فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فسبحان الذی اسری ابمهر عباس و رواهم بعض من آیه السطوی

این شعر، شعری حماسی و شریفییه که در مورد ابوالفضل گفته شده.
و امشب منسب به ابوالفضل میان عرب‎‌های خوزستان. شعر رو که شعری محلی و عامیانه هست، برای عربای شعردوست می‌ذارم و همه‌ی کسانی که علاقمندند البته. شاعر جوانی خوش‌صدا و خوش‌کلامه.از خانواده‌ای شاعر و شعرگو.
اینا عربایی هستند که باعث فخر و خوشحالیه انتساب به‌اشون. که آدم دلش می‌خواد بگه بله من خواهر این مردها و زن‌ها هستم. این‌ مردها و زن‌هایی که این‌طور مردها رو رو بزرگ می‌کنن و تربیت و ازشون آدمایی با مسئولیت و زنده می‌سازن. نه شبه آدم‌هایی نق‌‍نقو و غربزن و بی‌ریشه.

اینا کسایی هستن که وقتی ازم بپرسن کی  هستی و اهل کجا سرم رو بالا می‌گیرم بشون اشاره می‌کنم و می‌گم از اینا.

نه اون قوم کینه و عناددار ضد عجم و نمی‌دونم تو مستعجمی و تو الی و تو بلی و چرت و پرت گو و تماشاگران کانال الاحوازیه که در این روزهای محرم که شهرم زیر و رو شده از شدت زندگی و شور و ارادت برداشته داره تحلیلی آبکی می‌کنه برامون برگرفته از عقاید وهابی‌ها که بله این بساط عزاداری‌ها  بازیِ ایرانیاس و عجم‌ها و ..همون موقع که کانال الاهوازیه‌ی ایران داره بهترین و پرمایه‌ترین عزاداری‌ها و سخنرانی‌ها رو پخش می‌کنه اون ور با اون پرچم رنگِ سیاه و سبز اموی عباسی داره می‌گه بله خفاجیه رو ...خوب بله رضاشاه اسم محمره رو گذاشت خرمشهر و عبادان رو آبادان و نمی‌دونم کجا رو ...که چی؟!..حالا اصلا عبادان...محمره...چیزی اگه قرار باشه زنده بمونه با عقیده زنده می‌مونه نه با دشمنی و به گوشه‌ی دشداشه‌ی آل سعود و صهیون متوسل شدن.
بله من عربم اما برای عرب بودنم به تایید کسایی که چند روز پیش پستی برای خدمت روح‌شون نوشتم و حالا حذف کردم - نه از روی ترس و واهمه از روی عدم علاقه برای وارد شدن به این مباحث سخیف- نیازی ندارم. اگرم دلم بخواد بگم عربم و بش بنازم یا افتخار کنم فقط در مواقعی که جوانی مثل جوان این پست با این لحن و با این اعتلای طبع و روح مدح ابوالفضل رو بگه، می‌گم.
این طور وقتاس که می‌گم سلام بر شیری که خوردی برادر.
وگرنه  رقص قومی چوبیه  و نماد دله و فنجان و نخل و شمشیرِ بالای سر چرخوندن مثل شمشیری که آل سعود بغل کعبه همراه بوش بالای سر چرخونده همون بهتر که بره در جایی که همگی می‌دانیم  کجاست و  دیدنش و در موردش خوندن یا نوشتن در من حتی رگی رو نمی‌جنبونه چه برسه به این‌که خونی به جوش بیاره.


قصیده


انشد عن حلیب الامهات ان چان راید تعرف اشگد بلولد خوه: در مورد اصالت شیر مادرها بپرس اگه می‌خوای بدونی چقدر بین پسرها برادری وجود داره

المرضع مو لبن شبعت طفل و اینام: شیرده واقعی  (زن)   اون زنی  نیست که شیری رو به بچه بده که صرفا برای سیر کردن بچه‌ باشه و خوابوندنش

المرضع ینطی نخوه و ایترس امروه: شیر باارزش اون شیریه  که روح بچه رو از غیرت و مروت پر کنه
و الرابی ابحضن بت الحمایل غیر: و کسی که در آغوش دختر اصل و نسب بزرگ شده باشه( اشاره به اصالت و شرافت و اصل و نسب رفیع مادر ابوالفضل)

عن ال‌بلحمل بیهه ابتلوا بلوی: فرق می‌کنه با کسی که در آغوش کسی بزرگ شده که بارداریش باعث بلوا و آبروریزی شده( اشاره به اصل و نسب دشمنان ابوالفضل)

خله ابن الجمل بلصحرا صایر شیخ: بذار مدعیِ اصل و نسبی که به صحراگردی و شترهاش می‌نازه و برای خودش شیخی شده به این چیزا بنازه

بس غیر الملک بربایه اللبوه: اما مگه نباید یه شیر واقعی رو یه ماده شیر بزرگ کرده باشه؟!( واقعا چه ترتیب کلماتی چیده شاعر خیلی جوان و کم سن در این بیت)
او ماهی الگهوا زینه ابدله لو فنجان: قهوه‌ی خوب به‌خاطر قشنگی دله یا زیبایی فنجان نیست

تعرف الگهوه زینه ابصاحب الگهوا: قهوه‌ی خوب و اصیل رو از اصالت صاحبش می‌شناسی


لا یغرک شکل مو تنعجب بلمای: گول ظواهر رو نخور و یه وقت از آب جاریِ بی‌ثبات خوشت نیاد
اذا گلک تعال و صارلک تچوا: اون موقعی که بت می‌گه بیا من تکیه‌گاه توام و می‌بینی که رد شده رفته و نیست


تری الام‌الابنین اتشیله تسع اشهور: اونی که ام‌الابنین نه ماه حملش کرد
عله کبرا الدهر ما شاله بلگوا: زمانه با همه‌ی بزرگی و کبکبه و دبدبه‌اش نتونست از پس نگه‌داشتنش بربیاد و به سختی تونست وجودش رو تحمل کنه

و الی ابزغرا مایگذر یکضی اگماط: و اونی که در نوزادی هیچ بند قنداقی نتونست نگه‌اش داره
حگها الزلم من طاریه تتلوی: حق دارند مردا که  اسمش اگر بیاد از ترس به خودشون بپیچن
عظیم و صبح طاریه ویه طاری احسین: بزرگواره و ذکر اسمش همراه با ذکر اسم حسین رایج شد
و اذا گلتوا الصفا تلفیکم المروه: و این طبیعیه وقتی اسم صفا رو بیارن طبیعیه که بعدش اسم مروه رو هم اورده شه

حنون و عده طبع القسوه مو معدوم: مهربان و بامحبته و این از روی ضعفش نیست و به این معنی نیست که قدرت و قابلیت خشم و عصبانیت رو نداره

و لکن من حنون و یمتلک قسوه: اما چقدر کمند مردایی که در عین مهربان و بامحبت بودن می‌دونن کی و کجا باید جدی و سخت‌دل بشن

کریم او من تصیر ابیده ثروه و خیر: دست و دل‌باز و کریمه و اگر خیر و ثروتی بش برسه
تشوف اعلی الی یمه اتبین الثروه: می‌بینی که ثروت و خیرش در ظاهر اطرافیانش نمود پیدا کرده
اخو گد الشوارب مو غیمه صیف: برادری واقعی به همون معنی واقعی برادر و اندازه‌ی ظاهر و توقعی که از برادر باید داشت..نه که مثل ابر تابستون
اقلهه هبه ریاح اتشوفه ما هوا: به کمترین وزش بادی  جابه‌جا می‌شه و برمی‌گردی که ببینی نیستش

ثگیل اعله الزلم یوم الحرب طاریه: به موقع جنگ با دشمنا سرسخت و سنگینه و آوازه‌ی شجاعتش به گوش می‌رسه

و خفیف اعله المهر من یعتلی الصهوه: و وقتی سوار اسبش می‌شه به سبکی و نرمی باش برخورد می‌کنه
...


قصیده طولانیه و ترجمه‌اش وقت‌بره..ابیات اول رو فقط ترجمه کردم.





اِلا و للا

ملت عشق تا حالا که نزدیک آخرشه کتاب مزخرفی بود برای من. حسم بش درست بود. وقتی دیدمش گفتم این کتاب رو بخونم طی خوندن فحش خواهم داد. و دادم چقدرم زیاد.

الان یادم نیس به کی.
یکی‌اشون ر بود که عین واله‌‌ها و شیفته‌ها ادعا کرده بود عالی‌ترین چیزی که می‌شه در مورد عشق خوند و بعدش یبوست گرفت.
دوسش نداشتم.

 نمی‌گم اثر بدیه یا تکنیک داستان‌نویسی‌اش فلان یا بهمان... من اینا رو نمی‌دونم. بلد نیستم. از کتابی یا خوشم میاد یا نمیاد. از این کتاب خوشم نیومد.

یه بارم مهر نود و یک بعد از برملا شدن رابطه‌ی آسمانی سال با ع..کسی جی‌میلی با عنوان "شکوره" برای من نوشته بود گفته بود کتاب نام من سرخ اورهان پاموک رو بخونم که شکوره‌ی کتاب منم.

من هم مثل وقتایی که ملت گفته بودن برو عقاید یک دلقک رو بخون که تویی و رفته بودم، دویده بودم که بدونم چرا گفتن  هانس شبیه منه یا خود منه یا ناطور دشت و  خونده بودمشون و بازم نفهمیده بودم چرا گفتن خیلی شبیه توان..دویدم و کتاب رو خوندم...اون موقع هم زیاد فحش دادم.

حوصله‌ام سر می‌رف پای کتاب.
الانم حوصله‌ام سر رفت.
از سبکش. از این‌که هی شخصیتا بیان حرف بزنن. بعد حرفای قلمبه سلمبه‌ی تو دهن یخ زده‌ی تکراری ...و هی پریدم بدونم الا چه می‌کنه..در واقع به داستان الا فقط کمی علاقمند بودم..اونا رو هم برمی‌گشتم با خمیازه و " سال کی تموم می‌‎شه به نظرت؟"  می‌خوندم..
شمس  تو این کتاب خو برامون راگوص شده. راگوص رقاصِ به عربی خوزستانی. اما راگوص بیشتر معنی رو می‌رسونه در این مورد تا رقاص.

بعد عزیز همون تیپ شمس رو زده و در مورد خودش نشسته قصه نوشته. چه ضایع  و رو و کلیشه.
مولانا و شمس در این کتاب عشقی صوفیانه و عارفانه بین‌شونه یا ما باید این‌طور فکر کنیم و  چون ذهنم مشکل داره تو این زمینه و این‌همه چیزهای روحانی متص به حضرت دوست که هر چه داریم از اوست رو نمی‌فهمه و درک نمی‌کنه،  هی فکر می‌کردم اگه الان بود می‌گفتن همجنس‌خواهن. در واقع به‌عنوان یه خواننده‌ی نه‌چندان روشنفکر و با فکری نیمه‌بسته/ نیمه‌بازطور طبیعی و بنابر احساس ناشی از توصیفات کتاب  باید فکر می‌کردم این دو رکن رکین ملت عشق به هم میل عاطفی جنسی دارن. اینم به من مربوط نیست اما چیزی نیست که ازش لذت ببرم و صبغه و رنگ عرفانی روحانی کتاب به کل حال و هوای خوشحال دوهزار و هشتی‌اش زار می‌زنه.

اگه از همون اول کتاب رو دست گرفتیم که داستان دلدادگی دو مرد رو به هم بخونیم خوب تکلیف روشنه اما وقتی برداشتیم ...آقا کتاب ور ور زیاد داره.
اومده مدارج طی طریق رو بمون یاد بده، آموزش تصوف و درویشی‌گری گام به گام یعنی اما گشته توش. به قول عربا گایم ایخوطها ابعود.
با یه چوب نازک توش گشته یعنی.
تو چی؟

آن‌چه خود دانی.

هی تو چشم و چال هم زل بزن و هی خودت رو با یارو تو اتاق حبس کن و هی به زن و بچه بی‌محلی کن.. روزها غذا نخور و روزها بخند و سپس روزها بگری و...خو چته؟..دردت چیه؟
آدما هم که طبقه‌بندی شده‌ان.
متعصب و نظامی و جذامی و زن تن‌بده هی یکی یکی وارد صحنه می‌شن و خودشون رو سعی می‌کنن خاص معرفی کنن اما خاص بودنی در سطح و لو رفته و رو.
و بعد. زن مولوی..بی‌عرضه..بابا بلند شو  چوب کن تو آستین شمس بگو بیا برو از خونه‌ام بیرون مردک..بردار یه توام روح غیر از شوهر من پیدا کن..

نرفت و نکرد دوتاشونو بسوزون برو اعدام شو...والا نشسته حلوا می‌پزه می‌ده شمس تغذیه شه بد نگذره باش با مولوی.

شمسی که تو ذهنم بود -حالا راست یا دروغ- هیچ شبیه این مرتیکه‌ی بی‌کار و بی‌عار مثلا همه چی دانِ تن‌لش خونه‌خراب کن ِ گداصفت نبود و نیست. ها بعد سر نترسش یعنی.
کلا شجاعه و حرفش رو می‌زنه.

دقش برام اون‌جایی بود که شخصیتا هی میان از خودشون می‌گن...مدارج نمی‌دونم چندگانه‌ی طریقت هم هی گفته می‌شه به هر مناسبت..هی باید بپذیریم کائنات یکی‌ان و اگر تو در شرق تنها خدای‌ناکرده بگوزی در غرب گلی از شدت گوزت پژمرده می‌شه و حرکت بال پروانه‌ای در غرب باعث لرزش لمبر سگی در شرق می‌شه  و ...
عامو ولمون کن.

لنگای قلبت رو وا کن حضرت عشق با سر می‌ره توش.
شمس خو شده برامون میتی کومان هی احترام بگذارید این علامت مخصوص حاکم بزرگ هست که قراره بره توتون.

یه بار برامون مو بلند می‌کنه و ریش و اطوار می‌ریزه..یه بار دیگه مو نمی‌ذاره تو بدنش و با پشکل تا ابر هم‌صحبت می‌شه و کلا همه چی می‌دونه...بعد اون کیمیاهه..دختر مولانا...دخترخونده‌اش...فیلم آمریکاییه آخه...هی روح زن اولی مولانا رو می‌بینه و هی روحه میاد می‌گه دلم دختر می‌خواس...بابا بیا برو به مردنت برس.

مگه نمردی؟
پ چرا باز برگشتی هوس دختر می‌کنی؟

مولانا هم خو همه چی براش حل شده‌اس...شمس هی دس برسون به کیمیا هی کف نفس و دس کن.
زنه هم گل کویره کیه..خرابه. مجبوری بری مسجد؟ بشین تو کوچه گوش بده..نه. حتما باید اکشن داشته باشه قصه..خودش رو می‌پوشونه و بگو یا علی و بیا برو قسمت مردا.

رفته کجا؟ تو مسجد..مردا هم ریختن بزننش اینم موش مرده شده...بعد شمس میاد برامون غیرتی و قلندر می‌شه و عرفان و  سماعش می‌ره تا ته فیها خالدون خواننده...هی بیا خودت رو بین بدن زنه و مردای کتک زن بنداز..جُل کن اُ دبیا هندی بازی...

عامو چه خبرته؟ خو آروم بگیر سر جات بشین...چرا به قول هندیایی که می‌خوان عربی حرف بزنن: لیش واجد ایسوی جنجال انتَ؟!
یه لنگه گوشواره انداخته گوشش و یه نعل اسب به نمی‌دونم کجاش بسته و هی این‌جا برو ..اون‌جا برو..زده تموم کتابای مولانا رو سوزنده..مولانا هم در سکوت با رنگی پریده کون خارونده فقط..بابا بزن بیرونش کن ...والا من یعنی یکی دس به کتابام بزنه می‌خواد نمی‌دونم کی باشه نه دیگه شمس و نمی‌دونم این ...
هر روز یه بامبولی در مورد شمس و مولانا سوار می‌کنن برامون...هی کی بودن و هر چی ...نمی‌دونم اینا رو من...اما شعرهای خوبی جا گذاشتن از خودشون..مولانا گذاشته...بخونید شعراشون  رو...در موردشون قصه‌ی هندی ننویسید.

بعد داستانه نه معلیمه جاش تو بهشته نه معلیمه جهندم.

بین مرز رمان جدی و  رمان عاشقانه‌‍ی دختر دبیرستانی  پسندی که کتابِ سگِ پیپ کش و  دختر دوجنسیتی  مورد علاقه‌اشه معلقه وضعیتش.

یه جاهایی می‌گی خو خوبه..این یه جمله‌ی خوب...این صحنه خوبه...بعد؟

می‌دوه برات.

ها؟ چی؟

آشپز سنگدل...خلیفه‌ی بزدل...شمسِ آرنولد/گاندی...مولویِ همه چی دان و شمس حیران...
عامو ماا دایم کجا زندگی می‌کنیم؟

کل داستان اینه یعنی امید بود این‌طوری باشه:
الا زنیه که حوصله‌اش سر رفته از زندگی‌اش...عاشق یه گواد منیوچ راگوصی به اسم عزیز گوزو می‌شه..مرده هیچی نیس جز مقداری حرف و مقدار زیادتری آلت تناسلی و نیازهای آفریده توسط همان.. باش می‌خوابه ..خسته می‌شه ازش...الا ناراحت می‌شه و عر و عور بعدش...بعد متوجه می‌شه از همون اولش شوهر پفیوز دیوث خوب و مهربان و ایناش عشق واقعی‌اشه پس. برمی‌گرده به زندگی‌اش و آغوش گرم خانواده و منِ خواننده متنبه می‌شم و به خودم میام و نیام اصلا جهنم که نمیام...مگه هی قراره بیام؟

دیگه شمس و مولانا و ...من سریال ترکی ندیدم..ولی فکر کنم حریم سلطان یا العشق الاسود سرگرم کننده‌تره..حداقل صبح خونه‌ی مینا دیدم بوس و گه توشه و بغل و چرت و پرت ...به مینا گفتم محرمه خاموش کن و کرد..

حالا هی به خودم می‌گم نخون دیگه نمی‌تونم...بوس بغل هم نداره به هوای محرم بگم نه بذارمش بعدا...

زر زر زر..

وسطش آناناس خوردم..و یه کرم به دستام زدم که بوش خوبه.

باز خوبه که خوبش خوبه.

بعد گذاشتمش پایین تخت و برای ر از توی تلگرام سال نوشتم: سلام ...خجالت بکش.

چند پست پایین‌تر نوشتم که برای نانا خوشحالم که می‌تونه راحت در مورد مادرش حرف بزنه الان و بعدا که همسن الان من شد...سیزده مهر-ساعت سه و چهل و سه دقیقه.
پستی بی‌عنوان.

خوندمش امشب و دیدم چه یه طرفه عاشق خودم شدم به عنوان مادر تو این پت. از کجا معلوم؟ مگه من تو ذهن و روح و سر نانام که بدونم چطور نگام می‌کنه؟ چه مادری‌ام براش؟ چه مادری بودم براش؟ چی رو در مورد من به نظرش باید پنهون کنه؟ ...مگه دید و نگاه اون رو دارم؟ مگه جای اونم؟
حتما چیزهایی هست تو وجوودم که نخواد در موردش با کسی با افتخار حرف بزنه..و اصلا بش فکر کنه..یا زمانی حتی طلبش رو از من بخواد.

 خود دوس داشتنای مسخره‌‌ی بی‌پایه و اساس و همین‌طوری یه چیزی روی هوا گفتن...در واقع خود رو  در جایگاه دیگری قبول داشتن و دوست داشتن.

یعنی پست رو که خوندم بازم، به خودم اومدم که درام به خودم می‌گم: برو بابا...بیخود که همچین خیالی کردی.

زندگی حشرات - قسمت چندم

برگشتنی جاده‌ها وجود لیزی بود با نوری در اطراف..بویی شبیه سوزاندن کود..می‌شد جایی زندگی کنی که مناظر بهتری ببینی موقع برگشتن و بویی بهتر به دماغت بخورد..
خوب جاده‌ی زندگی من همین است دیگر.
جاده بود دیگر به‌هرحال نه تونل یا مسیری که ببلعدم....مسیر برگشتن به خانه. نه مسیر در سکوت به بیرون نگاه کردن و اشک‌ها را با درد و حال بد روی صورت و گردن در تاریکی رها کردن و آرام دماغ بالا کشیدن که صدا باعث نشود اشک‌ها  و گریه‌ها لو برود.
جاده، جاده است دیگر. مسیری آسفالت شده که وسیله‌ای آهنی با چندتا چرخ و چندتا آدم رویش راه می‌افتد اگر تصادف نکنی و بمیری یا کسی نپرد جلویت که بشکدت یا طنطل و  جن و روح ظاهر نشود از تاریکی احتمالش زیاد است برسی خانه...می‌رسی..اما هیچ رسیدنی همیشگی نیست و الان عمق و ذات و اقتدار موجود در این جمله‌ام فروپاشاندَم. غلام بعضی وقت‌ها تکانم می‌دهی با حرف‌هات غلام.
شیشه را دادم پایین. چیز خنکی روی صورت نشست.

باران؟ یک قطره؟ باید احساساتی شوم و شعری بگویم یا خوشم بیاید؟

فکر کردم می‌روم توی وبلاگم می‌نویسم امشب: باران بارید توی بیابان. یک قطره. روی صورتم نشست...چه زود باران شروع شده ..

به شیشه نگاه کردم. حتی نیم قطره نبود. شک کردم.

دست کشیدم به صورتم به همان جا سمت چپ کمی بالای لب..حوالی خال نه چندان برجسته‌ای که چند وقت دیگر قصد دارم برش دارم...به کمک جراح و چاقویش.
باران نبود. پشه بود. له شده روی صورتم. صورتم را..حوالی لبم را برای خودکشی انتخاب کرده بود. برای ترکیدن. منفجر شدن. پشه‌ای ریز. آن‌چه ازش باقی مانده بود یا حسش را..؟
حس این‌که ازش چیزی باقی مانده را مالیدم روی زانو...
- سال یه پشه رو صورتم ترکید.

-کجا؟

-این‌جا

-می‌خواسته خال رو ببوسه..

-نه بابا می‌خواسته نیش بزنه

-ببینم...

خودش می‌خواهد کار پشه را -از نظر خودش- بکند.
صورتم را می‌کشم عقب که این اتفاق نیفتد. نمی‌افتد.

آسمان پر از ستاره است.

آرام و بی‌حس و پشه‌ام.

و روی صورتم پشه‌ای ترکیده. پشه‌ای که سال می‌گوید به خال لبم ای دوست گرفتار شده...چشم بیمار مرا دیده و بیمار شده و آخرشم مرده.. و من می‌دانم فقط به صورتم خورده.
هیچ پشه‌ای نمی‌خواهد خال صورت کسی را ببوسد سال. تو می‌خواهی یا نشان می‌دهی که می‌خواهی.. و من نمی‌خواهم و نشان نمی‌دهم که نمی‌خواهم..اما صورتم را عقب می‌کشم و تو می‌فهمی که نمی‌خواهم.

بعضی وقت‌ها چیزهای بانمک و بامزه‌ی زندگی خیلی زیاد ته می‌کشد.
لابد این‌طور وقت‌ها ذهن نیاز داشته روزه بگیرد.

نه اون‌قدر مهربون و نه خیلی نامهربون

 به خونه برگشتیم و زیر دوش گرم مسواک می‌زدم. آروم بود خونه و خنک و خوشبو. نه زیاد تمیز. نه خیلی به هم ریخته. سال نه خیلی مهربون و دلچسب و نه غیرقابل‌تحمل..بالاخره پرسیدم تصرف عدوانی تموم شد؟
گفت آره و گفت اعصاب خرد کن بوده یه خرده. زن عاشق شده و توجیه می‌کنه و مرد برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسه دنبال محبوب بودن و شدنه و سطحیه و زن براش حیفه.
دلم خواست بپرسم زن برای کی حیف نیست؟
اما موضوع شخصی می‌شد. توی حوله‌ی حموم صورتی بدرنگ که جدیدا از رنگش بدم میاد با نوک موهایی که می‌چکید و دهانی خنک از مسواک  آب گوشهام رو گرفتم..
- مینا به تاییدت نیاز داره..تو خیلی چیزا...تو بعضی چیزها زندگی رو سخت می‌گیره...به خودش و آدمای زندگی‌اش سخت می‌گیره.
می‌خوام بگم به ما چه..نه از روی بی‌اعتنایی و بی‌تفاوتی. از روی عدم دخالت.
اما می‌بینم که لحنش خیرخواهانه و صرفا نظردهه. دنبال دخالت و مقایسه و فلان نبود.
- از خوبیشه اگه دنبال تاییدم هست به نظرت...از بی‌شیله پیله بودنشه.
چیزی نمی‌گه.
توی خونه‌ام هستم.
و زندگی‌ام پر از آدمای خوبه.

http://www.shevarnews.com/wp-content/uploads/images103.jpg

انا من المی فأرأو بدمی

این رو حسین الاَکرف خونده. 
از ریتم و شعر و معانی‌اش خوشم میاد. هنرمندانه خونده و سروده شده. ترجمه همیشه قشنگی متن اصلی رو خواه ناخواه می‌گیره...با این وجود لحن خوب و تاثیرگذاری داره.


ویدیوی این پست رو از این آدرس دانلود کنید.



انا منک الیک حسین

انا منک إلیک حسین !

من از توام و برای توام حسین

انا من ازلی والى اجلی .. انا منک إلیک حسین !

من از روز ازلم و تا فرارسیدن اجلم از تو و برای توام حسین

حسین .. حسین .. حسین .. حسین !

و سَل الاحشاء لما شاء ربی ان اکون

و از اعضای بدنم از همان بدو خلقتشان بپرس

لک بعت الروح یا مجروح عشقا والعیونا

به‌خاطر تو ای زخمی، جان و روحم را به همراه چشمانم عاشقانه فدا کردم

وسألت الله یا الله اودعنی الشجونا

و از خداوند خواستم ای خداوند ناله‌ها و غم‌ها را در من به امانت بگذار

من الازل طینی فاضل

از روز ازل گلم سرآمد بود

ولا شفت لیه فاضل

و همچون برادرت ابوالفضل برای خودم سروری نیافتم

مثل عضیدک بو فاضل

اخو یموت على خیه

برادری که برای برادرش بمیرد


***

حنینی بعیونی ضاهر

محبتم در چشمانم پیداست
حقیقة فوق المظاهر

حقیقتی بالاتر از ظواهر دنیا

وانا الاعشق بن مظاهر

و من عاشق ابن مظاهرم

حبیب و روحه الوفیه

حبیب و روح وفادارش به حسین

***

انا لو قطعوا .. عنقی سمعوا

هنگامی که گردنم را ببرند این ندا از من شنیده می‌شود

انا منک إلیک حســـین !

من از تو و برای توام حسین

.....

بک قلبی صار کالامصار یستهوی التراب
قلب من همچون وطنی بی‌خاک به خاک تو وابسته شده

و لعیب الثار والایثار یسقیینی اغترابا


و بازی و کشمکش بین انتقام و ایثار من را سرشار از بی‌کسی و سرگردانی می‌کند

و شبابی مات للخیمات فاحملنی شبابا

جوانانم به خاطر دفاع از خیمه‌ها کشته شدند و من را با تمام جوانی‌ام کشته شده به سوی خیمه‌ها حمل کن
جیتک و بالله قاسم

به سوی تو آمدم  و به خداوند قسم خورده‌ام

اعانی مثلک و اقاسم

مثل تو رنج بکشم و رنج‌هایم را با تو قسمت کنم

دلیلک باغلى قاسم

قلبت به خاطر از دست دادن گرانقدرترین قاسم دنیا قسمت شده است


تجدل على المطیه

که روی اسبش تکه تکه شده بود


****


مثل بحر ماء الاکبر

مثل   آب دریایی بزرگ

سکنتک وحزنی الاکبر

در تو ساکن شدم و غم بزرگم

برای از دست دادن بزرگ‌ترین و گرانقدرترین  پسرت، علی‌اکبر است

على ابنک الغالی الاکبر

عسانی دونه المنیه

کاش من فدای  او شدم


انا من المی .. فأرأو بدمی

من از شدت دردم در خونم دیدند که نوشته شده

أنـا منک إلیک حســــین !

من از تو و برای توام حسین

.....

وفؤادی الشاب حزنا شاب کم یشکو الفراق

قلبم که جوان بود از غم پیر شد و چقدر از هجران و غم شکایت می‌کند

وفوات الفوت اوهَ الصوت موتا واشتیاقا

و کار که از کار گذشت صدایم از شدت اشتیاق به آه تبدیل شد

فقطعت العام بعد العام اشتاق العراقا

و سال‌ها را پشت سر هم سپری کردم در حالی‌که هر سال بیشتر از سال قبل به کربلا مشتاق می‌شوم


محد غدی الی قلبی جابر

هیچ کس تسلی‌گر قلب شکسته‌ام نشد

اسیر وما الیه جابر

اسیر بودم و هیچ هم‌دلی نداشتم


على القبر چنی جابر


و بی‌تابی‌ شدیدم همچون بی‌تابی جابر بن عبدالله انصاری بر قبر محبوبش امام حسین است


اهدل مدامع جریه

رودهایی از اشکم بر گونه‌ام  جاریست

حیاتی دونک علیله

زندگی‌ام بدون تو معیوب و ناقص است

بلا نسایم علیله

بدون نسیم‌هایی زندگی‌بخش و تر و تازه

فی غربة مثل العلیله

در غربتم همچون دختر بیمار امام حسین تنها و بیمارم

واریدک تحن علیا

می‌خواهم دلسوزم باشی


انا کم ثمنی .. وعلى کفنی

ارزش من  پیش تو چقدر است؟ ببین که روی کفنم نوشته شده

أنـأ منک إلیک حســـین !

من از تو و برای توام حسین




در این شعر شاعر بیان می‌کنه که من غم‌های تمام یاران امام رو در خودم دارم. همان‌طور که در شعر اشاره شده ابوالفضل، قاسم، علی‌اکبر، جابر انصاری، فاطمه‌ی علیله دختر امام، مورد اشاره قرار گرفته‌ان.
این شعر سرشار صنایع ادبیه. انواع جناس، مراعات نظیر،  ایهام.


زبان این شعرآمیزه‌ای از زبان عربی فصیح و عامیانه‌اس. قالب شعرِ عامی / محلی ابوذیه است- البته تا اون‌جایی که من اطلاع دارم مطمئن نبودم و از مادرم پرسیدم یعنی یه قطعه از شعر رو خوندم پرسیدم ابوذیه‌اس؟! گفت بلی..هر وقت بخواد اظهار فضل کنه و از خودش خوشش میاد جای إی که یعنی بله می‌گه بلی...عراقیا هم بلی رو به همون معنی بله استفاده می‌کنن...یه جور فصاحت و شیواییه در کلام...مادرم احساس بلاغت کرد احتمالا..-.

و لا صوت فقط کلمة نعم

این رو با صدای باسم کربلایی دوست دارم. توی ماشین امشب شنیدیمش.


ویدیوی این پست رو از این آدرس با کیفیت خوب می‌تونید دانلود کنید.

از این آدرس  برای شنیدن دانلود  کنید.


اجه الموت نزل شایل علم: مرگ از راه رسید، علم به دست پیاده شد

و لا صوت فقط کلمة نعم: صدا نباشه، فقط کلمه‌ی چشم باید به گوش برسه
*********************
انا سیف القدر انا موت الحمر: من شمشیر سرنوشتم من مرگ سرخم
ابن حیدر علی یسمونی الگمر: پسر حیدرعلی هستم."ماه" صدام می‌زنن
انا و کلمة انا اسولفها بفخر: من ووقتی می‌گم من با افتخار از خودم می‌گم
اذا یقبل اخی و لا خلی نفر: اگه برادرم قبول کنه یه نفر رو زنده نمی‌ذارم
اذا زینب ضمت اجیبلها بحر: اگه زینب تشنه‌اش شد براش یه دریا آب میارم
اذا بچت اشگ حلگ الدهر:  اگه زینب گریه کنه دهن زمونه رو پاره می‌کنم
منو گال اجی یم الخیم: کی گفته که به خیمه‌ها نزدیک می‌شه؟
و لا صوت فقط کلمة نعم: هیچ صدایی نباشه، فقط کلمه‌ی چشم رو می‌خوام بشنوم
***************
صریح بمظهری حسینی حیدری: تو ظاهرم رو راستم. حسینی حیدری هستم
انا ابن الشطر غرور العامری: من پسر کسی‌ام که روی غرور عامری خط انداخت
ابو الغیرة انا یا زینب أمری: من غیرتی‌ام..زینب دستور بده
فلا توصل إلچ جیوش السامری: ارتش سامری به تو نمی‌رسند
فقط صوح الوغى تطیب خاطری: فقط نگهبانی از این قسمت از بیابان حالم رو خوب می‌کنه
صعب جو الحرب اشوفه شاعری: جو جنگ سخته و به چشم من شاعرانه میاد
علی گال هله براعی الشیم: علی گفت صاحب اخلاق خوش اومد
و لا صوت فقط کلمة نعم: صدایی نباشه فقط کلمه‌ی چشم رو بشنوم
****************
ابد ماکو مثل وفائی و خوتی: هیچ وفا و برادری‌ای مثل وفا و برداری من وجود نداره

و لا صوت فقط کلمة نعم: صدایی نباشه فقط کلمه‌ی چشم رو بشنوم

انا اشما ارتفع ادنگ الخوِتی: من هر چقدرم بالا برم برای برادرهام سر خم می‌کنم

انا خادم لچن چبیر بخدمتی: من نوکرشونم و اما با وجود این نوکریم بزرگم
لبن امی شرف یغذی شیمتی: شیر مادرم شرفه که اخلاقم رو تغذیه می‌کنه
اخو زینب و ضل مثال بغیرتی: برادر زینبم و تا ابد غیرتم مثال‌زدنی می‌مونه
لذلک بالزعل تخوف خزرتی: برای اینه که تو عصبانیت اخمم ترس‌آوره
و لا خاف و لا آرجع قدم: نمی‌ترسم و یه قدم به عقب برنمی‌گردم
و لا صوت فقط کلمة نعم: صدا نباشه فقط کلمه‌ی چشم رو بشنوم
***********
انا و زینب سوى حچینه یستمر: من و زینب گفت‌‌وگومون همیشه به راه بوده
چنت انی طفل و هیة تنتظر: من کودک بودم و او منتظرم می‌موند
چنت اصنع علم چنت ابنی ستر: از همون موقع مشغول درست کردن علم و ساختن ستر و حجاب بودم براش
تسمینی الگمر و اگلها أم الخدر: من رو ماه صدا می‌کرد و من به‌اش می‌گفتم نجیبه
اذا اختی اجت صرت کلش حذر: اگه خواهرم بیاد خیلی حواسم رو جمع می‌کردم
اذا مسها الهوا اغار و اعتذر: اگه دست باد بش می‌رسید غیرتم به جوش می‌اومد و ازش معذرت می‌خواستم
ضوه الکون اخنگه بلا رحم: نور جهان رو بی‌رحمانه خاموش می‌کردم که رو خواهرم نتابه و چشم کسی بش نیفته
و لا صوت فقط کلمة نعم: صدا نباشه فقط می‌خوام چشم بشنوم
**************
خیال اختی خدر حرام الینظره: خیال خواهرم محترمه حرامه نگاه کردن بش
أمیرة لو مشت اصیرلها ثرى: شاهزاده‌اس موقع راه رفتن براش
اذا تعبر نهر اصیرن گنطره: اگه از روی رودی رد بشه براش پل می‌شم
اشوفنها علم یشوفوها مره: من اون رو علم می‌بینن و دیگران اون رو زن
خسه کلمن یضن یمس الطاهره: غلط کرده اونی که خیال می‌کنه دستش به این زن پاک می‌رسه
على گطع النحر أنا ألزمک سره: به قیمت بریده شدن گردنم حتی، شما رو به صف می‌کشم
للحسین صحت کلکم خدم: داد زدم همه‌اتون نوکر حسینید
و لا صوت فقط کلمة نعم: صدایی نباشه فقط کلمه‌ی چشم رو بشنوم

*******


"یا حیدر یا علی" غذائی و مشربی: ذکر" حیدر و علی" غذا و آب منه

شوارب ما تضل اذا رف شاربی: مردی باقی نمی‌مونه اگه من به صحنه بیام

انا سطرت رفض لوجه الناصبی: من یه کشیده‌ی انکارم بر صورت ناصبی

انا حمزه  و علی وگف خلفی نبی: من حمزه و علی‌ام و پیامبرها پشت سر من می‌ایستن

کتابی حیدری حسینی مذهبی: کتاب من حیدری و مذهبم حسینی
یا هل ناس یمین الله هجم: ای مردم قسمِ خداوند حمله کرد

و لا صوت فقط کلمة نعم: صدا نباشه فقط کلمه‌ی چشم رو به گوش برسه

شاعر : عبد الخالق المحنه



روی تخت مینام. باید رو تخت بخوابم. دخترش رو برد اتاقی دیگه...و من موندم این‌جا بغل تختش روی پاتختی کتاب مقدس مینا هست: جین ایر. این یکی نسخه‌ی انگلیسی‌اشه..اون‌قدر خوندتش که دست‌خورده و مستهلک شده..با نگاه اول متوجه می‌شی چقدر این کتاب دور زده شده..چندبار از اول تا آخرش بلعیده شده...خودش می‌گه زبان پرتکلف و سنگینه به انگلیسی..یادم می‌ندازه: یادته جودی ابوت یه جا ازش می‌گه که واقعا اون زمان مردم این‌طوری حرف می‌زدن؟

یادم نمیاد من. برای خودش مهم بوده، پس یادش مونده.



تقریبا هر شب قبل از خواب از دوره‌ی دبیرستانش می‌خوندش. می‌گه فیلم و سریالشم داره، می‌خوام؟ نمی‌گم نه. صفحه‌ای رو باز می‌کنه..می‌گه این صفحه‌اش رو دوست داشته از قبل. الانم دوست داره. می‌گه بخونش. با ادا و اطوار با لهجه‌ی عربی غلیظ انگلیسی می‌خونم.

اولش هم می‌گم آی لاوو یو مای لایف...آی لاوو یو تو.

جمله‌ی نامفهومی که به عربی می‌گمش هر بار و مینا می‌خنده.
می‌خونمش...می‌گه خوب می‌خونی که...خواهر شوهر و جاریم دو ساله می‌رن کلاس زبان نمی‌تونن هنوز یه خط بخونن. مینائه و خواهر شوهر و جاری‌ای که از زبونش نمی‌افته.

دراز می‌کشم رو تختش..
- بله من استعدادهای کشف ناشده و به یغما رفته‌ی زیادی دارم مینا...یکی‌اش...
کاری می‌کنم و می‌خنده..یه ادایی درمیارم که یکی‌ از استعدادام اینه.

بلند می‌شه رژهاش رو میاره نشونم بدم..یه صورتی کم‌رنگ و مات..برای صورت سبزه‌ی من مات. برای صورت روشن اون جیغ کمی..و یه رژ به قول خودش معلمی..
تابلوهاش رو نگاه می‌کنم. زیر همه‌ی تابلوها امضای مینا هست. فامیلی‌مون.

قشنگ‌ترین تابلوش رو من بردم. یاد میاد که هر وقت خونواده‌ی سال می‌اومدن یه جوری بحث و حرف رو می‌کشیدم به این تابلو و مثلا دارم گردگیری‌اش می‌کنم می‌گم ای وای فامیله پاک نشه که بپرسن کی مگه کشیده...و واقعا ؟ و چه هنرمند و اینا.

فکر کنم بیست باری به عالیه خواهر سال گفته بودم که بار آخر گفته بود بله می‌دونم خواهرت مینا این تابلو رو کشیده دستش درد نکنه.

اینا رو به مینا می‌گم و سرخ شده از خنده..خجالت کشیده.
به نظرم سرشار از استعداده..زبان...نقاشی ...و خیلی چیزا..
عکسای عروسی خودش  و شوهرش...چقدر سخت گرفته بود...آخرشم راضی نبود...گریه کرده بود که زشت شدم..بهترین آرایشگاه شهر درستش کرده بود...

همیشه عکسا رو که می‌بینم یاد دبیرم می‌افتم که برای شب عروسی موهام رو با کش شلوار بست و درستم کرد...می‌خندم تو دلم.
ساده‌دلانه پرسیده بودم: خانم امشب بمون شام می‌دن؟
خندیده بود.

شام هم می‌خوری امشب...خیلی چیزا می‌خوری.

زن‌های توی اتاق خندیده بودن.

نگرفته بودم منظورش رو...بعدش متوجه که شدم داغ شده بودم و رنگ عوض کرده بودم و تعجب کرده بودم معلم باادب و فرهنگم و داستان کوتاه دوستم که می‌گفت باید نویسنده شی..این حرف رو به من زده بود.

هنوز نمی‌دونستم آدما ممکنه چند هزار روی عجیب و غریب که به هم ربطی نداشته باشن، داشته باشن. فقط باید فرصت و زمینه‌ی رو کردنش پیش بیاد.
می‌دونم جمله‌ی قشنگی نشد.

اما مینا بغل خونه‌اشون یه آرایشگاه باز شده. شاید یکی دو قدم. یه سوپری هم.

برای خونه‌اش تابلو خریده.

تابلو فرش؟ از اینا که بافته شده..فرش هم نیست فکر کنم. یه چیزی که پرز داره و از دور برق می‌زنه اما از نزدیک ماته.

اسبن.

با قابی خیلی اشرافی و طلایی.

از قاب خونه‌ی دوست سال خوب که خیلی بهتره.
من بودم این قاب رو انتخاب می‌کردم؟ نه.

نمی‌دونم چی انتخاب می‌کردم...شاید شکل‌های بی‌معنی با رنگای جیغ...یا منظره‌ی طبیعی(شک دارم) شایدم دریا..یا ..
نمی‌دونم.

اون مثل من نیست.

من مثل اون نیستم.

اما کنارش خیلی بم خوش می‌گذره.

اون اهل بروز دادن احساس نیست. خجالتیه.
خوبی مینا اینه که علیرغم همه چی‌اش بی‌شیله پیله و دل‌سبکه...
و مامانِ سوله که عاشقشم..و عجیب‌ترین...شیرین‌ترین و تو دل‌بروترین بچه‌ی روی زمینه برای من؛ که حتی بعضی وقتا دیدم برای لحظاتی جای نانا رو گرفته تو قلبم..
- شهرزاد چیزی بت بگم؟

- بی‌گو.

می‌تونم جلوی مینا جای بگو بگم بی‌گو و الکی بخنده..می‌دوه لباساش رو میاره که خریده..کفشاش...شالاش..لباسای دخترش..
همه قشنگن..
با سلیقه‌ی من کمی جور نیست. من هیچ وقت اون ورنی براق پاشنه مربعی رو نمی‌خرم.

رنگی خاکی می‌گیرم..احتمالا..یا اون کیف پوست ماری کوچولو زنجیر طلایی:
- دیدم همه‌ی زن‌ها از این کیفا دستشون می‌گیرن..برای مهمونی خوبه

- آره...من مهمونی البته نمی‌رم...جز خونه‌ی شما که خواهر منید و صد سال برای خاطر صورتاتون کیف این شکلی دس نمی‌گیرم

- یعنی زشته؟

- قشنگه

- شهرزاد...همیشه فکر می‌کنم شهرزاد از خریدام خوشش میاد؟!

- نه بابا!

واقعا هم تعجب کردم.

- باور کن..فکر می‌کنم اگه شهرزاد بود الان این رو دوس داش؟...خوشش می‌اومد..؟

- مینا؟

- ها؟

می‌بوسمش.



چطور میشود کسی را زیاد دوست داشت اما ازش در آن واحد متنفر بود؟

وقتی بیدار میشوم سال دارد روضه میشوند...بلند...من ساعتها بعد از بیدار شدن حال زنده بودن ندارم...انرژی ندارم...سال مثل عروسکها سرش را از روی بالش که بلند می‌کند   می‌تواند داد بزند: سلااااااااااااااااااااااام

دارد تخم مرغ درست میکند...روغن را مثل همیشه سوزانده...توی ظرف روحی که خیلی خیلی گرمش می کند و روغنش را خیلی خیلی گرم می کند برای خودش و بچه هایش تخم مرغهایی درست می کند که همان را می خورند...با تهی سوخته و برشته شده و نمیدانم چی چی...

صدای روضه ی دم صبح بلند است از گوشی...

می روم دستشویی...روی دستشویی فرنگی متحرک می شینم..سرامیک ها را می شمارم...توی سرامیکها شکل مردی را پیدا می کنم که موهایش فر است و بدنش مثل مرغ است...
هفت ردیف توی هر ردیف هشتا. هفت هشتا؟ نمیدونم. شصت و چهارتا فک کنم.

بوی تخم مرغ و روغن و ظرف  خیلی داغ شده می آید توی دشویی چون هواکش آشپزخونه نزدیک دشویی است.

صدای برخورد قاشق به ظرف...کشیدن محکمش روی ظرف رویی می آید.

هنوز بعد از گذشت شانزده سال همین کار را می کند...

به صورتم آبی میزنم و روی پتوی توی حیاط می شینم...نگاهم به زمین است. گوشه های پتو توی همین زندگی سوخته. کی سوخته...حواسم نبوده وقتی سوخته..روی بچه ها بوده وقتی سوخته؟
روی کی بوده؟

سال می داند؟ یادش میآید؟
خودکشی چیست؟

خودکشی شبیه حال الان من است.


یک زمانی من زنی طلبکار بودم. زمان دوری هم نیست. خیلی نزدیک. دو ماه پیش. سه ماه پیش. کمی قبل از عملم..کمی قبلتر از درد کشیدن روی تخت بیمارستان توی تنهایی و تاریکی و خوابهایی که تا عمیق ترین لایه های روحم تعقیبم کردند

یک زمانی من آدم طلبکاری بودم..

از همه طلب داشتم..انگار دنیا به من بدهکار بود.

حتی بعد از عمل یکی دو روز بعدش..یک هفته بعدش

هنوز هم طلب داشتم از همه..

بعد دستم را برداشتم

بلند کردم

کمی تنهاتر، سردتر و کم‌حرف‌تر شدم..تغییر اساسی و مهمی رخ نداد توی زندگی ام البته. با سال دعوایم میشد همچنان فحشش می دادم..می زدمش..او هم اگر بخاطر عمل و جراحی نبود می زد من را..فحش نمیداد به من..از نوع فحشهای من مثلا..من شیشه ی ماشینش را خرد می کنم..و کارهای اینطوری..

بعد یک بعدازظهر به من می گوید چشمهایت پر از عشق و تمناست..آخخخخخخخخخخ می کشی من رو وقتی اینطور نگاه می کنی
من از پایین نگاهش می کنم..سر خورد کمی زیر گردنش...به او که سرش بالاتر از سرم است نگاه می‌کنم..خنده ام میگرد و خنده را میخورم

می گوید خیلی لوندی ..

خجالت میشکم و با لحاف می روم توی جایی که سینه اش نیست. زیر سینه اش است اما شکمش هم نیست..محکم می کوبم...حوسم نیست

لحظات عاشقانه خیلی دوام نمیآورد...دست روی شکم می گوید آخخخخخخخ

چقدر این یکی آخخخخخخخش با آن یکی آخخخخخخخخخخخخش آخشان فرق می کند

خوش میشوم کمی..می روم توی بغلش...روی سینه اش

می خواند چوکولوها چوکولوها دستتاتونو بدید به ما بیاید ب شهر سینه ها

بعد من توی بغلش خیالبفای می کنم..فکر می کنم حشره ام..سرم سر آدم است اما بدنم مثل بدن یک آخوندک است...یا چیزهای اینطو ری

طلبم را از دنیا کم کم از دست میدهم..از آدمها

از خودم

همه چیز را کمی رها می کنم...خانه..زندگی آدمها...بیخود و بی جهت به خودم عطرهای تاریخ مصرف گذشته می زنم...عطرهایی که از سال هشتاد و نه هنوز دارم...صدای خروپف سال را می شنوم و خوشحال میشوم که لااقل زنده است...وسوسه می شوم یک سوسک زنده بندازم توی دهانش اما نمیتوانم فقط برای اینکه صداش بلند است و دهنش باز اینکار را بکنم

کمتر کاری به کسی دارم

بعضی وقتها خاطره ای دردی چیزی سراغم می آید...مرورش می کنم...کمی خیالبافی میکنم و بعد کاری نمیکنم

ماهی را با چاقوی ماهی بری به ورقه های نازک تبدیل می کنم و باهاشان چیزهای خوب و بد می پزم

گاهی غذایم افتضاح میشود...خودم نمیتوانم بخورم..گاهی خوب میشود..سال خوش می شود از غذایم..

ماهی ها را مکعبی می برم..با حوصله و می پزمشان...زیاد تا امگشتی خوب در بیاید ازش

سال میخورد و بعدش یکی دو هفته بعدش میگوید آن روز غذایت خوب بود...و می خواهد ازم به روشهای مردانه تشکر کند که تشکراتش را باز نکرده پس می فرستم به قول ابی.

یک زمانی از دنیا طلبکار بودم

از همه کس و همه چی

پرتوقع بودم

ظرفم..برای روحم کوچیک بود

حالا هم کوچیک است

فکر می کنم باید ...

اما راهای بهتری یاد گرفتم

می گذارم سال نگاهم کند و بگوید زن...زن..زن

یا بگوید نگاهش کن

خوب بهخاطر دوست داشتن است

وگرنه زیر چشمها یک بند انگشت تو رفته و تیره است

صوررت زرد

اما دوست داشتن ..دوست داشتن

من هم زمانی دوست داشتم.

حالا از دنیا طلبکار نیستم دیگر.

سعی ی کنم نباشم

 در پیغام‌ها گفتن که عابس  از اصحاب امام حسین بوده.

 من نمی دونستم

من به مرد گردن کلفت خشن ترجمه کردم .

معنای عابس که از عبس میاد اخمو هست در اصل ولی غیر تحت تلفظی به گردن کلفت و شجاع و اینا ترجمه ممکنه

اما اگر شخص باشه ترجمه ی دیگر باطله و اسم همون شخص باید  آورده شه ک.من نمیدونستم.

ممنون ک گفتید



به سال گفتم گوسفند رو نیار خونه برا کشتن. بعدا نمی‌تونم با خیال راحت بخورمش.
گفت همیشه می‌دونسم مهربونی.
خودم هم حس کرده بودم مهربونم. نه تا این حد البته. چه می‌شه کرد. قلبم رئوفه و شکمم عاصی.

ویدیوی پست پایین رو اگر می‌خواید از این آدرس با کیفیت خوب دانلود کنید.

ادری ما ینسانی

برای اونایی که با من هم‌سلیقه‌ و نظر و هم‌دلند  در این روزها.
با صدای "باسم الکربلائی": انت ما تعنینی


انت ما تعنیلی ما أعوف حسینی: تو برام مهم نیستی. من حسینم رو رها نمی‌کنم

____________________
هذا دربی ما أعوفه و لا أبدله ابثانی : این راه منه و با هیچی عوضش نمی‌کنم
ما نسیت حسین لحظه ادری ما ینسانی: حسین رو برای یه لحظه فراموش نکردم و می‌دونم فراموشم نکرده
آنی من های الشعائر منهجی و  عنوانی: راه و نشانی من از روی همین مراسمه
والله ما عوف الحبیب العایش بوجدانی: به‌خدا محبوبی که تو روحم ساکنه رو رها نمی‌کنم
هالعشگ یکفینی ما أعوف حسینی: این عشق برام کافیه، حسینم رو رها نمی‌کنم

_____________________
عهدی یبقى کربلائی للحبیب الغالی: پیمان کربلایی‌ام با محبوبم باقی می‌مونه
والله یا مجنون أضیعک من تصیر إبالی: دیوانه‌ای تو اگه تصمیم بگیرم تو رو نابود می‌کنم
شمالک تعادینی و انت تخاف من إخیالی: چرا بام دشمنی می‌کنی وقتی که از سایه‌ام هم می‌ترسی
و أنا عرفک مثل جدک شمر تطلع تالی: من تو رو می‌شناسم تو مثل جدت شمر از آب درمیای
انت ما تمحینی ما أعوف حسینی: تو من نمی‌تونی از بین ببری من حسینم رو رها نمی‌کنم
_____________________

حسین أغلى إنسان أشوفه أغلى من إعیونی:  حسین گران‌قدرترین انسانیه که می‌شناسم و از چشمام هم برام عزیزتره
لا تجادل لا تعاند راح أضل بجنونی: با من بحث و جدل نکن، عناد نکن، من دیونه‌ی حسین باقی می‌مونم
حیدری و أهل الملامه خلهم إیلومونی: حیدری‌‌ام و بذار اهل ملامت ملامتم کنند
ابقى بسم حسین أسولف حتى لو ذبحونی: اسم حسین رو لبمه حتی اگه سرم رو ببرن
للذبح ودینی ما اعوف حسینی: ببر که سرم رو ببرن من حسینم رو رها نمی‌کنم
________________
حنه شیعه و نبقى شیعه ما تطیح الرایه: ما شیعه هستیم و شیعه می‌مونیم و بیرق‌مون رو زمین نمی‌ذاریم
باچر انراویک باچر ثورة المشایه: فردا انقلاب پای پیاده رفتن کربلا رو نشونت می‌دیم
بکل درب تلگانه ننصب للحسین اقرایه: تو هر راه و کوی و برزن می‌بینی که برای حسین روضه برگزار می‌کنیم
‌ترکض و تفزع مواکب غیرة الوفایه: هیأت‌مون می‌دون و یزله می‌کنن..غیرت وفادارها رو دارن
و انا وفی بدینی ما أعوف حسینی: من به دینم وفادارم حسینم رو رها نمی‌کنم
___________________
هذا صوت الشرف هذا و لا بد تسمعونه : این صدای شرفه این، و باید بشنویدش
کید کیدک یا یزید حسین ما تمحونه: یزید هر چی مکر و کید در چنته داری به کار بگیر نمی‌تونید حسین رو از بین ببرید
شوف چم عابس یحبه و بالعشکـ مجنونه: ببین چه مردای گردن کلفتی عاشقش هستن و به عشقش دیوانه شدن
نمشی وی زینب الحره و فنکم تمنعونه: همراه زینب  آزاده قدم برمی‌داریم و اگه می‌تونید جلومون رو بگیرد
رافضی تسمینی ما اعوف حسینی: بم می‌گی " رافضی" ...باشه ، من حسینم رو رها نمی‌کنم
_______________
هذا عشگی إمن الطفوله و هایم بمحبوبی: این عشق منه از بچگی‌ام و در عشق محبوبم دیوانه شدم
ثوبی أسود ع الحسین و ما أغیر ثوبی: لباسم سیاهه برای حسین و لباسم رو عوض نمی‌کنم
ویه کلـ مشای امشی و ما اتیه ادروبی: با هر رهرویی همراه می‌شم راهم رو گم نمی‌کنم
اعتنی لدربه لمن اوصل یم شفیع إذنوبی: دل می‌دم به راهش و اگه بش برسم گناهامو می‌بخشه
__________

دوستش دارم...به روحم نزدیکه خیلی.
با صدای "باسم الکربلائی": انت ما تعنینی  


عنوان: می‌دونم فراموشم نمی‌کنه، از متن این پست.

جوابت

خوب باشه.

لعنت الله علی شمعون پریز و حامیانش. جلاد قانا.
الی جهنم و بئس المصیر انشاءالله.

بذار جایزه‌ی صلح نوبل رو توی حفره‌ی والده‌اش فرو کرده باشن. از نظر من با ابوبکر بغدادی یکیه.
ابایی هم از نوشتنش تو اون سایت ندارم.


پ.ن:
از لیست مترجماش بنداز من رو بیرون..جلوی اسم شمعون پرز ننویسم جلاد قانا؟! بنویسم چی؟ طرف‌دار صلح و انسانیت مثلا؟ برنده‌ی تخم نوبل؟

یعنی حالا مثلا از گرسنگی می‌میرم یا شاهنامه آتش زده می‌شه خط بخورم از اون لیست درخشان؟

برو بابا.

برادر هاشم دله‌ی روی منقل رو بلند کرد و گفت اتفضلی خویه. ته دله جای گرد و گود افتاده‌ای روی خاکسترها برجا گذاشته بود.

پیش سال ایستاده بودم.

فنجون رو گرفتم...

چشیدمش.

نمی‌تونستم قورتش بدم. اگه می‌ریختم یا می‌گفتم نمی‌خوام بشون برمی‌خورد. خیلی من رو زن مردی فرض کردن که تو کوچه بم قهوه تعارف کردن و وارد حریم مردونه‌اشون کردن.
تا سال با هاشم و برادرهاش حرف بزنه. یه گوشه ایستاده بودم و قهوه رو آروم بین عبا و ماکسی ریختم زمین و با کف پا روش رو خاک پوشوندم. ته فنجون بود قهوه و زیاد نبود.

روم نشد فنجون رو تکون بدم. دادم سال. تکونش داد که یعنی بسه ممنون و گذاشت رو بقیه‌ی فنجونای تو دست مرد دشداشه‌ی سیاه پوش که چفیه‌ی عراقی روی سر بسته بود.
بیرق بزرگی روی سر در خونه‌اشون بود...صدای تکون خوردنش رو تو باد می‌شنیدم.

سعاد رفته بود روضه‌ی زنونه.

برگشتیم.
سال پرسید: قهوه رو خوردی؟

- نه.

- می‌دونستم.
مقنعه رو مرتب می‌کنم رو به آینه.

- بت میاد مقنعه...همیشه سرت کن

- بش فکر می‌کنم

- نمی‌تونی بگی باشه چشم؟

- انشاءالله.
- دور می‌زنی جواب رو؟

- بالاتر از انشاءالله داریم؟ هر چی خدا بخواد. خدا بزرگه.

- بله..

دست می‌ذارم رو دستش.

کمی با انگشتراش بازی می‌کنم.

با لبخند نگام می‌کنه: مقنعه بت میاد.

خودم رو تو آینه نگاه می‌کنم: فقط موهام بیرون نیست همین. لابد به نظرش این زیبایی و " به من اومدنه".
می‌گم: ممنون.
دستش رو فشار می‌دم.


سبحان ربی...مارمولک رو دیواره.


اول در هال رو که رو به حیاط باز می‌شه رو باز کردم.
دوم جیغ زدم.

یه مارمولک به رنگ خاک با نقطه‌های تیره رو دیوار بود. از ترس و چندش رو بازوهام کوبیدم چندبار.
رفتم تو حیاط نماز بخونم. هلال ماه قشنگ بود  مثلا در پی آفرینش حس روحانی بودم. به وجود اومد بحمدلله هم کمی، اما تو رکوع دیدم یه مارمولک خاکستری با دمی دراز و نقطه نقطه رو دیوار بلوکیه. ته دلم خالی شد. اگه سر سجده می‌اومد روم چی؟ اگه..

تو سجده می‌گفتم سبحان ربی  بعد به ذهنم می‌رسید الان مارمولک رو دیواره..تصورش می‌کردم داره از پوست گوجه فرنگی تغذیه می‌کنه. با صدایی آروم و زیرِ زیر این‌جوری: ویس ویس ویس.

نفرت‌انگیز. به ماه نگاه کردم..خوب بود. هلالش..مثلا دعا اینا کردم...که الان یادم نیست...چرا مردی نداشتم که مارمولکا رو بکشه؟ یا زنی؟

حالا نکشه. بیرون کنه.

لعنت بشون.

لعنت به وجودشون. کثافتا. اگه خدا من رو بخواد عذاب بده احتمالا می‌ندازتم کجا؟

تو یه دره پر از مارمولک. خدایا این رو نخونی بعد تصمیم بگیری که این‌طوری عذابم بدی. می‌دونم بدم ..خیلی بد اما با مارمولک نه. با هرچی..خدایا الان غش می‌کنم از تصورش.

فشارم افتاد و رگای سرم یخ کرد.

بعد چی؟

یه مارمولک کرم دیدم رو دیوار روبرویی...بله احاطه شده بودم توسط این عزیزان.

صدای فخری از دور می‌خوند: خواهرم خون شهیدان به بیابان بلا ..نهر جوشنده و شور و نوا خواهد شد
چون که با دجله و با نهر فرات آمیزد   ........خواهرم خوب نگر تا که چه‌ها خواهد شد خواهر من

نه..مارمولک کرم رنگ خیلی دیگه زشتی‌اش از قدرت تحملم خارج بود..

مثل موج توفنده و غرّان چو هزارن شمشیر رفتم تو و بر سال بانگ زدم مارمولکا رو از خونه‌ام بیرون کن.

گفت: چیکارشون داری؟

خدایا من کاری‌شون ندارم..اونا به من کار دارن.

رفتم باز تو حیاط دستام رو زدم به هم...که بشنون و بترسن و فرار کنن.
نرفتن.

الکی دمپایی پرت کردم سمت دیوار..مثلا حواسم نیست..بدتر می‌ترسم بخوره بشون اُ بمیرن. جرات کشتنشون رو ندارم...
ک.ک بم گفته بود در زندگی بعدی‌ات مارمولک می‌شی.

دارم بش فکر می‌کنم این روزا. خودم رو تصور می‌کنم..
حیف شد فخری رو از دست دادم.

احتمالا مارمولکا واحد سینه زدن پاش.
کرم رنگه داد زده واحد بقیه سینه جنوبی زدن..
خدا لعنتتون کنه و از گناهای کثیفتون نگذره که خیلی از وقتای بچگی‌ام رو به همراه خوابام مثل خودتون زشت کردید.

با خواهرا میشه هر کدوم یه جور حرف زد و خندید.

با مینا می‌شه در مورد سول گفت و خندید. در مورد خونواده‌ی شوهرش. و شوهرش.

با ننه‌خلف می‌شه در مورد بچه‌ها حرف زد. و یاد گرفت ازش بردن آش به مدرسه‌ی بچه‌ها باعث خوشحالی‌اشون می‌شه..پارچه سیاه بگیری ببری کلاس رو باش عزادار کنن یا دم خونه‌ات رو بدی بچه‌ها..یا یه کلمن بزرگ شربت درست کرد داد دست پدر بچه‌ها و گفت که  ایسگاه صلواتی نانا مثلا.
با شبنم می‌شه ساعت‌ها در مورد عطرها حرف زد...عطرای بچگی..در مورد کتاب و فیلم و به بعضیا به سبک خصوصی دو نفره خندید..

با بقیه هم می‌شه حرف زد..با کوچیکه می‌شه مرور خاطرات کرد و خندید...
کلا می‌شه با همه در موردی حرف زد و خندید و درددل کرد و استفاده کرد...امروز کلی با ننه‌خلف حرف زدیم..گفت یه روضه دارن پیششون ام‌مهدی راهش انداخته رفته توش در مورد مریضا حرف زدن و یادم افتاده و گریه کرده و گفته خوبه شهرزاد نیست حتما خیلی گریه می‌کرد..

با شبنم هم در مرد ولید جنبلاط...آدمی که اسشم رو گذاشتیم جنبلاط حرف زدیم و ...
خدایا خوب نیست بگیم خندیدیم.

اما خندیدیم.

اوکی مای سان


- ماما راحت شدی؟

این رو بن می‌گه. عصبانی دمغ و پکره.
- با این مدرسه‌ای که من رو بردید امسال. مدرسه‌ای که بچه‌هاش زنگ تفریح درس بخونن...زنگ بیکاری درس بخونن و بدتر...نشستن درسای سال قبل رو مرور می‌کنن و یه هفتمی گذاشتن یه ذره بچه‌های نهم و هشتم رو نمی‌ذاره رد شن..نه آقای فلانی گفته دوازده و نیم..حالا دو دیقه به دوازده و نیم بودآ..زدمش کنار گفتم برو عامو.....آدم این‌قدر حرف گوش کن و مطیع؟ بُز؟
پیرن مشکی‌اش رو درمیاره..بوی عرق می‌ده..می‌خوام بش بگم آویزونش کنه تو حموم اما فعلا توپش پره.

- برداشتید من رو گذاشتید تو مدرسه‌ی سوسولا...معلمه می‌گه هاااا؟ با صورت یه وری و عین شتر...هیشکی نمی‌خنده..من و جعفری فقط می‌خندیم...اومدن درس بخونن اینا..

- خوب رفتید مدرسه چه کنید پس؟

- آره رفتیم درس بخونیم...لابد تو هم رفته بودی مدرسه درس بخونی

- من رو قاتی نکن..سرمشق خوبی نیستم برای کسی
- من از این مدرسه میام بیرون

- با بابات در این مورد حرف بزن. از نظر من غلط می‌کنی.

- می‌بینیم.

- اوکی مای سان

- مسخره کن مامان.مسخره کن.
- نمی‌کنم عزیز دلم..سعی‌ات رو بکن از این مدرسه بیای بیرون. شاید موفق شدی.

- آره می‌دونم از خداتونه که تو مدرسه‌ی درس‌خونای چسو باشم که برای کشیدن شلوارشونم از معلم اجازه می‌گیرن

- رفتید شلوار بکشید پایین مگه؟ بن من برام مهمه درس بخونی و کونیا دور و برت نباشن. همین.

- هزار بار گفتم اون شایعه‌ی هم‌جنس‌بازی مدرسه‌امون الکی بود

- به‌‎هرحال.

یه هو داد می‌زنه: نمی‌تونم بین اینا محبوب باشم...نمی‌تونم صمیمی بشم باشون

سیگار رو توی سینی خاموش می‎‌کنم.

- سعی‌اتو بکن..

- حال به هم زنی تو استبداد ماما....ملکه‌ی انگلستان...حکومتت نمایشیه...

می‌خندم.

یه شبکه‌ی خبری عربی داره در مورد دموکراسی ناموجود بین کشواری عربی می‌‌گه...عصبانی خاموشش می‌کنه بن.

بهتر.

سیگار دوم رو روشن می‌کنم.

- پیرنت ور بشور عشقم...بن.

لگد می‌زنه به مبل و می‌ره.

مرد آئنی


-عکست رو کی گرفتی؟

-دیشب

-کی گرفته؟ سال یا بن؟

-سال

-کجاس اون‌جا؟

-خونه

-دم در خونه‌اتون؟

-بله

-توئه دیگه؟ بیرون نیس..چون حجاب نداری.

-بله

-آها..مشکی هم پوشیدی ..

-بله

-سیوش کردم

-باشه

-حجاب نداری

-نه

-چون توئه دیگه

-بله

-خیلی ساده‌ای

-بله

-چاق هم نیستی اون‌طور که می‌گی

-بله

سیوش کردم

-باشه

-عکس من رو دیدی؟ مشکی پوشیدم

-نه

-نداری مگه شماره رو؟

-نه

-واقعا؟

-آره

-سیوش کن شماره‌ام رو

-باشه

-عکس رو هم سیو کن

-باشه

-عکسم رو سیو کن

-باشه

-ممکنه بلاکم کنی؟

-بله

-قبلش بم بگو

-نمی‌گم

-فکر کنم الان برم بلاکم کنی

-آره

-شوخی کردم عکست رو سیو نکردم

-آها

-بلاک نکن من رو

-پیله نکن بم

-باشه

-باشه


- نمیای اوبودان؟

- نه

- چرا؟

- خستم..

- وجدانا محرم فقط اینجا محرمه...بیا ناموسن

- حوصله ندارم

- برا محرم نگو حوصله نداری

- خستم برادر من...

- بیا روضه بابام...امسال شیرکاکائو داده با کیک...دخترا هلاکن از خنده...خواهرات می‌گن شهرزاد بود زنده نمی‌موندیم..

- خوبه خوش باشن

- شهرزاد بی تو نمی‌گذره...یه روزش رو بیا دیگه

- تا ببینم..

- دوس داری التماست کنیم؟

- نه

- شهرزاد دیروز مامانم با آقام دعواش شد رف چای رخ تو آب پاش...دادش دس آقام گف عزادارا که پا می‌شن می‌‍رن تو پشت سرشون اسپری کن...یه وقت کم چای نخورده باشن..خو می‌دونی آقات ده دور چای می‌ده..گاییدمون..

خنده‌ام رو می‌خورم.
- درست حرف بزن پیشم

- چشم

- شهرزاد ..دیروز ده تا مهمون جدید اومدن...آقات استرس گرفتش...با یکی‌اشون خواس روبوسی کنه کتفش رو اومد بزنه به کتف یارو زد به پیشونی‌اش...مادرم بلند گف: خووششش بابا لا تکسر راس الریال..

- مادرت هنوزشه با این کاراش؟!...امسال گف توبه می‌کنه

- فیلمشه...تو و مادرم وجدانا شهرزاد توبه بلدین؟!....یعنی ندیدم تو دخترا یکی اینقدر شبیه مادرم باشه که تو هستی...گاهی حرف می‌زنه می‌گم شهرزاده..خودشم می‌گه فقط شهرزاد رفته بم...پریشب خیلی یادت افتایم...بابام رفته ملافه سفید خریده کشیده رو پشتیا ..مادرم گفت ارید اعرّس..سفید می‌خرن یا سیاه؟...بعد رفت سیاه خرید...مادرم گف هندی‌ایم آخه ما...عزامون سفید می‌پوشیم...
- این نمیاردم

- این کیه؟

- شوهر خواهر بزرگه‌ات

- سال؟

- ها

- چرا؟

- چون با خونه آقاش دعوا کردم می‌گه تو هم نمی‌ری

- بیام دنبالت؟ نمی‌تونه حرف بزنه

- نمی‌دونم...شاید از ترمینال اومدم

- شیرررررر...نارگیله

- خودتی

- نگا شهرزاد هر وقت خواسی بیای بگو میام دنبالت...تنها نِیا...

لهجه‌اش غلیظ غلیظه...می‌خندم از دسش: نِیا.

حوصله ندارم بش رو بدم. به قول خودش لزگه می‎‌شه و چلّب می‌کنه به آدم..

- شهرزاد یادته به مرده گفتم تسلم عینک تو گفتی تسلم...

یادم اومد. باش رفته بودم بیرون. به مرده سیگار فروش گفت تسلم عینک..من گفتم یسلم (...) فقط برادرم شنید و مرده بود از خنده...





بعد می‌رسیم به مبحث روضه. من روضه دوس ندارم. ناله و جیغ و داد و..

سینه زنی دوست دارم. شور.

واحد.

 یا عربی.دوس دارم فقط ...

خدایا چقدر خسته می‌شم...گور بابای همه چی.

حوصله ندارم یه ذره از اعصابم مایه بذارم برای این چیزا.


روبروی خونه‌ی ما یه ترومپولینه.

بچه‌ها روش می‌پرن. تا قبل از محرم لری می‌ذاش اکثرا: جیمه ز رد جونوم گله‌ات ز چنه...تکیه‌ات به دیواره..سیلت تی مونه..

این رو هر شب می‌ذاشت تقریبا..گاهی تنهایی دستمال بازی می‌کردم ..یاد گرفته بودم ته دستمال بازی‌ها قر کوچیکی هم به کمر بدم ..این رو تو مراسماشون دیدم.

یا چیزای دیگه. از ناله غصه‌ها و اینا.

الان سنج دمام می‌ذاره یا ایمان سیاهپوشان...ز چه ای ندیده کامم و یه پسربچه‌ی خوش صدا و..

از این حرفا.

بچه‌های کوچیکی هم جمع می‌شن با سنج و دمام

سال هر شب در این‌باره می‌گه که این با روح عزاداری منافات داره و این کارناواله و این شان عزا رو...

خسته و بی‌حوصله نگاش می‌کنم.

شاید راست بگه.

اما هر راستی برام مهم نیست.



از دیروز عصر سال چقددر جیغ زده باشه و داد و فریاد و غر و نق برای کی‌روش خوبه؟

می‌خوان یه فوتبالی رو تاسوعا یا عاشورا یا روزی توی این تاریخ بندازن. سال داره دیوانه می‌شه. من هم دوست ندارم این کار رو. سعی می‌کنم بش فکر نکنم و بذارمش روی بقیه‌ی کارهایی که خوب یا بد توی این مملکت انجام می‌شه و خوشم نمیاد. سعی می‌کنم زندگی کنم و ...

و سال غر می‌زنه. داد و بیدادا.

آدم فکر می‌کنه الان کی‌روش نشسته دم خونه‌امون و منتظره حقوقشه از سال.
مردا این‌طوری‌ان؟

سال این‌طوریه؟

بابام هم این‌طوری بود تو بعضی چیزا.

مردا نسبت به چیزایی که...

مردا.

سرم درد گرفت از غر.

- سال می‌شه آروم‌تر شور حسینی برت مستولی شه دوست من؟ سرم درد  گرفت بس که داد و بیداد شنیدم...
- نمی‌دونی آخه...اگه شب عید نوروز بود..

- وااااای دوباره...

-سال به خدا امام حسین راضی نیست این‌قدر اذیت کنی در این باره...واقعا سرم درد گرفت و حالم بد شد...

می‌ره تو اتاق کامپیوتر و صدای داد و بیداداش میاد.

پدرم اینا شب هفتم آشپزی دارن. بابام می‌پزه. شب هفتم رو عربا شب ابوالفضل در نظر می‌گیرن. مادرم قبلا برای سال نذر کرده بود که هر سال بپزه شب هفتم. نمی‌دونم به چه مناسبت.

یادم رفت. اما سال رو مامانم دوست داشت و...
حالا.

چون شب هفتم خیلی پخت و پز زیاده شهرمون مامانم اینا گفتن شب هشتم یا ششم بذارن.

سال از دیشب سرم رو خورده که با این اوضاع پخت و پز خونه‌ی بابات شب پنجم می‌اافته ...و اصلا پاره شد اعصابم. پیله می‌کنه. من چه می‌دونم چرا. اصلا نمی‌دونم چرا عقب یا جلو می‌ندازنش.
فقط می‌دونم گفتن بیاید اگه می‌تونید.

سال داره غر می‌زنه اگه...اوووووووووف.

گیره به همه چیزای ریز بی‌اهمیت حال‌به‌هم‌زن عصبی کننده‌ی روح به گا ده.

سال شور همه چی رو درمیاره.

دیشب کانال الاهواز رو گرفته بودیم.  منم مثل خیلی از عربای خوزستان از جمله مادرم این کانال رو می‌بینم هرازگاهی...کانال ماهواره‌ای که رو شبکه دیجیتال هم هست فکر کنم....باسم کربلایی رو نشون می‌داد که جوون‌هایی عین دسته گل سینه می‌زدن پای روضه‌اش یا نوحه‌اش یا چی.... فکر کنم کربلا بود.
- اینا چرا موکت‌شون قرمزه؟
این حرف رو سال زد.

آدم آتیش نگیره چه کنه. خوب می‌گن تو بددهنی می‌کنی و فحش می‌دی و این برای زن خوب نیست. نه وجدانا آدم چی باید بگه. بابا یه بار فقط به قلب آدما نگا کنید نه کون‌شون.

وقتی محرم می‌شه حس فیلم دیدن رو از دست می‌دم. هر فیلمی ببینم دیدنم همراه با حس گناهه. فکر می‌کنم با خودم اگه یکی از نزدیکانم پدرم برادرم یا هر کس دیگه‌ای ...بازم حس دیدن فیلم داشتم؟ خوب نداشتم....سریال رو که از قبل نمی‌بینم اما حتی اگه سریالی عربی باشه و به هوای مسخره‌بازی دیدن تماشاش کنم دیگه نمی‌تونم ببینم..
پس حس دیدن فیلم ندارم.
آرایش نمی‌کنم و لباسام اگر زرق و برق داشته باشه نمی‌پوشم...حتی کتابا رو با بی‌میلی می‌خونم. مخصوصا ده روز اول این حس شدیدتره.
دیشب رفتم پیش مهتاب بلوزم رو گرفتم. گفت آستین حلقه‌ای بدوزم زیر گیپور؟ گفتم این دیگه  لباس عزا نیس. لباس بلانسبت جاکشیه. من اگه دایی یا عموم بمیره گیپور گل ریز نمی‌پوشم که زیرش تاپ باشه.
آستین بلند دوخت. وقتی پوشیدمش تو خونه سال گفت این بلند نیست.
سه ربعه غر زد.
- بابا نگا کن بم میاد؟ خوبه؟
- یعنی توقع داری برای لباس عزا بگم مبارک؟..تبریک بگم لباس عزا رو؟
کس ننه‌ات رفیق...کسی ازت این رو نخواست...ضمنا این تبریک اون تبریک حساب نمی‌شه..آقای متحجر مغز سنگ عقب مونده‌ی داعشی.
فحشش دادم و راحت شدم.

آب توبه رو کس ننه اش ریخت و کل ماجرا تمام.

باشه.

الله کریم .

صایر کسکین و مومص یعنی.

اشگد واحد یشتهی یتفل اب ...

یعنی خیلی به روز و خفنه.

ب واتساپ می گه واتس.

_ تو تل نیستم اما واتس رو هستم.

تل یعنی تلگرام لابد.



خوش لعد کس بی بی اتک.

انت و واتس امک ام الگمل و  الصخول.

یک پست ِ خوب، سالم، بی‌فحش و شهرزادیانه...

نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1390 ساعت 2:3 شماره پست: 63

بعدازظهر خانم همسایه اومد دم در. درو بن باز کرد هر چی خواستم نرم دم در نشد. سال منو زورکی فرستاد و داد زد این‌طوری می‌ری؟ گفتم زنه بابا..سرم مثل الان داشت از درد می‌ترکید. پس کله‌ام می‌کوبید بالای چشام..وای خدا گوشام..درد خیلی بدیه..(الان نانا به من گف مامان تو دختر خوبی هستی؟ باشه؟) اولش فکر کردم گدائه بعد دیدم خانومیه با حجاب سفت و سخت و چادر مشکی به سر..گفتش که شب مراسم احیا دارن..بعد من سرم منگ بود خو..بر و بر نگاش کردم یا هرچی که گف: احیا..می‌دونین احیا چیه خو؟!..سرمو تکون دادم یعنی آره می‌دونم..من پشت در قایم شده بودم کله‌ام فقط بیرون بود ..می‌خوام بگم لباسمو ندیده بود که اون‌طور منو عین کافرا برانداز می‌کرد..چه می‌دونم قبول باشه‌ای گفتم می‌خواستم درو ببندم که گف می‌دونین خونه‌امون کجاس؟ گفتم ته کوچه دیگه؟ حدس می‌زدم همون‌جا باشه. آخه تو این سه سال و نیمی که این‌جاییم سومین باریه که میاد دعوتم می‌کنه برا احیا و من هر بار هم نمی‌رم و نمی‌دونم چرا هر سال باز میاد یعنی امید داره به هدایتم گمونم شدید. من نمی‌رم چون حوصله‌ام سر می‌ره و خوابم می‌گیره و بدتر خواهرام پیشم نیسن که بشه به کسی خندید یا تو بحر کسی رف..به شکمو بودن بعضی زنها پیله کرد و از این صحبتّا...یا به پیر دخترایی نگاه کرد که سمت برادرا بست می‌شینن و منتظرن چایی و اینا بیاد طرفشون و پرده رو بلند کنن و اینا..دیگه گذشت اون وقتا...اون پسر مورد نظر ِ پشت پرده‌رو ما اوردیم این‌ور پرده و پرده‌ها فرو افتاد و حس‌ها خوابید و اگر خدایی هست ازش می‌خوایم تا هسیم تو این دنیا حفظش کنه برامون با بچه‌هاش و یه نت پرسرعتی بده به ما. همین.


 امروز داشتم به ریشش نگاه می‌کردم. ته‌اش رو چانه‌اش بد سفید شده. از دست من لابد...چه می‌دونم زندگی هر دوی مارو شوهر داد ....اون روز خواهرم می‌گف چه شقیقه‌هات سفید شدن چرا رنگ نمی‌کنی...امروز به سال گفتم ریشتو رنگ کن ..بدم میاد حس کنم از دس من پیر شدی دستی به محاسن مبارک کشید و فرمود:
نه..


سرم درد می‌کنه.


بن پیله کرده که انسان‌ها سنگدلن..کاش حیوون می‌زاییدم راحت می‌شدم


عصری رفتیم کباب خوردیم. خیلی خوب بود به آرامش رسیدم. کبابش ساطوری بود با لبات بازی می‌کرد اصلا.


بعد از افطار دعوت بودیم خونه‌ی دوستش. نمی‌دونم از این صله‌رحما و اینا که زولبیا بامیه میارن..قبل از اینکه بریم به بن و نانا سپردم رفتیم تو و دیدن خونه دوست بابا خیلی قشنگه داد نزنن ها...وقتی برگشتیم خونه به من بیان بگن..دوتاشون زود قول دادن و به همون زودی و سادگی زیرپاش گذاشتن.
تا رسیدیم بچه‌های دوست سال دانی(دانیال) و دینا خیلی تمیز و از تو زرورق بیرون زده و اینا سلام کردن دس بچه‌های منو گرفتن و دویدن طرف اتاقاشون..من با زن دوست سال حرف می‌زدم. در واقع اون حرف می‌زد...می‌گف که کی خونه به‌اتون می‌دن پس؟ خونه‌ی بزرگتر و جادارتر..شوهرش ده پونزه سالی از سال بزرگتره به‌ همون نسبت سابقه‌اش بیشتر اینه که خوب به نوایی رسیدن اونا..دیر ازدواج کرده و تر تمیزه زندگیشون...می‌خواستم جوابشو بدم که بن دوید جلوی مادر دانی گف:
ماما واییییییییییییی اگه بدونی..اصلن بلن شو بیا ببین دانی چی داره تختش عین مَکه( سوپر استار کارتن ماشین‌ها) یه ماشین بزرگ قرمز ..ما ما..ما ما...چته ماما..خو نیگام کن ماما...ماماااااااااااااااااااا کمدشم عین پمپ بنزینه ..میتونی باک تختشو پر کنی و برونیش..ماما...وای ماما می‌شنوی؟
من:-
بعد صدای جیغ نانا اومد ..حدس می‌زدم رفتم تو اتاق دینا که عین اتاق باربیا صورتی و پروانه‌ای بود..من تو همین سن دلم می‌خواس یکیشو داشته باشم..حتی حاضرم یه هفته فحش ندم اگه کسی همچین جایی برام فراهم کنه..از میز آرایش بگیر تا میز تحریر و تخت و هر چی فکرشو بکنی با هم ست بود و پروانه‌ای و صورتی نانا هم از غبطه داشته می‌گفته که اونم از اینا داره یا دلش می‌خواد و دینا می‌گفته نه فقط خودش داره و نانا بالاخره متوسل به جیغ شده که من رسیدم...دوتاشونو اوردم تو پذیرایی و به سال اشاره کردم بریم که بن جلوی مامان و بابای دانی دوباره گف:
مامان مگه بابا مث بابای دانیال مهندس نیس چرا ما هیچی نداریم ؟
متشکرم.
اومدنی بن سرمونو از غر خورده بود که این چه زندگی مسخره‌اییه ما داریم تخت اون لقه و نانا شب رو پتو می‌خوابه..همه خونه‌امون پوسیده‌اس و اون حتی موبایل نداره. نانا رو پام خوابش برده بود سال زل زده بود به جلو و بغ کرده می‌روند یه صدایی هم تو سرم داش در مورد عشق و اینا زر می‌زد.
بن بالاخره صورتشو چسبوند به شیشه و ساکت شد. به سال گفتم:
سال یادته وقتی تو اون زیرزمین زندگی می‌کردیم و بن یه سالش بود و تو دنبال رفتنمون بودی هم من و هم  تو به فکر فروش کلیه‌امون افتادیم؟!!
زورکی لبخند زد.

می‌دونی سال آدمایی که حتی برای یه لحظه از زور بی‌پولی و بی‌کسی به فکر فروش کلیه‌اشون می‌افتن غلط می‌کنن برن خونه‌ی کسی که برا بچه‌اش تخت مک و قایق باربی خریده...مگه نه؟
سال چیزایی گف.
بعد که رسیدیم خونه و بچه‌ها فراموش کردن خونه مردم چی دیدن به سال گفتم:
حالا همه چیش یه طرف اون میز تحریر و لپ‌تاپ دختره یه وجبی یه طرف یعنی دلم آب شد ها.


{...} ولی در مورد غمگین بود اشتباه کرده بود: خیلی بهتر است تا جوان هستی غمگین باشی. یک زن جوان غمگین دیگران را به تسلی دادن  وامی‌دارد، درست برخلاف یک پیرزن غمگین.
با این‌حال اهمیتی ندارد.
صفحه‌ی 389- آدمکش کور


پیشخدمتی با صورت محبت‌آمیز برایم قهوه می‌آورد، با مهارت قهوه و شیر داغ را از دو قوری که بالا و در فاصله نگه داشته بود توی فنجان می‌ریخت، و من مثل این‌که شعبده‌باز بچه‌ها باشد، مجذوب این کارش بودم. یک روز به من گفت- کمی انگلیسی  بلد بود- "چرا این‌قدر غمگینی؟"

گفتم "غمگین نیستم." و  شروع به گریه کردم. اظهار دردمندی از طرف بیگانگان می‌تواند مخرب باشد.

صفحه‌ی 389- ادمکش کور

پایان شب سیه سپید است، این شعار آن‌هاست. و پایان سپیده هم سیاهی است.

371- آدمکش کور

چرا؟ واقعا چرا.


دیشب طی دعوای نه چندان دوستانه و محترمانه‌ای  با سال شیشه‌ی در سمت شاگرد( شاگرد منم اوسا)  ماشین رو خرد کردم. و لامپ تو گاراژ رو. اولی با کوبیدن و دومی  باسنگ.
به سال هم سنگ زدم که بش خورد خوشبختانه.

سال برای ترسوندنم ( انگار برام مهم باشه حالا و البته بعد از کلی خشونت که در حقم خرج کرد که حوصله‌ی نقلش نیست) گفت از فردا نانا نمی‌ره مدرسه چون ماشین که شیشه نداره و اون حوصله نداره برای نانا ماشین بگیره..که یعنی دچار عذاب ویجدان بشم.
من گفتم به درک.

بعدش گفتم حال روحیم بده.
خوب محبت می‌خواستم. خواسته‌ی زیادیه؟

. اون گفت به درک.

برای این حرفش ستاره‌های ظهر رو نشونش دادم..اما نانا طی دعوا شنیده بود که امروز مدرسه خبری نیست. صبح که سال بیدارش کرده بود بره مدرسه گفته بود شما که دیشب گفتید مدرسه نیست که...چرا درست دعوا نمی‌کنید.

سال خبری می‌خونه برام: مرگ زن میانسال تهرانی به‌خاطر لیپوساکشن.

می‌پرسم کدوم بیمارستان؟

- نمی‌نویسن که

- باید بنویسن که نریم

- مگه می‌خوای بری شما؟

- بللللله..البته لیپو نه...ولی کشیدن اینا...

- باشه بش می‌گم

- بابا من سه روز زندان بودن آما دینایه دیدم..

این رو با لهجه‌ی عربی غلیظ می‌گم..یه بار از سیدعباس برمی‌گشتیم پسر عربی داشت این رو به دوستش می‌گفت: نگا مو سه روز زندان بودوم...آما یعنی دینایه دیدوم..

منظورم از زندان بیمارستانِ فلان بود. همون‌جا که عمل شدم.

- بابا  سال می‌گمت زن‌ها همه اومده بودن...یکی لیپوتوز کرده بود ...را...اون یکی ساکشن نموده بود ...را...سینه‌ی ...و ...یه وضعی...همه همسن من و بزرگ‌تر و خیلی بزرگ‌تر بعد بیس و چن ساله بودن انگار...زندگی می‌کنن...می حالا می‌خوام چه کنم من؟ قوز دماغ رو می‌تراشم..یه تزریق ژل تو لب...شاید کارای دیگه هم کردم....سال زن نیستم اگه نشدم پنجاه و هشت...یعنی باید بلندم کنی...از پله‌های روبروی خونه بیای بالا...این خط این نشون

- بشو پنجاه و هشت با رژیم و ورزش...نه این مسخره بازیا...لیپوتوز چیه؟ می‌بافی ها...ساکشن هم جدا نداریم..
- مسخره بازی چیه...مرلین مونرو کی بود چونه و دماغ و دهنش رو عمل کرد که شد مونرو..تازه یالا مدارکش رو پیدا کردن
- می‌خوای بشی مونرو؟

- ها چرا نشم...می بده؟!...
صدام رو عین دوبله‌رای قبل انقلاب تو دماغی می‌کنم:

- بعضیا داغش رو دوس دارن...خارش هفت ساله..

- خارشِ...

- ادامه نده چون می‌دونم خیلی بی‌ادبی...ولی می‌کنم..

- چی رو

- سال یه جور حرف نزن که یعنی خیلی لات و حاضر جوابی می‌تونم قشنگ چیزی رو که لازمه بت بگم..هم محرمه و هم من توبه کردم

- آها...خوبه خوندم زنه مرده نگفتم زنده شده که این‌قدر انرژی گرفتی

- چند وقته بش فکر می‌کنم...فعلا زوده..ولی می‌خوام برم تو خط زیبایی بیرون و درون

- زیبایی بیرونت برای منه منم تاییدت می‌کنم و ..

می‌خندم بلند..

-زیبایی درونم برا خداس

- یا من یا عمل زیبایی

- یا مرگ یا خمینی

- به سیاست کاری نداشته باشا

- من کاریش ندارم اون کاریم داره

رو به آینه قدی خودم رو پننجاه و هشت کیلو و قلمی با دماغ بی‌قوز تصور می‌کنم...یکی هم داد می‌زنه تو سرم که چی؟! که چی؟

- هیچی ای نفس پاک و وجدان متعالی انسان..ای وجود دور از ظواهر و پشت پاز زن به دنیا.....سر لج سال فقط...کرمت بخوابه...گلوتو پاره نکن حالا.

مامانش

نانا  ازم  می‌پرسه:

ماما آدم ریاضی‌اش ضعیف باشه چی می‌شه؟

- مامانت.
با چشمای گرد ذوق می‌کنه. مجوز گرفته مثل من بشه یعنی. چشم امیدم به او که دبستانی بود، بود. بن که ریاضی‌اش مثل سال نشد.

ژن خرفتی قویه ظاهرا.

خیلی از اون‌چه فکر می‌کردم کَلفت‌تر.

اُبایک...اُبایک...اَولدش اُبایک

چند سال پیش در چنین روزی نانا اومد تو زندگیم.

از اون به بعد زندگیم بهتر قشنگتر شد.

بن می‌گه بالاخره چیزی پیدا کردن بش بخندن. معلم فارسی در جواب سئوال یکی از بچه‌ها سرش رو یه وری گرفته و خیلی خیلی لاتی پرسیده: چی؟!!

امسال ناراضیه چون مدرسه‌ی بهتری بردمش.

به نظرش کلا این مدرسه خوب و بهتر و بچه مثبتانه‌ و به درد نخوره از اساس.

امروز گفت: بالاخره تونستم تحملش کنم.

به سال می‌گم پیشنهاد دخترش برای نامه نوشتن چیه.

می‌گه تشکر هم داره. فکر کن نداشتیم.
خوب بله.
شما باید تشکرات ویژه بکنی از خدا.

جنس اصل برزیلی. مارکش روشه.

تو کتاب کار فارسی نانا ازش خواستن نامه برای خدا بنویسه. نق می‌زنه که این لوس بازیا یعنی چی و برم تو آسمون پستش کنم حالا؟ و اصلا چی بنویسم؟ صداش رو لوس می‌کنه و اطواری و می‌گه:

خدای مهربان ممنون که به ما کون دادی. منظورش اینه که برای ما کون آفریدی.

دهنش رو می‌گیرم و می‌میرم از خنده.

نباید این‌طوری حرف بزنه به‌خدا.

ولی می‌زنه.

بش می‌گم بنویس ممنون که به ما سلامتی و خانواده و چیزهای قشنگ دادی.

هنوز دهنش کجه و با نق می‌گه نه یه نامه‌ی کوتاه می‌نویسم فقط.
- بنویس.
-سلام. خدایا ممنون که به ما همه چی دادی. خدانگهدار.

از خدا می‌خواد نگهدار خودش باشه لابد.

الانم داره به خانم حمیدی معلم سوم فحش می‌ده که سرکلاس مجبورشون می‌کنه صلوات رو به عربی و فارسی و انگلیسی بفرستن...و هی باید بگن طیب طیب الله احسنت باریکلا.. و اونا خیلی خسته می‌شن سرپا.
قاتیه بچه.



اما گناه داره

امروز خانم نانا ازشون پرسیده تا حالا از پدر مادرتون کتک خوردید؟ دستاتون رو ببرید بالا. چرا این سئوال رو کرده مهم نیست...مرض غیرقابل تفسیر بعضی معلم‌ها دیگه؛  به هرحال اونایی که کتک خورده بودن دست بلند کردن و البته و صد البته نانا جزئشون بوده.

وقتی گفت منم دست بلند کردم نگا کرد تو چشمام. نگران قضاوتم بود.

- خوب بعد؟

- ناراحت نشدی؟

- نه...یه ذره ناراحت شدم که کتک خوردی ازم...اما احتمالا حقت بوده..پس ناراحت نیستم...اما از این‌که گفتی کتک خوردی نه نشدم..

- ماما!!

- خوب چی بگم الان؟

هیجان‌زده می‌گه که مبینا از همه بیشتر کتک خورده...خانم گفت اون هر چی بخوره کمشه..
-ماما سر کلاس خورش برنج می‌خوره..

- تپله؟

صورتش رو باد کرد...دستاش رو تا اون‌جایی که می‌تونست باز کرد: آره خیلی...از این‌قدری بیشتر...تغذیه‌ی بچه‌ها رو هم برمی‌داره می‌خوره..

- طفلی..

- چرا اون طفلی؟...بقیه گناه دارن که غذاشونو می‌خوره..

- لابد یه چیزی‌اش هست که این‌همه می‌خوره..

- ماما ؟

- بله

- چرا همه چاقی مبینا رو خیلی جدی می‌گیرن؟

- چطور؟

- سر صف به بعضیا می‌گن تو صبحونه نخوردی..تو نخوردی...چون بی‌حالن...تو کم خوردی و هر روز هر روز به مبینا که می‌رسن می‌گن اما تو خیلی خوردی داری می‌ترکی.....همیشه می‌گن مبینا خیلی غذا می‌خوره و در مورد این موضوع حرف می‌زنن

- نمی‌دونم..شاید چون مثلشون نیست

- چون مثلشون نیست؟

-آره

- یه مبینا هست که خیلی لاغره..برعکس مبینا چاقه...کسی به اون کاری نداره..خیلی خیلی لاغره ماما..

- نمی‌دونم..شاید چون چاقه بیشتر به چشم میاد...بزرگه چون.

- خنده‌داره هم هست ماما..

-.

- اما گناه داره..

- آره گناه داره.


نانا که میاد ازش می‌خوام جورابش رو بشوره. دستش نمی‌رسه به طناب بش گفتم بین دو میله‌‌ای که درام آب روشون سواره براش طناب می‌بندم. فعلا می‌شوره  می‌چینه رو این میله و هی فرداش جوراب تمیز پا می‌کنه..یادش می‌ره شسته شده رو برداره.
یا براش مهم نیست یا چی.

به‌هرحال امروز دیدم‌شون..یاد خودم افتادم که می‌پریدم تو هوا دستم به طناب برسه.

چون لاغر بودم اسمم رو مادرم گذاشته بود پینوکیوی چوبی.

می‌گفت پینوکیو لاغره اما زرنگه..جوراباش رو هر روز می‌شوره اُ می‌پره تو هوا دستش به طناب برسه.

الان دارم فکر می‌کنم اوردن طناب پایین یا بستن یه طناب کوچولو برای جورابام یعنی این‌قدر سخت بود یا به اندازه‎ی اسم گذاشتن رو بچه و تحقیرش کردن بامزه و نمک نبوده؟
هر وقت پینوکیو رو می‌ذاشتن استرس می‌اومد سراغم. الان مامانم بم می‌خنده..الان بچه‌ها رو به جونم می‌ندازه..
امسال ماه رمضان شیراز روی یه چرخ و فلک..دم غروب اون وقتی که شجریان می‌خونه این دهان بستی و من دهانم باز بود..باز باز...از جیغ و خوشی با نانا...که حالا اگرم خیلی از ته دل نبود به خاطر درد و خون...یه هو چشمم افتاد به پینوکیوی روی دیوار شهر بازی...دلم یه هو گرفت..هی از خودم پرسیدم چته...چته...بعد دقیق شدم...آها..زمانی مرگم بود این نقاشی..هر وقت جایی رد می‌شدیم از نگاه گوشه چشم و تمسخرآمیز مادرم درد می‌کشیدم..

پس این بود.

هیچ وقت خیلی بش دقت نکرده بودم. بعدش داشتم پشمک می‌خوردم با نانا..دست کشیدم به نقاشی..باش آشتی کرده بودم دیگه..حالا که می‌بینم مادرم برای نوه‌ی خیلی لاغرتر از اون موقع من می‌میره نمی‌دونم چه فکر کنم با خودم..به تموم سال‌های سه تا ده یازده سالگی‌ام فکر می‌کنم و استرس مسخره شدن..

امروز نانا گفت ماما با لاغر جمله بسازیم:

گفتم بنویس مادرم در بچگی به لاغری پینوکیو بود...
نانا خندید.

باورش نمی‌شه مامان پروار الانش که البته از شدت پرواریش خیلی کاسته شده بعد از عمل زمانی به لاغری پینوکیو بوده..
نوشت: مادرم لاغر نیست.

دور اسم مادر قلب‌های کوچولوی قرمز کشید.

خوشحال بودم براش که می‌تونست در مورد مادرش هر طور دلش می‌خواد حرف بزنه و چیزی برای پنهان کردن نداره.
نه الان و نه بعدا که هم‌سن الان من شد.


دلیلش اینه.

أخاف اشتکیلک و اعذب دلیلک.

اخاف من اشوفک...بعد ما اعوفک

شریفه رفته بود مشهد.

همین دیروز برگشت.

بم زنگ زده بود و شماره‌ی قبلیم رو چون دیگه ندارم نتونسته بود بام حرف بزنه. زنگ زده بود به مینا سراغم رو بگیره. مینا تو شلوغیای اول مهر و دخترش  اینا رو لابد فراموش کرده بود بم بگه. از تو حرم زنگ زده بود.
شریفه/عبیر، خیاطی که بام دوسته و می‌تونم ساعت‌ها باهاش تلفنی حرف بزنم، با خواهرام هم دوست شده.
اولین‌بارش بود مشهد می‌رفت.  راستش رو بخواید تا حالا آدمی به خوبی و خوش‌قلبی شریفه ندیدم. یه چیزی هست که نزدیکمون می‌کنه به هم. طوری که بتونم باش مثل خواهری که سال‌هاست، به اندازه‌ی سال‌های عمرم می‎شناسمش، حرف بزنم.
می‌گفت از حرم بم زنگ زده بود.
- شهرزاد یه زنی رو دیدم..تسبیح به دست...بگو اصلا خودتی...حتی رفتم جلو بش گفتم شهرزاد...خود خودت بودی...پیش باب‌المراد...به مادربزرگم زنگ زدم و بش گفتم شهرزاد رو دیدم بی‌بی....گفت لابد روحش رفته زیارت...زیارت که به جسم نیست..به روحه..به قلبه..

دوست دارم اینا رو باور کنم..اما حسشون می‌کنم بیشتر تا باور.

بش نمی‌گم که پریروز و قبلش چقدر گریه کرده بودم یواشکی بین خودم و خودم برای مشهد..برای کربلا..برای هر جایی که وقتی اسمش بیاد هر جا باشم و با هر کی باشم و هر حالتی داشته باشم، اشکم پایین میاد. گرچه نشون ندم  و نگم.

مادربزرگ  مهتاب نود و خرده‌ای سالشه. بش گفته:

یوما الله ایشوف الگلب مو الجسم.
بعدش فکر کردم خدایا یعنی چشمت به قلب من افتاده واقعا؟!
چقدر دوست دارم بعضی چیزها رو باور کنم و به یقین برسم در موردشون.

احمد مطر  شاعری عراقی هست.

شعری داره به اسم الاختیار.

انتخاب.

 



قلبی‌ترین شعری که در این مورد خوندم.

مهم نیست کی باشم و چی...اما اگه بم بگن انتخاب کن خواننده‌ای ثروتمند برای یزید باشم یا نمازگزاری گرسنه پشت سر حسین.. گرسنه پشت سر حسین نماز خواهم خواند

مهم نیست پشت سرم چی رو جا بذارم

همی غیر از این ندارم که با مرگ در برابر زندگی سبقت بگیرم

فقط برای این‌که یکی از کشته شده‌گان کربلا باشم


اولش هم چیزهایی بود که حس و حال ترجمه‌اش نبود.

إن لم یـکن بین الحــسین وبـیـنـنـــا نـسبٌ فـیـکـفـیـنا الـرثاء له نــسب

یکی از بهترین قصایدی که در مدح امام حسین خوندم قصیده‌ای از نزار قبانی هست...از نزار توقع شعر در مدح زنان و شهوت و زیبایی و شراب می‌ره...شاید تو ایران شاعر عشق و زن شناخته شده باشه...کسی از اشعار حماسی حسینی و ارادتش به پیامبر و فرزندانش اطلاعی نداشته باشه...تو کشورای عربی هم که این موضوع به عمد مسکوت گذاشته می‎شه.
با این وجود کم‌تر شعری مدرن در مدح امام حسین و علاقه‌ی علاقمندان به امام حسین به  زیبایی شعر زیر خوندم.


برای ترجمه‌ی کل قصیده انرژی ندارم اما...یه بیتش رو بیشتر دوست دارم:

إن لم یـکن بین الحــسین و بـیـنـنـــا: اگر هم بین ما و حسین نسب و پیوندی وجود نداشته باشه( که هست)
نـسبٌ فـیـکـفـیـنا الـرثاء له نــسب: همین که برایش عزاداری کنیم بهترین دلیل قُرب او به ماست( انسان برای نزدیکان و عزیزانش عزاداری می‌کنه)


سأل المخـالف حین انـهکـه العـجب
هل للحـسین مع الروافـض من نسب
******
لا یـنـقضی ذکـر الحسین بثـغرهم
وعلى امتداد الدهـر یُْوقِـدُ کاللَّـهب
******
وکـأنَّ لا أکَــلَ الزمـــانُ على دمٍ
کدم الحـسین بـکـربلاء ولا شــرب
******
أوَلَمْ یَـحِنْ کـفُّ البـکاء فــما عسى
یُـبدی ویُـجدی والحسین قد احــتسب
******
فأجـبـتـه ما للـحـسین وما لـــکم
یا رائــدی نــدوات آلـیـة الطـرب
******
إن لم یـکن بین الحــسین وبـیـنـنـــا
نـسبٌ فـیـکـفـیـنا الـرثاء له نــسب
******
والحـر لا یـنـسى الجـمــــیل وردِّه
ولَـإنْ نـسى فـلـقــد أسـاء إلى الأدب
******
یالائـمی حـب الحـسین أجــــــنـنا
واجــتاح أودیــة الضـــمائر واشرأبّْ
******
فلـقد تـشـرَّب فی النــخاع ولم یــزل
سـریانه حتى تســـلَّـط فی الـرُکــب
******
من مـثـله أحــیى الکـرامة حـیــنـما
مـاتت على أیــدی جــبابـرة الـعـرب
******
وأفـاق دنـیـاً طـأطـأت لـولاتــــها
فــرقى لـذاک ونـال عــالیة الـرتــب
******
و غــدى الصـمـود بإثـره مـتـحفزاً
والـذل عن وهـج الحیـاة قد احتـجـب
******
أما الـبـکاء فــذاک مــصـدر عـزنا
وبه نـواسـیـهـم لیـوم الـمنـقـلـب
******
نـبـکی على الــرأس المـــرتـل آیـة
والــرمح مـنـبـره وذاک هو العـجـب
******
نـبـکی على الثـغـر المـکـسـر ســنه
نـبکی على الجـسـد السـلیب الـمُنتهـب
******
نـبـکی على خـدر الفــواطـم حــسرة
وعـلى الـشـبـیـبة قـطـعـوا إربـاً إرب
******
دع عنـک ذکــر الخـالـدیـن وغـبـطهم
کی لا تــکون لـنـار بـارئـهـم حــطب
********
السلام على الحسین وعلى علی بن الحسین
وعلى أولاد الحسین وعلى أصحاب الحسین






آقای دراز و خانم مو قشنگ

به بچه‌ها ناهار می‌دادم. به نوبت قاشق در دهن. بن. نانا. نانا.بن.

بن گفت ماما اگه بچه‌ها بدونن تا الان قاشق می‌ذاری دهنم بم سلام نمی‌کنن دیگه.

- نکنن..هر وقت مثل بچه‌ها خوش‌غذا شدی قاشق نمی‌ذارم دهنت..
- مامان نهمم ها..اول دبیرستان

- تا وقتی تو خونه‌ی منی وظیفه‌ی غذا دادن بت با منه...وقتی رفتی از خونه‌ام هر چی و هر جوور خواستی خودت بخور

نانا دهنش رو باز کرد.

گفتم سبزی.

نق زدند.

محل ندادم. نعنا و ریحون گذاشتم دهنشون...تره و تربچه.

ادای استفراغ دراوردن.

ادای زدن با دست.

خندیدند.

دهنشون مثل دهن ایزمای فیلم کوسکو پر از سبزی بود..گفتم ببندن دهناشون رو.

- خوبه ریحون..برای رشد موی سینه و زیربغل خوبه.

بن خندید.

نانا دهنش رو باز کرد که یعنی ای وای..اگه راست باشه اون چی‌کار کنه.

بن گفت: دهنت رو ببند...اَه!..حالم بد شد.

نانا دهنش رو بیشتر باز کرد.

واقعا حال به هم زن بود.

- ببند دهنت رو نانا..

روی کوکوها برای نانا با کچاپ دماغ و دهن کشیده بودم..
لیس زد کچاپ رو. در واقع کچاپ رو می‌خورد نه کوکو رو.

بن دهنش رو باز کرد. قاشق عدسی رو گذاشتم دهنش...تسلیم بود. می‌دونست بحث بام بی‌فایده‌اس..
فکر کردم به سال بگم وقتی سبزی می‌گیره گشنیز و جعفری هم بگه بذارن تو سبزی.. تمیز کنم بذارم تو سبزی خوردن. خوشم میاد من. اینا هم براشون خوبه.

- بدم میاد رو کوکو شکل می‌کشید...لوس‌بازی...بعدشم خانم نانا تفی‌اش می‌کنه...آدم دلش نمی‌خواد بخوره ...خودشم که نمی‌خوره..

- من می‌خورم‌شون نگران نباش...خودتم کلاس اول بودی روی اسنکات با کچاپ می‌نوشتم: آب... بن...نانا...صداکشی می‌کردی می‌خوندی و می‌خوردی..
- نانا رو می‌خوردم...هاها..
نانا  زود رو کوکو می‌نویسی بن..می‌خوردش و لج‌بازانه به بن نگاه می‌کنه.

چیزی نمی‌گه..نانا زبون قرمز کچاپی‌اش رو درمیاره....بن روش رو می‌کنه اون ور.
- ریحون بخورید..برای ...برای.

بن می‌خنده. قبلا به نانا می‌گفتم سیب قرمز برای صورتی شدن لپاش خوبه..ریحون سبز برای چی خوب بود؟

- برای سبز شدن چشمامون..

- نه دندونامون..
ادا درمیارم: هر هر..خوب باشه خندیدم..باور نکنید اما برای قد شما لازمه آقای بن و برای موهای شما خانم نانا...نخوری ته موهات که بش می‌نازی جلوی دوستات موخوره می‌زنه..تو هم ممکنه بیشتر قد نکشی و روی برادرام رو کم نکنی با قدت..

نانا زود باور می‌کنه..بن هم. اما به روی خودش نمیاره...دهنشون سبز می‌شه از سبزی.

باید ببینم قرص تقویتی می‌تونم گیر بیارم براشون..بزرگ شدن اینا و واقعا هم راست می‌گن خوردن شربت مکمل غذایی عذابه...بدمزه‌اس...قرص بزرگسال می‌تونم بشون بدم؟ انگار دکتر باشم اینا رو از خودم می‌پرسم.

به اینا فکر می‌کنم و تا جواب رو پیدا کنم  باید فعلا بگم به سال شربت بخره براشون...

روزی دوتا قاشق.

سیر می‌شن.

دوتا نارنگی پوست می‌کنم..

بعد اینا رو می‌خورید و می‌رم سطل‌های زباله و هر جایی...هرجایی که فکر می‌کنید ممکنه بندازید و من ندونم و نبینم رو می‌گردم و اگه نخورده باشید..تنبیه‌های خوبی در نظر گرفتم..
این رو می‌شنون و جلوی چشمم می‌خورنش...درسته و انتقام‌جو...برای تنبیهم می‌افتن دنبالم همه‌جا..اتاق به اتاق... و ملچ مولوچ می‌کنن.
تو اذیت کردنم اتفاق نظر دارن تو هر چی اگه اختلاف داشته باشن.


تیزی الماس


آخرین‌باری که دیدش رانش کبود شده بود. کاش خودش آن را کبود کرده بود.
این جای پایت چی شده؟

به در خوردم.

همیشه وقتی دروغ می‌گوید می‌فهمد. یا فکر می‌کند می‌فهمد. این‌که فکر می‌کند می‌داند ممکن است خطرناک باشد. زمانی یکی از استادهای سابقش به او گفته بود ذهنی به تیزی الماس دارد. در آن زمان خیلی از این حرف خوشش آمد. و حالا به طبیعت الماس فکر می‌کند. الماس‌ها با وجود تیز بودن و درخشان بودن و استفاده‌ای که برای بریدن شیشه دارند، فقط با بازتاب نوری که به آن‌ها می‌تابد می‌درخشند.
در تاریکی بی‌فایده‌اند.

آدمکش کور- صفحه‌ی 355