قصهی فیلمی لو رفته، با پایانی که میشود حدس زد. جز یافتن کلمات عبری مشترک با عربی سرگرمی دیگری نداشتم موقع تماشاش.
یکیاش لیخ یا آنطور که در عبری میگویند: لِخ...در عبری محاورهای کلمات مشترکی به گوشم میرسید.
خیبلا..که همان خبله هست به عربی: زن دیوانه.
میطباخ و فلان
جز این نکته چیزی در این فیلم جذبم نکرد.
خوب بله مثلا انساندوستی و بشریت و یکسان بودن و فلانش بالا بود...شعار و اطوار به نظر من.
کارگردان و نویسنده نتوانستهاند از کینهورزی و عداوت نسبت به نازیها و عربها خلاصی یابند و مثلا آلمانیها را عبری میرقصانند آخرش...آلمانیهای نازی یهودیستیز را... چنان که کل جهان را دارند میرقصانند حالا.....خود آلمانی جدیده، آن نازیزاده، آلمانی قدیم را میکشد..آن یهودیکُش دم مرگ را.
عرب فیلم مفعول است و یک سخنرانی هم در فضیلت همجنسخواهی -اعم از فاعل و مفعول داریم- میان فیلم و تشریح احساس مرد وقتی بدنش میزبان بدن مرد دیگری شود که سال گفت خاک بر سرت و من فکر کردم بر سر معلمت.
پدرم وقتی به مورتون درس میداد این را به او میگفت فارسیاش آن موقع پر از فتحههای بیخود میشد:
خاک بَر سَرت و بَر سرَ معلمَت.
بیخود نه. بسیار کهن در واقع.
خلاصه سال حساسیت نشان داد به این نکته ... و همجنسخواهان مثل یهودیها و دیگر نژادها و حتی خود آلمانیها انسانند و خوب و ...
ته فیلم همگی انسانیت را به دست میآورند. که قصهی این جمله را قبلا گفتهام.
بالاخره آلمان و اسرائیل دوست میشوند..با خواهر هم میخوابند.. در واقع ازدواج میکنند اسرائیل خواهر آلمان را میگیرد یعنی و بعد بچهی نازی هم درست میشود و ذم خشم یهودیِ فیلم علیه عربها نمایشی و از سر شکمسیری است..بیشتر انگار به رخ کشیدن و مارمولکانه خزیدن و اینها به نظر میرسد.. .. مثلا باید در مذمت یهودیِ تا آن لحظه آدمکش به حساب بیاید اما بیشتر خشم کارگردان و نویسنده را به رخ میکشد..
یارو عصبانی است.
اگر غصب کردی و بُردی این نارضایتی مداوم و خشم و ترس همیشگیات از چیست؟
حماس را که اول فیلم نقش بر زمین میکنند.
خلاصه یک بحثی هم در مورد ختنه دارد.
و یک نکتهی بیربط به قصهی این فیلم.
پارسال بود که یهودیهای خانهی فلسطینی را آتش زدند و یک نوزاد سوخت. بعد توی جشنی عروسی بود یا جشن تولد پایکوبی کردند و نوزادی نمادین باز سوزاندندو=.
پلیس اسرائیل جوان تندرو را گرفته بود.
اینها هم مثل ما تندرو و متعصب دارند و از دیوار سفارت بالابرو و از این بساطها...القصه که از یارو میپرسیدند که چطور ازت اعتراف گرفتند پسرم؟ در میان فرقهای از یهودیهای متعصب شنیدن غنا و آواز مخصوصا صدای زن حرام است.
یارو سر به دیوار میکوفت و میگفت با پخش کردن صدای زن برام.
..عذاب کشیده بود یارو.
یعنی شیشه نوشابه و ابزار وطنی جواب نداده...تا رسیده دیگه به گناه اعظم و همانا...خایدهای، خُمیرایی کسی پخش کردهاند توی سلول برای جوان مومن و او از زور این گناه داد زده من بودم...من بودم..فقط خاموشش کنید.
اجبار یعنی تا این حد.
دیگه چی؟
آره دیگه کلا عیش و شوف.
زندگی کن و ببین.
خلاصه فیلم مهمی نبود اصلا..همان که گفتم سرگرمم کرد فقط.
حالا برای اینکه کمی کشف این شباهت رو که سرگرمم کرد رو روشن کنیم چندتا کلمه رو با تلفظ و خط عبری و ترجمهی عربی و خط عربی نقل میکنم:
بیت .............................. בית ...............بایت..
فلفل ............................. פלפל ................بلبل
ید .................................. יד ....................یآد
رجل ............................. רגל ................ریجل
بنت .............................. בת ..................بات
ولد .............................. ילד ....................یلد
عین .............................. עין .................عاین
انف .............................. אף ...................آف
دمعه ........................... דמעה ................دمعاه
سکر ............................ סוכר .................سوکار
ملح .............................. מלח .................میلاح
حی ............................... חיי ...................حای
مات ............................. מת ....................میت
אני = أنی =انا
• אתה =أتا=انت
• אני מצטער=أنی متستعر=انا اسف
• יום שבת=یوم شبت=یوم السبت•
יום=یوم=یوم
• בעלי=بَعلی=زوجی
شالوم علیخم: سلام علیکم
شالوم:سلام اشمع: یعنی اسمع
آنی= انا
أتا = انتَ
آت = انتِ
آتیم = انتم
هو = هوَ
هی = هیِ
هیم = هم
هین = هن
سال گفت موهایت را سشوار نکش همین فرها خوب است. اینطوری فر خورده و پیچپیچی تا پایین.
شرجی که میشود مجعد میشود...کرم میزنم به لبم..که خشک شده..وقتی والیبال ایران کوبا میبیند حواسش به چه چیزهاست. سشوار را خاموش میکنم..قبلا مو را صاف دوست داشت. صافِ صاف.
یکبار موهایم را اوتوی لباس کشیده بود حتی که صاف شود...بعدش ناباورانه نگاهش میکرد و میگفت عین موی سرخپوستها شده...صدایم میزد ایستاد با پشت...جای ایستاده با مشت..
من میگفتم نه خیر ایستاده با مشت و مشتبارانش میکردم. بن نینی بود..خودش را میانداخت وسط جیغ میزد از هیجان..میزد به بدنم:
بوفالو خوردی اینطوری شدی سرخپوست...تکانتا...
میزدمش بیشتر...میخندید تا عینک گندهی مدل زمانی چمرانیاش کج شود...صافش میکرد و جام جهانی میدید و تازه باید لیسانس هم میگرفت ..
من آن روزها روبروی آینه جوان و لاغر و بیپول، دوست داشتم موهایم هیچ وقت پیچ نخورد باز...فر نشود...نمیشد.
فکر میکردم پولدار شدم یک سشوار قوی میخرم که همیشه موهایم صاف باشد و سال کیف کند.
حالا گفت سشوار نکش..یکی از لولههای فرش را گرفت کشید و وقتی ولش کرد باز عین فنر برگشت سرجایش.
- نرمه چقدر
- دیشب ماسک مو زدم..
زد روی مبل با دهان بازی رو به والیبال. یعنی بیا اینجا.
نرفتم.
حواسش نبود که نرفتم.
حواسش به مو هست انگار فقط. روی مو حساس است.
برای همین هم هر وقت حس میکردم ندارمش از ته میتراشیدم یا کوتاه میکردم.
زن بی مرد مو میخواهد چه کار...
باید کسی باشد بویش کند...و بعدش بیتاب شود..نفس داغش بخورد روی پوست سر آدم.
قدیمها وقتی مردها میرفتند، میمردند یا گم میشدند زنها موی خود را میبریدند. زنهای عرب گیسها را میبریدند..قانون نبود البته. اگر زنی دلش میخواست اینکار را میکرد.
مردها چه میکردند اگر زن میمرد میرفت یا گم میشد؟
زنی دیگر میگرفتند.
تنها کسی که بهاش واتساپم رو دادم پروفایلم رو دید.
گفت این تویی نه؟
منتظری بن، نانا، سال بیان...یا یه خبر خوب..
دیدم کسی اینطور دقیق نفهمیده بود من رو خیلی وقته.
تلگرامم رو دید گفت اینم تویی..وقتی نانا دنیا اومده بود و بن کلاس اول بود؟!
گفتم آره.
باز خوبه.
اما کاش گریه نمیکرد.
موبایلم توی سوتینم بود. هدفون هاش از زیر شال توی گوشم. تامر حسنی میشنیدم. همان 180 را..رفتم و رفتم...در حد خون شاشیدن به قول ممد، گرم بود.
- هوا ایقدر گرمه که خر خون میشاشه.
من ندیدم ...خودش دیده لابد که میگفت.
از آهنگ شروعش بیشتر خوشم میاد تا خودش.
سال و بچهها خواب بودند. وقت خوبی نبود....عین سگ گرم بود...گرمایش پاچه میگرفت. اما خوب بود..از عمو سیگاریه که هی موهاش رو تیره میکند و هر بار میگوید برا چیته عامو خوب نیس...به نَفمه خو بت بفروشوم..اما برا چیته...و من هربار با لبخندی حرفگوشکن میگویم: دِسِت درد نکنه ..بهمن قرمز میخرمو میگذارمش توی جیب شلوارم..زورکی... برمیدارم..فندکهاهم گم میشود..معمولا یه فندک نارنجی یا قرمز میخرم..حالا سبز بود.
بعد رفتم توی پارکی که بوی گربه یا سگ مرده نمیداد و هیچکس تویش نبود و کلی جدول توش بود که میتوانستی رویشان راه بروی...کلی گربه هم بود...رفتم روی سرسره که داغ بود..زورکی سر خوردم..بهمن را پرت کردم رو چمنها...چمنها بلند و پر از قورباغه..نشستم روی تپههای توی پارک...خلوت...خالی...آرام...گرم...بوی تابستان...بهمنها را دود کردم...جای قشنگی نبود. خلوت بود فقط.
سرم سبک شد.
اگر مرد بودم چه کاره میشدم؟ جاشو؟ لنجساز؟
نامرد؟
نمیدانم...سر خوردم و خوردم.. تا پایین برگشتنی همان جدولها را برگشتم...کمی تاببازی کردم..الکلنگ بازی یکنفره...برگ اکالیپتوس له کردم..یک علف تلخ و شور جوییدم...به یک گربهی قشنگ سنگ زدم..یک فال گرفتم با برگ درخت خرنبو: چندتا تجدید میآورم؟
خوب بود.
همه وقتی فوتشان کردم پریدند. تجدید ندارم.
قِبولم. قِبول.
از بغل پارک فواره خشکدار اینجا که رد میشوم بوی گربهی مرده و باد کرده و سپس تحلیل یافته در سایه میآید...گربهای که سگی که داشته میخوردتش ازش مسموم شده و همانجا بغل گربه گرفته مرده و بوی گربهسگ مردهای هست حالا که وقتی از کنار پارک رد میشوی حس میکنی. که به تو بگوید همه چیز فانی است.
آه ! پاشیدم.
کنار این پارک راه میرفتم سمت سیگارفروشی و فکر میکردم هیچکس... دیگر هیچکس برای من دلتنگ نیست.
اوهوم.
دلم میخواست از این موضوع دلشکسته و غمگین باشم اما حسی ناخنک میزد آن وسط: بهتر..بهتر ...بهتر...بهتر...راحتتر...راحتتر....راحتتر...
از کی اینطور راحت و سبک نبودی؟
روی جدول راه رفتم...
ماشینی سرعت کم کرد...گوشم را خاراندم.
شرمندهتَم رفیق...توی إی مایه رِفاقِتا نیسُم...بگرد پیدا میکنی ...جنس فراوون...طاقت بیار رفیق.
به خودم هم همین را گفتم: طاقت بیار رفیق.
3. زن فکر کرد اگر حالا بروم روی سینهی مرد، مرد دیوانه خواهد شد. به خودش آرام پیش خودش میبالید که همیشه قدرت دیوانه کردن مرد را دارد. از خود بیخود کردنش..تا سقف رساندن و در آسمان پرواز دادن و سپس تا قعر زمین فرو بردنش.
زن حتی پیش خودش فکر میکند کمی بدجنس است در این زمینه. به مرد رحم نمیکند و مرد خود خواهان و طالب این بیرحمی است..
گردنش را چپ و راست کرد.
زن بدی نیست. زشت نیست...خیلی ساده زن است. مثل میلیونها زن دیگر. نه بهتر و نه بدتر. دست کشید به صورت..به ابروها..باید لباسی بپوشد.
توی کشو پیراهن نخی گلداری با گلهای صورتی و سفید و زرد برداشت. با آستینهایی که بریده شدهاند بینظم و دندانهدار. پیراهن را پوشید. چه پناه خوبی.
مرد جابهجا شد دست دراز کرد یعنی بیا.
زن به مرد نگاه کرد. چرا اینهمه میخواست زن را؟ دوستش داشت؟ زن خوبی بود؟ زن بدی بود؟
زنِ او بود.
همین.
4. سال خواب است. صورتم پر از جوشهای ریز شده. چرا؟ از اصلاح با شمع یا نخ؟ هیچوقت صورتم را اصلاح نمیکردم...این چندمین بار است..یکبار شانزده سال پیش برای عروسی.
یکبار پیش ...یکبار دیگر...بعد همین اواخر..و حالا هم...
خوب شده. ..اما لازم نبود. الکی جوش زدم..
5. زن میدانست هر وقت مردی را دوست دارد اصلاح صورت میکند..دلش میخواست حتی یک کرک باقی نماند..عین ماهی لیز و براق و صیقلی باشد و لیز بخورد...ماهی باید توی دریا باشد.
زن به اشتباه برای لجنزار ماهی شده بود.
60سال خرناس کرد: بیا ...
پیشانیاش را بوسیدم.با فاصله که عطر و خیسی مو بیدارش نکند...:
- حالا میام...
7. زن دست مرد را دید..آرام روی حلقهی سفید نقره که همیشه دستش است را بوسید.
-. دریای بیجان من...عمیق بخواب و آرام...حالا حالاها طوفانیات میخواهم.
کرمهایم را دورم میچینم.
من ماهیام. جایم تنگ و لجن نیست...از کثافت و آلودگی میمیرم.
میلغزم توی قلب تو سال..که دریاست.
8. زن فکر کرد جدیدا مرد تمیز و خوشبو شده..کارهای خوب میکند...نگاهش کرد: موش کوچولو...سنجاب ...
مرد سر شب به او گفت بود..فندق..گردو...زن اخم کرده بود: نه خیر بگو بادوم...
مرد خندیده بود و گفته بود: نه فندق نه گردو..نه بادوم..زن جیغ زده بود پفک هندی خودتی..
مرد گفته بود: قاتی...قاتی...قاتی..میخواستم بگم ...زن جیغ زد: کشمش و نخودچی خودتی...
مرد خندید و گفت خدا را شکر یک ذره عقلت هم تبخیر شد...زن زدش...مرد محکم گرفتش..ازش بعید بود: پدرِ ... میخواستم بگم ماهی...زن مرد را به خاطر گفتن پدرِ... به غلط کردم واداشت اما یواشکی دل توی دلش نبود که مرد بلد بود در وقت مناسب چه بگوید.."".ایشششش.." و " به این بدبویی و زفری" گویان خود را خلاص کرده بود.
حوصلهی آدمای کینهای و حسود رو ندارم.
که بله فلان ساعت فلان روز تو با فلانی پریدی و محل سگ به من ندادی...که بله فلان چیز رو گفتی و کونم خرد شد...اوووووو چه حوصلهای؛ نشسته یه دفتر پر کرده از ریزرفتاراهای من در برخورد با اون و شمرده چندبار به کل هیکلش ریدم...خوب کردم آقا...من اینم. بدم؟ نیا طرف...من اصلا بد، سیاه و نفرت انگیز و بی بندبار و بی قید و و بند و..فلان...
تو خوب باش. هر کاری هم کردم خوب کردم.
خوب کردم..خوب کردم...خوب کردم.
حالا انگار من یادم مونده چی گفتم و چرا...چه میدونم چی گفتم و چرا. ..لابد حقت بوده. نشون به این نشون که اینقدر عقده و کینه داری و نشستی لیست درست کردی.
پ.ن:
بهوقت شخم، گاوت در گرو بود ...... چو باز آوردیاَش، وقت درو بود..
خلاصه که گاو رو به موقع بیار جای گله کردن.
صبح تا شب گوشکیپکُنها توی گوشمند. صداها را کمتر میشنوم.
اتاق را تاریک کردم. روی در اتاق چادر سرمهای را انداختم که حوصله ندارم بنویسم وقتی آمدیم اینجا با خانم سلیمانی همسایهامان رفتیم خریدیمش و من چادرخانگی به سر شدم. اون روزها با مرد پارچهفروش و اخلاقش آشنا نبودم..نانا رو باردار نبودم حتی و هر وقت بم میگفت: رگ هندی داری خانم مهندز؟ با خجالت میگفتم نه.
حالا اگه بود میگفتم هندی ننهاته. قرمساق.
وقتی دیدن من را گفته بودند: ئه؟! زنِ عجم شدی که.
یادم نیست چه احساسی داشتم؟ خوشم آمد..بدم آمد....هیچ با زنِ عجم و عرب و فلان و بهمان شدن مشکلی نداشتم.
حالا سردردم را با دراز کشیدن در اتاق تاریک محضی خوب کردم کمی.
بعد لبهام را جوییدم.
دلم گرفته بود. دلم خواست برم بیرون.
اما کجا خوب؟
یک خیابون و مردمی مرده.
بالاخره شمارهام رو دایمی کردم.
یه شماره دایمی گرفتم که فقط بن و سال دارنش و ب و ه.
ه که سرش تو کار خودشه و خیلی بخواد اذیت کنه میگه میکشمت شهرزاد.
ب خوبه...تازگیا باش آشنا شدم.
حالا کمکم شاید بعضیا رو بکشونم به این شماره. اما چیزی که میدونم اینه: این شماره دائمیه. نه فقط در نوع شارژ شدن و پرداخت. که در طول عمر.
انشالا.
دیگه دس اغیار نمیافته به امید خدا.
و اینکه سر درد دارم...اونقدر که نور لپتاپ رو کم کردم..
و هوس رفتن به کتابفروشی کردم حالا...اما هر بار ر میبیندم میگه ...یه غم کشندهای داره لامصب.
آستانهی افسرده شدنم به شدت تحریک شده و تا تقی به توقی میخوره ممکنه برم تو خودم.
این خوب نیس.
باید قوی شم.
خواب سفر تک نفره به شهرکرد و بروجن و کوه موه دیدم.
ب گفته حتی که بیا قاراهای خوبی داریم:)
میخواد اغوام کنه نرم بروجن از قاراهاشون تعریف میکنه: منم خو شکموووووووو.
باید چندتا سفر تکنفرهی خوب برم تهنا تهنا...امید هس که بهترتر بشم.
از اون روزا سال سمت دیوار رو برد چون میگف زیادی میری جیش و روم پا میذاری..بعد یه رو تختی گلدار خودم دوختم..و باز یه روتختی ترک خریدم..بعد باز پارچخ خریدم و روی همون روتختی نخی اسپورت ترک که بازم بنفش صورتی کمرنگ بود و اسم طرحش کشمیر بود یه رو تختی قهوهای نارنجی دوختم..بعد باز یه رو تختی نخی ماشی رنگ خریدم..که همون الان رو تخته و بس که شستمش نخ نما شده و جابهجا پنبههاش زده بیرون
فکر کنم رو تختی بگیرم.
زرد لیمویی مد نظرمه.
شایدم؟
اووووهوووم. آبی.
آبی هم خوبه.
مشکی قرمز هم خوبه.
اما قرمز مات نه جیغ.
الان وحشتناک سردرد دارم.
دعواهای نانا و بن تمومی نداره. بن موذیه. زیر زیری نانا رو اذیت میکنه. اونم فوق العاده زودرنج و حساس...
همین الان سرش داد و بیداد کردم.
سالهاس حوصلهی زدنشونو ندارم.
کتک میخوان اما واقعا حوصله ندارم بدوم دنبالشون...بزرگ هم شدن مخصوصا پسره که شاخ هم میشه گوزو بیا و ببین.
باباشونم که ته ریش سبز جذابی داره و بوس نمیده به ما.
شوخی.
ته ریش جذابی داره و ..سردرد داریم.
پازلفی قشنگی هم داره.
کلا نیم رخش از تمام رخش بهتره.
حوصلهی خوردن کدئین و مسکن ندارم. کلا از قرص متنفر شدم دیگه.
صبح خواب میدیدم..یه جای سبزم...تپه داره...مه...جنگل...کلبه...دلم سفر خواس.
خواب دیدم هوا نم داره..توی حال و هوای آهنگ این ذ موود آف لاوو بیدار شدم.
سینما به خوابام نفوذ کرده غلام.
قهوهی مزخرفی دارم میخورم و سعی میکنم فکر کنم چطور سردردم خوب بشه.
چشمان قاضی چرخید تا سرانجام روی دختر جوان ثابت ماند. نگاهِ بدون هیجان مردی بود که عادت داشت انسانیت را وزن کند.
ده بچهی زنگی- آگاتا کریستی- صفحهی 125
ویکیپدیای عربی زندگی آگاتا کریستی رو که میخونم حس میکنم با یه قصهی کوتاه روبرو هستم...
وقتی دلایل جداییاش رو از شوهر اولش میخونم و اینکه در 39 سالگی با جوانی بیست و شش ساله ازدواج کرد و همین امر باعث شد به سفرهای زیادی بره و بهتر بنویسه...و فلان..
چرا تو ویکیپیدیای فارسی اینا وجود نداره؟
بیاهمیته؟
حوصلهای برای ترجمهاشون از متن انگلیسی نیست؟
نمیدونم اما فکر میکنم قسمت جذابتر ماجرای زندگی این نویسنده توی ویکی فارسی نقل نشده.
چیزهای باحالی در مورد مدل نوشتنش، زندگیاش در عراق، موصل- قبل از اختراع ابوبکر بغدادی البته؛ وگرنه الان سرش دست یکی از اون ریشوهای انگشت احدیت طرف آسمان گرفته بود و کتابهاش خوراک آتش- سوریه، مصر، ترکیه و فلسطین و اردن و ایران...و فلان میخونیم.
آسایش..پول...تاریخ...کارهای لذیذ...فضای سحرآمیز...از طرفی ادارهی کارای نشر و اینا رو شوهر به عهده میگیره...
آنچه در مورد آگاتا و موفقیتش نوشته شده اینه که به ازدواج و شوهر(مرد) به چشم همراه و دوست نگاه میکرد..نمیتونست تحمل کنه رفیق تخت باشه فقط و یه خونهدار معمولی و این سبب جدایی از شوهر اول میشه( جدای از معشوقهطلبی شوهر اول و فلان...که طبیعیه)..در مورد شوهر دوم با وجود شیطنتهاش( و چرا که نه شیطنتهای خود آگاتا؟ اگه روحش میپسندید...) نکته در همراهی مداوم بوده و تشویق و فراهم کردن مکان و شرایط روحی مساعد برای نوشتن بوده..
وقتی ازش در مورد راز تعلق خاطر شوهر دوم میپرسیدند...-علیرغم اینکه سنش بالا و بالاتر میرفت و ازدواج دومش 45 سال دوام داشت- جواب میداد:
این یه امر طبیعیه. شوهرم باستان شناسه و عاشق آثار ارزشمند و قدیمیه..
کپی پیست شده از نت.
داستان ده بچهی زنگی (سپس هیچکدام باقی نماندند) آگاتا کریستی رسیده به آنجا که جسد ژنرال را مرده میآورند تو و طوفان شروع میشود..باران..توی ساحل..طوفان..باد..باران..آن کلبه یا ویلایی که با خشکی ارتباطی ندارد...
هیجان میریزد به جانم...لذت مثل مورچههای کوچولوی شیرینی راه میافتد توی خونم.
حتی یادم میرود از صبح تا حالا از درد هیچ نخوردهام و زنده ماندهام.
![]()

انشدک لو مشیت ابضعنی و یتیسر
تگدر تنهض اتشد الضعن تگدر؟
اذا بسیاطه خصمک یضرب الخدر
تگدر تحمی علیه و سایره ابهل بر
و اذا چتالک المجلس شتم حیدر
تگدر تجی هناک اتدافع و تحضر
اذا وگفونا امجالس عدونه
حرم و احنه نسمع یشتمونه ابونه


خواندم یا شنیدم که در مورد بعضی رویدادها بهتر است چیزی نگویی. خوب نمیخواهم بگویم..یعنی شلوغش نکن و نگو.
یا حتی اشارهای مستقیم ...
به انبوه ظرفهای نشسته نگاه کردم و کیسهی آب گرم را پرُ...
توی سه چهار سال گذشته اتفاقات عجیبی افتاده. اتفاقاتی شبیه معجزه با بعدی ماورائی.
یاد گرفتم اهمیت ندهم.
یاد گرفتم بها ندهم.
یاد گرفتم ارزشمند نبینم چون نیست.
یاد گرفتم فکر کنم فقط" اتفاق". فقط همین. اتفاقی که اگر بیشتر از حجم و ارزشش بهاش توجه شود بیارزشت میکند.
یاد گرفتم نتایج به نفع نگیرم.
بیطرف نگاه کنم انگار که برای من نیفتاده باشد.
فکر نکنم برای خاطر من، برای رضایتم و خوب کردن حالم، افتادهاند. اگر هم برای من افتادهاند برای خوب کردن حالم نبوده. برای ضرر و زیان بوده.
فکر نکنم بله؛ تقدیر رقم خورده که وصلی صورت بگیرد.
اما واقعیت چیز دیگری است.
خیلی چیزها آنقدرها هم مهم نیستند و نباید جدیشان گرفت. هیجانهای کودکانه و شادیهای از سر خامی و بیتجربگی در هنگام برخورد با اتفاقات عجیب و به ظاهر رازآلود به یک رویدادی که فقط افتاده. که موقع افتادن به تو فکر نمیکرده، جنبهی شخصی و مرموز و الهی میدهد.
نه خبری نیست.
حتی شالی که آن روز سرم بود را یادم میآید. مانتو و ... حالم را. که بیقرار ...بیقرار از دستم سلب شده بود...سلب در عربی یعنی راهزنی...یعنی چیزی را که حقت بوده مال تو بوده به زور و خشونت ازت گرفتهاند و محرومت کرده باشند ازش...دنبال چیزی بودم آن بعدازظهر که دیشب رام و دم دست سر خورد توی دستم. نه فقط دیشب. سه چهار هفته پیش هم. هر جا نابودش میکردم از جایی سبز میشد. بهاش نگاه کردم دیشب. توی دستم بود و صاحبش نمیدانست. چقدر دنبالش بودم..و حالا بی که بخواهمش توی دستم بود...زیر و رویش کردم..به جزئیاتش نگاه کردم...دلم را زد.
غریبه بود چیزی که زمانی از روح به من نزدیکتر بود.
به خودم گفتم این معجزه است. این حست معجزه است نه اتفاقاتی که اگر هم معجزه بودند معجزه بودنشان از این جهت بود که میخواست بهام بگوید دنبالم نباش اگر مقرر بود داشته باشیم، اگر داشتنم ارزشمند و به نفعت بود بدون اینکه بگردی و جستجو کنی و بدوی توی دستت بودم....ببین اگر مقرر بود، چقدر راحت بود...
دیدم آن حال جدیدم معجزه است.
اینکه مهیا و دم دست بود و من نمیخواستم.
اینکه چشمم به بدیها و زشتیها بود نه زیباییهایی که قلبم اختراع میکرد.
بعد به رفتن فکر کردم.
چرا سریشا رونان رو دوست دارم؟ برای بازی در فیلم استخوانهای دوستداشتنیاش هست یا فیلم کفاره، تاوان- یا هر چیزی که ترجمهاش کردن-؟ نمیدونم.
امشب ازش فیلم بروکلین رو دیدیم با سال. بزرگ شده بود. صورتش از اون ظرافت نوجوانی فیلمهای قبلش بیرون اومده بود. درشت و زن شده بود. نکنه بهخاطر چشماش دوسش دارم که عین شیشه هستن و براق و همیشه میدرخشن؟
نمیدونم.
فیلم رو با سال دیدیم.
وسطش خونه رو بوی گاز گرفت..با ترس چک کردیم..شیر اصلی رو بستیم و برگشتیم...کمی به غذا فکر کردم که چیزی نبود...به خودم دلداری دادم فردا قرمه سبزی بپزم.
برادرم زنگ زد و سال بهاش گفت خاموش کرده خوابیده شهرزاد...پشیمون شدم و دست دراز کردم که یعنی گوشی رو بده بهام ... ابرو بالا داد: نه.
این تصمیمیه که گرفتم در رابطه با اونا.
و چیزای دیگه.
ناراحت شدم البته براش. مخصوصا امشب که تو حیاط رفتم یادم اومد شبا کمی بیرون میرفتیم و هر بار آرزو میکردم کاش سال پیادهروی میکرد همرام....کاش پایه داشتم..یا همراه..
مهم نیس.
اصراری هم ندارم یا میل زیادی به اینکار.
بعد سال شمرده شمرده خوند: شُکرا یالها من کلمات....بابات فرستاده.
صدای بیادبی ناز و محجوبی دراوردم از دهن. یههو بدون تصمیم قبلی و سال مرد از خنده...خودم هم..دس و پا میزدیم از خنده برای این کارم.
نمیدونم چرا. سال برای بابام یه شعر پر از جناس و نمیدونم چی به عربی فرستاده بود و سجع و اینا که بلد نیستم. کلمههایی شبیه هم که معنی واحدی نمیده و تلفظشون فرق میکنه.
بابام چون با عربای توی اینستا خیلی دمخوره مخصوصا خانومای شیعهی لبنانی* زون زون زیگری جدیدا عربی فصیحش مدرن شده: یالها من کلمات...: چه واژههایی!
نه فقط چه واژههایی میشود ترجمهاش. مثلا چه واژههای تاثیر گذار و قشنگی. اینطوری.
احساس کردم نزار قبانی طرف سال بوده نه بابا.
ولک عَبِد نه به کتکای دورهی جوونیت نه به یالها من کلمات دورهی ناجوونیات. روحت حساسه بابام.
این شد که سال میگفت دیونه...چطور اوردیش این رو...باباته لامصب ...بلافاصله صداهه رو تقدیم کردی..روت شد؟
نمیدونم خودمم. محتاطم تو نشکستن حرمت بابام جلوی سال..ولی فکر کنم فشار جمله زیادبود
بعد فیلم رو دیدیم و دختره بین دو مرد میمونه سال گفت تو بودی کدوم زندگی رو ترجیح میدادی؟ گفتم هیچکدوم رو...
- چرا؟ اگر با عشقش ازدواج کنه حوصلهاش سر میره بعد از یه مدت..با منفعتش هم ازدواج کنه عشقش رو میخواد و حوصلهاش سر میره بعد از یه مدت
- پس چارهاش چیه؟
- ازدواج نکنه...
خفهام کرد.
- نمیدونم اصلا سال...شایدم خوب باشه ازدواج..کلا آدم طبعش اینه که ناراضی باشه دیگه...با تو حالا خوشم دیگه..پس ازدواج بد هم نیس اونقدرا
- لطف داری
بعد ادای گاز گرفتن سینهاش رو دراوردم و واقعا گاز گرفتم...دردش گرف کمی و میخندیدم که مثلا پلنگ شده بودم و دندون به هم میفشردم و اینا ...برگشتم و صورتم محکم خورد به دماغش...واقعا دردش گرفت.
درد میکشد با چشمهای بسته و عذر میخواستم با دهان باز.
میخندیدم بلند رو سینهاش...هلاک شدم از خنده..
با نفس بریده بریده از خنده گفتم: سال صدای خندهام قشنگه...نه؟!....قشنگه ...ن ...ه؟!
نگفت آره.
دست و پا زدم و خندیدم و خندیدم و دلم خواست کسی پیشم اینطوری بخنده.
فیلم بالاخره تموم شد.
سال گفت وقت خوبی بود ممنون.
دست دادم باش: وقت خوبی بود ممنون.
گفتم برام چندتا شعر دوست داشتنی اینا پیدا کنه بعضی وقتا برام بفرسته کیف کنم.
- شعر بلد ینستم
- از تو نت خو
- از کی؟
- سرچ کن شعر نوی دوس داشتنی برای زنم
- شعر نو بلد نیسم...فحش نباشه توش
- برو بابا...حافظ فرستادی یا شیخ العرفا سعدی میکشمت
- شیخ العرفا نیس
- نمیدونم..شعر نو سرچ کن..یونان..عبدالملکیان...فاضل نظری...قیصر امین پور...سید علی صالحی...گرماروردی...حمید مصدق...خیلی دیگه هم هستن...سرچ کن و برام بفرست...تو نت
- شهرزاد بلد نیستم من....
- باشه..نمیر...نفرست..حالا خیلی هم شعردوستم من...
- صبر کن شعر بلدم
....
چیزی رو میگه که ظهر براش ساخته بودم و سرش لحاف رو پیچونده بود دورم و نزدیک بود هلم بده از رو تخت...
خندهام میگیره باز. میخوام بیفتم روش بخندم که میگه نه نه....این خط رو میبینی رد نشو ازش موقع خندیدن...ناقص میکنی تو...
خط رو پاره کردم..من همیشه خط پارهکن بودم تو زندگی.
خط رو رد کردم..هی تو گوشش شعر اختراعی ظهر رو خوندم هی اون گفت: شکرا یالها من کلمات.
هی مرض خنده به جون هر دومون افتاد که در جواب پیام بابام برای سال چه کرده بودم...خدا من رو ببخشه. و بلوالدین احسانا ...حتی اوف نگید دیگه صدای بیابی ناز و زنانه و اینا دربیارید در پاسخ یالها من کلماتشان؟..خدایا ببخش و بگذر.
* جون جون جیگر
استاد بزرگ من نوکرتم.
بخدا.
یعنی نه فقط استادی که بزرگ هم هستی. من گفتم حالا دیگه اخراج من میکنی(این رو با صدای اون کلیپه بخون خاله اخراج من نمیکنی؟ که من همیشه از پارسال پریسال میبینمش و بیشتر از اون کچلهی سیاه لشکره خوشم میاد...کللی توش چرت و پرت باحال هس..از هلم داد و ضربه مغزی شدم تا واقعنی؟ و بزن برم و میخوای من آدم باشم..امیدوارم پدر مادر بچهها نرفته باشن شکایت علیه پخش این فیلم و اُ بعد حقوق بچهها رفته باشه زیر تایر نمیدونم چهی زمانه..خو ما رو که میشناسین تو این چیزا همه به حقوق کودکان احترام میذاریم تا دسته...
خلاصه استاد من حتی قبلا وقتی امتحان ریاضی داشتم نمینشستم دعا کنم...بالاخره کارنامه رو با صفر اُ منفی بیس پن صدم میگرفتم..-حتی یه بار اقتصاد بیس شدم-..خلاصه دیشب سر نماز..فکر کن سر نماز دعا کردم خدایا این کتاب رو تمومش کن سختمه خدا میفمی سختمه...
اما تشویق که میکنید و میگی همی دو سه خطم خوبه میگم بر بیغیرت لعنت....بولَن تر بوگو.
دیگه خو غیرت من رو میشناسی...یکی غیرت و دیگه وزنم.
روشون تعصب دارم.
نیان پایین.
عنوان از همون کلیپ.
ترون به من پیام داد. شماره ناشناس بود. دو سه شماره پیشم داشت همه مسدود بود این یکی رو نشاختم. ادبیاتش هم برام ناآشنا بود..کمی رسمی و محتاط اما زود اشاره کرده بود که نوهی مدیرمون دنیا اومده اسمش رو گذاشت رها یادت افتادم.
اسمم پیش کی رها بود قبلا؟!..
بعد یادم اومد دبیرستانی بودیم..اسمم رها بود. خزان..باور.
سهتا اسم داشتم پیش ترون.
نمیدونم چرا.
مثلا تصمیم گرفته بودیم اگه شاعر شدم تخلصم بشه خزان..باور رو فکر میکردم اسم دخترم رو بذارم..باور و ترون برای مسخره کردن این اسم میگفت اسم خواهرشم بذار خاور.
و یکی دیگه هم کشور.
و..رها رو فکر کنم خودم دوست داشتم.
حالا ترون پیام داده بود که بگه علیرغم دعوات با خانوادهام من خواهر شوهرت نیستم. دوست دوران دبیرستانتم.
نمیدونستم چی بگم. نوشتم خودمم یاد رفته بود زمانی رها بودم.
نوشت که چرا من یادم مونده تو رها بودی..
دلش میخواد بام دوس باشه. من ازش بدم نمیاد فقط مرض دارم. من مرض ترسیدن دارم از آدما. من اگه زیاد نزدیک بشم مریض میشم خبر مرگم. نمیدونم چرا..یعنی حوصلهام سر میره...حالم بد میشه و خشم میاد سراغم. اگه به یه جور مراودهی معمولی باشه در حد سلام و علیک و اینکه سر بزنی و اونا صبح تا عصری بیان یا حداکثر یه شب..
ولی بیشتر نه.
همین برادرم که اینجا بود...قرار بود یه هفته بمونه بعد دیروز اصلا رسما طبیعی نبودم...بدنم نمیکشید. روحم هم.
هی احتیاج به گریه پیدا میکردم.
برادرم میگه ما مال این دنیا نیستیم.
اما خودش خیلی خیلی بیشتر از من مال این دنیاست.
خوب منم ترون رو کمی دوس دارم. دلم میخواد براش عروسکای چینی بخرم. شال...چیزای دوستانهی الکی و بهدردنخور اما قشنگ. اسپری..جوراب...لباس زیر..
اون تنها دوست دورهی دبیرستانم بود و صادقانه دوستم داشت.
مشکل من و اون هیچ وقت خواهرشوهری و زن برادری نبود.
هیچ وقت نشد حتی تو اوج مشکلات خانوادهاش با من...فقط ترون آزاررسانه.
مخصوصا شوهرش که یعنی رسما به هاش داد.
تو زندگیاشون خیلی راحتترن ترون نقش مرد رو بگیره و شوهرش نقش زن. ..خوب این زندگی اوناس و راحتن باش. اما تو برخوردای مستقیم خیلی آزاردهندهاس.
اینکه ترون مارمولک سوسک و مگس و فلان رو بکشه و اینا به خودشون ربط داره و مرد ناز نازو و قهر قهرو باشه هم..
وقتی نزدیک میشن به من و مرد روبروی آشپزخونه میشینه که ببینه مبادا سم بریزم توی غذای بچهاش...خوب...
با این وجود دلم سوخت براش.
میدونم گاهی ...یعنی گاهی هم حس میکنم که بعضی آدما دوسم دارن..حالا دوس داشتن خیلی زیاده برای تعریف این حس...محبت دارن بهام بهتره.
ولی از پس دادنش نه که عاجز باشم..میترسم. تبعات داره.
مثلا مسعود دیشب به سال زنگ زده بود...زنش عالیه...هی میپرسند حالم رو...من تو زمینهی خواهرای سال هیچ وقت مشکلی نداشتم...میدونید..از خیلی از خواهرشوهربازیا بهترن.
حالا گاهی هم دلخوری کوچیکی پیش میاومد که از روشون پریدم و رد شدم من..اما حاشیهسازی زیاده.
بگذریم.
اگه جایی رفتم و چیز خوشکل کوچیکی دیدم برای ترون میخرم.
فوقش بدم سال دستش برسونه.
مامانم نشسته بود و تلویزیون برنامهای نشون میداد در مورد مزایای داشتن فرزند بیشتر زندگی قشنگتر.
مجری و مهمان چادری بودن و مهربان و مجری با صدای ملیحی میپرسید به نظر شما کدوم بهتره داشتن یه فرزند؟ دو فرزند؟ سه فرزند یا حتی بیشتر؟
مهمان جوابی داد که یادم نیست اما مادرم که داشت بلند میشد رو به تلویزیون گفت: *شنو شنو شنو؟ ها عینی؟ ..یه فَرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــند...دو فرســــــــــــــــــــــــــــــــــند....سه فر ســـــــــــــــــــــــند...
کلمات رو میکشید ..من میخندیدم...فکر میکرد یارو گفته فرسند. شایدم اینطور به نظر خودش نازتر و "عجمتره"..
بعد انگشت وسط رو بلند کرد و خمش کرد و تمام نازی و لوندیش از هم پاشید و با صدای معمولی خودش گفت: **لعد وین چنتو؟ توکم فزتوا؟ چنتو گاعدین حدر شعرت یاهو؟!
برادرم نگام کرد و من فقط گوشام رو گرفتم...با پایی که یه خرده میلنگید مادرم دور شد و گفت *** عمی روحوااا....کس امهاتکم
برادرم بلند شد که لابد بزندش و من دیدم راس هم میگه زکیه.
*چی؟ چی؟ چی؟ چی فرمودی عزیزم؟ وقتی چی رو تند تند و پشت سر هم گفته شه هدف دست انداختن گویندهاس.
** پ کجا بودید تا حالا؟ حالا بیدار شدید؟ زیر سایهی موی اونجای کی نشسته بودید؟
*** این فقط سهتا ستارهاس احتیاج به ترجمه نداره.
کلا این پست ستارهداریه. یادت به خیر کروبی. میگفتن دانشجوها رو ستارهدار میکردی...حالا میگن مُردی...به قول مادرم وین ذبک الزمان؟..زمونه کجا انداختت؟
نشستم روبروی فیلم عنوان این پست ... از اطواری که جیم کری با صورتش درمیاره میخندم.
آخخخخ خدا!
چقدر این فیلم رو دوست دارم. اگه ماهی یه بارم ببینمش از خندیدن به اطوار جیم کری خسته نمیشم.
جایی
که هانک شده و یه کم میخنده و به آیرین میگه: ممنون خیلی وقت بود
اینطوری نخندیده بودم یا اون تیکهی مخصوص زدن آدمایی که ته سیگار رو
انداخته بودن...یا اون گاوه ...
پیغام که میگذارید و آدرس جیمیلها درست نیست از دادن جواب به شما عاجز میمانم.
"یاس" مطلبت را خواندم.
برای پیام و آرزوهای خوبت ممنونم.
زنده و دلشاد باشی.
این لاک رو دیدید؟
خیلی خوشرنگه. برم ببینم مهتاب داره ازش.
ناخونام این روزا داغونه. دوس دارم درستشون کنم.. عین بادوم بشن...فکر کنم همین روزا نانا رو گول بزنم و باباش رو بریم لاکخَری.
فیلم تاکسی پناهی رو دیدم.
از پناهی قبلا دایره و طلای سرخ رو دیده بودم.
این فیلم من رو یاد فیلم دهِ کیارستمی انداخت..که نه اون رو و نه این رو دوست نداشتم.
از پناهی لاغریش به همراه ابطحی یادم میادکه وقتی رژیم گرفتش فکر میکردیم رژیم گرفتش یا خودش رژیم گرفت که ...میخوام بگم اون روزا با کمی حسرت مخفی بش نگاه میکردم.
خوب لاغر شد.
حتما طرفدارای خودش رو داره اما فیلماش رو دوس ندارم.
جز طلای سرخ که اونم دوس نداشتم ولی برام بیاهمیت نیست که دیدمش.
خدافظ...حالا فکر کنید تو دست حافظ.
دستتون.
امجد روحانی موردعلاقهی سال بود. بن که دنیا آمد بردیمش( سال بردش) مسجد کوی دانشگا تهران، حاج آقای سال اذان گفت توی گوشش. یک کسی هم بود دوست سال. از این هنرمندهای بیخانمان و فلان که مسجدنشین بود.به سال گفته بود چشمهایش که شبیه تو نیستند...برایم کتاب میداد آن آدمِ عجیب. کلی کتاب خوب امانت میداد به سال بدهد به من. بعضیها را هدیه داد. سال گفته بود خانمم کتاب دوست دارد.
من از امجد و هیکل درشتش آن موقعها میترسیدم اما همین را به شوخی هم اگر به سال میگفتم حمل بر توهین میکرد و میرنجید.
وقتی توی کوچه رد میشد و مریدانش دورش بودند...به نظرم خیلی شبیه صحنههایی از سریالی تاریخی ایرانی میشد..مردی خوب راه میرفت و جوانهایی با احترام دورش بودند.
میچسبیدم به دیوار که رد شوند..سالِ جوان را بینشان میدیدم...چادرم را سفت میگرفتم بعدا دعوایم نکند..البته کسی هم سمتم نگاه نمیکرد اما احساس گناه میکردم. احساس اینکه نکند آبروی سال رفته باشد و من به اندازهی زنهای دوستانش مذهبی به نظر نرسیده باشم و کسی تیکهای بارش کند. چندبار بهاش پرانده بودند که شما جنوبیها هم با این مذهبی بودنتان..از عبایم ایراد گرفته بودند..از سرمهام..خوب نمیتواستم. برایم عذابی روحی بود...هر وقت میرفتند شب گریه میکردند توی مسجد یا خانهی یکیاشان برای هر دعایی که بود..میرفتم بین رزهای کوی گل بو میکردم...سال همین را حمل بر بیاعتنایی میکرد و میرنجید.
شب قبل از خواب خودم دعا را میخواندم.
چیزی که اذیتم میکرد آقا آقا کردن بود و توی سر زدن و تباکی. واقعا خندهام میگرفت وقتی به قیافهی آدمها نگاه میکردم. مذهب برای منِ دهاتی اینها نبود. آدمها پای دعا گریه نمیکنند. پای روضه گریه میکردند و پای دعا بلند میگفتند الهی آمین. دعاها وسطش روضه نداشت و آدم خسته نمیشد.
پس من همیشه خسته میشدم..ادبیات زنهای دوستانش با من فرق میکرد. تکیهکلامها خندهام میانداخت...حس میکردم توی سریالی ایرانی زندگی میکنم..زنهای ما نمیگفتند آقامون..یا آقا فلانی..یا..ابوفلان اگر مسن..به اسم اگر جوان..بعدش هم صداها آرام نبود...جلوی مهمان چادرخانگی نداشتیم...زن و مرد با هم سر سفره غذا میخوردند و به گناه آلوده نمیشدند معمولا..نمیدانم..آن روزها فکر کنم اصطلاحش به قول همان آدمها"عناد" بود. احتمالا عناد داشتم..اما یادم است مریض شدم..و بستری شدم.
خیلی به من سخت میگذشت..وقتی شهید گمنام میآوردند و زنها میدویدند دنبال تابوت و تابوتها از فرط سبکی لیز میخوردند خندهام میگرفت.
بسیجیها دوستم نداشتند.
برای من شهید عمویم بود که دشداشهی خونی و سوراخش را هنوز پسرش دارد. یا عموی پدرم یا جانباز دایی پدرم یا رزمنده خود پدرم....من جنگ را زندگی کرده بودم و هیاهوی و شلوغبازی و زار و عر زدنهای نمایشی خندهام میانداخت. خوب اعتقاد هم داشتند درست..ولی من باهاش ارتباط برقرار نمیکردم..بلند میشدم گل پنج پر زرد میچیدم و نمیدانم که و که به سال میگفتند خوب نیست جدا شوم از گروههاشان.
سال بسیجی نبود البته...یک چیز دیگری بود مثل چمران. منظورم این است که فکر چمران را دوست داشت.
نمیدانم چه.
خلاصه برایم عجیب نبود آدم شراب بخورد و نماز بخواند و روزه بگیرد عین دایی جواد...جنوبیها خصلتهای اینطوری دارند..یا مثلا حجاب آنطوری نداشته باشند اما امامحسین براشان مهم باشد و از این حرفها...قرآن برایم کتابی خدایی و آسمانی نبود فقط...میتوانستم سرلختی بخوانمش ...مثلا روی تپهی اردوی نمیدانم چهچهی چیچییان روی تپهها و ..به زنهاشان نگاه میکردم و پابرهنه فرو رفتنشان در گل شلمچه...برای من شلمچه روستای پدرم اینها بود...هنوز ترکشها هست روی در و دیوار..یا انگشت قطع شدهی داییام..یا هر چه...دوست داشتم از جنگ و هر چه بوی جنگ بدهد و یاد جنگ بندازدم دوری کنم...برایم موضوعی غمگینکننده و درددار بود...چیزی که آدمها را میبلعید..بیرحم..نمیتوانستم های های گریه کنم و تا زانو در گلش فرو روم...چذابه یا شلمچه یا..
خوب برای دیگران دیدنی بودند..برای من نبودند.
من صدای خمپاره و آژِیر و سوت شب و فلان شنیده بودم..اخبار عراق را هر روز و هر شب دنبال میکردیم..از خود عراق..اخبار ایران را کم دنبال میکردیم...خانوادهام شش ماه تمام زیر خمپاره ماندند و روستا را خالی نکردند تا بالاخره سایهی عراقیها دیده میشد حتی. رفتند بالاخره..زن همراهشان بود و نباید اسیر میشد..عمویم هم کشته شد..اینها قشنگ نبود..
بعد هم پدرم میرفت و میآمد و دیده بودم مادرم توی اوج جنگ من و خواهرم را بار زده بود رفته بود دنبال پدرم. دیده بودش...خمپاره بالا سرمان رد میشد یا اطرافمان میافتاد و پدرم عکس میگرفت...برای من عشق ...تصورم در مورد عشق از آن روزها شکل گرفت..اگر کسی را دوست داشته باشی با بچههایت هم بروی وسط آتش برای دیدنش حیف نشدهای.
اگر بیارزد.
اردو بود آن روزها..روزهای اوایل زن و شوهر شدنمان با سال، اردوی مشهد، بعد شب...آخر شب...توی مشهد چادر سخت و هی لیزبخور را میانداختم کناری و با کاپشن و شلوار لی بیرون میرفتم...سال دیوانه میشد و تهدید میکرد به جدایی. پیش من نبود و اتفاقی یا یکهو میدید من را میگفتم: سلامُن علیک و رحمت الله. تو دماغی به تقلید از زنهای دوستاش.
برمیگشت نگاه میکرد و من را میشناخت. متلک میپراندم..یا میگفتم: خواهرا یالاها اومدن...حجاب...حجاب...
تاریکی کوچههای قدیمی تکیهگاه آشتی میشد...
نمیتوانست مقاومت کند..
قول میدادم برایم مهم باشد که کسی مویم را نبیند. قول میدادم اما خوب برایم مهم نبود. حالا هم نیست. برایم مهم نیست کسی مویم را ببیند یا نبیند. اگر میتوانستم تمام روزهاو شبها بیمو باشم اصلا؛ میشدم.
امجد آن روزها به سال در مورد من سفارش کرده بود فکر کنم. ماه رمضان بود و من پا به ماه. خطرش را متوجه نمیشدم. سه ماه اول بارداری که با اتوبوس توی راه..وسطش هی با قطار و هواپیما برو و بیا و برای آخرینبار ماه نهم الکی گفتم هفت ماهه هستم و سوار هواپیما شدم و رفتم پیش سال..خوابگاه متاهلین...شبهای قدر را میرفت..من تنها بودم کسی را نمیشناختم...و او میرفت تا که حاج آقایش گفته بود چطور انسانی هستی تو..زن تنها و جوان پا به ماه...شب قدرت آنجاست..نیا مسجد برای خدمت...ولی میرفت. خدا واجبتر بود.
امشب دفترهای آن موقع سال را ورق میزدم...دیدم نوشته به قول حاج آقا امجد...
تمام اینها با هم هجوم آورد...دیدم عوض شدیم. من به قول خودشان عناد قبل را ندارم و سال هم کمی معطفتر شده. فقط کمی البته.
بعد بدنم را بو کردم...بوی عرق و عطر که ترکیب خوبی است. عرق خوشبوی آدمی..بوی عرقی که در خودم دوست دارم...به سال گفتم اگر چادری شوم ...اصلا دوست داری چادری شوم؟
گفت: نه.
من با خواهر برادرهایم رمزهای کوچولوی خصوصی دارم
مثلا برای مینا مینویسم: یا الله احفظهم( هنگام لو رفتن) میگیره چه خبره و غش میکند از خنده. برای ننهخلف مینویسم: یتقرب اله...یتودد الهه..میمیرد از خنده..
برای سرباز مینویسم: ممد! داره صدات میکنه...برای هانی مینویسم: مواظب قشنگیاتون باشید...برای آخونده مینویسم: وقت قشنگتون به خیر...میزند توی سرش از خنده..
برای مادر آنا مینویسم: دلقک و درختچه...بونژور مادام...
برای بعضی چیزی نمینویسم
اما همهاشان وقتی در موردهایی که فقط من و آنها میدانیم چیستند حرف میزنیم جوابی دارند مشترک: سه چهارتا آیکن خنده.
بهاش نگاه میکردم که نانا دستش را گرفته بود و کنارش لی لی میرفت...کتاب پنجاه صفحهایش را گذاشته بود پیشم: شاید بخوای باز بخونی.
یکجوری خوشحال بود که کتابش را خواندهام...گفته بود هندونه نیست ها شهرزاد...اما خدا کمکت میکنه باور کن.
نمیدانم چرا ولی حالا یاد اصرارش برای ماندن با من میافتم..میخواست پسفردا برود...اما دید سرد شدهام و رفت. سال خسته شده بود و کاملا حق داشت. من هم خسته شده بودم.
اما یکطوری ...یکطور عجیبی نمیشود دوستش نداشته باشم..زیاد هم.
نمیدانم چه...فقط خواهر و برادری نیست....یک جور گرمی دارد...یک جور دلش میخواهد شاد باشد و بخندد همیشه...شاید چون قلب غمگینی دارد در واقع؟
نمیدانم.
اما حس اینها خیلی درد دارد برایم.
وقتی میبینمش چه خوب حرف میزند و میداند..هر چقدر هم بخواهد ظاهرانه خلافش را نشان بدهد ...
میبینم نقاط ضعفش را شناختند. از همان نفوذ کردند و جذبش کردند و نقاط قوتش را تخریب کردند...و بعد رها شد.
دیدم که دلم میخواهد خوشبخت شود.
دقتم در تحلیلش بالا رفته و از این امر خوشحالم.
شُکر...نتیجه اینکه حال خیلی خوب و عالی حالا هم اگه نه، ناب و جدیدی دارم.
مثلا به خودم فکر میکردم.
به روزهایی که درشان از فرط حالِ بد و ناامیدی و دلشکستگی و احساس توهین و بیاحترامی و کلا" حسِ بد" نسبت به خود به مردن فکر میکردم. روزهایی که درشان سرچ میکردم: آسان مردن.
شبهای خیس اشکی که دست روی دهان نفسم را میبریدم که مرد توی تخت نشنود و سرچ میکردم: راههای خودکشی قطعی.
وضعیتی داشتم که هیچکس نمیفهمیدش و درکش نمیکرد. خوب چرا؟ چطور؟ اصلا و از همه مهمتر برای چی؟ برای کی؟
- شهرزاد نمیفهممت واقعا.
حق داشتند. من خودم خودم را نمیفهمیدم.
خدا من را خوب میفهمید. خوب میدانست و خوب میدید.
حالا خدا برای هر کس تعریفی دارد دیگر. یکی میگوید طبیعت، دیگری روانشناسی...آن یکی کائنات و..بعد روحانی انسان و...یک نیروی برتر و قویتر من را میدید. میفهمید...همین حالا هم. بذات الصدور را میبیند. اینکه اگر من خوش بودم و بر من خوش میگذشت درجریان آیا باز همین آدم بودم را نمیدانم یا شاید هم بدانم اما خوش نداشته باشم که بنویسم: نه. نبودم. اما میدانم که خیلی وقتها برای من عدو سبب خیر شده.
مطمئنا این حال را توی زندگی این اواخر کمتر یا خیلی کم تجربه کرده بودم.
حالا چه شد که سرچها و تلاشها جواب نداد نمیدانم. رازش را نمیدانم که چرا زنده ماندم.
اما میدانم نیاز مبرم و مفرط و بیبروبرگشتم در آن ساعات و لحظات دقیقا مرگ بود که از بین ببردم تا حس شرمندگیام را در برابر خودم تسکین دهد. دیگر حس نکنم...نبینم خودم را در جایگاهی که برای خودم نمیپسندم.
نبینم و حس نکنم که به انحطاط کشیده شدم.
نبینم ...هیچوقت توی زندگی مثل آن ساعات احساس آشغال بودن نکرده بودم. احساس عروسک و بازیچه شدن ...عروسکی از راه دور که نخهایش در دست دیگران بود..
بشین..بیا... نیا..دور باش..نزدیک شو..نه نشو...بده..باز کن...ببند..توبه کن..بچسب به زندگی...زندگی را ول کن..
چرا؟
همه میگفتند تو؟ تو شهرزاد؟ چرا؟ آخه تو شهرزاد؟!!..همه این را میگفتند و حس میکردم همه را ناامید کردهام و حمایت و محبت دیگران را از دست دادهام ..
عروسکی احساسدار که کنترل احساسش دست خودش نبود و از همین سوءاستفاده میشد.
بعد رو میآوردم به همان دیگرانی که سبب تمام اینها بودند.
- باید خودم را بکشم...جوابها دو نوع داشت: عاقبت ارتباط با یه روانی همینه..هر گهی میخوری زودتر بخور.
- از این حرفها متنفرم. زندگی کن. زندگیات را بساز.
امروز موقع خواندن قرآن به آیهای رسیدم. حق را قاطی باطل نکنید...حق را کتمان نکنید در حالیکه خودتون بهتر از هر کس دیگهای میدونید من زندگی میکردم..خوب هم و ..زندگیام رو هم میساختم داشتم...و اگر دیگه نمیخواستم زندگی کنم و زندگی بسازم سببش کارها و برخوردها و اعمال شما با من بود. حرفتان درست و حق بود اما از زبان ناحقی بلند شده بود..کلمهی حقی بود که باهاش باطل طلب میکردید...باطل چه بود؟
اذیت هر چه بیشتر من.
البته این ملامت نیست. .اگر بخواهم کسی را ملامت کنم خودم را ملامت میکنم چون ملامت کردن شیطان اگر هم بیهوده نباشد که هست نفعی به حال انسان ندارد. جهل و جمود دارد. ساختن ندارد...مثل تمام آنها که میگویند شیظان وسوسهام کرد یا لعنت به شیطان که راحتم نمیگذارد...رفع تکلیف و مسئولیت از خود...پرورش و پیشرفت و تحول و تجدد ندارد. خودم را ملامت میکنم. اشتباهاتم و ریشهاشان را میپذیرم و سعی میکنم با کمک خواستن از نیرویی که از قبل من را میدید، موفق شوم برای عدم تکرار و مرتکب شدنشان..آن جمله و جملههای مشابه خوب دیگر خوبیای بود که باهاش به جنگ خوبی زندگی من میرفتید. با جملههای خوب اینطوری دو اتفاق میافتاد: دیگران که در بد بودنشان شکی نبود به نظر آگاه و خوب میرسیدند و خیرخواه و تعلق خاطر باقی میماند... و من اذیت میشدم چون نمیتوانستم زندگی کنم و زندگیام را بسازم حالا که هنوز تعلق خاطری باقی مانده بود.
و دیگران همهی اینها را کامل میدانستند. و هُم یعلمون آزار میدادند. با فکر به قول امروزیها.
و این عمل شیطان است.
شیطان آن دیو دو شاخ دم دار نیست شهرزاد...شیطان همین آدمهای زندگی معمولی و خداپسندانهخواه دقیقا پس انزال آنهم از راه دور است...
وقتی توی دستشویی مالیدند و ریختند و رویت سیفون کشیدند...تو زندگی معمولی و خداپسندانه نداشتی؟ یا آنها مرجه تعیین زندگیهای معمولی و ساده و پاک و خوب و خداپسندانهاند؟
و البته با تمام اینها خودم را تبرئه نمیکنم و او ل از همه خودم را ملامت میکنم: ظلمت نفسی..و فقط رو به سوی آن نیروی علیم و بصیر میآورم: دیدی و شنیدی.
هم من را و هم آنان را...و به آیه نگاه میکنم:
وَلاَ تَلْبِسُواْ الْحَقَّ بِالْبَاطِلِ وَتَکْتُمُواْ الْحَقَّ وَأَنتُمْ تَعْلَمُونَ
وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ ۖ وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی ۖ فَلَا تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنْفُسَکُمْ
شیطان وقتی کار تمام شد گفت: خدا به شما قول حق داده بود شما اهمیتی نداید من قول ناحق دادم خیلی هم راحت زیرش زدم..من نمیتونستم بر شما تسلط داشته باشم اگه خودتون نمیخواستید...من فقط دعوتتون کردم شما قبول کردید...من رو ملامت نکنید...خودتون رو ملامت کنید.
این شیوهی شیطانه.
کتابی - یا آنچه که خودش اسمش را گذاشته کتاب- که داده بود را خواندم. دیشب میگفت شهرزاد اگر این کتاب را خواندی با خودت فکر نکنی یکوقت که چه فلانی کم کتاب خوانده و چه کتابهای زرد بیارزشی برایش " کتاب" نَد.
نمیدانم چرا این حرف را زد و بدانم هم مهم نیست اما دقیقا فکر من همان بود که گفت. که ازم خواسته بود با خودم نکنمش.
بعد این حرف را که زد تصمیم گرفتم دست از سر این فکر بردارم.
و عجیب اینکه سخافت کتاب در نظرم کمرنگ شد. مطالب را در بعضی جاها قابلقبول و پذیرفتنی یافتم و تا حدی مفید. مثلا نکتههایی لابهلای سطور جملههایی که با ادبی نداشت و بار معنایی و نوع و مدل فکر تویشان فرسنگها با فکر و نگاه من فاصله دارد، یافتم که شاید چند سال پیش، چند وقت پیش اگر هم میخواستم، نمییافتم.
فقط از خودم میپرسم آیا منِ رهای آن سالها که خیلی خودش بود ارزشمندتر است یا این من تقریبا آگاه و نکتهسنجِ کاونده که از سادهترین مطالب به عمیقترین و درونیترین و شخصیترین نتایج میرسد.
آیا آن منِ رهای آزاد سبکِ بیقید و بند اساسا ارزشمند بود یا صرفا اصیل بود؟ معیار ارزشمند بودن یک حالت و رفتار چیست؟
حس راحتی درونی؟ راحت بودن باهاش یا آگاه بودن و مجرب شدن؟
خیلی شعاری نیست اگر بگوییم ادغام و ترکیبی نسبی از این دو؟
برادرم میگوید توی گمرک از اینها زیاد دارند...توی اسکله...مثل جبار و جمال..و داریوش..و هاشم...میگوید برای یکی دوبار خوبند..بعد حالت بد است و اینها همان دمها هستند..
نصیحت میکند: برای شوهرت زن باش...بهاش احترام بگذار..برای شوهرت زن باش...خوب نیست به تو بگوید محسن...
او فکر میکند من همیشه رسمیام با سال. جلویش خجالت میکشم ناز باشم و نازیّیت و زن بودن به خرج بدهم برای سال...نمیداند به نظر سال تنها مزیت من چیزی است که او فکر میکند فاقدشم و به نظر سال خیلی هست آنقدر که برای نفیاش صدایم کند محسن..
البته حرفهای بدی هم نمیزند. نیتش خوب است.
ولی مشکل من و سال زن نبودن من نیست.
البته مشکلی هم نیست.
یعنی باشه هم مهم نیست.
من فقط بعضی وقتا سال را اصلا دوست ندارم.
شب برای برادرم دوپیازه درست میکنم..زیرش را کم میکنم برشته بشود...یک لیوان دوغ میگذارم میگویم همهی ظرف دوغ محلی توی یخچال را نخورد...سال خریده و حواسش هست.
نمیخواهم فکر کند شکموییم.
میگوید باشه..میگویم حساب کتاب دارد خسیس نیست. میگوید میداند عین بابام.
میگوید اگر جیبش خالی نبود یک کیلو میوه میآورد و فلان.
نمیدانم جیبش خالی هست یا نه. اما ازش توقع ندارم و البته خوب بود هم اگر میآورد..دیروز برایم یک انرژیزا خرید...وقتی من را زورکی برد بیرون..خرم میکرد راه رفتن تو گرما برات خوبه..بعد که دید رسما و اساسا غش کردم و از حال رفتم...و سر خوردم روی جدول برام انرژیزا خرید ...
بههرحال دوپیازه را خورد و گفت فردا ماهی خوبی بشه..
گفت ماهی رو بذار کف قابلمه شکم پرش کن و روش برنج بپز...بعد چپهاش کن...مدفونه میشه...
دستوراتش را داد که اجرا نمیکنم..و خوابید.
زن هاشم دیشب از من پرسید:
توی نت نیستی؟ هر چی پیام میدم نمیرسه بت. جوابت نمیاد.
سرم را تکان میدهم که یعنی نه. نیستم.
نمیداند یا میداند اما باورش نشده مسدودش کردهام. به روی من نیاورده. به رویش نمیآورم. دلیل خاصی ندارد فقط حوصلهی عزیزم جانم کردنش را توی واتساپ ندارم و سیو کردنهای دم به دقیقهی عکسهای پروفایلم و بعد کشف شدنشان از طرف من در گوشیاش.
هر کاری میکنی بکن. دیگر به من نگو...یعنی ..
قول دادم فعال باشم در دنیای مجازی به قول خودش. جوابش را بدهم.
قولی عبث و بیهوده.
هیچوقت اینکار را نمیکنم. تا بالاخره خسته شود و دیگر پیام ندهد. تازه کارهای بهتری هم قرار است بکنم.
دیشب به صورتش نگاه میکردم. سر تکان میدادم و نمیشنیدم چه میگفت. وسطش حواسم جمع میشد. سریال فکر کنم. شبکه چند؟...یا ترکی؟..خواستم حواس جمع کنم باز و مادرشوهر حرف زد.. مادر شوهرش روی تخت بود. کاسهی زانویش را عمل کرده.....عوض کرده...چیز ترسناکی به نظر میرسد...روی تخت باید باشد همهاش...زن بهروزی است اخبار دنبال میکند و میداند دنیا دست کی است. پسرش تُفکهایی است و عروسش کمی بهتر.
خودش گفت دیشب توی تهران قلب کسی را عمل کردهاند و بعد آتش گرفته و بردهاندش بیمارستانی دیگر...خبر ترسناک و بدی بود.
توی خوزستان چهارنفر دیالیزشونده مردهاند پشت سر هم. نمیدانم که رفته دیدن خانوادهشان.
خبر ترسناک و بدی بود.
استاندار خوزستان رفته چهارمحال برای شمال خوزستان نمیدانم چه کند. مادرهاشم میگوید:
- هواشان خیلی سرد است. حتی این فصل برف دارد.
به هواشناسی شهرستانهای خوزستان نگاه میکنم که همان موقع نشان میدهد. فقط دو سه درجه از ما گرمایشان کمتر است. ما پنجاه و پنجاه و یک اگر باشیم. آنجا چهل و هشت مثلا.
خبر غیرموثق و درپیتی است.
برف خوزستان؟ تابستان؟
توی ذهنِ تو مادرِ هاشم برفهای ریزی میریزد..شبیه آن گویهای شیشهای که در فیلم بیوفا ریچاردگیر سر مرد فرانسوی، فاسق زنش راباهاش خرد کرد. کاسهی زانویش پلاستیکی هست لابد حالا و کاسهی سرش شیشهای با برفهای ریز. هر وقت سرش را تکان میدهد -و به شمال خوزستان فکر کند- برفهای چوبپنبهای ریز غیرواقعی درش باریدن میگیرد...و او فکر میکند برف برای خاطر وجود لرهاست. نه جغرافیا. انگار هر جا لرها باشند برف هم هست..نه که لرها جاهایی زندگی بکنند که برف هست. انگار لرها که داییهای شوهرش هستند ابر باشند و برف را با خود حمل کنند.
به عربی گفته بود: البَفُر ورا اللر.
برف دنبال لرهاست. مثلا پلنگ صورتیاند و ابرهاشان بالای سرشان هست و هر جا بروند و هر فصل بروند روی سرشان برف میبارد.
بههرحال خبرنگار با پیراهن چروک و صورت آفتابسوخته شبیه یکی از اصحاب پیامبر در فیلم الرساله بود.
به برادرم گفتمش که بغل دستم بود و برادرم موقرانه به علت وجود زن هاشم خندید. با دهانی بسته و نگاهی رو به قالی.
زن هاشم پرسید این کدام برادرم است و چند سالش است و کجا کار میکند.
گفتم و گفت ماشالا ...زنها نمیدانم جذب چهاش میشوند نکبت.
میخندم با خودم.
به سال اشاره کردم بروییم.
زن هاشم گفت دلش تنگ شده بود و یک مشت دروغ دیگر که در حواسپرتیهای مداوم من بیجواب ماند یا جواب مناسب خودش را نگرفت.
- دلم برات تنگ شده بود کلی شهرزاد
- دستت درد نکنه...بد نبینی ..
برگشتیم.
همهاش به این چیزها دقت میکنم. رُند شدن یا یکشکل شدن ساعت و دقیقه. مثل زمان پست کردن پست قبل. هشت و هشت دقیقه. مثلا اتفاق میمون و شامپانزهای باید باشد.
اما صرفا یک اتفاق است. خیلی چیزها توی این دنیا فقط اتفاق است.
فلسفهاش را حال ندارم ببافم و بشکافم و بازش کنم و فلان.
فقط اشاره میکنم بهاش. بعد دیگران میروند فکر میکنند بهاش و نتایج دلخواهشان را میگیرند ازش.
و آدمهای بد رو از زندگیم دور میکرد. به تمام آنهایی که آزارم میدهند بگوید: بروید...از زندگی زنِ من بروید...دور باشید ازش.
دلم میخواهد سال غذاهای خوشمزهتری میخورد. گوشت چرخشده اینقدر دوست نداشت. از این گوشتهای که توی پیاز تفتشان میدهی و رویشان گوجه و نخود فرنگی میریزی و یاد استفراغ یارو در تماما مخصوص میافتم وقتی برای همخوابی با دخترش گریه میکرد.
از آن صحنه چنان عقم گرفته و نفرت و چنان موقع خواندنش خواهر مادر معروفی را یکی کردهام که وقتی از هر چیزی نفرت و تهوع را با هم پیدا کنم یادش میافتم.
مثلا یاد آدمهای خواهرکسهی زندگی.
دلم میخواست سال بیاید پیشم.
بوی غذا را از خانه دور کند. برادرم را از خانهام دور کند و به مادقحبههای دیگر بگوید نیایید..سفت و سخت بگوید نیایید و وقتی کسی بدون هماهنگی و تلفن قبلش بیاید بگوید زنم علاقهای به دیدن کسی ندارد و دلش میخواهد توی اتاقش باشد روی تختش.
هیچ کاری هم نکند. مثلا برود دستشویی و کونش از آب جوش بسوزد..اما دلش نمیخواهد کسی بیاید خانهاش. نیایید.
زنم از شما خوشش نمیآید چون حالش را بد میکنید.
دستش هم سوخته موقع آشپزی.
و اتفاقات خیلی بدی در طول زندگی برایش افتاده. مثلا همین اواخر نقش کاندوم و دستمال کاغذی داشته برای جلقزنهای خداجو. زخمش مانده توی دلش و هیچ وقت خوب نخواهد شد.
به معنای واقعی کلمه واقعیتر از هر واقعیتی از احساسش و عواطفش سوءاستفاده شده به نفع کیرشان و دیگر حال ندارد حتی برود دستشویی. میتواند راحت زیر خودش بشاشد یا بریند اگر تنها زندگی میکرد.
بله خوب خاطرات قشنگی هم دارد.
مثلا زمانی دختر شیرینی داشت که سه ساله و چهارساله بود اما فاصلهی چهارسالگی تا هفت سالگیاش در مریضیاش گذشت.
در بازی خوردنهایی گذشت.
در رها شدنها گذشت.
زنم خیلی زخمی است. زخمهایی عمیق. حتی وقتی مینویسد از خودش نمیتواند بنویسد.تنها چیزی که اجبار دارد برایش همخانه بودن با دیگران است.
از زبان من مینویسد. خودش یک تنوع است.
زنم خیلی زخمی است.
زنم خیلی دلشکسته است. معنی واقعی شکسته شدن دل چیست؟ هر چه هست یک خوبی داشت که دیگر نخواهد کاندوم و دستمال کاغذی شود.
و دیگر نخواهد دست و پا بزند و کسی را که دستمال کاغذی و کاندومش کرده را به چشم انسان نگاه کند.
من دوست ندارم کسی را بزنم یا از کسی انتقام بگیرم.
اینها هیاهوی دنیا است.
دیگر دورهی خشمهای شدید انتقامجو....گذشته. دورهی من نیست حتی. دوره دورهی او است. او رودرویِ، رودروهای من قرار میگیرد.
چه کسی گفته من به او اعتقاد ندارم؟ مذهبی که نیستم و خوشحالم. ملزم هم به مراعات آنچه مذهبیان خود را ملزم به مراعاتش میدانند.
یک چیزی توی قلبم هست که هر وقت یادش بیفتم اشک به چشمم میآید اما. اسمش خداست؟ نمیدانم. یکجور تفویض امر. واگذاری حال به او. خودش میبیند. دیگر جای حرف دیگری نمانده..از هیچکس. حتی همین سال که صدایش را دارم از آشپزخانه میشنوم..در من، در قلبم، دقیقا در قلبم که شکل روح است، چیزی هست. یک چیز سبک و روشن و یک چیز گرم که وقتی یادش بیفتم دلم میخواهد به او بگویم بر من چه گذشت و چقدر.. مظلومنمایی نکنم هم برایش. فقط نگاهش کنم...فقط صدایش کنم و حتی منتظر نباشم جواب بدهد..یقین دارم به اینکه توی سطر سطر کتابی که میگویند از اوست با من حرف میزند.
آدم هزارباره...مورد هزارباره از همان منبع و به همان شیوه سوءاستفاده قرار گرفته شده و هر بار قلبش خیلی بدتر از بارهای قبل شکسته و خرد شده فقط واگذار میکند:
فَسَتَذْکُرُونَ مَا أَقُولُ لَکُمْ ۚ وَأُفَوِّضُ أَمْرِی إِلَى اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ بَصِیرٌ بِالْعِبَادِ