چیزی که ناراحتم میکنه اینه که اون موقع به خاطر ملاحظاتی مثلا خواهرام و ترس(بیخود و نابهجام از اون فضلهی موش) مجبور به التماس از یه بزدل میشدم. اینا یادم میاد و پوزخند میزنم..چی رو از کی میخواستم.
شکر حکمتت خدا.
اونی که برای دیگران گوز و چس هم نبود به ما که میرسید وهم طوفان میگرفتش.


الان دارم فیلمی میبینم که میخواد بگه سادگی خیلی خوبه و به تعلقات دنیوی برینید و فلان...بیاید خاکی باشیم و دست زبر مستمندان را بفشاریم.
زر مفت.
سلسله مراتب همیشه تو دنیا بوده و هست و لازمه اصلا...و رعایتشم خوبه...با باغبون و بقال چقال سر و کله بزن و حرف بزن( تو شهرای کوچیک تو شهرای بزرگ اصلا لازم نیس) اما با حفظ حد و کمی از بالا حتی؛ نه مثل خواهر و دوست و فلان ..همین مستمندای دست زبر خاکی اگه خطی رو کمی بیش از اندازه رد کنی وهم برشون میداره و داگویل رو سرت پیاده میکنن.
ضمنا خوشکلی برای دنیا خوبه...با طیب خاطر به هر چیزی که خوشکلم کنه و خوشکلتر رو میارم.
اگه خودم بخوام البته و حوصله داشته باشم و مثل اینطوری نباشه که اگه نکنم مبادا سال بپره رو زن دیگهای یا طلاقم بده یا...
بههرحال فیلمی که حتی نمیخوام اسمش رو بیارم خاموش کردم رف پی کارش.
دقتم رو در املا و انشا متن از دست دادم.
احتمالا برای ضعفه.
اگر متنها غلط املایی یا انشایی داره ببخشید.
بعضی وقتها چندبار ویرایش میکنم و میبینم مشکل دارن.

تصرف عدوانی رو پریشب خریدم دیروز صبح تمام کردم. خوندنش وقت کمی برد..قبلش نشنیده بودم در موردش یا نخونده بودم. خیلی حسی برش داشتم. اتفاقی که اینطور وقتا برام میافته جالبه. از اون لحاظ که بعد از خوندن کتاب یا دیدن فیلم سرچ میکنم یا پرسوجو و میبینم نه بابا جز مثلا پرطرفدارا هم بوده و خیلی در موردش گفته و نوشته شده. گرچه صرف پرطرفدار بودن اثری، فیلم یا کتاب، همیشه مشوق خوبی نبوده برام برای خوندن یا دیدن.
اتفاقا تو اینجور موارد جبههی درونی در سکوتی میگیرم در برابر اونهمه تعریف و تمجید که معمولا با خوندن یا دیدن اثر کمرنگ میشه یا از بین میره. برای همین همیشه با آثاری که خودم بدون پیشنهاد کسی کشف میکنم و ارتباط خوبی برقرار میکنم مهربونترم و سوگلیهای روحی منند.
معمولا اگه از کتابی خوشم بیاد یا خیلی وقت کمی میبره خوندنش یا وقتی زیاد. وقت کم میبره چون نمیذارمش زمین و تا نخونمش کوتا نمیام. وقت زیاد هم میبره چون با دقت و تحلیل ذهنی میخونم. بستگی به کتاب داره که نیاز به تحلیل ذهن خودم داشته باشه یا نه.
این کتاب نیازی به تحلیل نداشت چون خودش تحلیلگر خوبیه.
از لحاظ فرم و محتوا شباهت زیادی به جستارهایی در باب عشق آلن دوباتن داره. اون کتاب رو هم خیلی زود خونده بودم. در جستارهایی در باب عشق ما با طنز و بامزگی هم کنار فلسفهی روابط و تحلیلشون طرفیم. اونم چون خودم از رو حس و بدون خوندن پشت جلدش برداشته بودم جز خوبهای خیلی شخصیام شد.
پایان امیدوارکنندهای هم داشت.
این زهر و تلخی فضا رو میگرفت.
در تصرف عدوانی این نکته وجود نداره. طنزی وجود نداره. فضا کاملا سرد و خفه و جدیه. احتمالا مثل هوای سوئد. همه چی دست به دست هم داده که فضای تحلیلی کتاب روی تلخ و سیاهش رو از ابتدا تا انتها حفظ کنه و حتی پایان کتاب هم خیلی ما رو امیدوار نمیکنه برای بهبود حال شخصیت گرفتار داستان.
چند روز پیش ر این کتاب رو داده بودم دستم.
گفته بود کتاب خوبیه.
بعد از مدتها به پیشنهادش عمل کردم البته بهاش نگفتم قبل از اینکه خودش این پیشنهاد رو به من بده خودم برداشته بودمش.
برای همین کتابی که قبلا خودم برداشته بودم رو به آرومی و دور از چشمش سروندم سرجاش.
درسته که خودم کتاب رو برداشته بودم قبل از پیشنهادش اما همینکه با من توافق نظر داشت در خوب بودن کتاب نشانهی خوبیه.
و باعث میشه ازش تشکر کنم..ارزش از دست رفتهاش رو کمکم داره باز مییابه در نظرم با چندتا پیشنهاد خوبی که به من کرد در این زمینه.
یه تحلیلکی هم خوندم در نت در مورد کتاب. کاری که کمتر میکنم.
اگه دوست داشتید اینجا در مورد کتاب بخونید. ممکنه قصه رو لو بده البته.
البته طرح تینایجریه روی جلد باعث شه تو قدم اول مردد بشیم در مورد لیاقت و کفایت محتوا.
اینجا هم معرفی نسبتا خوب و کوتاهیه. هر دوش رو خوب نخوندم و حتی کامل. نیازی نداشتم کسی در مورد کتاب چیزی بم بگه. خودم معرف خوبی نیستم لینکا رو دادم اگه کسی دقت بیشتر بخواد در شناختن یه کتاب به این لینکا میتونه مراجعه کنه.
اگه نقدنویس خوبی بودم نقد بهتری مینوشتم.
شاید کتابخون باشم.
حتما نقدنویس یا اونطوری که میگن منتقد نیستم. منتقد یعنی تحلیلگر در واقع، نه نکات منفی یاب. نکات منفی و مثبت یاب.
تو وبلاگ سعی میکنم معرفی میکنم و حسم رو در موردش بنویسم.
***
ضمنا: مصطفی ملکیان نمیدونم کیه. هیچ شناختی ندارم.
عنوان از یکی از لینکهای معرفی کتاب
میخوام خودم رو مجبور کنم که تلویزیون ببینم. یه ترانه یا فیلمی دوزاری. اما نمیتونم. نمیتونم تلویزیون رو روشن کنم و پاش بشینم و فقط وقت رو ببینم که از تو دسم بخار میشه میره. وقتی ندارم برای این جور چیزا.
میتونم پای شبکههای خبر بشینم و حواسم رو بدم به قتل و غارتا و حوادث طبیعی و کشت و کشتارا و جنایاتا و فلان.
اما سالهاس از دور دنبال میکنم. تو جزئیات نمیرم. ادعایی ندارم که شاخ و شیرم و اصلا هم روم اثر نمیذاره. اتفاقا شکننده و ضعیفم در این زمینه و بهتره فقط بدونم چی میگذره. چطوری میگذره رو بهتره ندونم.
همین دیروز دیدم پیرمردی با کیسهی سیاهی که پسر تکه تکه شدهاش توش بود حرف میزد.
حسام....حسام میکرد..داد میزد. هی زیپ کیسه رو باز میکرد و سرش رو میکرد اون تو داد میزد: حُسام....حُسام... حرف میزد.اگه چند سال پیش میریختم به هم و گریه میکردم...حالا کمی مکث کردم روی جزئیات صورت پیرمرد. خشم و ناامیدی توش بود.
و کمی نمایش.
این رو آدمایی با شکل و شمایل مخالفین بشار اسد پخش میکردن..بش میگفتن بیشتر احساسات به خرج بده که جنایات بشار به چشم بیاد.
پیرمرد شدت غم و درد و خشمش چنان بود که اجازه داده بود کمی بازیچه بشه..بازیچهاش کنن. هوش و حواس درست نداشت و کاری رو که بش میگفتن انجام میداد..یه جای ناخودآگاه سر تکون داد باشه....ازش چیزی خواسته بود فیلمبردار و اون گفته بود باشه..
جنگ سر قدرته.
هر کسی خودش رو محق میدونه تو این جنگ.
واقعیت محض و بی بروبرگرد اینه: آدما بازیچه میشن.
کشته میشن. مثله میشن.
هیچ وقت نمیشه گفت حق با کیه. مخصوصا اگر پای ایمان و عقاید وسط باشه.
اگه یکی از اطراف واقعا ایمان و عقیده داشته باشه که محقه کار سخت میشه...تو این جنگ هر دو طرف ادعا میکنن برای خدا میجنگن. تو جنگ ایران و عراق این نبود.
عراق قلدر بود. برای خودش میجنگید. ایران میگفت بهخاطر خدا میجنگه.
برای همین ایران جنگ رو کش داد و به سختی صلح رو پذیرفت.
علاقهای هم به زدن نقاب و جذاب و مرموز به نظر رسیدن ندارم.
نقاب رو زمانی میزنم که حال کنم باش...یه وقتی هم نقابی به صورتم میزنم چون صورت عریان در معرض چنگ و چنگاله...اگه تو به دیگران دس درازی نکنی به این معنیس نیس که صورتت رو عریان بذاری و دیگران سمتت دس دراز نکنن...
نقاب باید برای امنیت خودم باشه نه جلب محبت و نظر موافق دیگران که هی در تکاپو باشن ببینن پشت این برقع چی هس...
هیچی نیس.
یه آدم. با تموم گند و گه و شیر و شکر آدم بودن.
محبوبیتی که قراردادای دو نفره پر از اغماض و چشمپوشی از رذالت قراره برام فراهم کنه نمیخوام. بذار مکروه باشم. تلخ و نچسب اما خودم باش حال کنم تا اینکه محبوب باشم...و مهربون و قشنگ و شیرین اما پر از مدارا و اطوار.
و من همهی اینا رو به مادرم میگم.
همهی حرفای زیر رو دونه دونه به مادرم میگم. مورتون خودش به مادرم گفته بمون پیش شهرزاد. مادرم من رو خر و سادهدل و زودباور فرض کرده. ولی دورهی تظاهر به حماقت تمام شد.
دروغی نمیگم. دروغی نمیشنوم یا اگر بشنوم به دروغگو میگم که دروغه حرفاش.
حتی اگر خدا باشه.
از عدس پلویی که دیروز خواهرم پخته گرم کردم بش بدم. مادرم پیشم نموند. حتی یه شب. بهانه کرد که برادرت تنهاست. مورتون. اما نه. دلش پیش نوهاش گیر بود. چون گفته بودم نیاردش که شلوغ نکنن رفت.
اگه بودش میتونست یکی دو وعده غذا بده به این دختربچه.ابراز نگرانی و ناراحتی فقط زبونی نیست. تو عمل نشون بده. مراقبت کن ازم. بم برس. روحی و جسمی. من الان بیشتر از هر زمان دیگهای به مادر نیاز دارم. به مهر مادر. همون عصر تا شب که اومد و بم گفت آروم راه برو و دست کشید چندبار رو پیشونیام کلی خوب بود برام.
وقتی پیشش گریه کردم و گفت ما میگیم شهرزاد چقدر قویه و هیشکی از ما به روحیه و قوتش نبرده بعد تو اینطوری گریه میکنی...اینم برام خوب بود...دلم میخواست پیشم بمونه..اما نموند. برام برگای درختچه حنا رو کند...
ساعت پنج شش عصر اومد نه ده شب رفت. به هر کسی هم یه چیزی گفته. به من گفت مینا نذاشت بمونم. به مینا گفت مورتون تنهاست. به مورتون گفته مینا نذاشت. به ...همهاش بهانه. نوهاش رو نیورده بود. نوهای یازده ساله با مادری که میتونه بش برسه و هیچ کم و کسری نداره..من کسر داشتم...کسر تو عربی یعنی شکست...آره من کم و کسر داشتم مادر و میخواستم بمونی. نموندی. مثل وقتی بن رو زاییدم و فرستادیم زیر دست مادر سال. با چشمای گرد ناباورانه بچه به بغل دیدمت گفتی برو با مادرشوهرت..هیچ ندونستی با من چه کرد...نه تو و نه هیچ کس دیگه. هیچ قت هم نمیفهمید و نخواهید دونس...بعضی چیزا رو آدم بهتره با خودش ببره تو قبر...خاک کنه.
بعدش خواهرم موند تا دیروز که رفت.
قبلش اون یکی خواهرم مونده بود پیشم بیمارستان.
برادرهام میگن بیایم پیشت؟ از خداشونه ولی مرد و پسر نمیخوام دورو برم باشه. باید کملباس و راحت باشم. هی برم حموم.
برادرمم اومد ولی زنگ زدن بش گفتن بیا...به سال کمک میکرد..
حالا امروز ننهخلف میاد یکی دو روز بمونه. فکر میکردم مادرم همراش بیاد.
نمیاد.
مادری به حرف و زبون و نگرانی و گریه و زاری نیست. به عمله. تو این جریان خواهرام خیلی برام مادرتر از مادرم بودن.
میخواستم زودتر بنویسم اما به این نتیجه رسیدم که واقعا مثل قبل نیستم نوشتن مداوم نمیتونم، به خواب بیشتری نیاز دارم مخصوصا خوابِ شب، بیشتر وقتها هم حرفم نمییاد نه تو دنیای واقعی نه مجازی.
منظور حتی نوشتنه.
بیشتر نگا میکنم و میشنوم.
این رو به نسبت به قبلِ خودم میگم.
شاید هنوز نسبت به خیلیها پرحرف و نوشته باشم.
به ترامپ و کلینتون رو نگاه میکنم. میخونمشون. به ادبیات قلدرانه و کمادبانهی ترامپ.. و اینکه این چقدر شبیه خیلی از آمریکاییهاس و اینکه چه خوراک خوبیه برای سریال سیمپسون و به وقتی به ماجرای معشوقه داشتن کلینتون. انگار به زن کلینتون بگه تو اگه زن بودی شوهرت رو نگه میداشتی. از پس شوهرت برنیومدی میخوای از پس دنیا بربیای؟
ادبیات ِ بگم؟ ...بگم؟ مدرکشم موجوده ترامپ با همون سیاست و نگاه و خونسردی کلینتون..تهاجم و حملات ترامپ به کلینتون که آره- اونچه به عمد دولت اسلامی مینامن و راحت میتونستن اختصارش رو به کار ببرن مثل همه داعش- دولت اسلامی فقط یک گروه بود و حالا تو سیتا کشور هست و تو چه کردی و..
بحث در مورد ایران.
مردم آمریکا و دنیا از دس اسلام و خشونتایی که به اسمش راه میافته عصبانیان. ترامپ شمشیر انتقام جنگای صلیبیاشونه..راحت روی احساساتشون سوار شده و فریاد پیش به سوی له کردن داعش سر داده.
ترامپ رک و راست، عصبانی، ظاهرا وطندوست، بامزه، شوخ و چیزیه که قشراسپرینگفیلدهای آمریکایی میپسندند.
حرفایی که میزنه همیشه هم خالی از صحت و منطق نیست. خیلی از حرفاش که در مورد مکزیکیها و لاتینها و خاورمیانهاس ممکنه راست باشه در واقع راست هم هست، اما بیادبی و ملاحظگی توشون همدلی سلب میکنه موقع شنیدن یا خوندن اون حرفا از شنونده یا خواننده. چیزایی که در مورد داعش و اسلام و ایران میگه هم صبغهی احساسات آمریکادوستیاش رنگ و لحن تندی بشون داده.
اون سعی داره به آمریکاییها و کل دنیا بگه خویه بویه نمیشناسه در مسائلی که به میهنش ربط دارن. شوخی نداره با کسی و حال کسایی که امنیت کشورش رو تهدید میکنن یا تو روش دربیان به حدت و شدت میگیره.
اون میخواد تصویری از خودش در ذهن بیننده رسم کنه ماندگار. تصویر مردی که برای زنده کردن اقتدار بدون رقیب آمریکا میجنگه. اون برای اینکه یه آمریکایی خوب ...خیلی خوب به نظر برسه هری کاری لازم باشه میکنه. به قول رضا عطاران من برای خندوندن مردم شلوارم رو درمیارم اگه لازم باشه. و البته اینجا جمشید مشایخیای نیست که از طرف رضا عطاران از ملت ایران عذر بخواد. احتمالا کلینتون با سکوتش این عذر موقرانه رو خواسته.
با اسرائیل دوسته. در واقع خیلی دوسته. ابایی نداره که علیه لاتینها که جمعیت خیلی قابل توجهی از آمریکا رو در بر گرفتن حرف بزنه و مواظب احساساتشون نباشه. کراهتش رو از اسلام و ایران و داعش که از نظر اون یکی هستن جار بزنه.
برنامههاش رو در مورد کنترل بعضی مساجد در آمریکا بیان کنه و چیزهای دیگه.
آمریکاییها اون رو دوست دارن و میخوان چون مسیحی خوبی به نظر میرسه. تو مسائلی که اکثر آمریکاییها نسبت به اروپاییها در موردش میانهروترن یا برای ملاحظهی افکار عمومی و تایید نشدن سکوت میکنن هم خیلی وارد نمیشه.
چیزایی مثل همجنسگرایی.
آزادی سقط جنین...
خادمک عینی...
فکر میکنی دارد با کی حرف میزند..هوس میکنی در را باز کنی و ببینی چه شکلی هست...آدمی که صدای اینطوری دارد و اینطوری بتواند با کلمات دستورهای مهردار بدهد آدم باهوشی است.
هوس میکنی اما اسمش رویش است: هوس.
بیخیال.صورتت را میشوری...مسواک میزنی...صدای خندهی توی کوچه را پشت سر میگذاری و میروی تو.
امروز تنهایی.
شنیدن بعضی صداها آدم را عاشق میکند.
بس که مردند.
هیچی نمیگویند که به تو مربوط باشد.
فقط جایی هستی و میشنوی کسی میگوید: قربونت برم تو چطوری؟
صدا آمرانه است و جویا.
هوس میکنی حال تو اینطوری پرسیده شود.
با این لحن و تن صدا.
- خدافظ.
- خدافظ.
دور شدند. سال پرسید: چته؟ خستهای انگار خیلی...یا حالت گرفتهاس؟ به روبرو نگاه میکردم و میدیدم رنگ نارنجی آفتاب به رنگ نارنجی دمپاییام میآید. کشفی نبود که بخواهم با کسی درمیانش بگذارم.
نمیدانستم کدامش هستم اما یککدامش بودم فکر کنم.
خسته یا حالگرفته شده یا آدمی که رنگ دمپاییاش به رنگ آفتاب میآید و نمیخواست در اینباره با کسی سخن بگوید.
بههرحال برگشتم روی تخت کمی چرت زدم. سال آمد و انگار یک عالمه حرف داشت.
دلم کمی گرما خواست و بیشتر خواب و کلی مردن.
دروغ نگید به من.
وقتی جیمیل دروغدار برام مینویسید و من میخونم و سکوت میکنم و به روتون نمیارم دلیلش اینه که من وقتی آدرس جیمیل میذارم گوشهی وبلاگ فرض رو بر این میذارم که باید منتظر هر چیزی باشم و لزوما جواب"هر چیزی" رو هم نمیدم.
گاهی البته دلم میخواد و جواب خیلی از ناچیزا رو میدم.
اون فرق میکنه. لابد حال داده به من جواب دادنه.
اما تو شبکههای اجتماعی و تلگرام و واتساپ و اینجور جاها وقتی برای من قصه میبافید و چرت و پرت میگید و من سکوت میکنم و نشون میدم که باور کردم حتی یا دامن میزنم به دروغ گفتنه از سر سرگرم شدن موقتی، قضیهاش فرق میکنه.
من به شما احترام گذاشتم و شماره رو در اختیارتون.
از بین تموم آدمایی که برام شماره میذارن یا ازم طلب شماره دارن به شما حس بهتری داشتم لابد یا اصرارهای شما و سماجتتون یا واقعا فقط حس خوبی که داشتم یا به هر دلیلی ارتباطی مجازی و نیمهحقیقی بین خودم و شما به وجود اوردم.
برای من نبافید.
من سکوت اگه میکنم یا به روتون نمیارم دلیلش وجود نداشتنم یا ترسم از بحث رودررو نیست. میتونم همون لحظه بنویسم به نظرم اینا دروغ و چرته. اما حوصلهاش رو ندارم. چون میتونم دفاعیات چرند و زرزرانهی بعدش رو تصور کنم و فعلا در بهترین وقتم برای چرت و پرتای مریضانهی دیگران نیستم...بیماری..عقدهها..گرههای روحی..ضعف..تحقیر شدن و فلانتون اگه باعث میشه بخواید واقعا چهل و هشت ساعته دروغ بگید به خودتون مربوطه.
به من نگید.
کمی احترام برای خودم قائلم و دوس ندارم وارد بازی کل کل و یکی بگو دوتا بشنو با کسی بشم. کسی برام اونقدر نمیصرفه.
میتونم هم بدون گفتن بهاتون بلاکتون کنم و پاک و شما هم متوجه شید. اما این کار رو زمانی انجام میدم که قبلش این پست رو ننوشته باشم.
حالا این پست رو نوشتم و برحذرداشتمتون از ادامهی این بازیا.
اگه تکرار بشه نه فحشی در کاره و نه تهدیدی.
میدونم شاید به نظر برسه که خودپسندی و خودستایی به همراه داشته باشه این پست اما اگرم این باشه هدفم از نوشتنش احترام گذاشتن به شماست.
قبلش خبر دارم میدم که بعدش حس توهین آزاردهنده نشه از حذف یا بلاک شدن.
من برای دوستی با کسی پیشقدم نمیشم توی این وبلاگ و کلا دنیای مجازی و البته بش نمینازم اما طبیعت کارم اینه که معمولا بم پیشنهاد میشه..وقتی کسی رو انتخاب میکنم برای همصحبتی و نزدیک کردنش به خودم و بعد به مرور میبینم چقدر نالیاقتی به خرج داده حسم در مورد خودم و انتخابم و بد میشه.
میگن آدما رو از دوروبریاشون و دوستاشون بشناسید.
حتی توی دنیای مجازی و گوشی هم ترجیح میدم همچین آدمایی رو در دوروبر نداشته باشم.
ممنون از اینکه دروغ نمیگید دیگه.
و حالا فلورنتینو آریثا.
عاشقی که علیرغم سن و سال و حوادث زندگی و فلان به عشق وفادار میماند.
میگوید که وفادارمانده است در واقع.
دیشب فیلمش را دیدم. تا میانهی فیلم خوابم برد. امروز بقیهاش را میبینم.
اگه شد.
التامیرا رو دیدم. اگه کسی به دار و درخت و سرسبزی تو فیلم اهمیت بده این فیلم فیلم غنیای هست. اگه اهمیت نده فیلم چیز دیگهای نداره جز اینکه باعث بشه برید سرچ کنید التامیرا کجای دنیاست و در مورد نقاشیاش اگه از قبل چیزی نمیدونستید یا کم میدونستید دلتون بخواد چیزی بدونید.
مثلا اگه باستانشناسی مثل من براتون جالب باشه یه دوره هم میشینید به طرز پا گرفتن نقاشیا و رنگای توش و ...کلی چیز دیگه فکر میکنید...و کمی تو خلسههای خاص خودتون که حاصل خشوع ناشی از درک قدرت تاریخ و خدا و ایناس فرو میرید...مثل وقتی به کهکشان فکر میکنید و حس میکنید ذرهایید و دلتون میخواد سجده کنید مثلا...
غیر از این هم میشه با چشم مستنددوست و بین نگاش کرد...مستندای ساخته شده البته..بازی شده..انگار مثلا مستندی در مورد جغرافیا و باستانشناسی ببینید.
اما به عنوان یه فیلم و انتظار ما از یه فیلم چیزی برای گفتن نداشت.
نقشها کلیشه و تکراریه.
آدمها خوب و بد و حتی بدجنس و خوشجنسند. پر از شر و خیره فیلم.
گریم آدمای بد و منفی فیلم شبیه قصههاییه که برای بچهها نوشته میشه. بدجنسی به وسیلهی گریم تو چهرهها به صورتی تکراری و از قبل بسیار دیده شد کار شده.
دماغای تیز ابروهای پرپشت و ریشای دراز و...
چهرهی شیطانی کشیشا و..
در مقابل چهرهی مهربان و دوس داشتنی شدهی آدمای خوب...
فیلم تکراری، کلیشه،غیرجذاب و خستهکنندهاس.
شاید اگه کار دیگهای نداشته باشی فیلم رو بذاری و پاش مثلا دمنوش بخوری یا هر چی...و توقعت رو از فیلم خیلی تنزل داده باشی بتونی پاش دووم بیاری.
و البته به این هم فکر کنی بدتر از این فیلم زیاد هست بابا.
صدای شخم زدن عباسی میآید.
صدای برخورد بیل با خاک. سینی چای و چیزهای دیگر تویش را گذاشتم روی لبهی حوض کوچولوی سیمانی..عباسی سر تکان داد یعنی ممنون.
به این اکتفا نکرد: دستت درد نکنه خانم مهنز.
صدایش خشدار است.
خواهش میکنم با صدای بستن در همراه شد.
در رو از تو قفل میکنم.
از توی اتاق از پشت توری نگاهش میکنم. خرزور است اما باغبانی بلد نیست. کشاورزی نمیداند. نگهبانی بلد است و کندن زمین. باید بهاش بگویم کرتها را کوچکتر درست کند و بیشتر که وقتی میشینم پای یکیاشان دستم به وسطش برسد.
عصر میروم پیش توکلی همسایهی قبلیمان. زن و بچه را فرستاده مرکز استان از اینجا دل نکنده. پیش پایگاه بسیج میشیند. حتی اطراف خانه را هم کاشته...پیازچه...جلوی بسیج را مثلا چمن کاشته..هر جا دستش رسیده بذر ریخته و آب داده...
میروم ازش بذر میگیرم..همیشه ناراحتم بود که وقتی آمدی اینجا حالت خیلی خوب بود...شاد بودی و ذوق باغچه را داشتی چت شد یههو.
بهاش میگویم خودش بیاید بذر بریزد....همیشه قبلش وضو میگیرد.
عکسای حسام الرسام رو به سال نشون دادم گفتم این خواننده که ترانههاش رو گذاشتی تو ماشین اینه...ببین اینجا شبیه ترانههاش اینجا نه...برای اینکه ایجاد شک و شبهه نشه و در موضع اتهام قرار نگیرم هم گفتم نمیدونم کی از اینا خوشش میاد با این صورتاشون.
سیم شارژر لپتاپ رو تو هوا میچرخوند آروم...همینجوری لبخند به لب...و چشم رو به زمین و گردن تو سرشونه فرو رفته عقب عقب خودم رو هل دادم دور شدم ازش.
میترسیدم بگم امروز چقدر مقبولید آقا باور نکنه.
حالا که گاهی میتونم یهکم رو به شکم برگردم بخوابم چشمم به پاهام میافته. که لاغر شده و باریک. عین پاهای دختریام شده...خیلی باریک..گاهی که میتونم دور حیاط کمی راه برم...مثلا چند دور..نگاشون میکنم..
- سلام...حال شما؟ خیلی وقت بود ندیده بودمتون...چه خبر؟
کمی میپرم...صدام رو نازک میکنم. پاها میگه:
خوبیم خوبیم...
میگم اوه مای گاد پس مثل لوبید؟!
میگن آره.
صداشون نازکه..
امروز توی اتاق نیمهتاریک تن کمی تبدارم رو روی روتخت خنک میمالیدم..اتاق بوی عود صندل مرغوب ملایم میداد...خلسه و خواب خوبی اومد سراغم..موسیقی خوبی هم بود...به شکم برگشتم و باز دیدمشون...تکونشون دادم تو هوا یه کم..جیغ جیغو خندیدن:
نکن...نکن...نکن..
فکر میکنم خوب شد نمردم و ظاهرا قصدشم ندارم همین دوروبرا بمیرم.
پاهام رو تکون میدم باز که لاغر و باریک شدن و ورم و چاقی هورمونی دور شده ازشون: کار دارم باشون حالا..حالاها.
حالا اصلا با دست آب بخور...دستت رو بمال به مانتوت آب بخور...حتما باید لیوان در دارِ کون درازِ کس نشان باشه تو کیفت؟..آخخخخخخ...این زنهای مدرسهی غیرانتفاعی رو باید داغشون کنی یه جاشون که دیگه از این چیزا نگن بیارید.
لیوان کریستال چونبدهی مادرقحبه.
باشه فردا میارمش خدمتت فخرالنساء.
والا پسرم تا هفتم درس خوند از اینا بازیا نداشتیم. یه بار حتی لیوان نبرد..یا تو شیشه آب معدنی میخوردن یا با دست.
اما از وقتی نانا رفت مدرسه نذاشتنمون بشینیم این زنها...پاره شدیم..کاش چیزی هم یاد میدادن..همهاش مصرفگرایی و تجملات...نصف چیزایی رو که میخریم آخر سال پس میدن...نصفشم میدزدن.
اصلا این مرده هر کاری میکنه کسی ازش راضی نیس...اولش من دیگه
اما برا بچههاش دارم.
اونا با من.
نانا میگه چرا زودتر پول ندادید...حالا دخترا ازم جلو میزنن...گفتن تو هم ...ببر مدرسه رو کونش بزن..اونا هی جلو رو میزن..تو پشت رو بزن...
خندید اما باز نق زد...حالا چی کار کنم؟
فقط دمپایی روفرشی پرت کردم خورد به کونش راحت شدم.
نه لیوان مستطیله گرد نیست...بش گفتم بقیه گرده لیوانشون یا مستطیل؟ گفت گرد...گفتم خاک تو سرت پس نانا..میدونی چرا؟..چون لیوان تو تکه بینشون...بعدشم بدش من اصلا..میخوامش برا تو کیفم...
افتاد به غلط کردم تا باز دادمش بش.
بوسیدش گذاشتش تو کیفش.
بن رو هم خیلی بش رو داده. تو صورت سال درمیاد.
کلا تو این مدتی که مریض بودم ول شدن. من فقط حق دارم سال رو بکوبم. جز املاکمه. میکوبمش باز میسازمش نرم نرم.
کسی حق نداره بش سنگ بزنه حتی..روش خط بندازه..
یعنی خیلی هم خطخورش ملسه...نرمه یعنی ...با سمباده هم بسابیاش نمیگه آخ.
گناه داره بچهام ظریف نیست خوب. چه کنه. یه چوب زبر دیگه.
اما مال خودمه.
کسی و مخصوصا بچههاش فقط بش حرف بزنن که گردن هر دوشونو میگیرم تو هر کدوم از دسام و فشار میدم تا بگن توبه.
خانم نانا رو هم امروز شستم عین جوراباش دادم خودش رو پهن کرد رو طناب.
خیلی شیر و شاخ شده برای سال بدبخت. همه برای سال حالا کیر دراوردن. بن، نانا...حتی کارگرای مستغلات. خیلی وقتی دلم میخواد از کارگراش میگه برام برم بزنمشون...انگار بچهامه..خیلی عصبانی میشم..هی میگم بیام بزنمشون؟
خیلی حقش رو میخورن.
امروز به نانا گفتم اگه جوراباش رو گم کرد و سر سال نق زد از گیساش آویزونش میکنم نه فکر کرده چون دختره و نازه یعنی نمیزنمش...تو زدن من خیلی عادلم.
خواهرم از امو با خواهرام گروهی حرف میزنن...میاد رو تخت پیشم..من لباس تنم نیست.
مینا میبیندم و اخم میکنه..
- رمدیوس خوشکله تصمیم نگرفتی یه تیکه لباس برای رضای خدا تنت کنی یه وقتی؟..
خمیازه میکشم.
نمیگیره دارم دسش میندازم یعنی خسته شدم از حرفاش. میگه دندونات قشنگه.
دلم میسوزه براش..به خواهرم که پیشمه میگم برو تاپ بیار چی بیار بپوشم..ننهخلف میگه وای لاغر شدیا...
خودم این رو میدونم..تموم پف دور پهلو و شکم و بازو که به خاطر هورمونا بود خوابیده..سایزم اومده پایین کلی و لباسایی که مدتهاست تنم نمیکردم باز پوشیدم..
تاپ سیاه میپوشم..خواهر کوچیکه شهرزاد اصلا تو تاپ و شلوار خودت نیستی...همیشه باید ماکسی بپوشی..
باز خمیازه میکشم
این میگیره چون خودش اینکارهاس.
میگن شهرزاد یه سریال گذاشتن توش ایاد نصاره...نمیدونی چه یلی شده توش.
نمیدونن ایاد نصار برام زیاد جذاب نیس دیگه...فعلا حسام الرسام برام جذابه...صداش و کلش.
میگم ایاد نصار کیه؟
حسام رسام رو دیدید؟
چشم خمار کرده و اطواری یعنی مبهوت و در خلسه و اینا. همهاش فیلمه حرصشون میگیره فحش میدن و همین خوشم میکنه.
خواهرم که پیشمه دوربینش رو از دور میگیره ..مثلا تو خیال دارم دسام رو میذارم دور گردن حسام رسام و اطوارای دبیرستانی...قبلش گوش کیپکن گذاشتم گوشم فحشا رو نشنوم...
خواهرم که پیشمه قرمز شده از خنده..
از روداری من و پشتکار اونا در ابراز تنفر و برائت از نانجیبی نمایشی و تعمدیام..
در ادامه توجهاتون به تنی چند از حسام رسامهای مورد علاقهام جلب میکنم...به قول خودش ما غیرک ابدنیای یحلالی..
علکی بابا...مگه بچهام؟!..درسته که خیلی بیبه..بوبه...ولی مگه دسمون میرسه بش..نوش جون صاحبش.



کاری به بوسیده شده نداریم
با بوسنده کار داریم

خدایا مثل برادرمه...جای ناموسمه اصلا
قبلا که با مادرم هی دعوام میشد بم میگف انتی ما اتموتین عله جبلت الاسلام
تو رو به قبلهی مسلمونا نمیمیری.
سر همین راوندیبازی و دوز کلک درونی مثلا..
حالا خودش یعنی مریم مقدس بود.
- سال؟
- جونم
- نه.
- چی نه؟
- جونم نه.
- نه رو مثل سول میگی.
خنده.
- آره ..دیدی چطور میگه نه..بدو مامانت.
- مامان من تویی که..
- سول میگه بابا...نشنیدی هر چی بش بگی میگه بدو مامانت...یعنی برو پیش مامانت..
- سال؟ پسرم؟
- جانم.
-نه.
- بگو
- سال یه مگس دوروبرمه بیا پیف پاف بزن..
- آخی ..نمیتونم عزیزم..امروز کسی نیس کارگاه باید باشم
- خو مگس دارم
- خودت؟!
- نه خودت مرض داری تو شلوارت مگس داری
- منظورم اینه یه مگسی اومده تو هی دور و برمه نمیدونم پیف پاف کجاس...از اینا که میزنن تو سر مگس هم بدم میاد له میشه میترکه رو جایی..تازه اصلا هم نمیتونم بکشمشون..هی رو زانو..رون..بازو میزنم شترق..با مگس کش خودم جای مگسه میگم اووووووووویییی.
خنده.
- اگه تونستم میام...ولی سعی کن خودت بکشیش
- سال من عمل کردمآ..جراحی شدمآ..
- آره میدونم
- سال؟
- بله
- نه بله.
- چی پس؟
- جونم عزیز دلم
- جونم عزیز دلم
- سال؟
- جونم عزیز دلم
- سال بیا یه کاری کن برای من از این به بعد.
- چی؟
-فیلم دانلود نکن.
خنده.
- اون فرانسویه رو که فقط فحشت دادم...برزیلیه بعد اَخس و انجس بود.
- باشه چشم..اما آلیس دانلود کردم..
- بگو بقرعان
با لهجهی اون بلوتوث قدیمیه که قصهی بز بز قندی رو به لهجهی عربی میگه:
- بقرعان
- هورا ...هورا..میذاریش برام؟
- بذار بیام.
- چای هم ندارم.
- نمیتونی دم کنی؟
- اصلا...حتی برای جیش از تشت کوچیک استفاده میکنم.
- اونو که مراسمش رو سالهاس ازش خبر دارم...نگو بهخاطر عمله
- سال من تو نقاهتما
- بله برای همین دیروز...
- سال حیا کن..این حرفا رو رها کن
- سال من رو دوز داری؟
زنِ هاشم و تموم زهایی که جای س استفاده میکنه.
- ها دوزت داروم اول راهنماییایوم..
پسرهی تو عروس آتش: ها اول راهنمایییوم..
یاد گرفته سال.
خندهی من.
- سال عکس پروفایلت تو حلقم یعنی چی؟
- نمیدونم...کی نوشته این رو..؟
- چه اهمیتی داره؟ اگه مردی به زنی بگه عکس پروفایلت تو حلقم یعنی چی؟
- خیلی هم داره...یعنی دیوث قرمساق پفیوز و مادرقحبهاس.
غش میکنم از خنده.
- بیادب..خوب یعنی چی؟
- یعنی کونی و کرموئه
- سال میگم یعنی چی؟ رو فراش بیماری دارم ازت میپرسم...ممکنه ندونسته بمیرم.. زکریای رازی یه چیزی شنید و بعدش راحت مرد...بذار دانسته بمیرم سال..اوهو..اوهو...اینا صدای سرفههای قبل از مرگمه سال...
- ابوریحان بیرونی بود اون...کی این رو گفته؟
- هیشکی..چه سنگدل باید بگی دور از جونت..اگه عین جنوبیا بگی دیر از جونت هم قبول دارم
- دروغ نگو رو فراش موتی..
- بقرعان نمیگم.
تو دلم ادامه میدم: راست.
الهام جاری سابقم، پیام داده. نوشته حبیبتی..عینی...انشالا که خوب باشی و به سلامت سرپا باشی. به سال پیام داده که سال نشونم داد.
کاری و حرفی با اون خونواده ندارم.
کاری رو که باید بکنم کردم. دست سال رو گاز گرفتم تو دعوا. به حاج نصطفی کیر تیز و پسرانش گفتم برید خودتونو بکنید..و یه سری حرف که روی تکرارش رو ندارم اینجا...خیلی بیحیایی داره اما حقشونه...باید فرو میرف توشون که برام مرد و شاخ نشن بیخایهها..والا..هر کی از راه رسیده..هر بیتخم بیخایهایی برای من مرد و شاخ و شیر شده... بعد که پدرشون گف برو و دیگه نیا رفتم تو حیاط و گفتم واقعا؟ نیام؟ عیدمه پس از امروز...
کل هم زدم..بلند و تند و تیز وسط حیاطشون...
بعدش یه بار الهام و حیات بم زنگ زدن، جاریام...میگفتن دوسمم دارن..نمیدونم راس یا دروغ و مهم نیس..ولی یعنی میخوام بگم ادعاشو که داشتن ..به تخم بن البته اما خیلی ادعا میکردن که شهرزاد نیستی و خونه حاج مصطفی بدون تو مفت نمیارزه و از این زرها...بعد الهام کرکر و هرهر کرد و آخرش گفت دختر تموم دعوا یه طرف و سال وقتی دس گذاش رو دهنت یه طرف و دسش رو گاز گرفتی یه طرف که مادرش گفته بود سگ هم بود اونطوری دس پسرم رو گاز نمیگرف..آره خو سگ بود رغبت نمیکرد گاز بگیره پسرت رو لیسش میزد چون استخونه بدبخ..چیزی نداره..اما تو رو لیس هم نمیزد...بوت میکرد یه لگدی میزد میپرسید اینه چیکارش کنوم غلام؟
غلام که اسم دوستشه میگف چیکارش کنی؟ هیچی ...ببوسش ببرش عقدش کن...چه میدونم ...یا گاز بگیرش یا لیسش بزن..میگف سگه که نمیتونم رو دتاش..
ها دیگه
بعد الهام میگف چی؟
آره ما میگفتیم این شهرزاد دیونهان بقرعان...فحشای دنیا رو به پیرمرد کون سفید بابای سال داد و بعد رفته با ماکسی قرمز قر داده تا وسط حیاط کل زده و دم در دس کوبیده به هم که عیدمه از امروز مردم دیگه قرار نیس دیوثا رو ببینم..رو به همهی مردم روستا...شرف نذاش براشون...
یعنی خودش و حیات غششش.
حالا رفتم اون طرفا حتما میرم حیات رو ببینم..دنیا دو روزه بابا.
حیات خداییاش بام خوب بود...کلا همهاشونم جاریا بام بد نبودن..بدی نکردن بم..خو دیگه حسادت تو همهی زنها هس..تو من نیس مگه/. تو مردا اصلا..تو مردا کم حسادت هس؟
اما حیات هر وخ رفتم پیشش چقدر پخته و شسته و فلان..چرا باش حرف نزنم...اتفاقا خوب هم هس...خبرا میره براشون که شهرزاد دور افتاده با هر کی خودش دلش میخواد رابطه برقرار میکنه..رابطه و نوعش رو اونا تعیین نمیکنن چقدرش رو.
حداقل حیات هیچی نباشه میتونم بنشونمش و د بیا خنده به روزای اولی که زن پسر اینا شده بودم...که دوتامون تو خونهاشون بودیم..اون تو یه اتاق منم تو یه اتاق و هر روز هم پیرزن شامپو سدر رو میذاش نوبتی در کون ننهاش یعنی جلوی در اتاق یکی که برید حموم لابد
خدا وقتی برا حیات ادای پیرزن رو درمیارم که داره شامپو رو میذاره و نزدیکه اونجاش بیفته رو زمین از استرس دس و پا میزنه از خنده و همین هم من رو میخندونه...یعنی بس که به اون روزا میخندیم که شوهرامون عین ریازو شوهر اوشین و برادراش زیر دس اون قوم بودن خاک بر سر و گردن یه وری اُ ما عین مرغ نوک میزدیم به زمین از سر مثلا احترام..
- قربان لطفا من رو بکشید.
اینطوری باید میگفتیم به مادر سال که ازمون راضی باشه..
میمیره حیات از خنده وقتی بش میگم یادته اومده بود گفته بود نمیدونم زن سال چه کرده پسره روز به روز زردتر و لاغرتر...لابد کونش میذاشتم پولشم نمیدادم..
والا.
چه میکردم باش؟
به خود سلبوح اسیانت رفته خو...مردا زن میگیرن چاق میشن پسرای خودت عین خودت یه استخون میمونه ازشون یه زائدهی موروثی از حاج مصطفی ..
بعد حیات بدبخت خو هر وقت شوهرش اخ و تف میکرد باید میگف عافیت باشه..یعنی اینقدر خا تو سر بود..من که سال رو سر یه هفته ترک عادت دادم تا سیفون تو گلوش رو خالی میکرد میگفتم درد عمهام..
چندبار هم دس تو دماغ کرد که خون به پا کردم
مادرش میگف من معدهی سال رو خراب کردم چون نمیداشتم اخ تف کنه و دماغشم باعث شدم انحراف پیدا کنه...از قبل دماغش عین خودت کج بود...
اصرار که شهرزاد نمیذارتش دس بکنه تو دماغ همین باعث شده سوراخ کونش کیپ شه یا چی.
نه پ بذار دس بکنه تو دماغش پیشم...قطع دست میکردم بنابر حکم شرعم..
القصه که یه وقت هم میرم میبینمش...الهامم خواس بیاد اونجا ببینمش..خونه حیات..
دلم برای بچههاشون تنگ شده...بچههای الهام رو دوس دارم..بچههای حیات هم..برادرای سال رو هم بدم نمیاد ازشون...اکثرشوونم بام خیلی خوبن خداییاش...
بذار حسرت دیدنم و اومدن خونهام بمونه رو دل و کون افعی و شوهرش.
من یک هارد پر از فیلم داشتم. همهی فیلمهام رو خودم دانلود کرده بودم..اونایی که دوس داشتم که بشینم سر فرصت ببینم. سال که دوس دارم یه چنگال تیز و داغ و سمی و گداخته فرو کنم در تخمش الان و بپیچونم زدش به رسیور و سوزوندش.
عکسا از زمان تولد نانا و فیلمای اون موقع که پرید...فیلمهام هم.
بذاره بپره فیلم و عکسا بابا...خوب که چی یعنی حالا...هی بشین نگاه کن بله اینجا کونم طاقچهای بود الان تخت شده..اینجا دماغم عین کیر بابام بود الان شبیه کیر شیطان شده...بابا به تخمم که همه چی پرید... اون چیزایی که باید ثبت شه تو دل و ذهن ثبت میشه...بعدشم هم میمیری یه روز یکی از نوه نبیره یا حتی بچههات چرا جای دور میری..همون بچههات اصن.. همه رو میزنه دیلیت میکنه به یه ورشم حساب نمیکنه که مثلا تو اون فیلم میدویدی و میگفتی ازم فیلم نگیر میگم..نه تربیت داری نه خونوادگی...
یا مثلا رقصیدی تو ساحل یا تو بیابون یا ...
کوتا بیا بابا...بذار بسوزه بره راحت شیم عمی.
اما فیلما رو حالا چطوری باز لیست کنم دانلود کنم..
سال کرم داشتی بزنیش به ریسور ..؟!
اومد دس گذاش رو مچ پام رف بالا...تا زانوم رف که لگد پروندم..فکر کرده عمل کردم نمیتونم روش...
یه زن همسن خودت برمیداشتی حداقل درکت میکرد. تف نمیکرد بت.
نوازشت میکرد.
خواهرم مرده از خنده پیشم. میگه مدتی که شوهرش نبوده و این رفته بوده خونهی آقام ممد هم میاومده چون فامیلای آقام هی میاومدن دیدنش و فلان... میگف مینشسته جفت مورتون تو هال اُ چون هم مهمون میاومده بابام رو ببینه بابام قهوه زیاد میداده و هر بار مورتون به ممد میگفته نگا کن ته فنجون مثلا حاجی کاظم چی افتاده ...
ممد یه چی تو گوش اون میگفته و اینا میخندیدن..تا خواهرم میگه تو آشپزخونه بوده شربت هم میزده که شنیده ممد به مورتون گفته ک... تپل افتاده توش...نگاش کن اینا...گرده..اینم خطش و مورتون قهقهه میزده و با دس میکوبیده رو زانو از خنده...فنجون کی بوده این؟
صبوری...یه مرد مسنی که وقتی آقام نمیره مسجد پیشنماز بشه جاش وامیاسه..
بعد بابام اومده اینا رو دیده فکر کرده مثلا جدی اینا فال میگیرن و اینا...و اعتقاد دارن کلا به چیزی...برگشته نصیحت که اینا دَجَله و طالعبینی حرامه فقط استخاره با قرآن اونم پیش آدم متعبر درسته ....و پیامبر گفته کذب المنجمون ....
اینام خنده رو نگه داشتن به فنجون صبوری نگاه میکنن و سر تکون میدن که یعنی درسته..بابام که رفته فنجون سعدونی رو چک کردن...یه بدبخیته میاد از مسجد اعانه میگیره وفلان..
مورتون گفته این تخم سوراخم نیفتاده توش....یریه فنجونش مثل شانسش...
خواهرم هنو داره میخنده به چیزی که افتاده تو فنجون صبوری.
صبوری یه صیغهی سی ساله کرده تا زنه لباس دراورده و صبوری اومده بش دس بزنه پیسسست باد خالی کرده اُ وا رفته و زنه تف کرده تو صورتش پولش رو گرفته رفته..
اخبار از طریق عزیزی به بابام منتقل شده که درددل باش کرده صبوری که چی داری بمون بدی ...ولک آبرو نموند برامون...عزیزی کمر سفت کنه مسجده احتمالا.
نمیتونم بگم بابام خیلی ناراحت بود.
لابد دلش خنک شده از دست صبوری...تو دلش گفته شاید:
جهندم ...فک کردی کونش رو داری تو این سن صبوری؟ گوزو.
به عباسی اشاره کردم بیاد.
اومد: سلام خانم مَهنز.
این یکی حتی دال مهندس رو تلفظ نمیکنه. بقیهها میگن مَهندز. این یکی حوصلهای برای تلفظ د هم نداره.
- سلام عباسی...چقدر میگیری باغچه رو شخم بزنی؟
سرک میکشه باغچه رو ببینه..در باغچه قفله..تکون میده در رو که بیاد تو..چادر لیز میخوره میذارمش رو سرم باز...اگه سال بود میگف روسری یا شالت کو..گیره هنوز به این چیزا.
-إی قلفه خو.
- قفله آره...چقدر میگیری؟
دونه تسبیح رد میکنه: والا مو برا باغچهآی ایقدر دویس ایگیروم.
تو دلم میگم باشه بشین روش تا بت دویس بدم. میگم خو باشه دستت درد نکنه...زیاد میگیری نمیصرفه برام
میخنده...دندوناش جرم داره..: چقد میخِی بدی مِی خانم مهنز؟!
- پنجاه
بلند میخنده.
تو سایه صبر میکنم خندهاش تموم بشه..
- پنجاه؟! ببشخی خانم مهنز..اما زِنها نه انصاف دارن نه دلشون إیسوزه...پنجاه پیله؟! خیلی کار دُره إی زمین..
خیلی الکی و بیربط به لحنی که عباسی ازم پرسیده پنجاه پیله از خودم میپرسم: خر إیخره؟!...همیطوری. عادت دارم این رو بپرسم از خودم هی.
- کاری نداره عباسی..سختش میکنی..هر سال خودم شخمش میزدم با بیلچه..زمینش نرمه...امسال نمیتونم خودم...مهندس هم وقتش رو نداره...دویس تومن که حرومه بدمت..
- خو چقَ میگی خانم مهنز؟
میدونم پنجاه رو خیلی کم گفتم...اما دویست هم نمیدم بش.
میخوام صد تا صد و بیس بدم..اگه خودش رو بکشه تازهاشم.
- با مهندس هماهنگ کن ...
- خُت فرماندهای خانم مهنز...همه چی دس خُته...همه چی دس شما زنایه... به مهنز هم خُت دستور إی دی...
- عباسی زیاد حرف میزنی...عصر میای شخمش بزنی یا نه؟
- ها
- دستت درد نکنه..وقتی دیدی پیکاپ مهندس اومد بیا...
- باشه...خانم مهنز چای خو دُری؟
- ها بابا داریم ..چه خبرته...جنگه؟! هفتهی دفاع مقدسه جو جنگ گرفتت...؟
میخنده خیلی.
- خانم مهنز والا میریم تو خونههایی یه لیوان اُو نیدن دسمون..
- عباسی آب و چای رو همه میدن...تو آروم نمیشینی...هی کود کش برو...بذر کش برو...قیچی باغبونی...جالی شرکت...هر چی از شرکت بلند کنی حلاله...
- وُی رَمت به خاک مردهت خانم مهنز...إی چیایه مهنز سیت گفته؟
غش کرده از خنده.
- عباسی فقط عصر نیا که بدونم بات...سلامت نمیکنم دیگه و چای هم نمیدم پسرم بیاره برات...چن بار گفتی میای و نیومدی..اینبار خودت و قولت..میخوام ببینم قولت چقدر شرف داره
- خهدمتیم خانم مَهنز..
- برو به سلامت.
میره و چندبار برمیگرده با تسبیح دست بلند میکنه...شلنگ رو میگیرم رو خرزهرهی بیرون بغل سطل آشغال.
عدنان بندری با وانتش رد میشه.
اشاره میکنم...در قفله..
میایسته:
- چی داری عدنان؟
- خیر خدا زیادهن ...همه چی داروم
- سیبزمینی بده..بادنجون...
عباسی میاد: عدنان نارنجیا چنه؟
- کدوه...تو نیشناسی...لری.
عباسی میخنده: تو بندر اینایه میکاری؟ إیشناسوم..کدو حلواییه...
- ها عباسی..کدو حلوایی...برو دیر واسا نخوره بت بُپاشی از هم بگی بندریا زدنمون...خو شما دنبال دعوایید نه
عباسی میخنده: نه نیگوم..
برام سوا میکنه عدنان..روم رو میکنم طرف دیوار نمیبینن..پول رو از لباس زیرم درمیارم..میدمش بش...دس دراز میکنم عباسی میدوه میاد پول رو میگیره میدش به عدنان... میگه ناخوشه ...خودش کیسه رو رد میکنه از رو در.
عدنان پول رو میشماره..میبوسه میذاره رو پیشونی و بعد تو جیب...فکر میکنم بدونی کجا بودن عدنان بیشتر میبوسی...اگه سال بود گوشآویزم میکرد برا این فکرم.
عدنان میگه: زنِ مهندس، سبزی تُوروشی اوردیم بیاروم سیت؟
- نمیدونم...فکر نکنم بتونم درست کنم..
- خدا شفا بده دده
عباسی میگه: ناخوشه، ادامه میده:
- خانم مهنز از چشمه...وقتی اومدی بت گفتومه سبزیاته قبل خوُت نِیار...اول باغچهیه کاشیت ..گله اُ سبزیاشه را انداختی ُ بعد اومدی...هر کی هم رد میشد میپرسید اینا خو نیِمده خونهیه سبز کردن...چشم تو قرآن هس خانم مهنز..مو یه ملا إیشناسوم ..تو نه سالگی خانم مهنز گم میشه ده روز..تو مشهد پیداش إیکنن...بعدش چشم حق پیدا میکنه...برات زندگیاته إیخونه...تو کمپ داوودی میشینه...
فکر میکنم از برکات کون دادن به افغانیا لابد به شهود رسیده.
میگم دستت درد نکنه...یعنی لازمش ندارم.
میره اینبار پشت سرش رو نگاه نمیکنه.
میشینم رو لبهی باغچه...دلم میخواد درست شی باغچه...کجا ببرم عمل کنم تو رو؟
برای خودم دوستهایی دارم. الحمدلله کتابنخون و فیلمنبین.
با هم در مورد بچهها حرف میزنیم که رفتن مدرسه.. در مورد گیاهای کوچیک که تخمشونو آب میاره و چیزای قشنگی ازشون درمیاد نارنجی شکل..آبای که از بغل سنگ میجوشه و میره زیر درختا. از اینکه بچههاشون صداشون میزنن عمه یه وقتی. در مورد یاسا..و برگها و پرندهها و ابرا و آسمونا...آدمای شبیه هم هر جای دنیا باشن هم رو پیدا میکنن.
بچههاشون صداشون میزنن ماما. گاهی صداشون میزنن عَمَه...میخندم.
به هم غذا یاد میدیم.
عکس ربهاشون رو میذارن که میندازن.
عکس بچههاشون رو که کون لختی و دودولبیرون اومده تو حیاط با شلنگ مشغول حمومن. عکس آبلهمرغون بچههاشون و من خوشحالم مثل سالها پیش که دانشآموز نیستم دیگه.
و معلم هم نیستم و برای خودم دوستهایی دارم که کتابخون و فیلمبین نیستن الحمدلله..و برایم عکس کدوی بیرون زده از فنس میفرستند.

خواهرم وقتی آشپزی میکند چیزی میخواند.
صدایش خوب است.
چیزهای سنتی قدیمی میخواند.از بدیعزاده و بسطامی و بنان و شجریان صدالبته. عربی هم کم میخواند از وردهالجزائریه..و عبدالحلیم.
کمی در را باز میگذارم که صدایش برسد به من. نمیگویم بلند بخوان. اگر بگویم احتمالا نمیخواند دیگر.
مادربزرگم میگفت پدرم چیزی میخوانده موقع تعمیر موتورش و عمویم همانجا خودش را به خواب زده بوده.تا بالاخره به بچههایش میگفته ساکت شوند صدای عمویشان را بشنود.
عمویم توی همین روزها کشته شد.
در را با نوک پا بیشتر باز میکنم.
دارد میخواند: باد خزان وزان شد...چهرهی گل نهان شد..
روی تخت دراز کشیده، صبح، دیدم که یکیاشان موهای دختر را سیخ بسته بود بالای سرش. مثل قلهای تیز. مقنعهاش کوتاه است و صورتش کوچک و غیرگرد..هیچ این بستن موها بهاش نمیآید.
دنبال ناخنگیر بودند. تازه امروز یادشان افتاد. دم صبح.
رفتند و بلند شدم قبل از رفتن دختر را ببوسم.
نرسیدم..در حیاط را که باز کردم دم سمند را دیدم که حول خودش پیچید و دور شد..پسر هم نبود و مرد.
و خواهرم.
خواهرم رفته بود مدرسه. روز اول مدرسه را کنار دخترم باشد.
فکر میکردم باید موهایش را دو طرف گوشش میبافتند.
چند روز پیش دو فیلم ایرانی دیدم.
بیخود و بی جهت و استراحت مطلق
اولی پانته بهرامش خوب بود
دومی سعید صالحیاش.
کل فیلمهای ایرانی که داد زدنه. هی آقا اُ ۀآقا..فک کنم دلم نخواد باز فیلم ببینم.
یا حتی بنویسم
خدا و آدما یادشون میره وقتی از لبهی پرتگاه می@خان نجاتتت بدن قبلش توی هموون لبهی پرتگاه چی کشیدی و چی شدی....منت نذارید...خیلی خوش نمی گدش به ما اونجا