فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

ده بچه‌ی زنگی آکاتا کریستی رو شروع کردم خوندن.

برادرم از تو باغچه پیام می‌ده..بیا هوا خوبه..بوی گل‌‎ها خوبه..بیا..می@گم می‌خوام بخوابم..

نه بیا.

چه آدمیه...منتظرم برم و نمی‌ره.

بد نیس فقط خواهر برادرها زیادن و هی اومدن این و اون‌شون وقتم رو می‌گیره.
دیشب به سال گفتم تو اتاق خواب نمون. روم نمی‌شه این خونه باشه تو هال بخوابه و ما در اتاق خواب رو ببندیم...باز هم باشه من نمی‌تونم با لباس زیاد بخوابم و می‌ترسم با بی‌ملاحظگی همیشه بیاد تو مثلا چیزی برداره..
سال بالش و پتو رو برداشت و با نانا تو هال خوابیدن.

حالا این برادره پیام پشت سر پیام:

چرا جدا می‌خوابید؟ مشکل دارید؟ خوب نیس....فلان بهمان...
اصلا چطور روش می‌شه؟

من به خواهرم نمی‌گم چرا پیش شوهرت نمی‌خوابی..به برادرم نمی‌گه چرا پیش زنت نمی‌خوابی...

حالا مثلا دلسوز ها...که یعنی مبادا اختلافی هس و عین پیرزنا گوشزد که زن و شهر قهر هم باشن پیش هم بخوابن یه وخ دیدی پاشون به هم گرف آشتی کردن و زندگی ...
خو حالا خانمِ مشاور ورابط زناشویی...شما آسوده بخواب...در واقع به خاطر وجود توه که..

نگفتم این رو.

جواب ندادم.

دیدم عوض شدم.

می‌تونم بگم خیلی.

قبلا چه کل کلی..چه توضیحی.

حالا سکوت.

بحث نمی‌کنم در مورد عقیده‌اش دینش..نگاش به سیاست و فلان...

حرف می‌زنه. می‌گه تنهاس...تنهایی زن و مرد فرق می‌کنه..گاهی بدوبیراهی می‌گه می‌گم جلوم نگو..تصویر و فیلم بد نشون نده بم به بهانه‌ی صمیمیت من خواهرتم برادرت نیستم و اذیت می‌شم.

می‌گه ببخشید. چشم.

خوب بد نیس.

بعد تصمیم می‌گیرم دیگه اصلا سیگار نکشم.

اصلا.

حتی تفننی و از رو هوس.

وقتی بوی برادرم می‌خوره به دماغم فکر می‌کنم پیش بچه‌ها و سال شده گاهی این بو رو بدم؟

خوب نیس که.

می‌گه زن‌های مردنما برای خودشون و مردا بدن...از این حرفا و عقاید..و از خوبی حضرت آقا می‌گه..عقاید خودش رو داره که برام مهم نیستن...
بعدش اواز دوستش رو پخش می‌کنه...پدرش لره مادرش عرب..باورم نمی‌شه عرب نباشه بس که ناظم غزالی خوب می‌خونه و خیلی خیلی خوب آهنگ و کلمات رو درمیاره...
فکر می‌کنم اگه جای پدر مادر برعکس بود عمرا می‌تونس.

بعد آخرش می‌گه بیا پیشم...
باید لپ‌تاپ ر ببندم و برم...باید مدارا کنم که بره.

بعد خواب فکرای اساسی دیدم.

می‌دونم ازم انرژی می‌گیره عملی کردن‌شون ولی لازمه.

وقتم دزدیده می‌شه هی.

گوشی‌ها رو می‌ذارم گوشم. گوش کیپ‌کن‌ها رو. خوب توی ماشین بچه‌های بلوز زرداشونو تن‌شون کردن..من فکر نمی‌کردم بیرون از ماشین بریم. ماکسی گل بته داره ر پوشیده بودم که خودم هم می‌دونم جز راحتی هیچ مزیت دیگه‌ای نداره ظاهر نخی گل و گشادش و حتی خوش‌رنگ نیس...روش مانتوی سیاه با خطای سفید و زیرش دمپای نارنجی و شال قهوه‌ای..تو ماشین دست هم زدیم...
رو بندریا...برادرم از اون شوخیای خرکی‌اش هم کرد بام و پس کله‌ام زد...بندری و فلافل هم خوردیم...پفک هم خوردیم..رفتیم هم پیش فواره و فواره با موزیکاش رقصید...برادرم هی حدس زد..این اهنگ داریوشه..این ابی..و از من پرسید آلات موسیقی می‌شناسی...می‌شناختم هم اگر گفتم نه مو بندری می‌شناسوم و به ساندویچ تو دسم که بندری بود گاز زدم و البته منظورم آهنگ بندری بود.
بعد رف رو الکلنگ که بیا سوار شو...اون فقط می‌تونه بلندم کنه بین اطرافیان...خیلی درشت و فلان نیستم..بقیه خیلی لاغرن.
اینم توضیح نیس رفع شبهه هس.
اشاره کردم که زیر پیرنم شلوار ندارم و برم رو الکلنگ ساق پا و فلان در معرض دید.
اصرار نکرد و گف ازش عکس بگیرم.
تکیه داده به ستونی که بالاش نور چراغ هس..ژستش به شکلش نمی‌اومد..بازوها بالای سر میله را بغل کرده انگار..کمی عشوه...به نظرم ژست زنانه اومد اما فقط عکس گرفتم..سعی کردم فواره رو بندازم تو عکس که براش مهم بود و سرانجام گوشی‌اش رو گرف و زن‌هایی برگشته بودند نگام می‌کردند.
تیپ و ظاهر برام خیلی بی‌اهمیت نیس...و در عین حال نمی‌اونم بگم برام مهمه.
امشب حتی خودم از تیپم راضی نبودم...زن‌ها نگاه‌مون می‌کردن..احتمالا فکر می‌کردن با این لباس خونگی چطور جرات کرده تا دم در بره یا تا سرکوچه حتی چه برسه به این‌جا که به نظرشون مثلا جای شسته رفته‌ای هم هس...
نگاه کردن و پچ پچ کردن...سال حتی متوجه شد و گف اینا رو به چی این‌قدر نگاه می‌کنن؟
نگاشون کردم.
لبخند زدم.
جواب لبخندم رو ندادن.
دو طرف لباس رو گرفتم یه نیم‌چه خم..سر یه وری...دو طرف لباس رو باز کردم و بعد انگار رو صحنه‌ی نمایش باشم و ازتماشاگرا تشکر کنم سرم رو هم خم کردم..
تعظیم.
برادرم رو به آسمون تاریک قهقهه زد...با کف دس درشت و سنگینش زد بین کتفم که یعنی باحالی.
دردم گرف.
فکر کردم بعدا بش بگم از این شوخیا بام نکنه.
سال و بن و نانا آروم خندیدند.
زن‌ها نگام می‌کردن و چیزی نگفتن.
سوار ماشین شدیم.
سال گف خواهرت دیونه‌اس...
برادرم همین‌طوری می‌خندید: پوکوندشون.
احساس پوکوندن کسی رو نداشتم.
فقط از توجه تشکر کرده بودم.

حالا کجا بریم بوق بزنیم؟!..
وقت عوض کردن پروفایله حداقل.

برادرم داره یه خاطره از سربازی تعریف می‌کنه:
تو  رزمایش بودن و کسی هی کارهای بی‌ادبی با ماتحت می‌کرده ( اثر نور در قلب رو می‌بینید؟ از فحش گذشتم و حجاب روح دریدم) بعد کسی گفته  یکی این رو ببره بهداری پیش چون‌پزشک...
و خودش قهقهه می‌زنه و من نتونستم نخندم.

هر وقت صنعتی‌ها دستاشونو می‌برن بالا برادرم می‌گه داره می‌گه: یا سیدعباس.

می‌خندم.

برادرم در مورد یکی از بازیکنای صنعت می‌گه: چنه احمار ناطینه بسکوت.

از خوشی عین خریه که بش بسکوئیت دادن.

وقتی صنعت با استقلال بازی داره هیاهو کمتره...
می‌شه گفت دو سر برده...جز الان که صنعت به گل رسید و نانا پرت شد تو هوا.

میگوپلو رو گذاشتم وسط سفره. بعضیا قهر بودن..بعضیا نبودن..بعضیا میگووها رو جدا کردن..بعضیا کشمشا رو..بعضیا..

برادرم دیس رو کشید جلوی خودش و شروع کرد خوردن...همه رو خورد و پهن شد بغل سفره...

قاشق دهنی‌اش رو می‌زد به ظرف سالاد وسط سفره..بوی سیگار بدش می‌اومد و با دهن پر حرف می‌زد...صدای سرفه و خلط سینه‌اش ...همه‌ی اینا جلوی سال...

سال بغ کرده بود.

چه باید می‌کردم؟

دیشب بدون اطلاع قبلی اومد.
ساعت یک دو مشغول درست کردن سوسیس بندری شدم براش...بعد تازه گفت نه دستپختت بد شده. مثل دستپخت مادرم شده.
سال یادش اومد ازم طرف‌دارری کنه استثنائا: به‌خاطر تو ادویه زیاد زده.

امروز شلنگ رو گرفتم روم خیسم کرد...هی غر می‌زنه من این خونه رو داشتم نمی‌نشستم تو..شوهرت می‌خوره و دس می‌ماله به دیوار باغچه شده جنگل...نون نمیاره...آشغال نمی‌بره بیرون..هی ایکس باکس بازی می‌کنه..فوتبال...اینم شد مرد؟!...این صورتش مثل فرمول می‌مونه...
همه‌ی اینا رو خودم می‌دونم...

فعلا از همه چی زده شدم..

خیلی زده.

حس ادامه‌ی پست رو ندارم.

و نگفت بلاخره

آنتی کرایست..کریست..دجال..ضدمسیح یا هر اسم دیگری که رویش باشد را دیدم. همراه با سال. بعدازظهر.

من داشتم به کلم‌پلو فکر می‌کردم..که دوست دارم چند روز دیگر بپزم. فکر می‌کردم با گوشت قلقلی درست کنم یا چرخ شده..زعفران بریزم؟ سبزی‌های معطر چی؟ یا نه..مثل شیرازی‌ها تره و ریحان و ترخون بریزم که آخری را نداشتم.

کلم‌ها را توی ذهنم خلالی خرد می‌کردم...کوفته‌ها اندازه‌ی فندق...تزیینش می‌کردم. به سال می‌گفتم سبزی بخرد و سالاد هم درست می‌کردم و ماست؟ اممممم شاید...ممکن است.....احتمالا.
بعد فیلم رفته بود جلو...با خودم فکر می‌کردم این هنرپیشه را اولین‌بار در جین‌ایر دیدم...چقدر مقید بود توی آن فیلم..توی ان سنی که فیلم جین‌ایر را به بازی این هنرپیشه‌ی نه چندان خوش‌چهره دیدم فکر نمی‌کردم چنین نقش‌هایی توی دنیا وجود داشته باشد یا بشود بازی‌اشان کرد...و کلم‌پلو توی دوری خوش‌رنگ و بو بالای سرم پرواز می‌کرد.

بعد سال دستش را دراز کرد رفتم روی سینه‌اش دستش را بست و چای و قندش را خورد و من ازش پرسیدم برایم روتختی مثل رو تختی این زن و مرد توی جنگل می‌خرد...می‌خندید که شما زن‌ها فیلم جنایی ببینید همینید.

یارو دارد توی آشپزخانه با چاقو آدم می‌کشد شما می‌گویید کابینتاش رو.

خوب خیلی هم بی‌راه نمی‌گفت اما واقعا رو تختی قهوه‌ای قشنگی بود.

از کارگردان این فیلم رقص در تاریکی و مالیخولیا و ..و البته داگ‌ویل...برای رقصنده در تاریکی ساکت شده بودم و گریه کرده بودم یواشکی..برای داگ‌ویل فکر کرده بودم..مالیخولیا..توجه‌ام از جهت خشم ِ زن فیلم جلب شده بود فقط...
بعد یادم آمدنیمفومانیاک را هم پارسال پریسال دیده‌ام.
فیلم من نبود.
چیزی نداشت که به من بگوید.

زن داستان بلوط‌ها را گفت..بلوط‌ها را دوست داشتم..چیک و چیک به پنجره می‌خوردند...مرد فیلم را توی نقش‌های منفی تجاری دیده بودم و ارتباط با شخصیت مثبت اول سخت و بعد آسان شد...
زن و غمش را نمی‌پذیرفتم...چیزی داشت که علیرغم گریه‌ها و درد و فلانش هم‌دلی ایجاد نمی‌کرد..تا جایی که قصه لو می‌رود و..
بعد خشونت فیلم شروع می‌شود.

خوب قد و شاخ‌طلا نیستم در این حوزه. سطح تحمل خشونت و کثیفی و فلان فیلم دیدنم خیلی پایین و حتی سوسولانه است.
چشم‌هام را بستم. سال دستش را گرفت روی صورتم..صدا را کم کرد هی من پرسیدم باز کنم؟ هی اون گفت کی بت دیدن این فیلم رو پیشنهاد داده؟...هی گفت فون‌تریه‌ی روانی از تو ...این فیلم را درآورده...هی گفت مسخره کرده‌اند..مسیح بی‌نوا شده بازیچه‌ی این...
هی من پرسیدم باز کنم؟...هی اون گفت نه بابا...نگاه نکن.
یک جاهایی از لای انگشت‌های سال دیدم چه واویلایی شده..بعد دیدم..و باز چشم بستم و بالاخره فیلم تمام شد..
سال ادای منتقدانی را درآورد که گمان می‌برد فیلم را زن‌ستیز قلمداد کنند:
- فون‌تریه در این فیلم بساطی مادرقحبه‌طور پهن کرده و خواهر مادر زن‌‎ها را یکی کرده..

مردم از خنده.

یاد گرفته بود چی بگوید بخندم..
- شهرزاد زن ستیز بود فیلم؟

- نمی‌دونم ...گیریم هست...چه اهمیتی داره...خوب باشه..فون‌تریه اصلا زن‌ستیز...تو بگو کلم‌پلو رو با گوشت قلقلی درست کنم یا چرخ شده...

- می‌دونی شهرزاد؟  اگه آدمی مثل تو دوروبرشون بود که بعد از دیدن این فیلم که آدم  همراش نگران تاثیرش بر روحیه‌‌‌اش می‌شد...بعد ببینه داره می‌پرسه قلقلی یا چرخ‌شده ..
- نگو از این فیلما درست نمی‌کردن...ربطی نداره...هی نگید عقاید و نظران فلان کس ریشه در کودکی و مادر بد و زن بد و کینه به زن‌ها...نه...به نظرم همیشه این نیس...نمی‌دونم دلیلش چیه اما مهم نیس...مشکلی ندارم آدما فکر کنن زن‌ها شیطانن یا در راس هرم تاریکی و ترس و سیاهی قرار دارن...و دروغگوان و بی‌عاطفه و....اینا هیچ کدوم مهم نیس...خوب گفتن که گفتن...خود اونایی که می‌گن مگه کی‌ان..خودشون چه مدلی از تاریکی و بدی و شیطاینن؟!...مدلا فرق می‌کنه فقط...آره زن‌ها هستن...کید و مکر عظیمی دارن...ابلیسم درس می‌دن و با همینا هم خوشن..آقا کونش رو دارید نخوایدشون...و خود همون افراد چه مساحتی از بدی و تاریکی و ... اشغال کردن؟...فیلما و کتابای زیادی در مورد زن نوشته شده..چقدر در مورد مرد نوشته و ساخته شده؟!...اکثر آدمای متفکر علیه زن‌ها هستن یا تحقیرشون کردن حداقل...خوب به تخمم...اگر با من نبودش...
زن ذهن مردا رو حالا به خوبی یا بدی درگیر کرده...می‌تونن رها کنن خودشون رو از این درگیرشدنه و بگن کون لق زن‌ها و دنیاشون؟ بفرماین بگن..
بالاخره باید راهی برای رخیتن عقده باشه...فیلم..کتاب..وبلاگ...آواز..هنر..اینا..
...بعدشم چه اهمیتی داره کی چی می‌گه وقتی من کنارت فیلم می‌بینم و تو  جاهای بدش چشمام رو می‌بندی..نگفتی چرخ شده یا قلقلی؟

- تو رو..

- برو بابا...زود بگو..که بت بگم چی بخری.

- ولی مَرده داغون شد..

- چرا؟!

- هیچی...ندیدی تو..نمی‌گم..برات بده.

دیده بودم.خودم رو زدم به ندیدن...
- آره...من خیلی می‌ترسم..دلش رو ندارم...
نمی‌داند چقدرش را و کجاهاش را از لای انگشت‌هاش دیده‌ام.

- عزیزم...

می‌گیردم تو بغلش...فکر می‌کنم *زنِ گریه‌کن همه‌اش دروغ است...زنِ ترسو هم....و البته کافِ مادر فون‌تریه و تمام عقده‌ها  وهزارگانه‌های افسردگی‌هاش.
همیشه همه دروغ نیست..گاهی وقت‎‌ها دروغ است. خیلی هم خوب که هست.
بله زن‌ها گاهی دروغ می‌گویند..و احساساتی‌اند و متقلبند و..چون انسانند...خوب نخواهیدشان...در مقابل وسوسه مقاوم باشید ..و اگر نیستید مثل همیشه بندازیدش گردن حوا و سیبش یا گندمش...یا نمی‌دانم چه‌اش...ما عادت داریم. چشم بپوشید از ما..یا کم بخواهیدمان و در بهشت آسمانی روزگار بگذارنید...ما زمینی‌ هستیم..زمین به خیلی زبان‌ها از جمله زبان مادری من مونث است..درخت..آفتاب..وطن..آسمان..همان طبیعتی که توی فیلم هست..
خیلی ساده: ما بدیم و از بدی خویش دلشاد.
ما خوب باشید...و اگر بد می‌شوید هم گناه بد بودن را به گردن ما بندازید...باور کنید  فقط شما نیستید که بلد باشید بگویید به تخمم...حالا با تخفیف: به تخمدانم.

و سال هم که نگفت بالاخره قلقلی یا چرخ‌شده.

اما در آخر گفت اینا خو هیچی هم نخوردن...حتی ندیدیم چیزی بجوَن..یعنی فیلم یک همچین اثرها و تکان‌هایی رویش گذاشته و به‌اش داده بود.
فکر کردم راست می‌گوید. اونم با تمام لاغری به غذا فکر می‌کرد و اهمیت می‌داد.


* از دیالوگ‌های فیلم.


لاک نارنجی زدم...اینقدر دوسش دارم که به نظرم طبیعی نمیاد این‌همه ذوق پنهانی بابت رنگ لاک...چه کنم اما دوسش دارم.

تو کانال تلگرامه عکسش رو می‌نهم.


دارم قهوه غلیظ با پودر هل می‌خورم...یعنی رگای سرم باز شد...عطر خوبش تو دماغم...کاش این وبلاگ یه دکمه داش فشارش می‎دادید و ازش قهوه‌ی خوب می‌خوردید.

خو دوسِتون داروم دُوروغُم چیه.

محسن‌شونی


خواهرم شب امتحان شفاهی می‌خواد بگیره.

دارم تمرین می‌کنم. احساس پاریس دارم.

به سال گفتم: ولک حس می‌کُنُم لیلا حاتمی‌اوم..

گف محسن‌شونی.

بش گفتم آنشانتِ و  به بیرون هدایتش کردم.
در جستجوی زمان از دست رفته به زبان اصلیمه الان.

پشیمانی


الان می‌رم خاک در گروه رو می‌بوسم دوباره داخلم کنن توش.

ولچ ژ مو ج

خواهرم دارد فرانسه یاد می‌ده تو گروه.
صداش رو ضبط کرده بگید: ژِمه‌لو...یا یک همچین چیزی.

ازمون می‌خواد تکرار کنیم.

هر کسی سعی خودش رو می‌کنه. نوبت من می‌رسه: شهرزاد بگو.
- جه‌ملو.

- ج نه ژ.

- ج‌ژ‌مه‌لو.

- ج و ژ نه..فقط ژ.

- خو سخته.

- سخت نیست..

- جمالو.

- جمالو ابراسچ...جننتینی...ولچ ژ مو ج.

- خو ماعرف.

- اتعرفین....ژ ..
- ژوتِم...

- جوتِم..

- شهرزاد ژ...ژ ...دخترت از خودت بهتر بلده

- اون فرانسویه..من عربم.

- چرت نگو...نصف بیشتر عربا ج رو ژ می‌گن...اتفاقا ج براشون سخته

- اونا عرب خارجی‌ان...من عرب احوازم..

می‌دونن دارم دس می‌ندازم.

- بگو ژ وگرنه اخراجت می‌کنم از گروه

- نه تو رو ناپلئون..تو رو شارلز نمی‌دونم کی‌کی...همون که ایزابل رو می‌خونه...تو رو ژاندراک...

- نگا گفتی...وقت گروه رو نگیر..درست بگو ..

- پَقدون..من نمی‌تونم تو گروه بمونم...عربی و فارسی و یه کم انگلیسی و یه کم لری برام کافیه..نمی‌کشم دیگه...هنگ می‌کنم.

- غلط کردی می‌مونی..

- اوروار.

اخراجم می‌کنن...نوشته شما حذف شدید.

قهوه رو مزه مزه می‌کنم...
سال می‌گه چطوره: ناخودآگاه می‌گم واید عالی..

تو عربی همچین چیزی نداریم..عالی اگرم عربی باشه در محاورات معنی فارسیش رو نمی‌ده..عالی یعنی بالا..
سال می‌گه چی؟!..واید عالی بعد شنو؟

- منظورم اینه که واید ممنون

- چی می‌گی؟

- بابا خو قاتی کردم...با این فرانسه‌اتون.

-

لا انت انت و لا الزمان هو الزمان.


الان فهمیدم که اوکازیون اصلا آشپزخونه نیست...
هییییی.
بعد می‌گم سال چرا با ع اون دختر مهندسه...
اون خودش اوکازیون رو اختراع کرده لابد.

 به سال گفتم:
- دخترا می‌گن چه چیزای ریز کوچولو تو آشپزخونه‌ات داری...چیزای خوشکل ...چون آشپزخونه‌ات کوچیکه دیده نمی‌شه...وزوزو دست شوهرش رو گرفته بود نصف شبی اورده بودش تو آشپزخونه روبروی بوفه‌ی خیلی معمولی آشپزخونه‌ام و می‌گفت ببین چه چیزای خوشکلی داره..شوهره گفته سلیقه‌اش رو دوس داری چون مثل مال خودته...بعد گفته بود چرا از خواهرت تقلید می‌کنی همه‌اش؟!
این رو ننه‌خلف در حالی‌که غش کرده بود از خنده برام تعریف کرد...می‌گفت صداقت مردانه‌ی اول ازدواج مردا که ناشی از عدم شناخت روحیه‌ی زن‌هاس باعث شده این رو بش بگه و اون قاتی و فلان...در بدجنسی ننه‌خلف شکی ندارم خوب...بگذریم.
چند رو پیش هم مینا می‌گف کلی چیزای خوشکل داری...شوهرم از چیزای ریز و شلوغ خوشش نمیاد..ریز ریز...
به سال با لحن لوسی گفتم: آشپزخونه‌ی بزرگ می‌خوام که چیزای خوشکلم توش دیده بشه.
چیزی نگفته بود.
با چشمای پف‌دار بدون عینک روی مبل بود و زورکی لبخند زده بود..منتظر بودم چیزی بگه.
نگفته بود.
- شنیدی؟
سرش رو اورد پایین.
- چرا چیزی نمی‌گی؟
دوباره لبخند.
جیغ زدم. جیغی که اول صبح ازم بعید باشه: چیزی بگووووو.
- انشالا آشپزخونه‌ی غیرکوچیک‌دار می‌شی.
صداش خشک...انگار چوب اره خورده باشه ناشتا.
- با این لحنی که گفتی و با این صدا صد سال هم نمی‌شم..برو ببین مردم چه آشپزخونه‌هایی...همه اوکاسیون...همه اوپن باز...
- اوکازیون
- هر چی...
- اوپن باز نداریم..اوپن یعنی باز اساسا
- مرده شور اوپن باز و بسته رو ببرن...یه عمره گذاشتیم تو آشپزخونه سوراخ موشی..نمی‌تونم تکون بخورم...هر کی میاد خونه‌ام پشتش به پشتم می‌ماله...سه نفری که می‌شیم تو آشپزخونه دیگه مراسم کون‌مالی داریم...برادرام که میان می‌ترسم بگن بیان تو آشپزخونه..هی می‌مالیم به هم...برو ببین مردم چه گابینتایی....چه بوفه‌هایی...یه چیزایی دارن که نمی‌دونم اسم‌شون چیه...
دستش تو ریششه:
- مشکل از پشت‌های شماس نه آشپزخونه
عصبانی می‌شم و کوسن رو پرت می‌کنم طرفش:
- فقط تو همین چیزا زرنگی...از همه چیز برداشت جنسی به نفع خودت می‌کنی...غلط کردی باید آشپزخونه بزرگ برام بخری.
- آشپزخونه بزرگ نمی‌خرن..درست می‌کنن...یا خونه رو می‌خرن بعد ...
- واااااااییییییی...آشپزخونه بزرگ.
- انشالا.
- انشالا یعنی نه.
- انشالا یعنی اگه خدا بخواد
- خدا نمی‌خواد باید تو بخوای
- من چیزی رو می‌خوام که خدا...
دیگه تحمل ندارم. خفه‌اش می‌کنم:
- بگو آشپزخونه بزرگ..
 نمی‌گه.
-بگو وگرنه بیشتر فشار می‌دم
- انشالا
- برو ببین مردم..
- کدوم مردم؟
- تو تلوزون...
- ولم کن ...مقابله به مثل می‌کنم و امکاناتم بیشتره..
زود دور می‌شم.
- سااااال؟َ آشپزخونه بزرگ؟!...آره؟!
- عینکم کجاس؟..پیداش کن که بتونم فکر کنم.
- باشه...اصلا نمی‌خوام...فقط برام آشپزخونه بزرگ درست کن یا بخر که منفجرش کنم...
می‌زنه رو بدنم:
- بابا داعش...تکفیری...
خدایا چقدر نفرت‌انگیز و کثیفه...
- ارزش نداری گازت بگیرم حتی...دهنم رو نجس نمی‌کنم..
- برو عینک رو بیار.
رفتم اوردم و بعدش سرچ کردم اوکازیون..که بدونم چی هست کلا.

لاء

با سال توی ماشین بودیم..آهنگ بی‌کلام می‌شنیدیم...پاهام رو تکیه داده بودم به شیشه‌ی روبرو...نیم‌دایره درست می‌کردم..
- سال می‌دونستی من اصلا فامیل ندارم؟ فامیلم تویی؟!...تنها فامیلم تویی. بقیه باهام هم‌فامیلند نه فامیل.
ابرو بالا می‌ندازه که یعنی چه بیییییید سه چطور حرف می‌زنه.....ابرو می‌رقصونم یعنی ها پ چی...معلومه که بلدوم خو آوول راهنمایی‌یوم.....خوشش نمیاد از تکون دادن ابروها...
مثلا مرد می‌شم..چشمک می‌زنم  براش و با صورتت یه وری و دهان نیمه‌باز ...مثلا برق سفیدی دندونم تو چشمش رفته حالا..عین ستاره درخشیده مثل کارتونا ...

لاله‌ی گوشم رو کشید و گفت چرا این‌قدر شیرینی؟

انگشت به صورتم زدم مثل وقتی نانا کوچولو بود و ادای فکر کردن رو درمی‎‌اورد..ادای فکر کردن دراوردم و یک‌هو انگشت طرف آدم می‌گرفت و می‌گفت: فءمت. یعنی که فهمیدم!
مثلا می‌خواست بگه إفتهمت.
گفتم: فءمت.
نوک دماغم رو پیچوند گف شنو فئمتی؟!
گفتم این‌که چرا می‌گی شیرینم..
- چی؟!
- چون دوسم داری حس می‌کنی شیرینم...اگه  نداشتی نمی‌گفتی...من شیرین نیستم..تو من رو شیرین می‌بینی...چون دوسم داری
-کی گفته دارم؟
زود می‌پرسم: واقعا؟! نداری؟!...صدام به گوش خودم حتی پر از ترس و حسرته...
- خیلی ساده و صادق می‌شی بعضی وقتا.....فقط بعضی وقتا.

دوباره یه چشمم رو تنگ می‌کنم مثل اون موقع‌های نانا: لاء بعضی وقتا.

هر وقت می‌خواست چیزی رو رد کنه..مثلا اگه آب بش می‌دادم جای این‌که بگه ماارید مای...که یعنی آب نمی‌خوام می‌گفت لاء مای. یعنی که نه آب.
بعد می‌گه می‌ره تو

- د! سال؟ هنو به جاهایی که دوس دارم نرسیده که بت می‌گم بم حس ایتالیا می‌ده...
- بوی چیه این؟

- بوی گس و تلخ اسپری نوام

- خوبه..تلخ‌وشی هستی که ام‌الخبائثت می‌خوانند..

- خودتی.. لا اتروحححححح

- لازم اروح...یا روحی.
- ایه ایه ایه ایه...واید بی‌مزه..

- خو چی‌کار کنم...من بعضی وقتا بی‌مزه می‌شم

- لاء بعضی وقتا...کُل الاوقات بی‌مزه.

- فی‌مالا

- لاء فی‌مالا.

رفته.
آه می‌کشم و منم می‌رم تو...از خودم می‌پرسم دوسش داری؟ خودم جواب می‌ده: لاء سئوال بیخود.

آستن‌لند رو دیدم. از این فیلم توقع می‌رفت چه باشد؟ کمدی؟ رمانتیک؟ فانتزی؟ تاریخی؟
برای من هیچ‌کدام از این‌ها نبود.
تحمل اطوار جنیفر کولیج به کنار...  بازی ناامید‌کننده‌ی کری راسل  حتی با حضور جیمز کالیس که بازی‌اش را در خاطرات بریجت جونز دوست داشتم و یادم مانده هم قابل‌تحمل و لذت بردن نبود.
کل قصه‌ی فیلم یک جور بدبختی توی ذوق زن و حال‌گیر بود. شاید فقط وقتی جنفیر کولیج دارد نقش افرودیت را بازی می‌کند و اشتباهی می‌گوید من افرودیت هستم و با پشتم( ک...نش) بر سرزمین‌های زیادی حکمرانی می‌کند که اشتباهی عامدانه و دو پهلو بود در سیناریو ...شاید همین نکته باعث شد یخ فیلم برای لحظاتی بشکند و البته باز با شدت بیشتری برگردد.

این چیزی بود که در مورد این فیلم می‌توانم بگویم.

انتخاب دیدن یا ندیدنش با خودتان.

من باید خواهرها و مادرم را ببخشم چون پدرم پدر و شوهر بود برایشان. پدرم قطب مذکر خانه بود. زن‌های خانه اگر از نظر او تایید می‌شدند یا حداقل تحقیر نمی‌شدند برای آینده‌اشان خیلی بهتر بود. من باید مادر و خواهرهایم را برای نظرشان نسبت به شریفه ببخشم.
پدرم شاید آدم خوبی بود. آره. آدم خوبی بود. تا آن‌جایی که می‌دانم پول نمی‌دزدید..و آن‌چه برای جامعه و مردم بیرون از خانه‌اش نامفید و مضر بود را انجام نمی‌داد ...اما پدر و شوهر خوبی نبود.
..شاید حتی نباشد.
مهم نیست که بخشیده باشمش دیگر یا احساسم به‌اش چه هست.
اما امروز که خواهرم با صدایی خفه با حسرت می‌گفت پدرم از عروسش تعریف می‌کند و می‌میرد برایش و ما را هیچ وقت ندید که حتی تحقیر می‌کرد و اگر ذره‌ای حس خوبی نسبت به خودمان داشتیم ازمان می‌گرفتش دلم برایش سوخت.
پدرم برای پسرش برادرزاده‌ی مادرم را گرفت. زنی به غایت چاق با پوستی روشن. چشم و ابرو و دماغ و دهان زیبایی نداشت. صورت گردی دارد با ابزار صورتی نچسب.
این را نمی‌نویسم چون با من نسبتی سببی و نسبی دارد و رابطه‌امان در اثر نوع همان،  انتظار می‌رود خوب نباشد. اتفاقا با من مشکلی ندارد. من هم کاری به او ندارم. از دور سری تکان می‌دهم و سعی می‌کنم قاتی‌اش نشوم.
چند وقت است برادرم خانه‌ی پدرش هست.  زنش هم می‌آید..پیش پدرم راه می‌رود و به قول خواهرم پدرم ریده. زیر خودش ریده.
شاید این به حساب حسادتی زنانه گذاشته بود. روشن و مبرهن است که من خودم را چه آراسته شده و چه بدون آرایش خیلی بالاتر از آن زن حس می‌کنم از لحاظ ظاهری و او در مقام مقایسه نمی‌یابم...تنها نکته‌اش این حس محرومیت و حسرتی است که توی صدای خواهرم حس کردم.
و به‌اش حق دادم.
وقتی مادرم رفته بود مشهد من و بقیه صبح تا شب غذا می‌پختیم...و کار می‌کردیم.
پدرم یک‌بار در برابر زحمتی که کشیدیم تشکر نکرد. عزا گرفته بود که مادرم پیشش نیست خدمتش را بکند. اسم این عشق است مثلا اما اگر هم باشد همه‌اش نیست. خودخواهی هست و وابستگی بیمارگونه به آدمی که می‌خواهیم تحت‌سیطره‌امان باشد.
حالا زنِ پسرش پیشش هست. غذایی می‌پزد و چنان تشکر می‌کند که خواهرهایم هر کدام رفته‌اند یک گوشه گریه کرده‌اند.
راستش حالا که این را نوششتم سیگار توی دستم را در جاسیگاری چوبی اهدایی از یکی از خواننده‌ها خاموش کردم و خندیدم. خیلی.
به نظرم فیلمی کمدی آمد غالبا ایتالیایی.
بگذارید خنده تمام شود.
خوب شد.
بله. دخترهایی که حضور داشتند گریه کرده‌اند یواشکی.که نشد یک‌بار بگوید قشنگید. یک‌بار بگوید خوبید. یک‌بار حتی اگر حس گنیم قشنگ و خوبیم تایید کند و نفی‌اش نکند.
من خوب حق بیشتری دارم برای این گله و شکایت‌ها و ادای مراسم گریه و زاری و فلان...اما نمی‌توانم چیزی بگویم. خنده‌ام می‌گیرد..از این‌که چقدر آدم باید ظاهربین و ظاهرِ دیگران پرست باشد...که...و یک‌هو کینه‌ی برادرم بر من روشن شد و درکش کردم.
مرده‌شور همه‌اشان را ببرد....یک‌هو عمق درد آن پسر ناراضی و رانده شده و رنجیده و آزرده‌ را متوجه شدم. مهم نبود دیگر که چند سالش است و ...
پدرش ..او را راند.
دیگران را به‌اش ترجیح داد تا برای دیگران با ریخت و ظاهرشان پز دهد.
او خود را کنار گذاشته شده و دوست‌ناداشتنی تصور می‌کرد که درست هم بود.
خواهرم بیشتر از این ناراحت بود که من  و تو و فلانی آن‌همه توی آن خانه پختیم و حالا پدر به مادر می‌گوید آن‌همه بتول را نفرست توی آشپزخانه...گرمش می‌شود.
چون چاق و سفید است و حیف است..ذوب می‌شود مثل خامه.
پدرم احتمالا خیلی دوست دارد جای پسرش باشد.
با تمام ادعای دوست داشتنِ زنش او انگار تمام عمر با کمبودی بزرگ در زمینه‌ی زن مواجه باشد. و حالا بر من روشن شده که چرا زنش هیچ وقت در برابر تعریف‌هایش از زن‌های دیگر اعتراضی نکرد و...
خودش را تحقیریافته‌تر از این حرف‌ها حس می‌کرد.  این حق را برای خودش قائل نبود.
بله به این شدت.
حالا لم داده روبروی کولر به آن‌چه در گروه نوشته می‌شود نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم چقدر آن مرد به خانوده‌اش بدی کرد.
این مذهبی که او و امثال او به تخمش آویخته‌اند و سوراخ کونش را لیس می‌زنند که بعدها بابت گه‌هایی که خورده‌اند جهنمی نشوند آیا نجات‌شان خواهد داد؟
به دادشان خواهد رسید و بار گناه و اشتباه ناشی از کمبودهایی که برای  افراد خانواده‌اشان رقم زدند؛  بردوششان سنگینی نخواهد کرد؟
ظاهر و زنانگی مادر، خواهرها، با تنوع ظاهرشان که هر کدام حالا اگر نه زیبا اما مقبول بودند در نوع خودشان  از طرف مرد خانواده طرد و تحقیر شده...خوب چه توقعی می‌رود جز همینی که هست؟ ظاهربینی؟! خودپسندی مفرط...غرور کاذب...
و همین گریه‌هایی نه مناسب سن و شرایط و فلان.
آن‌ها همگی در سنی مانده‌اند که ...
بعد ایوب و منصور و شوهر مینا و شوهر شبنم و سید و ...پیدا می‌شوند:
- تو خوبی...دوستت دارم و....
و از حال رفتن‌های بعدش.
در مورد خودم حرفی ندارم.

اگر شوهرتان به‌اتان گفت سرتان هوو آوردم به دل‌تان بد راه ندهید...خدا را چه دیدی شاید گوسفند بود..

این مطلب را در کانال تلگرام بخوانید و از فرط نمک تویش بشکن بزنید یا ...سکوت کنید.
خوب چرا باید توی آن گروه‌های شیرین باشم و چشم‌هام نوچ شود از فرط حلاوت؟

سال در زمینه‌ی رنگ مو یک دمده‌ی به تمام معناست.

یک عکسی دارم متعلق به آبان یا آذر هشتاد و هفت...چند روز پیش موقع زیر و رو کردن فیلم و عکس آن دوران برای مینا کشفش کردیم.  دوتا تکه موی روشن توی موهام دارم..
سال گفت این‌طوری...این‌طوری..
مینا گفت این که دیگه مد نیست...تم زردی داره و تیکه تیکه‌اس و سوزنی و پر نیست....خوب همه رو روشن کن..یا تیکه‌هاش گم شه تو موها..

سال عینکش رو جابه‌جا کرد و گفت: مد رو تو این خونه من تعیین می‌کنم.
خوب حقش بود چیزی به‌اش بپرانی اما خنده‌ام گرفت این‌همه سفتی و سختی و اعتماد به نفس.
دیروز از مهناز آرایشگری که اومد خونه‌امون، شماره تلفن و آدرس رنگ‌کاری رو گرفتم که تخصصش همین چیزاس...میاد خونه رنگ می‌کنه ...خودم رو از حالا با ریختی تصور می‌کنم که همه‌ی دنیا در موردش بگه دمده و دهاتی و سال قربون صدقه‌اش بره.

می‌خندم با خودم.

اخاف من اعوفک باسم کربلایی رو می‌شنیدم..یه نسخه دارم ازش از یوتیوب دانلود کردم. هر وقت خلوت می‌کنم با خودم ..می‌شنومش...آروم می‌شم خیلی بهتر از پیانو و آهنگای بی‌کلام آروم در آرامش من موثره.
یه قسمتش هست که از دقیقه‌ی 5 و 10 دقیقه‌اش شروع می‌شه که خیلی دوسش دارم پرسوز و دردداره...شعرش درددل حضرت زینب با حضرت عباسه...برای من که زنم خیلی قابل درک و فهمه...مخصوصا اگه برادری داشته باشی که رابطه‌اتون با هم خوب هم باشه..
رو تخت بودم و می‌شنیدمش...رسیده بود به اون‌جه اگه قاتلت در مجلسی حیدر رو شتم کرد..می‌تونی بیای ازم دفاع کنی؟ اگه ما رو در مجالس دشمنامون ایستوندن و ما زن‌هایی هستیم که می‌شنویم به پدرمون بد و بیراه می‌گن..چه چیزی بغضم رو رفع کنه...و می‌ترسم وقتی برگردم دیگه نبینمت..
چشام رو بسته بودم و توی فضای رقیق خوبی از روح حل شده بودم...
بن اومد...گف سینه‌ام رو ببین باد کرده.
می‌ره باشگاه.
دس زدم انگار ورم داشته باشه یا باد کرده..دردش گرف..دلم به درد اومد...بوسیدمش...گفتم قربون ورم تو سینه‌ات برم من مادر...سرش خوشبوترین بوی دنیا رو می‌داد...حتی موهای نانا به بوی موهای بن نمی‌رسه...پوست سر بن بوی خوبی می‌ده..

بغلش کردم و خوابم گرف...
فکر می‌کردم یه همچین پسری داشته باشی و ...
مادرهایی که پسراشون رو داعش..

مادرهای کربلا

مادرای زندانیای س.یاسی..

مادرای..

مادرا.

مادر بودن تو این دنیا شیرین‌ترین و درددارترین چیز دنیاس انگار...همیشه ترسیدی و نگرانی...خوشی‌اش رو می‌خوای ..قربون صدقه‌اش می‌ری...می‌بینی جلو چشمت قد می‌کشه...دلت می‌خواد زنش رو ببینی..بچه‌هاش رو...شاد باشه..خوشبخت...
و ترسیدی ...
ترسیدی.
بوسیدمش تو دلم گفتم خدا به حق خون حسین حفظت کنه عزیز دل بدنسازم.

می‌خواهم حرف‌های ساده‌ای بزنم. حرف‌هایی معمولی که نتیجه‌ی تجربه‌ی شخصی هستند. مثل کسی هستم که قانون جاذبه را همین حالا خودش کشف کرده  و حس خوب کشفش با وجود نیوتون و حرف‌هاش بی‌ارزش و کم‌ارزش نمی‌شود. حرف جدیدی برای دیگران نمی‌زند اما حس جدیدی بین خودش و خودش تجربه می‌کند.

آدم باید خودش از خودش مراقبت کند. باید به این بلوغ برسد. باید خودش از خودش حمایت کند. این‌که در معرض باشد و توقع دشته باشد گاز گرفته نشود توق کودکانه‌ و خامی است.
آدم باید تجربه کند. باید یاد بگیرد. بشناسد. خودش را اول از همه . خوبی و نیمه‌ی پر لیوان در بعضی حوادث و اتفاقات این است که آدم را واکسینه می‌کنند. یاد می‌گیرد نه بگوید. یاد می‌گیردرد کند. ضعف به خرج ندهد. رویش بشود.
نقاط ضعف خودش را یاد می‌گیرد. بعد بررسی‌شان می‌کند..می‌شناسدشان و می‌بیند نقاط ضربه‌پذیرش چرا ضربه‌پذیر شده‌اند...می‌بیند مسئله آن اتفاق و جریان نیست ..مسئله خودش است. چه کند که باز تکرار نشود...که همان اتفاق و حادثه باز به نحو و مدلی دیگر برایش پیش نیاید.

این مسئله و این‌که گفتند تجربه بهترین معلم و استاد است از این جهت خوب است که تو اگر ده‌ها کتاب روابط انسانی بخوانی...ده‌ها مقاله در بررسی رابطه‌های آسیب‌دار بخوانی و تحلیل شخصیت خودت و آدم‌ها را  یاد بگیری...تا وقتی به این باور نرسی ..یقین نکنی...ایمان پیدا نکنی به خیلی چیزها..به لیست طویلی از مسائلی که قبلا جدی نمی‌گرفتی‌شان...اثر مهمی نخواهد داشت آن مطالعه در زندگی‌ات.

چشم‌هات باز می‌شود. خودت را در موقعیت‌های متفاوت فرض می‌کنی...آدم‌هایی که به تو وابسته می‌شوند را می‌بینی...دلایل‌شان را بررسی می‌کنی...دلایل خودت..سرانجام درک می‌کنی که بهترین اتفاقی که قراره بوده بیفتد افتاده.

بالاخره یک تکانی باید دیدت، نگاهت، زندگی‌ات...آدم‌هات می‌خورده.
خودت را باید می‌شناختی. توانایی‌هات..احترام بالاخره باید می‌گذاشتی به خودت. ارزشی که لایقشی را برای خودت قائل می‌شدی. یاد می‌گیری و یاد می‌گیری.

آدم‌های خوب زندگی‌ات را حفظ می‌کنی. روی آدم‌های بد و خیلی بد تا شریر و خبیث خط بطلان می‌کشی...دیگر نیازی به فرار نیست. دم دستت هستند اما نمی‌خواهی‌شان..راه‌های ارتباط هست...دیگر بی‌تاب و قرار نیستی که بگذار نزدیکت باشم..جذابیت‌شان از بین می‌رود چون باور می‌کنی که شبیه حتی آن‌چه در ذهنت هست نیستند.
فرار نمی‌کنی که نبینی‌شان...کهه تماسی نگیری...که...خودت را مجبور به ترک نمی‌کنی...خودت را برای حفظ عزت نفست مجبور و وادار به دوری و ترک نمی‌کنی که نیاز سرکوب شده خیلی شدید از روزنه‌ی دیگری سربرآورد..
نه.
فراری در کار نیست. هستی. هستند. همه چیزشان هم دم دست است.
اهمیت‌شان را از دست داده‌اند. به سادگی نمی‌خواهی و نمی‌بینی‌شان...
از خودت می‌پرسی این بود؟!..از خود می‌پرسی آن‌همه مدت درد..دردی که فکر می‌کردی برای باقی عمر طول بکشد چطور می‌رسد به این نقطه...به این نقطه‌ی صفر و خالی ...همان نقطه‌ی آخری که ته سطرها می‌گذارندش...تمام.
این حاصل شناخت درست است. از خودت و دیگران. قبلش خامی...عدم بلوغ...و کمبودها یا نقاط ضربه‌پذیر روحت به‌ات خیانت کرده‌اند.
قبلش به دیگران فرصت می‌دادی آن مایع سیاه پر از خبث و کینه و مریضی روحشان را به بهانه‌های مختلف درون روحت خالی کنند و هر بار استفراغ.

حالا روی سنگی می‌نشینی کنار راه...به آدم‌ها نگاه می‌کنی و کارهایی که توی راه می‌کنند..گازهایی که از هم می‌گیرند...پارس‌هایی که سمت هم می‌کنند...چه جذابیتی دارد این‌ها؟

هیچ.

تنها جذابیتش این است که طرف آن گازها و پارس‌ها دیگر نیستی.

دست خودت را گرفتی با شوق و تپشی پنهان و هیجان‌آلود در قلب می‌بینی به همین تعالی نیاز داشتی.

قیچی کردن و بریدن عضو گندیده حتی اگر ناقصت کند راحتت می‌کند..شاید بقیه‌ی عمر عصا بگیری دستت یا بلنگی اما گندیدگی به تن و قلبت نفوذ نمی‌کند که بکشدت...درد نمی‌کشی...دردش یک‌باره و شدید است..یک‌بار برای همیشه.
آدم نمی‌تواند بگوید چرا چند سال پیش اینی نبودم و نشدم که حالا هستم...همیشه اتفاقات و تصمیمات در بهترین و مناسب‌ترین زمان‌شان می‌افتند. باورش سخت است..آدم‌ها می‌گویند دیر رسیدم دیر شد ...اما همین است. زمان لازم است که هیچ هر حسی در زمانِ خودش و بعد از فراز و نشیب لازم پیش می‌آید.
انداختن تقصیرات گردن دیگران همیشه راه حل خوبی است..اما آدم یاد می‌گیرد که صداقت با خود نتیجه‌ی خوبی در پبی خواهد داشت. دیگران مقصرند اما این مهم نیست چون خودشان دیگر مهم نیستند. تو برای مراقبت از خود و حمایت از خودتت چه باید بکنی؟

می‌گویند عشق سه سال دوام می‌آورد. می‌گویم نفرت هم. چون می‌گویند روی دیگر عشق نفرت است.
بعدش نه عشق هست و نه نفرت.

شکر هست بابت داشته‌ها.
و شکر بیشتر بابت نداشتنِ آن‌چه طلب داشتنش می‌رفت.
آدم نه داشته‌ها را خوب می‌شناخت و نه نداشته‌ها را.

و نه حتی خودش را.

مگر این‌که از جایی دیگر که حسش و دریافتش مستلزم وجود چیزی در قلب و جان است، کمک شود به آدم:  

  • الَّذِی خَلَقَنِی فَهُوَ یَهْدِینِ


  • دیشب برادر من به من پیشنهاد داد بروم عضو کانال نمی‌دانم چه‌ی چی‌چی‌ان بشوم. او نمی‌داند که من عضو هیچ کانالی نمی‌شوم. کانالی که او گفت دست‌‍نوشته‌های آدمی که ظاهرا توی جاهایی مدافع حرم یا همچین چیزی بوده..تو بگو استیون سیگال نوع وطنی و مذهبی و باغیرتش.

    دختر نجات بده و مرام‌دار و ...
    اصرار که فلان داستانش رو بخون و بهمان داستانش رو هم ببین.
    گفت شاید به نظرت مسخره بیاد اما آدم چیز یاد می‌گیره.

    نمی‌دانم قرار است چه یاد بگیرم از خواندن رمانِ" چشمانِ نیمه‌باز و رو به گنبدِ دختر موطلایی" یا آن یکی "دو قدم تا آغوش مریم"...با این وجود گفتم باشه که دست بردارد از سرم.
    یک‌جوری چکم می‌کند که بیا و ببین. آخرین بازدیدت رو چرا برداشتی؟...این پرووفایل چه منطوری داره...بابا خواهرتم زیدت که نیستم..برو دوس دختری..زنی کسی برا خودت دس و پا کن...
    خواب یه جور فرار رو از پیش همه ها...نه فقط این یکی دیدم ...که یعنی نشه گیرم اورد..
    نه فرار ازترس....فرار برای راحتی...فراغ بال...آسایش....نه تلفنی زنگ بخوره..نه پیامی بیاد...نه کسی بیاد و بره و نه من برم و ...نه اینجا خونده شه...
    الان کاش سال بود و رو سینه‌اش بودم و می‌گف درست می‌شه چوکولو.

    فرشتگان در حال خواندن اسامی جهنمیان بودند...
    که ناگهان نامش خوانده شد...
    "چگونه می توانند مرا به جهنم ببرند؟
    دو فرشته او را گرفتند و به سوی جهنم بردند...
    او تمام اعمال خوبی که انجام داده بود،را فریاد می زد...
    نیکی به پدرش و مادرش،روزه هایش،نمازهایش،خواندن قرآنش و...

    التماس میکرد ولی بی فایده بود.

    او را به درون آتش انداختند.

    ناگهان دستی بازویش را گرفت و به عقب کشید.
    پیرمردی را دید و پرسید:
    "کیستی؟"

    پیرمرد گفت:
    "من نمازهای توام".

    مرد گفت:
    "چرا اینقدر دیر آمدی؟
    چرا در آخرین لحظه مرا نجات دادی؟

    پیرمرد گفت:
    چون تو همیشه نمازت را در آخرین لحظه میخواندی!
    آیا فراموش کرده ای؟

    در این لحظه از خواب پرید.
    تا صدای اذان را شنید وضو گرفت و به نماز ایستاد.

    *نمازت را سر وقت، چنان بخوان که گویا آخرین نمازی است که میخوانی.

    خدا میفرماید:
    من تعهدى نسبت به بنده ام دارم که اگر نماز را در وقتش بپا دارد او را عذاب نکنم و او را به بهشت ببرم.

    ﺗﺨﻤﻴﻦ ﺯﺩﻩ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ 93% ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﻳﻦ ﻣﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﻱ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺍﺭﺳﺎﻝ ﻧﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﮐﺮﺩ،ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩ ﻣﻲ اندیشند ...


    قــــــــســـم میخورم که این جمله به سه گروه میفرستم
    بــسـم الله الرحمن رحیم
    بــــــــــــــــــم الله الرحمن رحیم
    بسم الله الرحمن رحیــــم

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
    قسـم خـوردی ها...یادت باشد...





    این داستان حکمت آموز را کسی برایم فرستاد. بد هم نیست...آدم ساده و خوبی است دلم نمی‌آید بزنم توی ذوقش اما ادبیات و ماجراهای داستان منر ا خنداند خیلی. آن قدر که سال با لحاف من را خفه کرد...

    خوب حالا شکم سال صداهای عجیب و غریب درمی‌آورد...غورر...قورر..غووووق....غووووغ..قووووق...قوووور...گرسنه نیست. شاید نفخ دارد.

    به‌هرحال خواهرم وقتی می‌خواست برود- و چقدر طول کشید تا بالاخره با سردی غیرقابل‌تحمل و فس فس کردن‌هاش رفت- نشسته بودیم روی لبه‌ی سیمانی تپه‌ی روبروی خانه..ساعت یازده بود..باد گرمی‌ می‌وزید..سیمان زیرمان گرم بود...باد خیلی گرم بود...موسیقی می‌خواند قلبم می‌خوادت..به خواهرم گفتم کجاش؟..درست نشنیده بودم. گفت قلبش.

    گفتم آها...
    رفتند.

    برگشتند.

    لباس‌های دخترها را فراموش کرده بودند.

    بعد باز رفتند.

    برنگشتند.

    شب برادرم با من چت کرد و در مورد مضرات صوفیه و مکتب‌هایی که ریشه در انگلیس دارد حرف زد..به‌خاطر عکس پروفایل. گفتم از توجه‌اش ممنون. گفت انجذاب سوی این مکاتب می‌دانم که چه...

    فقط برای یک عکس.
    قبلش سال گفته بود عکس خودم را بردارم.
    قبل‌ترش پدرم و کاف والده‌ی بزرگوار  همه‌اشان.
    القصه که برادرم در مورد لرزش دست و کونش گفت..و این‌که احتیاج به ریکاروی فرمت و ریست دارد. کامپیوتر است یعنی چونی.
    کُلش؟
    می‌خواهد بیاید خانه‌ام ریکاوری شود..بخورد..بخوابد...و احیانا با من برود سفر که کور خوانده.
    امروز کارتنی توی گمرک پرت کرده اشتباهی روی کمر سرکارگر. توقع داشت متاثر شوم و بگویم آه لرزش دستانت و درون‌شاشی‌ات از غم‌هات هست. گفتم برو تخصص یاد بگیر...کار بهتری پیدا کن. از آن خانه برو خوب می‌شوی.
    اما گشاد است و دلش می‌خواهد بخورد بخوابد و دستش را بمالد به دیوار.
    خواهره‌ی شوهر دزد هم ظهر زنگ زد و با گریه گفت که برادرشوهرش به شوهرش جلویش توهین می‌کند. کس مادر شوهرت  و برادرش.
    به من چه.
    تو که به تمام مردهای اطرافت یک توکی زدی. به این هم بزن..جای دوری نمی‌رود.
    فکر می‌کند آدم قبلا هستم.
    قطع کردم بی‌‌حرف و حدیث اضافه. مسدود شد.
    بعد یک فیم بی‌نهایت ت.ت دیدم.
    دَبِل ت اصلا.
    تخمی تخیلی.
    بعدا در موردش می‌نویسم.
    شکم سال صدا نمی‌دهد امیدوارم سلامت باشد.
    ئهَ! الان داد.

    همه چیز کهنه می‌شود، خواهد شد.

    همین لحظه.

    بعد از ناهار آرایشگر آمد..توی اتاق خوابم ملافه پهن کردم و دراز کشیدم..ماساژ خوبی داد و بعد روغن‌مالی و من را  عین نی‌نی‌ لای ملافه پیچاند که چربی غیر غلیظ روغن ماساژ به تن بشیند. دم و دستگاهش را آورده بود...
    بخور صورت و بند و بساط اصلاح ابرو و پشت لب و صورت و دستگاه شمع و موم و فلان..سنگ کشیدن کف پا و روغن بعدش و جوراب به پا کردن و...
    بعد که رفت و سال آمد من را دید با نگاهی شبیه نگاه سلطان سلیم خریدارانه نگاهم کرد و گفت چه می‌کنه این آرایشگر قصر...ایشششش برو کنار ببینیم گویان دورش کردم..
    با خنده‌ی خبیثانه‌ای به لب روی تخت افتاد و رویا بافت احتمالا...
    من به سفر فکر کردم...و چیزهای دیگر که لازم نیست بگویم چه هستند.
    بعد سال رفت جای دیگر بخوابد چون چراغ را خاموش نمی‌کردم...به خطوط و فرورفتگی و برآمدگی بدن نگاه کردم و دیدم چه استادانه طراحی شده...زیبایی دارد قالبش... فکر کردم زن موجود قشنگی است. اگر به خودش برسد..نمی‌شود قشنگی‌ خودش را منکر شود. حالا لازم نیست همیشه و خیلی نشانش بدهد اما پنهان‌کردنی هم نیست.
    رو می‌شود.

    ماکارونی  با سس بشامل چیز خاصی نبود.  معولی و برای من حتی کمی نچسب.
    بن و مینا دوست داشتند. شاید هم مینا دوست داشت نشان بدهد که دوست دارد چون خودش اصرار کرده بود درست کنم..سال گفت به زحمتش نمی‌ارزد. مینا گفت چه زحمتی...چون خودش زحمتش را نکشیده بود. خودم پخته بودمش. دختر مینا هم خیلی دوست داشت.
    نانا نخورد و من؟
    حس کردم با پنیر پیتزا و موادی که خودم درست می‌کنم خیلی بهتر از نسخه‌ی اینترنتی‌اش می‌شود.

    به‌هرحال ناهار ماکارونی با سس ِ به قول سال بیشمارک درست کردم.
    - این ماکارونی با سس بیشمارکت آماده نشد؟
    ترکیب آرد و شیر  و کره و اون حجم عظیم کالری...آزاردهنده و چرب..


    به قول سال بعضی چیزها به زحمتش نمی‌ارزد.شاید هم  چون من کلا با ماکارونی و لازانیا دوست نیستم.

     در دنیای بهتری زندگی خواهم کرد.
    دنیایی متشکل از سال و بن و نانا و دوست‌های خوبم. دوست‌های یاری‎‌رسان که دوستم دارند و وجودشان پر از دلگرمی و مهربانی است. من بدون ارتباط نمی‌توانم زندگی کنم. آدم ذاتا منزوی‌ای نیستم. دوست‌هایی نه چندان زیاد اما خوب.
    باید تغییر کنم ...بهتر شوم. چیزهایی در خودم تغییر بدهم که آسیب‌های گذشته برایم تکرار نشود. باید دیدم را نسبت به مقوله‌ی دوستی و به آدم‌ها عوض کنم و توقعم را.
    بهتر شوم. خودم را باور کنم. به خودم احترام بگذارم و ارزشی که برای خودم قائل شوم که اجازه ندهد در معرض قرار بگیرم.
    آدم‌‍‌های آزاردهنده را حذف یا دور کنم.
    و سعی کنم زندگی کنم.
    خوب زندگی کنم. و بدانم که اگر در معرض آسیب یا ضربه یا سوء استفاده قرار گرفتم مشکل از من نیست..از بیرون است.
    از من هم هست.
    باید ببینم چه چیزی در وجود من هست که من را در معرض قرار می‌دهد. نکات منفی و مثبت وجودم را ببینم و بپذیرم و از خطر دوری کنم.

    ***

    صبح باشگاه رفتم...با سال رفتیم پیش متخصص تغذیه. توی یک دستگاه ایستادم و دستگاه نشان داد کجا و چقدر احتیاج به کاهش وزن و سایز دارد...توی بغل امن سال دور از همه دنیا و مافیها ..توی بغل آزارنرسان سال حرف می‌زدیم..می‌خندیدیم و خوش بودم.
    بعد از مدت‌ها خوش بودم...
    سال گفت هفته‌ای یک‌بار برو مرکز استان برای جلسه‌های داستان. با ک هم صحبت می‌کند که دست‌نوشته‌‎ها را بردارد...
    روی تردمیل دویدم..ذهنم باز شد و حس کردم آماده‌ی زندگی  و نوشتنم.

    ***
    قرار آرایشگاه گذاشتم. رنگ مویی جدید. راه‌هایی روشن روی مو.چیزی که سال دوست دارد ..گفتم آرایشگر ظهر بیاید...صورت ..مو و بدن...نمی‌توانم بگویم برای دل خودم.
    برای خودم هست اما دلم می‌خواهد سال هم دوست داشته باشد.
    ناخن..آرایشگر ماساژ و روغن‌مالی بدن هم بلد است.
    یک همچین خدماتی به خودم می‌دهم.
    ***
    بیشتر دوست دارم سبک باشم تا لاغر..از کندی بدم می‌آید...این است که آشپزی را که دوست دارم می‌کنم..می‌خورم اما ورزش می‌کنم و از کرختی و بی‌تحرکی بیرون می‌آیم.
    ***
    لیستی از فیلم‌هایی که دوست دارم نوشتم..دنبال دیدن فیلم‌های مشابه‌ام
    ***
    کتاب‌های مورد علاقه را در اتاقم چیدم...هر چند وقت یک‌بار ورق‌شان می‌زنم
    ***
    عطرهای جدید و اسپری جدید خریدم..و بخور و عودهای جدید دور کردم
    ***
    چیزهای آزاردهنده را هر چقدر پاشان پول داده باشم دور ریختم..بعضی‌ها را دادم دیگران دور کردند..
    ***
    موسیقی‌های الکی می‌شنوم...فکرهای الکی می‌کنم...خنده‌های الکی می‌کنم و از آدم‌های الکی دوری می‌گزینم ..

    ***
    مردهای مجیزگوی را دور کنم. به مردی جز سال نیازی ندارم.


    مینا می‌گه زنِ سامی برادرشوهرش همیشه آرایش به صورت داره. پس او  مجبوره همیشه آرایش  به صورت داشته باشه...وقتی عصر با آرایش خیلی خفیفی بیرون رفتیم و پرسید چطور روت می‌شه بدون آرایش بیرون بری؟ چطور عکسای پروفایلت گاهی بدون آرایش و رنگ و رورفته‌اس...چطور...
    گفت درسته که  زنِ سامی - جاریش-همیشه صورتش یه شکله اما همیشه آرایش می‌کنه و نمی‌دونه چطور با وجود بچه وقت یم‌کنه..خوش‌به‌حالش... همیشه خط چشم داره بالای چشمش...همیشه ...
    من؟ فقط منتظرم بره.

    بعدش می‌دونم چی‌کار کنم.

    قطع راتباط کلی با خانواده‌ی سال کار خیلی خوبی بود. دری بسته شد که باز بودنش آزارم می‌داد. مانده حالا در بازی که سمت این جماعت است و باید بستش..چفتش کرد.
    سال‌هاست می‌دانم که به خیرشان امیدی نیست و شر می‌رسانند حتی اگر ازشان بخواهی که نرسانند.


    خواهرها می‌گویند کاش شوهر خوبی گیر شریفه بیاید. برایش خوبی می‌خواهند اما اشراف‌زاده‌تر و حورالعین‌تر از آنند که بخواهند راهش بدهند توی جمع‌شان.

     از دور به این مراسم سخیف و مبتذل نگاه می‌کنم و به سال‌هایی که سوخت و رد شد..و مملو از این قیل و قال عن بود.


    برادرم بند کرده بود که بله شاید بلد نباشد محبت کند اما دوستم دارد.

    راستش خوش ندارم به من بگوید دوستم دارد. خوش ندارم به من محبت کند و کلا قبولش ندارم و خوشم نمی‌آید ازش...خوب بدخواهش نیستم اما علاقه‌ای به زرزرهای مسخره‌اش ندارم.

    گور پدر هر نوع نژادپرستی و تعصب.

    تمام نژادها به تخمم.

    مرد باش و از آن‌جا برو.

    به من مربوط نیست که روانی هستی و دست‌هایت می‌لرزد.

    علاقه‌ای به غم‌هایت ندارم. وقتی پیشم فحش می‌دهی من فحاش‌تر می‌شوم که رویت کم شود اما بعدش خودم مکدر می‌شوم.

    خودت و پدر بی‌ملاحظه‌ات که چرا باید چرت و پرت و کثافت‌کاری توی گوشی‌اش نشانم بدهد؟ ندیده‌ها...از سنش خجالت نمی‌کشد؟ من توی همین سنی که دارم دیگر نگاه کردن و توجه کردن به خیلی چیزها را برای خودم قبیح می‌بینم و می‌دانم...و اصلا چرا باید پرده‌ها را بدرند بین خودشان و من...
    بی‌ملاحظه‌اند.
    چرا سال به پدرم و برادرم نمی‌گوید شهرزاد معذب می‌شود هر چیزی را نشان ندهید. هر چیزی را نگویید.

    نه.

    سال چرا.
    خودم.

    رک و راست و شسته و رفته می‌گویم: نه. مختصر و مفید.

    مادرم هم زنگ زده گفته قلبش درد گرفته به خواهرم.

    حوصله‌اشان را ندارم و محل‌شان نخواهم داد.
    خود مادرم از مادرش متنفر بود. لطف کردم به‌اش حالا ازش متنفر نیستم و تمام کثافت‌کاری‌ها و رذالت‌ها و خباثت‌ها و بدجنسی‌های جوانی‌اش را به حکم سن و بیماری حالایش نادیده گرفتم  و حتی بخشیدم.

    توقع بیشتر از من داشته باشند ....  این رشته‌ی باریک را هم می‌برم.
    فکر کنند مرده‌ام.

    در واقع نظر واقعی همه‌اشان را در مورد خودم می‌دانم و هیچ وقت گول عزیزم و جانم‌های لحظه را نخورده‌ام. مواقعی که مثل حالا صریح می‌شوم با خودم و باهاشان می‌بینم که باید در را بست.

    ممنون

    خواهرم به کتاب بغل تخت اشاره کرد و گفت باید بغل تختت آدمکش کور باشد؟

    توقع دارد چه باشد؟

    خودش ده بار جین ایر را خوانده. زبان اصلی..عربی...فارسی..پرتغالی و هر زبانی که سر در می‌آورد. کتاب مقدسش است. ته دلش فکر می‌کند جین‌ایر است. فیلمش را دیده...فیلم‌هایش را در واقع.

    به نظرش بهترین کتاب دنیاست.

    چون دختره‌ی تویش نمی‌دانم چه و..

    پایش هق هق می‌کند هنوز.
    ***
    سال می‌گوید هر وقت نزدیکانت را می‌بینم بیشتر به تو ایمان می‌آورم. بیشتر باورت می‌کنم...و بیشتر حس می‌کنم چقدر باهاشان فرق می‌کنی...نمی‌دانم راست یا دروغ یا هندوانه زیر بغل یا خربزه یا چی.
    فقط گفتش و من شنیدمش.
    ***
    توی حیاط با شلنگ حمام می‌کردم..آب‌بازی و بعد دراز کشیدن و شلنگ را نگه داشتم بالای سرم...کف حیاط داغ بود و قطرات آب روی بدنم می‌نشست ...مثل باران روی شیشه.
    سال آمده بود وضو بگیرد..امد شلنگ را گرفت کمی رویم..به من گفت دیوانه...گفت مثل سنگی هستی قهوه‌ای رنگ صیقلی که آب از رویش سر می‌خورد و از این حرف‌ها...من  رد مسیر مارمولکی را روی دیوار گرفته بودم...خیلی زشت بود.
    به‌ سال گفتم رهایی خوب است؟ بی قید و بند و ... گفت اگر بخواهی و اصرار داشته باشی  به نظر رها برسی، خود همین قید است. این را خودم می‌دانستم اما وقتی گفتش به نظر باارزش آمد.
    گفت رهایی باید از این‌جا باشد. جایی حوالی قلب را اشاره کرد.
    یک جایی که مثلا درون و روح و فلان.
    حرف‌هایش خوب بود... آدم  بافهمی به نظر می‌رسید.. و من به مارمولک بدریخت نگاه می‌کردم...
    عصر رفتم لاکی نارنجی خریدم..نارنجی کمی مات و غیر جیغ که تا حالا نداشتم.
    ***
    یک رژ و اسپری گرفتم که تا حالا نداشتم..خواهرم گفت غذای خانگی بزن. سال گفت آشپز خودم است..برای من می‌پزد و من نوکرش هم هستم..برود خسته بشود برای دیگران؟..کوفت بخورند.....
    و  اس ام اس خرید که به گوشی‌اش رسید سر قیمت تک تک اجناس با من یکی به دو کرد و حساب پس گرفت و بعدش گفت خوب حالا خریدی دیگر...یک رژ، یک اسپری، یک ماسک مو و یک لاک خریده بودم.
    خواهرم گفت صورتت خیلی بچه‌گانه و ترسیده شده بود وقتی توضیح می‌دادی چرا ماسک مو می‌خواهی...خودش در جواب بازخواست سال گفته بود خوب اون اَوه تموم شده بود تو حموم...خودم دیدم.
    بعدش گفت خودش هم که شاغل است و خریدهایش از حقوقش است همین بساط را با شوهرش دارد...سال برای شام پیتزا گرفت و بعد از شام به من گفت چرا نگفتم ممنون.
    - ممنون نداریم؟
    نگفتم ممنون.

    وقتی شروع می‌کند برایم خاطره تعریف کردن حوصله‌ام سر می‌رود..تا می‌گوید چان عندی فِد صدیق. که یعنی دوستی داشتم(مذکر) ..خمیازه‌ام می‌گیرد. حرف‌های بدی نمی‌زند اما حس زردی به من می‌دهد همراهی باهاش...می‌گوید آدم‌هایی در زندگی‌اش هستند که اسم‌شان را گذاشته فلاسفه الحیاه البسیطه. فیلسوفان زندگی ساده.

    به نظرم زر مفت است.

    مثلا زمانی دراز بود که عاشق نمی‌شده. بعد دوستی داشته که به نظر خل و چل و هر هری می‌رسیده و به او گفته چه تنه‌هایی که فکر می‌کردیم خشک شده‌اند و سوخته‌اند و از جایی جوانه‌ی سبزی زده‌اند که فکرشان را نمی‌کرده...بعد یک روز مثلا یک دختر دبیرستانی می‌آید ...یا زنی شوهر دار حتی و او از تن صدایش عاشقش می‌شود و می‌کندش یا چه نمی‌دانم اما بعد ان فلسفه‌ی ساده و بسیط زندگی حقانیتش اثبات می‌شود.

    تمام مدت فکر می‌کردم چرا الان قطع نمی‌کنم...یا بگویم کاف‌شعرت را جمع کن گهِ سگ فلسفه‌ات همه‌اش دوروبر همین جوانه‌های سبز روییده بر مقعد زندگی‌ات پیچ و تاب می‌خورد.

    نشد یک‌بار بگویی ...
    یا آن داستان جبران خلیل جبران که دزدی رفت خانه‌ی کسی هندوانه دزدید چون سفید بود گفت توبه خواهد کرد..اگر شیرین و قرمز بود می‌خوردش و حالش را می‌برد و به جایی‌اش نبود که جرام است.

    طعنه می‌زد به خودخواهی من لابد. که یعنی تو خودخواهی اگر بخواهی علاقمند باشی به خودت حق می‌دهی بگویی اما اگر کسی بخواهد به تو بگوید می‌توپی به‌اش.

    خوب باشه.

    متوجه شدم از زور زدنت ممنون.
    از این سخنان آماده‌ی حکمت‌دار ...بسته‌بندی شده و آماده‌ی مصرف جهت زدن مخ زن‌ها..صدایش را برایم عصبانی هم می‌کند...خدایا چه نفرت‌انگیز و خشم‌آور..اخه عنچوکک تو را کم داشتم؟ تو را کجای کون سگ و نه حتی قلبم بگذارم دیگر.

    خودت را هندوانه‌ی سفید فرض می‌کنی؟ تو حتی پوستش هم نیستی.

    هی می‌چزانمش و باز می‌آید...دارم فکر می‌کنم مورتون را بندازم به جانش یک‌بار...
    نمی‌دانم.

    فعلا مسدود و پس از آن حذف به طور کلی..باز اگر راهی رای ارتباط پیدا کرد می‌روم به آن مرتیکه دل چرکین مورتون می‌گویم..خودخواهی اصولی را نشانش خواهم داد.

    معکرونه بلبشامیل

    فیلم گذاشتیم..water..
     برای احتراز از نق و نوق خواهرم که می‌گفت من خودخواهانه فیلم‌هایم را برای خودم نگه می‌دارم.

    اشتباه می‌کند. من ماهانه فیلم‌های زیادی به ننه‌خلف، وزوزو، برادرم هانی می‌دهم. با هانی تبادل فیلم داریم..با ر کتاب‌فروش هم. خودش تا حالا دلش نخواسته بود...
    فیلم را دیدیم.

    من بالای مبل زیر پتوی نانا لم داده بودم..سال و بن و نانا همان اطراف و خواهرم پیش پایم...خواهرم صحنه به صحنه نظر می‌داد..حرف می‌زد..خوب چیز بدی هم نیست...ولی عادت نداریم به‌اش معمولا...شاید حس کرد متکلم وحده شده که گفت خانه‌ی پدرشوهرش موقع تماشای فیلم همه ساکتند فقط او حرف می‌زند.

    سال بلافاصله بدون ذره‌ای ملاحظه گفت: ما هم...و الان دقیقا فقط او است که حرف می‌زند. خواهرم گفت با او حرفی نزده..با من حرف می‌زده. سال گفت وقتی من( نویسنده) جوابی به خواهرم ندهم یعنی ...
    بحث شد.

    جمعش کردم.

    بابا صِلوات...
    بعد فیلم را دیدیم.

    به خواهرم گفتم باید یکی قربانی بشود ...دختره‌ی خوش‌‍قیافه نما معصومیت به گا رفته قربانی شد...
    کمی هم خندیدیم.

    فیلم رو بود تقریبا.

    سال معترض بود که چرا مردِ فیلم موقع برخورد کردن با خبر خودکشی دختر خونسرد بود و عکس‌العمل خنثایی داشت. خواهرم معتقد بود چون متوجه شده بنابر گفته‌ی پدرش او قدیسه نبوده...حتی با پدر پسره خوابیده بوده..ظاهرا بلاجبار اما..بعد ادامه داد شاید مجبور بود...سال گفت: به قول فیلم حتی خدا نمی‌دانست چرا ...
    من موقع تماشای فیلم یواشکی سرچ می‌کردم معکرونه بلبشامِیل.

    که فردا بپزم.

    مینا می‌گه یه فیلم هم بذار ما ببینیم همرات. هی تنها تنها می‌شینی رو تختت فیلم می‌بینی و بوی سیگارش می‌رسه به ما فقط. حالا دیگه ناهارش رو خورده.  از گوجه تا کدو و بادمجون و برگ کلم سفید ..اون‌قدر خورده که نتونست بلند بشه دیگه..سال از ماهی‌های دیروز که خیسونده بودم براش تو لیمو  و فلان و امروز سرخ کردم خورد.

    اگه بمیرم آدما دلشون برای دستپختم تنگ می‌شه؟
    نه.

    فراموشش می‌کنن. فقط تو لحظه خوششون میاد. هیشکی هیچ وخ دلش برام تنگ نشده و نمی‌شه.
    سال می‌گه حرف نداره...هیشکی ماهیا رو مثل زنم سرخ نمی‌کنه. مینا می‌گه ماهی‌اش خوبه. ..سال آخرین حبه‌ی تو بشقابش رو می‌خوره و می‌گه من رو هوا از کسی تعریف نمی‌کنم..خودتونم می‌دونید...قبلا هشتاد در صد به این اعتقاد داشتم حالا صد در صد که ماهی باید آشپزش خوب باشه.

    مینا لقمه می‌ذاره دهن دخترش و می‌گه باشه بابا ...
    برای مینا دلمه می‌کشم.
    اون می‌ذاره دهن دخترش من دهن خودش...همین کار رو برای ننه‌خلف می‌کنم...نمی‌رسن بخورن. غذا سرد می‌شه..می‌خوره مینا و می‌گه تندی ته‌اش عالیه...وقتی دیدمت تو آشپزخونه ایستادی تو هاون چوبیه فلفل قرمز می‌کوبی گفتم امروز می‌فرستی‌مون بمبئی...اما خوبه..تندی‌اش کمه..چی ریختی؟
    توضیح می‌دم..حوصله‌اش سررفته.

    - یادم می‌ره من شهرزاد...جزئیاتش رو حفظ نمی‌کنم...اندازه‌ها رو..

    دیگه توضیح نمی‌دم..
    تمام دیس که خورد..گفت تو نخوردی...نمی‌دونم چرا امروز کم خوردم.

    تعریف کرد که زنِ سامی برادر شوهرش خیلی کم‌خوراکه..اندازه‌ی یه دختر راهنمایی می‌خوره..کمِ کم..
    گفتم خوبه که...زن کم‌خوراک باشه خوبه..

    - آره اتفاقا خیلی هم از لاغرا و زن‌های لاغر تعریف می‌کنه...می‌گه اصلا دوس نداره حتی دست‌پخت خودشم بخوره.
    می‌خندم و می‌گم من که از موقع خرد کردن پیاز دهنم می‌جنبه...موقعی که دم بکشه هم پای اجاق قبل از بقیه یه خرده‌اش رو ایستاده ایستاده بغل اجاق گاز تو کاسه‌ای چیزی تند تند می‌خورم...
    - واااااای مثل مامانم و وزوزو...این‌قدر سر این اخلاق وزوزو و مادرم بشون گیر می‌دادم..هیچ فکر نمی‌کردم تو هم این‌طوری باشی

    - منم فکر نمی‌کردم مادرم و اون یکی این‌طوری باشن

    - اصلا تو و مادرم شکمویید...
    می‌خندم...واقعا هستم خوب. چه کنم.

     مینا می‌گه دیدم که سال گاهی با خودش چیزی زمزمه می‌کنه. شوهرم نمی‌کنه. خوش‌به‌حالت.

    یادداشت‌های کافکا...چیز خوبیه..می‌خونمش..وسطش می‌خوابم...باز بیدار می‌شم..می‌خونم و خواب خونده‌ها رو می‌بینم.

    خدا پدرت رو بیامرزه سواد.


    من زنِ کسی نیستم.

    خواهرم اسم دایی سینا را سرچ کرده بود. خیلی گزینه آمده بود...اسم آن یکی را هم....و ان یکی...قدیم با من به جلسه‌ها می‌امد..با لحن سبک دست اندازی به شریفه و خواهرش می‌گفت شهرزاد قدیم از این جاها می‌رفت..اسم‌شان چی بود...یک چیزی بود...انجمن بی‌کاران؟....نه داستان...گفته بود ببین...ببین چه کرده‌اند  و چه شده‌اند....عکس‌ها را توی گوشی‌اش نشان داد ...آدم‌ها با کتاب‌هاشلن که بغل دست‌شان بود...نخوانده بودم ...می‌گفت حالا اسم شهرزاد را سرچ کنیم...هیچ...فحش.

    فحش می‌آید. شریفه و خواهرش بودند...خندیدند.
    شریفه و خواهرش نمی‌دانستند از چه می‌گوید خواهرم و چرا...این‌ها که بودند...و من چه کاره‌ام...

    بعد اسم آن زن را سرچ کرد و گفت ببین چقدر مصاحبه دارد...بعد یادش آمده بود که زمانی گفته بودند شمس آل احمد می‌خواهد بیاید فلان‌جا رفته بودیم..من دبیرستانی بودم او راهنمایی...گفته بود آدم‌ها به تو سلام می‌کردند...چند سال از ان سال‌ها گذشته...حالا بروی کسی نمی‌شناسدت...گفت خیلی خندیدیم...پدرم به تو اجازه می‌داد بروی و بیایی..به تو فقط...گفت کسی را دست انداختی که توی آن گرما یقه اسکی پوشیده بود با ریش که مثلا سپهری. به خودش گفته بودی کفش‌هایت کو غلام...
    گفته بود و گفته بود...

    ..به گزینه‌هایی که گوگل در برابر اسم این آدم‌ها داده بود نگاه کردم...خواهرم می‌خندید سرچ کنیم شهرزاد...یک عالمه فحش می‌آید بالا...حال جواب دادن نداشتم.

    از قبل...از قبل از این خودنمایی و نمک‌پرانی خواهرم، خسته شده بودم.

    ناهار ماهی خوب شده بود...خیلی خوردند...توی خرمای حل شده و آرد و ادویه‌ی ماهی سرخش کرده بودم..توری کفگیر بزرگ را زده بودم زیرش و مکعب‌ها را گذاشته بودم توی توری بعدی...روی دستمال حوله‌ای ...روغن‌شان گرفته شده بود و دخترها هر کدام یک بشقاب پر و دو سه تکه درشت خورده بودند ...

    سالاد مخصوص ماهی را درست کرده بودم...باریک باریک..وقتی بلندش می‌کردی شبیه رشته‌هایی رنگی می‌شد به خاطر کلم قرمز...سفید..سبز...قرمز..نارنجی..باریک باریک...فلفل سیاه..سرکه‌ی سفید..
    شریفه و خواهرش کاسه کاسه سالاد کشیده بودند...ماهی خورده بودند..شوید پلو...امشگت...
    من خسته بودم...خواهرم گفت فردا و بعدش هم می‌ماند.

    گفتم برو خسته‌ام. رک و راست.

    گفت نه می‌ماند تا شوهرش بیاید.

    بعد دیگر حرف نزدم...تا همین حالا..از آامدن شریف تشکر کرده بودم..دست داده بودم و منجمد مثل قطعه‌ای ماهی مکعبی شکل نشسته بودم و حرفم که هیچ، نفسم نمی‌آمد.

    سال شب گفت اینکه گوگل به تو گزینه بدهد در برابر سرچ اسمت نشانه‌ی موفقیت نیست.

    گفت عصر که آمدی بغلم کردی چه خوب بود..یک تپلی قرمز پوش گرم  و نرم آمد سفت گردنم را بوسید...چه حسی بود.
    فکر نمی‌کردم یادش مانده باشد یا برایش مهم.
    تا ناهار خوردند و تا سرسفره فس فس می‌کردند من تمام ظرف‌ها را هم شسته بودم و خشک کرده بودم..آمده بودند با دهان باز..کی شستی؟
    دلم خواب می‌خواست و تاریکی...و تنهایی.
    دلم می‌خواست وقت کنم.. وقت بشود...اما نمی‌دانستم برای چه.

    قهرمانان و تورها

     برنج رو می‌خیسونم. شربت آلبالو درست می‌کنم. ترانه‌ی 180 درجه‌ی تامرحسنی رو می‌شنوم..سیگار می‌کشم ..تنهایی..می‌چرخم..برای خودم فیلم بازی می‌کنم ..مثلا من محبوبه‌ی خواننده هستم...میوه‌ها رو می‌شورم...سُعاد زن هاشم رو مسدود می‌کنم.
    بعد در می‌زنن می‌رم باز کنم..اومدن کنتور گاز رو چک کنن.

    یارو مو فرفریه مثل همیشه خرابه جلوی خونه‌امون...دیشب مینا گفته بود حواست هس یارو مو فرفریه حواسش به تو هس؟ گفتم ها.

    می‌دونستم و می‌دیدم تو زمین روبروی خونه‌امون بسکتبال بازی می‌کنه...عطرای خوشبوی اسپورت فرش می‌زنه..حرف نمی‌زنه زیاد با کسی...هیزی زیادی نمی‌کنه...فقط می‌دونم از گوشه چشم حواسش به منه ..و چون مرده مثلا خیلی به خیال خودش الان من نمی‌دونم.
    منم خودم رو زدم به ندیدن و ندونستن.
    مینا گفت ضایع تو نخته.
    دیشب چادر خونگی سرم بود..دمپایی سال..وقتی رد شدم از پیش زمین..خجالت کشیده بودم..وقتی می‌دونم کسی نگام می‌کنه و نباید به روی خودم بیارم خجالت می‌کشم...چادره سر خورد افتاد تا زیر گردن. اگه عمدا بود ناراحت نمی‌شدم اما چون حواسم نبود کمی اذیت شدم...بعدش به خودم گفتم  بی‌خیال...یارو توپ به دس بود...وقتی چادره افتاد توپ رو پرت نکرد...سکوت شد.

    حواسم به همه‌ی اینا بود و مثلا حواسم نیست.

    مینا می‌گفت دیدی صورتش رو ؟ نه ندیده بودم...حالا هم بیرون ببینمش نمی‌شناسمش. فقط می‌دونم موهاش فره..و بسکتبال بازی می‌کنه تو زمین روبرو و وقتی من تیپ زده با چادر خونگی و دمپایی‌های پلاستیکی نارنجی، صورتی یا خاکستری  مردانه‌ی مخصوص سال میام می‌ایستم سر پله‌ی روبروی خونه شور حسینی شدید می‌گیردش و حرکاتش نمایشی‌تر می‌شه.
    مینا گفت این که فقط چند سال از بن بزرگ‌تره.

    خجالت کشیدم.

    خیلی.

    به مینا نگفتم خوب برای همینه که اصلا نمی‌بینمش...مینا گفت اینا تو این سن خیلی تو کفن...من ته دلم؟ بله. دختردبیرستانی‌طور برای خودم قصه‌ای عاشقانه بافته بودم...قرارهایی دور از آدم‌ها....او می‌گوید که دوستم دارد و عشق سن نمی‌شناسد...من حکیمانه مثل زنی سرد و گرم چشیده...مادرانه نهی‌اش می‌کنم از این حس بی‌فرجام و چادرم موقع ترکش توی هوا تاب می‌خوره..غروب پشت سرمه و دمپایی سال توی پام لق لق می‌کنه...باوقار و حکیمانه دور می‌شم و اون توپش رو خشمگین می‌زنه توی تور بسکتبال...حتی تغییر رشته می‌ده به‌خاطرم...و بعد عاشق یه دختر کوچولوی قشنگ می‌شه و از من به عنوان تجربه‌ای منحصر به فرد یاد می‌کنه...بعد مهاجرت می‌کنه می‌ره یه جای دور...نمی‌دونم کجا. ممکنه نویسنده شه و قهرمانان و تورها رو بنویسه.

    اینا رو اگه به مینا بگم می‌کشدم...که هنوز هم فکر می‌کنی دوس داشتن و عشق تو دنیا وجود داره.؟..می‌دونم وجود نداره بابا.
    در واقع دوس دارم که وجود داشته باشه.

    ناامید کردن من کار آسونی نبود.

    خیلی طول کشید تا بالاخره ناامید شدم به طور کلی.

    قبل ترها هربار به خودم می گفتم با اینهمه از سابقه نومید مشو.

    حالا می بینم کاش زودتر با اونهمه سابقه؛ نومید میشدم.

    گفت با این همه از سابقه نومید مشو.

    تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین

    همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی

    توی حیاط نشسته بودم و حلواهای سیاه را تمیز می‌کردم. مکعب‌های کوچک ازشان درمی‌آوردم که راحت بشود سرخ‌شان کرد مینا نشسته بود روبروم.  گفت خوب بلدی.

    گفتم زیاد تمیز کردم. گفت خودش تا حالا ماهی تمیز نکرده. می‌دهد مادرم یا بازار. گفت آشپزی دوست ندارد. ته‌اش می‌رود قاتی می‌شود توی معده دیگر..توی دنیا کارهای مهم‌تر و هنرهای دیگری هست.

    منظورش به وزوزو است که می‌گوید آشپزی دوست دارد و توی گروه خواهرها امروز نوشته که امگشت پخته و برده پایین پیش خانواده‌ی سید و برادرهای شوهر و پدر شوهر دوست داشته‌اند اما جاری‌ها از فرط حسادت قهر کرده‌اند رفته‌اند.

    به نظرم غلو و مبالغه آمد اما نظری ندارم بدهم. به من چه.

    مینا می‌گفت وزوزو خودش را کشته برای آشپزی. دانشگاه نرفت حتی..همه‌ی دنیا به‌اش حسادت دارند انگار و...
    ماهی‌ها را فلس‌ کندم. دم و باله‌ها را چیدم. سرها را بریدم..آت آشغال شکم را خالی کردم. سه ردیف بردیم و هر ردیف دو قطعه..شستم و بوسی با سینه‌های شل آمد روی دیوار.
    گفت چرا بیرون نمی‌دی؟
    گفتم سال تمیز کردن بیرون رو قبول نداره..تازه دیشب وقت نشد دخترت بی‌تاب بود ..گفت آره.

    بعد گفت چه سال غیرقابل‎تحمل و مقرراتیه..اصلا روحیه‌اتون به هم نمی‌خوره.
    گفتم خوبه. آدم خوبیه. مرد خوبیه. بزرگواره در بعضی مسائل.

    گفت آره.
    ماهی‌ها رو بردم تو. اومد دنبالم. توی کاسه‌ی بزرگی نمک ریختم روشون..آبلیمو..کمی ادویه‌ی ماهی و آب که آبلیمو بیاد بالا..روش رو پوشوندم تا فردا طعم بگیره...
    مینا ایستاده بود و نگاه می‌کرد.
    - تو هم آشپزی دوس داری؟

    - غذا پختن رو برای کسایی که دوس دارم، دوس دارم...و غذاهای خوشمزه خوردن رو البته.

    - شوهرم عکس مرغه رو دید غش کرد...گف مامانِ بن خیلی زنه...
    خندید.

    - یه ذره حسود شدم.

    - منظورش اینه که حوصله‌ی پخت و پزای تقریبا سخت رو ممکنه داشته باشم...منظورش رو از زن بودن می‌دونی که..وگرنه سال بم می‌گه محسن

    - من خیلی ناراحت می‌شم شوهرم بم بگه محسن..

    - من نمی‌شم..بش می‌گم زری.

    می‌خنده.

    - چطور نمی‌شی؟

    - نمی‌دونم...برام مهم نیس چی در موردم فکر کنه...

    - خوش‌به‌حالت..

    - خوش به حالت نداره...عوضش تو و شوهرت روتون تو روی هم باز نشده...صمیمیتش کم‌تره اما احترامش بیشتر...

    این رو ازم پذیرفته.

    - اما ناهید جاریم کیکای خوبی می‌پزه. کیکای خونگی.

    - من کیک خونگی بلد نیستم..از این پودرای آماده می‌خرم کیک می‌پزم..کیک‌ و کلوچه دوس ندارم.
    - من باید برم کلاسش...دوس دارم اصولی یاد بگیرم..هر چیزی رو..

    - خوبه

    - خوش به حال ناهید..دیپلمه بود..حالا برو ببینش...ماشین می‌رونه تو جاده...کلاس زبان می‌ره دانشگاه..ورزش...استخر...کیک می‌پزه.

    - آفرین به‌اش.

    - خوش به حالش خیلی اراده داره.

    دلم می‌خوا بش بگم ناهید جاریش شوهری داره که به زن‌های دنیا الا زن خودش محبت داره..پول داره و زن‌ها رو عین گوشت می‌خره می‌بره خونه و ناهید اینا رو می‌دونه..کار خوبی می‌کنه سرش رو گرم می‌کنه به این چیزا و این کاستن از ارزش تلاش‌هاش یا موفقیتاش نیست. اما خوش‌به‌حالش نداره.
    اونم دردهای خودش رو داره که ما حاضر نیستیم سرسوزنی ازشون تحمل کنیم.
    گفتن اینا فایده نداره اگرم داشت حوصله‌ای برای گفتن‌شون ندارم.

    - ببینیم فردا ماهیا چطور می‌شه...زنِ سامی، اون یکی جاریم مصیبته...هر چی بپوشه بش میاد..قد بلند و باریکه...ما رون داریم...قدکوتاه‌تر از اونیم.. اون ساپورت که پاش می‌کنه مچ پاش نی‌قلیونن انگار..

    - فکر کنم پاهای پر و اینا برای زن بهتر باشه که..

    -آره خوب..شوهرش اون‌جوری بیشتر دوس داره..اما دیدی  سارافونش رو توی تولد پسرش

    کل تولد رو ندیده بودم چه برسه به این‌که به سارافون جاریِ خواهرم توجه کرده باشم..
    - آره قشنگ بود.

    - بش می‌اومد نه؟ ..گفت از کجا گرفته..منم رفتم تموم کرده بود..یه تونیک گرفتم نود تومن...

    - مبارک باشه.

    - زنِ سامی برادر شوهرم هر چی بپوشه بش میاد چون خیلی خیلی لاغره..

    - خوبه..ولی من راضی‌ام از خودم..فکر می‌کنم زن بودن به خیلی خیلی لاغر بودن نیست..البته...

    - نه خوب...ما هم خوبیم..اما اون می‌دونی...بلده خرید کنه..ما بلد نیستیم..تقصیر مادرمه...اصلا مادرم همیشه شلخته بود...هیچ وقت نه گردگیری کرد نه مرتب چیی رو چید..فقط کار می‌کرد...هیچی یاد نگرفتیم...

    - به نظرم خوبیم...برام مهم نیس مادرم چی بوده  و چی هست..الانم خوبیم.

    - نه زنِ سامی رو ببینی می‌دونی چی می‌گم..بلده ست کنه...بلده..لباسای بچه‌اش همه مارک...الان دیگه پوشک مویلفیکس نمی‌خره

    - مولفیکس چیه؟

    - یه مارک پوشک ...

    - آها...خوب؟

    - پوشکای ترکی می‌خره..گرونن ها...ولی می‌گه به صرفه‌اس..

    - عن بیشتری جمع می‌کنه؟ یا عن بیشتر می‌مونه توشون و کون بچه نمی‌سوزه؟

    - ئئئئئه! هی عن عن می‌کنی...نه...جنسشون بهتره...مارک‌ترن...تو چی می‌خریدی؟

    - کهنه پارچه‌ای برای بن...وقتایی که پول بود از این گره‌ایی‌ها...برای نانا هم نمی‌دونم دوتا مارک ایرانی بود...فکر کنم مای بی‌بی‌ بود..

    - افتضاح...

    - خوب بود به نظرم

    - جدیدا رو امتحان نکرده بودی آخه زنِ سامی از اینترنت می‌خره..منم دوس دارم..راستی زهره رو دیدی؟

    زهره دوستشه. دختری با موهای روشن و چشمای روشن و قد بلند و سفرا و عکسای پروفایلی که دم و دقیقه چک می‌شن از طرف مینا.

    - دیدی؟ دخترش دوماهشه و رفته سفر...نوشته مثل هر بار نیست که هی تو مراکز خرید ول باشم و تفریح...خوش به حالش...مااردش براش بچه رو نگه می‌داره..مثل مادر ما نیست که بکشیش بچه رو نمی‌گیره...سفر می‌ره..خرید می‌ره...موهاش رو دیدی چه رنگی زده...بلده چطور رنگ کنه...دیدی چه خوشکله...مثل خارجیاس...شوهرم می‌گه زشته..شوهرتم هم عکسش رو دید گف زشته..الکی‌ ها...حالا ما مثلش بودیم اینا بدشون می‌اومد؟!...اسم دخترش رو گذاشته آرتمیسیا...خیلی سفر می‌ره..خرید بلده بکنه...همه چیش خوبه...همه چی داره..شوهرش رو دیدی؟ آدم دلش می‌خواد نگاش کنه...عاشقشه..ازم پرسیده تو راهی نداری؟

    من مادرم کمکم کرده یا خواهرم؟ بیام باز بچه‌دارشم؟
    ما خانواده داریم اینا هم دارن..خواهر شوهرم بچه‌اش رو میاره می‌ندازه به جون مادرش...اصلا کاری نداره..می‌گیره می‌خوابه...بچه‌هه رو مادربزرگش می‌شوره..مادر ما  تا بریم بیرون زنگ زده بدو بیا بچه‌ات خودش رو کشت...خواهر شوهرم از کار که میاد غذاش اماده...راحت..

    نمی‌گم شوهر خواهر شوهرت می‌زندش و...
    منتظرم تموم کنه بره.

    دخترش میاد می‌گه ماما. با منه. معمولا بچه‌ها رابطه‌ی خوبی ندارن با من. چون زیاد تحویل نمی‌گیرم‌شون که بم پیله نکنن و مادراشون طمع کنن که بیا بچه رو نگه دار...کلا تماشای بچه‌ها رو از دور دوس دارم. جز بچه‌های خودم البته.اما این یکی بام خوبه...برده بودمش ترومبولین هی لباش رو از لوزی‌های فنس رد می‌کرد به لبام می‌رسوند.
    می‌گم جونم؟

    می‌گه گشنشه. سوپ می‌کشم می‌دم دست مادرش..
    - برو به‌اش غذا بده..

    - بچه‌ی سامی؟ اصلا مادرش بش غذا نمی‌ده که...همه دوسش دارن...عمه‌هاش غذا میدن بش...این چسبیده به جونم...من کسی رو ندارم...هیشکی رو...خیلی دلم می‌خواس جاش بودم..
    می‌ره و داره حرف می‌زنه.

    من نمی‌دونم دلم چی می‌خواد. اما حتما نه این وضعیت  الان رو.
    گرچه می‌دونم مثل همه چیزای این زندگی موقتی و در گذره.

    سر ناهار مرغ رو می‌بریدم. رون‌ها برای مینا و نانا. سینه برای سال. بن حشو خورد و سیب‌زمینی‌ها و هویجای کاراملی شده...مینا به سال گفت رون بردار..سال گفت نه.
    مینا تعجب کرد. اونم ذهنش مثل ذهن سال تقریبا یک‌بعدیه...یک‎جورایی شبیه همند شاید.

    گفتم سال رون نمی‌خوره.

    مینا چشماش رو گرد کرد: عجیبه. رون که نرم‎تره.
    - نمی‌خوره دیگه. از قبل نمی‌خورده.

    - تو چی؟
    - من همه چی می‌خورم.

    - یعنی قبول نداری رون‌ نرم‌تره؟
    - چرا نرم‌تره..
    - خوب خوشمزه‌تره

    - آره...بعضی غذاها رو باید با سینه پخت فقط...
    - اما رون خوشمزه‌تره.

    - اوهوم.

    - سال؟...چرا رون رو امتحان نمی‌کنی؟

    سال سینه‌ای که گرفته بودم طرفش رو ازم گرفت...برشته شده بود و چربی گردو و آلو و قیسی و چیزای دیگه ازش سر می‌خورد.
    - چون سال‌هاست فقط سینه می‌خورم. عادت کردم بش و حالا دیگر تغییرش سخته.

    باورم نمی‌شه این بحث و این لحن جدی و این‌همه ریز شدن در جزئیات  و پافشاری بر سلیقه در مورد رون و سینه‌ی مرغه.
    جلوی مینا حشو می‌ذارم..جلوی سال. نانا می‌گه حشو نمی‌خواد بن فقط حشو می‌خواد. نانا هویج نمی‌خواد. مینا خیلی هویج می‌خواد. سال اصلا هویج نمی‌خواد...سیب‌زمینی‌ها برشته رو همه می‌خوان.
    من از همه می‌کشم برای خودم. از هر کدوم کمی. بشقابم پر می‌شه با همون یه‌کم یه‌کم کشیدنا.
    مینا می‌گه عالیه...عالی...حرف نداره...با چشمای بسته اینا رو می‌گه.

    سال می‌گه سنت رو شکوندی.. زیر پا گذاشتی عادتا رو...همون إمطبگ بهتر بود..

    مینا می‌گه خوب امتحان کن...
    سال می‌گه..خوشمزه‌اس اما جدیده.

    سفره رو که دارم جمع می‌کنم مینا تشکر می‌کنه...سال هم.
    ظرف‌ها رو می‌شورم و سال می‌گه نخواستم جلوی مینا بگم: حرف نداشت.

    خوبه که دوس داشته.

     مینا حواسش به همه چی هست. چون زنه؟ یا چون امیدوار؟ چون بی‌غمه؟ چون دغدغه‌ی جدی نداره؟ چون ...نمی‌دونم. هم غبطه می‌خورم به این خصلتش هم یه جوری لجم می‌گیره.
    مثلا یه گربه‌ی قرمز رنگ چینی کوچولو برام خانوم خونه از بازار پیش سید محمد آقا گرفته بود..گذاشته بودمش بغل عکسا. منم گاهی دلم می‌خواد مثل زن‌ها حواسم باشه...و دقت کنم یا در پی کامل کردن کلکسیونی مجموعه‌ی چیزی باشم..یعنی تلاش می‌کنم باشم...
    فکر می‌کنم سلامت روانی زیادی در پی داشته باشه این حالت.
    مینا این رو دید. با ذوق گفت: ئه! این رو جدید گرفتی؟ از کجا؟ چند؟ چرا قرمز؟ چیزای دیگه هم داش؟...این خمیر چینیه و فلان.
    از این‌که پشتکار و حوصله‌ی زیاد و امید به زندگیش اونقدر بالاس که بتونه این‌همه درمورد یه گربه‌ی چینی کوچولو حرف بزنه تعجب کردم. قضیه این ینست که گربه‌هه بی‌اهمیته یا هدیه بی‌ارزشه. نه. اتفاقا دوسش داشتم و ذوق کردم دیدمش و گذاشتمش تو اتاق خوابم. بغل قابای عکس نانا.
    با این وجود فکر می‌کنم اگه من می‌رفتم مثلا خونه‌ی مینا یا هر کس دیگه‌ای و این گربه رو می‌دیدم چقدر می‌تونستم در موردش حرف بزنم؟
    حواسش هست که سال می‌دونه قیمت سرویس سفید رنگ چینی چقدره. جنسش چیه. چند تیکه‌اس و چه مدلای دیگه‌ای هم ازش بود. بعد می‌گه خوش‌به‌حالت شوهر من اصلا اینا رو نمی‌دونه. سال می‌گه خوب شهرزاد هم اینا رو نمی‌دونه.
    نمی‌دونم ناراحت بشم یا راحت.
    نمی‌دونم چی باید بگم. فقط می‌دونم سرویس قشنگیه و ممنونم که سال برام خریدتش.
    مینا می‌گه قیمتش مناسبه چقدر و چرا برای دیگران از جمله خودش نگرفتم. خوب راه دور بود..سه روز تو راه بودیم تقریبا..ترمز دستی ماشین خراب و جای زیادی هم نداشتیم..
    مینا سرویسای دیگه داره.
    این اولین چیزیه که زن‌ها در موردش می‌گن سرویسِ زندگی‌امه. ..نمی‌دونم بابت داشتنش چقدر باید خوشحال باشم و خوشحالی کنم..خوب هر وقت روی نوک پا می‌ایستم که ازش چیزی بردارم زنگ سفید ساده‌اش رو می‌پسندم..خوبه که دارمش..اما وقتی هم نبود حسرتی بابت نبودش، نبود.
    حالا که هست بودنش کاهنده‌ی خیلی چیزها نیست و اضافه‌کننده‌ی کمی حسِ خوب به زندگی.
    بشقابا رو خشک می‌کنم و سال و مینا رو می‌بینم که در مورد مدل بشقابای مینا حرف می‌زنن..خودم رو می‌بینم که در مورد چیزی حرف نمی‌زنم.
    بشقاب خشک می‌کنم.