فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

چرا

به کنار پنجره می‌رود و بیرون را تماشا می‌کند. قندیل‌های یخ که از شیروانی رنگ گرفته‌اند شبیه نیش‌های قهوه‌ای رنگند. به نام زن فکر می‌کند، پیرامونش یک رایحه‌ی الکتریکی است- یک وز وز جنسی مانند صدای نئون آبی. حالا کجاست؟ با تاکسی نخواهد آمد، نه تا این‌جا، باهوش‌تر از آن است که این کار را بکند.

...

اول یک‌ پا چون یک مخمل بسیار مرغوب و بعد یک پوتین پاشنه‌بلند از اتوبوس بیرون می‌آید: 
چیزِپادراز.

اگر مردی چنان حرفی راجع به او بزند، حرامزاده را کتک خواهد زد، پس چرا خودش این‌طور به او فکر می‌کند؟


آدمکش کور- صفحه‌‌ی 354

قهوه‌ی پدرم

قهوه‌ی عربی دم شده با هل و گلاب می‌خورم...تو دله   دمش اوردم نه تو قهوه‌جوش. بوش کل خونه رو برداشت...بچه‌ها گفتن بوی خونه‌ی أدو تو عید فطر...بوی قهوه‌های سردردبیار بیرون رو نمی‌ده که اکثر حالت تهوع بم می‌ده..بویی امنیت‌آور و گیاهیه...بوی شیکی و چس‌کلاسی و روشنفکرنمایی نمی‌ده...بوی صحرا و رهاییه..بوی ِ صدایِ خوردن نوک دَله به لبه‌ی فنجان..

این رو می‌شنوم..کمی هم شبیه حال و روز الانمه...

جای my father's treeمی‌ذارم my father's coffee

احساس نیاز نمی‌کرد به خودش افتخار کنه.

دلم می‌خواست به خودش بنازه..خودش رو دوس داشته باشه...البته دوس داره....نگران شدم یه وقت قدر خودش رو نیاره پایین.
همه چی براش انگار حل شده و عادیه..
می‌دونس با بقیه فرق می‌کنه اما احساس نیاز نمی‌کرد این رو به بقیه بگه یا نشون بده..
به خودم گفتم همین خوبه اتفاقا...

راضی شدم بعدش.

آشقال

نانا رو بردن اردو.  سه ستاره گرفته بابت گزارشش از اردو.

اردو در پارکی که خیلی هم پارک نیست برگزار شده نزدیک مدرسه. با چمنی نیمه خشک و اسباب‌بازی زنگ زده و بنابر گزارش ناناپرس:
- بوی زباله و آشقال از جوق می‌آمد.
گربه‌ها لای آشقال‌ها بازی می‌کردند.

با وجود قاف‌های اشتباهی و بی‌جهت  نانا سه ستاره برده. از صدای پرندگان هم گفته و بوق ماشین‌ها. و ابرها و آسمان..
و اشک من جوشید.
امروز مدرسه نرفتند. خاک بود این‌جا.
خانم دیروز گفته: ببینید چقدر دقت کرده.

خوشحال نبود نانا. حتی حس نمی‌کرد چرا باید مورد تشویق قرار می‌گرفت. دلم می‌خواست حس کنه کارش خیلی خوب  بوده..گفتم همه دقت اون رو ندارن و فلان..

انگار خیلی عادی باشه عدسی‌اش رو می‌خورد و شونه بالا انداخت: می‌دونم.


سال برگشت طرفم. کتاب به دست. من هم کتاب داشتم. دیدن این‌که هر دومون با کتاب اومدیم توی تخت و با هم حرفی نزدیم تا حالا، خنده‌ام انداخ. چه آدم‌ها شبیه هم می‌شن.
ضعیف شبیه قوی می‌شه یا عاشق شبیه معشوق یا آن‌که دنبال نکته‌های مثبت باشه فقط؟  فارغ از این‌که به چه و چرا تعبیر بشه. آدمِ کم‌گره و کم‌عقده ابایی نداره از این‌که شباهت خوبش رو به دیگری نشون بده.
لبخند اومد روی لبم. همان موقع نگاه سال افتاد بم:
- الکی لبخند زدی آره؟

- نه...کجا رسیدی؟
جواب این سئوالم رو نمی‌ده. عوضش می‌گه شهرزاد این پارگراف رو دیدی؟ معنی‌اش چیه به نظرت؟ متوجه شدی چی می‌خواد بگه؟

پاراگراف رو نشونم داد. وقتی خوندمش یادم افتاد برای خودم هم مبهم بود.
سعی کردم برداشت خودم رو توضیح بدم. باز گنگ و مبهم موند.

سال گفت:
به نظرم مجبور بوده مبهم و گنگ ترجمه کنه این‌جاش رو. احتمالا حتی متن رو عوض کرده.
دقت می‌کنم. کلمه‌ی نزدیکی توش هست. به ذهنم خودم نرسیده بود. خوشحال می‌شم کسی در این‌حد حتی، بام هم‌فکر بشه و روشنم کنه. می‌گم فکر کنم درست بگی.
بعد برمی‌گرده می‌گه این کتاب رو کاملا واضحه زن نوشته. می‌خنده.

چون با دید و نگاه مردونه داره به رابطه نگاه می‌کنه. اون‌قدر که من حس رنج زن رو می‌تونم درک کنم اون نمی‌تونه. اما چون با انصاف و انسانه تحت‌تاثیر قرار می‌گیره. برای زن ناراحت می‌شه  می‌گه نباید خودش رو "آویزون" کنه.
می‌گم دیدی چقدر عقل کل و تحلیل‌گر و منطقیه و پای قلبش که میاد وسط بی‌دفاع و احساساتیه.

- خوب چون خیلی زنه...داره توجیه می‌کنه همه‌اش.
جایی از کتاب رو برام می‌خونه و می‌گه این‌جاش رو چقدر "یه زن" نوشته.

- استر کتاب می‌خواند و مصمم بود امروز به هیچ وجه تماس نگیرد.

استر زنگ زد. هوگو جواب نداد.

می‌خنده.
نمی‌خندم..می‌گم نمی‌دونم زنانه‌اس یا نه اما بی‌ثباتی تو احساسات و تصمیم‌گیری حاصل عدم باوره. عدم باور خود و عدم رسیدن به قطیعت در مورد بی‌ارزشی و ناشایستگی طرف مقابل...این قضیه هم خیلی درد و رنج‌افزاست برای آدم... دست و پا زدنه..مگر این‌که خدا و خلقش از جمله خود طرف مقابل با رو کردن آن‌چه از رذالت در چنته داره لطفی کنن و نجاتش بدن از اون جهنم حقارت.
می‌گه ولی بانمکه.

برای آدمی که بی‌طرفه و از بیرون نگاه می‌کنه و متوجه درد ماجرا نیست ممکنه باشه..احتمالا برای طرف مورد عشق هم. شاید هم آزاردهنده و مزاحمت‌آفرین باشه.
- ببین نوشته..

کتاب رو می‌گیرم و می‌خونم. متوجه می‌شم به چی می‌گه بانمک. به عدم ثبات و تناقض در تصمیم و عمل. نمی‌دونم اسم تناقض رو می‌شه روش گذاشت یا تضاد. یا اصلا هر کدوم اینا چقدر اسم با مسماییه برای اون حالت. اسم یا صفت؟

اوووف. ذهنم خسته می‌شه.

- آره بامزه‌اس. شبیه صحنه‌های فیلماییه که شخصیت می‌گه از  الان رژیم می‌گیرم و صحنه‌ی بعدی با ظرف بزرگی از بستنی روی زانو رو به تلویزیون می‌بینیمش که با عدم لذت و همراه احساس گناه و افسردگی مشغول خوردن سطل بزرگی از بستنیه.

- آره خوب اوردیش...
دست می‌بره که گوشم رو بکشه..نمی‌ذارم.

- تحلیلات من رو کشته..

- برای دیگران خوبه..پای خودم که می‌‎رسه..

- با این استر که انشالا همذات پنداری نکردی که

- نه. فهمیدمش فقط...

- خوبه..پیشرفت خوبیه...یادته قبلا چند روز برای یه کتاب دپرس بودی و چقدر گریه می‌کردی پای فلان صفحه یا فلان صحنه..

- قبلا قبلا بود..فعلا فعلنه.

- شریعتی در هنگام ِ..

- هنگام چی سال؟...شریعتی هنگام چی...هنگام بودن با تو در تخت؟

می‌خنده.

- نه شریعتی خوب نیست...آلیس مونرو هنگامِ..

- آلیس مونرو کیه..من مرلین مونرو می‌شناسم

- نوبل برده

- ادبیات؟

- نوبل مال ادبیاته دیگه

- آها..یادم رفت..

- یادته ر چقدر قاتی می‌کرد وقتی کسی می‌گفت فلان کتاب نوبل برده و نمی‌گفت فلان نویسنده...

یادم بود.

-  آره...شلوغش می‌کرد کلی.

ببین تو آخرین خبر چی نوشتن.

می‌خونمش.

در مورد آلیس مونرو هست که ازش چیزی نخوندم و مجموعه داستانی که داده...و مطلب ظاهرا گفته این کتاب نوبل برده.

یادم افتاد ر در اعتراض به حرف الف. ب که فروشنده‌ی کتاب بود و این حرف رو زده بود گفته بود مردم ایران سال به سال احمق‌تر می‌شند. به نظرم حرص الکی خورده بود. اونقدارم اهمیت نداشت که  ر نشون داده بود...شاید برای یه کتاب‎فروش و خواننده‌ی حرفه‌ای مهم باشه البته..یا برای کسی که مطلبی ادبی خبری می‌ذاره جایی و فلان...
همون موقع علیه ر و اعتراضش درونی جبهه گرفته بودم و اعتبار و دانایی الف. ب تو نظرم ساقط شده بود.
نه اونقدار که ر می‌گفت مهم بود و خطایی نابخشودنی و  الف. ب -با تمام ادعاهاش و خودتحویل‌گیری‌اش- نشون داده بود صلاحیت فروشندگی کتاب رو نداره. اگه الف. ب آدمی معمولی بود با شغلی غیر از این می‌شد این کم‌اطلاعی‌اش رو در این مورد خاص بخشید...ولی این مثل اینه که یه آشپز روی دوتا پودر سفید با همون نرمی و رنگ  ضخامت و حجم و جنس ننویسه شکر و نمک و بعد جابه‌جا بریزه تو غذا و بگه فقط حواسش نبوده.

تو کارت اینه و باید دقت کنی. اگه نانا -و حتی سال، مسئله سن نیست، تخصصه- بیاد تو آشپزخونه و این اشتباه رو بکنه قابل اغماضه کارش...اما توی آشپز، این توقع ازت نمی‌ره و این از ابتدایی‌ترین اصول آشپزیه که موظفی رعایت کنی.

دونستن این‌که نمک نمکه و شکر شکر حداقل توقعیه که مشتری و در این‌جا خریدار کتاب ازت می‌تونه داشته باشه..اگه حس می‌کنی ممکنه دچار اشتباه بشی روش بنویس.

الف. ب احساس نیاز نمی‌کرد بنویسه چون با خودگوزپنداری مفرط دستش از خودش و سواد نداشته‌اش پر بود و پزش رو به عالم و آدم می‌داد و هی اون‌چه به ما تحویل می‌داد الکی شور بود..یا الکی شیرین.
از طرفی ر با ای‌کیوی رشدنیافته و آیکیوی بالاش در رنجی همیشگیه. برای آدم‌ها توضیح می‌ده چرا یه اثر مفیده اما نمی‌دونه این رو باید برای کی توضیح بده.

برای جوانی که از حومه‌ی فقیر و کم‌فرهنگ و سواد شهر اومده و به عمرش مجله‌ی خانواده دستش نگرفته و مطالعات روانشناسی‌اش رو از عکس‌نوشته‌های زرد(عکس‌نوشته‌ی خوب و مفید هم داریم) تلگرام می‌گیره و از روی هموناست که به فکرش رسیده برداره خودش رو نجات بده و برای این هم قدم اول به نظرش پولدار شدن اومده و البته چون جوانه و کم‌اطلاع به ذهنش نمی‌رسه پولداری به میزان پول پدر و پدربزرگ و پرورش این پول ربطی داره نه چرت و پرتای من اولش جوراب می‌فروختم و حالا بیزنس من هستم..و این واقعیت البته چیزی از لزوم تلاش برای زنده موندن و امیدواری کم نمی‌کنه...
خوب ر برای این آدم بدون این‌که به صندل پاره‌اش نگاه کنه و دستای زمخت و صورت گیج و نگاه گنگ و خستگی پر از بلاهتش،  توضیح می‌ده چرا باید جای کتاب چگونه پولدار شویم کتاب تو همانی که می‌اندیشی رو ببره..
ر همچین آدمیه. آدمی باهوش و شلوغ‌کن..همیشه یک جای وجودش تو سطحه و مثل سال خیلی به عمق نمی‌رسه..این‌طور آدم‌ها ذاتا شریفند و ظاهرا شبیه کارکترای فیلم‌های بانمک جدی و باوجدان.
در زندگی واقعی فرسایش‌دهنده و اذیت‌کن هستند چون فقط یک یا چند روی محدود زندگی رو می‌بینن و هر چقدر سعی کنی متوجه روهای دیگه‌ی زندگی بکنی‌اشون..سکوت می‌کنن و با ناباوری بت نگاه می‌کنن از اون جهت که ایمان و اعتقاد دارن به روی‌هایی که "قدرت" دیدنشون رو دارن.  در واقع قدرت محدود دیدنشون رو دارن.

برای همین باز می‌رن که دعوا کنن...عصبانی بشن..اعتراض کنن و اصلا سیاست به کار نگیرن..شاید صفای باطنی و بی‌شیله پیله بودنشون هست که راه‌گشا باشه براشون...وگرنه از لحاظ تکنیکی غالبا تو روابط افرادی شکست‌خورده‌ان.
در مورد آلیس مونرو خوندم.
به سال نگاه کردم و لبخند روی لبش هنگام خوندن کتاب.

چقدر آدم‌ها با وجود این‌که شبیه هم می‌شن به مرور  دور می‌مونن از هم همچنان.
اعتراضی نداشتم به این موضوع، فقط می‌دیدمش.




آقا محمودی


از وقتی نانا و بن کوچیک‌تر بودن می‌بردمشون پیش عکاسی پیر توی بازار کوچولوی این‌جا. اون روزا فتوشاپ و روتوش بلد نبود خوشبختانه و دست نمی‌برد تو عکس. فوری می‌گرفت و می‌داد برای دفترچه و فلان ببریمش. بار اول بن پنجم بود و نانا دو سه ساله بود که موهای بن رو فشن درست کردم و موهای نانا رو دو طرف گوشش بستم و رفتیم....خودشون بودن تو عکسا...

سال‌های بعد نهضت روتوش کم‌کم شروع شد..و پا گرفت

دماغ بن قلمی شد..پوستش روشن‌تر..پیرمرد سعی خودش رو می‌کرد فتوشاپ یاد بگیره و کمی گرفت..روتوش هم..نانا پوستش صاف‌تر شد..لپاش صورتی و دماغش قلمی..شبیه عمل‌شده‌ها...
امشب بش گفتم آقا محمودی کار نکن رو عکس بچه‌ها ..بذارشون خودشون باشن..
گفت مشتریا می‌خوان خانم فلانی...گفتم باشه می‌دونم..من نمی‌خوام

لابد فکرکرد کیفیت کارش میاد پایین یا چی که بالاخره یه دست کوچیکی هم برد تو عکسا...صورت بن رو که صاف کرد تازه دماغش بزرگ‌تر از واقع به نظر رسید و نانا خودش بود یه ذره بینی‌اش باریک‌تر بود...

عکسا رو گرفتم..بن بی‌خیال گفت خوبه..نانا قهر بود که زشت شدم...

گفتم قشنگی و فلان قبول نکرد...مشت که نشون دادم و ادای زدن تو سر گفت خوب شده..

به قول بن تو یه ثانیه هدایتش کردی ماما.
به آقا محمودی گفتم یه روز با شوهرم و بچه‌هام میایم پیشت عکس می‎گیریم.

خوشحال شد.

ولی بعدش پشیمون شدم. چرا الکی حرف زدم...فکر کن چقدر بگرده تو صورتامون...پیرمردانه  و آماتور.

راستش فقط پیری‌اش باعث می‌شه دوستش داشته باشم.
وگرنه عکاسای به روز و بهتر زیاد هست..این یکی یه جورایی شبیه آدمای فیلمای اروپایی زمان جنگه..

خرفت یا مغرور

بن می‌گه ماما اومدنی یه صحنه‌ی عجیب دیدم.

حدس زدم در مورد گربه‌هاس.

- چی دیدی؟

- بوسی بود...پیش یه گربه‌ی سیاه سفید راه می‌رفت که اقلا سه برابر بوسی بود...بعد تا پشت می‌کرد به بوسی، بوسی با روداری روش می‌پرید..و وقتی برمی‌گشت با عصبانیت به بوسی نگاه می‌کرد بوسی خودش رو مظلوم نشون می‌داد و دس و پاش رو باز می‌کرد یعنی که تسلیمه..بعد باز تا گربه سیاه سفیده راه می‌افتاد این روش می‌پرید...یا مغروره بوسی خیلی...و نمی‌خواد ببینه کسی جز خودش شاخ شده تو قلمروش...یا خرفت.

فکر می‌کنم غرور بیخود و نسبت به کسی که ازت واقعا برتره و توانایی مقابله باهاش رو نداری واقعا خرفتیه.

بن از بیرون اومد. ناظم‌شون بش گفته باید موهاش رو شماره بیست بزنه و رفته بود سلمونی. تموم ظهر رو روی تخت بودیم..من زیر لحاف اون همون دور و برا. می‌خندیدیم با هم. هر وقت اذیتم می‌کرد. داد می‌زدم بلند که نانا بیاد و اون دوست نداشت نانا باشه. جمعای به قول خودش مامان پسری دوست داش. دو نفری. ازم می‌پرسید که کی بالاخره اون رو بزرگ  می‌پذیرم و  یکی دو سال فقط به‌ام فرصت و حق می‌ده کنترلش کنم و بعدش مستقل می‌شه..من با صداهای بی‌ادبی و انگشت و فلان جوابش رو می‌دادم و اون هر بار من رو می‌زد...آروم البته و من می‌خندیدم زیاد...
گفت که چند روز پیش عصبانی شده بودم..سر نون نیوردن خودش و سال..نه نون میارن نه می‌ذارن برم نون بگیرم...گفته بودم: ...یراشون از خودشون درازتره اُ نشستن تو خونه..می‌گفت مرده بوده از خنده تو مسیری که می‌رفته نون بگیره...کلمه‌ای که گفته بودم رو نگفت البته و یادم انداخت کدوم روز و کی بوده...

سرم رو کردم زیر پتو و خندیدم..بعد گفت یه دوستی داره که فامیلش جعفریه...بغل دسش می‌شینه...مادرش عربه.

گفت داشتن حرف می‌زدن با هم و بعد به این پی بردن که چقدر زندگیاشون شبیهِ همه.

جعفری یه خواهر رودار داره همسن نانا...که انگشت روش بلند نکرده الکی گریه می‌کنه ...بعد مادر جعفری هم طرفش قابلمه پرت کرده..این رو گفت و از گوشه چشم نگام کرد که تاثیر حرفش رو روم چک کنه...گفت مادرش فحشای ناموسی به پسرش می‌ده و پسرش باید نشون بده مودبه و اصلا متوجه نمی‌شه مادرش چی داره بش می‌گه..
- ماما حداقل من بات راحتم نه ماما؟
عکس‌العمل نشون ندادم.
خنده‌ام رو خوردم و بعد سرش رو گذاشت روی شکمم...
-ماما یادته چقدر چیز طرفم پرت می‌کنی؟

- نه.

- ماما؟!

- من چیزی طرفت پرت نکردم..

- مثل بی‌بی، مامانت، می‌زنی زیرش...

- نزدم

- جعفری دوس دختر داره اسمش روناکه..می‌گه ترکیِ اسمش...یعنی آهو

- زر زده...اون جیران می‌شه...کرده اسمش..

- بم گف بن تو حوصله‌ی ناز کردن نداری و زود عصبانی می‌شی و همه چی رو جدی می‌گیری به درد بودن با دخترا نمی‌خوری...به نظرت درست گفته؟

- چرت.

- تو مهربونی...زود عصبانی می‌شی مثل خودم که بد هم نیست...خالی می‌کنی خودت رو...روش کار کنی کم‌تر می‌شه...حوصله‌ی ناز کشیدن نداری اینم خوبه...یه کم بکشی خوبه ها...
- به نظرت دختر باحال   پیدا می‌شه

- حتما

- منظورم خوشکل نیستا

- می‌دونم

- مثلِ...
می‌خواد بگه مثل تو اما دوست نداره مغرور شم و باد کنم.

به روش نمیارم...

- می‌دونم مثلِ نانا...

- ...خدا نکنه...وحشی و لوس و ادایی و حسود

- این‌همه صفت بد داره خواهرت؟ اون که عاشقته که

- می‌دونم بابا...ولی آدم زورش میاد دوست دخترش عین خواهرش باشه

- خوب آره

- سیبیلم رو بزنم؟

- بزن

- ریشم رو؟

- کشتیم..دور شو ازم..با این موهای صورت چنگیزی حال به هم زن...بدم میاد..جوشت رفت تو چشمم الان..نچسب بم...چراب با بوی عرق تندی بم چسبیده و سرش و بازومه...

می‌خنده و ادای بوسیدنم رو درمیاره...

- ماما یادته وقتی بچه بودم تا می‌بوسیدمت پاک می‌کردی با دستت جاش رو من لج می‌کردم تفی‌تر می‌بوسیدمت؟

- آره کرمو بودی از اون موقع...بلوزی ...زیرپوشی..رکابی‌‍ای چیزی بپوش...مردم بس که چشمم به نیم‌رخ موهای زیر بغلت افتاد...

غش می‌کنه از خنده. با شورت پیشم نشسته...

- همیشه دوست داشتم جوش بزنم..الان زدم و دوست ندارم...اما از مودار شدن خوشم میاد...کاش مثل بابام بشم...

- اوووووغ

- ماما!

- باشه می‌شی مثل بابات که وقتی دستش رو بلند می‌کنه دوتا چشم درخشان می‌بینیم زیر بغلش و بعد یه‌هویی یه خفاش طرف‌مون با جیغ پرواز می‌کنه...غاره بس که سیاهه...تارییییییک...اون یکی‌اشم جغد داره

از حال رفته از خنده

- ماما همه‌ی مردای ایرانی این‌طوری‌ان.

- آره به این که می‌رسه ایرانی می‌شید..همه این‌طور نیستن..

- ماما تو بیس سالگی زن می‌گیرم...چارتا بچه می‌خوام...زود نوه‌دار می‌شید تو اُ بابا..

- باشه موفق باشی

- اسماشون: آدم- نوح- احمد - محمد

- اوهوم..قصص الانبیاست...همه‌اش هم پسر...دختر نمی‌خوای؟

- so ..so.. باشه خوبه..نباشه مهم نیست

- بی‌ادب...

- حسی ندارم نسبت به دختر دار شدن ماما...

- روزای تعطیل خراب نمی‌شی رو سرم ها...من و بابات می‌خوایم بریم سفری جایی...منم بچه نمی‌گیرم برای کسی..خودت و مادرشون بزرگشون می‌کنی...زن ریقو نگیر که دماغش رو بگیری جونش از کونش دربیاد ها...یه زن به درد بخور بگیر...بشینم باش حرف بزنم...حوصله‌ی قرتی بازی ندارم..بم نمی‌گه مامان..بم بگه عمه...یا مامانِ بن...

- ماما چرا با زنم دشمنی؟

می‌خندم.
- کی دشمنم؟

- هستی..

- طرف زنتی یعنی...یه عمر بشور..بساب..بچه بزرگ کن...بعد هنوز زنش نیومده می‌گه با زنم دشمنی...باشه بن..این جزای منه...تقصیر خودمه..تف تو روی شانسم که ازاولش تو لجن کونش رو گرفته بود طرف همه

- شریفی کجایی بیای ببینی بچه‌هات یه اینستاگرام واسه ننه‌اشون راه نمی‌دازن

این رو می‌گه و می‌خندم.

ویدیویی که با هم دیدیم رو می‌گه..
می‌گه دبیر عربی‌اشون مرد مرد جوانیه که با بن عربی فصیح حرف زدن..و خیلی تعجب کرده که بن عین یه مدرک دانگشاهی دار عربی رو تلفظ می‌کنه و فصیح و کتابی می‌تونه اصطلاحات امروزی و مدرن رو بگنجونه تو جملات...

بش گفته: لازم اشوف والدک لو والدتک.

اعلام آمادگی کردم جهت دیدار با ایشون.

مخالفت کرد.

هی می‌گن رسیدگی نمی‌کنه به اوضاع تحصیلی بچه‌ها. خودشون نمی‌ذارن بابا.


- می‌گم یه چیزی اختراع شده به نام لباس..چند هزار سالی هست...خوبه گاهی استفاده کنی...فوایدی داره..

چیزی نمی‌گم...کتاب تو دستم رو روی جاهای بی‌حجاب می‌گیرم. با حجاب شدم الان.

 می‌رم دشویی...کتاب رو روی زانوهام می‌ذارم..به سقف آبی نگاه می‌کنم..یه گوشه گچش سقوط کرده...شاید من زمانی در رو محکم کوبیده باشم؟ نمی‌دونم..سرامیکا آبی سفیدن..الان می‌گم قشنگن. زمانی فکر می‌کردم پیش‌پاافتاده و معمولی‎‌ان.

الانم معمولی‌ان اما معمولیا هم قشنگن.
عین یخ یا ابر یا آسمونن...برمی‌گردم کتاب رو بخونم..

صفحه‌ی صد و پونزه‌ام..

بغداد و برف؟!

چون قرن سیزده بوده یعنی؟..تا حالا نشنیدم یا ندیدم که بگن بغداد برف داشته...اونم چه برفی.

رسیده‌م به قاعده‌ی نهم اون‌جا که می‌گه صبر کردن به معنی موندن نیس و انتظار کشیدن..به معنی آینده‌نگر بودنه.

حرف قشنگیه اما حتما درست نیست. ..برمی‌گردم...یادم می‌ره دسام رو بشورم..کتاب رو می‌ذارم رو سرم عین قرآن شب قدر و دسام رو می‌شورم..با چی خشک کنم..لباس تنم نیس...با موهام..آسمون خاکیه....برف کجا بود بابا الیف شافاک..توهم زدی یا قرن سیزده برف بود و ..
می‌رم تو..باز چیزی در مورد لباس می‌شنوم..
کتاب می‌پوشوندم کمی...برمی‌گردم رو تخت..فیلم مزخرف رو خاموش می‌کنم که زر می‌زنه زیاد.

کتاب رو باز می‌کنم.

سال میاد: جذبت نکرده؟..
از کجا می‌دونی؟
- خوب پیش نرفتی توش...گوشه لباتم رو به پایینه ...

راست می‌گه جذبم نکرده.

همون بار اولم که دیدمش جذبم نکرده بود. نه فقط برای قلب زیر اسم نویسنده روی جلدش که یعنی معنای عشق اسم کتاب رو می‌رسونه و رنگ قرمزش و ..حسم می‌گفت حال نخواهم کرد باش..فعلا پریروز موقع دعوا با سال یه لکه چای رو برگای جلوش موند...

"ملت عشق" رو هم چای خور کردیم.


بردگی و اَمردی برایش بی‌فایده نبوده است؛ یاد گرفته چطور چاپلوسی کند، چطور توجیه کند و دروغ بگوید، چطور خودشیرینی کند...بعضی از بهترین کارها را کسانی انجام داده‌اند که راه برگشتی نداشته‌اند، کسانی که وقتی برایشان نمانده، کسانی که به راستی معنی کلمه‌ی بی‌چاره را می‌دانند.
آن‌ها خطر و فایده را کنار می‌گذارند، به فکر آینده نیستند، با زور سرنیزه مجبورند به زمان حال فکر کنند.

آدمکش کور- صفحه‌ی 327

صدای فیروز وقتی می‌خونه: الا ایدیک علا هل بیت..

کانک حبیبی انت و عینک...


چقدر قشنگه صداش این‌جای ترانه.

زعلی طول انا ویاک...

ناراحتی بین من و تو طولانی شده..

چقدر آدم باید عاشق باشه که بتونه همچین شعری بگه و با اون صدا بخونه.


می‌دزدیمش.

نانا می‌گوید ناظم‌شان گفته اگر دفتر دوست‌تان را دیدید چی‌کار می‌کنید؟...بعد گزینه داده: به دوستتون می‌دید؟ به معلم؟ ناظم یا مدیر؟...برش می‌دارید؟

نانا زیر لب گفته می‌دزدیمش.
ناظم خودش رو به نشنیدن زده- احتمالا- و باز پرسیده اگه گم شدید گریه می‌کنید؟..به غریبه‌ها می‌گید ؟یا آقای پلیس..؟

نانا گفته گریه می‌کنیم.

ناظم گفته نانا این جوابا چطور به ذهنت می‌رسه؟

نانا گفته چون آدم که گم بشه گریه‌اش می‌گیره تازه نمی‌گه" آقا" پلیسه...فقط دلش مامانش رو می‌خواد...با گریه می‌ریم سراغ پلیس اونم اگه پیداش کنیم..اما اگه پیش‌مون نبود چی؟ فقط گریه می‌کنیم...اون دفتر برداشتنه هم اسمش دزدیه دیگه.

ناظم گفته واقعا که.

یه نامه‌ی کوچولو به دفترش چسبوندن..ولی محترم دانش‌آموز فلان بهمانی بیاید مدرسه( توضیح بدید چرا بچه‌اتون آدم نیست لابد).

بن اوووووفی کشیده بود و گفت بود بعضی وقتا خیلی دلش می‌خواد نانا رو بزنه حیف که خوشکله و چشماش مهربونه.
فکر کرده بودم خودت مهربونی مامان..که اینا رو می‌بینی.


رسالت من این توی این دنیا اینه که نانا رو ببوسم. تا وقتی زنده‌ام.

رقص رقص

بعد سال شب بم گفت ر بش گفته چقدر حالش خوب شده..خیلی بهتره..چقدر داغون بوده و چقدر ناراحت بود ر و اصلا دلش نمی‌اومده این رو بگه.
حرف ر این بود: دو سه سالی هست این‌طور ندیده بودمش.
کتاب برداشته بودم.
یکی از کتابا رقص رقص موراکامی بود که نانا برداشته بود و چرخیده بود دور خودش..مثلا رقصیده بود..دامن سفیدش رفته بود بالا و چون هیچ وقت هم جوراب یا ساپورت پاش نیست بن خودش را حلق‌آویز کرده بود که کارای دخترت رو ببین...و من به نانا تذکرای الکیِ دل ِ بن به دست بیار داده بودم که وقتی می‌چرخی اون‌طوری نچرخ که دامنت بره بالا و نانا گفته بود اون اصلا از عمد یه‌طوری می‌چرخه که دامنش بره بالا.
من دس رو دهنش گذاشته بودم و با چشم و ابرو به بن حالی کرده بودم که بچه‌اس و عقل درستی نداره و خودم بعد حالی‌اش می‌کنم و از این حرفا.

با سال و بچه‌ها و خواهرم رفتیم پیش ر.

ر شاید کمی متوجه شده بود بهترم. نزدیک‌تر شد. دوتا کتاب معرفی می‌کرد داشت به دوتا دختر. من هم جُلبک شدم. خودم را جُل کردم دخترها که رفتند گفتم بردارم اینارو؟

گفت نه بابا. عشق‌های تین‌ایجری.

گفت عشق دیگه برای ما وجود نداره. گفتم از طرف خودت حرف بزن. خندید گفت منظورم عشق‌هایی مثل عشق‌های توی این کتابه.

بعد خیلی حرف می‌زد گفتم ر این رو خوندی یا نه. گرسنه‌ام بایدبرم شام بخورم.

سر تکون داد بلی.

بعد رفته بود نشسته بود بم گفته بود فروشنده رو دیدی؟ گفتم نه. گفت چیزی رو از دست ندادی.

و آمد نزدیک‌تر و گفت بهتر شدی خیلی..خیلی داغون بودی.

خیلی. مخصوصا یه بار اون‌قدر داغون و بی‌حرف شده بودی که خیلی ناراحت شدم. می‌ترسیدم بپرسم چته و خبر خیلی بدی بشنوم. از سرطان حرف می‌زد جرات نداش اسمش رو بیاره . می‌گف تو فامیل و دوست و آشنا بس که همه رو شخم زده و برداشت کرده ترس داره از پرسیدن از دیگران که چشونه و اینا.

باز حرف الف. ب را زد و گف اخراجش به این دلیل بوده که ما(اونا) فروشنده هستن و وقتی کتابی رو می‌فروشن حتما عاشق نویسنده‌اش نیستن...و خود ر مذهبی نیست...از مذهبیا هم خوشش نمیاد...اما اگه آدمی بیاد فلان کتاب رو ازش بخواد می‌ذاردش جلوش و مقداری هم در موردش توضیح می‌ده.

الف. ب مثلا به همه‌ی کسایی که خوشش نمی‌اومد فحش می‌داد و این‌طوری به خریدار و سلیقه‌اش هم انگار فحش داده بود. فرهنگ و اخلاق حرفه‌ای نداشت.

- آره فقط بوی دهن داشت.

خیلی رو اعصابم بود این ماجرا و گفتمش و ر خندید.

لابد خودش هم متوجه شده بود.

- قلیه ماهی چه خبر؟ میاری برامون؟

- خودت بیا..

سال گفت: راست می‌‌گه...خودت باشی قلیه می‌پزی می‌بری کتاب‌فروشی

- آقا بیاید این‌جا دیگه...
لیوان چای رو بم داد.  خرما مثل همیشه موی مردانه بش چسبیده بود و عمرا اگه می‌خوردمش. لیوان هم لابد دهنی بود.

لیوانم رو دراوردم از تو کیفم چای رو ریختم توش.

ر اخم کرد: وسواس.

سال گفت: فقط بعضی وقتا...هر جا به نفعشه خیلی هم بی‌خیال و خاکیه

کباب فروشیا و اغذیه‌فروشی‌های چرک رو می‌گفت.

چای رو خوردم...ر گفت سریال می‌بینید؟

- نه..

- بچه‌دار نشدید؟ این رو من پرسیدم و به نظرم خیلی عجیب اومد. خیلی رودار و مردم‌دار شده بودم.

- نه بابا...از این حماقتا مرتکب نمی‌شم.

- خوبه...خود ازدواج هم..

جرات نکردم از ترس سال ادامه بدم. عوضش کردم.

- ازدواج چیز خوبیه..من باش موافقم..با سیستم فکری من جور درمیاد..یه جور امنیت و آرامش و استقرار هست توش..و جعلنا لکم ازواج لتسکنوا الیها..
امیدوار بودم نگشته باشم توی آیه. گشته بودم هم ر اصلا حالیش نبود و سال اگرم بود به روم نمی‌اورد.

سال جور خاصی به ر نگاه می‌کنه...انگار بگه باز شروع کرد. ر می‌خنده.

- ماشالا حالت خیلی خوب شده.


با برادرم حرف می‌زدیم. برادرم که در بندری دور سربازی تنها است خیلی تنها است. تنها سرباز نیروی دریایی است که توی جایی تک و تنها نگهبانی می‌دهد. یک هم‌اتاقی داشت که رفته مرخصی. مردی چاق از نواحی شمال کشور. برادرم می‌گفت تمام شب را توی خواب می‌گوزیده هم‌اتاقی‌‎اش و حالا برادرم حتی دلش برای گوزهای آن پسر تنگ شده. تنگ که نه. آن‌قدر تنهاست که آرزو می‌کند کاش بود..یارو با گوزهایش.

تنها بوده و برق رفته و شروع کرده خندیدن.

تنهایی.

توی تاریکی مطلق.

 روزها با خودش حرف می‌زند گاهی..شب‌ها..

غذایش بد است.

جای خوابش.

می‌گذراندش.

حرف‌هاش را گوش می‌دهم.
یک زمانی پوشکش می‌کردم. زمانی یادش می‌دادم در را باز کند. زمانی برایش آدامس می‌آوردم از دخترهای مدرسه..زمانی کتاب خواندن یادش دادم..زمانی دیگر نی‌نی بود..نوک ممه‌اش را فشار می‌داد مثلا دکمه...دهانش را باز می‌کرد بعد آن یکی را فشار می‌دادم..دهانش را روی پستانک می‌بست..
گرد و گریان بود همیشه...یک پیچ‌گوشتی‌هایی هست توی جعبه ابزار سال شبیه بچگی‌های برادرم..تپل..گرد و کوچولو...

حالا برای خودش و قد و قامتی دارد..باهاش حرف می‌زنم و می‌خندانم‌ش...ته حرف‌هایم می‌گویم خوب باشه برادر...پناه بر خدا..
می‌خندد که حرف زدن هم یاد گرفتی...
یادش می‌آید با هم پیش ر می‌رفتیم و من از شدت حرف نزدن ..خدایا چقدر می‌خندیدیم..

به خیلی چیزها..

تمام عکس‌های همدان با نیش باز و سر تراشیده‌ی من...رفته بودیم جایی و آمده بودند از صدا و سیمایش ترانه پخش کنند ..چقدر توی دوربین افتاده باشیم و سرمان داده زده باشند خوب است...و عمدا مثل آدم‌هایی که خیلی دوست دارند توی فیلم بیفتند علامت پیروزی نشان داده باشیم..یا رد می‌شدیم و مثلا داریم حرف می‌زنیم اما نگاه‌مان به دوربین بود و لبخندهای عمدنی می‌زدیم و ...می‌کشیدمش از خنده دنبال خودم...سرش بیشتر از سر من مو داشت...ضرب می‌گرفت رو کله‌ام...عکس‌هایی با پیراهن‌هایی مردانه می‌گرفتم مثلا معتاد..با صورتی به عمد پنهان کرده..

یا پیرایش سعید در استانی نزدیک خوزستان..با مدل موی سعید که یعنی آخر فشن است... یک وری و سیبیل فابریک...و آدم‌هایی که فکر می‌کردند خانند و همه رعیت...و مردی با کلاه سیاه و شلوار سیاه گشاد آمد روبرومان عینک ریبن زد...توی شب. چرا روبروی ما ؟ شنیده بود کجایی هستیم..یعنی رو کم‌کنی.

خدایا چقدر با برادرم هلاک خنده بودیم..خوب لباس می‌پوشید و خوش‌هیکل بود و بامزه بود...هر دو اشک‌مان مثل جیش‌مان دم مشک‌مان بود...او سمت دشویی مردانه..من زنانه..یا او تپه‌ی سمت راست..من سمت چپ...

‌سال و بچه‌هایش عین عقرب صحرا نیاز به دشویی رفتن نداشتند هیچ‌وقت..
سلیقه‌امان تو موسیقی شبیه هم بود...
امشب گفت فیلمه یادته؟

رفته بودیم آبگوشت بخوریم جایی..فیلمی پخش می‌کردند...در واقع خود یارو پخش می‌کرد از تلویزیونش.. که یارو می‌خواند شق‌القمر کَردَه یار...و زنه لباس می‌کند از تن..

خدای بزرگ...اون روز که دهنم پر از آبگوشت بود و منفجر شدم...
- وقتی با تو بیرون می‌رفتیم عین برادرم بودی...

این را گفت.

آخی کوچولوی سَرگردِ زودرنج و حساس ...مهربان.
کاش زود به سلامت برگردی و خوش باشی.


اسم دقیق بعضی موجودات آدم نیست؛" اذیت‌کُن" است.آزاررسان.

از آن  موجودات پرپیچ و خم و هزارتو دار که خودشان راهشان را توی خودشان گم می‌کنند چه برسد به این‌که پا به پاشان بخواهی راه بیفتی توی آن دخمه‌های کوفت و مرض.
راه‌های سرراست روشن را ترجیح می‌دهم.
به من این‌طوری حال می‌دهد جریان.

مهمان من باش :)

سگی نزدیکم آمد، نصف دونات را به سگ دادم. گفتم:" مهمان من باش". رنی هم وقتی آدم را حین گوش دادن به حرف‌هایش غافلگیر می‌کرد همین حرف را می‌زد.

آدمکش کور- صفحه‌ی 264

می‌نویسه که چرا از من می‌‌نویسی.
خوب نگفته بودی ننویس می‌گفتی هم می‌نوشتم من از کون همسرم که برام ناموسی‌ترین قضیه‌ی دنیاست این‌جا می‌نویسم از تو و زن و زندگی‌ات ننویسم؟
و ننویسم که زنت رو سفت بغل کن و سفت ب...ب...ب....ب ...ببوس؟

ننوشتم بگوز از من نرنج.

نوشتم ببوس.

و ببو.

و نگوز.

با ننه‌خَلف نشسته بودیم روی تخت که پسرش سینو اومد گفت مامان دیروض برای خانم‌مون شعر خوندم. همه چیضش اض خودم بود.

هر دومون آب دهن‌مون رو قورت دادیم و ازش خواستیم رونمایی کنه از اثر هنری‌ادبی‌‌ش که همه‌چیزش اعم از شعر و آهنگ و ..از خودش بود.
شعر خُب سپید بود. در واقع بسیار سپید. از شدت سپیدی آدم رو روسیاه می‌کرد حتی. تا شروع کرد خوندن پس‌لرزه‌هاش به حرزت نیما رسید..بر خورد لرزید و گفت آی آدم‌ها به کجای دلم بیاویزم شعر ژنده‌ی این را؟
شعر با " ای معلم مهربان تو مثلِ شمع می‌‌ثوضی" شروع شده بود و با " تو تنهایی...تنها...خیلی تنها" تمام می‌شد. آهنگ چیزی شبیه آوای گریه‌ و خنده و جیغِ (که در واقع همه‌اش هم یکیه)ساکنین اصلی جزایر ادویه‌ی سفرنامه‌ی ماژلان بود.
یواشکی ننه‌خلف رو نیشگون گرفتم که گفت آخخخخ و سینو زود پرید پرسید: چی شد مامان؟

ننه‌خلف گفت هیچی بخون پسرم. با اقتدا به قرائتی خطاب به قاری بغل‌دستش: بُخون.

چطور نباید می‌خندیدم؟ شکنجه می‌شدم داشتم. لحظه به لحظه من و ننه‌خلف احساس می‌کردیم داریم توی تخت فرو می‌ریم. معلمش رو می‌شناسیم.
دوست قدیمی دختراس. چه احساسی داشته وقتی اینا رو شنیده؟ چطور تحمل کرده نخنده؟

بعد تازه خیلی هم تشویق شده بود و بش گفته که بااستعداد و هنر و ایناس.

ننه‌خلف که خودش این‌کاره‌اس گفت دیگه باید بشون بگی خوبن و خوش‌صدان و فلان..یه روز می‌دونن...ادامه دادم که قرار نیست شجریان بشن...بعد فکر کردم اینا به شجریان شدن فکر می‌کنن؟
نمی‌دونم..نمی‌تونم بگم اصلا فکر نمی‌کنن...مهم نبود شجریان.. یگانه یا هرکی که نمی‌شناسم...مثل خاله‌ای خوب و تشویق‌کننده تا آخر شنیدم و بوسیدم و وقتی رفت فقط رفتم زیر لحاف ضجه زدم از خنده.

ننه‌خلف هم  مرده بود از خنده و می‌زد روی تپه‌ی زیر لحافی که من بودم.

به خودم پیام می‌دم:

سلام دوست عزیز بهتر شدی؟

جواب می‌دم: متشکرم. بهترم

آیکن تبسم.

جواب همان آیکن.

- خوب برات آرزوی سلامتی و شادی دارم.

ممنون.

آیکن گل.

آیکن گل.

آیکن دست خداحافظی

آیکن دست خداحافظی

سال اومد خوندش دنبال آیکن فحش گشت نبود.

آیکن روانی گذاشت.


نوستالژیم گرفت امروز

رفتم یاهو درست کردم برای خودم. و مسنجر هم نصب کردم.

هی می‌رم چک می‌کنم مثلا پیام اومده یا نه

از اون بدتر وب‌کمای اون موقع بود..پیرت می‌کرد.

ایدا

 ایدا رو دیدم امشب. حوصله‌ام رو سر برد. سیاه سفید..خاکستری و سرد. داستان همیشگی مظلومیت یهودیا...و کشتارشون که البته خستگیم پاش به معنی عدم تایید مظلومیت‌شون در این نکته نیست اما از فرط تکرار شدن و نشانه شدن برای کسب جایزه و مقام و فلان ملال‌آور شده برام.
احتمالا برای همین اسکار برده.

خسته‌کننده بود برام دیدن عذاب روحی زن که منجر به خودکشی‌اش می‌شه و پسرک مو سیاه ختنه‌شده‌ی با تبر سر قطع شده و ...یعنی این اواخر این‌قدر دنیا دیوانه شده و خشونت زیاد که علیرغم میلم شاید قبح مسئله و آزار روحی‌اش به شدت قبل نبود برام..با سر یه وری و گوشه‌ی لبایی رو به پایین منتظر بودم تموم شه و هر بار به خودم گفتم وقتم داره تلف می‌شه..کاش چیزی می‌خوندم جای نشستن پای این تماشای روح خشمناک و غمگین و پریشون زن.

تنها نکته‌ی مثبتش به نظرم انتخاب نهایی و پایانی شخصیت اصلی بود.

قدرت انتخاب علیرغم مطلع شدن از سرنوشت خانواده و اصل و نسب و ریشه.

و تجربه.

منظور ستایش از راهبه شدن و راهبگی نیست.
عقل خوبی داشت انگار دختر.
کل فضاش عین هواش بود. انگار آدم تو سرما کم لباس و پر از درد پریود شده باشه و کمردرد و دل‌درد داشته باشه و هی سرما اذیت کنه.

کمبود گرما داشت که به عمد بود اما برای من اصلا دوس‌داشتنی و جذاب نبود این قضیه.

دوسش نداشتم.

دیوانه در قفس رقصید.

رفتم سراغ موسیقیای سال که هیچ وقت خودش که باشه نمی‌رم سراغ‌شون و نق می‌زنم که کشتی‌مون بابا...علیزاده شدیم و تز دکترا نوشتیم برات بس که نینوا به خوردمون دادی......در رو از تو قفل کردم.
بخور ملایم...دسام رو دو طرف بدنم باز کردم ...رو دایره‌ی وسط قالی چرخیدم...موهام کمی بلند شده...چرخید دورم...دایره‌ی وسط قالی که اسمش شمسه‌اس...
هر چی جنون بود تو سرم از نوک موهام...از منافذ پوستم ریخت دورم....تندتر که چرخیدم انگار کسی شبیه من کنارم می‌چرخید...کمی بی‌جون بودم هنوز برای وقتایی که شکل پنکه و اشیا در هم قاتی می‌شه...بعدش سرخوش روی تخت پرت شدم...
آخ دیوانه‌ای که درون من عاقل و سر به راه و رام نمی‌شه. چه کنم از دستت.

من:

-فیلم بال‌ها رو دیدی؟ محصول 1927/28...
مرد آهنی:
- می‌دونم خیلی قدیمیه.

- دیدی؟

- نه.

- از کجا می‌دونی قدیمیه؟

- خودت همین الان گفتی محصول بیست و هفت هشته دیگه.

- اوهوم... قرص آبی فیروزه‌ای دیدی؟ گرد؟

- نه.

- خوبه..باید برم یکی‌اش رو بخورم الان...انشالا همیشه دانا باشی.

- آدم عجیبی هستی...انشالا تعالی.

مرد آئنی


بعضی آدم‌ها آدم رو به گفتن بی‌صدای گه خوردم بابا بی‌خیال وادار می‌کنن بس که شوخی رو نمی‌گیرن.
بشون می‌گی: مرد آهنی

- مرد آهنی چیه؟ محصول چه سالیه
تو دلم:

- سال کونت

رو زبونم:

- فیلم نیست. به تو دارم می‌گم مرد آهنی

- چرا؟

- چون پشتکارت خوبه. اراده داری.

- این چه ربطی به مرد آهنی داره؟ مگه مرد آهنی اراده داره؟ اون که جنسش آهنیه.

تو دلم:
نه ک..ش آهنیه..که انشالا بره توت.

رو زبونم:

- بی‌خیال

- چی رو؟


یه روز خواهرم داشت بمون فرانسه یاد می‌داد

گفت بگید اکس‌کیوزاموآ...

مادرمم بود. من چسبیده بودم بش با هم پشمک می‌خوردیم یواشکی از پشت پشتی که کسی نمی‌دید...

مادرم گفت* کِس اُمّا...

تو گوشم گفت و خواهرم مشکوک طرفمون نگاه کرد و کلاس رو منحل کرد.

احتمالا حس کیانوش رو داشت میان آدمای بربره.


* آن‌جای والده‌اش.

آن‌جا: عضو جنسی زنانه.


فکر کنم اگه رفتم پاریس خرید بتونم خودم رو از نظر زبان و لهجه نجات بدم. اصلا هم خوب به عربا نبردم که مورد تبعیض نژادی قرار بگیرم.

من مثل مادرم که لری رو فول فوله -با بلد بودن سی و دا- فرانسه رو حفظم:

-مغسی

-جمالو

أو شیل إیدک.

ساوا هم بلدم
فکر کنم سالوت..یا یه همچین چیزی هم خواهرم گفت دارن...خیلی چیا دارن بابا...پَ مثِ مایَن.

و چی دیگه ...یکی دوتا چیز دیگه هم بود.

اِموآ.

‌اولش فکر کردم صدای گربه‌اشونه. خواهرم گفت ضمیر خفته‌اشونه یا ..نمی‎‌دونم والا ضمیر کجاشونه.


من فرانسه رو مثل بقیه‌ی چیزای این دنیا بلد نیستم.

فقط بلدم بگم مغسی بوکو.
چنتا چیز دیگه هم بلدم: یکی‌اش جمالوئه.

- جمالو.

و پرچم فرانسه بر فرق سرم افراشته شد.


من هیچی تو این دنیا بلد نیستم. برام یه آهنگ فرانسوی تصویری فرستادن زیرش نوشتن فراموش کردن گذشته. همه‌اش کون بود خو. رقص بود. رون‌های دختر اندر میان رون‌های مرد و رون‌ها مرد خم شده اندر میان رون‌های زن...باسن زن و باسن مرد می‌پیچید و هردو باسن هم خوش‌فرم بود.
این به گذشته و فراموش کردنش مربوطه؟ یا جیریان دآعوا چیه جِناب سروآن؟

این یکی از چیزاییه که در زندگی و در این دنیا معنی‌اش رو نفهمیسم.
یعنی برای این‌که گذشته رو به دست فراموشی بسپریم رون‌هامون رو به کار بگیریم یا رون‌های دیگران رو یا کلا برقصیم و رون به‌کار بگیریم یا من فرانسه بلد نیستم و قضیه عباسه که آدم خوبی بود و ما نمی‌دانستیم.


بعضی وقت‌ها قدیما خیلی خیلی بی‌مزه می‌شدم.

الان دارم فکر می‌کنم چی‌طَوری تحملم می‌کردن.

امروز به این به قول افغانیا بسیار فِکِر می‌کردم که اگه مولانا و شمس زن بودند چه می‌شد؟

نتایج چی بود؟

یه چوکولو ترسناک بود نتایج ...نه به‌گمونم دیوان شمس ِ داشتیم.

عوضش مثلا چیزهایَ دیگر داشتیم که نمَی‌گَوَم چَهَ می‌بُشَند.

بس مَره حتی لا اتصیر مُره.


بابا زورنی کُل سنه مره.

حرام کل یوم تجونی

بس بلسنه مره....بلسنه شنو؟ مره وحده.
تری جیتکم اتصیر کُلش مُره.


به قول فارس‌ها:

آنا مَریز

و انتَ عریز.


یعنی عربی‌اشونو قربون

خیلی دوس دارم.

اگه زمانی زید فارس یافتم ازش می‌خوام عربی حرف بزنه..بعد انشالا اگه لپ داشت لپش رو می‌کشم می‌گم ولک انت عزیز...ابن الکلب.

یکی برام فرستاده روز جهانی قلب مبارک.

مواظب قلبت باش.

یعنی فقط خندیدم...دیدی اونی که از همه دیوث‌تره ادعای غیرت بیشتری داره؟

چون خود همون در قلبِ  اوضاعم می‌تپید.
اون موقع‌ها که ضعیف و مریض و خسته و رونده شده ...و کلا داغون بودم به قول ر.

بابا زن و زندگی...از رو نمی‌ری چرا.
دستت رو شده برام ...قصه‌هات رو بلد شدم...من آدم خوبی بودم...به خاطر تو بد شدم...

برو چوکولو...برو سی خودت روز قلب تبریک بگو.

با قلب ما هم کاری نداشته باش

نه روزش رو تبریک بگو

نه مرگش رو تسلیت

قربانت

ستاره برینی

گوز گوز...

قلب ...قلب..

بای بای.

اینم کادوت

نشستم روی سکوی کوچولوی دم در.

توی خونه شلوغ بود. اومده بودن دیدنم. نمی‌تونستم بمونم. نشستم روی سکو. هوای خنک وزید. لابد جاهای قشنگی توی دنیا هست که بشه ببینم.  بچه‌ها سر و صدا می‌کردن..
من همیشه همین بودم. از بچگیم.

همیشه گله‌ی پدرم..نه خیلی به آن مرد لطف بیخود می‌کردم اگر بگویم گله. همیشه اعتراض خشمناک احمقانه‌ی کثیفش به من این بود که با دیگران نیستم. یا جلویم یا عقبم.

 حالا هم همینم. آدم‌ها می‌آیند دیدنم و من در اتاقم را روی خودم می‌بندم. در اتاق خوابم.

یا می‌روم بیرون دم در می‌شینم.

نمی‌دانم اگر کسی با من این کار را بکند چه می‌کنم شاید دیگر نروم اما آدم‌ها می‌گویند متوجه‌اند. درک می‌کنند. می‌فهمند. می‌دانند.

آرام می‌گویند اشکال ندارد. از همان اول‌ها مثل بقیه نبودم این را می‌فهمند. توقعی از من ندارند. اگر از دور هم ببینند من را خوب است. من کمی خجالت می‌کشم و شرمنده می‌شوم.

خودشان می‌پزند می‌شورند..جمع می‌کنند..من می‌شینم روی تخت با در اتاقی بسته شده.

به چیز خاصی فکر نمی‌کنم.

اما صداها را می‌شنوم. و مثل همیشه گوش نمی‌دهم.

دم در سرم را گذاشتم روی زانویم..احتیاط آدم‌ها را در نزدیک‌ شدن‌شان به من حس می‌کنم...می‌دانم کمی نگران عکس‌العمل‌هایمند. برخوردها.

خوشحالم نمی‌کند این.

حسی به من نمی‌دهد.

مردی با پسرش نزدیک می‌شود. بلند می‌شوم می‌روم توی حیاط. در را می‌بندم...مستقیم توی هال. به دیگران نگاه نمی‌کنم که چیزی می‌خورند. صبحانه. توی اتاق خواب می‌روم. در را می‌بندم.
وقتی رد می‌شوم سکوت می‌شود.

می‌شینم روی تخت و حس می‌کنم از خودم خسته‌ام.

ننه خلف چاق شده 

وقتی دیدمش تعجب کردم 

پهن شده 

متوجه نشدم چرا پرسیدم ورم داری؟ صورتش مخصوصا پیشونی اش چروک بود 

خودش می گه برنج میخوره شبا ....دلم نیومد چیز بیشتری در این باره بش بگم 

به پهلوها و شکمش نگاه کردم ...مخصوصا پهلوها و یادم افتاد زمانی به من گفته بود بوفالو .

زمانی ب من گفته بود ....

خیلی زمانها خیلی چیزها گفته بود.

من نمی تونم فراموش کنم.با آدمها میگم و می خندم و به روشون نمیارم 

و الان می دونم اینا مهم نیست اما می دونم به وقتش به موقعش چقدر اینا برام اذیت کن بود 

چه اشکم رو دراورد و دلم رو شکوند.

چه زخمی ام کرد و حالم رو گرفت.

می دونم حالا که وقتی رو تخت بیمارستان خواب می بینی تکههای بدن ت دست کسایی هستن ک روبروت نشستن منتظرن بمیری خیلی چیزا اهمیتش رو از،دست میده اما فراموش نمیشه.

زمانی من ساده دل مهربان و خوب بودم 

لباس خواب می پوشیدم و می چرخیدم جلوی کسایی ک فکر میکردم با من غرض مرض ندارن چون من بی شیله پیله دوسشون دارم بی شیله پیله دوسم دارن 

قشنگه؟

وااااااااااااای...می گفتن لاغر شدی که ....اینهمه گوشت ...

لباس زیر می خریدم 

قشنگه ؟

خوبه برای خودت بوفالویی هستی ....

و خیلی چیزها 

اون موقعها خجالت می کشیدم جواب بدم 

دلم نمی اومد دل گوینده رو بشکنم 

ضعیف بودم 

ناراحت میشدم و گریه ام می گرفت 

دشمنی حس،میکردم و دلیلش رو نمیدونستم 

خصمانه بام برخورد میکردن بعد فهمیدم چرا

حتی به اینکه زنده ام حسادت می کردند 

حالا دیدن من رو 

وااااااااااااای لاغر شدی

دیدمشون

.....

چیزی برای گفتن ندارم 

نه دوستت دارم مهمه و قشنگی،و خوبی 

نه زشتی و بدی 

من زمانی که باید گریه نمی کردم کرده بودم و  زمانی که باید پناه داده میشدم رونده شده بودم و همین بس بود.

واقعا به این نتیجه رسیدم  که تقصیر از دیگران نیست

من عن و گه دور خودم جمع کرده بودم.

تنهایی نسبت ب تحمل بوی ناخوش گوه و عن نعمته.

بچه های خواهرم بیدار شدند.

شب یه هو از خواب بیدار میشن و د بیا جیغ ....عصبی کننده ان. نی نی که نیستن.

دو ساله و نه ساله

بزرگه سرفه میکنه....صداش گرفته برای نانا میترسم مریض شه....

هنوز صبحها خیس عرق بیدار میشم

هنوز تب میکنم


الان سال اذیتم کرد و من بش گفتم هوگو.

شخصیت توی کتاب تصرف عدوانی. دیشب یه کمش رو خونده. طوری به کتاب اشاره می‌کنه و می‌گه هوگو؟!...انگار پسرخاله‌اش و خیلی هم آدم بی‌ارزشیه.
معمولا با اون یکی دستشم کون برزیلی‌اش رو می‌خارونه و سپس می‌ره.

کسی که رفتن رو باور نداره

اگه مرد سفر باشه نمی‌ره...

می‌رینه.

تپه‌ی نریده نمی‌ذاره یعنی.

منتظرم شب‌تر شده زود.

شام بخورن.
بخوابن

من برم سی خودم.


دعوام می‌کنن که وقتی می‌گم پنیس نباید به قرآن قسم بخورم.

باشه دیگه نمی‌خورم.


همین لحظه بم گیر دادن اگه نوشته بودم عنکبوت تخمی بهتر قشنگتر می‌شد.

شما بخون عنکبوت تخمی جوان. راست می‌گه شاید تو تخمش گزیده بودش نه پنیسش.

ولک عجب عنکبوت کس‌خلی بوده به قرآن.

چه کاریه.
حتی نمی‌ذاره آدم از خبر مرگ شمعون بیریز ناراحت بشه به خدا.

بی‌بی‌‌سی فارسی:

خبر مرگ شمعون پرس رو می‌ده ار گرفتن جایزه‌ی صلحش می‌گه و تحلیل و گزارشی مفصل.

برمی‌گردونم رو بی‌بی‌‎سی عربی:

تو همون صفحه و لیست ِ خبر از روی خبر درگذشت شمعون پرز می‌پره و خبری رو می‌خونه در مورد پسری بیست و یک ساله که دوبار مورد گزش عنکبوتی سمی در عضو مردانه‎‌اش می‌شه.

به فاصله‌ی پنج ماه.
گزارش‌گر می‌گه ممکنه بعضی‌ها این رو بانمک ببینن ولی این موضوع عجیبیه.

چیزی در مورد شمعون نمی‌گه و به خوندن خبر عنکبوت کیرو اکتفا می‌کنه.