فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

فَلس

هرچه ما را لقب دهند آنیم

من و دیکتاتور و شونه کردن موهای روی سرم

باید موهام رو شونه کنم اما حوصله ندارم. خیسند..سال احتمالا داره دنبال شونه می‌گرده که بدتش به من. بی‌صدا همون‌طور که دیکتاتور ژیلتی تقدیم زن فمنیستِ فیلم دیکتاتور می‌کرد. جلوی چشمم می‌ذاردش.

-این ژیلت رو کی فراموش کرده این‌جا؟
برای این‌که زن موهای زیربغلش رو بزنه. زن توی سوپری برای خدمت به بشریت،  آزادی بیان و حقوق انسان و فلان و چیزهای قشنگ دیگه‌ای که خیلی سخت به دست میاد و برای به دست اوردنش باید خون‌ها ریخته شه ...کار می‌کنه.
بی‌مزد و منت.
این‌چیزا این‌جا تصورش دور از ذهن و خارجیه. اما توی خود خارج این چیزا خیلی داخلیه.
توی اون فیلم دیکتاتور عاشق زنی فمنیست و مبارز و آزادی‌طلب و کلا ماه و مهتاب می‌شه. اون رو دوست داره اما نمی‌تونه خودش رو مجبور به دوست داشتن موهای زیربغلش کنه.
پس سعی خودش رو می‌کنه که در کنار دوست داشتن زن با موهای زیربغلش مبارزه کنه. اون فیلم بود دیگه؛ در دنیای واقعی اگر دیکتاتوری با نگاهی جنسیتی و این‌ها به زنی آزادی‌طلب و خواهان تساوی حقوق‌ زن و مرد بربخوره که برای خودش این حق رو  قائل باشه که زیر بغلش رو برای رضایت‌خاطر و نوازش دیده‌‌ی مردها و زن‌های خواهان محبوبیت توسط مردها، از مو نزدایه(؟) به احتمال زیاد به‌اش تجاوز می‌کنه و می‌ده زیربغلش رو خشک خشک بتراشن و جاش نمک و سرکه بمالن بعد زن با زیربغل‌هایی که توشون گشته شده و اینا خودش رو ممکنه به سازمانی جایی مختص جراحات ناشی از تراشیدن زیربغل‌ به عنف معرفی می‌کنه.
بش جایزه و تقدیرنامه می‌دن و یک سخنرانی هم در سازمان حقوق زیربغل می‌کنه.
دیکتاتور محکوم می‌شه.
اما معزول نمی‌شه.
تا بالاخره مردمش علیه‌اش شورش کنن و کنارش بذارن. که جاش دیکتاتوری بیاد که تراشیدن  موی زیربغل تو کشورش جرم سنگینی محسوب بشه و جزاش شلاق خوردن با موی بافته شده‌ی زنان مبارزی هست که گیسوهای زیربغل‌شون رو در راه اعتلای انسانیت و بالا بردن سطح شعور و حقوق دیگر زنان تقدیم جامعه کردن.

روی جای زخم‌ها هم نمک و سرکه می‌مالن طبعا.
نمک و سرکه در این‌جا الزامیه وجودش.

بعد چه اتفاقی می‌افته؟
گروهکی به اسم "قاطع" از جایی سر برمیاره(؟) که زن رو اساسا فاقد صلاحیت داشتن زیربغل معرفی می‌کنه. روشش اینه که از سرشانه کتف زن همراه با زیر بغلش قطع بشه و از همون ابتدا یاد بگیره کاراش رو بدون زیر بغل راه بندازه.

به نظر این گروه تمام دعواها زیر سر همون زیر بغل کوفتی نجس و کافره.
همون بهتر که زن‌ها زیربغل نداشته باشن و دعواها و بگومگوها ختم به خیر بشه سر این قضیه.
بعد این گروه قاطع، گروهی تندرو حساب می‌شه و گروهی معتدل‌تر معتقد به کندن پوست زیر بغل زن‌ها فقط؛ میاد رو کار که کارش کشتن آدماییه که پوشت زیربغل‌شون در راه سلامتی دنیا کنده نمی‌شه.
این گروهک یا اون‌طوری که افراد گروه قاطع اون رو "گروهک" نامگذاری کردن معروف به کنّاد هست. از فعل کندن.
آن کس که می‌کنَد.
پوست زیر بغل را.
سرانجام؟
هیچ سرانجامی وجود نداره. دعوا باقی می‌مونه. آدما می‌میرن. مردها در راه هدف و عقیده و زن‌ها در راه فکر و عقیده‌ی مردها.
بچه‌ها و حیوانات به حساب نمیان جز وقتی که یکی از اطراف حس کنه شورش دراومده و باید به دنیا نشون داده بشه که طرف مقابل چقدر "سنگ‌دل" و بی‌رحمه و چه می‌کنه برای رسیدن به اهدافش.

بعضی‌ها با مویی در زیربغل می‌جنگند. بعضی‌ها با زیربغلی تراشیده شده. بعضی‌ها می‌جنگند که اصل دعوا را ریشه‌کن کنند. سر مار را زیر پا له.
تبر به دست و کِتف‌بُر. بعضی‌ها پوست‌‌کَنند.
بچه‌ها و حیوانات نقش و سهمی در این قضیه ندارن چون هنوز زوده که موی زیر بغل داشته باشن بچه‌ها؛ حیوانات هم که آدم نیستن که مورد مشورت قرار بگیرن. سهم و نقش اونا اینه که سخت و دردآور و سنگدلانه بمیرن که یکی از اطراف بدتر و بی‌مروت‌تر و با انسانیت هر چه کم‌تر به چشم بیاد.
دنیا پیش می‌ره.
آتش می‌گیره..خون و کون می‌باره.
خون برای پیروزی و در راه هدف. کون برای تقویت انگیزه و اراده و پشت‌کار و مردن در راه هدف.
همه‌ی این اتفاقات می‌افته.
فمنیست‌ها از حقوق‌شون دفاع می‌کنن.
همجنس‌گراها از حق ازدواج‌شون
دوجنسه‌خواه‌ها از حق ازدواج‌شون با هر دو جنس یا بودن با هر جنسی که تشخیص می‌دن باش سازگارن
خدادوست‌ها خدا رو می‌خوان نجات بدن   
مذاهب بر حق می‌خوان حق خودشون رو با ناحق کردن مخالفین‌شون اثبات کنن
کودک دوست‌ها از حقوق کودک دفاع می‌کنن
زمین دوستا از سبزی زمین و سوراخ نشدن آسمان
مردسالارها از حق غریزی طبیعی مردسالاری‌اشون دفاع می‌کنن و دین و دنیا از این حق‌شون دفاع می‌کنه

گیاه‌خوارا از گیاه‌خواری طرف‌داری می‌کنن و کشتن حیوانات و خوردن‌شون رو ناحق می‌دونن

گوشت‌خوارا خوردن هر چیزی که به خوب و سالم زنده موندن کمک کنه رو حق خودشون می‌دونن

 

.

.

.

سال شونه رو می‌ذاره رو میز.

من مو شونه می‌کنم.

 

عشق برای من همیشه بعد از شب دهم نیاز بود 

مثل کشیده شدن با دستی که روی مچش تسبیح قرمز داشت و آستینش تا بالای مچ بالا زده شده بود 

مثل کشیده شدن 

توی تاریکی ....

کوچک ...تنها ...ترسیده و ب او رسیده 

تمام.شد نه؟

دوره ی من

دوره ی این حرفا

آره تمام شد 

ب مادرم هم نگفتم دیگر تمام شد 

ب کسی نگفتم 

ب هیچ کس...هیچ وقت چیزی نگفتم 

ب دستهای سیاهپوش با تسبیح قرمز هم چیزی نگفته بودم 

فقط مسالمت آمیز و صلح خواه 

تسلیم شده بودم 

می دانستم همیشه 

من شهرزاد شین هیچ وقت برای جنگ و جنگیدن آفریده نشده بودم 

دلم میخواست مجبور ب تسلیم شوم 

بعد شده بودم

زینب ممنون که علیرغم همه چی اینجا رو می خوندی.

باید خوابید 

پوسید 

مرد 

و ننوشت

مثل باسم کربلایی

ک صداش صاف بود 

و موها ش سیاه و ریشش کوتاه

و سینه زنی هاش مهر داشت نه دعوا و تهدید و اینهمه عصبانی نبود و مبارز نمی طلبید و 

اون اخاف من اعوفک رو اجرای زنده اش رو نه ضبط شده اش رو خیلی غمگین میخوند

و وقتی می خوند انشدک لو مشیت ابضعنی و اتیسر

تگدر تنهض اتشد الضعن تگدر

اذا بسیاطه خصمک یضرب الخدر 

تگدر تحمی عیله و سایره ابهل بر 


دلت خیلی بی ربط عشق میخواست ن دعوا 

نشستن نرمی عین حریر زعفرانی رنگ روی زانوهای آدمی که بات دعوا نداره و من....

من

من 

برای عشق من مرز،و حد و قانون و باید و نباید ی وجود نداره


اما غم مثل عوض شدن باسم و چیزایی ک می خونه هست 

دوست دارم بشین م روی زانوهای کسی که من هم براش پیر شدم دیگه 

کسی که نبوده نیست و نخواهد بود


غمگینی اش ب اینه ک مثل گروهی ک همه اعضاش رفتن و تو فقط خ توش عضوی و دلت نیاد حذفش کنی خالیه همیشه..


بعد حذفش،می کنی،

هیچ اتفاق خاصی نمی افته 

پو سیدن پاهای کوچک و ظریف تو با انحناهای زیباشون تو قبر شبیه این چیزاس

خاک شدنشون

با زیبایی ک.اگه مرد ب زشتی تبدیل میشه

بعضیها پیر میشن و یاد جوانی هاشون می افتی و حس می کنی دوسشون داری چون جوان بودن 

چطور میشه توضیح داد؟

به نظرم حالم خوب نیست

و خواهرم امروز پست بنی عامر و بنی اسد و بنی تمیم رو تعریف کرد

همون که اون روز نوشتم 

می خوانید پس

بعد چطور میشه نوشت واقعا ؟

من که دوست و همکار و هم چت و فلان ندا م 

منم و این وبلاگ 

ننویسم توش؟

چه کنم پس ؟

آها 


فاطمی نیا یا به قول صورت خودت خودت و رو می کرد زمین زو ندارم دیگه ای هم که می که می کنم. من نمی تونم بگم وقت پیش بره تو این کار دنیا و آخرت چرا که با سه تا حالا هزار بار می خوام. من نمی رو می نویسم بگو. اما با این حال گیری و ثبت نام در این رو بت بگم ؟ ه های شنو چان س جای قشنگی که می که باید و نباید کاری کرد. اما با نخ نما شده بود گفت تو هم بیا براشون تنگ می پوشم ، ک شریفی است و در این رابطه دیگه نمی دونم. من از نورا کس بی خیال تغییری در دارم ک باید زودتر جواب به این کار دنیا و در برابر اون رو بت بگم که با من حرف دوستت وقتی حالم بد شد نابودشده می‌کنم پیش از این حرفا.

بگذریم 

یه روز نورا رو جر میدم.

و علی الله فلیتوکل المتوکلون یا همچین چیزی 

هیچ وقت مذهبم خوب نبود 

چقدر بوی خیار تو کلاس وقتی ظهرانه بودم و ریاضی داشتم گریه دار بود

الان گریه ام گرفته ح.صله ندارم بگم چرا

کلا حوصله ندارم دیگه 

گریه ام گرفته هوس ماهی کردم با شوید پلو 

اما برا این نیست ک گ یه ام گرفته 

خودم رو زن بی نیاز ب آدما تصور می کنم قدم مثلا نزدیک دو متره

همیشه فکر می کنم قدبلندا خیلی قوی ان 

نمی دونم چرا 

بهرحال 

قد بلند م و سیگار نازک می کشم و  اصلا برام مهم نیست نورا،کیه و چرا ازش بدم میاد

سال فکر میکنه من خیلی قوی و شاخ و وحشی ام 

اما الان در این لحظه اگه بتونم سرم رو بذارم رو پای کسی فکر کنم اندازه اروند گریه کنم و 

همه فکر میکنن،من خیلی قوی ام اما من 

خیلی تنهام تا قوی و 

آ دما تو یمن هم رو می کشن بچه ها می میرن ب دست سعودی های وهابی 

و من ....نورا 

نورا من رو کشته.

یه خواننده دارم هر وقت برام جی میل میده خوشحال میشم

گاهی فکر میکنم 

ممکنه امروز نوشته باشه؟

تو جواب دادن بخیل و سردم اما بیشتر وقتا چشم به راه جی میلهاشم

چند دقیقه پیش به سال یه کله زدم که خودم الان سرم درد گ افته ازش

چون عصبانی بودم 

خیلی دلیل  داره چرا ....

من از نورا بدم میاد خیلی 

مهم نیست یعنی راسیاتش حوصله ام نمیشه بگم نورا کیه و چرا ازش بدم میاد

بدونید که بدم میاد ازش

باید بنویسم 

خسته ام

اما بیشتر از خستگی نیاز شدیدی به نوشتن دارم لپ تاپم روشن نشد شاید مرده باشه 

مهم نیست همیشه وقتی چیزی از دست می دم  فکر می کنم خوب شد مرد و راحت شدم همیشه ترس از دست دادن از خود از دست دادن بیشتر و بزرگتره.


نشستم روی کاشی‌های خونه‌ی مینا. چندتا کاشی رو هم چیده بودن ..امروز نرفتم روضه. دیر بیدار شدم و خسته بودم. نمی‌تونستم مثل سالای  قبل برم روضه..همه‌جا خلوت بود...نشستم روی کاشی‌هایی که رو هم چیده بودن...ملایی بد صدا از دور می‌خوند...سایه بود و باد می‌وزید..توی شهر من از صبح زود مقتل رو می‌خونن...از اول واقعه‌ی کربلا رو می‌خونن تا ظهر که بشه و موقع شهادت امام حسین برسه..بعد نماز می‌خونن...ناهای می‌دن..عصر می‌رن سنج و دمام یا ..نمی‌دونم..
وقتی نشستم دم در خیره الله من الخلق ابی رو می‌خوندن. فکر کردم لابد بابام رفته خونه‌ی فامیلی که هر ساله می‌ره خونه‌اش خرمشهر. مقتل رو خودش با نی‌قلم و مرکب نوشته. مقتل کامل و خوبیه و همیشه از روی همون می‌خونه.
قبلا برادرهام می‌خندیدن که بابام خودش رو می‌کشه از گریه وقتی مقتل می‌خونه...بیشتر از خوندن گریه می‌کنه...و وقتی ظهر می‌شه و موقع شهادت امام دیگه از خود بیخود می‌شه و اون‌جایی که می‌خونه ذبحوا الحسین ....من القفا و امامی وا حسین..دیگه صداش از شدت هق‌هق و گریه درنمیاد و باید زیر دستش  رو بگیرن ...
هر سال می‌خندیدیم به این برنامه و امسال گریه‌ام می‌گیره.
بابام الان همسن امام حسینه موقع شهادت و بیشترین جمله‌ای که روم اثر می‌ذاره حالا السلام علی الشیب الخضیب هست.
باد خنکی می‌وزید و دیروز شنیده بودم این هفتمین باره در طول تاریخ که ده محرم بیفته بیست و یک مهر که همون تاریخ واقعی کربلاس. نمی‌دونم اینا چقدر درسته اما فکر می‌کنم یعنی همچین هوایی بوده؟ ..دیروز تازه متوجه شدم که حضرت زینب مسن بوده نه به تصور من زنی جوان...
همسن مادرم.
ملای بد صدا به لطف باد صداش می‌رسه...مردی با موتور رد می‌شه شله رو می‌کشم رو صورتم و دامن رو پایین. مرد نگاه نمی‌کنه و ملا می‌خونه..با تمام بدصدایی‌اش حس می‌کنم داره برای من می‌خونه که نشد امسال برم روضه چون خوب نیستم و غصه‌ام بود که نشده بود روز دهم عزاداری برم.....من و خنکی مختصر هوا و بادی که صدا رو می‌رسونه...اون موقع باید حسین به شهادت رسیده باشه...همه‌جا یکی دو ساعت هست مقتل حسین رو خونده باشن.
اینا چرا دیر خوندن؟ این حسینیه کجاست اصلا؟ کدوم سمته؟..فقط صداش می‌رسید...
شاید برای خاطر من.
چون غصه‌ام شده بود که امسال نتونسته بودم برم روضه.
ملا می‌خونه و می‌خونه تا برسه به اون‌جایی که امام می‌گه پدرم به من گفته بود به دست کسی کشته می‌شی که پوزه‌ای مثل سگ داره و مویی مثل موی گراز...فکر می‌کنم واقعا زشت بوده یا این دست‌نوشته‌ی مریدهاست و شیعه‌ها که دلشون می‌خواست قاتل امام‌شون رو این‌قدر بدچهره و کریه نشون بدن و اشکام امان می‌بره..
ملا داد می‌زنه ذبحوا الحسین من القفا..
به خودم میام که صدای هق هقم بلند شده...یادم رفته دم درم..تنهام...از اون زن‌های تنهای زمین‌گیر انگار که وقتی نوجوان و جوان‌تر بودم می‌دیدم دم در تنها نشستن به صدای ملایی دور گوش می‌دن و سر تو شله فرو برده گریه می‌کنن...
تنها بودم..
دیدم دارم دعا می‌کنم.
دعاهام اومد تو قلبم..تمام اون‌چه می‌خواستم اومد جلو چشمم...تلاشی برای یادآوری نمی‌کردم چی می‌خوام طلب کنم چون اصلا یادم نرفته بود..
بادی، گردبادی، از ته کوچه خاک بلند کرد ریخت رو سرم..

توی ماشین صدای سینه زنی بلند بود گفتم سرم درد میکنه حس،می کنم ب نور حساس شدم و صدا و باد کولر 

خاموشش کن

جوری نگاهم میکنه ک انگار قاتل امام حسین منم 

و خودش مختاره.

چرا همه کمر همت می بندن از چیزی که خوشم میاد کمی یا بیشتر از کمی زده ام کنن؟

من آدم زود خسته بشویی هستم 

واقعا حق دارم خسته بشم از صدای سینه زنی و روضه 

امشب پرسیدم کجا می ری؟ گفت مسجد جامع دیگه کجا برم؟

انکار بگه ....

مهم نیست

الان می خوام.تا جایی ک بشه بخوابم و خوشحالم که گذشته های گند گذشته.

خوب بودن یه وقتایی گرفتن یه جفت گوشواره ی مینا سازه از مینا.

کُل ما مرَ على الکوّن مِن الأحزان قد مرَ من هُنا

ظلمونی ؛ قتلونی ؛ وتناسوا من أنا
صارت الآلام فی أرض الأسالی وطنا
کُل ما مرَ على الکوّن مِن الأحزان قد مرَ من هُنا


فمن عنی یحامی و هذا شیبی خضیب؟

دیروز صبح سعاد اومد.

چرا؟

می‌گفت کاری داره این‌جا و اومده سر راهش به من سر بزنه. چرا این زن با وجود کمک‌ کردن‌هاش و یاری‌رسانی‌اش آدم خوبی نیست برای ارتباط؟ من حق دارم همیشه ازش فراری باشم و دلم نخواد باش در ارتباط باشم.
چند روز پیش زنی از روستای شوریده در مورد اصل و نسب خانواده‌ی پدری سعاد خیلی چیزها به من گفت. این باعث شد کمی درکش کنم. این عقده‌ی بزرگ و گره‌ی ناگشودنی ِ کلاس ...
پدربزرگ سعاد نوکر خانه‌زاد بعضی از شیوخ عرب در منطقه‌ای همین نزدیکی‌ها بوده. اصل و نسب و پدر مادر نامعلومی داشته و شیوخ که می‌بینن مرد  علیرغم شغل ناپسندیده -به نظرشون- و فلان آدم خوبیه یکی از دختراشون رو می‌دن بش...زن جمع و جورش می‌کنه و ثروتی هم بش می‌رسه از طرف زن و بابای سعاد و دو سه دختر دیگه دنیا میان.
عرب‌های اون منطقه به بابای سعاد زن نمی‌دن چون اصل و نسب نامشخص و نامعلومی داشته. می‌ره از دیاری غیرعرب‌نشین زن می‌گیره. زن جهیزیه‌اش رو میاره و میاد و برخلاف پدر سعاد زنی خوش‌چهره هم نبوده اما صبور و اهل زندگی و بابای سعاد می‌شه حَجی معمار معروف.
مادر هاشم که عمه‌ی سعاده هم خواهر همین حجی معماره. خود سعاد به باباش رفته قیافه‌اش.

دیروز زن هاشم اومده بود پیشم و متوجه شد من گاه و بی‌گاه می‌رم پیش شریفه. یه‌هو بدون دلیل واضح و روشنی شروع کرد در مورد شریفه بد گفتن و در مورد آدمای روستای شوریده و گفت همه‌اشون دیونه و روانی‌ان و شریفه دروغ‌گو و حسوده و در مورد من گفته که شوهر شهرزاد انگار شوهر نیست نوکره...میاد می‌ذارتش خونه‌امون خیاطی‌اش که تمام شد برش می‌گردونه...اصلا حاضر نمی‌شه که زنه تنها برگرده خونه ..مثلا با آژانس و...
حالا بلند شدی اومدی اینا رو بم بگی؟ شک دارم...شکی بزرگ که شریفه گفته باشه اینا رو. اینا حرفای دل سعاده.

حرفی نزدم تا رفت.

احتمالا شنیده گاهی پیش شریفه می‌رم از این ناراحت شده.
گفتش هم این رو: شهرزاد خیلی بد شدی هی می‌ری اون طرف نمیای پیشم.

انگار سند مالکیت و دوستی‌ و مراوده‌ام باید به نام او باشه...
خوب من با شریفه خیلی راحتم چون آدم پیشش امنه. اهل طعنه و کنایه و نیش و اینا نیست. احترامم رو داره.

نمیاد تا عکسای تهران رو ببینه بگه: نه بابا باکلاس شدی.

حالا کجا؟ تو اون خونه که بعد از عمل مونده بودم..
آدم پیش سعاد و آدم‌هاش امن نیست. می‌ترسه هی.
باید سیستم رو عوض کنم. همین مقدار کم دیدنش رو کم‌تر کنم. انگار درد همه‌ی آدما اینه که چی این مرده هوای زنش رو داره. ما به زن‌هایی مثل سعاد می‌گیم راوندی.

عیّار.

مکار.

راگوصا.

دیشب می‌گفت من اصلا اصلا مسائل جنسی دوست ندارم...شاید شما دوست داشته باشید(شما چه کسی است؟ من بودم فقط) اما من خیلی بدم میاد.
چی بش بگم؟

گفتم محرمه موضوع رو عوض کنیم.

حس بدی ازش می‌گیرم جدیدا وقتی پیششم..یه جور دافعه داره که نمی‌دونم چیه. شاید من تغییر کرده باشم و خودم رو ملزم به مدارا و اینا ندونم. اما این یکی دوبار آخر احساس کردم..
می‌دونی غلام؟

گاهی فکر می‌کنم و حس که باید بابت محبت سال به من به تمام آدم‌ها توضیح بدم و بدهکارم به همه. انگار مستحق این محبت نیستم یا مثلا لطف شده در حقم و من قدر نمی‌دونم  و فلان.

این لطف خداست.
پزش رو نمی‌دم یا مثلا بگم آهای مردم مردی که با منه فلانه...اما چقدر خسته‌کننده می‌شه گاهی این حرفا.

سرم رو با این حرفا درد نیارم.

راهش اینه که کم و کم‌تر اون آدم رو ببینم.. وقتی بابتش تلف نکنم. تو سه سال گذشته شرایط جسمی و روحی‌ام باعث می‌شد رو بیارم به مراوده با آدم‌هایی که در حالت عادی وقتی برای بودن باهاشون تلف نمی‌کردم.

حالا شرایط عوض شده.

سعاد؟

تو هم کم‌کم به قول مادرم: هی گَل.


ابدا فلحزن لایکتب الا بلدموع الجاریات


امروز لباسم رو دراوردم دیدم بازوهام شدن عین بادمجون. آروم می‌زدم. خیلی آروم...اصلا قصد خودآزاری یا خودزنی نداشتم...آروم حتی شبیه سوسولی می‌زدم رو بازوهام..ولی پوستم مسخره و حساس و نازکه..کبود شده بود..تعجب کردم..همیشه با خودم می‌گم بابام با این پوست چه می‌کرد و آدمای دیگه با روح آدم این پوست که پوستش نماینده‌ی روحشه چه می‌کردن و چه می‌گفتن.

اشکال نداره.

الله یجبر امصابی..و ایداوی ایجروحی.

بحق الحسین. یا رب الحسین.



یکی از آرزوهام اینه که با عزت بمیرم.

مسیری رو طی نکنم که  ته‌اش مردن همراه با ذلت و شرمندگی باشه در برابر خودم بیشتر بعد خدا.
دوست دارم خوب بمیرم.

قبلش خوب زندگی کرده باشم.

ساذوق الموت بلعز و لا لذل هیهات....انشاءالله.

این رو از نزار قطری بشنوید.

فارسی- عربیه

دوستش دارم.

این لحن رو دوست دارم. غم خوبی می‌ده بم. غمی که دوست دارم. غمی خوب و محترم.

این رو خیلی بش احترام می‌ذارم. خیلی دوستش دارم.

برای اونایی که خودشون می‎‌دونن کی‌ان و همیشه یادشونم و دعاشون می‌کنم.
و برای اونایی که براشون مهمه و علاقمندن.

اوی هلی...یا ظلام یا هلی


زنی مسن موقع بیرون اومدن از حسینیه خنده‌اش گرفت. یاد مادرم انداخت من رو نمی‌تونست نخنده. شاید اگر زنده بمونم و پیر بشم این‌طوری بشم منم. می‌گفت آخخخخ از دست این زنای بنی‌ربیعه پام رو له کردن و شکمم رو هم الان می‌درن..زن‌ها می‌خندیدن که چیکارت داریم خاله...تند تند راه می‌رفتن دسته دسته سمت خونه‌ی ام‌عدنان که مراسم سینی قاسم داشتن و باید می‌رفتن جا بگیرن. ازش خوشم اومد..روی ابروها و دستا و چانه‌اش خالکوبی داشت...النگوهای لوزی لوزی دستش بود و سبزه بود..دید نگاش می‌کنم. پرسید: خاله انتی امنین؟

- خاله تو از کجا هستی؟

گفتم دوست شریفه هستم. گفت من یا عمام؟ از کدوم عموزاده‌ها هستی؟ گفتم..نگام کرد ناباورانه و گفت: خاله لعد لیش هلگد ازغیرونه؟
- خاله چرا پس این‌همه کوچولویی؟!
گفتم نمی‌دونم..کوچولوام دیگه...گفت مریضی؟ گفتم هنو یه ماه نشده عمل سختی داشتم...کیفش رو باز کرد یه نایلکس پر از سیب و آجیل سینی قاسم بم داد. گفت بخورشون شفا داره.

خوردم آروم آروم..اشتها نداشتم و موقع راه رفتن پای راستم خیلی درد می‌‎کرد..
گفت : کل الهله بیچ عینی.

مادر بزرگم هم همیشه این  رو به مهمونا می‌گفت: کل الهله بیکم عینی.

خیلی خوش اومدی عزیزم.

 دوس نداشتم ازش جدا شم. دلم می‌خواس دسم رو بگیره..هی ازش بپرسم: بی‌بی‌ لیش کتلوا الطفل؟ خو اهوا چان ازغیرون..

- بی‌بی چرا طفل رو کشتن اون که نی‌نی بود.

جواب بده بی‌بی‌ام:
ظلام یوما..ظلام

ظالمن مادر..ظالم.
یادم رفت خودم مادرم. دست نانا تو دستمه..مهتاب پیشمه..حس کردم بزرگ  و قوی و مراقب و  حمایت‌گره..تکیه‌گاهه...
آه تکیه‌گاه.

هیچ‎وقت نمی‌شه به کسی تکیه کرد شهرزاد. هیچ‌وقت. هیچ‌وقت نمی‌شه بار رو دوش یا روح رو گاهی به کس دیگه‌ای بسپری.
این فقط یه حرف قشنگه لغلغه‌ی زبون زن‌هاست: تکیه‌گاه من.
مردا نمی‌تونن تکیه‌گاه خودشون بشن..چه برسه به این‌که بخوان یا بذارن بشون تکیه کنی.بی‌حوصله‌تر از این حرفاند.

مگر این‌که زن یکی از مردای خاندانای پدرم می‎شدم و غیرت وحشتناک و عجیب غیرقابل‌تحمل‌شون رو می‌بلعیدم و ...اینم حرف بی‌خودیه..هیشکی چه زن و چه مرد تکیه‌گاه کس دیگه‌ای نیست تو این دنیا.

دوس داریم باشه. داستانای مذهبی این رو به یاد می‌دن و ازمون می‌خوان. اما واقعیت اینه که آدمی که منم تنها دنیا میاد. تنها می‌میره.


امروز روز قاسم بود. سینی‌ها رو اوردن..داماد شریفه بود. عروس هدا. قاتل مرضیه خواهر شریفه..لرزش خفیف عروس من رو به شک انداخته بود. داشت می‌خندید زیر لباس و قاتل با لباس قرمز که مرضیه بود شروع کرد با شمشیر گردن قاسم رو بریدن..خیلی‌ها گریه می‌کردن...نانا همه‌اش می‌پرسید چرا واقعا نکشتش.
بعدشم معصومه زن‌برادر شریفه با یکی از طایفه‌ی بابام اینا دعواش شد. زنه بش گفته بود چاقی..این‌قدر از سینی قاسم نخور..یاس و شمع و بخور روشن کرده بودن...پیرزنی با مژه‌هایی حتی روشن و بور..و پوست خیلی روشن با خالکوبی من رو یاد بی‌بی‌ام انداخت..با چشمای آبی..وقتی اون آدما نگاه می‌کردم به نظر دسته‌‌ای سوئدی یا نروژی می‌اومدن که تو لباس مشکی می‌زنن رو زانو یا سینه‌اشون...شریفه گفت اینا از شما هستن..
گفتم باشه.

حوصله‌ی قاتی شدن نداشتم...یا معرفی خودم.
بعد شریفه برام فرق میش و گوسفند و بره و قوچ رو گفت.

امروز قوچ کشته بودن.

بلد نیستن گوشت تیکه کنن. یه کم یادشون دادم اما خسته شدم.

تازه نگاه کردن به گوشت جدیدا می‌ترسونتم. خوشمزه‌اس ها.

اما خونی و همون‌طوری گرم و ایناش..خیلی یه جوریه...بدنم جمع می‌شه انگار..بدنم هم نه. روحم فکر کنم..یه جوری ترس و ناراحتی و غصه میاد سراغم..دستام خونی بود...
زن‌ها خون جیگر رو جمع کردن..گفتن نمی‌دونم برای چی خوبه.
گفتن شهرزاد قصاب هم هستی...بلد نیستن دنده ببرن..دنده‌ها رو دوتایی ببرید بعد نصف کنید..
بعد انگار تب کردم. هنوز قوی نیستم و سرپا.


دیشب داشتیم از حسینیه‌ی محمدی‌های روستای سعاد اینا برمی‌گشتیم که پسربچه‌ای نانا رو هل داد. دسم قبل از دهنم کار کرد. توسری خورد بچه ازم..بعدش بش گفتم:

- خو یواشششش....مرض داری؟ وحشی.

نانا دسم رو فشار داد: ماما قویه.

امروز صبح شربت بردم تو کلمن برای دخترهای کلاس نانا. توش یه کم خیلی کم گلاب و زعفران ریخته بودم . همه می پرسیدن شربتش چیه .ندایی اندرون سرم فریاد می‌داد شربت شهادت. خیلی شبکه سه‌ایی.

اما به زبون می گفتم سن کوئیک..لیوان‌ها ی یه بار مصرف رو گفتم بندازن تو سطل بعدا.

آناهیتا دوست نانا به قول نانا بیستا لیوان خورد. مدیرشون گفته بود عکس شیشه‌ی شربت رو بفرسته برام  مادرت نانا.

گفتم باشه من هل عین گبل های العین

نانا گفت یعنی شنو؟

گفتم : یعنی هر چی تو بگی رئیسم.


تاریخ بنی‌عامر رو که می‌خونم می‌بینم از همون اول با بی‌تمیم جنگ داشتند.

سال از بنی‌تمیم هست.
. «یوم شعب جَبَله»؛ در این جنگ که به نظر برخی منابع از سخت‌ترین و بزرگ‌ترین ایام جنگی عرب بود و 57 سال قبل از اسلام رخ داد، بر بنی‌تمیم غالب آمدند.[۱۸]

  • 2. «یوم ذی نَجَب»؛ در این جنگ که یک سال پس از شعب جَبَله روی داد. بنی‌تمیم انتقام شکست پیشین خود را گرفت.[۱۹]
  • 3. «لیلة الوَتِدَه»؛ در این جنگ نیز بنی‌تمیم ضمن غلبه بر بنی‌عامر 80‌ تن از بزرگان بنی هلال‌بن عامر را کشتند.[۲۰]


از این‌جا


بیا بخور

بابام اینا شام داده بودن. مادرم به بابام غر می‌زد که به مهموناش دوتاو سه‌تا پرس غذا داده بود؛ و بعضیاشون از اون یکی دره که تو کوچه‌اس میان باز غذا می‌برن و بابام نه نمی‌گه.
مادرم می‌گفت برای بچه‌های خودمون نموند و نوه‌ها و دامادا..
از همه بیشتر ننه‌خلف جلز و ولز می‌کرد.
می‌گفت پیرمردی رو دیده که دوبار اومده غذا برده و بابام بش نه نگفته.
اون یکی می‌گفت کاش بیرون فلافل می‌خورد رو حساب شام امشب گرسنه مونده تا حالا..من هم دلم می‌خواس چلو گوشته رو بخورم ازش...اما روم نمی‌شد بگم به مردم غذا ندید که به خودمون برسه. مادرم خدمت بابام رسید درست و بالاخره چندتا پرس موند برامون.
یه قابلمه غذای دست‌خورده هم برگشت که دیگه کسی نمی‌خورد دیگه و سعی می‌کردم نگاش نکنم.
گفتم ببریدش پشت اون مدرسه‌هه بریزید اون‌جا خیلی گنجشک و گربه و اینا میاد. اگه متهم نمی‌شدم به نجس‌دوستی و فلان استخونا رو هم جمع می‌کردم برای سگای خونه‌ی داوودی..اما بابام با داوودی یه دعوای درست کرده سر این‌که چی؟ سگاش رو عادت داده جمع شن جلوی خونه‌اش و هر روز که بابام می‌ره اینا میان خودشون رو می‌مالن بش و بابام داره می‌ره مسجد...از همه بدتر دنبال زنِ شهامتی دویده بودن...زنه کون گنده و چادریه و شهامتی خیلی بدش اومده بود..بابام هم طبعا برای زن شهامتی - و کونش احتمالا- غیرتی شده بود.
دیگه جرات نداشتم غذای دشمنان پدرم رو خودم با دست خودم فراهم کنم.
ملت نشسته بود خوردن..من گفتم گوشت می‌خوام عین کوسکو که عروسکش می‌افته و ده‌تا عروسک طرفش گرفته می‌شه همه تکه‌های گوشت‌شون رو گذاشتن بشقابم.
برای این‌که فضا رو روحانی کنم.
سینه‌زنیِ اجه الموت رو پخش کردم از لپ‌تاپ.
خوند و خوند تا رسید به اون‌جا که می‌گه انا ابن الی شطر غرور العامری..من پسر کسی‌ام که بر غرور عامری خط انداخت.
پدرم عرقچینش رو برداشت..دوباره رو سرش گذاشت.
مادرم دستاش رو برد طرف بالا: قربونت برم امام علی که دماغ شجاع‌ترین‌شون رو به خاک مالیدی...کافرِ بت‌پرست...چی داشتن؟ فقط عشق حرام و شعر گناه‌دارو غرور..دماغ‌شون رو سر هیچ و پوچ گرفتن بالا...
اشاره به دماغ پدرم. و طبعا من که می‌گن دماغم به بابام رفته.
بابام عرقچین رو گذاشت روی صورتش و شونه‌هاش لرزید. فکر کردیم گریه‌اس.
خنده بود. بی‌صدا.
مادرم کوتاه نمی‌اومد:
السلام علیک یا حبیب ابن مظاهر الاسدی...
پدرم گفت عاشقیم ما زکیه خانمِ اسدی...عاشق...داغه خونمون...افتخاره به دست امام علی کشته شدن زکیه..خوبه که به دست علی کشته شد نه یه بی‌لیاقت نامرد
-  السلام علیک یا مسلم بن عوسجه‌ی اسدی..
مادرم بی‌توجه به حرف بابام این رو می‌گه.
- خدا لعنت حرمله‌‌ی  بن کاهل اسدی رو.. قاتل طفل شیرخوار...
این رو من می‌گم.
مادرم می‌گه: نه حرمله از بنی‌اسد نبود.
پدرم می‌گه چرا بود. شیر شده حالا. با نگاش تشکر می‌کنه ازم.
اونایی که سر سفره‌ان با دیده‌ی ملامت به من نگاه می‌کنن که شر درست کردم.
من دنبال گوشت بیشترم.
مادرم یه تکه گوشت می‌ذاره جلوم: بیا بخور.
منظورش اینه که: و دیگه حرف نزن.

زن‌ها ازم چشم برنمی‌دارن. به شریفه گفتم یه پارچه بنویسیم. ببنیدیم به دوتا چوب. یه چوبش رو مرضیه بگیره یه چوبش رو محبوبه...بنویسید این زن از کجا اومده و چرا. چقدر قراره بمونه. یه موکب درست کنیم. من زیر پارچه سینه بزنم و راه بیفتیم تو روستا.

می‌خندیدن.

زنی اومد و تا اصل و فصل و قوم و قبیله و عشیره رو درنیورد از پا ننشست.

بعد باز زنی پرسید..

شریفه تمام زن‌های روستا رو جمع کرد...دستاش رو زد به هم...تو کوچه دم خونه‌ی اُم‌رزاق.

اشاره کرد به من و توضیح داد کی‌ام.

زن‌ها گفتند هله بیچ عینی....هله بیچ.

شریفه گفت دوست داره بیاد روستامون...زن‌ها گفتن خو بیا..یه خونه بگیر این‌جا بیا پیش ما...ما این‌جا هم عرب داریم..هم عجم.

تازه فهمیدم که من رو عجم فرض کردن. احتمالا برای فارسیمه مثلا.

پَ این عبا و شله و سبزه‌گی و فلان...
یعنی مخ ماکو.
به قول عربای این‌جا که همه‌ی ت‌های بی‌نوای خداوند رو بی‌دلیل و جهت به ط دسته‌دار تبدیل می‌کنن: مخ ماکو..طعطیل.

عمه‌ی شریفه که مثل اکثر آدمای روستا چشمای سبز روشن و پوست گندمی داره با موهای روشن پیشم نشسته بود. پسر این زن اومد خواستگاری خواهر طلاق گرفته‌ام. خواهرم گفت چشماش سبزه دوست نداره.

خوب لنز می‌زد حالا بابا.

بگذریم.

زن خوبی بود. یا به نظر می‌رسید. بام درددل کرد. یه هو دلش برام باز شد انگار و هر چی داشت و نداشت ریخت جلوم. گفت یه دختر داره که بیست سالشه. خوب این رو می‌دونستم.شریفه و خواهرهاش و مادرشون خیلی چیزا رو بم گفتن.
زن فکر می‌کرد نمی‌دونم.

گفت که دخترش بیست سالشه..توقع نداشت تعجب کنم. برای همین یه تعجب نمایشی و بسیار ناراحت نشون دادم از خودم.

دختر در واقع جثه‌اش اندازه‌ی نانائه. به نظر دختربچه میاد اما نه چندان.
فیلم اورفان رو دیدید؟ ندیدید چیزی مهمی هم نیس. خودم براتون تعریف می‌کنم. چه اشکالی داره. شما هم جای خواهر و برادر منید.ممکنه بعد بخواید نگاه کنید و الان من نباید لو بدم داستان فیلم رو؟

باشه چشم.

پس نمی‌گم بتون که یه دختره که به نظر نه ساله میاد یه زن سی و سه ساله‌ی تو کفه. عاشق مردی می‌شه که مثلا پدرخوانده‌اشه.

مثلا فیلم ترسناکه.
همه‌ی فیلم حول محوری کاملا تخماتیک می‌چرخه. تنها نکته‌ی قشنگش دختره‌ی لاله. خوشکله. یه بچه کوچولوئه.

زن فیلم خو همه چی زیر سر خودشه.

مرده هم می‌میره آخرش. تو یه چاله‌ی یخ. بدبخت.
همه‌ی اینا به کنار تو بگو نژاد دختره چیه؟ اگه گفتی؟ اگه گفتی؟ آفرین. روسی.

آره دختر عمه‌ی شریفه هم یه اورفانِ برای خودش. زن می‌گفت شش هفتا بچه داره یه طرف این دختره یه طرف. ناراحت بود براش.

متاثر شدم.

اما خواهرهای شریفه بم گفته بودن همین دختره‌ی اورفان مانند کلی هم ادعاش می‌شه تو زمینه‌ی جذب رجال.

والا خوبه.
ما که پشه هم نیستیم. اون پشه هم تویی اورفان.

روستای شوریده جای قشنگیه. خونه‌هاش بزرگه. گلیه. گل کاغذی داره. نخل. تمیزه...و آدماش آروم و ..بد نیستن. امتیازش اینه که عموزاده‌ها با هم بدن و با غریبه‌ها خوب.

می‌شه توش خونه ساخت.

البته آدمای تا بصل‌تالنخاع فضولی داره.
بعد می‌گم چرا.

حرف بزنید...حرف بزنید..راحت باشید.

ملایه‌ی عراقی همیشگی امروز فارسی خوند.

گفت "عجمی" می‌خواد بخونه. زن‌ها همه نیششون باز شد. من زیر عبا سرم رو بردم که نخندم. اما زن‌ها رو می‌دیدم، زن‌های عرب که خندیدند.

ملایه خوند..هر چی دقت کردم یه کلمه رو متوجه نشدم. فارسی نبود در واقع. صرفا عربی‌ای بود که عین‌هاش الف شده بود. و ذ و ض و ظ هاش ز تلفظ می‌شد. همین. ..زن‌های غیرعرب لبخند زدند.

یکی از زن‌های عرب گفت: خو بس...های بعد شنو؟!..لا عرب و لا عجم...بعد چون خیلی خندید احساس گناه کرد. گفت: نعله علی بنی امیه...استغفَرالله...استغفَرالله.
شربت آبلیمو اوردن و چون پرهای لیمو توش بود...طبیعی بود آخه نانا گفت بوی سیر نمی‌ده؟! بخورم؟

یه بار خونه‌ی فاضل همساده‌امون شربت آبلیمو خورده بودیم، یا دساشون سیر داشته یا توی فریزر یا یخچال بغل سیر نگه داشته بودن آب رو یا آبلیمو رو که طعم سیر خالص می‌داد.

اون روز هم توی شربت پر لیمو بود.
نانا روی این حساب پرسید: بوی سیر نمی‌ده؟! بخورم؟

گفتم شربی عمری

گفت یا حسین و خوردش..
بوسیدمش و شریفه گفت شهرزاد انگار دخترت چند ماهه‌اس نه هفت هشت ساله...می‌خوریش از بس می‌بوسیش.

نانا لوس شد تو بغلم: اَگوگی...اَگوگی.

ملایه در طعنه به ما گفت: احچن...احچن...اخذن راحتچن.


ظهر رفتم روضه روستای شریفه اینا. اسمش شوریده‌اس. روستای شوریده. روضه خونه‌ی زنی به اسم ایران بود. این یکی ایران برخلاف اون یکی ایران که دخترعموی پدرم بود و هست فارسی بلده. کمی.
جا نبود بیرون پیش دمپاییا نشستیم. به دمپاییا نگاه می‌کردم.
به خودم گفتم: متاسفم.
می‌دونستم چرا.
خوب بود. نانا پیشم بود.فقط کارای روستاییا حساب کتاب نداره. برای نانا لیوانی شربت اوردن که لب پر شده بود. وقتی هم شربت رو خوردم حس کردم لیوان بوی دهن می‌ده و حالت تهوع گرفتم.
از همه چی چندشم می‌شه. هر زنی می‌اومد از پشت شال حریرم می‌دیدم که با چشم و ابرو و چشم‌های تنگ کرده از شریفه می‌پرسه این کیه. شریفه هم جو فیلم فارسی و کلاس گرفته بودش: دوستم شهرزاد....دوست و هم‌کلاسی و دخترعموم: آرمیتا شبان‌زاده‌ی محمدی بهرامی.
زنِ روبرو معمولا می‌گفت: خوشبختم. یاد گرفتن این رو دیگه. مدرسه یادشون داده.
منم سر تکون می‌دادم که یعنی منم.
سینه زدیم..سینه‌زنی‌اش خوب بود..زن‌ها برگشتن نگام کردن..اون مدل سینه‌زنی رو از مادرم یاد گرفته بودم. تموم بچگیم دو آرزو داشتم تو روضه‌ها: مادرم رو  ببینم که مثل بقیه‌ی زن‌ها گریه می‌کنه. سینه‌زنی‌ها مادرم بره جلو.
از زیر نگاش می‌کردم.
خوب بلد بود.
نانا چسبیده بود بم. سرش رو می‌کرد زیر عبام و سرش رو روی بدنم می‌غلتوند...بعد با صورت برافروخته و خوش می‌اومد بیرون..
بعد اومدیم بیرون و رفتیم حسینیه.
نانا یه تیغ نخل رفت تو انگشتش و انگشتش خون اومد. به روش نیوردم که چقدر ممکنه درد داشته باشه. بلد نیست روی زمینای روستایی راه بره. مواظبت بچه‌های روستا رو نداره.
انگشتش رو شستم و بش گفتم چه دختر قوی‌ای که اصلا هم گریه نکرد. بعد تمام مدت تو حسینیه انگشت پاش رو بوسیدم.
خوب شد انگار.

بلی. بلی.

تو حیاطم. لپ‌تاپ خنک شده. این چیز خوبیه. باید می‌نوشتم نشونه‌ی خوب. اما نشونه چیه؟ خوب هوا داره خنک می‌شه. هر سال این موقع هوا خنک می‌شه و اون موقع گرم.
این نشونه‌ی سرد شدن هوائه؟ بلی. بلی.
بعد هوا که سرد شد و خنک چه اتفاقی می‌افته؟
بت می‌گم: هوا دیگه گرم نیست.
بلی. بلی.


برای این‌که چرخه‌ی ابتذال ملت عشق به نحو احسن تکمیل بشه  عزیز زاهارا یا هر اسم دیگه‌ای که داره مبتلا می‌شه به نوعی سرطان پوست.-در این فصل‌های آخر که تصمیم گرفته بودم قضاوت رو در مورد محتوای کتاب کنار بذارم و خوش‌بینانه به جملات نسبتا خوبی که به چشمم می‌خورد نگاه کنم و به خودم بگم برخلاف پست قبلم در این مورد که حالا دلیل هم نمی‌شه که اگر از چیزی خوشت نیومد، خوب نباشه یا نتونی توش نکات خوب پیدا کنی-
و بعد از این‌که زنی شوهر و بچه‌دار زنبیل رو بردار و بیار رو به خودش وابسته کرد، و مثلا مثلا حالا ما هم باور می‌کنیم که توی هتل باش نخوابید و کف نفس و کاف‌های دگر کرد (چون نویسنده تشخیص داده نجابت نوشته و آقای عزیز رو نبره زیرسئوال و تایید و محبوبیت  بیشتری دریافت کنه) و مثل باقی مردها در این‌گونه روابط و موارد برای فرار از مسئولیت کارش بهانه‌تراشی نکنه در ابتدا و روی واقعی رو؛ رو نکنه در انتها، چه می‌کنه؟ می‌ره سرطان می‌گیره.

و این‌طوری در عین حال که حال و لذت مجازی حقیقی‌اش رو با زنی که کمبودهاش باعث جذب شدنش سمت اون شد نه اون‌طوری که توی قصه رنگ و لعاب عرفای روحانی داده شده که یعنی تشابه دو روح و نمی‌دونم همون جمله‎ها رو به کار بردن و خیر و شری که سرانجام به صاحب و فاعلش برمی‌گرده و فلان...ایشون می‌ره سرطان می‌گیره و خیلی فرشته و پاک از زندگی زن محو می‌شه.
کاری که بقیه‌ی مردها به خاطر خودخواهی می‌کنن ایشون به خاطر سرطان"مجبور"می‌شن به کردنش.
واقعیت اینه که زن کمبود داره...مرد کمبودهاش رو می‌دونه چیه رو همونا زوم می‌کنه..زن می‌دونه داره گول می‌خوره اما شیرینی چیزی که مرد عرضه می‌کنه باعث می‌شه حس گول‌خوردگی و حتی سطح پایین مردی که باش در ارتباطه و کامل براش روشنه رو پس بزنه...بعدش هم خوب به‌اش حق هم داده شده: شوهر خیانت‌کاره..بچه‌ها بی‌توجه..زندگی ملال‌انگیز...که احتمالا یا توجیه بشه..درکش کنیم..بفهمیمش...ما البته نمی‌خوایم که درکش نکنیم یا نفهمیمش. ما فقط دوست داریم یعنی ترجیح می‌دم یا با قصه‌ای تکراری و همیشگی روبرو باشیم: مثلث عشقی و سرانجامش..همین..نه مثلث عشقی و سرانجامش با آویزه‌های عرفان و جوهره‌‌ای که هی دیده می‌شه اون وسط و ...
بله عزیز میاد و زن عاشق می‌شه و خوب چون داستان ملت عشقه نه مثلا ملت ایران یا کل ملت دنیا مرد چی؟ نمی‌ره چون خسته می‌شه..نمی‌گه تو شوهر داری بابا...با من لاس زدی فردا با صدتا مثل من می‌پری..به من دادی فردا به کل ملت  همراه با عشق حالا گیریم اصلا؛ می‌دی...چی می‌گه؟ من سرطان دارم الا.

بعد الا گریه...و پروژه‌ی صوفی و عارف بودن این دو قناری عشق باغ عرفان و تصوف تمام می‌شه.
و بعضیا مثل ر میان می‌گن چی؟!
-نخونی چیزی از دست دادی شهرزاد

من یه سئوال دارم.

این کتاب دقیقا با یه فیلم/سریال آمریکایی از نوع دسپریت هوس وایف که لابه‌لاش عقب‌گردهایی به تاریخ و این‌ها داریم چه فرقی می‌کنه؟
همون زن..همون مشکلات..همون ابرمردهای خوشکل ِ انسان دوست دچار عرفان و فلان شده‌ی ته قصه بیمار  از بار غم دنیا رها شده‌ی..که در عادت می‌کنیم پیرزاد با نمونه‌ی ایرانی‌اش مواجهیم.
من نمی‌گم این کتاب رو کسی نخونه. یا چرا خوشش اومد اگه خوند. من می‌گم این کتاب رو خودم، دوست نداشتم و ر با تمام حسابی که روی نوع سلیقه‌اش و سطح مطالعه‌اش باز کردم، که یعنی نزدیکه به سلیقه‌ی من...که نمی‌گم حالا بالاس و کسی اگه این کتاب رو خوند و خوشش اومد سطح پایینه سلیقه‌اش، می‌گم اگرم در پستم دس انداختم کتاب رو..نظر خودم رو گفته که اصراری هم ندارم "درست" باشه..
ر، انسانی که در این برهوت تنهایی حس می‌کنم گاهی به من شبیه هست..چرا باید اون‌همه در موردش شلوغ کنه و طور دیگه‌ای به تصویر بکشدش.

این کتاب به نظر من زرد و مبتذل و سطحیه.
چرا ر باید با چشمانی نیمه‌بسته و خمار در موردش حرف بزنه انگار در مورد اثری واقعا عرفانی و واقعا صوفیانه و واقعا روحانی داره صحبت می‌کنه. از این عصبانی‌ام که ر رو شبیه خودم می‌دونستم و حالا متوجه شدم چقدر که نیست.
من مولانا خوان نیستم. از کل مولانا یه بیتش حفظمه اونم به خاطر تحقیق ادبیات دبیرستانه که گفته بود تو شهیدی دیده‌ای از ...یر خر؟
این رو یادمه واقعا.
چیزهایی هم خوندم ولی یادم نمونده. اما تصورم و احساسم در مورد مولانا و شمس جدی‌تر بود. درسته که نمی‌گم از خودبیخود می‌شدم و بانگ می‌زدم سبو بر فرق می‌شکاندم و به سماع برمی‌خاستم...اما بالاخره شهرام ناظری گاهی چیزهای خوبی ازش خونده..و غزلیات شمس که متعلق به سال هست رو گاهی ورق که می‌زنم می‌بینم چیزهای خوبی داره..
این تصویر آبکی و بچه‌خوشکلانه که تو کتاب از این دو آدم که به نظرم همیشه افسانه اومده وجودشون و چیزهایی که خوب یا بد در موردشون گفته شده هم به همون نسبت برام بی‌اهمیته؛  رو نمی‌تونم ببلعم...بعد برام عجیبه که ر اینا کتاب رو خونده و به این تصویر آبکی دست پیدا نکرده.

چرا من آدم شبیه برای هم‌صحبتی کم دارم این‌قدر؟ این مایه‌ی اصلی تاسفمه احتمالا.
و البته می‌دونم این تنهایی و کمبود آدم و هم‌صحبت علاقمند به علایقم خاص من نیست و خیلی بیشتر از توقع من عام و همه‌‌گیره...
من خوشحالم که رسیده‌ام به دوره‌ای از احساس و طرز فکر که خیلی از تابوها که قبلا جرات بی‌اعتنایی به‌اشون رو نداشتم رو حالا با خیال راحت می‌برم زیر سئوال. نه برای دیگران ها.

برای خودم. توصیه هم نمی‌کنم به کسی که ببره زیر یا روی سئوال یا جواب حتی.

یکی‌اش حافظ.

یا نویسنده‌ها و شعرایی که قبلا خطی شعری که می‌خوندم ازشون به اصطلاح ادبیاتیا من رو می‌گرفتن.

دع الدنیا و اهمل‌های حافظ الان به نظرم حرف مفت میاد.

اگه منظور معشوق زمینیه که این رها کردن دنیا و اهمالش دوره‌ای کوتاهه که به تلخی بعدش نمی‌ارزه درگیر شدن به‌اش. درسته عاشق نباید از تبعات عشق بترسه اما من می‌ترسم. عشق بی‌خطر و ضربه‌نازن و باحال دوس دارم که برام شادی بیاره نه درد و غصه و فلان..که اینم نیست...کی ارزش این‌همه رنج و زخم و فلان داره و ما مگه چقدر زنده‌اییم...دو روز خوشیم..سال‌ها ناخوش..اکثرا زمانی بالاخره باور می‌کنیم : نمی‌ارزید

نمی‌خوام.

اگه معشوق زمینی نباشه که معشوق غیرزمینی خودش گفته خوب زندگی کن...ازش لذت ببر...نه سخت سخت بگیر که دستت بشکنه و نه شل که همه چی از دستت بریزه..اهمال نکن اتفاقا چون زندگی تو دستت امانته...دنیا رو رها نکن...اهمال نکن خودت و زندگی و اطرافیانت رو اما نچسب عین کنه بش...
خوب رسیده‌ام به این شیوه فکر کردن جدیدا و خیلی از اشعاری که می‌خونم و جملات قصار از این یا اون نویسنده یا بزرگ‌مردها و زن‌هایی که زمانی خوندن فرمایشاتشون حالم رو خوب می‌کرد به نظرم صرفا حرفی قشنگ با پوسته  و ظاهری عمیق میاد...اما در واقع بیشتر وقتا صرفا یه نظره..خیلی هم زیاد می‌شه جدی‌اش نگرفت.
وقتی خوب و دقیق نگاه می‌کنم می‌بینم اکثرا آدما،  یه جور استعداد داشتن و این‌طوری بروزش دادن..این دلیل نمی‌شه که اثر هنری و ادبی در عین قشنگی"خوب" و به‌درد بخور هم باشه..یه گل مصنوعی ممکنه قشنگ باشه..به درد زیبایی محیط هم بخوره...اما من دوست ندارم بذارمش تو اتاقم..نمی‌تونم فکر نکنم:مصنوعیه:.
بیشتر حرفا و آثار این‌طوری شدن برام.
گاهی هم گل‌های مصنوعی قشنگی پیدا می‌شن که دلم بخواد بذارم تو اتاقم. گل‌هایی که دیگه اسمشون گل نیست. یعنی ادعای گل بودن ندارن. چنان گل نیستن که به یه اثر هنری تبدیل می‌شن..به خاطر هنر توشون دوست دارم جایی برشون در نظر بگیرم تو محیط..بس که خواستن بت بگن ما حاصل استعداد و هنر سازنده هستیم..نمی‌خوایم بت بگیم قشنگیم و ما رو داشته باش یا بمون دقت کن..یا مثلا قراره با داشتن‌مون زندگیت متلاشی شه از فرط تحت تاثیر قرار گرفتن.

این‌ها تمرین بی‌احساسی یا فرار از تحت تاثیر قرار گرفتن یا عکس العملای ارتجالی نیست....این شاید حاصل مدل جدیدی از نگاهه.
خوب بله زیبا. اما که چی؟ به درد بخور آیا؟ خیلی وقتا وقتی نگاه می‌کنم به جمله‌ای می‌بینم خیلی کلی گفته شده...اینقدر واقعیت نسبی‌تر از این حرفاس که راحت می‌تونم ردش کنم.

خیی حرفا که قبلا با شنیدن یا خوندن‌شون فکر می‌کردم دیگه تمام..نقطه سر خط.

نه. اینطوریا هم نیست. من هم برای خودم نظراتم رو دارم. ممکنه مهم نباشه برای کسی. خیلی هم عمیق نباشه یا درست نباشه یا...اما مال خودمه و به درد من می‌خوره. راحتم باشون.
هی بشینم بخونم و آه بکشم..و چشم ببندم رو به پنجره.
وقتش رو ندارم. فقط شعر و رمان و فیلم نیست...کلا..حتی همین تماشای باغچه و...زندگی کمی زمختی و خیلی صبر ازم می‌خواد..نق و نوق خوبه گاهی..راحت می‌شی..ولی تمرین می‌کنم دارم وقتی رو که بش اختصاص می‌دم می‌تونم صرف چی کنم که خوش بگذره بم...اگه شده زنگ زدن به کسی و حرف زدن..پاره کردن کتابی که حال نکردم باش
ترجیح می‌دم امگشت با تن ماهی جنوب بپزم.

من اون هنری رو که مثلا صندلی رو به سقف آویزون می‌کنه و چهارتا زنجیر دورش آویزون می‌کنه هنر می‌دونم اما دوسش ندارم.

خیلی از حرفا اشعار گفته‌ها نظرات و آثار سینمایی و .. که قبلا برام وحی منزل و لاریب فیه بود حالا بی‌اهمیت نشدن کاملا اما اعتبارشون رو خیلی از دست دادن.

چیزی که کمکم کنه خوب زندگی کنم..به دردم بخوره..بم آرامش شادی و لذت بده.

می‌بینم جدیدا که زمانی بیشتر خودمم و از این خودم بودنه لذت می‌برم که چیزی یا جوری هستم که زمانی بعد مثلا روشنفکر وجودم ازش ایراد می‌گرفت و اجازه نمی‌داد ظهور کنه.

همین منی که قبلا دیگران و چه بسا خودم در موردش می‌گفت خاله‌زنک...امل ..مذهبی...عقب‌مونده و فلان.

جدیدا می‌بینم وقتی آرومم که بدون ترس‌ از قضاوت‌های درونیم آنچه دوست دارم رو، رو می‌کنم...زمانی حال می‌کنم که با طیب خاطر دیگران رو قضاوت می‌کنم..

واقعا به اونی که دیوث و حرامزده‌اس نترسم حداقل تو ذهنم این رو بگم..

هی توجیه نکنم ملت عشق رو.


فردا شربت می‌برم برای دخترای کلاس نانا.  نانا لیوان لیوان بده به بچه‌ها.. بش گفتم به بچه‌ها بگه بگن یا حسین قبل از خوردن شربت. مثل بی‌بی‌ام که یاد داده بود به من...
امروز کاسه‌ی آش به دست من رو نشون بچه‌ها می‌داد..موقع تقسیم آش تو مدرسه..همه چی خوب بود. فقط من توی برخورد مستقیم خجالتی‌ام تو تعارفا و خیلی بلد نیستم زبون بریزم..وقتی می‌گفتن قبول باشه فقط عین ربات ژاپنی خم می‌شدم و ادای احترام می‌کردم و همون یه جمله رو تکرار می‌کردم: ممنون...قبول حق.
بعدشم روضه فارسی خوشم نمیاد و بلد نیستم. مخصوصا زنونه که همه‌اش انگار شبیه شرح بدبختی بود...نه شجاعت و استقامت و مردی و زنی... و وجود داشتن.
وقتی مدیرشون با صدای زیر و جیغ جیغو شروع کرد خوندن پای صف و بچه مادرا و بچه‌ها گفتن سینه بزنید.. من دیگه آش‌ رو تقسیم کرده بودم و به سال زنگ زده بودم بیاد برم گردونه خونه با دیگا...گفتن بمون برای روضه اومدم بگم قبول باشه شما بخونید..فُل کردم: خوش باشید.
یعنی هم آدمم.
هم یعنی خودم رو قاتی زن‌ها کردم.
ولچ زن آشت رو بده برو دیگه...تقصیر مادرا هم شد..خیلی تند تند بام حرف زدن و گردنای یه وری و تشکر و اینا...عرق کردم از شدت هجوم جمله‌ها ...تو عمرم این‌همه حرف با هم نشنیده بودم...حتی یه جا دوتا دستام رو با هم بلند کردم گفتم: استاپ...کافیه حرف..به همه می‌رسه آش.
ساکت هم شدن.
اما باز شروع شد...یکی‌اشون هم گفته مادر نانا خودش نپخته رفته سفارش داده به خانم بابادی براش پخته اومده می‌گه من پختم.
کی این خبر رو بم رسوند ؟ نانا با گریه.
گفتم باشه به دخترش بگو تو راست می‌گی.
حوصله داشتم من؟
مهم این بود که تمام مدت نانا دست دخترا رو می‌گرفت و نشونم می‌داد: اینه مامانم..به من هم می‌گفت ماما مرسی که مقنعه سرت نکردی و این شال رو سرت کردی.
" این سال" عبارت است از شالی بسیار بدهیبت. اما نانا دوستش داره چون یه ردیف پولک طلایی از وسطش می‌گذره. هدیه‌ی زنِ فاضل همساده‌امون پارسال به مناسبت تولدم بم.
امسال که بام قهره.
چون سال دوتا درا رو قفل کرد که نیان.
بیشتر سر این بود که پسراش رکابی می‌پوشیدن و شورت و رو به فنس ما با لنگای باز می‌نشستن قلیون‌کشی یا موبایل‎به‌دست.
سال اهل دعوا نیست.
خیلی آرام و محترمانه تمام فنس رو پوشوند و همه‌ی درا رو قفل کرد  و وقتی در زدن در رو باز نکرد و وقتی زنگ زدن گوشی رو برنداشت.
خوب قهر کرد. چیزی از دست ندادم البته.
حالا شالی که نانا دوست داره به سر در جواب خاله باز می‌دی بچه‌ها می‌گفتم: یه بار مگه نبردی؟ بذار اونایی که نخوردن بخورن..
متقلبا رو هم شناختم که دوباره و سه‌باره اومدن.
فقط دلم نیومد به روشون بیارم..
خودم نرسیدم بخورم..ته ِ دیگ مونده بود اوردم خونه خوردم.. بهتر از توقعم شده بود..خوب بود. فقط نشد برای سعاد و شریفه ببرم.
در آخر هم خیلی بی‌ربط به قول  افتخاری: دل عاشق غمی داره. با غمش عالمی داره. چه کنه بی‌قراره.

این ویدیو رو امشب تو ماشین دیدم.
باسم هست که فارسی خونده.
با لهجه کمی. اما از پسش براومده به عنوان آدمی که فارسی خیلی خوبی هم نداره.
ترجمه‌ی عربی هم داره برای اونایی که فارسی بلد نیستن.

همه‌اش این‌جا هست..عربی- فارسی..

مثل سابق میل نوشتن ندارم. اتفاقات زیادی می‌افتد که می‌توان ازشان نوشت و گفت. اما وقتی می‌شینم روبروی صفحه‌ی لپ‌تاپ...کمی با دکمه‌ها ور می‌رم.

بعد می‌بندمش.

همان‌قدر که زبانم سکوت کرده ذهنم هم دست از فعالیت برداشته. شاید دارم برای مردن آماده می‌شوم شاید هم دوره‌ای و موقتیه. دوره‌ای لازم نتیجه‌ی شرایط و فلان.
به‌هرحال یک چیزی هست به اسم رضایت

دارمش از خودم در هر حال . این روزها و شب‌ها.
معمولا خود همین مقدمه‌ها می‌شه بهانه‌ی شروع و بارش پست و نوشته در این‌جا.

پنج‌نخود

اول خواستم برای کلاس ببرم فقط. بعد به خودم گفتم نه خوب نیست؛ برای دفتر هم ببرم. بعد دیدم بقیه‌ی بچه‌ها چی؟ خو بوش رو می‌شنون هی آب دهن قورت بدن؟ به خودم گفتم پس برای همه‌ی مدرسه ببرم.

فردا آش می‌برم مدرسه‌ی نانا.

همه چی‌اش رو قاتی کردم با هم. کشک و نعنا و پیاز داغش رو.

تزیین اینا سختم می‌شد. راستش خیلی اهل تزیین هم نیستم امام تنها بماند.

طعمش که خوب شد..شکلش هم خوب شد. اما دیگه حالِ با کشک ستاره و پروانه و هلال ماه ... درست کردن اینا نداشتم. یکی دو ظرف نیست که. اینا هم بچه‌ان چه فرقی می‌کنه براشون می‌خوان آش بخورن...اگرم معلما یا زن‌ها  در مورد تزیین نکردن، چیزی گفتن می‌گم:  نِمی‌خید؟ خو نخورید. بدش مو.
سال و بچه‌ها که گفتن حالا دیگه آش‌پز شدی.
می‌گفتن خوب شده.
از این وردها هم که ننه‌خلف اعتقاد داره  اگه رو دیگ و قابلمه بخونی غذات زیاد می‌شه، هم خوندم که می‌گه بخون اُ فوت کن تو دیگه زیاد می‌شه و برکت می‌گیره...یعنی یه حرفایی...نمی‌دونم ترکیب مخش چطوریاس...خودش زمینه‌اش رو داش و تربیت معلم هم حال اساسی به روحش داد....همه‌اش خنده‌ام می‌گرفت وقتی یاد این می‌افتادم که جلوی ننه خلف  ظاهرسازی می‌کردم که فکر کنه  اعتقاد دارم به حرفاش و  هی خودش رو،  رو کنه برام.
یعنی یه چیزایی می‌گه:
- شهرزاد پنج‌تا نخود بردار روشون نمی‌دونم چی بخون و فوت کن روشون..

- اُ بعدش  بلافاصله پنج‌تا گوز بکن؛ لابد تا آخر عمر دیگه نمی‌گوزی...
می‌زنتم و می‌خنده:
-نه ...بعد بده بچه‌هات و شوهرت بخورن...اگه مریض شدن دیگه..همکارمون این‌کار رو می‌کنه اصلا بچه‌هاش رنگ دکتر رو نمی‌بینن..
- نخود جادویی‌ان پس... نخود شفابخش..خودت این کار رو می‌کنی؟

- آره اما شهرزاد بچه‌های من طالع خوبی ندارن...هر چقدرم از این کارا بکنم نتیجه‌ی خوبی نمی‌گیرم مثل بقیه..خیلی جاها بردم‌شون گفتن طالع‌شون موافق نیست

- آها..مخالفه؟
غذاهام رو دوست داره معمولا...الانم بودش این‌جا کلی از این آش کیف می‌کرد. همیشه می‌گه چه آبگوشتی درست کردی برامون یه بار شهرزاد..

اصلا یادم نمیاد. شده خاطره‌ی سفت و سخت و لاینفک زندگی‌اش.

ننه‌خلف  خرافاتیِ خاله‌زنکِ؛ دوست قدیمی و همیشگی و دشمن گاه و بی‌گاه من...خوشحالم که در زندگی‌ام هستی.



خود چای خوشمزه بود اما بیشتر از اون شکل روی جعبه رو خوشم اومد...هی نگاش کردم. ترکیب دود و رنگ و شکل میوه.

با قلیون می‌چسبه...تصمیم دارم یه آبی‌اش رو بخرم. نی‌اش مخملی صورتیه. یعد چوبش کنگره‌ای مثل حالت قلعه.  رنگ آبی سفید...آبی فیروزه‌ای شیشه‌اش با خطای سفید روش با چشم بازی می‌کنه.

این چای هم رو منقل می‌ذاری زمستون و د بیا عیش و نوش تک نفره.

خودت اُ خدات.

توی جا شمعی‌هات که  به لطف تو الان شدن جاشمعی‌هام، شمع‌های قرمز گذاشتم.




همه چی رسید امروز. پستچی رو خیلی وقته دمش رو چیدم. جرات نمی‌کنه خودش چیزی بیاره خونه. سال رو می‌فرستم بسته‌هام رو تحویل بگیره. یه کارتن بزرگ.

بازش کردم.

یه عود کاراملی روشن کردم. فکر نمی‌کردم بوش خوب باشه. اما بود. همیشه از عودها، شامپوها، کرم‌های بدن و عطرا و اسپری‌های شکلاتی، کاراملی، کاکائویی، بادومی و چیزای چرب و مغزی واهمه داشتم.

باکس اِسی سبز رو دراوردم. یه نخ دود کردم.  از خوشی تقریبا داشتم به موجودی با دگردیسی ناقص تبدیل می‌شدم به قول گارفیلد.
بسته‌های چای رو دراوردم. روی بعضی‌هاش روسی نوشته شده بود. یا گرجی.
چای میوه‌‌ای که از تفلیس گرفته بودی.
اون فرشته‌های سفید کوچولوی ایتالیایی که گفتی وقتی دیدی‌اشون یاد من افتادی( مو فرشته بیدوم؟!)  شمع‌دونا. چای‌های میوه‌ای.

نوشتم: من کجا شبیه‌اشونم ؟ این‌همه ظرافت و ترکیب سفید صورتی و این‌همه نازی.

نوشت: به خدا شبیه‌اتن.
یه کسی گفته اگه  دیگران در شما ظن خیر کردن نگید نه نیستم.

خوب باشه.
باعث خوشحالیه که به چشم تو اینم.

در دنیای من آدمای خوبی وجود دارن که دوست می‌دارنَم.

بابت وجودشون باید شاکر باشم.
خدایا شکرت.