خواهرهام همه شریفه رو دوس دارن. ازش میگن که چه مهربون، متواضع, بامعرفت، بانمک، تودلبرو، خوب..گرم، صمیمی...و حتی خوشاندامه...اما اضافه میکنن کاش کمی خوشکلتر بود.
آخه هانی خیلی ازش سرتره..چهرهاش به خانوادهی ما نمیخوره.
خانوادهی ما!
یوسف و یوسفزادگانِ زیباروی تاریخ لابد.
بیشتر از همه ننهخلف روی این موضوع دس میذاره...
-خیلی خوبه ..مخصوصا خیاطیاش..میتونه خیاطی بزنه و کلی مشتری جذب کنه و به هانی کمک کنه...بعدشم چون وضعشون خوب نیس زیاد کلاس اضافه نمیذاره و با مادرم خوب میشه..برای مادرم کمک دست میشه...تازه فقیر هستن و میتونیم کلی خودمونو بگیریم براشون و شرط و شروط بذاریم..
اما؟بابام خوشش نمیاد شهرزاد..میدونی الان از بتول چرا راضیه با تمام عن بودنش...چون...
میخوان پزش رو بدن.
مادرم میگه شهرزاد چطوره قیافهاش؟
- زشته مادر...خیلی زشته..به دردتون نمیخوره.
مادرم کمی توی ذوقخورده و بیشتر دلخور نگام میکنه: آخه میخوام به هانی کمک کنه...
- نه نخواه. به درد شما نمیخوره. خیلی دختر خوبیه.
همهاشون متفقالقولند که شریفه دختر خیلی خوبیه. اصلا ماه...اونقدر که وهم برشون میداره نکنه داره ادای خوب بودن رو درمیاره بس که خوبه...اما ...
ظاهر.
اینطوریه آدما بین ذات و ظاهر بالاخره ظاهر رو انتخاب میکنن. حداقل اونایی که دور و بر منند تا این لحظه اینطور بودهاند. از بابام بگیر تا وزوزو.
اگه به منه دوس دارم برام لباس بدوزه و گاهی پیشش برم و از حس خوب بودنش خوب بشم.
اما اصراری ندارم زنِ برادرم بشه یا فامیل یا چی.
سالهاست متوجه شدم خلایق هر چه لایق و واقعا بعضی خوب بودنها به چشمهای ظاهر بینِ سلیقهِ بازاری و جنسی بیحاصل و بیخوده.
نمیگم عاشقِ شریفهام..میگم خوشم میاد ازش. دختر با شرفیه.
تمیز...خوشبو...باهوش و باسلیقه که داره تو اون دهکوره میسوزه..اگه شهر بزرگتری بود..و مغازه و بوتیک داش با اون هوش و سلیقه کارش میگرفت و سرگرم میشد..
اما؟پوستش روشن نیست...چشماش درشت نیست...ابروهاش رو فرم نیست...ننهخلف میگه بالای چشماش پف داره...پاهاش سیاهه..بدنش روشنه درست اما مردم که بدنش رو نمیبینن...صورتش رو میبینن..دندوناش قشنگ نیست..اگه هم اندامش خوب باشه تپل نیست...
فردا دعوتش کردم برای ناهار..ازش پرسیدم چی میخوری؟ خندید و دندونای سیمپیچشدهاش رو دیدم و گفت: مثل توام..همه چی...
یه شب شام خونهاشون موندم و گوجه سرخ کردیم خوردیم...
بیشتر از همه از اینکه اعتماد به نفس نداره و خیلی متواضعه و به همه احترام میذاره و این نفسیر به سادگی و سادهلوحی میشه نه خوبی براش ناراحتم.
وقتی برام دمپاییها رو جفت میکنه..وقتی بدرقه میکنه وقتی به استقبال میاد..وقتی هر بار میرم پیشش چای میاره یا شربت یا..حتی اگه مشتری باشم نه مهمان...وقتی میبینم کمپوت و ترشی و غذای ماه محرم رو تنهایی میتونه بپزه...وقتی میبینم قانعه و روسریاش با زنبرادرش یکیه...
بعد کروات لباس ننهخلف رو که رفته بهخاطر ما" گوزهای شهری از کون خر افتاده" گشته که زرد نباشه..براق نباشه و نقرهای گرفته تعبیر و تفسیر به دهاتی میشه..دلم میسوزه.
دوس دارم زمانی ببینمش که خوشحال و خوشبخته.
دست میبرم سال رو پیدا کنم....پشت به من خوابه روسینه اش میزنم یعنی میخوام؛ رو سینه اش میزنه یعنی بیا اینجا.
نه من می رم
نه اون میاد .
چشام رو می بندم.ب ناهار امروز فکر میکنم.
یه روزی که دلت نمی خواد درش بیدار شی یا بلند شی...دلت سینه میخواد برای سرت و خوابی که بعدش بیدار شدن نباشه.
امروز سال میگف اینقدر نگو دیگه شاد نیستم...کی سوار موتور میشه تو اون گرما و از این لب شط به اون لب شط با آدمی مثل مورتون و تند روندنای دیونهوارش...ها؟
دیدم خو باشه بابا...بگو ماشالا.
برادرم که سربازه مینویسه که دلم برای خورش بامیههات تنگ شده...نوشتم بیای برات میپزم جواب داده مردشم هستی.
میخندم از دستش.
مینویسه اومدم کلهات رو گرد کنم یا بوکسری؟
چند سال پیش خودش کلهام رو تراشید و مادرم فحشای دنیا رو به هر دومون میداد...قول داده اومد برام یه کلهی خوشکل گرد دربیاره که ...امروز فیلما رو میدیدم...سال نود..تو حیاط با هانی و سال و نانا بودیم..پیرن چارخونه و شلوار کردی و پهن کف حیاط...میگم زندگی خوبیه..غذا و چای و خواب...میگم از این عراقیا هستیم که سه تا دیش دارن تو خونه اما مثلا حموم ندارن و عوضش هف هشتا بچه دارن و بعدش عراقی حرف میزنم و سال و هانی میخندن.
نانا هم کوچولوه و عشقه..
بعدش سال گفته بود قربون حرف زدنت تو فیلما برم.
یه جوری شدم خلاصه عفت خانم.
رازقیها رو دادم خواهرم. گفتم بذاره جایی در لباساش که من میذاشتم در لباسام...باد نیمچه خنکی میاومد..نخل تکون میخورد..بوی رازقی تند بود...
..دس به بازوهای خنک شدهام کشیدم..رازقیها رو دادم خواهرم..و خواهرم گف راس میگی..هی از خودم میپرسم این بوی خوب از کجاس و یادم میره از خودمه...روباه دیدیم..قورباغه..تیراندازی کردن و منور زدن..صدای انفجار و دود و آتش..خواهرم گفت خواب جنگ میبینه...چند وقت پیش دیده.
جواب ندادم.
فقط خون جلو چشمم رو گرفته بود و جوش اورده بودم.
رفت بالا ..دس به میلهی پله گرفتم و یارو که گفت الو گفتم چی میخوای..گفت تو خوبی که گفتم بدم..خیلی بدم..گف نقاط اشتراک زیاد داریم که گفتم نه اصلا نداریم..من اهل کتاب نیستم..و کلا اشتباه بهاش گفتن...گف که نه قصد مزاحمت نداره اما آدمه بش گفته که من خیلی زخم و زیلی شدم و مورد سوءاستفاده و...
گفتم کس مادر آدمه با خودش....هیچیم نیس.
اگرم باشه به اون چه..کسی ازش کمک نخواسته..بعد شمرده شمرده گفتم مادر...خواهر...پدر...اگه باز زنگ بزنی شمارهات رو مسدود که نه به آگاهی میدم و واقعا همین کار رو قصد دارم بکنم و رابطشم دارم...گف ببخشید مزاحم شده..قصد چیز دیگهای بوده که گفتم مادرش رو گاییدم با قصدش ..کسی رو دارم حال خودش و اونی که خواسته به فکر من باشه رو بگیره...شخص نیس البته...کسی هس شمارهاش رو ببره اونطرف...اون جندهای که شمارهاش رو گرفته اشتباه گرفته..تو لیست مخاطبین به اسم مادرش سیو شده...
خود مادرجندهاش میدونه من شوهر دارم و بچه و اگر فقط یک سانت در دنیای مجازی یا حقیقی طرفم بیاد با من و اطرافیام طرف نیس..با جای دیگه طرفه.
اس ام اسها رو هم نگه داشتم که واقعا اگر باز زنگ زد جمع کنم ببرم به اونی که گفته بیار کار دارم باش.
خلاصه این بساط روشنفکری و لاس زدن و شاشیدن رو زخم دل و اینا رو هم لوله کردم فرستادم در آنجا که باید.
اون یاروی خیرخواه رو هم بدون ترحم آباد میکنم فردا.
با دشمن دشمنی کن...و چه دشمنی دشمنتر از این حرومزادههای خونهخرابکن تشنه و گشنهی جنسی مفلوک جلق زن؟
تموم شد..داشتیم از اینا که میگفتن و میخواستن. ته کشید..
پدرم گوشیش رو نشونم میده. یوتیوب. میگه به کسی نگو. و من الان ندارم میگم.
زنی زیپی داره لباسش از پشت ..مجری چیزی بش میگه و خم میشه زنه و زیپ باز میشه و کون زنه بیرون میافته. پدرم متاسف بود برای اوضاع دنیا..زیرش هم کلی لینک بود که آبروریزی ِ زنِ مرد بیمار توی مطب و دستیار دندونپزشک..توی راهرو هم رو بوسههای داغ میکنن و ..زیرش هم نوشتن گرفتن باسن زن در نمیدانم کجا.
چی داشتم بگم.
سه موضوع توجه پدرم رو جلب میکنه: مسائل جنسی ... شکنجهها و جنایات داعش..مسائل و احکام و شرعیات که در باب کردن و دادن هستن...و دوست داره در مورد همهی این موارد بام حرف بزنه و من دوست ندارم.
بعد اینستاش رو نشون داد با فالوراش و فحشهایی که از سنیها خورده..و داده..و سنیها که گفتن شیعهها مادر و زنشون رو میبرن صیغه میدن و خوکن و نجسن و خود سنیها نکاح جهاد دارن و اصلا شوهر داره طرف رفته سوریه بده که ثواب کنه...
حال به هم زن.
یه لحظه از خودم پرسیدم اینجا چه میکنم؟ چی دارم بگم؟
دلم رو زد همه چی.
سال اومد و موقع برگشتن به خونه مامانِ سول دخترش رو برداش اومد همرامون...
معنیِ اینهمه اومدن و رفتن رو نمیدونم واقعا و بس که مردم رو از دور و بر خودم تاروندم خسته شدم.
حالام باید برم بشینم روبروی ذ ویسِ تکراری ام بی سی یک..برای رضای خاطر مادرِ سول.
سال هم بود که گفت والا من بودم موقع غش اونجاش رو میبریدم یه ملت رو از دسش راحت میکردم.
تو دلم گفتم مردش هم هستی.
برادرم بعدش گفت اونجاش رو میبرید قلبش رو چه میکرد؟
فکر کردم چه میدونم شاید بش میرید.
مادرِ سول گفت بابا شوهر که کرد ولش کرد رف پیکارش..اینا قصهاس...
اینم یه حرفی.
پدرم مطلبی در مورد قیس بنیعامر شاعر هم قبیلهایش برام میخونه:
وحکی أن قیس قد ذهب إلى ورد زوج لیلى فی یوم شاتٍ شدید البرودة وکان جالسًا مع کبار قومه حیث أوقدوا النار للتدفئة، فأنشده قیس قائلاً:
| بربّک هل ضممت إلیک لیلى | قبیل الصبح أو قبلت فاها |
| وهل رفّت علیک قرون لیلى | رفیف الأقحوانة فی نداها |
| کأن قرنفلاً وسحیقَ مِسک | وصوب الغانیات قد شملن فاها |
فقال له ورد: أما إذ حلّفتنی فنعم.
فقبض المجنون بکلتا یدیه على النار ولم یترکها حتى سقط مغشیًا علیه.
حکایت شده که قیس زمانی سراغ شوهر لیلا در روزی زمستانی و بسیار سرد میره و ورد شوهر لیلا کنار بزرگان قومش نشسته بود ..آتشی روشن کرده بودن که گرم بشن ..پس قیس شعری گفت:
به خدات قسمت میدم که بگی آیا لیلا را بغل کردی دمدمای صبح.. و آیا لباش رو بوسیدی؟
آیا از شقیقههاش عطرشبنم روی گلهای ارغوان بر تو وزیدن گرفته؟
انگار عطر میخک باشه و مشک له شده..و صدای تمام آوازهخوانهای زن دهانش را پر کرده باشد..
ورد جواب داد چون قسمم دادی بله.
پس مجنون هر دو دستش را روی آتش گرفت و دستانش را برنداشت تا غشکرده از حال رفت...
اینها رو میخونه بابام و بش نگاه میکنم...
اینا رو باور کرده ...؟ براش مهمه؟ در هر حال چای زعفرانم رو میخورم و میگم دیونه بوده دیگه..حرف بیخود و کارای بیخودتر زیاد میکرده. بلند میشم میرم.
عنوان: از دختر جعفر بودن سرباز میزنم ...و چه بسا جعفر پدرم باشد...شعری بیمعنی از نگارنده.
دیشب میون خواهرها نشسته بودیم. زیبا آدم امنی نیست. نه که ازش ترسی داشته باشم اما آدمی نیست که پیشش بشینی مخصوصا تو جمع..جالبه که وقتی تنهاییام مریض نیست ولی کافیه پیشش بشینی و نفر ثالث یا رابعی پیشتون باشه...احساس نیاز میکنه بعد گه وجودش رو عرضه کنه و من دیگه از هم زدن مسترابها خستهام...برام مهم نیس آدما دوسم دارن یا ندارن برام مهمه وقتی پیششون هستم اذیت نباشم و وقتی پیش اینم...مثل دیشب ...
دیشب میخندیدیم...هنوز نمیدونم دلیلش چیه که یههو زورش میگیره انگار..واقعا نمیدونم درد واقعیش چیه...حسادت؟ به چی؟ نمیدونم. کاش یه روز رک و راست و روشن بدون دعوا بشینم بش بگم بشین ببینم درد بیدرمونت چیه..چی زورت رو بالا میاره..حرصت میده که یههو گاز میگیری..اگه سگی که این رو اعلام کن بدونم چطور بت سنگ بزنم مواقع لزوم یا حداقل سگ محلت کنم که هی گاز گرفته نشم.
فقط میدونم نشسته بودیم و من با بچههاشون بازی میکردم..بچهها خیلی میخندیدن ...سول و خَلَف...اسم پسرش شد خلف از این به بعد و خودش هم ننهخلف.
صدا و لهجهام رو خیلی شسته رفته دراورده بودم و مینا غش کرده بود از خنده..عین مجریای در پیت برنامه کودک میگفتم وروجکای نازنین و فلان..شیطونبلاهای دوسداشتنی...
بعد این دراومد گفت:
ب.هاره تهنما...هم صورتت شبیهاشه هم اندامت.
نگاش کردم...چش بود؟ درد عمیق آسیبرسان و اذیتکنش چی بود؟
این آدم چی داشت که بهاش بنازه؟ صورت؟ اندام؟ چی؟
اگه زمانی اسمش رو زیبا گذاشتم از روی کنایه و طعنه بوده و احساس کاذبیه که در مورد خودش به صورت خیلی غلو شده داره..واقعا فکر میکنه به اندازهی توهمش زیباس؟ یا اگرم به فرض محال باشه این توهم بهاش اجازهی گوز گوزی اضافه میده؟
اینه که از جمع زنها دورم میکنه...نه که بلد نباشم و نتونم عینشون باشم و تازه خیلی غلیظتر و بدتر...اما دغدغهام نیس و احساس نیاز نمیکنم..اینه که میتونم رروزها با برادرام بگم و بخندم و هی زر زر نشنوم...
مینا زود گفت که مگه چشه..صورت قشنگی داره زنه که و اندامش هم کجا شبیه اندام شهرزاده...شهرزاد به این خوبی...این ماکسیا که تنشه فقط دلت میخواد نگاش کنی...
مینا مریض نیس..عقدههاش کمتره..این رو ننوشتم چون ازم تعریف کرد. چون منصفه اکثرا. خوب مثل خود زیبا بدیها و خوبیای خودش رو داره اما برای حمله به دیگران از ظاهر چه در تعریف کاذب از خودش یا تحقیر کاذب دیگران، مایه نمیذاره..
درد زیبا چیزیه که باعث میشه زیاد از غصههاش دیگه غصهام نگیره.
درسته که جوابی رو که باید بش بدم دادم خواهم داد اما ارتباط با زن جماعت آخرین چیزیه که میخوام...وقتی کم بیارن..یا حس کنن که کم اوردن چیزی رو در تو میبرن زیر سئوال که زیر سئوال بردنی نیس حتی.
میدونم چطور سگ محلش کنم تا بیفته به گهخوری...ولی مثل زنها باهاشون برخورد کردن رو برای خودم نمیپسندم. اون اخلاق پست حقیرشون رو که وجود عرضهی مستقیم و دعوای علنی رو ندارن.
اون عین موش خزیدن کنایه و طعنه زدن رو اتفاقا عالی بلدم..و اگه بخوام طیفهای مختلفی ار قهوهایهایی که لایقشن رو عرضه میکنم بر اندامشون..خیلی هم زیر زیری و ...
نه که فاقد اون شی باشم...فقط دلم نمیخواد اعطاش کنم..نمیپسندمش برای خودم.
اما راه بهتری دارم. بیاعتنایی و روندنشون.
دوس ندارم از این پستا بنویسم اما دلم نمیخواد تلخی این چیزا روحم رو خراب کنه...میریزمش بیرون و بعدش آماده میشم دهن آنکه باید رو شخم بزنم.
یه بارم پسرداییم اومد خونهامون و با اناری زد تو چشمم...انار ترکید تو چشمم و مادرم پسرداییام رو بیرون کرد نذاش بیاد دیگه..چون با خانودهی پدریام زندگی میکرد و میترسید بگن فامیل زکیه دخترِ پسرمونو میزنه..بابام هم آبادان بود موقع جنگ..
یادمه که زنداییم عصری اومد معذرت خواس...
از آخرینباری که تماس بدنی با پسر داییام داشتم..سالها میگذره. حمزه. زدمش..یادمه که یکی دو سال ازم بزرگتر بود و هی میگف من شاهم و پوست پرتقال رو عین تاج رو سرش میذاش و به نظر خودش خیلی باحال بود اینکارش... نفرتم میگرف ازش...خیلی یخ، بیمزه، بینمک، بیمعنی، مسخره و حالبههمزن بود به نظرم.
هلش دادم و اون از گوشت بازوهام گرف بلندم کرد..بعد هلش دادم باز محکمتر و رف تا افتاد و مادرش قهر کرد نیومد..اون یکی برادرشم کسخل بود...هر وقت فیلم الرساله رو نشون میدادن میپرسید: بچهها دوس دارید زیربغل بِلال را بلیسید؟!
اونم اونقدر زدم که گوزید.
حالا هر دوشون، مردای بزرگ و درشتی شده بودن. بزرگه، حمزه موهاش ریخته بود و شکم داش کمی و اونقدر هیکلش گنده بود که همهامون از پاین نگاش میکردیم.. کوچیکه خوش بر و رو بود...حراف و اهل کلام بود و دشداشهی تیره پوشیده بود و چفیه..هر دوشون دوتا دختر داشتن و حمزه دخترش کمی عقبمونده بود انگار...راسش نمیدونم.
مادرم این رو میگه.
اومده بودن عیادت بابام و سلام فاصلهداری بم کردن..
زنداییم پرسید کجا بودی و خاطراتش رو با من گفت که چقدر خوب بود بندر بودیم..هر جمعه خونهاتون میاومدیم و فلان..دخترم رو دید و گف شبیهات نیس و گف که بله مادربزرگت چه خوب و مهربون بود...مادر بابام رو میگف و ...تا گفتم فوزیه(دختر داییم) رو که دیدی سلام برسون بگو شهرزاد میگه ح..
پسرداییم پرید که حتاته.
حتاته چیزی بود که فوزیه به تهدیگای مادرم میگف. خیلی دوس داش و میگف تهدیگای عمه زکیه خوبن و زبونش میگرف به حکاکه که یعنی تهدیگ میگف حتاته.
برادرها خندیدن و زنداییم گف هنوزم برادراش براش دس گرفتن.
فوزیه سهتا بچهداره و شوهرش پیرمرده و نمیدونم چرا دادنش به پیرمرده، اما زندگیش خوبه اونطور که میگن..بچههاش لهجهی شهر ما رو خیلی غلیظ صحبت میکنن و آدم رو یاد جناب خان میندازن.
بعد پسرداییم از پشت سر مادرش از گوشه چشم بهام نگاه کرد و گف آدم باید زود ازدواج کنه..من خیلی دیر ازدواج کردم..اشتباه کردم...
مستقیم بام حرف نمیزد چون برادرم، شیخ و بابام نشسته بودن. منظورش به من بود که زود ازدواج کردم و بچهدار شدم..زنش رو میگن خیلی بیریخته و نمیدونم چرا...یعنی خودش که بد نیس ریخت و قیافهاش ...
بعد تسبیح گردوند و گف قبلا هر جمعه میاومدیم خونهی عمه زکیه..
من به زنداییم گفتم پرتقال چقدر بود اون موقع..پوست داش خیلی پرتقالاش..کسی نگرف...اما پسرداییم تند و تند دونههای تسبیح رو رد کرد و کمی مکث کرد بعد علنی به من نگاه کرد چند لحظه ...فقط نگام کرد و سرش رو انداخت پایین. یادش افتاده بود لابد...خندید..
سرش همونطور پایین بود.
بعد که رفتن و رفتیم تا سرخیابون بدرقهاشون به مادرم گفتم ماشین ندارن؟ گفت نه از شانس من شانشسون کون نَشُستِهتَره...ماشینشون کجا بود...پسرداییام شوخ شده بود حالا...و مثلا وقتی میخواس بگه دربست میگفت درفَس...و زیر چشمی عکسالعملم رو میسنجید.
به نظرش بامزه هم بود.
..همونطور یه وری به دیوار بیرونی رو به خیابونِ خونه آقام تکیه داده بودم و فکر میکردم آدما عوض نمیشن..فقط دیگه نمیشه زدشون.
برادرم موتور رو راه میبرد رو اسکله و من کنارش بودم.
میگف چهار پنج سال پیش وقتی هنو به قول خودش" شیطون تو مخت نریده بود" یه روز که داشته سیگار میکشیده بهاش گفتم چونی فکر کردی نمیدونم سیگار میکشی پفیوز...
میخندید که یعنی اومده بودی نصیحت کنی:
- این همه دود و دم گاییدت ...فکر کردی یعنی هر کی غصه داره باید دود کنه عین بخاری؟...تو خواهر زندگی رو بگا اگه راس میگی و خوشبخت شو روی همه رو کم کن...مخصوصا اونایی که اذیتت کردن با خوشبختی و موفقیتت خواهرمادرشون رو یکی کن..
میخندید که جدی هم بودی به خیال خودت و خودت بو سیگار میدادی..
فکر کردم واقعا من این حرفا رو بش میزدم؟ بشون اعتقاد هم داشتم یا فقط میخواستم حال اون رو خوب کنم؟
چه امیدوار بودم پس و چه انگیزه و حالی داشتم برا حرف زدن.
گفتم حالا دیگه کاریت ندارم...میخوای سیگار بکش..هر چی خواستی و هر چقدر که دوس داری بکشی بکش..جا حتی..اونم بکشی کاریت ندارم..
مشت آرومی زد بم و گف یعنی توبه کرده خواهرمون...یا متحول شدی؟!..منقلب شدی یا متقلب؟! چت شده؟
-بعد یادته من گازت گرفتم..بازوتو محکم...بم گفتی یواش منیوچ...افتادی به جونم با مشت...یعنی خیلی هم اهل مشت زدنی تو ...عین مادرت تو زدن لافی..دوتا زدی و فحش میدادی که بس که بدنت سفته مچم درد گرف..خیر نبینی...
کی اینها اتفاق افتاده بود؟ یادم چرا نمیاومد؟ چرا واقعیت و خیال توی ذهنم قاتی شده بود؟ چرا گاهی چیزهایی که به نظرم واقعیت بودن تو شک میافتادم که واقعا هستن و دیگران میگفتن نه نیستن و این اتفاقات رو که دیگران میگفتن واقعی هستن و دستهجمعی هم؛ نه یکی دو نفر یادم نمیاومد...
گفتم چه کنم دیگه ادبیات خوبی ندارم...حتی ع زید سال هم این رو بم گفت...
گفتم و همونموقع پشیمون شدم..یادم رفته بود که این نمیدونه...اون یکی برادرم میدونه که خونسرد و بیخیاله مثل سال.
- کی؟..زیدش...مگه زیاد داره خواهرکسه؟...مال إی حرفایه؟!...تو چیزی مگه کم داری که زید داشته باشه...بیلیاقت...تف تو روح مادرسگش..
- استاپ عمی استاپ...چته؟...ها خو داره..داش یعنی...تموم شد ...حالا زید هم نه..بگو همکارِ نزدیک به قلب.
خندیدم.
- بعد تو چه کردی..
- بیخیال...در قضیه رو بذار حوصله هم زدن لجن ندارم...
- خو چرا بم نگفتی...؟!
- گذاشتمت برای چیزهای مهمتر.
خندیدم.
زیرچشمی به چاقوی دسته کوتاه و تیغ کوتاهی که تو محفظهی کوچیکی زیر کمربندش بسته بود نگاه کردم...ظهر ازش پرسیده بودم این مال چیه؟ نبرش بیرون با خودت...
گفته بود نه برا کارای ماهیه..دروغ میگفت. مال ماهی نبود. گفته بود نه این چاقوی صلاخیه...قصابا برای پوست کندن و ماهیگیرا برا ماهی استفاده میکنن...باور نکرده بودم..
- حیفی تو شهرزاد میدونسی...هیچ وخ از این مرتیکه خوشم نیومد شوهرت...تو باید شوهرت یه طور دیگه بود....حیف که بابات نذاش آدم بمونه تو خونه...وگرنه باید میموندی...بهترش میاومد سراغت...
اینطور وقتا بابامون" بابات" میشد.
- هر کی میاومد همین بود...زندگی همینه.
- گه خورده همین باشه..این حرفا مال بیتخم و خایههاس...پام رو با پوتین میذارم تو...شوهرت اگه بخواد بازی دربیاره..
- فحشش نده
- ...ازش خوشم نمیاد
- باشه..منم خیلی عاشقش نیستم...ولی بابای بچههامه...مرد خوبی هم هس...دوسمم داره انگار...
- پ َ این گهها چیه خورده..
- تو هنو مجردی...ایدهآلگرا هم هسی ...واقعیت زندگی یه چی دیگهاس...بعد درست میشی...به قول خودت آببندی میشی...
- شهرزاد تو گردنته اگه حالت رو گرف و بم نگفتی...هر کی..هر کی...باشه؟...
-اگه اذیت شدم باشه..
- تو ای سه سال زیاد نیومدم خونهاتون..یه جوری بودی...یه چیزیت هس...آخ دوس دارم با شلنگ نامرد جماعت رو خفه کنم...مرگ بهتره از تحمل بیناموسیه...دوس ندارم کسی با ناموسم بازی کنه.
- میدونم..
- اما تو تودار شدی...نمیگی چته...فقط سال نیس...من اونقدرام که نشون میدم خنگ نیسم...تو پایگاه بم میگن بهلول...بیرونم شاده..ولی فرمانده اومد به بچهها گف این رو نبینید...زبونش دراز و بده..اما یه چیزایی میدونه که میذارتتون تو جیبش از زیپش بیرونتون میاره...
میدونستم حالیشه..گاهی با هم خیلی حرف میزدیم...کتابای درپیت درست، اما زیاد میخونه...تاریخ و سرگذشتنامه و بررسی احوال شیطاین دین و دنیا....مردمشناسی خوبی داره...و با زنها نگشته و شوخی بلد نیس باشون بکنه اما دلسوزشونه..مهربونه...دوس نداره کسی اذیتشون کنه ...و روحیاتشونم چنان بلده که انگار سالهاس زن داره...یعنی وقتی زن جماعت رو تحلیل میکرد حس میکردم روانشناسی زنها رو خونده...دید زنها به قضایا...دید مردها و مردها...مردها.
مردها رو خوب خوب بلد بود.
روشنگره در این زمینه...شاید چون با همه جور آدم و قشری گشته..حالا دو سه تا دوست داره فقط..که دوستش نیستن...معافن به قول خودش...هیچی حالیشون نیس فقط باشون و گاهی بشون میخنده.
وقتی حرف میزنه از ریزبینی و نکتهسنجیاش حال میکردم..مشکلش داغیشه...جوش اوردن خونشه...
گفتم سرت سلامت...ایشالا محتاج این چیزا نباشیم...
-اون سرگذشت مستر همفر رو بخون..و مستر جیکاک...باور کن ما تو این خوزستان باید اینا رو بخونیم...یه رازی بت بگم؟ عجم جماعت رو جون به جون کنی کینهی عربا رو دارن..داغی که عمر گذاش روشون رو از من و تو طلب میکنن.
منظورش به شوهر خواهر غیر عربم بود که این فراریش داد از بغل خونه آقام...برگشته بود به این گفته بود شما عربا به صَبخ(بیابون) چی میگین.خود صبخ هم عربیه خوب ولی حالا....اینم گفته بود صَبخایه..
اون خندیده بود که خایه خایه...یا در مورد بویه(بابا) گفته بود یابویه..یابو...یابو..فلان..این یکی هم استکان چای رو برداشته با چایش ریخته تو صورت یارو و گفته همون خایه با موهای روش تو دهن مادرت و تا بلندش نکرد از پیش خونه آقام کوتاه نیومد...باج نمیده به کسی خوشم میاد اما خو گاهی خیلی قاتیه ...
گفتم حالا چه ربطی به عجم عرب داره...
گف من از خود عربا هم دلخوشی ندارم...اما میخوام بت بگم تا وقتی تو مملکت عجما زندگی میکنی ازشون برحذر باش...هیچ وخ بشون رکاب نده...هیچ وخ نذار کینهی قادسیه و عمر رو بیان ازت طلب کنن..هر کدوم به شیوهی خودش..
- ولمون کن جان مادرت...من دوستای غیرعرب هم دارم و خوبیم
- خو منم دارم...اما ته دلشون نه از تو و نه از زبونت و نه از دینت راضی نیستن...فقط رو نمیکنن...برای ملاحظاتی...یا از رو دوستی...یا از رو دشمنیِ پنهان..
حس نمیکردم بیخود بگه. این رو بارها حس کرده بودم..فقط نمیخواستم به این رو بدم یا دامن بزنم...نمیدونستم چی حس کرده بود که از این حرفا میزد...
- این عشق کمبوجیه و اینا رو نذار خوارت کنن...سیاست عجما اینه ها...زنهای عرب رو میخوان پایین بیارن ..باور کن.
میخندم...خندهام میگیره خیلی.
- بیخیال بابا...چه سالی هستیم مگه ما...
- باور نمیکنی چون مرد نیستی و بین آدما هم نیستی...تو حرفاشون دقت نکردی چون مرد نیس دوروبرت...همی پسر بیکپور...همی که مادرم صداش میزنه بیتپور...حرفاش همهاش اینه...نمیگه زن اوردم...دختر اوردم..میگه یه زن عربی یه دختر عربی رو اوردم سه روز فلان...میگه عربا رو باید بکنی یا بشون بخندی.
- یالا خو بسه دیگه...به اندازه کافی روشن شدم..غصه نداره....تو هم خواهرش رو بگا..
- من که نه اما بچهها از خجالت خواهر و حتی زنش دراومدن...شهرزاد زندگی بکن بکنه...
- میدونم..
- هر کاری میکنی بکن فقط نذار...
- میشه بحث رو عوضش کنی؟...حالم بد میشه..
- باشه..چون به قضیه اینطوری نگاه نمیکردی و نمیکنی اذیتت میکنه...ولی همینه...
- میدونم...مطمئنم همینه..دقیقا هم همینه...فقط دوس ندارم در موردش حرف بزنم..چون چیزی عوض نمیشه و زندگی تجربهاس...آدم یاد میگیره..عوض میشه...خدا هم هس...میبینه..
- ها خو.. راسی ظهر چت بود قرآن میخوندی گریه میکردی؟
- هیچی...چندتا آیه روم اثر گذاش...به قول خودت منقلب شدم...
- آها...خوبه...وقتی قرآن میخونی آروم میشی...خوشم میاد میبینم آرومی...پُر آرومی..نه از رو بدبخت و بیچارگی...
نگاش کردم...قشنگ حرف میزد..بلد بود..میفهمید....دوس داشتم خوشبخت و شاد باشه و بمونه.
میگوها رو برده بودم خونه داده بودم به مادرم. خواهرم دم در بود. وقتی من رو دید دس برد طرف آسمون و گف ای خدا نمیشه این زن بیفته پاش بشکنه..چیزیش بشه که آروم نمیشینه..نمیدونم چطور با این میسازه..هی گذاشتتش پشت موتور و هلنگ هلنگ از این ور شهر به اون ور شهر...
از برادرم زیاد خوشش نمیاد..کلا زیاد کسی خوشش نمیاد ازش..تعجب میکنن که بام خوبه. خودش میگه من و تو مظلومیم..تو بین دخترا خیلی بت ظلم شد و من بین پسرا...محل به خواهرم ندادم و میگو رو دادم مادرم...اون یکی خواهرمم اومده بود و بم گف ها ؟ هم بازی میخوای بری؟ اومدیم ببینیمت...
خیلی نمیخواستم ببینمشون...حوصلهی زنها رو نداشتم...هی بچهام این و بچهام اون..خوبن ها... میشه هم باشون خندید...فقط خندید...اما وقتی خورده باشی به پیسی...وگرنه مادرشوهرم این رو گف و خواهر شوهرم همچین کرد و جاریم چونش برا زایمان طبیعی پاره شد و آخرش سزارینش کردن حقشه( که البته حقشه) جذابیت نداره...شایدم داشته باشه..به من خوش نمیگذره با إی چیزا...لابد برا اهلش هم خوبه و خوشه.
...میگو رو دادم مادرم و برا اینکه درستش نکنه- چون کم بود و گرون - و مفتخورا نریزن نفلهاش کنن گفتم برا وقتیه که این( به برادرم اشاره کردم) بیاد خونهامون...تمیز نکن..خودم میبرم خونه تمیز میکنم..فقط بذارش تو فریزر...
برادرم عرق کرده و براق منتظرم بودم..
مادرم گفت اگه بدونم شما دوتا چی دارین به هم بگین و کجا میرین... عید بن شاکر(نمیدونم چرا مادرم این اسم رو روی برادرم گذاشته) خو نمیگه تو هم عین خودش...شهرزاد خاتون...میرید لابد سیگار میکشید...قلیون...شایدم مواد...تف تو غیرتتون اگه اینکار رو بکنید...حالا او خو هیچی مجرده..تو شوهر داری...معتاد بشی طلاقت میده میای رو دلم...یکیاتون طلاق گرف اومد رو دلم بسمه...تو هم نمیدونم چته..همیشه یه چیت هس اُ نمیگی...غصهات مونه کشت..
مادرم وقتی بهام بگه خاتون یعنی خیلی حرص داره ازم. از بچگی موقع عصبانیت یه خاتون میذاش ته اسمم...گاهی اگه خیلی دیگه حرصی بود میگف : خاتونه..
یعنی که خودم رو میگیرم و قاتی نمیشم و خودبرتربین و فلان..
حالا بم تخفیف داده. ه آخر چسبونش رو نذاشت بود تهاش..در حد پنهانکار بود گناهم...
گفتم من نوکرتم.
به فارسی...خندید.
- آخخخخخخ من السانچ.
وای از زبونت...برادرم صدای موتور رو دراورد...
- برو همکارت صدات میکنه...یعنی فقط اگه بدونم چیکار میکنین ...یر اون رو خو باید ببرم...تو رو هم ..
نگاهش کردم..جرات نکرد یا خجالت کشید ادامه بده: برو برو...هم باز خوبه که این قبولت داره..این کسی رو خو به تخمش حساب نمیکنه....برو ..
فکر کردم اون کسی رو قِبول نداره..من کسی رو قِبول ندارم...ما که کسیه قبول نداریم همِ قِبول داریم.
سوار موتور شدم و به برادرم گفتم زکیه فحشت داد..حرفای بیادبی در موردت بیان کرد..
...خندید.
روشنش کرد: ها میدونم ...شنیدمش...بتون عادت کردم...تو و مادرت جومبازی و بیادبین..
- من؟!..کجا بیادب و جومبازیام..
به عمد لابد با سرعت سرعتگیر رو رد کرد و پریدم تو هوا...ناخودآگاه گفتم یواش منیوچ...
قهقهه زد و من فکر کردم نباید دیگه فحش بدم..اسمم داره مثل اسم مادرم تو این زمینه بد درمیره.
مقبول نیس إیطوری.
برادرم گفت بریم بازارماهیفروشا؟
گفتم بریم...
دلیل نوشتن مجدد در این وبلاگ جی میلی بود به این عنوان
تو رو امام حسین ...
اون لحظه داشتم اخاف اشتکیلک رو از باسم کربلایی میشنیدم...در واقع می دیدم و اون جی میل رو باز کردم...و خوندم ...
یعنی کسی قسمم داده بود ب کسی که به خون و غیرت خودش و برادرش قسمشون داده بودم....
این شد که نشد.
مقدره انگار ...مخصوصا وقتی خوندم چرا و چی شده و کجا خواب من دیده شده..
فکر کردم یعنی ...
خوب پس دم زندگی گرم.
از شریفه میپرسم مادربزرگت متولد چه سالیه؟
میخنده: 1306..
- سیگار هم میکشه؟
- ها روزی ده بیستا..
- اوففففف...ماشالا..خدا بش سلامتی بده.
آستر لباس رو روی تنم میزون میکنه.. اون با دهن پر از سوزن ته گرد کارش رو میکنه و من به اطراف نگاه میکنم...سرویس مادربزرگ نقش و نگار داره. یه سحّارا هم هس همونجا قفله اونم..دلم میخواد بدونم چی توش هس..پیرزن قد کوتاس و پوست تیرهای داره. یه خال گوشتی رو دماغشه و همه چیش خوبه..دیدن...شنیدن..حرف زدن..
مینار روی سرش رو با روسریای شبیه لنگ یا دسمال کرمانشاهی بسته..یه جور پیشونیبند..روی پاها و دساش خالکوبیهای زیادی داره..روی ابروهاش..روی چونهاش..روی ..
مادربزرگم روی رونهاش خالکوبی مار داش...همیشه به درد سوزن و خاکستر بعدش فکر میکردم قبلا که روی رونای سفیدش مارهای پیچ و تاب خورده رو میدیدم.....اولش از مارا میترسیدم..بعد دوسشون داشتم...قشنگ بودن..نیش نمیزدن و انگار از اون مارای مخصوص داروخونهها بودن که تو اون جام مخصوص دوا زهر میریختن..زهری شفابخش.
مادربزرگم روی روناش مارهای شفابخش داش. خیای از زنها روی روناش مارای شفابخش نامرئی دارن.
شریفه میگه بت میاد چقدر...لباس مادرمم تا میزنم یذارم تو کیسه..برمیگردم تو اتاق کارش که خواهراش هستن و مادرش و زنی دیگه هس و داره چایی میخوره...مشتریه یا فامیل نمیدونم..اما زن زل زده بم...از وسایل آرایش شریفه برمیدارم به صورتم کمی پنکک میزنم و با نوک انگشت ماتیک و تند تند سورمه میکشم..
میگه بیشتر بزن..میگم نه کافیه..خوبه..
زنی چاییخور میگه: حالا مگه میمونه تو این گرما آب میشه...
محبوبه خواهر شریفه میگه: زیر کولر نشسته تو ماشین ..برا چی آب شه
- اگرم زیر صدتا کولر نشسته باشه..گرمه..آب میشه..
لج کرده که ثابت کنه قرار آب بشه یه ذره پودری که به صورتم زدم و نوک انگشت ماتیک و اون میل سورمه که تو چشمم کشیدم. چیزی نمیگم انگار حرف در مورد من نباشه...مادر شریفه میگه نگاااااشششش کنننن چه قشنگ شده لباس رو تنش...شریفه میگه کوتاهه...انگار..مادرش زمانی خیاط بوده میگه: نه بدنش بلندش کرده خو دختر...سینه و پهلییاش بلندش کردن...
پهلوها رو مثل لرا میگه پهلی و میخنده...دهنش دوتا دندون بیشتر نداره و من به شریفه میگم: ضایع نیست؟! ...تنگیاش از رو کمر؟!
- نه کجاش ضایعه؟ خیلی هم قشنگه...تازه همه مشتریا گفتن چه رنگی...چه مدلی..همه دوس داشتن..از مادرم بپرس...
مادر میخواد تایید کنه حرف دخترش رو که زنی که چای میخوره میگه:
زیرش شآلوآر میپوشی؟
جواب نمیدم یعنی نشنیدم.
باز میپرسه..مثلا دارم مو میبندم و نشنیدم. باز میپرسه: نه.
سرش رو بازجویانه تکون میده تو هوا: تو ماشین نشستی.....چطور نمیپوشی؟
منظورش اینه که بیرون از خونهای و ممکنه اتفاقی بیفته..
محبوبه میگه خو تو ماشینه پیاده که نیس..روش عبا هس..زن با سئوالش رو با همون سبک و سیاق بازجویانه با پافشاری بیشتر و مصرانه تکرار میکنه. با همون حرکت سر حق به جانب.
جوابش رو نمیدم. میرم تا دم در اتاق. قر میدم تا برسم به در..یه وری میایستم یعنی کفش دارم پا میکنم..نصف بدنم توه..نصف بیرون..پشتم به زنه..از گوشه چشم میگم: چون قرتیام.
زنها میخندن بلندن..ادامه میدم:
- نشنیدی میگن نفنوفها نص اردان ....هاذه طرز عبادان؟!...
به پیرنم و پاهام که زیر حریر شفافش دیده میشه اشاره میکنم: هاذه طرز عبادان عینی...طرز عبادان...عبادان مو بطیخ.
زن تند تند و قلپ قلپ چای میخوره و اتاق میره رو هوا از خنده...
شریفه میاد دنبالم...دس انداخته گردنم و مرده از خنده که آفرین دختر گذاشتیش توش..دمت گرم..میگم والا..نِم چش بود...چیکارش داشتم من؟
گف عینی تو کاریش نداشتی...این کارش داش...زد رو پیرنم.
بعد دیدم یادداشت میکنه شعر رو تو گوشیش..پرسید از کی یاد گرفتی؟! گفتم بیبیام..قبلا برام میخوند..پیرنای دورچین میپوشیدم..میچرخیدم..گیسامم دورم بود میخوند این چیزا رو برام و دس میزد.
گفت خوش به حالت بیبی من خو فقط یخچال قفل میکرد..البته یه بار اومده بودن از پیکار با بیسوادی ببرنش درس بخونه گفته بود:
نه خودش نمیتونی.. این بچه میگَروه...اون بچه میگروه..
یعنی که گریه میکنه..
میخندیم..دس تکون میده و میخنده هنوز..ماشینمون راه افتاد و اون هنوزدم در ایستاده و میخنده..اشاره میکنه به آستین کوتاه پیرنم بازم..سال میپرسه چی؟! میگم هیچ.
عنوان: پیرنش(پیرنِ زنونه) آستین کوتاهه...این طرز لباس پوشیدن دخترای آبادانه.
سیگار لَف: سیگار پیچوندنی
سحارا: صندوق فلزی برای نگه داشتن وسایل..احتمالا مثلا عین سحر و جادو ازش چیز میزای خوشکل میاومده بیرون...
نانا و بن دعواشون شده.
نانا میاد بالا سرم:
-یومااااااا
تا حالا صدبار اومده شکایت.لپهام رو میکشم: أووووو غَمّااااااا.
مثل این جواب همانند جوابی است زمانی به کسی میدی که بت بگه چته و تو بگی درد بچهاته. تو همون سبک و سیاق اما نفرینش بیشتره این.
_ ابنچ ایطگنی: پسرت میزنتم.
لپایی که دفعه پیش الکی کشیدم رو اینبار راسکی میکشم.
-نزنش بن
-زبونش درازه..فحش هم میده.
-خو نزنش....می چه بت گفته؟!
_منیوچ.
میزنم تو صورتم...: .بگو بهقرآن...
-بهقرآن
-بزن پدرشم در بیار.
- باشه
می ره براش.
- اما نه محکم بن.
نمیگه باشه.
باید بلند شم خودم دیگه.
پیش شریفه نشسته بودم و خواهر بزرگهاش که شوهر داره داش بیعقلی میکرد. بیس روزه شوهرش اوردتتش خونه باباش و گفته هر وقت خوب شدی برگرد. قصهاش اینطوره که دختره آندومتریوز داره. این رو تو سونوش خوندم..کمه البته و کوچیکه..هنوز اول راهه. دکتر اینجا بش گفته باید عملت کنم..با لیزر نمیشه بیا شکمت رو باز کنم درش بیارم و نگفته چقدر قابل برگشته این بیماری و دوتا زن هم زیر دسش مردن و دکتر خوبی که دوستم بود و دوسش داشتم و از تهران اومده رو با شکایت کردن علیهاش روند از اینجا و موند...من فقط یه بار رفتم پیشش و بم گف خیلی تخمکگذاریت فعاله رو گنج نشستی ...و حتی متوجه شد بیماریم برای شدت فعالیت تخمکگذاری هس...میگف خیلی هم دلش بخواد شوهرت و تو صورتش خیلی ریش داش و من حس کردم روبروی زن فاضل نشستهام نه متخصص زنانی که...دیگه نرفتم.
دختره هر وقت پریود میشه دراز میشه و مادرشوهر و خواهرشوهرش لرن. دوسش ندارن. بین خودشون لری صحبت میکنن و این رو راه نمیدن. میگه لباس میشورم میگن زیاد لباس میشوری...غذا نمیدن بپزم...وقتی از اتاقم میام بیرون میگه اومد اومد..و بعد به عربی میگه غمهام میگنن. یعنی کف دسشون رو طرفش میگیرن و میگن مردهشورت ببرن...خودشم خو باهوش نیس که بتونه مخشونو بزنه..محبتشونو جلب کنه..دوتا تعریف کنه براشون...دوتا عشوه بیاد برا شوهره...شوهره هم میزندش گویا..گف مچ دسم رو پیچوند...گفتم چرا به برادر و بابات نمیگی گفت گفتم و بعد خود شریف گف ها گف..اما وقتی برادرم بابام رفتن حال یارو رو بگیرن گف نه گناه داره ولش کن...
خلاصه دختره زندگی بدی داره...مار افتاده رو دوشش از بالای اتاقشون..روستاشون آب نداره و هفتهای یه بار باید برن حموم...این رو که گف سرم گیج رف...تصور اینکه تو این گرما هفتهای یه بار بری حموم اینم با این لباسا شکنجه بود...گف میگن نمیخندی...خو افسرده شده بینشون..چشماش قشنگه..رنگی و درشت...موهاش روشنه و سبزهاس خودش...خیلی حرف میزنه و بیادبه...شوهره حتی بش زنگ نمیزنه...ولش کرده رفته...اینم مثلا زده به بیخیالی اما مشخصه کمی غمگینه...و البته غصههاش کمه...بیعقلی در این زمینه کمکش کرده.
بار آخر یه پیرن حریر سبز دوختم با رکابی...آسترش رو هم شریفه برام سبز خریده بود...رکابی دوختش و حریر روش رو آستین دار...چیز خیلی قشنگی دراومد...پیرن بلندیه آستیندار و مادربزرگ شریفه که اینا مثل ما بیبی نمیگن و میگن یَده یعنی جده نشسته بود...
وقتی پوشیدمش یَده گف: صلوات...صلوات...واااااییید حلوووووو.
خواهر شریفه محبوبه نگام کرد زیر زیری و گف طرف خوشش اومده.
به فارسی.
به یده گف گوشی لمسی نمیخوای...یده گف نه برا چیمه...کجا بلدم باش کار کنم و یده ازم پرسید عجیمی یا عربی محبوبه پرید گف عربه... ازصد پشت عرب...عرب از پشتِ سفت و سخت...
و خودش خندید...شریفه از اخلاق خواهراش و خونوادهاش معذبه. باشون فرق میکنه..خوشش نمیاد ازشون..اما حرفی نمیزنه...سرش رو میندازه پایین و خیاطیاش رو میکنه..گاهی تشر میزنه که عیبه...زشته..از این حرفا.
این یده کلید داره تو گردنش. یخچالش جداس و توش گردو و عسل و پسته نگه میداره..صبحها میخوره ازش و قفل میکنه...شبا هم شامش از این چیزاس. محبوبه میگه کمرش خیلی سفته طرف. .فولااااااااد. بعد دس رو دهنش که پر از دندونای زرد و کرمخوردهاس میذاره و میخنده...
نمیدونم چرا دندوناش به این روز افتاده..جرم فقط نیس..خورده شدهان...پودر شدن و خیلی ریختش رو خراب کردن...همه چیش قشنگه..الا این...
بار آخر که رفتم محبوبه سرش رو پای مادرش بود که اونم دندون نداره و به شوخی میگه موش دندوناش رو خورده..دوتا نیمچه دندون داره داغون..با دهان باز رو به من میخندید و محبوبه میگف دیدی گذاشتم و رف یوما؟!...مادرش گف درب الچلب اعله الگصاب...که یعنی راه سگ سمت قصابه...بعد رو استخونای دخترش زد که تقی صدا داد دست مادر روی دندههای دختر و گف گوشت هم خو اینجایه...میاد میاد...برمیگرده..برمیگرده..
محبوبه خندید و گف شهرزاد به نظرت میاد؟
چی باید میگفتم؟...خودم رو گذاشتم جاش...چطور شده بود که نتونسته بود دل اون مرد رو ببره..بش نمیاومد مرد سختی باشه...شاید ...نمیدونسم.
گفتم ها میاد...درب* الگصب إعله الچلاب و بعد به خودم اومدم که چی گفتم الان...مادر محبوبه دس میکشید رو سر دخترش...اصلا حواسشون نبود چه زر ضایعی زدم.
* کلمات رو جابهجا گفته بودم.
دخترها بم پیام میدن میای؟
یکیاشون عکسای مرغش رو گذاشته که تو کیسه چُسسوز یا چی چپونده و روش فلفل ِ به قول بچگیای بن بولمه گذاشته و فلان و بهمان و نوشته مرغ توی چی چی...بعد برای اغوام نوشته: شهرزاد بیای پیشم از اینا برات درست میکنم و تازه چندتا از کیسهها رو بت میدم..جواب نمیدم فقط فنگش رو میندازم که نه بیچاره فلانی رو خیلی وقته نرفتم پیشش.
فلانی یعنی ترقه میپره که خانومِ فلانی خانوم..اون کیسهها سرطانزائه گفته باشم...میخوای زنه رو بکشی...لازم نیست مرغ تو پلاستیک بخورید...شهرزادی بیا پیشم برات جوجه کباب میکنم...از اون تندوریهای هندی که لایق دهنته..میخندم تو دلم...سیگار رو پک عمیق میزنم و میگم آخه خونهی عروس هم نرفتم تا حال..حتی هدیهی عروسی هم ندادم...جواب میاد که فدای سرت...تو بیا برات غذای فانتزی درست میکنم..میدونم عشق فست فوودی..
بحث میگیره بالا...دعواشون میشه...میدونم یه قهر حسابی در پیش هست که با مادرم در خفا بش بخندیم...اساسی.
میخندم..و پکهای خداپسندانه ی بیصدا میزنم به شاخهی نوری که در دستم داره ته میکشه..متاسفانه اون موقع چهرهی داییام بر صورتم نقش بسته.
گفتن که ثلثین ولد الحلال علی خالو.
کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ
همانند شیطان که به انسان میگوید: کافر شو، پس وقتی انسان کافر شد به او میگوید: من از تو بیزارم، من از خدای جهانیان میترسم.
هنوز هیچی نشده برام کلی نوشتید و آدرس خواستید و شماره تلفن..از زن و مردتون ممنون. شرمنده شدم از محبتها..از اینکه نگران می شید..به قول خودتون نفستون می گیره وقتی نیستم و نمینویسم..دلتون میگیره از غصه... از این حرفا که فرمودید دنیا یه چی کم داره ما ننویسیم و اینا:))
نمیتونم جواب تک تک جیمیلها و پیغامها رو بدم...فقط من اگه اینهمه سال علیرغم فشار خونده شدن توسط آشناها احیانا و ترس از چک شدن از طرف آدمای زندگی و اینا نوشتم و نوشتم و نوشتم و نوشتم...از روی دلگرمی دادنای شما بود. اگه این وبلاگ نبود من آدمایی رو نمیشناختم که ازشون مریض شدم..خیلی مریض شدم..و زندگی رو بیشتر فهمیدم...آرومتر شدم...غمگینتر شدم...پیرتر شدم...و حتی راضی تر شاید...گرچه خودم حواسم نباشه.
دوستای خوبی پیدا کردم ازتون...
آقای الف. میم. هیچوقت..مهربانی و شعور و مردیت رو فراموش نمیکنم که همیشه کنارم بودی...خیلی وقتا احتیاج داشتم بام حرف بزنی و زدی..و نوشتی..بم احترام گذاشتی و هنوز اون جمله یادمه: مراقب خودت باش...خیلی...تو کودکانه و سادهدلانه با قضایا برخورد میکنی و دنیا پر از گرگه..کسی باید مراقبت باشه..که نوشتی خدانگهدارت باشه...قبلش فکر میکردم..حس می کردم یعنی هر مردی نگام کنه..یا بام حرف بزنه برای اینه که میخواد بام بخوابه و بعد عین دستمال کاغذیایی که خودش رو باش پاک کرده دور بندازه.
راس میگی..این رو پارسال پ بم گف...گفت شهرزاد چقدر دلم میخواد مراقبت باشم..بعد که بغلم کرد..و بغل بزرگ و حمایتگرش رو حس کردم فهمیدم منظورش چی بود..دادن حس خوب بود..
آدمای دیگه هم هستن...خواهرها دیروز میگفتن دلامصب تو هم بزرگتری از ما آخه...نمیشه گرفت زدت و آدمت کرد...بس که قلدری..می گفتن قلدری میکنی و بداخلاقی و فلان و سردی و روز به روز هم منزویتر و نمی شه دوستت نداش....چرا تحملت میکنیم آخه...دلم میخواس بخندم اما نمیاومد خندهه...کمی خندههام رو گم کردم...یعنی به چیزایی که ازشون میخندیدم دیکه نمی خندم و هی منتظرم جایی که گریهام میندازه باعث شادیم بشه و نمیشه...وقتی آدما میگن دوستت داریم....وقتی میگن نمیشه دوستت نداش که صد در صد باور نمی کنم...برای من این باور کردنیه: می شه دوسم نداش...خیلی میشه دوسم نداش و ترکم کرد و رفت و پشت سر رو هم نگاه نکرد و ...خوب لابد باور نکردم که دوس داشتنی ام....ریشه روانی ایشم واضح...وگرنه هی منتظر نبودم کسی بم بگه آفرین تو خوبی....مشاوری که خواهرم می ره پیشش...کوچکترین خواهر بهاش گفته تو در من یه آدم قدیمی رو زنده کردی که فک می کردم فراموشش کردم..کشیدیش بیرون ازم...کسی که نمیشه فراموش کرد..: شهرزاد...مشاوره نمیدونه خواهریم... که من اصلا این مشاور رو معرفی کردم به خواهره...اون موقعا فامیل واقعی رو نمی دادم...همه جا فامیلم نادری بود جز جایی که مجبور بودم دفترچه بدم یا شناسنامه که اونجا مجبور نبودم...حالا دارم فکر می کنم چه الکی....فراموشم کرده بودی دیگه....حالا یه جرقه خورد و یادم افتادی...چه الکی گفته بود کسی که نمیشه فراموش کرد و چرا باید فراموش نشد...مگه میشه؟ نه.
نمیشه...بالاخره میشی.
اونایی که برام هدیه و کتاب و کلی سوغاتی پست می کردن..سیگار..قهوه...لاک..هر چی..کتاب از همه مهمتر.
واقعا اینجا رو دوس داشتم و آدمای توش رو..
و واقعا حس میکنم سن بازنشستگیم از وبلاگ رسیده...امروز شمردم دیدم بیشتر از ده ساله..امروز کسی برام نوشته بات حرف زدم...صدات مثل اسکارلت جاهنسون..یا نمیدونم کی کی بود...زنی با صدای تو چرا نباید بنویسه...میخندیدم که آخه آدم حسابی چه ربطی داره...نه که بدم بیاد..کلی هم خوشم اومد و ذوق کردم..و تو جونم عروسی بود که واقعا؟!...دویدم باز فیلم هِر رو دیدم که یادم بیاد صدای سامانتا چطوریا بود...بعد وقتی شنیدمش گفتم یا خدا...چه صدایی...به گوش ملت اینطوریه صدام؟!...کلی هم گردنم کلفت شد و سیبیل تابوندم...خوب اینا حسای خوبیه..آدم میگه ببین مردم.. گرچه دور..چقدر بهتر از آشنایان حواسشون به من هس..مراقبمن...دوس دارن خوشحالم کنن.
چیزی که می دونم اینه: من از شما بیشتر به نوشتن معتادم...شاید بدون اغراق صد نفر تا حالا برام نوشتن وقتی میخونیمت حالمون خوب میشه..وقتی می خونیمت بهتر میشیم...شاید رسالت کوچولوی تو این باشه که با نوشتههات حال ما رو خوب کنی..
برای خودم هم همینطوره..اینجا زندگی ام رو مینوشتم...اما اینجا من رو از پرداختن به کارهای مهمتر بازداشته...از رسیدگی به آدمام و زندگی و نوشتنی که دوس دارم جدی تر دنبال کنم...یه اتاقک دارم تا سقف کتاب و نوشته توش هس و تمرین که باید انجام بدم...
بعدشم شاید برگشتم آقا..من رو که میشناسید...پنج دیقه دیگه میام مینویسم: عجب زندگی گُلیه وجدانا.
چند ماهه آمارگیر ندارم اما قبلا که داشتم می دیدم آمار خوبی هم داره اینجا...آقا دستتون درد نکنه که میاومدید میخوندید...و بدعنقیا رو هم تحمل میکردید و برام هم می نوشتید و ناز هم می خریدید..و بازارگرمی ما رو هم - از جمله این پست- با اغماض و زیر سیبیلی رد می کردید...
ممنون خوانندهها.
شماره تلفن جدید به اون دونه درشتای نایاب اون جواهرای قدیمی...داده میشه..
الانم برنج درست کردم یه دونه زرد یه دونه سفید با قرمه سبزی چرب و یه سالاد اصیل...و بعدش چای رو منقل هل دار و اینا...و بعدش؟ سیگار نعنایی..و بعدش؟...
خدا کریمه...
انشالا بشه مهر از این خونه هم بریم...
فقط یه چیزی از من بتون نصیحت...اگه یه زمانی کسی رو که ترکتون کرده یا کردید اتفاقی دیدید تو خیابون...نگید کار خداس...راتونو بگیرید برید...نگید معجزه و کار خدا و فلان..بگید دلایل ترک همچنان باقی...این فقط یه تصادفه..یه اتفاق.
لو رجعة عشان تبعدی بینی وبینها استنی: اگه اومدی که بین من و اون فاصله بندازی..صبر کن
دی خدت بالها کویس منی: اون حواسش به من بود
ولا باعت واتخلت عنی: نه من رو فروخت و نه تنهام گذاش
مش زیک خالص على فکرة: اصلا شبیه تو نیس راسش
الشخص الی انتی عرفتیه دلوقتی اتغیر: اونی که شناختی عوض شد
مش ممکن یطلع لحظة صغیر: غیرممکنه که کوچیک بشه
فی واحده معاه مش متحیر: تنها نیس..زنی همراهش هس ...حیرون و پریشون نیس
مش خایف جنبها من بکره: پیشش از فردا نمیترسه
ولا عمری هخونها: هیچ وخ بش خیانت نمیکنم
روحی سیبی روحی لروحی وضعی معاکی غیر الاول: برو ...من رو برای خودم بذار...وضعیت عوض شده..مثل اول نیس
خلاص دالی بینا خلاص 180 درجة اتحول: تمام..اونی که بین ما بود 180درجه عوض شده..
الله یسهلک خدی نفسک وامشی یا بنتی: خدا برات بخواد...خودت رو بردار و برو دختر جان
انا مکتفئ جدا بحبیبتی مش ممکن اقرر تجربتی: من محبوبم برام کافیه..ممکن نیس باز تجربهام رو بات تکرار کنه
او ای کلام اتقال لیها: یا هر چی که اسمش بود
انا کنت زمان فاکر بعدنا مش بالساهل: من قبلا فکر میکردم دوریمون آسون نیس
اترینی کنت زمان جاهل بتنازل عادی وبتسال: نگو قبلا جاهل و نادون بودم راحت از خودم میگذشتم و از حقم راحت میگذشتم
فى حقوق انا للیا کتیر فیها ولا عمری هخون: حق زیادی به گردنم داره و هیچ وقت بش خیانت نمیکنم
من البوم تامر حسنی الجدید 180 درجة