمی‌دونم. کاش یه روز رک و راست و روشن بدون دعوا بشینم بش بگم  بشین ببینم درد بی‌درمونت چیه..چی زورت رو بالا میاره..حرصت می‌ده که یه‌هو گاز می‌گیری..اگه سگی که این رو اعلام کن بدونم چطور بت سنگ بزنم مواقع لزوم یا حداقل سگ محلت کنم که هی گاز گرفته نشم.

فقط می‌دونم نشسته بودیم و من با بچه‌هاشون بازی می‌کردم..بچه‌ها خیلی می‌خندیدن ...سول و خَلَف...اسم پسرش شد خلف از این به بعد و خودش هم ننه‌خلف.
صدا و لهجه‌ام رو خیلی شسته رفته دراورده بودم و مینا غش کرده بود از خنده..عین مجریای در پیت برنامه کودک می‌گفتم  وروجکای نازنین و فلان..شیطون‌بلاهای دوس‌داشتنی...

بعد این دراومد گفت:
ب.هاره ته‌نما...هم صورتت شبیه‌اشه هم اندامت.

نگاش کردم...چش بود؟ درد عمیق آسیب‌رسان و اذیت‌کنش چی بود؟

این آدم چی داشت که به‌اش بنازه؟ صورت؟ اندام؟ چی؟

اگه زمانی اسمش رو زیبا گذاشتم از روی کنایه و طعنه بوده و احساس کاذبیه که در مورد خودش به صورت خیلی غلو شده داره..واقعا فکر می‌کنه به اندازه‌ی توهمش زیباس؟ یا اگرم به فرض محال باشه این توهم به‌اش اجازه‌ی گوز گوزی اضافه می‌ده؟
اینه که از جمع زن‌ها دورم می‌کنه...نه که بلد نباشم و نتونم عین‌شون باشم و تازه خیلی غلیظ‌تر و بدتر...اما دغدغه‌ام نیس و احساس نیاز نمی‌کنم..اینه که می‌تونم رروزها با برادرام بگم و بخندم و هی زر زر نشنوم...
مینا زود گفت که مگه چشه..صورت قشنگی داره زنه که و اندامش هم کجا شبیه اندام شهرزاده...شهرزاد به این خوبی...این ماکسیا که تنشه فقط دلت می‌خواد نگاش کنی...

مینا مریض نیس..عقده‌هاش کم‌تره..این رو ننوشتم چون ازم تعریف کرد. چون منصفه اکثرا. خوب مثل خود زیبا بدی‌ها و خوبیای خودش رو داره اما برای حمله به دیگران از ظاهر چه در تعریف کاذب از خودش یا تحقیر کاذب دیگران،  مایه نمی‌ذاره..

درد زیبا چیزیه که باعث می‌شه زیاد از غصه‌هاش دیگه غصه‌ام نگیره.

درسته که جوابی رو که باید بش بدم دادم  خواهم داد اما ارتباط با زن جماعت  آخرین چیزیه که می‌خوام...وقتی کم بیارن..یا حس کنن که کم اوردن چیزی رو در تو می‌برن زیر سئوال که زیر سئوال بردنی نیس حتی.

می‌دونم چطور سگ محلش کنم تا بیفته به گه‌خوری...ولی مثل زن‌ها باهاشون برخورد کردن رو برای خودم نمی‌پسندم. اون اخلاق پست حقیرشون رو که وجود عرضه‌ی مستقیم و دعوای علنی رو ندارن.

اون عین موش خزیدن کنایه و طعنه زدن رو اتفاقا عالی بلدم..و اگه بخوام طیف‌های مختلفی ار قهوه‌ای‌هایی که لایقشن رو عرضه می‌کنم بر اندام‌شون..خیلی هم زیر زیری و ...
نه که فاقد اون شی باشم...فقط دلم نمی‌خواد اعطاش کنم..نمی‌پسندمش برای خودم.
اما راه بهتری دارم. بی‌اعتنایی و روندنشون.
دوس ندارم از این پستا بنویسم اما دلم نمی‌خواد تلخی این چیزا روحم رو خراب کنه...می‌ریزمش بیرون و بعدش آماده می‌شم دهن آن‌که باید رو شخم بزنم.

دیشب ...یعنی صبح زود در واقع برادرم اومده بود بالای سرم..پتو را کشیده بود روم... یه لحظه نگاش کردم...گریه می‌کرد...چنان با محبت نگام می‌کرد که قلبم درد گرف... خودم رو زدم به خواب...
شبش بم گفته بود وقتی رفتی خونه‌ی خواهر جات خیلی خالی بود...چند  روز بود که بات حرف می‌زدم...بری حالم بد می‌شه..تنها می‌شم..من خیلی تنهام...خیلی تنها..بعد گفته بود گوّاد سال پام رو برید از خونه‌اتون..خوب سال با این خوب نیس...با اون یکی که شبیه‌اشه خوبه...
 ...معذب دم در نشسته بودیم..تند و تند سیگار می‌کشید و مرور می‌کرد حرفامون رو..می‌گف دیروز و امروز باز دلش خواسته بود بریم بیرون اما باید می‌رفته سر کار...
یه جور فشار و عدم توانایی حس می‌کردم  در ابراز محبتی که می‌گرفتم.

نانا و سینو پیتزا درست می‌کردن که در زدن. در رو باز کردم و خواهرم بود. دخترش رو اورده بود و شوهرش هم بود و می‌گفتن بیا با هم بریم بیرون بگردونیمت..محال بود با شوهر خواهرم برم بیرون. مرد بدی نیس اما من با شوهرخواهر بیرون‌برو نیستم...حداقل تو این برهه‌ی زمانی.
می‌گف بیاید با ما شام بخوریم بیرون...یا دور بزنیم..یا اگه چیزی لازم داشتید بگید...چیزی لازم داشتم: تنهایی، فاصله و دور بودن ازم.
به شوهر خواهرم گفتم از لطفش ممنون و موقع رفتن تو خواهرم گف که کاش مهربان‌تر بودم با شوهرش...بعد خندید و گفت البته عادت کرده به اخلاقت..می‌دونه دشمن نیستی باش.
چرا باید باش دشمن باشم؟ مگه برام مهمه؟! گفتم نه که نیستم..نشون دادم که شوهرش مرد مقبول و قابل تحملیه. که برای خودش احتمالا هست اما برای من؟! اووووووووووغ. هزارتا اووووووووووووغ. تا روز قیامت اوغ.
چیزی که خواهرم و کل آدما نمی‌دونن اینه که من خجالت هم می‌کشم. واقعا تو تعارفا و ... اینا ید طولایی ندارم.
خواهرم گف پشت دیوار قایم شده بود و زورکی دنبال حرف می‌گشتی..می‌خندید که کله‌ات فقط بیرون بود...می‌خندید که چه جوابی هم دادی: نه ممنون...نه ممنون...نه ممنون..برای تنوع کلمه‌ی جدید نگونجوندی..
خوب نمی‌صرفه برام خواهر من. برام مهم نیس..دنبال جلب رضایت و فلانش نیستم و کلا حوصله ندارم ...واقعا دوس ندارم باش برم بیرون چرا در این مورد زر زر کنه اون و من ور ور کنم؟
- میای بیرون؟
- نه
تمام.
- چرا با ما نمیای بیرون؟
- چون باهاتون بم خوش نمی‌گذره زیاد ..و قلبم سرده به‌اتون.
- آها...خدانگهدار.
- به امید دیدار.
شوهرش این پا اون پا کرد و وقتی دید حرفی چیزی ندارم باش گف سال کی میاد و گفتم نمی‌دونم...بعد گفت که پس بره و سال اگه اومد میاد که من تو دلم گفتم هی گَل به‌ قول مامانم و رفت..شوهر این یکی هم بود...مرغ تمیز می‌کرد برای زنش..از این مرغای خونی پردار که ترسناکن...و صداش رو مثلا محترمانه می‌کرد و شما و فلانر می‌گف ...با خودم می‌گفتم چقدر شبیه تمساحه صورتش. طبع تمساح رو هم داره ولی به من یکی شخصا بدی نکرده و برخورد نامحترمانه نداشته..با زنش بد تا می‌کنه که به من چه.
 خوبه بام...نزدیک نمی‌شه و گاهی چای می‌ریزه بم می‌ده که نمی‌خورم و خودم می‌ریزم برا خودم یا میوه میاره که اونم نمی‌خورم..  و کلا حرفی نداریم با هم...خواهرم می‌گفت میای خوش می‌گذره بم و راحتم بات و از این اقاصیص.
 من راحت نیستم و خوش نمی‌گذره اما خوب باید رف گاهی دیگه...نانا و پسرش بازی می‌کنن...خودشم بام خوبه...با هم می‌خندیم معمولا..گف که بعد از پیتزای خونگی بریم بیرون..گفتم نه..فکر رفتن تو ماشین‌شون و تحمل موسیقی تخمی شوهرش..و ..نه.
یک گوشه بشین تو جمع شیرین خانواده چای بنوش و ...
ول بودم یه گوشه و دخترا رو می‌خندوندم....در واقع اذیت می‌کردم چون کار بهتری ازم برنمی‌اومد اون موقع...بحث سر همه چی بود..حرفای به شدت بی‌حیایی و چشم سفیدانه..حرفای معمولی...بحث در مورد داستان بامداد خمار و حقانیت و اهمیت قصه‌اش یا نفی اون حقانیت...بحث در مورد اسکارلت و رت باتلر و این‌که به نظر دخترا سال رت باتلره که من انگشت شست نشون دادم و گفتم اون صحنه که اسکارلت رو رت باتلر بلند می‌کنه می‌بره بالا...اونم ساله؟ می‌گفتن اخلاقا نه خُلقا..زر زیادی.
بعد گفتن از اشلی بدشون میاد چون مادرقحبه و خودخواهه...دلشون برای زن اشلی سوخت که من نسوخته بود..به نظرشون اسکارلت خودخواه و احمق بود...به نظر من نبود..یا نه اونقدر که اونا می‌گفتن
ته‌اش؟
اون‌قدر می‌خندیدن از دستم که دیدم هنوز روشون تسلط دارم...مثلا به زیبا گفتم تو هندوستان معبدی هست که درش کون می‌پرستن...باورش شده بود و یادداشت کرده بود که با کسی که براش مهمه در موردش حرف بزنه...
می‌گفت خاصیت کون چیه خوب...مثلا اون‌جای مرد الهه‌ی باروری و اون‌جای زن زایش و برای همین تو هند پرستیده می‌شن...کون چی؟ گفتم دفع سموم و اینا از بدن..الهه‌ی دفع..باورشون هم شد...می‌گفتم فکر کنید اینا برای ما فحشه اون‌جا مقدس..این‌جا به یارو می‌گیم کاف‌پرست که فحشش بدیم اون‌جا مومن به حساب میاد...تازه بعضی فرقه‌ها پی‌پی می‌پرستن...اینا اصالت مواد خارج از بدن براشون مهمه..مثلا اشک و همه چی...از همه مهم‌تر پی‌پی.
با دهان باز می‌شنیدن..
جالب بود براشون بعد به زیبا گفتم این‌همه یادداشت نکنه تو گوشیش...کون‌پرستی رو الکی گفتم و چیزی به اسم پی‌پی پرستی نداریم...شایدم باشه من ندیدم و نشنیدم تا حالا...اول مطمئن شه بعد اظهار فضل کنه در زمینه‌ی کون و عن پرستی برای دوستان... که گف خاک بر سر خودش که هنوز حرفای من براش سنده و اینا...خیلی لاشی‌گونه می‌خندیدم و به سرم زد شوهراشون رو جذب کنم که این‌همه ننالن تو سردی با شوهرای ما و ما گرمیم با شوهر تو...پس چرا؟

دَرفَس.

پسرای داییم اومده بودن.  برادر ناتنی مادرم. سال‌هاس ندیدمشون. از بچگی و مجردی. از بزرگه اون شب یادمه که تو حیاط خاکی..روی کپه‌ی رختخوابا رفته بودم و پسرداییم سر به سرم می‌ذاش و با ممد دعواشون شد سرم و من تو همون سن که حتی شاید زیبا دنیا نیومده بود خوشحال شدم که سرم دعوا شده...ته دلم طرف‌دار ممد بودم چون قشنگ‌تر بود. اما خودم رو بی‌خیال نشون می‌دادم  و هر چند دیقه یه بار می‌گفتم خوب چرا دعوا می‌کنید من فامیل هر دوتاتونم بابا...

یه بارم پسرداییم اومد خونه‌امون و با اناری زد تو چشمم...انار ترکید تو چشمم و مادرم پسردایی‌ام رو بیرون کرد نذاش بیاد دیگه..چون با خانوده‌ی پدری‌ام زندگی می‌کرد و می‌ترسید بگن فامیل زکیه دخترِ پسرمونو می‌زنه..بابام هم آبادان بود موقع جنگ..

یادمه که زن‌داییم‌ عصری اومد معذرت خواس...
از آخرین‌باری که تماس بدنی‌ با پسر دایی‌ام داشتم..سال‌ها می‌گذره. حمزه. زدمش..یادمه که یکی دو سال ازم بزرگ‌تر بود و هی می‌گف من شاهم و پوست پرتقال رو عین تاج رو سرش می‌ذاش و به نظر خودش خیلی باحال بود این‌کارش... نفرتم می‌گرف ازش...خیلی یخ، بی‌مزه، بی‌نمک، بی‌معنی، مسخره و حال‌به‌هم‌زن بود به نظرم.

هلش دادم و اون از گوشت بازوهام گرف بلندم کرد..بعد هلش دادم باز محکم‌تر و رف تا افتاد و مادرش قهر کرد نیومد..اون یکی برادرشم کس‌خل بود...هر وقت فیلم الرساله رو نشون می‌دادن می‌پرسید: بچه‌ها دوس دارید زیربغل بِلال را بلیسید؟!
اونم اون‌قدر زدم که گوزید.

حالا هر دوشون، مردای بزرگ و درشتی شده بودن. بزرگه، حمزه موهاش ریخته بود و شکم داش کمی و اون‌قدر هیکلش گنده بود که همه‎‌امون از پاین نگاش می‌کردیم.. کوچیکه خوش بر و رو بود...حراف و اهل کلام بود و دشداشه‌ی تیره پوشیده بود و چفیه..هر دوشون دوتا دختر داشتن و حمزه دخترش کمی عقب‌مونده بود انگار...راسش نمی‌دونم.

مادرم این رو می‌گه.
اومده بودن عیادت بابام و سلام فاصله‌داری بم کردن..
زن‌داییم پرسید کجا بودی و خاطراتش رو با من گفت که چقدر خوب بود بندر بودیم..هر جمعه خونه‌اتون می‌اومدیم و فلان..دخترم رو دید و گف شبیه‌ات نیس و گف که بله مادربزرگت چه خوب و مهربون بود...مادر بابام رو می‌گف و ...تا گفتم فوزیه(دختر داییم) رو که دیدی سلام برسون بگو شهرزاد می‌گه ح..

پسرداییم پرید که حتاته.

حتاته چیزی بود که فوزیه به ته‌دیگای مادرم می‌گف. خیلی دوس داش و می‌گف ته‌دیگای عمه زکیه خوبن و زبونش می‌گرف به حکاکه که یعنی ته‌دیگ می‌گف حتاته.

برادرها خندیدن و زن‌داییم گف هنوزم برادراش براش دس گرفتن.

فوزیه سه‌تا بچه‌داره و شوهرش پیرمرده و نمی‌دونم چرا دادنش به پیرمرده، اما زندگیش خوبه اون‌طور که می‌گن..بچه‌هاش لهجه‌ی شهر ما رو خیلی غلیظ صحبت می‌کنن و آدم رو یاد جناب خان می‌ندازن.

بعد پسرداییم از پشت سر مادرش از گوشه چشم به‌ام نگاه کرد و گف آدم باید زود ازدواج کنه..من خیلی دیر ازدواج کردم..اشتباه کردم...
مستقیم بام حرف نمی‌زد چون برادرم، شیخ و بابام نشسته بودن. منظورش به من بود که زود ازدواج کردم و بچه‌دار شدم..زنش رو می‌گن خیلی بی‌ریخته و نمی‌دونم چرا...یعنی خودش که بد نیس ریخت و قیافه‌اش ...
بعد تسبیح گردوند  و گف قبلا هر جمعه می‌اومدیم خونه‌ی عمه زکیه..
من به زن‌داییم گفتم پرتقال چقدر بود اون موقع..پوست داش خیلی پرتقالاش..کسی نگرف...اما پسرداییم تند و تند دونه‌های تسبیح رو رد کرد و کمی مکث کرد بعد علنی به من نگاه کرد چند لحظه ...فقط نگام کرد و سرش رو انداخت پایین. یادش افتاده بود لابد...خندید..

سرش همون‌طور پایین بود.

بعد که رفتن و رفتیم تا سرخیابون بدرقه‌اشون به مادرم گفتم ماشین ندارن؟ گفت نه از شانس من شانش‌سون کون نَشُستِه‌تَره...ماشین‌شون کجا بود...پسردایی‌ام شوخ شده بود حالا...و مثلا وقتی می‌خواس بگه دربست می‌گفت درفَس...و زیر چشمی عکس‌العملم رو می‌سنجید.
به نظرش بامزه هم بود.
..همون‌طور یه وری به دیوار بیرونی رو به خیابونِ خونه آقام تکیه داده بودم و فکر می‌کردم آدما عوض نمی‌شن..فقط دیگه نمی‌شه زدشون.

بلم‌رون

مادرم نشسته پیشم. چنان چسبیده بم که گرمم شده..بش می‌گم برو کنار گرممه..می‌گه خودت گرمی..انگار تب داری...می‌گم نه..فقط هوا گرمه..همین..خودشم انگار تب داره..سقلمه می‌زنه بم:
- رفتی جُلفَک دوستت برات فسنجون هم پخت؟
منظورش جلفاس..به نظر مادرم تمام غیرعرب‌ها و به قول خودش عجم‌ها فسنجون می‌خورن. فسنجون به نظرش یه چیز عجیب قهوه‌ای رنگه که "عجما" می‌خورن...یه بار برادرم کنسروش رو اورد مادرم باش بازی بازی کرد و گفت پیششششش...اینم شد غذا؟!...اسمش چیه؟
برادرم گف فسنجون.
مادرم لب پایینش رو داده بود جلو به نشانه‌ی به حق چیزای ندیده و نشنیده و گفته بود رفسنجون ؟!..هااااا..یادم اومد...عجما می‌خورن..خانوم مالکی می‌گف وقتی می‌رن شهرشون ازش درست می‌کنن...لابد شهرزاد بلده..
من گفته بودم بلدم ..یکی دوبار هم درست کردم ولی طرف‌دار نداش..اونقدرم همیشه این‌جا گرمه گردو نمی‌چسبه به آدم..چرب می‌شه..
حالا با موذی‌گری می‌پرسید بگو ببینم فسنجون خوردی؟!...یاد گرفته اسمش رو درست بگه.
گفتم نه درست نکردن.
- چرا مگه عجم نبودن؟
- نه ترک بودن.
-پس چی درست کردن؟
- کوفته ...آش دوغ...شربت آلبالو...کلی چیزای خوب...
- فسنجون درست چرا نکردن؟
- بچه‌ها و سال دوس ندارن..گرم هم بود..
- پس فایده نداره..باید فسنجون درست می‌کردن.
- حالا گیر دادی به فسنجون...خواستی خودم درست می‌کنم برات.
- نهههههههههههه  دخیلت...با اون رنگش...همون ماهی بامیه‌ی خودمون بهتره..
خنده‌ام می‌گیره...سرم رو می‌ذارم رو پاش..می‌خندم رو پاش...اونم می‌خنده..پاش زیر سرم تکون می‌خوره...داره برام تعریف می‌کنه قدیم خودش مردم رو رد می‌کرده از شط...پن‌زار می‌گرفته زن‌ها می‌اومدن جنس اورده بودن و مرزبانی بشون گیر می‌داده برای رد شدن داد می‌زدن از روبرو:
-* خاله اُم‌عبِد...ردمون می‌کنی؟...به زکیه بگو بیاد ردمون کنه..
بعد می‌رفته بلم رو با پارو که یه چوب بلند بوده که بش می‌گفتن مَردی می‌برده اون دست مسافرا رو می‌اورده این دس شط...
برادرم می‌پرسه: نمی‌ترسیدی چپ بشه؟!
- نه من بترسم؟!..من بلم‌رون بودم..ایستاده بلم رو می‌روندم...می‌رفتیم با بابام چولان جمع می‌کردیم...بابام کور بود نمی‌دید..می‌پرسید بویه زکیه رسیدیم؟...می‌گفتم نه هنوز...تا که برسیم و ردش می‌کردم..
چشمام رو می‌بندم...به صداش گوش می‌دم:
- بعد می‌خوندم هم...عمی یا بیاع السمچ صد لی بنیه...عمو ماهی‌گیر برام یه ماهی بِنّی بگیر..می‌گه یه بار هم یه پسره بودش شکر و چایی اورده بود..بس که نگاش کرده تو بلم چای و شکرش چپه شده بود تو بلم...مادرمم می‌خندیده که اَثول..یعنی دس و پا چلفتی ...
برادرم رفته بود دیگه این‌جاش رو..
- خو بعد؟
- هیچی...اومد هم بی‌چاره از داییات خواسگاریم کرد..گفتن قاچقچیه...شکر و چای می‌اورد ...خیلی هم بدریخت بود...دیگه بابات رو که دیدم گفتم وووووی خدا رو شکر که زن یاور نشدم..چی بود...همون بار اول که بابات رو دیدمش یه پیرن آبی کمرنگ پوشیده بود...قششششنگگگگگ بود...قشنگا...اصلا دهنم باز موند..همین‌طوری دیدمش نتونستم ازش چشم بردارم..
تصورشون می‌کنم..پسری که چای و شکر رو ریخته...مادرم که لابد خیلی لاغر بوده...به لاغری دختریام..بلمی که می‌رونده...خوابم می‌بره..پیرن آبی کم‌رنگ بابام..
بیدار می‌شم ..هنو سرم رو پاشه..داره می‌گه: خیلی بلَم دوس دارم..دلم تنگ شده.
*خاله‌اُم‌عَبِد: مادرِ مادرم.
چولان: علف کنار شط
بویه: بابا
جُلفَک: جلفای آذربایجان

تایپتم سریعه ها..

نشستیم و اخبار ایران رو به راهه. خبرای بحرین هست و شیخ عیسی و این‌که شیعه‌ها اجازه نمی‌دن محاکمه و دسگیر بشه  و از این حرفا. مسنه و روشن..فکر می‌کردم چرا بحرینی‌ها این‌همه اسم  عیسی می‌ذارن..
مادرم عصبانی بود که خواهرم دخترش رو اورده بود گذاشته و رفته فاتحه‌خونی  پسرخاله‌ی شوهرش..می‌گف به اون چه..دخترش گناه داره و فلان..اخبار بعد از اون اخبار یمن رو گف که مرتکب جنایت شدن آل سعود اون‌جا که مادرم منفجر شد. حرصش رو سر ایران و کاراش خالی کرد...جرات نداش به خواهرم گیر بده و من فعلا تو موود گیر دادن به کسی نیستم برای طرف‌داری ازش..این شد که تحلیل‌گر خشمگینی شد که حمله‌ور شد بمون.
که همه‌اش دروغه...همه‌اش زیر سر ایرانه..ایران فتنه درست می‌کنه..که فلانی از بحرین اومده بود گفته تا ایران دخالت نکرده بود ما خوب بودیم...شیعه و سنی‌امون کنار هم زندگی می‌کردیم..ایران از لبنان..از عراق..از یمن..از سوریه طرف‌داری می‌کنه که ایران سوسه میاد...مردم رو ترغیب به شورش از حکومتاش می‌کنه..که هر دولت و حکومتی واضحه که امنیتش براش مهمه...
که فردا می‌زننش یا جنگ می‌شه و پسرای جوون رو می‌برن جنگ...اُ بعد از زیر آوار شروع می‌کنن کشته‌هاشونو کشیدن ..
بعد صداش رو نازک کرد چون می‌خواس فارسی حرف بزنه:
-ااااااالاهُ اکبر... اُ شروع می‌کنن جنازه‌هاشونو کشیدن از زیر آوار
  الله‌اکبرش رو  جیغ‌جیغو با لهجه‌ی فارسی و صدای نازک گفت.
بعد  با صدایی شبیه رئیس‌جمهور دوران جنگ  گفت: خواهران برادران...تسلیت عرض می‌کنم...
مادرم حس روزای اول جنگ ما رو داره هنوز..
برادرام و پدرم همه طرف‌دار ایرانند خوب..کسی چیزی نگفت..کسی هم نخندید...برادر موافق با مادرم فقط خندید ...بلند.
مادرم ادامه داد و اون یکی خو گوشتِ آهو و پسته‌خور میاد می‌گه: من خدمتگزار شما هستم...مردم رو خر می‌کنه می‌ره.
این‌جاش رو هم به فارسی با صدای تودماغی گفت.
که برادرم منفجر شد دیگه...توپک اسباب‌بازی خواهرزاده‌ام رو طرف مادرم پرت کرد..مادرم والا به‌خدا گویان نوه‌اش رو برداشت و رفت..
بعد برگشت: شهرزاد راس نمی‌گم؟
- من کاری به إی چیزا ندارم...تو سیاستت خوبه..من فقط تایپم خوبه.
برادرِ آخوندم گف اطلا.عا.ت نگیردت شهرزاد..تایپتم سریعه ها.

وقتی " شیطون تو مخت نریده بود".

برادرم موتور رو راه می‌برد رو اسکله و من کنارش بودم.
می‌گف چهار پنج سال پیش وقتی هنو به قول خودش" شیطون تو مخت نریده بود" یه روز که داشته سیگار می‌کشیده به‌اش گفتم چونی فکر کردی نمی‌دونم سیگار می‌کشی پفیوز...
می‌خندید که یعنی اومده بودی نصیحت کنی:
- این همه دود و دم گاییدت ...فکر کردی یعنی هر کی غصه داره باید دود کنه عین بخاری؟...تو خواهر زندگی رو بگا اگه راس می‌گی و خوشبخت شو روی همه رو کم کن...مخصوصا اونایی که اذیتت کردن با خوشبختی  و موفقیتت خواهرمادرشون رو یکی کن..
می‌خندید که جدی هم بودی به خیال خودت و خودت بو سیگار می‌دادی..
فکر کردم واقعا من این حرفا رو بش می‌زدم؟ بشون اعتقاد هم داشتم یا فقط می‌خواستم حال اون رو خوب کنم؟
چه امیدوار بودم پس و چه انگیزه و حالی داشتم برا حرف زدن.
گفتم حالا دیگه کاریت ندارم...می‌خوای سیگار بکش..هر چی خواستی و هر چقدر که دوس داری بکشی بکش..جا حتی..اونم بکشی کاریت ندارم..
مشت آرومی زد بم و گف یعنی توبه کرده خواهرمون...یا متحول شدی؟!..منقلب شدی یا متقلب؟! چت شده؟

- هیچی...ولی دیگه برام مهم نیس کی چه گهی می‌خوره...حتی خودم.

-بعد یادته من گازت گرفتم..بازوتو محکم...بم گفتی یواش منیوچ...افتادی به جونم با مشت...یعنی خیلی هم اهل مشت زدنی تو ...عین مادرت تو زدن لافی..دوتا زدی و فحش می‌دادی که بس که بدنت سفته مچم درد گرف..خیر نبینی...
کی این‌ها اتفاق افتاده بود؟ یادم چرا نمی‌اومد؟ چرا واقعیت و خیال توی ذهنم قاتی شده بود؟ چرا گاهی چیزهایی که  به نظرم واقعیت بودن  تو شک می‌افتادم که واقعا هستن و دیگران می‌گفتن نه نیستن و این اتفاقات رو  که دیگران می‌گفتن واقعی هستن و دسته‌جمعی هم؛ نه یکی دو نفر یادم نمی‌اومد...
گفتم چه کنم دیگه ادبیات خوبی ندارم...حتی ع زید سال هم این رو بم گفت...

گفتم و همون‌موقع  پشیمون شدم..یادم رفته بود که این نمی‌دونه...اون یکی برادرم می‌دونه که خونسرد و بی‌خیاله مثل سال.
- کی؟..زیدش...مگه زیاد داره خواهرکسه؟...مال إی حرفایه؟!...تو چیزی مگه کم داری که زید داشته باشه...بی‌لیاقت...تف تو روح مادرسگش..
- استاپ عمی استاپ...چته؟...ها خو داره..داش یعنی...تموم شد ...حالا زید هم نه..بگو همکارِ نزدیک به قلب.

خندیدم.

- بعد تو چه کردی..

- بی‌خیال...در قضیه رو بذار حوصله هم زدن لجن ندارم...

- خو چرا بم نگفتی...؟!

- گذاشتمت برای چیزهای مهم‌تر.

خندیدم.

زیرچشمی به چاقوی دسته کوتاه و تیغ کوتاهی که تو محفظه‌ی کوچیکی زیر کمربندش بسته بود نگاه کردم...ظهر ازش پرسیده بودم این مال چیه؟ نبرش بیرون با خودت...

گفته بود نه برا کارای ماهیه..دروغ می‌گفت. مال ماهی نبود. گفته بود نه این چاقوی صلاخیه...قصابا برای پوست کندن و ماهی‌گیرا برا ماهی استفاده می‌کنن...باور نکرده بودم..
- حیفی تو شهرزاد می‌دونسی...هیچ وخ از این مرتیکه خوشم نیومد شوهرت...تو باید شوهرت یه طور دیگه بود....حیف که بابات نذاش آدم بمونه تو خونه...وگرنه باید می‌موندی...بهترش می‌اومد سراغت...
این‌طور وقتا بابامون" بابات" می‌شد.

- هر کی می‌اومد همین بود...زندگی همینه.

- گه خورده همین باشه..این حرفا مال بی‌تخم و خایه‌هاس...پام رو با پوتین می‌ذارم تو...شوهرت اگه بخواد بازی دربیاره..

- فحشش نده

- ...ازش خوشم نمیاد

- باشه..منم خیلی عاشقش نیستم...ولی بابای بچه‌هامه...مرد خوبی هم هس...دوسمم داره انگار...

- پ َ این گه‌ها چیه خورده..

- تو هنو مجردی...ایده‌آل‌گرا هم هسی ...واقعیت زندگی یه چی دیگه‌اس...بعد درست می‌شی...به قول خودت آب‌بندی می‌شی...

- شهرزاد تو گردنته اگه حالت رو گرف و بم نگفتی...هر کی..هر کی...باشه؟...

-اگه اذیت شدم باشه..

- تو ای سه سال زیاد نیومدم خونه‌اتون..یه جوری بودی...یه چیزیت هس...آخ دوس دارم با شلنگ نامرد جماعت رو خفه کنم...مرگ بهتره از تحمل بی‌ناموسیه...دوس ندارم کسی با ناموسم بازی کنه.

- می‌دونم..

- اما تو تودار شدی...نمی‌گی چته...فقط سال نیس...من اون‌قدرام که نشون می‌دم خنگ نیسم...تو پایگاه بم می‌گن بهلول...بیرونم شاده..ولی فرمانده اومد به بچه‌ها گف این رو نبینید...زبونش دراز و بده..اما یه چیزایی می‌دونه که می‌ذارتتون تو جیبش از زیپش بیرونتون میاره...
می‌دونستم حالیشه..گاهی با هم خیلی حرف می‌زدیم...کتابای درپیت درست، اما زیاد می‌خونه...تاریخ و سرگذشت‌نامه و بررسی احوال شیطاین دین و دنیا....مردم‌شناسی خوبی داره...و با زن‌ها نگشته و شوخی بلد نیس باشون بکنه اما دلسوزشونه..مهربونه...دوس نداره کسی اذیتشون کنه ...و روحیات‌شونم چنان بلده که انگار سال‌هاس زن داره...یعنی وقتی زن جماعت رو تحلیل می‌کرد حس می‌کردم روانشناسی زن‌ها رو خونده...دید زن‌ها به قضایا...دید مردها و مردها...مردها.

مردها رو خوب خوب بلد بود.
روشن‌گره در این زمینه...شاید چون با همه جور آدم و قشری گشته..حالا دو سه تا دوست داره فقط..که دوستش نیستن...معافن به قول خودش...هیچی  حالیشون نیس فقط باشون و گاهی بشون می‌خنده.
وقتی حرف می‌زنه از ریزبینی و نکته‌سنجی‌اش حال می‌کردم..مشکلش داغیشه...جوش اوردن خونشه...
گفتم سرت سلامت...ایشالا محتاج این چیزا نباشیم...
-اون سرگذشت مستر همفر رو بخون..و مستر جیکاک...باور کن ما تو این خوزستان باید اینا رو بخونیم...یه رازی بت بگم؟ عجم جماعت رو جون به جون کنی کینه‌ی عربا رو دارن..داغی که عمر گذاش روشون رو از من و تو طلب می‌کنن.

منظورش به شوهر خواهر غیر عربم بود که این فراریش داد از بغل خونه آقام...برگشته بود به این گفته بود شما عربا به صَبخ(بیابون) چی می‌گین.خود صبخ هم عربیه خوب ولی حالا....اینم گفته بود صَبخایه..

اون خندیده بود که خایه خایه...یا در مورد بویه(بابا) گفته بود یابویه..یابو...یابو..فلان..این یکی هم استکان چای رو برداشته با چایش ریخته تو صورت یارو و گفته همون خایه با موهای روش تو دهن مادرت و تا بلندش نکرد از پیش خونه آقام کوتاه نیومد...باج نمی‌ده به کسی خوشم میاد اما خو گاهی خیلی قاتیه ...
گفتم حالا چه ربطی به عجم عرب داره...

گف من از خود عربا هم دلخوشی ندارم...اما می‌خوام بت بگم تا وقتی تو مملکت عجما زندگی می‌کنی ازشون برحذر باش...هیچ وخ بشون رکاب نده...هیچ وخ نذار کینه‌ی قادسیه و عمر رو بیان ازت طلب کنن..هر کدوم به شیوه‌ی خودش..

- ولمون کن جان مادرت...من دوستای غیرعرب هم دارم و خوبیم

- خو منم دارم...اما ته دلشون نه از تو و نه از زبونت و نه از دینت راضی نیستن...فقط رو نمی‌کنن...برای ملاحظاتی...یا  از رو دوستی...یا از رو دشمنیِ پنهان..

حس نمی‌کردم بیخود بگه. این رو بارها حس کرده بودم..فقط نمی‌خواستم به این رو بدم یا دامن بزنم...نمی‌دونستم چی حس کرده بود که از این حرفا می‌زد...

- این عشق کمبوجیه و اینا رو نذار خوارت کنن...سیاست عجما اینه ها...زن‌های عرب رو می‌خوان پایین بیارن ..باور کن.

می‌خندم...خنده‌ام می‌گیره خیلی.

- بی‌خیال بابا...چه سالی هستیم مگه ما...

- باور نمی‌کنی چون مرد نیستی و بین آدما هم نیستی...تو حرفاشون دقت نکردی چون مرد نیس دوروبرت...همی پسر بیک‌پور...همی که مادرم صداش می‌زنه بیت‌پور...حرفاش همه‌اش اینه...نمی‌گه زن اوردم...دختر اوردم..می‌گه یه زن عربی یه دختر عربی رو اوردم سه روز فلان...می‌گه عربا رو باید بکنی یا بشون بخندی.

- یالا خو بسه دیگه...به اندازه کافی روشن شدم..غصه نداره....تو هم خواهرش رو بگا..

- من که نه اما بچه‌ها از خجالت خواهر و حتی زنش  دراومدن...شهرزاد زندگی بکن بکنه...
- می‌دونم..
- هر کاری می‌‎کنی بکن فقط نذار...

- می‌شه بحث رو عوضش کنی؟...حالم بد می‌شه..

- باشه..چون به قضیه این‌طوری نگاه نمی‌کردی و نمی‌کنی اذیتت می‌کنه...ولی همینه...

- می‌دونم...مطمئنم همینه..دقیقا هم همینه...فقط دوس ندارم در موردش حرف بزنم..چون چیزی عوض نمی‌شه و زندگی تجربه‌اس...آدم یاد می‌گیره..عوض می‌شه...خدا هم هس...می‌بینه..

- ها خو.. راسی ظهر چت بود قرآن می‌خوندی گریه می‌کردی؟

- هیچی...چندتا آیه روم اثر گذاش...به قول خودت منقلب شدم...

- آها...خوبه...وقتی قرآن می‌خونی آروم می‌شی...خوشم میاد می‌بینم آرومی...پُر آرومی..نه از رو بدبخت و بی‌چارگی...

نگاش کردم...قشنگ حرف می‌زد..بلد بود..می‌فهمید....دوس داشتم خوشبخت و شاد باشه و بمونه.

قمبول

میگوها رو برده بودم خونه داده بودم به مادرم. خواهرم دم در بود. وقتی من رو دید دس برد طرف آسمون و گف ای خدا  نمی‌شه این زن بیفته پاش بشکنه..چیزیش بشه که آروم نمی‌شینه..نمی‌دونم چطور با این می‌سازه..هی گذاشتتش پشت موتور و هلنگ هلنگ از این ور شهر به اون ور شهر...
از برادرم زیاد خوشش نمیاد..کلا زیاد کسی خوشش نمیاد ازش..تعجب می‌کنن که بام خوبه. خودش می‌گه من و تو مظلومیم..تو بین دخترا خیلی بت ظلم شد و من بین پسرا...محل به خواهرم ندادم و میگو رو دادم مادرم...اون یکی خواهرمم اومده بود و بم گف ها ؟ هم بازی می‌خوای بری؟ اومدیم ببینیمت...
خیلی نمی‌‌خواستم ببینم‌شون...حوصله‌ی زن‌ها رو نداشتم...هی بچه‌ام این و بچه‌ام اون..خوبن ها... می‌شه هم باشون خندید...فقط خندید...اما وقتی خورده باشی به پیسی...وگرنه مادرشوهرم این رو گف و خواهر شوهرم همچین کرد و جاریم چونش برا زایمان طبیعی پاره شد و آخرش سزارینش کردن حقشه( که البته حقشه) جذابیت نداره...شایدم داشته باشه..به من خوش نمی‌گذره با إی چیزا...لابد برا اهلش هم خوبه و خوشه.

...میگو رو دادم مادرم و برا این‌که درستش نکنه- چون کم بود و گرون - و مفت‌خورا نریزن نفله‌اش کنن گفتم برا وقتیه که این( به برادرم اشاره کردم) بیاد خونه‌امون...تمیز نکن..خودم می‌برم خونه تمیز می‌کنم..فقط بذارش تو فریزر...
برادرم عرق کرده و براق منتظرم بودم..
مادرم گفت اگه بدونم شما دوتا چی دارین به هم بگین و کجا می‌رین... عید بن شاکر(نمی‌دونم چرا مادرم این اسم رو روی برادرم گذاشته) خو نمی‌گه تو هم  عین خودش...شهرزاد خاتون...می‌رید لابد سیگار می‌کشید...قلیون...شایدم مواد...تف تو غیرتتون اگه این‌کار رو بکنید...حالا او خو هیچی مجرده..تو شوهر داری...معتاد بشی طلاقت می‌ده میای رو دلم...یکی‌اتون طلاق گرف اومد رو دلم بسمه...تو هم نمی‌دونم چته..همیشه یه چیت هس اُ نمی‌گی...غصه‌ات مونه کشت..
مادرم وقتی به‌ام بگه خاتون یعنی  خیلی حرص داره ازم. از بچگی موقع عصبانیت یه خاتون می‌ذاش ته اسمم...گاهی اگه خیلی دیگه حرصی بود می‌گف : خاتونه..
یعنی که خودم رو می‌گیرم و قاتی نمی‌شم و خودبرتربین و فلان..
حالا بم تخفیف داده. ه آخر چسبونش رو نذاشت بود ته‌اش..در حد پنهان‌کار بود گناهم...
گفتم من نوکرتم.

به فارسی...خندید.
- آخخخخخخ من السانچ.

وای از زبونت...برادرم صدای موتور رو دراورد...
- برو همکارت صدات می‌کنه...یعنی فقط اگه بدونم چی‌کار می‌کنین ...یر اون رو خو باید ببرم...تو رو هم ..
نگاهش کردم..جرات نکرد یا خجالت کشید ادامه بده: برو برو...هم باز خوبه که این قبولت داره..این کسی رو خو به تخمش حساب نمی‌کنه....برو ..
فکر کردم اون کسی رو قِبول نداره..من کسی رو قِبول ندارم...ما که کسیه قبول نداریم همِ  قِبول داریم.
سوار موتور شدم و به برادرم گفتم زکیه فحشت داد..حرفای بی‌ادبی در موردت بیان کرد..
...خندید.

روشنش کرد: ها می‌دونم ...شنیدمش...بتون عادت کردم...تو و مادرت جومبازی و بی‌ادبین..
- من؟!..کجا بی‌ادب و جومبازی‌ام..

به عمد لابد با سرعت‌ سرعت‌گیر رو رد کرد و پریدم تو هوا...ناخودآگاه گفتم یواش منیوچ...
قهقهه زد و من فکر کردم نباید دیگه فحش بدم..اسمم داره مثل اسم مادرم تو این زمینه بد درمی‌ره.

مقبول نیس إی‌طوری.

فتحه روی لام...فتحه زیر لام..

 برادرم گفت بریم بازارماهی‌فروشا؟
گفتم بریم...

بوی بازار ماهی‌فروشا بیرونش خیلی بدتر از توش بود..بوی فلس و آشغال ماهی و میگو مونده..یه لحظه نفسم گرفت.. رفتیم تو بوی زننده کم‌تر بود...برادرم شاه‌میگوها رو دیده بود و می‌خواس نشونم بده. ..
به یکی‌اشون سلام کرد و یارو با لوندی جواب داد: سلام عُمری...
اشاره کرد عبات رو بکش جلو سر خورده. زیر گلوم شال آبی رو با سنجاق سفت نگه داشته بودم..جلو کشیدمش و گف این فامیلش چهارلنگ هست..با فتحه روی لام... بچه‌ها بش می‌گن چهارلِنگ..با کسره زیر لام..بس که سِریعه.. تند تند میگو تمیز می‌کنه..دیدی؟
دیده بودم تند و تند انگار برگ پاسور پخش کنه میگوها رو از پوست‌شون جدا می‌کرد...پرسیدم عربه؟ گفت نمی‌دونم ..عرب بود یا نبود سلام عُمری رو لوندانه مثل عربا گفته بود طوری که شک نمی‌کردی عرب نباشه.
برادرم اشاره کرد که پا تو جوی کوچیک کثیفی نذارم و گفت:
- فکر کنم مادرش عرب باشه...باباش رو نمی‌دونم..
خندیدم: پس عربه.
- ها...برات علوانیه می‌خونه بیا و ببین....
- واقعا؟!
- ها یه روز ضبط می‌کنم فیلمش رو می‌برم برا مادرم..
بعد میگوها رو دیدم..درشت و جون‌دار...فکر کردم اگه برادرم بیاد پیشم براش میگو پلو درست کنم..یا کباب کنم..هیشکی جز من و اون دوس نداره. شایدم امگشت میگو درست کنم..
گفتم دو کیلو گرفت و وقتی نشستم رو موتور زنی گف عبام رو جمع کنم نگیره به چرخ..اولین‌بار بود که با عبا سوار موتور می‌شدم..ترس برم داش..عبا رو جمع کردم زیر و اطراف رو چک کردم..میگو رو بست به دسته‌ی موتور و گازش رو گرف...
چیزی گفت و فکر کردم با من باشه..بعد گوش تیز کردم چیزی می‌خوند...درست نمی‌شنیدم اما صداش خوب بود.

سمبوسه‌ها خوب بودن...سسش توی یه شیشه روغن خالی بود...برادرم میز و صندلی‌ای دور از بقیه انتخاب کرد و گفت بشین این‌جا...اگه یکی از این مزلفای مخنث تنبون شل نزدیک شد جات رو عوض کن و برگش به جوونایی که پشت سرمون بودن نگا کرد.
- بابا بی‌خیال برادر من...باور کن اونقدرام که فکر می‌کنی جنس و تیکه‌ی دندون‌گیری نیستم دیگه..این دخترا رو نگاه کن...اونا رو نگا می‌کنن ...با این لباسا و صورت کی کار داره به من...برو و زود بیا
- در مورد خودت نگو جنس و تیکه و دندون‌گیر و درد عمه‌ات...
برو سمبوسه بخر باز.
رفت و زنی نزدیک شد..چندبار ایلیا ایلیا کرد و رفت نشست پشت سرمون...ایلیا نزدیک شد و برادرم با سبد سمبوسه‌ی داغ برگشت..و شیشه‌ی دلستر انار.
نشست روبروم و زن روبروش رو دید.
- تِف..باید با کله بری تو صورتش با إی دماغش...صورتش مثل ابلیس بازنشسته‌اس ...خاک بر سر دیوث پفیوز طناب تو گردنی که نشسته  پیشش...
شوهرش رو می‌‍گفت.
- چی‌کارش داری؟
- کارش ندارم...چوب تو کون شوهرش..سمبوسه‌ات رو بخور...
زن به ایلیاش گف بره دساش رو بشوره..مردا و پسرایی که اون‌جا بودن راه براش باز کردن
یکی‌اشون با لهجه‌ی شهرمون و دیگری با لهجه‌ی عربی بش گفتن: بیا عزیزم..دست رو بشور
برادرم گف: ولک! عزیزم!...به‌خاطر مادرش پسره‌ی عزیز کردن...حالا تنها اومده بود خو نمی‌داشتن نزدیک شه...تا نفر آخرشون دس و رو نمی‌شستن نمی‌ذاشتن دس به شیر آب بزنه...
به مردا نگاه کردم..یکی‌اشون حتی پسره رو بلند کرده بود دس و روش رو بشوره و با لبخند شاد و خوش‌ناکی به زن نگاه می‌کرد..خنده‌ام گرف.
زن با چسب رو دماغ  و مانتو و لنگای توی ساپورت میون مردای دهن آب افتاده ایستاده بود و مردا برای همون لنگا حاضر بودن کون بچه رو هم بشورن...
شروع کردم خوردن و دلستر رو سر کشیدم...
ایلیا و مادرش نشستن پشت میز..
برادرم موتور رو روشن کرد..دس و روم رو شستم و کسی هم نه شیری باز کرد و نه شیری بست..
بعد بوق موتور رو دراورد که یعنی زود بیا.

خنزیر و لا داعش

برادرم گفت این‌جا ماهی می‌گیرم. صدای قرآن بلند بود..پل کوچکی بود که ایران رو به عراق وصل می‌کرد..اون ور چراغ خونه‌های عراق روشن بود و صدای قرآنشون بلند بود که به سبک و سیاق خاص خودشون تلاوتش می‌کردن شبیه علاءالدین القیسی قرآن می‌خوندن.  زمین از خرچنگای کوچولو پر بود.
برادرم یکی‌اش رو برام گرف. سعی کرد بگیره و بعد داد زد و نوچ نوچ کرد. گازش گرفته بود...دساش رو گود کرده بود و چندتاش رو که توی کف دسش شناور بودن نشونم داد.
همه‌اشون زودی پریدن و یکی‌اشون موند..جرات نداشتم دسش بزنم با اون آخ بلندی که از برادرم شنیده بودم..اون ماهی‌گیره و عادت داره..کمی پایین‌تر رفتم. روی سنگ‌هایی که چفه‌ی شط رو مشخص می‌کردن..برادرم چنان نگرانم بود که من نگران نانا...دس به آب زدم که سبز بود و پرسیدم چرا سبزه؟
گف چون تمیزه..
جواب بیخودی بود. از اون جوابا که می‌دم به نانا وقتی نگرانشم. وقتی می‌خوام سر و ته قضیه رو هم بیارم و اون رو از چیزی که براش می‌ترسم دور کنم...
- لیز نخوری ..بیا بالا...بسّته.
- ببین اون دختره هم پایین رفته ...شوهرشم...زیدشه کیه..پیششه...دسشم گرفته..نمی‌افتم من..
- اون لاغره...احتمالا شنا هم بلده...تو سر بخوری بری هیچی دیگه..تموم..این‌جا هم یکی از عمیق‌ترین جاهاشه...ببین نوشتن شنا ممنوع خطر مرگ...
خوندمش که نوشته بودن ممنوع السباحه...شنا ممنوع.
اون ور مرزبانی بود..برج نه چندان بلند و انگار  گلی...اون‌طرف‌تر سنگرهایی از زمان جنگ...برادرم گف بیا بالا و دسم رو گرف کشید من رو بالا و گف بیا یه گودی نشونت بدم خوراک ماهی...رفتیم و گف اگه خوش‌شانس باشیم الان یه تیر از مرزبانی می‌خوریم..خیلی نزدیک مرزیم حالا..
خوش‌شانس رو به کنایه می‌گفت.
صدای قرآن عراقیا بلند بود...گودی رو نشونم داد...گاهی ماهی رد می‌شد از توش...گفتم این آبش شوره نه؟
گف آره..ماهیاش خوبن..همه چی داره..بنی...شانگ..چندال...همه چی می‌گیریم...پایین‌تر تور بزرگی با فشفشه‌های روی آب پهن بود..مردی بسته بودش به ستون سنگی  و با شلوارک و رکابی نشسته بود...برادرم گف بیا این‌ور.
برای لباسای مرد می‌گف لابد..
گف بشین همین‌جا و حتی بیس سانت جلوتر نرو وگرنه تیر می‌خوری...نزنه به سرت تلبوح بازی دربیاری...این‌جا خویه بویه ندارنا...با این اوضاع داعش سختگیری می‌کنن رو مرز...
گفتم من چاقم کسی کاریم نداره...
گفت واقعا زنی...این حرفه می‌زنی؟ این چرت و پرتا چیه؟...چاقم اُ چاقم..بت می‌گم مرزه..
شوخی کرده بودم و نگرفته بود. شوخی بگیرش گاهی خراب می‌شه..با زن‌ها مخصوصا...زیاد حرف زدن با زن‌ها رو بلد نیست اما مهربون‌تر از کساییه که زن‌بلد بودن.. نشستم و نشست پیشم..دوتا سیگار گذاش رو لباش. روشن‌شون کرد..فکر کردم یکی‌اش رو بده به من...نداد.
- سیگار بده..
- اگه تو کله‌ات نخل سبز بشه بت نمی‌دم...جلو مردا می‌خوای سیگار بکشی؟
- نده باشه...فکر می‌کردم دوسم داری...خاطرمو می‌خوای.
می‌خنده..دندوناش که زمانی سفید و مرتب بود به رنگ کِرم دراومده بود..ردیف پایین جرم کمی گرفته بودن...
- الان صورتت مثل شیطان بازنشسته‌اس شهرزاد...
-دلتم بخواد..صورت به پاکی و معصومیت صورت من پیدا می‌کنی؟
- بابا معصومیت از دس رفته..
می‌خندم.
اسم سریالی که قدیم نشون می‌دادن و ازش متنفر بودم..برای مسخره با این برادرم می‌دیدیم بخندیم. سیگار رو نداد و یه چی مو فرفری کوچولو لای نی‌ها تکون خورد...ترسیدم و چسبیدم به برادرم..فکر کردم شاید سر یه شناگره که حالا مچ پامونو بکشه پایین...
برادرم زود پرید و من رو با خودش بلند کرد..خیلی سریع این کار رو کرد و بازوم درد گرف:
- ولک خنزیره...گراز..بچه گرازه..مادرشم همینجاس لابد...بلند شو که اگه اومد طرفمون سفره‌امون می‌کنه..حتی اگه بپریم تو شط دنبالمون می‌کنه..الخنزیر خو آقات السباحه.
یعنی گراز آقای شنا کردنه.
کشید من رو دنبال خودش و ا دو از اون گودی دور شدیم...
مردای ماهی‌گیر به برادرم سلا م کردن:
- سلامو علیکم..
- سلام آقاتی..
- شنو؟ خنزیر؟
- ای..
مرد به دوستش گفت بت نگفتم؟ ...گرازه...
مرد ماهی‌گیر گفت: خنزیر والا داعش.
گراز باشه اما داعشی نباشه.
صدای قرآن عراقیا بلند بود...یه دست آدم که طرف مرز ما نشسته بودن لب آب پرسیدن های القرآن من عدنه لو عدکم؟
که یعنی این قرآن از طرف مائه یا شما؟..عراقی بودن و با مجوز و پاسپورت خونوادگی اومده بودن این ور. برادرم گفت من عدکم. از شماس.
مرد دشداشه پوش درشت اندام گفت های شهید من الحشد الشعبی...شباب لابد.
شهیده این از نیروی مردمی(بسیج)..جوون حتما.
غروب شده بود...صدای قرآن طرف ما هم بلند شده بود...به برادرم نگاه کردم که خیس خیس عرق بود...گفت وضعشون مثل وضع مائه اوایل جنگ باشون...بعد پیرنش رو شرووع کرد دکمه باز کردن...گفت گرمه باید لباسم رو دربیارم..در اورد...زیر پیرنش زیرپوش داش...سر و صورت و دس و بازوش خیس عرق بود و برق می‌زد...لنج زنگ زده رو نشون داد که کسی روش صورت بزرگی کشیده بود..صورت آدمی که دهنش یه وری شده بود . مثلا لبخند. انگار داش دهن کجی می‌کرد به ما...جای ترکشای زمان جنگ با عراق رو تن زنگ زده‌اش بود...پسرها و مردهای جوانی با شورت‌های شنا روی لبه‌اش می‌ایستادن و خودشون رو پرت می‌کردن پایین تو آب...روم رو کردم اون ور...برادرم گف نمی‌خوای بریم کشتی رو ببینی؟
گفتم بی‌خیال..اینا لباس تنشون نیس...نگاشون کرد و گف ها راس می‌گی بیا این ور.
خودش طرف شط راه رف و  گف با سیدهادی می‌یام این‌جا...اون قله رو می‌بینی..قله‌ی کشتی..دکلش؟
- ها.
- اون رو می‌رم روش اُ می‌پرم
- نمی‌ترسی؟
- نه...شنا بلدم خو...چرا بترسم..
- نکن دیگه..می‌ترسم برات
- نترس مواظبم...
- کاش نمی‌گفتی...حالا هر وخ بگی می‌رم شنا می‌دونم کجا می‌خوای بیای..می‌ترسم..
- نترس بابا..این‌جا خو چیزی نیس..باید عبّاره رو ببینی...اون ترس داره...
- اممممم....یه سیگار بدَِم.
با لحنی که فقط برای آدمای خاص لوس می‌شه بش گفته بودم..ناخودآگاه...بی حرف و حدیث اضافه دوتا سیگار گذاش رو لبش و یکی‌اش رو داد بم..کار کرده بود اون لحن.
- مرد که میاد نگیرش بالا...این‌جا ممکنه بشناسمن...فکر می‌کنن کی رو اورده این...زنه سیگار هم می‌کشه...خوشم نمیاد با زن برم بیرون...نگا که می‌کنن بدم میاد.
- کسی نگام نمی‌کنه من..بت قول می‌دم
- قولت مال خودت... نگا می‌کنن..مردا رو نمی‌شناسی...خودتم نمی‌شناسی...
- فکر می‌کنی تو..توهمته....نگا نمی‌کنن..
- می‌گم نگا می‌کنن...تو حواست نیس...همی حالا داشتن نگات می‌کردن ندیدی شالت رو کشیدم جلو
- خو باشه بابا...
- شالت رو بکش جلو
کشیدم جلو..
- آستینت رفته بالا بکش پایین.
کشیدم پایین.
به آب نگاه کردم و باق نور چراغای روبرو روش...برق می‌زد...قشنگ.....صدای قرآن طرف ما بلند شده بود و حالا دیگه داش اذون مغرب رو می‌گف.
صدای اذان اون ور مرز هم بلند شد.
آدمای کشور همسایه‌ که از فرط دیوار به دیواری شبیه خانه یکی شده بودن با ما، از روبرو نگامون می‌کردن.
برادرم باز گف موهات بیرونه...بکش پایین شالت رو..صد رحمت به سال.
کشیدم.
زنی بین مردا بود...همه جوون بودن آدمای روبرو...مردی به شوخی یا جدی و شاید به تقلید از برادرم شال زن رو کشید پایین...زن غری زد و مرتبش کرد...مرد باز چیزی گفت...انگار بگه بیشتر بپوشون.
زن روش رو کرد اون ور و باز لج‌بازانه زود برگش نگاش کرد و چیزی گف.
مرد نخندید و محل نداد..
فکر کردم مردا این ور یا اون ور مرز..این ور یا اون ور دنیا...شالای آدم رو می‌کشن جلو..حالا شالِ رو سر باشه یا دو تیکه مایو باشه که بابت کم و کوتاه بودن یا فلانش صداشون دربیاد احتمالا..
برادرم گف بلند شو بریم...موتور رو روشن کرد..نشستم.. گف آب‌بندی شدی برا موتور...گفتم ها...
به قول خودش گازوندش..
- یه سیگار بده...
- رودار نشو..بریم سمبوسه اصل بت بدم حال کنی.
رفتیم.

آره.

مرد

در دستشویی خلاص شد از فشار  عشق.

رویش آب گرفت و شسته شد؛ عشق من.



دلیل نوشتن مجدد در این وبلاگ جی میلی بود به این عنوان

تو رو امام حسین ...

اون لحظه داشتم  اخاف اشتکیلک رو از باسم کربلایی می‌شنیدم...در واقع می دیدم و اون جی میل رو باز کردم...و خوندم ...

یعنی کسی قسمم داده بود ب کسی که به خون و  غیرت خودش و برادرش قسمشون داده بودم....

این شد که نشد.

مقدره انگار ...مخصوصا وقتی خوندم چرا و چی شده و کجا خواب من دیده شده..

فکر کردم یعنی  ...

خوب پس دم زندگی گرم.




نفونفها نص إردان ...هاذه طرز عبادان

قبل از اینکه بیام اینجا رفته بودم پیش شریفه خیاط. لباسی که برای مادرم دوخته بودم رو اوردم و اون ماکسی حریر که دوخته بود..رفتیم تو اتاق بی‌بی‌اش پرو کنم. اتاق بوی سیگار لَف می‌داد. قوطی برگ سیگار همون‌جا بود..تاریخ روش رو خوندم..خود قوطی که مخصوص شیر خشکه مال سی سال پیشه ... یخچال قدکوتاه با در قفل شده‌اش و سرویس عروسی مادربزرگ...

از شریفه می‌پرسم مادربزرگت متولد چه سالیه؟
می‌خنده: 1306..
- سیگار هم می‌کشه؟

- ها روزی ده بیستا..

- اوففففف...ماشالا..خدا بش سلامتی بده.
آستر لباس رو روی تنم میزون می‌کنه.. اون با دهن پر از سوزن ته گرد کارش رو می‌کنه و من به اطراف نگاه می‌کنم...سرویس مادربزرگ نقش و نگار داره. یه سحّارا هم هس همون‌جا قفله اونم..دلم می‌خواد بدونم چی توش هس..پیرزن قد کوتاس و پوست تیره‌ای داره. یه خال گوشتی رو دماغشه و همه چیش خوبه..دیدن...شنیدن..حرف زدن..
مینار روی سرش رو با روسری‌ای شبیه لنگ یا دسمال کرمانشاهی بسته..یه جور پیشونی‌بند..روی پاها و دساش خال‌کوبی‌های زیادی داره..روی ابروهاش..روی چونه‌اش..روی ..

مادربزرگم روی رون‌هاش خالکوبی مار داش...همیشه به درد سوزن و خاکستر بعدش فکر می‌کردم قبلا که روی رونای سفیدش مارهای پیچ و تاب خورده رو می‌دیدم.....اولش از مارا می‌ترسیدم..بعد دوس‌شون داشتم...قشنگ بودن..نیش نمی‌زدن و انگار از اون مارای مخصوص داروخونه‌ها بودن که تو اون جام مخصوص دوا زهر می‌ریختن..زهری شفابخش.

مادربزرگم روی روناش مارهای شفابخش داش.  خیای از زن‌ها روی روناش مارای شفابخش نامرئی دارن.
شریفه می‌گه بت میاد چقدر...لباس مادرمم تا می‌زنم ی‌ذارم تو کیسه..برمی‌گردم تو اتاق کارش که خواهراش هستن و مادرش و زنی دیگه هس و داره  چایی می‌خوره...مشتریه یا فامیل نمی‌دونم..اما زن زل زده بم...از وسایل آرایش شریفه برمی‌دارم به صورتم کمی پنکک می‌زنم و با نوک انگشت ماتیک و تند تند سورمه می‌کشم..
می‌گه بیشتر بزن..می‌گم نه کافیه..خوبه..
زنی چایی‌خور می‌گه: حالا مگه می‌مونه تو این گرما آب می‌شه...

محبوبه خواهر شریفه می‌گه: زیر کولر نشسته تو ماشین ..برا چی آب شه
- اگرم  زیر صدتا کولر نشسته باشه..گرمه..آب می‌شه..
لج کرده که ثابت کنه قرار آب بشه یه ذره پودری که به صورتم زدم و نوک انگشت ماتیک و اون میل سورمه که تو چشمم کشیدم. چیزی نمی‌گم انگار حرف در مورد من نباشه...مادر شریفه می‌گه نگاااااشششش کنننن چه قشنگ شده لباس رو تنش...شریفه می‌گه کوتاهه...انگار..مادرش زمانی خیاط بوده می‌گه: نه بدنش بلندش کرده خو دختر...سینه و پهلی‌یاش بلندش کردن...
پهلوها رو مثل لرا می‌گه پهلی و می‌خنده...دهنش دوتا دندون بیشتر نداره و من به شریفه می‌گم: ضایع نیست؟! ...تنگی‌اش از رو کمر؟!
- نه کجاش ضایعه؟ خیلی هم قشنگه...تازه همه مشتریا گفتن چه رنگی...چه مدلی..همه دوس داشتن..از مادرم بپرس...
مادر می‌خواد تایید کنه حرف دخترش رو  که زنی که چای می‌خوره می‌گه:
زیرش شآلوآر می‌پوشی؟
جواب نمی‌دم یعنی نشنیدم.

باز می‌پرسه..مثلا دارم مو می‌بندم و نشنیدم. باز می‌پرسه: نه.

سرش رو بازجویانه تکون می‌ده تو هوا: تو ماشین نشستی.....چطور نمی‌پوشی؟

منظورش اینه که بیرون از خونه‌ای و ممکنه اتفاقی بیفته..
محبوبه می‌گه خو تو ماشینه پیاده که نیس..روش عبا هس..زن با سئوالش رو با همون سبک و سیاق بازجویانه با پافشاری بیشتر و مصرانه تکرار می‌کنه. با همون حرکت سر حق به جانب.
جوابش رو نمی‌دم. می‌رم تا دم در اتاق. قر می‌دم تا برسم به در..یه وری می‌ایستم یعنی کفش دارم پا می‌کنم..نصف بدنم توه..نصف بیرون..پشتم به زنه..از گوشه چشم می‌گم: چون قرتی‌ام.
زن‌ها می‌خندن بلندن..ادامه می‌دم:
- نشنیدی می‌گن نفنوفها نص اردان ....هاذه طرز عبادان؟!...
به پیرنم و پاهام که زیر حریر شفافش دیده می‌شه اشاره می‌کنم: هاذه طرز عبادان عینی...طرز عبادان...عبادان مو بطیخ.

زن تند تند و قلپ قلپ چای می‌خوره و اتاق می‌ره رو هوا از خنده...
شریفه میاد دنبالم...دس انداخته گردنم و مرده از خنده که آفرین دختر گذاشتیش توش..دمت گرم..می‌گم والا..نِم چش بود...چی‌کارش داشتم من؟
گف عینی تو کاریش نداشتی...این کارش داش...زد رو پیرنم.
بعد دیدم یادداشت می‌کنه شعر رو تو گوشیش..پرسید از کی یاد گرفتی؟! گفتم بی‌بی‌ام..قبلا برام می‌خوند..پیرنای دورچین می‌پوشیدم..می‌چرخیدم..گیسامم دورم بود می‌خوند این چیزا رو برام و دس می‌زد.

گفت خوش به حالت بی‌بی من خو فقط یخچال قفل می‌کرد..البته یه بار اومده بودن از پیکار با بیسوادی ببرنش درس بخونه گفته بود:
نه خودش نمی‌تونی.. این بچه می‌گَروه...اون بچه می‌گروه..

یعنی که گریه می‌کنه..
می‌خندیم..دس تکون می‌ده و می‌خنده هنوز..ماشین‌مون راه افتاد و  اون هنوزدم در ایستاده و می‌خنده..اشاره می‌کنه به آستین کوتاه پیرنم بازم..سال می‌پرسه چی؟! می‌گم هیچ.


عنوان: پیرنش(پیرنِ زنونه)  آستین کوتاهه...این طرز لباس پوشیدن دخترای آبادانه.

سیگار لَف: سیگار پیچوندنی

سحارا: صندوق فلزی برای نگه داشتن وسایل..احتمالا مثلا  عین سحر و جادو ازش چیز میزای خوشکل می‌اومده بیرون...

إهموم إلی إبگلبی ما مثلهه إهموم.

نمی‌گه باشه.

نانا و بن دعواشون شده.

نانا میاد بالا سرم:

-یومااااااا

تا حالا صدبار اومده شکایت.لپ‌هام رو می‌کشم: أووووو غَمّااااااا.

مثل این جواب همانند جوابی است زمانی به کسی می‌دی که بت بگه چته و تو بگی درد بچه‌اته. تو همون سبک و سیاق اما نفرینش بیشتره این.

_ ابنچ ایطگنی: پسرت می‎زنتم.

لپایی که دفعه پیش الکی کشیدم رو این‌بار راسکی می‌کشم.

-نزنش بن

-زبونش درازه..فحش هم می‌ده.

-خو نزنش....می چه بت گفته؟!

_منیوچ.

می‌زنم تو صورتم...: .بگو به‌قرآن...

-به‌قرآن

-بزن  پدرشم در بیار.

- باشه

می ره براش.

- اما نه محکم بن.

نمی‌گه باشه.

باید بلند شم خودم دیگه.


*فاتیسی

نشسته بودم تو حیاط فلافل سرخ می‌کردم. کرم فلافل گرفت‌شون امروز تو این گرما. گاز آشپزخونه هم مشکل پیدا کرده رو شعله‌ی توی حیاط...یعنی بخار از رو کله‌ام بلند می‌شد...حال نداشتم بمیرم.
نانا هم نشسته بود پیشم برام گردی درست می‌کرد.
- ماما خاله زیبا گفته قالب داره..مثل ستاره می‌شه فلافل
- خاله زیبا غلط کرده با هفت جد و آبادش...فلافل باید گرد باشه..
- خو قشنگ‌تره...
- فلافل رو می‌خوای بخوری یا باش عروسی کنی؟...برا چی قشنگ‌تر باشه؟..دیگه فلافل رو هم می‌رقصونن..گردش کنین بندازین تو روغن بذا بره بابا...گرما ذوبم کرده اُ تو حالا برام سخنرانی می‌کنی
- خو خاله زیبا می‌گه فانتزیه..
دسم رو بردم بغل لاله‌ی گوشم:
- ها عینی؟! چیه؟! درست نشنیدم...
- ف آ ن آ ت ز إی یه...فانتزیه.
- برام صدا نکشا نانا...می‌دونم چه گهیه...اینقدرم گنده درست نکن، توش نمی‌پزه ...
- ماما چرا خاله زیبا حوصله داره تو نداری؟
- مرده‌شور خاله زیبا رو ببره با من..هر دومونو با هم کفن کنن تو راحت شی
- چته خو ماما...همه‌اش عبصانی می‌شی
- نانا بلند شو از پیشم برو یعنی  حالا حوصله‌ی خودمم ندارم..نمی‌بینی خیس عرق شدم....آب خنک هم نیس دوش بگیرم...
می‌رم شلنگ رو باز می‌کنم آب جوشه...
فحش سال می‌دم اُ روزی که اوردم این‌جا.
- ماما خاله زیبا می‌گه کلوچه و نون برنجی هم قالب داره...مثل بوجقه...مثل ستاره...مثل برگ..
برمی‌گردم..
- بوجقه دیگه چه بامبولیه تو و خاله‌ات سوار کردین؟
شکلش رو با انگشت خیس رو زمین می‌کشه.
- هااااااا بتجقه...نمی‌دونم والا...لابد هس...غذا خوشمزه باشه..شکلش حال به هم زن هم نباشه..همین خوبه...
- خو ماه ستاره و اینا هم خوبن..
- ها خوبن..برو با خاله زیبا آشغال قشنگ درست کن که کسی نخوره اُ بریزید دور...
- ماما خاله زیبا خیلی دوستت داره...می‌گه تو بهترین خواهر دنیایی...کاش منم خواهر داشتم ..نه ماما؟
- مبارکت باشه که خاله‌ات دوسم داره...نه بیاد نداشته باشه.....چی‌کار کنم کل بزنم؟ گلی لی لی لی لیششش...
می‌خنده.
- ولی من تو رو بیشتر از خاله زیبا دوس دارم
- نه بیا نداشته باش..خو بچه‌امی...پ سینو من رو بیشتر دوس داره یا مامانشو؟
- اون خو هیشکی رو دوس نداره..می‌گه من رو دوس داره اما علکی...چون چی؟ بعد می‌گه نه فاطمه دخترعمه‌ام حرف گوش‌کن‌تره...تو اذیت می‌کنی.
- چوب تو کونش...بش بگو به تخمم که دخترعمه‌ات رو بیشتر دوس داری...گوزو برام انتخاب‌گره یعنی...پرت نکن تو روغن می‌پره..هنو نه بلدی
- باشه...ماما خاله زیبا می‌گه اگه آروم بذارمش نمی‌پره..می‌گه تو همه چی بلدی..
- نه..برا فلافل...
و هنو ادامه ندادم که روغن می‌پره تو چشمم و دسام...دردش می‌کشدم...
جیغ زدم و نانا فرار کرد...فقط دمپایی پرت می‌کنم طرفش و جیغ می‌زنم پدرسگِ مو فرفری ...بت نگفتم پرت نکن...می‌پره روم...حالا کرمت خوابید؟ بیا سوختم...انشالا بمیرم..
دمپایی خورده قشنگ وسط کمرش..جاش رو می‌ماله...کولی بازی درمیارم..
که انشالا بمیرم و انشالا بی مادر بشی و انشالا هر کی از راه برسه جام رو بگیره و خدا برم داره ...نگام می‌کنه و می‌گه خو حواسم نبوووود...
جیغ زده تو صورتم حالا...نه فقط سوزوندتم که زبونشم درازه.
دیگه بلند می‌شم...
- وایسا پس...برام وایسا تا خدمتت برسم...اومدم برات صبر کن این گهه رو خاموش کنم...
الکی طولش می‌دم که برسه فرار کنه...می‌رم پماد می‌زنم..تا پماد می‌ره روش جیغ می‌زنم و اشک میاد به چشمم.
مو زنبیلی نشسته روبروی تلویزیون..وقتی  می‌بینمش که خونسرد داره برنامه‌ی بازی‌های عقلی می‌بینه فکر می‌کنم چرا نزدمش درست.
وقتی رد می‌شم و آخ و اوخ می‌کنم..دسم رو می‌بوسه..جای سوختنا...یه کم آتیش دلم خنک می‌شه..
اما بوسه‌های اصلی در راهه...پشت تلفن برای سال خیلی کولی‌بازی کردم..که سوختم..مردم..گرمه و اینا..گفت باشه بابا می‌برمت امشب.
نه پ بیا نبرم.

عنوان: یه همسایه‌ی پیر داشتن آقام به فانتزی می‌گفت فاتیسی...
- نون فاتیسی داری؟...
به عنوان مثال.

الگصب و الچّلاب

پیش شریفه نشسته بودم و خواهر بزرگه‌اش که شوهر داره داش بی‌عقلی می‌کرد. بیس روزه شوهرش اوردتتش خونه باباش و گفته هر وقت خوب شدی برگرد. قصه‌اش این‌طوره که دختره آندومتریوز داره. این رو تو سونوش خوندم..کمه البته و کوچیکه..هنوز اول راهه. دکتر این‌جا بش گفته باید عملت کنم..با لیزر نمی‌شه بیا شکمت رو باز کنم درش بیارم و نگفته چقدر قابل برگشته این بیماری و دوتا زن هم زیر دسش مردن و دکتر خوبی که دوستم بود و دوسش داشتم و از تهران اومده رو با شکایت کردن علیه‌اش روند از این‌جا و موند...من فقط یه بار رفتم پیشش  و بم گف خیلی تخمک‌گذاریت فعاله رو گنج نشستی ...و حتی متوجه شد بیماریم برای شدت فعالیت تخمک‌گذاری هس...می‌گف خیلی هم دلش بخواد شوهرت و تو صورتش خیلی ریش داش و من حس کردم روبروی زن فاضل نشسته‌ام نه متخصص زنانی که...دیگه نرفتم.

دختره هر وقت پریود می‌شه دراز می‎شه و مادرشوهر و خواهرشوهرش لرن. دوسش ندارن. بین خودشون لری صحبت می‌کنن و این رو راه نمی‌دن. می‌گه لباس می‎شورم می‌گن زیاد لباس می‌شوری...غذا نمی‌دن بپزم...وقتی از اتاقم میام بیرون می‌گه اومد اومد..و بعد به عربی می‌گه غمه‌ام می‌گنن. یعنی کف دسشون رو طرفش می‌گیرن و می‌گن مرده‌شورت ببرن...خودشم خو باهوش نیس که بتونه مخشونو بزنه..محبت‌شونو جلب کنه..دوتا تعریف کنه براشون...دوتا عشوه بیاد برا شوهره...شوهره هم می‌زندش گویا..گف مچ دسم رو پیچوند...گفتم چرا به برادر و بابات نمی‌گی گفت گفتم و بعد خود شریف گف ها گف..اما وقتی برادرم  بابام رفتن حال یارو رو بگیرن گف نه گناه داره ولش کن...
خلاصه دختره زندگی بدی داره...مار افتاده رو دوشش از بالای اتاق‌شون..روستاشون آب نداره و هفته‌ای یه بار باید برن حموم...این رو که گف سرم گیج رف...تصور این‌که تو این گرما هفته‌ای یه بار بری حموم اینم با این لباسا شکنجه بود...گف می‌گن نمی‌خندی...خو افسرده شده بین‌شون..چشماش قشنگه..رنگی و درشت...موهاش روشنه و سبزه‌اس خودش...خیلی حرف می‌زنه و بی‌ادبه...شوهره حتی بش زنگ نمی‌زنه...ولش کرده رفته...اینم مثلا زده به بی‌خیالی اما مشخصه کمی غمگینه...و البته غصه‌هاش کمه...بی‌عقلی در این زمینه کمکش کرده.

بار آخر یه پیرن حریر سبز دوختم با رکابی...آسترش رو هم شریفه برام سبز خریده بود...رکابی دوختش و حریر روش رو آستین دار...چیز خیلی قشنگی دراومد...پیرن بلندیه آستین‌دار و مادربزرگ شریفه که اینا مثل ما بی‌بی نمی‌گن و می‌گن یَده یعنی جده نشسته بود...
وقتی پوشیدمش یَده گف: صلوات...صلوات...واااااییید حلوووووو.
خواهر شریفه محبوبه نگام کرد زیر زیری و گف طرف خوشش اومده.
به فارسی.

به یده گف گوشی لمسی نمی‌خوای...یده گف نه برا چیمه...کجا بلدم باش کار کنم و یده ازم پرسید عجیمی یا عربی محبوبه پرید گف عربه... ازصد  پشت عرب...عرب از پشتِ سفت و سخت...

و خودش خندید...شریفه از اخلاق خواهراش و خونواده‌اش معذبه. باشون فرق می‌کنه..خوشش نمیاد ازشون..اما حرفی نمی‌زنه...سرش رو می‌ندازه پایین و خیاطی‌اش رو می‌کنه..گاهی تشر می‌زنه که عیبه...زشته..از این حرفا.

این یده کلید داره تو گردنش. یخچالش جداس و توش گردو و عسل و پسته نگه می‌داره..صبح‌ها می‌خوره ازش و قفل می‌کنه...شبا هم شامش از این چیزاس. محبوبه می‌گه کمرش خیلی سفته طرف. .فولااااااااد. بعد دس رو دهنش که پر از دندونای زرد و کرم‌خورده‌اس می‌ذاره و می‌خنده...
نمی‌دونم چرا دندوناش به این روز افتاده..جرم فقط نیس..خورده شده‌ان...پودر شدن و خیلی ریختش رو خراب کردن...همه چیش قشنگه..الا این...
بار آخر که رفتم محبوبه سرش رو پای مادرش بود که اونم دندون نداره و به شوخی می‌گه موش دندوناش رو خورده..دوتا نیمچه دندون داره داغون..با دهان باز رو به من می‌خندید و محبوبه می‌گف دیدی گذاشتم و رف یوما؟!...مادرش گف درب الچلب اعله الگصاب...که یعنی راه سگ سمت قصابه...بعد رو استخونای دخترش زد که تقی صدا داد دست مادر روی دنده‌های دختر و گف گوشت هم خو  اینجایه...میاد میاد...برمی‌گرده..برمی‌گرده..

محبوبه خندید و گف شهرزاد به نظرت میاد؟

چی باید می‌گفتم؟...خودم رو گذاشتم جاش...چطور شده بود که نتونسته بود دل اون مرد رو ببره..بش نمی‌اومد مرد سختی باشه...شاید ...نمی‌دونسم.

گفتم ها میاد...درب* الگصب إعله الچلاب و بعد به خودم اومدم که چی گفتم الان...مادر محبوبه دس می‌کشید رو سر دخترش...اصلا حواسشون نبود چه زر ضایعی زدم.

* کلمات رو جابه‌جا گفته بودم.

به سال زنگ زدم  و گفتم کجایی بریم خونه‌ی بابام. گفت منطقه‌ی تنگ نمی‌دونم کجا و کیه..از وقتی این شهر فُگر اومدیم سال هی توی تنگ‌ها وول می‌خوره. ما کجا می‌دونسیم تنگ چیه...تنگ کدومه.
چقدر تنگ دارن لرا...هی این تنگ اون تنگ.
والا شهر ما هیچ تنگی نداش.

گفت باشه

دیشب رفتم بیرون. یعنی حس کردم خونه با سقفش رو دلمه. به سال گفتم میای بیرون یه خرده راه بریم؟ گفت نه. گفتم دیره..تنها برم این پسر لاشیا و مرد تن لشا روبروی پارک بم حرف می‌زنن...خوشم نمیاد..همیشه بم حرف می‌زنن وقتی رد می‌شم..گفت نمیام...گفتم به تخمم..بمیر..سگ دیوث پفیوز قرمساق بعد دلم خنک نشد...لگدش کردم..باز دلم خنک نشد...دمپایی هم طرفش پرت کردم و فحش خواهر مادر بش دادم و اون فقط به درختچه آب می‌داد...گفت این‌طوری می‌ری بیرون؟..چادر قهوه‌ای سرم بود با دمپایی صورتی..دمپایی صورتی رو با نارنجی عوض کردم...فکر کردم نارنجی بیشتر به قهوه‌ای میاد..دمپایین پلاستیکی( ما بچه بودیم به فر می‌گفتیم فِرن...رادیو رادیون...به آلبوم آلبون..به دمپایی دمپایین و من تا سوم دبیرستان به موبایل می‌گفتم موباین..بعد توقع دارم لاغر هم بشم) خلاصه رو پام کردم و فکر کردم خوب چادرم یه نقطه کم‌رنگ شبیه نارنجی داره بش میاد...بعد رفتم پایین از پله...اول یه صدا شنیدم از توی درختای خیلی پرپشت روبروی خونه..جنگل شدن..این‌جوری:
اوووففففففف...دقت کردم صاحب صدا رو ندیدم اما گفتم کس ننه‌ات سوخته دیوث اوووف اوووف می‌کنی...؟.اگه سوخته روش آب بریز خنک شه..صدا نیومد. گمونم رفته بود به راه حلی که بش ارائه دادم عمل کنه. هر کی بود نصیحت عمل کن بود.
خوب غمگین هم بودم ...زیاد نه..دلم می‌خواس بیشتر باشم اما نبودم...راه باریکه‌ی بین آسفالتای دایره‌ای رو رد کردم...پمن زخمت و ( خواستم بنویسم چمن شد پمن) ..داشتم همچنان به سال فحش می‌دادم و دیدم زنی چادر روی این دسگا لاغریا کار می‌کرد..دوتا زن هم بودن حرف می‌زدن..برای این‌که نیان طرفم پشت کردم..جا نبود بشینم..ترسیدم بشینم رو چمنا یه چی نیشم بزنه...سال شماتتم کنه که جهنم..چون بدون اجازه‌ و رضایتم رفتی بیرون رفتنت حرامه و  یه چی نیشت زده..که خدا مثل خلقش حالت رو بگیره.
نشستم رو میز تنیس...پاهام رو تکون تکون می‌دادم...پاهای خوبی بودن..مچ باریک...لاک قرمز..دمپایی نارنجی...چادر به قول بچگیای نانا أَقوه‌ای..با نقطه‌های ریز پیرزنی...خیلی پیرزنی..ماه روبروم بود پشت ابرها...هوا دم داش و ولرم بود ته‌اش هم گرم...ساعت یه ربع به دوازده بود فکر کنم...اگه حالا جای خنک و سبز بود چقدر خوب بود...چقدر خوب بود که تنها بودم و کسی نبود حرف بزنه بام یا بخواد که باش حرف بزنم یا بش توجه کنم...زن‌ها خیلی حرف می‌زدن..بلند بلند..بلند..
خوب چتونه؟ به ماه نگاه کنید..به ابرا تو شب..یا برید ورزش کنید...حتما باید بلند حرف بزنید...موسیقی هم بود..از این یه خط در میون عربی فارسیا...مثل مال مهدی یراحی..البته این‌جا یه خط در میون عربی لریه...
- می‌میرم برات عینی....سی چی تخلینی..
از اینا که تو عروسیا می‌خونن...این‌جا آخوند اینا کم داره گیر نمی‌دن..گوگوش می‌ذارن..هایده بلند...حشیش و تریاک می‌کشن..البته من نمی‌دونم و نمی‌شناسم اما برادرم و سال گفتن این بوی همونه..
البته گاهی دلم می‌خواد بکشم ببینم چطوریه. اگه واقعا می‌خندونه.
و دوس هم دارم گاهی چیزی بنوشم و بخندم..البته کیانا جان خدیجه‌ی سابق یه بار ...بعد
ولمون کن عامو. فسق و فجور علنی نکنیم حالا.
هیچی دیگه..مردی هم پیرن چسبون سیاه پوشیده بود بدن‌کار..عین عن سفت خودش رو گرفته بود..
بعد نگاه کردم یه پیرمرده بود...با عرقچین..و عصا به زن چادریه نگاه می‌کرد..دخترش بود..عروسش...همراش بود...به منم نگاه کرد و من سلام کردم..ندید. تاریک بود...ابروها سفید..پرپشت کمی شبیه ابروهای خمینی ای امام..آدم دلش نورانی می‌شد تماشاش می‌کرد..خیلی با حال.
رو صندلی فلزی سختش بود نشسته بود مطمئن بودم..اون عن سفته شوهر زن چادریه بود یا برادرش نمی‌دونم..دوروبرش بود..نه شوهرش بود..دسش رو چندبار گرفت..بعد زنه دیگه ورزش نکرد..از این چادر زیپ‌دارا تنش بود که به نظرم شنل مرگ میان و چادرهای بی‌کش نازک رو بشون ترجیح می‌دم..یا کلا عبا...یا چادرهای ..کلا چادر گل گلی‌ها که کش ندارن...
زن ایستاد و راه افتاد..پیرمرد دیدشون..خودش رو سروند از رو میز به سختی..خیلی به  سختی...نگام کرد با خجالت کمی و من به ماه نگاه کردم..بعد اون دوتا رفتن جلو و این پشت سرشون بود...نمی‌رسید بشون و اینا اصلا نایستادن...چندبار دس هم رو گرفتن تکون دادن...جوانی حال به هم زن و نفرت‌انگیزه..خودخواهانه و متکبره...تف تو روش.
به خودم گفتم به تو چه..پیرمرد چندبار عصاش رو بالا پایین کرد تا بالاخره راه افتاد...نگاشون کرد...مطیع پشت سرشون راه افتاده بود...از رو آسفالتا رد شد...از رو جدول سعی کرد رد شه..پاش رو بالا برد..زمین گذاشت..عصاش رو برد تو پیاده‌رو و رد شد...اونا خیلی جلوتر بودن..
نشد بمونم..نتونستم..پا تند کردم رسیدم بش...سلام کردم و بم گفت علیک عمو..بازوش لاغر بود گفتم تو جای بابامی عمو..بذا کمکت کنم..ردش کردم...و رفتم سراغ چونیای جلو راه افتاده...عصبانی بودم اما گفتم به تو چه.
به زن سلام کردم گفتم باباتونه؟..زن جوواب داد و مرد گف ها بله..دستتون درد نکنه..گفتم خو چرا جلوش راه افتادید..صبر کنید بتون برسه خو..مرد گفت خودش راه رو بلده میاد..دستتون درد نکنه..حس کردم داره در مورد یه حیوون دست آموز حرف می‌زد..چرا مرد نبودم و عین اون مرد عراقی که کلیپش رو توی  کانال تلگرام می‌ذارم نمی‌زدم توی صورتش و بش بگم دیوث مادرقحبه‌ی گه‌مغز خو معلومه که بلده..وقتی خودت کوچیک بودی و تاتی پاتی می‌کردی صبر نمی‌کرد بش برسی چونی؟!...شاید البته پیرمرد هم پفیوز بوده در جوانی اما اینا مهم نبود...چیز روبروم یه آدم پیر بی‌نوا بود که دلت می‌خواست پا به پاش آروم راه بری و حرف بزنی.
گفتم صبر کنید بتون برسه..این‌طوری بی‌احترامیه بش...خواستم بگم خدا رو خوش نمیاد. گفتم از خدا حرف نزن...زن گفت بیا بابا..پدرشوهرش بود..مرد گفت خودش این‌طوری دوس داره..می‌گه شما برید..من میام..به پیرمرد نگا کردم..نگاش خیس و نمناک و قدیمی بود...گفت مو می‌رُوم عامو...
خداحافظی کردن و رفتن..پیرمرد همون‌طوری با بدنی رو به زمین..و عصا قدم‌های کند برمی‌داش...بازم همراش قدم برنمی‌داشتن...جلوش بودن..کمی اما. یه کم.
برگشتم..چرا مردم چونی شدن؟
نمی‌دونم.
به ماه نگاه کردم رفته بود دیگه کاملا..زن‌ها هم..پسرها بودن..برگشتم خونه..دمپایی نارنجی به چادرم می‌اومد به قول گل‌نسا آدم باید طبیعی بو.
خواستم از این فکر بخندم . نیومد. پله‌ها رو رد کردم و اوفففف دیگه‌ای نشنیدم...
خوب نگاه کردم...دقیق...یه زن و مرد چسبیده بودن به هم...شاخ دراوردم و ترسیدم..نگهبان چه غلطی می‌کردن پس...صورت زن تو گردن مرد بود...ندیدمش...پا تند کردم...به نگهبانا بگم؟!
به من چه.
بعد موقع رفتن از پله‌ی آخر چهره‌ی مرد موند تو ذهنم...و تو یه لحظه یادم اومد...زیدونیه...از موهای صاف سیاه سفیدش شناختمش...فامیلش رو با سال گذاشته بودیم زیدونی چون همیشه گوشی دستشه و به نظر می‌رسه زید زیاد داشته باشه...خاک بر سرش کنن که خود نگهبانشه.
خندیدم این‌بار.
مردم از خنده...با دو رفتم به سال بگم..
وقتی رسیدم سال خوابیده بود...
رفتم تو تخت و گفتم هر شب دیگه می‌رم پیاده‌روی...برام مهم نیس تو فراخی  و بام نمیای...و من رو نمی‌رسونی..خودم می‌رم..از یک‌جا نشستن بهتره..تو هم بمیر...بشین روبروی کامپیوترت غلط زیادی بکن...
فکر نمی‌کردم بیدار باشه یا اگه باشه جواب بده
گفت باشه.

برادرم فیلم رسیدن بابام رو فرستاده. خودش دوستش رو اورده کی نی هنبونه می‌زنه...و بابام که میاد تو مادرم کل می‌زنه و بعد نی هنبونه می‌زنه...خودش می‌رقصه...شونه می‌لرزونه ریز و دوستش تو کوچه‌اس..کسی همراش نمی‌کنه تو رقص...نوشته اگه بودی...یه جایی هست که پسرا دوستاش تو کوچه می‌خونن مامانم تو حیاط داره از اون دسای مخصوص خودش می‌زنه..که هیشکی بلد نیس باش همراهی کنه جز همین برادرم و کمی هم من...که بشون می‌گه شپ شپ خودش..دوستا نی‌هنبونه که بالا می‌گیره می‌خونن: همه سیاه و پاپتی...
مادرم می‌خنده...دوربین خواهرم داره تو حیاط رو می‌گیره فقط صدای نی‌هنبون از بیرون میاد و دستای دس جمعی دوستاش...برادرم دس می‌ندازه گردن مادرم و می‌گه من و إی و شهرزاد...اشاره می‌کنه به دوربین ..که یعنی تو هم از خومونی.

می‌خندم...و دلم می‌خواد باشم...رقص بندری رو من پایه‌ام..زیاد هم بلد نیستم و حرفه‌ای اما با برادرم خوبه...دور مادرم می‌چرخیم و مادرم معمولا عصبانی می‌شه می‌گه عفیه عفیه...همی‌طوری خوام‌تون..کولیا.

ثُلثَّین


دخترها بم پیام می‌دن میای؟

یکی‌اشون عکسای مرغش رو گذاشته که تو کیسه‌ چُس‌سوز یا چی چپونده و روش فلفل ِ به قول بچگیای بن بولمه  گذاشته و فلان و بهمان و نوشته مرغ توی چی چی...بعد برای اغوام نوشته: شهرزاد بیای پیشم از اینا برات درست می‌کنم و تازه چندتا از کیسه‌ها رو بت می‌دم..جواب نمی‌دم فقط فنگش رو می‌ندازم که نه بی‌چاره فلانی رو خیلی وقته نرفتم پیشش.

فلانی یعنی ترقه می‌پره که خانومِ فلانی خانوم..اون کیسه‌ها سرطان‌زائه گفته باشم...می‌خوای زنه رو بکشی...لازم نیست مرغ تو پلاستیک بخورید...شهرزادی بیا پیشم برات جوجه کباب می‌کنم...از اون تندوری‌های هندی که لایق دهنته..می‌خندم تو دلم...سیگار رو پک عمیق می‌زنم و می‌گم آخه خونه‌ی عروس هم نرفتم تا حال..حتی هدیه‌ی عروسی هم ندادم...جواب میاد که فدای سرت...تو بیا برات غذای فانتزی درست می‌کنم..می‌دونم عشق فست فوودی..
بحث می‌گیره بالا...دعواشون می‌شه...می‌دونم یه قهر حسابی در پیش هست که با مادرم در خفا بش بخندیم...اساسی.
می‌خندم..و پک‌های خداپسندانه ‌ی بی‌صدا می‌زنم به شاخه‌ی نوری که در دستم داره ته می‌کشه..متاسفانه اون موقع چهره‌ی دایی‌ام بر صورتم نقش بسته.
گفتن که ثلثین ولد الحلال علی خالو.

هوووسسسسسسسسسسس

قدیم‌ها توی هالی که زن‌ها درش چایی می‌ریختن و صدای چیک و چیک استکانا بلند می‌شد من به صدای چیک چیک افتادن دونه‌های درشت تسبیح تو دس مردا گوش می‌دادم. چیک و چیک و موقرانه رو هم می‌افتاد. کسی شوخی رکیک نمی‌کرد..کسی حرف نامربوط نمی‌زد...سکوتی آمیخته به احترام و اشرافیت حاکم بود... دیگه قدم بلند شده بود از سنم بلندتر بودم خیلی و نمی‌دونم چرا بعدش قد نکشیدم اما مثلا تو هشت سالگی ده دوازده ساله به نظر می‌رسیدم و همیشه می‌گفتن درازه...خلاصه اون‌قدر قد کشیده بودم و گیس‌ها بلند شده بود و تنم شکل زنانه گرفته بود که بابام نتونه مثل قبلش تو مجلس‌های مردونه من رو ببره همراه خودش.
صدای بابام که بلند می‌شد اول‌هاش مادرم و بعدش خودم به بچه‌ها می‌گفتیم هووووسسسس..انگشت روی دهان. می‌شنیدیم چی می‌گه..برام عجیب بود که بابام که اکثر دسش قبل از زبونش کار می‌کرد چطور اون‌جا با آرامش و فکر حرف می‌زد و طرف دعوا رو تو مجالس فصل محکوم می‌کرد. بعدش زن سال شدم و سال هم همچین حالتی داره..فقط سال قدرت هضم این رو نداره که سوادش و سطح فکر و نگاهش خیلی بالاتر از مجلس و محیطه.
کلموا الناس بقدر عقلوهم برای سال کار نمی‌کرد و نمی‌کنه.
وقتی بابام حرف می‌زد دیگه بقیه مخصوصا جک و جوون‌ها گوز گوز اضافه نمی‌کردن..مجلس ساکت و سنگین می‌شد و کلامش رو وزن می‌کرد قبل از این‌که عرضه‌اش کنه...ببینه چقد ناخالصی داره و چقدر حرف مفید توش هست. شاید بزرگ شدنم تو اون جمع و مجالس باعث شد از حرفای زنونه خوشم نیاد و تو جمع زن‌ها خیلی حال نکنم..چرت و پرت و زر و زور حوصله‌ام رو سر ببره..
کیسه‌ی مرغ توی فر و عکس بعدش و عبیر ریون با تریکو تکه‌دوزی می‌کنه یا نه ...هیچ‌کدوم از اینا انگیزه‌ی ارتباط گرم نمی‌شه با زن‌های خانواده.
بابام می‌دونس با کی طرفه..به طرف یه نگاه می‌نداخ و می‌دونس چطور شروع کنه و از چی بگه. مثلا با بندری‌ها یک سری بحث شده بود از تنگسیر براشون گفته بود و مبارزاتشون با انگلیسیا و دعوا حل شده بود...تازه یک صله‌ای هم داده بودند به این‌ها و رفته بودند...بعدش معمولا زن‌ها کل می‌زدند و پدرم مثلا براش مهم نیست رد می‌شد و بی که به زن‌ها نگاه کنه می‌گفت آروم..یواش و می‌رفت.
حالا می‌تونستم تصور کنم چطور حال دایی‌ها رو گرفته..پسر دایی پفیوز سگم و عموی راوندی‌اش که نوکرهای زن‌هاشونن و خدا لعنت کنه زن‌های حاکم برمردها را...و مردهای غلام‌صفت نوکرمآب خواجه را...خراب دین و دنیا از این‌هاست. شک ندارم.
راوندی در گویش ما یعنی کلک‌چی...خوشم میاد که زده توی راه گوز این‌ها و صدای خنده‌ی مادرم بلند که نمی‌دونی چطوری حال دایی‌هات رو گرفت...نمی‌دونی چقدر برام عزت و آبرو خرید..نمی‌دونی چطور پشتم دراومد و چه حمایتی ازم کرد...بعد می‌دونستم چرا مادرم علیرغم تمام فرازها و نشیب‌هاش با پدرم و غرورهای پدرم و فحش‌هاش هنگام عصبانیت و قاتی کردناش برای همه مغروره و برای پدرم موم...که همیشه برای آشتی‌ها پیش‌قدم می‌شه و به پدرم حس مردی داده...
خوب چون پدرم همچین مردیه...کیف می‌کنی ازش..حالت رو خوب می‌کنه..بعضی چیزا براش شوخی‌بردار نیست...یکی‌اش حس بی‌احترامی به خودش یا زنش.

مادرم زنگ زده بود که بم بگه بابام حال دایی‌هام رو گرفته. دمش هم گرم. مادرم با غرور حرف می‌زد که بابات رو می‌شناسی چقدر سخنوره و با حرف طرف رو محکوم می‌کنه...بابام اهل سفسطه و فلسفه هم هست..کمی مخل تلیت کنه به روش و نوع خودش...اما خوشم میاد بابام حال دایی‌هام رو می‌گیره..از طایفه‌ی پدریم بیشتر خوشم میاد. اصالت بیشتری دارن. مادرم اینا خون خالصی ندارن...خون بی‌ارزش و پست قاتی خونشون شده...این شده که بعضی رفتار حاشیه‌ها رو دارن...پستی گاهی ازشون دیدم...ناکسن کمی ...زن‌هایی که از این ور اون ور گرفتن باعث شده...چیزهایی که در خانواده‌ی پدریم حفظ شده و دوسش دارم در اینا ناپدید شه....پدرم اینا قشنگ حرف می‌زنن. ادبیات و شعر بلدن...و باوقار و محترمن و خیلی جوانمردن...هیبت دارن...ترتمیزن و خوش لباس..و شجاعن و سر نترسی دارن.. اگر فقط نمی‌خواستم رو کم کنم و نبودم خودم ازشون که بدونم بدی‌هاشون چیه و خوبی‌هاشون ..و اون‌همه حالیم نبود که غیرت و تعصب زیادشون زندگی زن رو باشون چقدر سخت و محدود می‌کنه، زن یکی‌اشون می‌شدم.

نه بابا بذار ببینم سال چی می‌گه.

دیروز پدرم بم زنگ زد. بابایی‌ام. پنج شش بار. نرفتم دیدنش بیمارستان و حالا مرخص که شد نرفتم. بعد زنگ زده بود...صداش خماااار و خسته بود. بش آرام‌بخش می‌دن...کلی هم حرف زد.
مستقیم گفت: دلم برات تنگ شده شهرزاد..بیا دوس دارم ببینمت...دلم برا بچه‌هات تنگ شده..برای دخترت..برای خودت..
من رو می‌گی؟
هشت ساله‌ام شده بود...دنیا و آدمای عنش به تخمم شده بود.
ناز هم می‌‎کردم تازه‌اشم. نه بابا..حالا بذار سال بیاد ببینم چی می‌گه و فلان.. اونم نازه رو می‌خرید...بعد برام ماجرای خونه‌ی دایی‌ام رو تعریف کرد. بعد تازه مادر به من زنگ زد.

إنتَ تَخاف الله رب العالمین؟!

کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ


همانند شیطان که به انسان می‌گوید: کافر شو، پس وقتی انسان کافر شد به او می‌گوید: من از تو بیزارم، من از خدای جهانیان می‌ترسم.

الحکایه الاخیره.

هنوز هیچی نشده برام کلی نوشتید و آدرس خواستید و شماره تلفن..از زن و مردتون ممنون. شرمنده شدم از محبت‌ها..از اینکه نگران می شید..به قول خودتون نفس‌تون می گیره وقتی نیستم و نمی‌نویسم..دلتون می‌گیره از غصه... از این حرفا که فرمودید دنیا یه چی کم داره ما ننویسیم و اینا:))
نمی‌تونم جواب تک تک جی‌میل‌ها و پیغام‌ها رو بدم...فقط من اگه این‌همه سال علی‌رغم فشار خونده شدن توسط آشناها احیانا و ترس از چک شدن از طرف آدمای زندگی  و اینا نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم...از روی دل‌گرمی دادنای شما بود. اگه این وبلاگ نبود من آدمایی رو نمی‌شناختم که ازشون مریض شدم..خیلی مریض شدم..و زندگی رو بیشتر فهمیدم...آروم‌تر شدم...غمگین‌تر شدم...پیرتر شدم...و حتی راضی تر شاید...گرچه خودم حواسم نباشه.
دوستای خوبی پیدا کردم ازتون...

آقای الف. میم. هیچ‌وقت..مهربانی و شعور و مردیت رو فراموش نمی‌کنم که همیشه کنارم بودی...خیلی وقتا احتیاج داشتم بام حرف بزنی و زدی..و نوشتی..بم احترام گذاشتی و هنوز اون جمله یادمه: مراقب خودت باش...خیلی...تو کودکانه و ساده‌دلانه با قضایا برخورد می‌کنی و دنیا پر از گرگه..کسی باید مراقبت باشه..که نوشتی خدانگهدارت باشه...قبلش فکر می‌کردم..حس می کردم یعنی هر مردی نگام کنه..یا بام حرف بزنه برای اینه که می‌خواد بام بخوابه و بعد عین دستمال کاغذی‌ایی که خودش رو باش پاک کرده دور بندازه.

راس می‌گی..این رو پارسال پ بم گف...گفت شهرزاد چقدر دلم می‌خواد مراقبت باشم..بعد که بغلم کرد..و بغل بزرگ و حمایت‌گرش رو حس کردم فهمیدم منظورش چی بود..دادن حس خوب بود..

آدمای دیگه هم هستن...خواهرها دیروز می‌گفتن دلامصب تو هم بزرگ‌تری از ما آخه...نمی‌شه گرفت زدت و آدمت کرد...بس که قلدری..می گفتن قلدری  می‌کنی و بداخلاقی و فلان و سردی و روز به روز هم منزوی‌تر و نمی شه دوستت نداش....چرا تحملت می‌کنیم آخه...دلم می‌خواس بخندم اما  نمی‌اومد خندهه...کمی خنده‌هام رو گم کردم...یعنی  به چیزایی که ازشون می‌خندیدم دیکه نمی خندم و هی منتظرم جایی که گریه‌ام می‌ندازه باعث شادیم بشه و نمی‌شه...وقتی آدما می‌گن دوستت داریم....وقتی می‌گن نمی‌شه دوستت نداش که صد در صد باور نمی کنم...برای من این باور کردنیه: می شه دوسم نداش...خیلی می‌شه دوسم نداش و ترکم کرد و رفت و پشت سر رو هم نگاه نکرد و ...خوب لابد باور نکردم که دوس داشتنی ام....ریشه روانی ایشم واضح...وگرنه هی منتظر نبودم کسی بم بگه آفرین تو خوبی....مشاوری که خواهرم می ره پیشش...کوچک‌ترین خواهر به‌اش گفته تو در من یه آدم قدیمی رو زنده کردی که فک می کردم فراموشش کردم..کشیدیش بیرون ازم...کسی که نمی‌شه فراموش کرد..: شهرزاد...مشاوره نمی‌دونه خواهریم... که من اصلا این مشاور رو معرفی کردم به خواهره...اون موقعا فامیل واقعی رو نمی دادم...همه جا فامیلم نادری بود جز جایی که مجبور بودم دفترچه بدم یا شناسنامه که اونجا مجبور نبودم...حالا دارم فکر می کنم چه الکی....فراموشم کرده بودی دیگه....حالا یه جرقه خورد و یادم افتادی...چه الکی گفته بود کسی که نمی‌شه فراموش کرد و چرا باید فراموش نشد...مگه می‌شه؟ نه.

نمی‌شه...بالاخره میشی.

اونایی که برام هدیه و کتاب و کلی سوغاتی پست می کردن..سیگار..قهوه...لاک..هر چی..کتاب از همه مهم‌تر.

واقعا این‌جا رو دوس داشتم  و آدمای توش رو..

و واقعا حس می‌کنم سن بازنشستگیم از وبلاگ رسیده...امروز شمردم دیدم بیشتر از ده ساله..امروز کسی برام نوشته بات حرف زدم...صدات مثل اسکارلت جاهنسون..یا نمی‌دونم کی کی بود...زنی با صدای تو چرا نباید بنویسه...می‌خندیدم که آخه آدم حسابی چه ربطی داره...نه که بدم بیاد..کلی هم خوشم اومد و ذوق کردم..و تو جونم عروسی بود که واقعا؟!...دویدم باز فیلم هِر رو دیدم که یادم بیاد صدای سامانتا چطوریا بود...بعد وقتی شنیدمش گفتم یا خدا...چه صدایی...به گوش ملت اینطوریه صدام؟!...کلی هم گردنم کلفت شد و سیبیل تابوندم...خوب اینا حسای خوبیه..آدم می‌گه ببین مردم.. گرچه دور..چقدر بهتر از آشنایان حواس‌شون به من هس..مراقبمن...دوس دارن خوشحالم کنن.
چیزی که می دونم اینه: من از شما بیشتر به نوشتن معتادم...شاید بدون اغراق صد نفر تا حالا برام نوشتن وقتی می‌خونیمت حالمون خوب می‌شه..وقتی می خونی‌مت بهتر می‌شیم...شاید رسالت کوچولوی تو این باشه که با نوشته‌هات حال ما رو خوب کنی..

برای خودم هم همین‌طوره..این‌جا زندگی ام رو می‌نوشتم...اما این‌جا من رو از پرداختن به کارهای مهم‌تر بازداشته...از رسیدگی به آدمام و زندگی و نوشتنی که دوس دارم جدی تر دنبال کنم...یه اتاقک دارم تا سقف کتاب و نوشته توش هس و تمرین که باید انجام بدم...

بعدشم شاید برگشتم آقا..من رو که می‌شناسید...پنج دیقه دیگه میام می‌نویسم:  عجب زندگی گُلیه وجدانا.

چند ماهه آمارگیر ندارم اما قبلا که داشتم می دیدم آمار خوبی هم داره این‌جا...آقا دستتون درد نکنه که می‌اومدید می‌خوندید...و بدعنقیا رو هم تحمل می‌کردید و برام هم می نوشتید  و ناز هم می خریدید..و بازارگرمی ما رو هم - از جمله این پست- با اغماض  و  زیر سیبیلی رد می کردید...
ممنون خواننده‌ها.

شماره تلفن جدید به اون دونه درشتای نایاب اون جواهرای قدیمی...داده می‌شه..

الانم برنج درست کردم یه دونه زرد یه دونه سفید با قرمه سبزی چرب و یه سالاد اصیل...و بعدش چای رو منقل هل دار و اینا...و بعدش؟ سیگار نعنایی..و بعدش؟...

خدا کریمه...

انشالا بشه مهر از این خونه هم بریم...
فقط یه چیزی از من بتون نصیحت...اگه یه زمانی کسی رو که ترک‌تون کرده یا کردید اتفاقی دیدید تو خیابون...نگید کار خداس...راتونو بگیرید برید...نگید معجزه و کار خدا و فلان..بگید دلایل ترک همچنان باقی...این فقط یه تصادفه..یه اتفاق.

کلمات : محمد عاطف
الحان : رامی جمال

لو رجعة عشان تبعدی بینی وبینها استنی: اگه اومدی که بین من و اون فاصله بندازی..صبر کن
دی خدت بالها کویس منی: اون حواسش به من بود
ولا باعت واتخلت عنی: نه من رو فروخت و نه تنهام گذاش
مش زیک خالص على فکرة: اصلا شبیه تو نیس راسش
الشخص الی انتی عرفتیه دلوقتی اتغیر: اونی که شناختی عوض شد
مش ممکن یطلع لحظة صغیر: غیرممکنه که کوچیک بشه
فی واحده معاه مش متحیر: تنها نیس..زنی همراهش هس ...حیرون و پریشون نیس
مش خایف جنبها من بکره: پیشش از فردا نمی‌ترسه
ولا عمری هخونها: هیچ وخ بش خیانت نمی‌کنم
روحی سیبی روحی لروحی وضعی معاکی غیر الاول: برو ...من رو برای خودم بذار...وضعیت عوض شده..مثل اول نیس
خلاص دالی بینا خلاص 180 درجة اتحول: تمام..اونی که بین ما بود 180درجه عوض شده..

الله یسهلک خدی نفسک وامشی یا بنتی: خدا برات بخواد...خودت رو بردار و برو دختر جان
انا مکتفئ جدا بحبیبتی مش ممکن اقرر تجربتی: من محبوبم برام کافیه..ممکن نیس باز تجربه‌ام رو بات تکرار کنه
او ای کلام اتقال لیها: یا هر چی که اسمش بود
انا کنت زمان فاکر بعدنا مش بالساهل: من قبلا فکر می‌کردم دوری‌مون آسون نیس
اترینی کنت زمان جاهل بتنازل عادی وبتسال: نگو قبلا جاهل و نادون بودم راحت از خودم می‌گذشتم و از حقم راحت می‌گذشتم
فى حقوق انا للیا کتیر فیها ولا عمری هخون: حق زیادی به گردنم داره و هیچ وقت بش خیانت نمی‌کنم

- من البوم تامر حسنی الجدید 180 درجة