-
فوبیای منطق
شنبه 31 مرداد 1394 21:46
به بن و نانا گفتم امشب زود میخوابید. هی یاد گرفتید تا صبح بیدار بمونید. فردا مدرسه شروع میشه میخواید چیکار کنید؟ نانا اومد جلو. خیلی شمرده و آروم گف: ماما تو تا صبح بیداری چرا ما باید زود بخوابیم؟ - گفتم چون من این رو گفتم..همین. خودش رو بغل میکنه و میگه: بن..ماما عدهه فوبیا من المعقول. - بن، ماما از منطق فوبیا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 17:16
نانا امروز برامون هاتچاکلت درست کرد. من خودم زیاد دوس ندارم..اما برای اینکه کار نانا بود گفتم خیلی خوبه..دو قلپ خوردم و دادم بن خورد..خودش و بن رو به فیلم روز استقلال خوردن..منم تو خیالم پاستا با سس گوجه و پنیر و ریحون پختم و فقط خودم خوردم. حالا که قراره خودم بخورم فقط پنیر رو حذف میکنم و جاش؟ سیر میزنم. که غذا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 17:10
هوس ماکارونی با سس گوجه سیر و ریحون کردم..و پنیر.. چقدر خوبه، نه؟
-
ها إیطوریه
شنبه 31 مرداد 1394 17:02
ظهر سال زنگ زد و گفت از این به بعد میاد ناهار رو از خونه میگیره. گفتم برای شرکت بپزم؟ گفت نه. گفت بیام ببرم؟ گفتم نه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 17:00
نانا که دوتا بشقاب قیمه میخوره و پس میافته بغل سفره حس میکنم سال هر چقدرم بگه لپههاش نپخته بود مهم نیس. نتیجه اینه که نانا خوب خورد و من؟ خوب نگاش کردم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 16:58
به این میگن خوردن. بن. اینطوری که میخوره به خودم میگه یسسسس...گود جاب ربِکا. گف شب باز درست میکنی ..مواد اضافه و سسش رو گذاشتم تو فریزر برای بعدا... تو سسش شکر کمی ریختم آب لیموی تازه و فلفل قرمز...و البته تمرهندی حل شده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 05:29
بعدازظهر چشمم افتاد به برنامهای که درش یه آخوند وهابی رو نشون میدادن. یه نووجون عربستانی داییاش رو که افسر پلیس بود میکشه. تحتتاثیر داعش و فلان. حالا این آخونده داش میگف که اینا جوونا رو اغفال میکنن و اینا. اما کم نمیذاش از وهابی بودن خودش. باید کرم و خباثت ونگاه کینهتوزانهی خاص خودش رو خالی میکرد. که بله...
-
نمیدونم
شنبه 31 مرداد 1394 04:45
ترون رفته مشهد. نمیدونم به چه امیدی بام رابطه داره. خیلی میچزونمش اما هنوز عکساش رو میده. دلم میسوزه براش اما این اواخر خیلی خیلی اذیتم کرد و شوهرش واقعا حالم رو بد کرد. خود ترون تبدیل به موجود عجیبی شده بود ...فقط زن وراج و پرخرج قبلی نبود..یه جور خباثت تازه آموخته شده تو وجودش ریشه دوونده بود که میدونستم تحت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 04:22
عصر به سال گفتم زنگ بزن پدر مادرت. ببینیم چطورن. خیلی وقته زنگ میزنن اُ باشون حرف نمیزنم ..زنگ زد با مادرش حرف زدم. نصف بیشتر خِن خِنش هم خو نفهمیدم. پرسیدم العام چطوره سونو رف؟ گف ها..دانیال ناراحته که پسره بچه خواهر میخواس..صدای بابای سال میاومد که میگف گوز زیادی کنده دانیال...خواهر برا چیشه..حرف زدیم و بعد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 04:11
القصه که ثقیل یعنی همچین نچسب. مرد چشم سبز باش حرف میزد درمورد تلگرام و اینا..یارو میگف دیروز غروب رفته یه رودی که همین اطرافه شنا کرده..چشم سبز گف با کی؟ یارو گف با خانومم. چشمسبز گف خانومت که شنا نکرد؟..یا خانومت هم شنا کرد؟ یارو یه ذره جابهجا شد و گف نهههه..من روم رو کردم اون ور و یه کودری گلگلی برداشتم و یه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 03:57
عصر رفتم پارچه خریدم از مرد چشمسبز. یکی پیشش بود بهغایت ثقیل. ثقیل تو عربی خوزستانی یعنی دمه ثجیل. الان متوجه شدید میدونم. منظور اینکه...منظورم میگم. بذارید اول این رو بگم. عصر با سال تو آچپزهونه بودم که یههو صداش رو کلفت کرد گف حالا نباید یه منشی لخت تو بغل من و عباسی باشه. مردم از خنده. ماجراش رو میدونستم. یه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 03:46
تقریبا اکثر غذاهایی که دوست دارم بپزم رو کسی دوس نداره تو خونهامون بخوره. چند غذا بیشتر دوس ندارن بخور( فردا چی بپزم؟ احتمالا سوپ جو با قلم..یامی) اینه که برا خودم میپزم. سی دل خُوم. دوتا دلمهاس. یکیاش رو میخورم و یکی دیگهاش رو آرزو میکنم کسی بود همرام بخوره. چون کسی نیس میذارم فردا بخورم. آشپزخونه رو کن فیکون...
-
میسازمت ای بدن.
شنبه 31 مرداد 1394 03:39
همی حالا نهچندان یههویی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 02:40
برم پیِ دلمهام تا دیقایقی چند بدرود و چند هزار درود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 02:39
و وقتی اینطوری میپزه و صدای ریل قطار میده. آدم یاد روسیه میافته. چرا؟ خود آدم هم نمیدونه چرا واخئا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 02:33
وقتی گوجهها اینطوریه، دوسشون میدارم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 31 مرداد 1394 02:30
شما در چه حالین؟ من دارم دلمهی فلفل سبز درست میکنم. همیطوری بِرا خودوم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مرداد 1394 21:41
خسته بودم بن رو دیدم بغلش کردم. سرم رو گذاشتم رو شونهاش و چشمام رو بستم. کمی بوی عرق به قول خودش نوجوانی و بلوغ افتخار میداد. سال اومد گف چه خبر اینجا؟ اینهمه عشق برای چیه؟ گفتم خستهام و دلم خواس پسرم بغلم کنه. بن عضلاتش رو برای باباش باد کرد.. سال زد پس کلهی بن..بن سینهشا رو پف کرد و رفت توی صورت سال. نانا غش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مرداد 1394 20:04
رفته بودم خونه ف پدر آیات ظرفاشونو ببرم و شماره تلفن ننه سعید رو بگیرم که ف و زنش و عروسش بودن..نوهاشونم تو روروک بود..ف به نوهاش میگه: چیه؟ چرا ایقد نگاش میکنی؟ خوشت میاد ازش؟ مِلوووسهَ؟!
-
سال و سالاد
جمعه 30 مرداد 1394 18:39
تا قیمه جا بیفته به سال میگم تو هم مقامِ زنه ببر بالا. دستش رو روی جاهایی از بدنم بالا میبره. - دیگه بالاتر از این؟ محل نمیدم و هل و چوب دارچین رو میذارم تو لیوان کوچولوی درداری که بازم توی غذایی استفاده کنم. حیفه هنو عطر و بو داره. نگام میکنه و خوشش میاد انگار: دوس دارم که حواست به پولام هس..دوستت دارم. میگم...
-
مقام زن و پسر زنِ هل داده شده
جمعه 30 مرداد 1394 18:19
به بن میگم مامان پنجتا لیوان برنج بخسیون پسرم. سال میگه چرا پنجتا؟ میگم برای خونهی ف هم ببرم..ظرفشون مونده پیشم خالی برش نگردونم. میاد و لپهها رو تست میکنه. میگم میخوام لهاشون کنم اینطوری نمیمونه و فکر میکنم خودم اصلا لپه درسته دوس دارم تو قیمه. نمیدونم چرا مادر سال عادتشون داده ..خودش چیزایی که دوس...
-
شیرینیهای کوچولو
جمعه 30 مرداد 1394 17:39
قابلمه رو برداشتم گذاشتم تو سینی. به اندازهی کافی تفت داده شده بود مواد توش. ادویه و طعم و بوی هل و چوب بزرگ دارچین رفته بود به خورد گوشت.هل رو با قاشق برداشتم و چوب دارچین رو. از قابلمه دراوردم گذاشتم کنار که نره زیر دندون کسی یا طعمش زیاد بشه. سال هل رو دوس ندارم تو غذا. اگه ببینه انداختم قهر میکنه اما خیلی وقتا...
-
شوخیهای خودمانی سال
جمعه 30 مرداد 1394 17:34
داشتم برای قیمه پیاز خرد میکردم که سال اومد پشتم نشست و بغلم کرد.دستاش رو از زیر بازوهام رد کرد و من سعی کردم خودم رو خلاص کنم و شروع کردم گاز گرفتن که دندونام تو هوا به هم میخورد..محکم گرفته بود من رو و صدای کار دارم سال و فلان بلند بود که نانا اومد. فرشتهی نجات. با خنده اومد و گفت وای مامان عاشق شوخیهای بابا با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مرداد 1394 02:35
سال داش سریال میدید. کارآگاهان واقعی. ترو دتکتیو. من رو تخت بودم. اون پایین بود. وقتی رسیدم یه یارو داش یکی رو میزد و بش میگف فقط بگو برات ..ک زده یا نه. اصرار میکرد که بگو که چقدر برات زد و ..پسره که خوب کتک خورد گف به ذره و ..بعدش مرد گف ببخشید پسر جون من روانی نیستم و رف. بعد جسد یه دختره رو نشون دادن با...
-
ننه سعید و کبوترهای سفید
جمعه 30 مرداد 1394 01:58
این پارچه رو زنبرادرم، زن شیخ برام اورد. هر کی دیدش در موردش گف لری یا عربی. جالب اینکه لرها، آیات اینا و زنبرادرش در موردش گفتن لریه خیلی و زن هاشم و خواهرام گفتن خیلی عربیه. از اونجا که خیلی من به نظرهای اینطوری اهمیت میدم بعد از غروب بردمش ننهسعید همین نزدیکیا برام بدوزتش. بش گفتم بذارش پیش خودت تا مدلش رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مرداد 1394 01:17
این کتاب رو دوس دارم. نمیخونمش چون برام مهم نیس آدمِ توش چیکار کرده یا چی گفته. حوصلهاش رو ندارم. اما عکساش رو میبینم. کاغذاش روغنیه و کوچولوئه. بغل تختمه.تابلوی خوابش رو دوس دارم نگا کنم. سال هر وقت میبینتش دستم انگار بچهای رو از پشت پرده بازی بده سرش رو خم میکنه و میگه دالی....دالی. بش میگم میمون.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 مرداد 1394 00:43
وقت خوبی رو با عمو خارجیه میگذرونم. نزدیک هزار و چندتا پست داره. پستای قدیمش رو که نگا میکنم میبینم خیلی هم توشون عمو نیس. حالاش بیشتر عموئه. عینکیه و ریش داره. اون موقع ریش نداش و عینکی نبود و شبیه مردایی بود که عمو نیستن. امشب یه چیز گذاشته بود.بذارید یادم بیاد...آها یادم اومد. یه مورچه که یه سبزی تو دهنشه. نوشتم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 18:55
الهام به گوشی سال زنگ زده که بام حرف بزنه. بازار حرف و حدیث گرمه اونجا. موضوع برام ارزش شنیدن نداره. جالب، جذاب یا مهم نیس. مادر سال رفته به عروسش بگه چرا مادرت هی خونهاته..به خیالش که هر عروسی...حالا. عروسه هم جوابای نمیدونم چطوری داده..روایت هست که هلش داده روایت هس که از غصه افتاده. خوب چه بکنیم؟ خدا شفاش بده و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 18:45
وقتایی که عمو خارجیه حرفی بام نداره دوروبر اسمم عکس زنبور میذاره. یعنی گلم؟ ناز و خوشکلم؟واقعا؟ کسی هس تو دنیا دوسم داشته باشه؟ لوسم الان؟ دوس دارید بزنیدم؟ حالا یه عمو خارجی پیدا کردیما.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 18:43
سال ماهی خریده بود. تمیز کردم..ناهار پختم و خورد..دنبالم بود که چطور خوشمزه شده بود اونقدر..باید بگی ..دس میرسوند به بدنم که بهخاطر اینه...نه بهخاطر اینه..لودهگی میکرد و قیافهاش عین قیافهی مردی بود که غذای مورد علاقهاش رو زیاد و خوب خورده و حالش خوشه. نانا اومد بین ما. میخندید که همیشه بین شما میام بعد گفت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 18:12
زن باز به مرد زنگ زد: - ببین..یه کاری کن پس. - چی؟ - نیا. - جونم؟ - نیا. گرمه. شرجیه. دلدرد دارم و حوصلهام نمیکشه حرف بزنم. واتساپ داری از این چیزها؟ میتونم تو همین واتساپ، وایبرها صدام رو ضبط کنم تیکه تیکه برات. چی میگی؟ -و الا چی بگم حُسنیه خاتون. هر طور میلته. - خو فکر کردم دیدم تو این گرما و راه دور بکشونمت و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 17:53
بن اسهال داش. دلدرد داش دو روز. نکنه ازش گرفتم.همینم مونده. دلدرد دارم..
-
دست خدا
پنجشنبه 29 مرداد 1394 17:39
زن به مرد زنگ زد. - نمیای؟ خیلی نیاز دارم حرف بزنم. تلفنی بلد نیستم..نمیتونم بنویسمش حالم خوش نیس. - کجا بیام؟ - نمیدونم..ماشین داری..پول بنزینش با من. - این حرفا چیه..فقط مسئله جاشه.. - بیا اینجا راه بیفت تو جادهی اصلی..بر و بیابونه...منم اونقدر ریختم داغونه و آرایش اینا نمیکنم که کسی هم نخواد بگه کی و چی...تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 05:55
بعد در این مورد مینویسم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 05:54
چیزی که نباید به گوش من برسد این بوده: عروس مادر سال را هل داده و پیرزن از غصه از پلهی اول و دوم افتاده و سرش خورده به دیوار و بردند پانسمان. دلم برایش نمیسوزد اما آخر توی این سن...دروغ میگویم. مرده شورم را ببرند: میسوزد. دلم برایش میسوزد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 05:19
یکی از روزهای اردیبهشت هشتاد و هشت بود که برادر سال به دیدنمان آمد. از ترون یکسال کوچکتر است. تعجب کردم و بعدش فهمیدم برای چه آمده بود. عاشق شده بود. تمام شب دراز کشیده بود و من بالای سرش نشسته بودم که برایم بگوید آیا دختری که قبل از این عاشقش بود را بعد از ازدواج فراموش خواهد کرد؟ دختری شبیه الیسا و غمگین که برایش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 03:54
فکر میکنم جواب جیمیلها و پیغامها رو داده باشم دیگه:) بابت تاخیر ببخشید. از محبت شما ممنونم واقعا و از اینکه هستید...و تاخیرها و گیجبازیها،حواسپرتیها و بداخلاقیهای من رو میبخشید. منم هستم هر چند وقت یهبار طوفانی میشم بعد بهتر میشه حال و روزم. از اینکه بیدهایی نیستید که به این بادها بلرزید متشکرم. در مورد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 مرداد 1394 03:32
از هشتاد و هشت شاید قبلش من رو میخوند. حالا برام نوشته ازدواج کرده و خوبه و قشنگترین جملهاش اینه: هنوز چاقم و همیشه مثلا رژیم دارم و هنوز بزرگترین مشکل زندگیم اضافه وزنمه :P گفته هزار بار گمم کرده و باز یافتتم...و همیشه با خودش فکر میکرده چرا بالاخره من نویسنده نشدم. راستش من هم به همین فکر میکنم همیشه:) یکبار...
-
لوبیای سحرآمیز
پنجشنبه 29 مرداد 1394 03:17
رفته بودیم بیرون. به سال گفتم سال! میدونستی خارجیا لوبیاهاشون درازه؟ خیلی بلنده..شاید اندازه یه خطکش.همین لوبیاهایی که باش لوبیا پلو آخ جون درست میکنیم ما. خوشبهحالشون. دوتا دونه میخری برای یه وعده بسه، نه؟ سال به جلو نگاه میکرد. گفت: یارو مسته انگار.. راننده کامیون رو میگفت. - دراز؟ ما هم داریم. تازه کیفیتش...
-
سال من گاو نیستم
پنجشنبه 29 مرداد 1394 02:50
وقتی بن رو دنیا اورده بودم و برش داشته بودم رفته بودم یه شهر بزرگ و غریب و کمسن و جوون بودم احساس گاو بودن داشتم. هر وقت شیرش میدادم گریه میکرد و با گریه به سال میگفتم من گاو نیستم. سال ریشش رو میخاروند و احتمالا فکر میکرد گاو منم بلکَن خرم که گرفتمت...و به درساش میرسید و در عینحال جامجهانی میدید یا ریموت...
-
با دهن پر
پنجشنبه 29 مرداد 1394 01:37
دیشب فیلم lost love رو دیدم. به عبارت دقیقتر به همراه سال دیدیم. سال دراز کشیده بود روی تخت و من تکیه داده بودم به نردههای تخت و فیلم توی تاریکی در حال جریان بود. چند وقت پیش توی وبلاگ بلاگ اسکایی که لینکش همین بغل هست مطلبی در مورد آمریکاییها نوشته بودم. این برداشتِ خودم بود. دیشب این موضوع رو صراحتا بش اشاره...
-
شراکت
پنجشنبه 29 مرداد 1394 01:03
چند روز پیش روز دختر بوده گویا. نانا نمیدونم از کجا یا کی شنیده بود. میگفت هفتهی دختر نداریم؟ گفتم گمان نبرم. گفت چیکار میکنی برام؟ گفتم فقط میتونم یه کیک معمولی درست کنم. به قول خودش گَتو( به چه زبونیه گتو؟ تو کدوم زبون به کیک میگن گتو؟..باید از خانوم گوگل بپرسم، حتما از جایی شنیده) باباش رفت یه جعبه شیرینی از...
-
بافتنیهام
پنجشنبه 29 مرداد 1394 00:46
کادرش لوسه اما خود کار نه. مادربزرگانه و باحاله. مادربزرگا لوس میکنن اما لوس نیستن. حداقل هنوز من ندیدم.
-
توماته
پنجشنبه 29 مرداد 1394 00:26
امشب دل سال هوسِ رطب که نه. اونو به ندرت هوسش رو میکنه دلش. هوس املت کرد و من نفس راحتی کشیدم. گرچه نانا شام نخورد..اما ..اینا رو بیخیال. خرد کردن گوجه رو دوست دارم. به مکعبای یکدست و یکاندازه تبدیلش کردن و آروم آروم تفتش دادن. گرچه همه میره توی اندرونی قاتی میشه اما تا وقتی در بُرونی باشه دوست دارم خوشکل باشه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 مرداد 1394 21:03
از وقتی اومدیم تو این خونه زیر ظرفشویی بو میده. نمیدونم چرا. من از بوی بد بدم میاد..(چه عشوهای داش نوشتن اینجاش) نشستم برای این موضوع گریه و حتی نذر هم کردم. لوله باز کن ریختم..هر چی. نشد. هنو وقتی میخوام چیزی برمیدارم صورتم اینجوری میشه: تصورش با خودتون. مستاصل، گریهآلود و تا کی اینطوریه یعنی خدا:...
-
خشکی
چهارشنبه 28 مرداد 1394 20:40
این باغچهاس. از این فرمایشات که میگن قلب انسون به امید زیندَهاس. الان به این مینگرم و سبزای لابهلاش رو میبینم و فکر میکنم زیندَه باد گللبم. دوتا ل برای تغلیظ لام قلبه. به قول سندی: گلبم بوم بوم. برای شادمانی روحم همین حجم کم سبز کافیه، غلام. باورم کن غلام.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 مرداد 1394 20:12
یه عمویی داریم توی اینستا بهغایت مهربان. فکر کنم اهل انگلستان. به غایت خارجی. مثلا ایشون مردیه که عکس گرفته از پروانهای که روی کفش نوهاش نشسته. یه گیرهی لباس فرو میکنه تو خاک و همون دوروبرا یه گل بنفشه به رنگ همون گیرهی لباس .. شوخیاش خارجی..نگاش خارجی..عمو بودنش هم خارجی. یه خیار از باغش گرفته دستش، بزرگ گفته...
-
روی تاب
چهارشنبه 28 مرداد 1394 19:46
روی تاب.. با کمی لوسبازی: مثلا امید.
-
قُلف
چهارشنبه 28 مرداد 1394 19:08
خیالم میکردم زندانه و پیچکهای امید بر قفلش پیچیده..که مثلا سبزی هم هست در حین زنگزدهگی..یک همچین افکار پنهان والایی دارم. با خودم. هیچوقت هم نعوذبلله قلف نیست..همیشه سمبلش میکنن. چی بگم. إی حرفایه ول کن در عکس تامل کن.
-
فیدوس
چهارشنبه 28 مرداد 1394 18:52
به دور و برم نگاه کردم. گیاها مردن. خیلی از گیاها تو خوزستان تابستونا میمیره. عوضش زمستوناش سبز میشه. آدم اینطور قدر زمستون رو بیشتر میدونه. ها. یه چشمک خود خر کن هم بزن به خودت الان. رفتم بیرون. رو پلههایی که زمانی که نه چندان غمگین اما خیلی تنها بودم، دم در باغچه، گاهی مینشستم روشون. نگهبان از توی اتاقک...