-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اسفند 1395 18:53
برق نیست و با نور شمع می نویسم ... *بسم الله الرحمن الرحیم* *ولاتحسبن الذین یعیشون فی الاهواز اموات* *بل هم احیا تحت التراب یرزقون* ترجمه: گمان نکنید مردم اهواز مرده اند بلکه در زیر خاک زنده اند و کسب روزی میکنند
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اسفند 1395 02:41
یه ترانه هست از فریدالاطرش...لکتب علی اوراق الشجر... دوسش دارم. الان گذاشتمش تو کانال... ممکنه ترجمهاش کنم...خوراک رقصه...مرد پایین نشسته باشه تو روی تخت برقصی. مرد من با آب دهن ول شده رو بالش داره نق میزنه کپه رو بذارم ...و اینهمه دهنم رو رو به صورتش باز و بسته نکنم..برم تو آغوش اسلامم. بای روتون.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اسفند 1395 02:36
یه ترانه داره مروان خوری و کارول سماحه...دویتو هست...دو نفره میخونن... یه جایی مروان میخونه: حبک و حب اعیونک لما تحکی...خیلی زیبا...دیوآنه میشم... الان دارم رو به سال خواب میخونمش...مرده و زنه هم رو اتفاقی میبینن...دهنم رو به صورت خواب سال باز و بسته میکنم... به خودم اومدم تو اتاق نیمهتاریک ....واقعا واقعا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اسفند 1395 02:25
از ترجمهم تعریف کردن...از انتخاب و ترجمهی خودمونی و گویا...و اطلاعاتی که دادم... دوست دشتم به سال بگم ..فقط به برادرم گفتم که برام نوشت چاکریم...دمت گرم....معلق میزنم از خوشی رو کلهام...مثل روزیام که رضا قاسمی جوابم رو داد...که گفته بود خودت رو خوب بیان میکنی و مردم از خوشی.. تقریبا منفجر شدم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اسفند 1395 01:58
فیلم دیدم. فیلمی به اسم کارول. خود فیلم خوب بود. بازی و اینهاش. اما موضوعش را دوست نداشتم. در مورد همجنسخواهی زنها بود. نتوانستم ارتباط برقرار کنم. یعنی به من ربطی نداشت..حتی سعی کردم بردارم باهاش ارتباط برقرار کنم پس چشمهایم را بستم و به زنهایی که میشناختم فکر کردم. اما مطلقا نشد که بشود. یعنی هی گفتم بهبه عجب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 اسفند 1395 01:20
میگه لینک پایین رو تو وبلاگم خونده و زار زده. واقعنی؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 18:16
عضو یه تیم ترجمه شدم...برادرم بم میگه باید منفجرت کنم...چرا ترجمه نمیکنی براشون. امروز من رو اد کردن. هفده نفریم...جالبیاش اینه که اسمم خندهداره... بعد اینکه یکی از کانالای معروفه.. اگه براشون چیزی ترجمه کردم و اسمم برده شد..لینکش رو ممکنه بذارم..
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 06:25
«محکوم کردن رفتارهای نادرست» بخش مهمی از فعالیت اخلاقی است و شبکه های اجتماعی بستری تاثیرگذار برای این کار هستند. محکوم شدن نژادپرستی، جنسیت گرایی و تبعیض علیه افراد دارای معلولیت در شبکه های اجتماعی، آگاهی ما را نسبت به این مسائل افزایش می دهد. با این حال، محکوم کردن رفتار بد افراد در شبکه های اجتماعی بیش از اندازه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 04:59
خواننده میخونه: نمیتونم بنویسم...حالم رو تو این دقایق... صدایی تو سرم تو جوابش میگه: اخیییییییی....نازی..عمت عینی علیک... و تصور میکنم خواهرم پیشمه و خندهام میگیره.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 04:54
یارو را تمام کردم. همان که از چند شب است دستم است. جنگل نروژی را. خوب بود. کمی بیادبم. شاید هم زیاد بیادبم. تصور میکنم کسی که از من بیادبی دیده باشد زیاد... حالا اینجا باشد و بگوید: کم؟! چشمهایش عین استیکرهای تلگرام گرد شود و باز.خوب باشه زیاد اصلا. حالا نمیر. مثلا میروم یکجا. میبینم کسی نوشته آهنگی در جانم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 اسفند 1395 01:33
باید کارهای زیادی بکنم. اولش برم تو بغل سال و ازش بخوام حرفای قشنگ بزنه و در همون راستا به دلم چنگ بزنه...اما خوابیده و دیگه فرقی نمیکنه حالا برم که تازه خوابیده یا بعدنا که آخر خوابشه و ابتدای خواب من...باید یکجوری عطر بنزم که عطرم تازه نباشه اما مونده باشه. چی نوشتم؟ یعنی تازه و تیز نباشه و اصلا چرا عطر بزنم بابا....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 بهمن 1395 21:30
سایت فرهنگی صدانت:
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 بهمن 1395 19:08
یقول الشیخ النابلسی : إن الله یعطی الصحة والذکاء والجمال للکثیرین من خلقه بقدر !! ولکنه ﻻ یعطی السکینة إﻻ ﻷصفیائه من المؤمنین . والسکینة .. ثمرة من ثمرات محبة الله للعبد ... ومن علامات محبة الله لک أیضا أن یمنحک الرضا عن کل شیء !! أن ترضى عن وجودک .. عن وضعک .. عن أولادک .. عن أهلک.. وعن دخلک .. وعن کل شیء مسخر لک .....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 بهمن 1395 14:12
بیدار شدم. خاک بود. خیلی خاک. باید خرید میکردم. لباس پوشیدم..آرایش خیلی کم که به درد روز بخورد...کمی ریمل به نوک مژه..کمی رژ..کمی عطر...خاک بود...لباسها را جدیدا خریدهام. از یک مجتمع نسبتا گران. هیچوقت به لباسم بهای لازم را ندادهام. اینبار دادم. مانتو و کفش و شلوار به هم میآیند. مانتو باید باز میماند. خودم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 بهمن 1395 04:46
راستش آمده بودم برای شما بنویسم که چقدر بوی کتاب جنگل نروژی خوب است و ر وقت وسط خواندن و چرت زدنها میگذارمش روی صورتم از بویش کیف میکنم. بوی کتابهای قدیم را میدهد وقتی بویشان میکردی و سردردت خوب میشد. بعضی کتابها خوبند اما بی خوبی ندارند. این یکی خوشبو است. چند شب بود میخواستم این را بنویسم و نمیشد. امشب...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 بهمن 1395 03:21
وقتی قبل از ازدواج با سال برای هم چیزهایی مینوشتیم خوب سال تا بعد از عقد به من نگفت به من حسی دارد. من یکبار فقط گفتم...یکبار که خیلی خروشان بود. یعنی وقتی حس کردم خستهام از اطوار و مراعات و فلان. فکر نمیکردم برایش مهم باشد یاد یادش بماند. بعد از عقد گفت آن دیوانه شدنت من را خیلی منقلب کرد. .. حالا این را ننوشتم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 بهمن 1395 02:58
سرد است و من خودم را توی روتختی نخی پیچاندهام و روی زمین نشستهام و فکر میکنم بهتر است امشب کتابم را همینجا و نه روی تخت بخوانم. دلم دمنوش هم میخواهد اما حوصلهی دم کردن و در واقع بلند شدن ندارم... چند روز پیش سعید گفته بود سرور خواهرش توی دمپخت برگهای پیازچه میریزد. وقتی داشت برایم تعریف میکرد و دستانش را به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 بهمن 1395 00:27
حالا رفتهاند. سعاد گفته بود چه آروم شدی. ..یا افسردهای یا تو خودتی. گفتم حالم خوبه..براش شیرینی کشیدم. گفت فقط یکی برمیدارد. یکی برداشت. .بعد از دوستش گفت که میدانستم کدام را میگوید. دوستی دارد که اولش زن کسی شده بود که همه چی داشت اما شکاک بود. طلاق میگیرد و زن دکتر میشود و میرود اصفهان و دوستیاش را با زن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 29 بهمن 1395 23:50
هاشم و سعاد و بهار و غزاله آمدند. ما بیرون بودیم. سال گفته بود برویم بیرون. سال کم میگوید برویم بیرون. پرسیده بود ناهارت کی آماده میشود؟ و اضافه کرده بود ناهاری که من نمیخورم. بهخاطر دمپخت بود که از روش پخت خواهر سعید استفاده کرده بودم. سرور. این را فهمیده بودم و پیشاپیش تصمیم گرفته بود نخورد. گفته بودم یک ساعت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 بهمن 1395 17:28
در زندگی من همیشه آدمهای دلواپس وجود داشته. دلواپس را نه به معنای لغویاش در نظر بگیرید. به معنای سیاسی و کناییاش بخوایند. دلواپسان من خوب برای مذاکرات هستهای و فلان دلواپسم نبودند که. چون من خیلی ساده: ظریف نیستم. برای خودم زمختیها دارم. ها بابا پ چی. از جمله دلواپسیهاشان اینکه : - به دیگران نگاه کردی؟ کاناله...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 بهمن 1395 17:06
وقتی رقصه الفرس شاد میشه شروع میکنم رقصیدن...دامنم دورمیچرخه...هنوزحرکاتی قدیمی از رقص عربی یادم مونده...با کفگیر جای عصا میرقصم...سال اخمآلود نگام میکنه..دورش میچرخم...زیر گردنش رو میبوسم...اخمآلود دورم میکنه...چشمام رو میبندم و میرقصم..میچرخم.... بوی روغن عود میدم و کرمی که مخصوص زیر گوش و گردن و بین...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 بهمن 1395 16:55
از صبح نصیر شمه میشنوم. نصیر شمه عود نوازی عراقی هست. که عودنوازیهای بیکلام و باکلام او معروف و در موسیقی عربی و عراقی یکی از مدارس تعلیم عود و موسیقی هست. بالای سرم خورش بامیه ایستادم. و کارهای خانهی اوپرای مصرش رو میشنوم....و فکر میکنم از کی مد شد خورش بامیه رو زمستون بپزن تابستونی بود که. آرامش و شکوه رقص...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 بهمن 1395 02:07
دیروز صبح لالالند رو دیدم. نمیدونم چرا در مورد این فیلم میگن عاشقونه. خوب عشق درش سهم بزرگی داره اما فقط در مورد عشق نیست. این فیلم در مورد سعی برای بخشیدن خوده..و برای تلاش و پشتکاره...و اراده و زمان...و محتوای زمان..و کارهایی که زمان با آدم میکنه... به افتخار اشتباهات و گندهاییه که میزنیم و اینکه چطور میشه به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 28 بهمن 1395 01:56
تن رنگ پریدهی بیلباسم روی تخت پرته...فیلم میبینم. منچستر کنار دریا. فیلم خوبی بود..غمگین و تلخ. برای سال که نانا را دوست دارد بیشتر. به کسی توصیه نمیکنم بیندش چون برام مهم نیست کی چی ممکنه ببینه یا نبینه...اما اگه از فیلمایی که ممکنه اشک دربیارن خوشش بیاد کسی این فیلم ممکنه اشک دربیاره. کلا فیلم شاد و سرحالی نیست....
-
خستگی
چهارشنبه 27 بهمن 1395 21:47
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 19:14
سینی پاستا را که اسمش را همینطور الکی برای گول زدن بچهها گذاشتهام پاستای شامبلاپینکو را توی طبقهی آخر فر قرار دادم... فر را که باز کرده بودم با یک عالمه دود و بوی افتضاح مواجه شدم. از ماهی دفعهی قبل. .. تا تمیزش کنم و اینها باران شر و شر پشت خانهی هاجر هم که نه بلکه روی پلیت خانهی ما بارید...و بارید..و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 15:29
من و نانا داریم ژاپنی یاد میگیریم. و آلمانی. یک حرفی دارد آلمانی باید دهانت را مثل موقع ادای کسره باز کنی اما ضمه را بگویی. آنقدر خندیدیم که نانا گفت ما را به جرم خندیدن به زبانشان ممکن است بندازند توی کوره. بعد هر بار یک چیز عجیب میشنویم من میگویم: ها ای چنه؟ و نانا غش میکند از خنده...یا او میگوید: شنو؟ شنو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 13:59
یک روز یادم میآید. آبان پارسال. آبان نود و چهار. چهارشنبهروزی بود که شدیدا درد داشتم. دردی بیقرار و تپنده. هر وقت احساساتی میشدم یا غمگین دردم خیلی شدید میشد. هورمونهایم خیلی غلیظ میشد. وقتی بیدار شدم چهار بار بالا آوردم. شب قبلش به من گفته بود دوست دارد با خواهرم بخوابد. حتی میتوانم فیزیک نچسب و خبیثانه و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 02:29
آدمهای زیادی میگویند باید از این شهر و از این خانه و از این محیط بروی. نمیروم. نمیشود که بروم و ماندهام. و دیگر بابتش ناراحت نیستم. دقیقا توی همین خانه با تمام خاطرات ریز و درشتی که به عمد برایم درست کرد و حالا اهمیتشان را از دست دادهاند دیگر....ماندهام. فرار هم نمیکنم و آنقدر اذیت شدهام از مورد هجوم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 01:20
همین. امروز خیلی واضح و روشن درد کشیدم. غمگین شدم. مبهم نبود منبع درد و ریشهی غمم. دوست داشتن و عشق. دیگر نمیخواهم با این بعد وجودم کاری داشته باشم. گریه کردم و گریه هام شبیه ناله بود...شبیه زوزهی حیوانی تیر خورده که کسی برای تفریح یا تمرین تیراندازی سمتش شلیک کرده. این تشبیه و توصیف نیست. عین واقعیت است. وقتی گریه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 27 بهمن 1395 00:42
دستهایم انگار طلسم شدهند. پیش نمیروند. روز خوبی نداشتم. دیشب هم شب خوبی برایم نبود. حس میکنم تمام دردهایی که تا حالا کشیدهام از سر دوست داشتن بوده. نیازم به دوست داشته شدن و نیازم دوست داشتن آدمها...و گاهی عدم تواناییام در دوست داشتنشان علیرغم تمام چیزهایی که باید باعث میشد دوستشان بدارم. این مسئله برام رنج...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمن 1395 15:10
باران خوبی میبارد. دل توی دلم نیست که بروم بیرون با نانا. من بدون چتر و نانا را اصرار کنم که چتر بردارد. امکان سرما خوردن من کم است..اما نانا در معرضش است و اگر حتی نباشد من مادرش هستم و باید ظاهر امر را رعایت کنم. باید بگویم چتر بردارد ممکن است سرما بخورد. باید کمی سختگیر و مقرراتدوست به نظر برسم. باید سعی کنم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمن 1395 03:21
امروز بدون دلیل خاصی به اتاقکهای چوبی خاور نگاه میکردم. به رنگشان. فقط در همین امروز با توجه به وقت کمم حتی توی مسیر و زمانی کوتاه متو جه شدم طرح دور تا دورشان چقدر متنوع است... قرمز و آبی روی زمینهی سفید است. و زرد و قهوهای روی زمینهی سفید و آبی و مشکی روی زمینهی دودی...زمینهی نارنجی با طرح قرمز و سبز... هیچ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمن 1395 02:25
گلهای کوچکی دیدم. بوشان کردم. درختچهای با گل ریز. سنگی شبیه مرمر ..کلوخی شبیه آهک..گلی دیگر...دلم خواست گل را به کسی نشان بدهم و بگویم ببین بویش شبیه چه است اگر گفتی؟ خوب نمیدانست. من میدانستم. بویش شبیه بوی روستا در شب است..زمینهای زراعی در وقتهای نمدار سال...زیر برگهای خشک..نه بوی زمستان یا پاییز...بوی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمن 1395 02:02
یک جایی نشسته بودم رو به غروب..کفشها را کندم..گلی بنفش رنگ روی زمین سفت روییده بود...نشستم پیشش...صدای سکههای کوچک دور شال قرمز را میشنیدم.. آنقدر که صدایی جز صدای باد و ماشینهای دور توی جاده صدایی نبود ... توی ماشین ماند. دور کوچکی زد..من را دید...نشست پیشم...بعد گفت میرود توی ماشین و نگاه ناکرده میدانستم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمن 1395 00:48
ایستاد. گفت کاش از اون سمت رفته بودم. کدام سمت؟ باز گفت: سمتی که دفعههای قبل ازش میرفتیم ... باید مثل انسانی طبیعی میپرسیدم کدوم سمت؟ باید مثل زنی معمولی و علاقمند میپرسیدم: واقعا؟ الان بده که از این سمت اومدیم؟ اما نمیخواستم بدانم کدام سمت و چرا..ذهن صامت و منفعلی داشتم. انگار روزه گرفته باشد و نخواهد از خودش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 بهمن 1395 00:18
ماشین میرفت. شجریان میخواند. اولش خواند: در همه دیر مغان نیست چو او شیدایی. به بیرون نگاه میکردم. به تپههایی از خاک که مرز زمین زراعی شده بود...زمین سبز بود..آبیاری تحتفشار بود. سال گفت: آبیاری این زمینا تحتفشاره. نگاه کردم. خواستم چیزی بگویم. دیدم خودم برای گفتن تحتفشارم حالا...نذر کردم دهانم باز شود. چرا...
-
یا بلح یا بلح
یکشنبه 24 بهمن 1395 21:29
توی آشپزخانه روی روفرشی تازهشستهشدهی تمیز نشستهام و به بخار قهوه نگاه میکنم. توی قهوهجوش استیل..پنجره را کمی باز کردهام و جرعههای نیمهتلخ قهوه را میخورم. باران میبارد. صدای چیک و چیکش را روی پلیت آشپزخانه میشنوم و رعد و برق از جایی دور میزند. گفته بود برایم یک عکس بفرست از حالایت. کمتر آدمها به من...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 بهمن 1395 04:43
شاید سرخوردگی باش وقتی آدم منتظر باشد و باشد و باشدو باشد و باشد و...و اتفاقی نیفتد...و منتظر باشد و باشد و باشد و ...منتظر اتافق خوب و اتفاق بد بیفتد..و خودش را هم ملامت کند ته دلش برا لذت نبردن از آنچه دارد و زیباییهای اطراف و نبیند و... فکر میکنم خسته شود. و.. بله. خسته میشود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 بهمن 1395 04:05
تسلیم این اندیشهی رخوتناک میشم که دیگه ننویسم. موهای فرم نرمه..خیلی نرمه و خوشبو..نرمی تن و موهام رخوت و تنپروری درم ایجاد میکنه..تسلیم حس ننوشتن میشم. خودم رو تصور میکنم که ننویسم. یا جایی ناآشنا جور دیگری بنویسم..با اسمی دیگر و مردمپسند. صحرا آوا نوا باران رها گندم دلارام از این چیزها. تسلیم این تصور میشم که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 19:57
انگیزهام را برای خیلی چیزها از دست دادهام. قبلا لباس را بو میکشیدم و میگفتم کثیف است. محال بود لباسی را یک روز کامل بر تن داشته باشم. اینبار لباسهایم کپک زده بود. هر لباسی را ده بار پوشیدهام. این برای این هفده هجده سالی که بال سال زندگی کردهام تازگی دارد. قبلا لباسشویی نبود و با دست هم که میشستم محال بود...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 19:42
به سال میگویم به مادرت زنگ بزن. به مادرت زنگ بزن. سر بزن. به مادرت زنگ بزن. همیشه به او میگویم برو و برایش گل بخر. نگو من فرستادم. برای مادر سال گل خریدم و دادم سال گفتم بگو خودش خریده و گل داده بوده..مادر سال خوشحال شده بود و از سال تشکر و فلان.. گفتم نگو از من است. سال گفت تو که مادرم را دوست داری و پدرم و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 19:23
تاب بازی میکردم و از تاب افتادم. نمیدانم چرا طناب کنده شد. دردم گرفت خوب اما بلند شدم با دست و پای زخمی و رژ قرمز تاببازی کردم همچنان. به کسی نگفتم طناب برید و تالاپی افتادم. بستمش باز و نشستم رویش. حتی نگفتم آخ یا آی. یادم آدم از بچگی خیلی درد قایم کن بودم. مثلا برای پدرم چای میریختم و پایم میسوخت..حتی نشان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 19:07
سرم درد میکند. نمیدانم چرا. از سال پرسیدم. گفت بهخاطر شب نخوابیدن است. من به نظرم بهخاطر روشنفکری است. روشنفکری دردسر دارد. از خط بالا بگذریم. روی تخت هستم. سردرد دارم....بچهها خیلی دعوا میکنند و گریهام گرفته. دلم میخواهد کسی گوشم را ببوسد. گوشم و کمی زیرش را.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 15:37
سرچ میکنم پتینهکاری چون نمیدونم چیه. سرور گفته با پتینهکاری ظرفای سفالی که ساده رنگ زدم از این رو به اون رو میشه. میخوام قراره چه رویی بشه. و سرم درد میکنه. عصرم مینا داره میاد ...سال خونه رو تمیز کرده. از ساعت ده صبح داره کار میکنه و من خواب بودم...حالا بیدار شدم..دوش...اسپری..کرم..چای و نوشتن وبلاگ..غذا از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 04:47
باید چیزهایی بنویسم اما مثل قبل کشش و انگیزه ندارم. یعنی درست است که مینویسم اما بیشتر خودم را مجبور میکنم به نوشتن. نمیدانم چطور شده. شاید سنم برای بلاگ نویسی رفته باشد بالا دیگر...شاید جذاب نیست...هر چه هست خیلی چیزها دارم که بنویسم که از ننوشتنشان تعجب میکنم هنوز ماجرای آن روز که توی خاک مرگ را ب چشم خودمان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 04:05
نانا بین خواب و بیداری گفت آناهیتا به او گفته: تو بدی. - فقط برای اینکه بهاش همبرندادم. - چرا ندادی؟ - جون میگفت همبر فست فووده و مضره که من بندازمشدور و اون برش داره..فکر میکرد نمیدونم میخوا گولم بزنه - خیلی بده که - آره..بعد گفت تو بدی گفتم همینکه دارم تحملت میکنم از اول سال خیلی ه خوبم. دختر سال.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:55
امشبدور از گوش نانا به سال گفتم از قشنگیاش تعریف کند. سال گفت نانا نه تنها قشنگترین دختر و نوه است بین نوهها که باهوشترین و مودبترین و از همه مهمتر خوبترین است. گفت که چقدر ما من و سال و بن دوستش داریم. نانا داشت تخممرغ رنگ میزد. یکجور آبی سبز قشنگ درست کرده بود که میگفت آبیاش باید بیشتر باشد. آبی خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:51
نانا تمام مدت بویم میکند. گاهی خودم را بو میکنم که بدانم وقتی میگوید بوی خوب منظورش چیست...و دست میکشد به من. ..گاهی دست میکشم به خودم که بدانم وقتی از وحشتناک نرمی میگوید از چه میگوید..همیشه موهایم را میبوسد..می وید نرم و فر... هی تعریف میکند از من..هی وقتی میمالاند خودش را به من میگوید باید اسمم را...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:48
سرور گفت سایه بیندازم. اما من دلم نیمخواهد سایه بندازم. کلا از حرفهای کار کردن خیلی هم خوشم نیمآید توی چیزهایی که تخصصشان را ندارم....دوست دارم فقط آسانگیرانه دوروبرم را خوشکل کنم و وقتم را با نانا پر. امروز گفت من دوست صمیمیاش هستم...و وقتی خانم پرسیده اسمهای دوستانتان را بگویید نانا توی برگه نوشته شهرزاد اما...